پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: Cloud
سلام ، راستش من دارم این روزا تجربه میکنم
قبلا خیلی پر انرژی و مثبت بودم ، ولی احساس میکنم این اواخر هم نشینی با کسی که همش از درد و رنج هاش بهم میگه و از اعتماد های اشتباه نسبت به آدم ها میگه
منو منفی کرده و اصلا حس خوبی نسبت به آدم های اطراف ام ندارم حس شک و تردید تو دلم به وجود اومده ، اینجوریه که میگم نکنه اعتمادم نسبت بهش خراب بشه و از این مدل اتفاقا
امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: Cloud
سلام ، راستش من دارم این روزا تجربه میکنم
قبلا خیلی پر انرژی و مثبت بودم ، ولی احساس میکنم این اواخر هم نشینی با کسی که همش از درد و رنج هاش بهم میگه و از اعتماد های اشتباه نسبت به آدم ها میگه
منو منفی کرده و اصلا حس خوبی نسبت به آدم های اطراف ام ندارم حس شک و تردید تو دلم به وجود اومده ، اینجوریه که میگم نکنه اعتمادم نسبت بهش خراب بشه و از این مدل اتفاقا
امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۵ برای: ویران شما واژه ها و کلمات را همانند کتابی که بارها ورق زده اید؛ از بر هستید. شما گفتید من غنی هستم، این برای من خوشایند است. اما من باور دارم شما جزئیات را بهتر از هر کس دیگری میبینید و میشناسید، این نعمت بزرگی است. کاش…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۲
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
از خود و هرچه هستم، بیزارم. موجودی خودخواه با حافظهای که آکنده به فراموشی ست.
مایهٔ تاسف است که قلم خویش را خیلی دیر موقع و در انتهای بامداد بر روی کاغذ می نهم.
روز بی حاصلی بود و گویا همه چیز و همه کس در تلاش بودند تا مرا خسته و بیرغبت سازند و جز این سخت میتوان دلیل دیگری آورد.
امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۲
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
از خود و هرچه هستم، بیزارم. موجودی خودخواه با حافظهای که آکنده به فراموشی ست.
مایهٔ تاسف است که قلم خویش را خیلی دیر موقع و در انتهای بامداد بر روی کاغذ می نهم.
روز بی حاصلی بود و گویا همه چیز و همه کس در تلاش بودند تا مرا خسته و بیرغبت سازند و جز این سخت میتوان دلیل دیگری آورد.
اما از این چیزها میگذرم؛
با آنکه میدانم چقدر از خویش جا مانده ام و حتی گذر آهستهٔ ابرهای آسمان از افکار و خیالات من بیشتر است، از قضاوت فروتنانه شما، بیش از دست و جیغ تماشاچیانی که نثار بازیگران تئاتر می کنند، احساس شعف کرده ام.
باوری که شما دارید، بهراستی از همان غنی بودن شما در شناخت آدمیان بر می خیزد،
باید بگویم که دیدن جزئیات مصیبی بیش از خوشی هایش دارد،
طوفانی از حرفها و کارهای ریز آدمیان که این ذهن خسته و وامانده در تلاش برای فهم هرکدام از این جزئیات است و دست آخر، هیچ نمی فهمد و بیهوده همانند ساعتی شکسته از کار می افتد.
نعمتی ست مصیبت آلود.
و درباره تصاویر ناقص من از شما،
چیزی نمی توانم بگویم؛ نه اینکه نمی خواهم،
گمانم را در درک آن مفلوک می دانم.
چیزی برایتان آماده کردم،
متنی می فرستم. کافی ست که واژه های برجسته و در گیومه را در نظر بگیرید و حرف اول هر واژه را از همان ابتدا جدا کنید.
پس از جدا سازی حرف نخست هر واژه، آنها را در کنار هم قرار دهید.
ببینید چه چیزی را تشکیل خواهد داد.
شاید این کار بتواند جبران مافات کند.
امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۴
برای: برای آفرینش و غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوشقلب بخوان نامهای برام بذارن.
دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم.
امضا: No one
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۴
برای: برای آفرینش و غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوشقلب بخوان نامهای برام بذارن.
دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم.
حسِ آخرِ خط بودن واقعا جالبه. من از اتفاقهای زیادی گذشتم که هر کدوم تکههایی از من رو گرفتن. در اخر که چیزی از من نموند، فهمیدم که کسی هم برام نمونده. نه به معنای واقعی. درواقع لحظهای رو زندگی کردم که به درک تنها بودن در دنیا میرسی. اینکه کسی جز خودت نمیتونه کمکت کنه. دردناک بود برام. چون خودم رو دوست نداشتم. به خودم اعتماد نداشتم. از همه مهمتر خودم رو مقصر اصلی داستان مزخرف زندگیم میدونستم. (مقصر بودم ولی نه اندازهای که خودم رو بابتش شکنجه میکردم.)
همیشه یک نوع فاصله بین من و حتی نزدیکترین ادمهای زندگیم هست که نمیتونم بشکنمش. یک فاصله که به دور شدن ادمها منجر میشه. البته که کسایی هستن که دوستم دارن و همچنان کنارمن ولی تنهاییم رو نمیتونم باهاشون شریک بشم. نمیدونم از ترسه یا از سرِ انتظار نداشتن از دیگران. شایدم فقط چون تموم مدت فقط خودم بودم که به عقب برگشتم تا تیکههام رو جمع کنم. خودم بودم که دست خودم رو گرفتم. تموم زندگی لعنتیم فقط خودم بودم انگار! برای همین خستهم. از اینکه حتی به کسی اجازه نمیدم کمکم کنه خستهم.
نوشتن واقعا چیز عجیبیه. حین نوشتن انگار خودمم دارم به یه چیزایی پیمیبرم!
دونستن اینکه نامهم خونده میشه بدون اینکه کسی منو بشناسه یا قضاوتم کنه شاید نوشتن رو راحتتر کرده برام. نمیدونم. ولی ممنونم ازتون.
