پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
752 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۲:۲۳
برای: پدر که پدر نبود

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمیدونم از کجا شروع کنم و کجا تمام کنم.
همیشه ادبی نوشتم ولی بنظرم برای نوشتن بخاطر تو باید صادقانه و صاف بنویسم.
احساساتم برایت به گونه ای به هم ریخته است که ذهنم نمیخواهد تلاش کند تا یک متن ادبی برایت بنویسد فقط میخواهد داد بزند و بگوید متاسفم که دخترت شدم.
یادمه یه روزایی والد مورد علاقم بودی و میگفتم کاش یه مردی مثل بابام تو دنیا بود تا بزرگ شدم ازدواج کنم ولی الان... الان بخاطر تو از عشق میترسم، فکر میکنم همه با دیدگاه تو منو نگاه میکنن؛ بعنوان یه شخصیت کم رنگ بی عرضه.
بابا من هیچوقت نمیتونم با نوشتن دردمو کم کنم اخه مگه میشه درد دختری که باباش اولین شخصی بود که اونو پس زد رو با نوشتن از یاد برد؟ نه.
تا اخر عمر بهم مدیونی چون من هر شب سر از دست دادن مامان؛ اونی که بیماره تا صبح گریه مکردم چون میدونم بعد رفتن اون یه والد منتظرمه که دوسم نداره؛ یعنی تو.
وقتی که اون ترکم کرد اون قدر نشکستم که وقتی دیدم بقیه چطور با باباهاشون خوبن شکستم کاش یکم باهام مهربون بودی.. از پدر و دختر بودن گذشته کاش با من حداقل یه کم مهربان بودی...
دیروز یکی