امضا: No one
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۲ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… از خود و هرچه هستم، بیزارم. موجودی خودخواه با حافظهای که آکنده به فراموشی ست. مایهٔ تاسف است که قلم خویش را خیلی دیر موقع و در انتهای بامداد بر روی کاغذ می نهم. روز بی حاصلی بود…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۶
برای: ویران
من هم به اندازه ریگ های بیابان ، روزهایی گذرانده ام که سرشار از احساس بیزاری نسبت به خودم بوده ام ، کاش برایش دارویی اعجاب انگیز داشتم .
از اینکه در پایان روز سختی که داشته اید خواندن نامه ام باعث بیدار شدن احساس شعف در شما شده خرسندم، حتی اگر به قدر لحظه های زیبا کوتاه بوده باشد.
درست میگویید ؛ جزئیات نعمت اند اما آمیخته با مصیبت.
اما باور کنید مصیبت آن نیز نعمت است ،
اگر به درک آنها توانا نبودیم جهان کسالت بار نمیشد؟
ما با مصیبت ها رفاقتی دیرینه داریم.
منتظر و هیجان زده ام برای چیزی که قرار است بفرستید.
اما کاش به من بگویید چه چیزی را میخواهید جبران کنید؟
امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۶
برای: ویران
من هم به اندازه ریگ های بیابان ، روزهایی گذرانده ام که سرشار از احساس بیزاری نسبت به خودم بوده ام ، کاش برایش دارویی اعجاب انگیز داشتم .
از اینکه در پایان روز سختی که داشته اید خواندن نامه ام باعث بیدار شدن احساس شعف در شما شده خرسندم، حتی اگر به قدر لحظه های زیبا کوتاه بوده باشد.
درست میگویید ؛ جزئیات نعمت اند اما آمیخته با مصیبت.
اما باور کنید مصیبت آن نیز نعمت است ،
اگر به درک آنها توانا نبودیم جهان کسالت بار نمیشد؟
ما با مصیبت ها رفاقتی دیرینه داریم.
منتظر و هیجان زده ام برای چیزی که قرار است بفرستید.
اما کاش به من بگویید چه چیزی را میخواهید جبران کنید؟
امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۱
برای: Cloud
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام🤍🦋
راستش نامه ی من خیلی طولانیه، برای همین در قالب چند پیام می خوام بفرستمش. و امیدوارم که حوصله داشته باشید که بخونیدش.
پیشاپیش از صبر و حوصله و توجه شما ممنونم.
بله، راستش من سه چهار سالی میشه که در مورد مباحث انرژیکی و نحوه ی کارکردش و این ها بسیار کنجکاوم و کم و بیش دنبالش بودم.
امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۱
برای: Cloud
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام🤍🦋
راستش نامه ی من خیلی طولانیه، برای همین در قالب چند پیام می خوام بفرستمش. و امیدوارم که حوصله داشته باشید که بخونیدش.
پیشاپیش از صبر و حوصله و توجه شما ممنونم.
بله، راستش من سه چهار سالی میشه که در مورد مباحث انرژیکی و نحوه ی کارکردش و این ها بسیار کنجکاوم و کم و بیش دنبالش بودم.
و واقعاً هم مبحث جذابیه، ولی تا جایی که من فهمیدم دقیقاً همه ی قضیه بر نمی گرده به اینکه ما در مدت حال حاضر رو چی تمرکز کردیم، و توجه مون روی چه چیزی بوده! آره اینها تا یه جایی تأثیرگذاره، اما همه ی قضیه نیست!
همه ی جهان هستی از انرژیه.
حالا چه به شکلی متراکم مثل خود ما که روح هایی هستیم که جسم مادی داریم، و چه به شکلی با تراکم خیلی کمتر، مثل مواردی مثل افکار و احساسات و باورها و ارتعاشات گوناگون ما...
تک تک چیز هایی که در اطرافمون وجود داره و حتی خود ما، از انرژی هستیم.
و چه بخواییم چه نخواییم، کارکرد روان و درون ما آدم ها به نحوی هست که، زندگی مون رو بر اساس باورهامون می چرخونه.
و حالا فرقی هم نداره که اون باورها درست و عقلانی باشند یا نباشند.
ذهن و درون ما به شدت هوشمنده؛ و باور های ما در واقع براش مثل قواعد و قانون هایی هستند که باید حتماً اجرا بشن. و چه بخواییم چه نخواییم ناخودآگاه و کودک درون ما، دارن با توجه به دیتاهایی که تا الان جمع کردند و باور هایی که ساختند، چرخ زندگی ما رو می چرخونن.
و افسار زندگی و حتی واکنش های ما، کلام و رفتار ما، گفتگوهای ذهنی ما در موقعیت ها و شرایط مختلف هم به دست ناخودآگاه و کودک درون ماست!
مگر اینکه خودمون از یکجایی به بعد شروع کنیم به کار کردن روی خودمون، پاکسازی کردن داده ها و دیتاهای قدیمیِ موجود در جعبه سیاه روان مون، و بازنویسی کردن باورها و معادلات و توابع ذهنی مون.
برای پاکسازی کردن و بازنویسی این داده ها هم ابزاری به نام EFT رو معرفی می کنم که خب خارقالعاده ست، و برای شخص خودم داره عالی جواب میده.
راستی این رو هم بگم که همونطور که ویژگی های فیزیکی از پدر و مادر به ما به ارث می رسه، تمامی ترس ها و الگو ها و عادت ها و باورها و دیتاهای درونی و انرژیکی شون هم از طریق ژن هامون به ما به ارث می رسند.
و حالا این داده های موروثی، و تمام چیز هایی که خودمون از جنینی تا الان یادگرفتیم و در جعبه سیاه روان مون ذخیره کردیم و ازشون باور ساختیم، و تمام انرژی های گیر افتاده و احساسات گیر افتاده ی ناشی از تجارب شخصی و دیده ها و شنیده ها و چیزای دیگه مون، که در بدن و میدان انرژیکی ما وجود دارند؛ همگی شون با هم باعث میشن که ما شرایط و اتفاقات و موقعیت های مختلف رو به زندگی مون جذب کنیم.
و جهان اطراف ما و به ویژه خودِ ما اونقدرررر هوشمندیم، که حتی در سطح انرژیکی ما آدم ها داریم به همدیگه پیام هایی می دیم. بذارید با یک مثال بهتر این موضوع رو شرح بدم:
(ادامه ش رو در پیام های بعدی می فرستم)
امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۴۹
برای: Cloud
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلامی دوباره🤍🦋
بریم برای ادامه نامه م:
امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۴۹
برای: Cloud
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلامی دوباره🤍🦋
بریم برای ادامه نامه م:
مثلاً یک آدمی رو فرض کنید، که زمانی که مادرش باردار شده سر این آدم، کاملاً یه اتفاق ناخواسته بوده. و ما به این بچه ها می گیم ناخواسته، بعد این حس و انرژی ناخواسته بودن و یه جورایی حس طرد شدگی و دوست داشتنی نبودن و حس اضافی بودنه، در اون جنین ذخیره میشه و به قول گفتنی گیر می افته. و این باورها در روان اون فرد شکل می گیره که من نخواستنی ام، من طرد شده و دوست نداشتنی هستم. و این مدل باور ها...
و این بچه وقتی داره کم کم بزرگ میشه، اون احساسات و انرژی های گیر افتاده ی وجودش مثل یک گوی مغناطیسی عمل می کنند، و مدام این پیام رو به آدم های اطرافش در سطح انرژیکی مخابره می کنند که، 《من رو طرد کنید》، 《من رو دوست نداشته باش و نخواه، چون من دوست نداشتنی و نخواستنی ام》، 《من رو از خودت برون 》و...؛ و اینطوری این انرژی ها و پیام های انرژیکی دقیقا روی تمامی آدم های زندگی اون شخص اثر می ذارن، و همین باعث میشه که این گوی های مغناطیسی بیشتر و بیشتر اتفاقات و شرایطی مشابه رو به زندگی اون آدم جذب کنند که در اون ها شخص طرد میشه، ترک میشه، باهاش سرد برخورد میشه، نمی خوانش، به جمع خودشون راهش نمیدن، و...
و این وسط ممکنه یکی از اون افرادی که از اون ارتعاشات و پیام های مخابره شده از اون شخص تاثیر گرفته، ممکنه آدم مثلاً خوبی نباشه و هر بار دل طرف رو بشکنه و بار ها و بارها از خودش برونتش(فرضاً این آدمِ ناخوب عشق آدم داستان ماست)؛ البته لازم به ذکرِ که تک تک آدم ها این شکلی یه دنیایی درون خودشون دارند و اینطوری نیست که منتظر باشند که پیام انرژیکی ما رو بگیرند تا نسبت به ما واکنش نشون بدن.
در کل چیزی که می خوام بگم اینه که این پیام ها روی رفتار و گفتار افراد با ما تاثیر داره، همونطور که مال اونا هم روی رفتارهای ما با اونها تاثیر داره، اما این همه ی داستان نیست، چون به هر حال اونا هم الگو ها و تابع های درونی خودشون رو دارند که بر اساس اون رفتار می کنند.
برای همین هم هست که میگن:
《دنیای درون ما، دنیای بیرون ما رو شکل میده》
یا 《جهان اطراف ما، انعکاسی از جهان درون ماست》
و حتی اینم یه جورایی درسته که میگن: 《ما آدم هایی هم مدار و هم فرکانس با خودمون، جذب می کنیم》
و خب این شکلی وقتی اتفاقی خوب یا بد به زندگی مون جذب می کنیم، طریقه جذب شدنش به نحوی اینطوریه که، یک چیزی در وجود ما هست که اون شرایط، اتفاق، فرصت و موقعیت رو جذب کرده. مثل یک مغناطیس.
و شاید باورتون نشه، ولی خب، خودم همین چند ساعت پیش داشتم با خودم می گفتم که چقدر خوب میشه اگر که بتونم راجع به این مسائل با یکی صحبت کنم و بهشون روش خارقالعاده ی EFT رو معرفی کنم.
و بله اینم از این، موقعیتش جور شد، و خب اینم یه مدل جذبه♡
امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۶ برای: ویران من هم به اندازه ریگ های بیابان ، روزهایی گذرانده ام که سرشار از احساس بیزاری نسبت به خودم بوده ام ، کاش برایش دارویی اعجاب انگیز داشتم . از اینکه در پایان روز سختی که داشته اید خواندن نامه ام باعث بیدار شدن احساس…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۳۰
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آری، حتی مصیبت هایش هم نعمت ست. این را می شود در لحظه لحظه خود ببینم.
جبران آنکه دیر دست به قلم شدم. گمان می کنم این سهلانگاری بایست جبران شود.
متن زیر، همان متنی ست که گفتم. حرف اول واژه های درون گیومه را جدا کنید و بعد از جداسازی همه حرف ها، حروف را کنار هم قرار بدید.
امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۳۰
برای: نم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آری، حتی مصیبت هایش هم نعمت ست. این را می شود در لحظه لحظه خود ببینم.
جبران آنکه دیر دست به قلم شدم. گمان می کنم این سهلانگاری بایست جبران شود.
متن زیر، همان متنی ست که گفتم. حرف اول واژه های درون گیومه را جدا کنید و بعد از جداسازی همه حرف ها، حروف را کنار هم قرار بدید.
بیا «قلب» هایمان را نقاشی کنیم. با قلمو های احساس یکدیگر،
آهسته، بی تلاطم، «همانند» «وزش» باد، مرا از زمین جدا کن،
به «هوا» ببر و در آسمان بزرگ قلبت «سُر» بده،
تا جاری شوم همانند «رود» در «دلت» و رنگ کنم،
«آنگونه» که می بینمت، می شنومت، و می بویمت.
می دانم مثل گذشته ها نیست، اما «قبول» کن؛ قبول کن که گاهی باید به گذشته برگردیم و دفتر «آرزوهایمان» را ورق بزنیم.
یادت هست شبِ «یلدایِ» 20 سالگی مان را؟ یادت هست چگونه زیر «نور» ماه به «وزش» رقصیدن «یلدای» 20 ساله غبطه می خوردی؟ و «سرما» را به جان می خریدی و در خفا، مدت ها به «نوای» آواز به هنگام رقصِ مرا گوش می دادی و آرزو می کردی که با تمام «درد» هایی که داری، فقط یک بار به «هوای» یک بار گرفتن دست هایم، با من رقص کنی؟ اکنون آیا آرزویت را، یلدای 40 ساله ات را که جلویت ایستاده و سخن می گوید، به رقص دعوت خواهی کرد؟
2025/March/5 _23:23
امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۰۲
برای: Cloud
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و اما بخش آخر نامه م🦋:
امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۳:۰۲
برای: Cloud
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و اما بخش آخر نامه م🦋:
و آره بالاترین حدِ فرکانس، عشقه و اگر اشتباه نکنم یک پله پایین تر از اون شکرگذاری و حس قدردانیه و سپاس گذاریه. احساساتی با فرکانس بالا مثل عشق و شکرگذاری و اینها، پر از حس سبکی و انرژی خوب و گرم ن. و در مقابل احساساتی مثل افسردگی و ناامیدی و این ها، احساساتی سنگین و سرد هستند. وقتی میگم سرد یا گرمن، منظورم اینه که واقعاً بدن رو سرد و گرم می کنند! نه اینکه استعاری گفته باشم.
و در آخر به هر کسی که داره این نامه رو می خونه: اگر که می خوایید در مسیر خودشناسی ای، فوقالعاده عمیق قدم بردارید، درون تون رو خونه تکونی و پاکسازی کنید، ذهن تون رو بازنویسی کنید مطابق میل خودتون، و از همه لحاظ روی خودتون عمیقاً کار کنید؛ و به جای سینه خیز رفتن در جاده ی خاکی، روی جاده ی آسفالت با بهترین و پر سرعت ترین و راحت ترین ماشین، در زندگی مثل موشک پرسرعت برید جلو؛ پیشنهاد می کنم حتماً روش EFT رو یاد بگیرید و به وسیله ی اون شروع به پاکسازی و بازنویسی روان و درون تون کنید.
مسیر به شدت جذاب و پر معماییه، به شخصه خودم حس کارآگاه بودن می گیرم در حین ریشه یابی هام، طوری ام که انگار دارم پرونده و معمایی پیچیده و عمیق رو حل می کنم. ^^
و امیدوارم که شما هم در این مسیر عمیق و پر از آگاهی قدم بر دارید و ازش لذت ببرید. و کلی رشد کنید.
و اینکه اگر تا اینجا رو خوندید، عمیقاً ازتون متشکرم بابت وقت و انرژی ای که گذاشتید، و صبر و حوصله ای که خرج کردید، امیدوارم که حتی شده در حد یک جرقه کوچیک زدن در ذهن تون، براتون مفید بوده باشه.🤍🫀
(راستی این اولین نامه ی منه، و وقت زیادی هم نیست که اومدم به این کانال دوست داشتنی، برای همینم اگر اشتباهاتی در حین نوشتن این نامه انجام دادم یا ایرادی چیزی داشت، امیدوارم به بزرگواری خودتون ببخشید🦋✨)
امضا: sunlight
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: نیهان سلام نیهان عزیز بابت نامه ات ممنونم اولا بابت رفتار پدرت متاسفم این صحیحه که تاسف من قسمتی از زندگیت رو بهبود نمیبخشه ولی این رو بعنوان تاسف در برابر رفتار پدرت در نظر بگیر همون معذرت خواهی که نه من نه تو و نه هیچ…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۳
برای: دختر تابستان
واقعا متاسفم که پدرت از این اختلال رنج میبره. من مطمئنم که حالت بهتر میشه و بزودی خوب خواهی شد.
ولی خوشحالم که زود متوجه اختلال پدرت شدی. چیزی که واقعا منو نجات داد عزیزم درک این قضیه بود که رفتار پدرم هیچوقت قرار نیست تعغیر بکنه. الان کاملا با پدرم قطع ارتباط کردم. و یک سالی هم هست که ندیدمش. قطع ارتباط من و پدرم واقعا برای من دردناک تموم شد. ولی الان به آرامش رسیدم. پدرت عزیزم تعغیری در رفتارش قرار نیست ایجاد بشه حتی اگه هزار برابر موفق تر و درسخون تر و زیبا تر باشی چون اساسا مشکل از تو نیست اینو بپذیر و دوری کن ازش.
و اینکه عزیزم یک مشکلی برای من ایجاد شد بخاطر اینکه چنین والد سمی داشتم اگر میخوای تا برات شرح بدم چون شاید ممکن باشه در اینده برات اتفاق بیوفته.
با عشق و آرزوی بهترینا برای تو و همه ماها که از والد سمی رنج میبردیم.
امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۳
برای: دختر تابستان
واقعا متاسفم که پدرت از این اختلال رنج میبره. من مطمئنم که حالت بهتر میشه و بزودی خوب خواهی شد.
ولی خوشحالم که زود متوجه اختلال پدرت شدی. چیزی که واقعا منو نجات داد عزیزم درک این قضیه بود که رفتار پدرم هیچوقت قرار نیست تعغیر بکنه. الان کاملا با پدرم قطع ارتباط کردم. و یک سالی هم هست که ندیدمش. قطع ارتباط من و پدرم واقعا برای من دردناک تموم شد. ولی الان به آرامش رسیدم. پدرت عزیزم تعغیری در رفتارش قرار نیست ایجاد بشه حتی اگه هزار برابر موفق تر و درسخون تر و زیبا تر باشی چون اساسا مشکل از تو نیست اینو بپذیر و دوری کن ازش.
و اینکه عزیزم یک مشکلی برای من ایجاد شد بخاطر اینکه چنین والد سمی داشتم اگر میخوای تا برات شرح بدم چون شاید ممکن باشه در اینده برات اتفاق بیوفته.
با عشق و آرزوی بهترینا برای تو و همه ماها که از والد سمی رنج میبردیم.
امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۴ برای: برای آفرینش و غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوشقلب بخوان نامهای برام بذارن. دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم. حسِ آخرِ…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۵۷
برای: No one
میبینی چقدر لذت بخشه وقتی میفهمی یه سری از آدم ها هستن مثل رهگذر بیتفاوت یا بی اهمیت از کنار نوشته تو رد نمیشن؟
من خیلی خوب میفهمم :)
میدونی ماجرا از چه قرار...
از اینکه واقعا نیازی نیست همیشه ی همیشه خودت رو قوی نشون بدی و بگی من خوبم من عالیم و نیازی به کسی ندارم
حتی شده یه روزایی باید خودمون به مریضی بزنیم و درخواست کمک کنیم
این طبیعیه وقتی که تو خودت رو قوی نشون میدی بعد یه مدتی اطرافیانت به این باور میرسن که تو خودت از پس خودت بر میای و دیگه نیازی به کسی نداری .
به نظرم اینکه به خودت علاقه مند بشی خیلی سخته
درسته ما هممون میگیم من عاشق خودم هستم خودم خیلی دوست دارم آره درسته ولی اون ته ته ته دلت باید ضعف بره واسه خودت
خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی که مدام قضاوتت میکنه و سرکوفت میزنه ناسزا میگه مقصر تمام اتفاقات بد زندگیت رو خودت میدونه
خیلی سخته...
ولی میشه یادش داد :)
میشه بهش لطافت و نرم بودن در برابر خودمون رو بهش یاد بدیم
اونقدر ها هم لجباز و یک دنده نیست
اون فقط نمیدونه چجوری عشقش رو ابراز کنه
امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۸:۵۷
برای: No one
میبینی چقدر لذت بخشه وقتی میفهمی یه سری از آدم ها هستن مثل رهگذر بیتفاوت یا بی اهمیت از کنار نوشته تو رد نمیشن؟
من خیلی خوب میفهمم :)
میدونی ماجرا از چه قرار...
از اینکه واقعا نیازی نیست همیشه ی همیشه خودت رو قوی نشون بدی و بگی من خوبم من عالیم و نیازی به کسی ندارم
حتی شده یه روزایی باید خودمون به مریضی بزنیم و درخواست کمک کنیم
این طبیعیه وقتی که تو خودت رو قوی نشون میدی بعد یه مدتی اطرافیانت به این باور میرسن که تو خودت از پس خودت بر میای و دیگه نیازی به کسی نداری .
به نظرم اینکه به خودت علاقه مند بشی خیلی سخته
درسته ما هممون میگیم من عاشق خودم هستم خودم خیلی دوست دارم آره درسته ولی اون ته ته ته دلت باید ضعف بره واسه خودت
خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی که مدام قضاوتت میکنه و سرکوفت میزنه ناسزا میگه مقصر تمام اتفاقات بد زندگیت رو خودت میدونه
خیلی سخته...
ولی میشه یادش داد :)
میشه بهش لطافت و نرم بودن در برابر خودمون رو بهش یاد بدیم
اونقدر ها هم لجباز و یک دنده نیست
اون فقط نمیدونه چجوری عشقش رو ابراز کنه
امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۲۳
برای: برای پیراشکی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تو اصلاً میدونی با من چی کار کردی؟
من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همهچیز برای من عوض شد. تو میدونستی من دوستت دارم. میدونستی چقدر برام مهمی. میدونستی وقتی ازم فاصله میگیری چقدر اذیت میشم.
پس چرا گذاشتی اینقدر بهت وابسته بشم؟
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۲۳
برای: برای پیراشکی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تو اصلاً میدونی با من چی کار کردی؟
من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همهچیز برای من عوض شد. تو میدونستی من دوستت دارم. میدونستی چقدر برام مهمی. میدونستی وقتی ازم فاصله میگیری چقدر اذیت میشم.
پس چرا گذاشتی اینقدر بهت وابسته بشم؟
چرا هر بار قهر کردیم، من بودم که برگشتم؟ من بودم که منت کشیدم، من بودم که غرورم رو گذاشتم کنار، فقط برای اینکه دوباره باهات خوب بشم. و هر بار که آشتی میکردیم، اونقدر خوب رفتار میکردی که دوباره باور میکردم شاید این بار فرق داشته باشه.
شاید واقعاً دوستم داری.
شاید یه روز منو انتخاب کنی.
شاید این همه چیزی که بین ماست بالاخره یه اسم پیدا کنه.
ولی حالا میبینم رفتی توی رابطه.
همینقدر ساده.
یه استوری گذاشتی و انگار تمام اون مدت برای من یک عمر بود و برای تو فقط یه چیزی بود که گذشت.
من عصبانیام.
خیلی عصبانیام.
نه فقط چون یکی دیگه کنارته. بیشتر از این عصبانیام که نمیفهمم پس من توی این همه مدت چی بودم.
مگه من چی کم داشتم؟
چرا باید اینهمه برای داشتن ذرهای از توجهت تلاش میکردم، وقتی آخرش تونستی برای یکی دیگه وارد رابطه بشی؟
و میدونی بدترین قسمتش چیه؟
من هنوز نمیتونم وانمود کنم برام مهم نیست.
چون بودی.
خیلی هم بودی.
من اگر قرار بود تا مدتها، شاید حتی تا آخر عمر، عاشق یک نفر بمونم، تو همون آدمی بودی که توی ذهنم انتخاب کرده بودم.
و شاید مسخره باشه، ولی من آیندهای رو با تو تصور کرده بودم که تو حتی نمیدونستی وجود داره.
از دستت ناراحتم.
از خودم هم ناراحتم.
از تمام دفعاتی که غرورم رو کنار گذاشتم ناراحتم.
از تمام شبهایی که منتظر بودم دوباره برگردی ناراحتم.
از اینکه هر بار با خودم گفتم «این بار شاید فرق داشته باشه» ناراحتم.
ولی بیشتر از همه، از این ناراحتم که هنوز یه قسمتی از من دوست داره تو برگردی.
کاش میشد فقط یک بار میفهمیدی من چقدر جدی بودم.
کاش قبل از اینکه بری سراغ یه نفر دیگه، میفهمیدی یه نفر اینجا مدتها بود که با تمام وجودش تو رو انتخاب کرده بود.
ولی دیگه نمیخوام برای انتخاب شدن بجنگم.
نمیخوام دوباره منتکشی کنم.
نمیخوام دوباره خودمو ثابت کنم.
نمیخوام برای کسی که مطمئن نیست منو میخواد یا نه، خودمو کوچیک کنم.
هنوز دوستت دارم.
شاید مدتی هم دوستت داشته باشم.
ولی از امشب، قرار نیست دوست داشتن تو به معنی از دست دادن خودم باشه.
این نامه رو نمیفرستم.
چون بعضی حرفها برای رسیدن به تو نوشته نمیشن.
برای این نوشته میشن که بالاخره از قلب من بیرون بیان.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🕊1
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: سرزمین دور دست ها، آرامشی گم شده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا باید آغاز کنم؛
از خستگی؟
از این سکوتِ طولانی که هر روز بیشتر در من ریشه میدواند؟
یا از خودم که مدتهاست میان ماندن و رفتن، میان امید و بیتفاوتی، جایی ایستادهام که نامی برایش پیدا نمیکنم.
مدتیست احساس میکنم از همهچیز کمی دور افتادهام؛
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: سرزمین دور دست ها، آرامشی گم شده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا باید آغاز کنم؛
از خستگی؟
از این سکوتِ طولانی که هر روز بیشتر در من ریشه میدواند؟
یا از خودم که مدتهاست میان ماندن و رفتن، میان امید و بیتفاوتی، جایی ایستادهام که نامی برایش پیدا نمیکنم.
مدتیست احساس میکنم از همهچیز کمی دور افتادهام؛
از آدمها، از خانه، از آینده و حتی از خودم.
انگار زندگی در جایی دورتر از من جریان دارد و من تنها از پشت پنجرهای کدر تماشایش میکنم؛
میبینم که روزها میآیند و میروند، آدمها بزرگتر میشوند، دوست میشوند، عاشق میشوند، میروند و به مقصدی میرسند...
و من هنوز همانجا ایستادهام؛
با چند رؤیای نیمهجان و انبوهی از سؤال که هیچکس جوابشان را نمیداند.
گاهی دلم میخواهد تنها باشم؛
نه از سر بینیازی،
از فرط خستگی.
از اینکه مدام باید خودم را برای دیگران توضیح بدهم، ثابت کنم، تحمل کنم و وانمود کنم که چیزی نیست.
اما تنهایی هم همیشه آن پناه امنی نیست که خیال میکردم.
گاهی سکوت، آدم را آنقدر به خودش نزدیک میکند که دیگر جایی برای فرار از فکرهایش باقی نمیماند.
من خستهام؛
اما نه فقط از درس و روزگار و آدمها.
از شروع کردن و دوباره از دست دادن.
از امید بستن و بعد مجبور شدن به جمع کردن تکههای خودم.
از اینکه هر بار چیزی را دوست داشتهام، ترسِ از دست دادنش زودتر از خودِ خوشحالی به سراغم آمده است.
با این همه، هنوز چیزی در من نمرده.
نمیدانم چیست؛
شاید همان دخترکی که هنوز دلش میخواهد یک روز از این اتاق، از این روزهای تکراری و از این همه سنگینی بیرون برود و زندگی را آنطور که همیشه در خیال ساخته، از نو آغاز کند.
شاید هنوز دلم یک خانهی کوچک میخواهد؛
جایی سبز و آرام، دور از هیاهوی آدمها.
پنجرهای رو به باران،
یک فنجان چای،
چند کتاب،
و شغلی ساده که مرا از زندگی متنفر نکند.
شاید هنوز میخواهم کسی مرا بفهمد؛
نه اینکه نجاتم دهد،
نه اینکه برایم تصمیم بگیرد،
فقط بماند و از دیدن پیچیدگیهای من نترسد.
و شاید تمام چیزی که این روزها میخواهم، همین باشد:
فرصتی دوباره.
نه برای اینکه آدم دیگری شوم؛
برای اینکه بالاخره فرصت کنم خودم را بسازم.
اگر از من بپرسی حالم چطور است، احتمالاً میگویم:
«خوبم.»
اما اگر واقعاً بخواهی بدانی،
باید بگویم که مدتیست در میان ویرانههای خودم قدم میزنم و هنوز دارم دنبال چیزی میگردم که حتی نمیدانم چیست.
شاید خودم را.
شاید معنای ماندن را.
شاید همان تکهای از زندگی را که یک روز، یک جایی میان تمام این خستگیها، از دست دادم.
با این حال،
هنوز اینجا هستم.
و شاید همین،
برای امشب کافی باشد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۱:۲۳ برای: برای پیراشکی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… تو اصلاً میدونی با من چی کار کردی؟ من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همهچیز برای من عوض شد. تو میدونستی من دوستت دارم. میدونستی چقدر برام…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: پریشانه نوری
سلام عزیزم
ببخشید که فضولی میکنم
ولی بنظر میاد این همه مدت شما درگیر یک عشق یکطرفه بودید.
از جنسیتتون،شغلتون،جایگاه اجتماعیتون،ظاهرتان بی اطلاعم.ولی مطمئنم که برای شما گزینه بهتری هم وجود داره.
و منظورم از گزینه آدمیه که همونقدر شما اونو دوست دارید شما رو دوست داره.
ولی این به شما بستگی داره روزی که این فرصت ارتباط با همچین شخصی پیش اومد شما چه تصمیمی میگیرید.
مبادا اینقدر درگیر آدمی بشید که قدر شما رو نمیدونه که فرصت تعامل با ادم های امن رو از دست بدید.
امیدوارم بهتر باشین. دوست داشتین از ارتباطتون با این ادم برام تعریف کنید. میتونید باهام درد و دل کنید. البته اگر دوست ندارین مجبور نیستین هر طور راحتید.
امضا: نیهان
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: پریشانه نوری
سلام عزیزم
ببخشید که فضولی میکنم
ولی بنظر میاد این همه مدت شما درگیر یک عشق یکطرفه بودید.
از جنسیتتون،شغلتون،جایگاه اجتماعیتون،ظاهرتان بی اطلاعم.ولی مطمئنم که برای شما گزینه بهتری هم وجود داره.
و منظورم از گزینه آدمیه که همونقدر شما اونو دوست دارید شما رو دوست داره.
ولی این به شما بستگی داره روزی که این فرصت ارتباط با همچین شخصی پیش اومد شما چه تصمیمی میگیرید.
مبادا اینقدر درگیر آدمی بشید که قدر شما رو نمیدونه که فرصت تعامل با ادم های امن رو از دست بدید.
امیدوارم بهتر باشین. دوست داشتین از ارتباطتون با این ادم برام تعریف کنید. میتونید باهام درد و دل کنید. البته اگر دوست ندارین مجبور نیستین هر طور راحتید.
امضا: نیهان
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۴ برای: پریشانه نوری سلام عزیزم ببخشید که فضولی میکنم ولی بنظر میاد این همه مدت شما درگیر یک عشق یکطرفه بودید. از جنسیتتون،شغلتون،جایگاه اجتماعیتون،ظاهرتان بی اطلاعم.ولی مطمئنم که برای شما گزینه بهتری هم وجود داره. و منظورم از…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: نیهان
درود نیهان عزیز؛
از اینکه به رقعه من پاسخ دادی واقعا خرسندم!
شاید بعد مدتی که درد این فراق یا بهتر است بگویم فراغ را متحمل میشوم از تمام کسانی که دوست خطابم میکردند اهمیت بیشتری قائل هستی پس سپاسگزار تو ام!
حالا که فرصت این را دارم که با مرهم دردی سخن بگویم پس لب میگشایم(لحن لفظ قلمم را جدی نگیر من اینقدر خشک نیستم.)
اگر از آغاز ماجرا بخواهم برایت بگویم که رفاقتی ساده بود و خودم او و من را در منجلاب انداختم با بیان احساساتم به او اما نهایت ماجرا را حتی نمیتوانستم پیشبینی بکنم!
در این دورانی که به خیال او بیشتر گذشت من تنها عشقم را در اختیار او گذاشتم بی کم و کاست.
حالا هم گله ای نیست او کاملا صاحب اختیار است.
با این حال برای پاسخت متشکر و از هم صحبتی با تو بسیار خوشوقت شدم. منتظر نامه های بیشتری از تو میمانم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: نیهان
درود نیهان عزیز؛
از اینکه به رقعه من پاسخ دادی واقعا خرسندم!
شاید بعد مدتی که درد این فراق یا بهتر است بگویم فراغ را متحمل میشوم از تمام کسانی که دوست خطابم میکردند اهمیت بیشتری قائل هستی پس سپاسگزار تو ام!
حالا که فرصت این را دارم که با مرهم دردی سخن بگویم پس لب میگشایم(لحن لفظ قلمم را جدی نگیر من اینقدر خشک نیستم.)
اگر از آغاز ماجرا بخواهم برایت بگویم که رفاقتی ساده بود و خودم او و من را در منجلاب انداختم با بیان احساساتم به او اما نهایت ماجرا را حتی نمیتوانستم پیشبینی بکنم!
در این دورانی که به خیال او بیشتر گذشت من تنها عشقم را در اختیار او گذاشتم بی کم و کاست.
حالا هم گله ای نیست او کاملا صاحب اختیار است.
با این حال برای پاسخت متشکر و از هم صحبتی با تو بسیار خوشوقت شدم. منتظر نامه های بیشتری از تو میمانم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۳ برای: دختر تابستان واقعا متاسفم که پدرت از این اختلال رنج میبره. من مطمئنم که حالت بهتر میشه و بزودی خوب خواهی شد. ولی خوشحالم که زود متوجه اختلال پدرت شدی. چیزی که واقعا منو نجات داد عزیزم درک این قضیه بود که رفتار پدرم هیچوقت…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: نیهان
نیهان عزیز دوباره سلام؛ متاسفم فقط علاقه زیادی به سلام دادن و تشکر کردن دارم برای همین دوباره و دوباره تکرارشون میکنم.
متاسفانه من هم زود متوجه این قضیه نشدم و ۱۷ سالگی متوجه شدم از این اختلال رنج میبره و این زمانی بود که علائم این اخلال از روحش فریاد میزد ولی خوشبختانه اینکه متوجه شدم هم برایم کافی بود تا علتی پشت آن نفرت چندین ساله بیابم.
از این بابت خوشحالم که فاصله ای با پدرت داری ولی من همچین امکانی تو زندگیم ندارم و مجبورم گاهی اوقات خودمو برنجانم یا که بی سر و صدا به زندگی با حرف هایش ادامه دهم؛ چاره چیست گاهی باید انسان هارا تحمل کنی نه اینکه مجبوری بلکه نمیتوانی فاصله ای بگذاری فکر کنم نیاز به شجاعت قوی داره که من ندارم، ولی این خیلی خوبه که تو اون شجاعتو داشتی.
و راجع به مهربانیت باید بگویم که بسیار سپاسگذارم تا امروز که دومین نامه ات رو برام فرستادی لطف بزرگی بود، شاید فقط یک نامه باشد ولی همدردی گاهی اوقات راه فرار از مشکلاته و تو اینکارو کردی.
امیدوارم در آینده نیز این آرامش در روحت همواره وجود داشته باشد
امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: نیهان
نیهان عزیز دوباره سلام؛ متاسفم فقط علاقه زیادی به سلام دادن و تشکر کردن دارم برای همین دوباره و دوباره تکرارشون میکنم.
متاسفانه من هم زود متوجه این قضیه نشدم و ۱۷ سالگی متوجه شدم از این اختلال رنج میبره و این زمانی بود که علائم این اخلال از روحش فریاد میزد ولی خوشبختانه اینکه متوجه شدم هم برایم کافی بود تا علتی پشت آن نفرت چندین ساله بیابم.
از این بابت خوشحالم که فاصله ای با پدرت داری ولی من همچین امکانی تو زندگیم ندارم و مجبورم گاهی اوقات خودمو برنجانم یا که بی سر و صدا به زندگی با حرف هایش ادامه دهم؛ چاره چیست گاهی باید انسان هارا تحمل کنی نه اینکه مجبوری بلکه نمیتوانی فاصله ای بگذاری فکر کنم نیاز به شجاعت قوی داره که من ندارم، ولی این خیلی خوبه که تو اون شجاعتو داشتی.
و راجع به مهربانیت باید بگویم که بسیار سپاسگذارم تا امروز که دومین نامه ات رو برام فرستادی لطف بزرگی بود، شاید فقط یک نامه باشد ولی همدردی گاهی اوقات راه فرار از مشکلاته و تو اینکارو کردی.
امیدوارم در آینده نیز این آرامش در روحت همواره وجود داشته باشد
امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۱:۲۳ برای: برای پیراشکی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… تو اصلاً میدونی با من چی کار کردی؟ من یه روز اومدم و صادقانه بهت گفتم چه حسی دارم. از همون لحظه، همهچیز برای من عوض شد. تو میدونستی من دوستت دارم. میدونستی چقدر برام…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۵
برای: پریشانه نوری
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام عزیزم؛
نامه ات را که میخواندم احساساتی مرا غافلگیر کردند که برایم اشنا بودند و خود نیز در آن ها شناور بودم و یا شاید هنوز هم هستم.
امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۵
برای: پریشانه نوری
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام عزیزم؛
نامه ات را که میخواندم احساساتی مرا غافلگیر کردند که برایم اشنا بودند و خود نیز در آن ها شناور بودم و یا شاید هنوز هم هستم.
ماه ها هست که این سوالاتی که برای اون شخص تو نامه ات مطرح کردی رو من هم از خودم پرسیدم ولی کسی نبود پاسخی دهد و افکارم را فوت کند و خاموششان کند و میدانم که حالت چگونه است؛ ولی میدانی ما هیچ گناهی نداشتیم که غرق کسی شدیم که فقط دنبال کسی بودیم که مانند ما وجودشان را صرف رابطه نمیکردند و امروز و شاید فردا سوالاتی از خودمان میپرسیم که گویا ما مقصر بودیم
ولی مگر اینکه زودتر معذرت بخواهی و واضح احساساتت را نشان دهی گناه است؟ نه بنظرم این عشق و لطف یک انسانه که هرکسی نمیفهمد.
تنها گناهی که ما مرتکب شدیم این بود که غرور را شکستیم و عشق را اولویت قرار دادیم اما اگر برگردیم به گذشته باز هم تکرارش میکنم؛ خیلی درباره این مسئله فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ما کار صحیح رو انجام دادیم چون پشیمانی نداریم که کاش انجامش میدادم؛ حداقل بار بزرگی از دوشمان اینگونه از بین میرود.
اگر امروزه اون زندگیش رو وصف کس دیگه ای کرده نشون نمیده دوستت نداشته فقط اون احساس شاید دیگر در ذهنش کم رنگ شده؛ از بین نرفته فقط کم رنگ شده چون عشق به آن راحتی ها از یاد نمیرود و اگر بپرسیم واقعا عشق بود؟ بله بود چون هر چه که بشود با وجود حسش کردیم
فقط عزیز دلم فقط قدمی بگذار و دیگر نگو کاش انجامش نمیدادم بجایش بگو حداقل انجامش دادم و وظیفه ام را انجام دادم.
و بابت انتخاب های جدید اون خودتو سرزنش نکن چون این قلب اون رو نشون میده بی ارزشی تو رو.
و راستش را بخواهی من هم او را دوست دارم هنوز بعد از گذشت دو سال؛ پس اگر دوستش داری بگذار احساساتت هرطوری که میخواهند برقصند؛ ما که یکبار زندگی میکنیم.
امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۵ برای: پریشانه نوری این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام عزیزم؛ نامه ات را که میخواندم احساساتی مرا غافلگیر کردند که برایم اشنا بودند و خود نیز در آن ها شناور بودم و یا شاید هنوز هم هستم. ماه ها هست که این سوالاتی که برای…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۲
برای: دختر تابستان
درود مهربان،
نگرشی بسیار تحسین برانگیز داری.
قطعا حق با توست !شاید باید فضایی به احساساتمان ببخشیم و از بند منطق آن ها را آزاد کنیم. به یاد دارم نخست که اطمینان یافتم که او هرگز نه مرا دوست داشت نه برایم بود چه احساسی داشتم،گویا تمام شکوفه هایی که برای ثمربخشی رابطه ی فرضی پرورش داده بودم از شاخه امیدم فروریختن؛اما خب با این حال و حالا من همه عشقم را به او روانه میکنم :)
از پاسخت بسیار خرسند شدم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۲
برای: دختر تابستان
درود مهربان،
نگرشی بسیار تحسین برانگیز داری.
قطعا حق با توست !شاید باید فضایی به احساساتمان ببخشیم و از بند منطق آن ها را آزاد کنیم. به یاد دارم نخست که اطمینان یافتم که او هرگز نه مرا دوست داشت نه برایم بود چه احساسی داشتم،گویا تمام شکوفه هایی که برای ثمربخشی رابطه ی فرضی پرورش داده بودم از شاخه امیدم فروریختن؛اما خب با این حال و حالا من همه عشقم را به او روانه میکنم :)
از پاسخت بسیار خرسند شدم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: برای خودم جهت یاد اوری
دیگه هیچ موقع هیچ حرفی به هیچ کس نزن اگه اشتباه کردی اون اشتباهی واسه خودت نگه دار بنویسش تو دفتر شخصیت داد نزنش
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: برای خودم جهت یاد اوری
دیگه هیچ موقع هیچ حرفی به هیچ کس نزن اگه اشتباه کردی اون اشتباهی واسه خودت نگه دار بنویسش تو دفتر شخصیت داد نزنش
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۳۰ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آری، حتی مصیبت هایش هم نعمت ست. این را می شود در لحظه لحظه خود ببینم. جبران آنکه دیر دست به قلم شدم. گمان می کنم این سهلانگاری بایست جبران شود. متن زیر، همان متنی ست که گفتم.…
تاریخ: ۹ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۶
برای: ویران
جمله ای که شما به من فهماندید، قهوه سرد آقای نویسنده است و جمله ای که قهوه سرد آقای نویسنده به من داد این بود که پایان هر داستانی شروع آن است.
باز هم میگویم که شما استعداد بی نظیری برای درگیر کردن ذهن آدمها دارید.
و خوشحالم که من میتوانم درگیر کلمات شما شوم.
به عقیده من او یلدا را به رقص دعوت میکند، رقصی باشکوه درمیانه میدان.
امضا: نم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۶
برای: ویران
جمله ای که شما به من فهماندید، قهوه سرد آقای نویسنده است و جمله ای که قهوه سرد آقای نویسنده به من داد این بود که پایان هر داستانی شروع آن است.
باز هم میگویم که شما استعداد بی نظیری برای درگیر کردن ذهن آدمها دارید.
و خوشحالم که من میتوانم درگیر کلمات شما شوم.
به عقیده من او یلدا را به رقص دعوت میکند، رقصی باشکوه درمیانه میدان.
امضا: نم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1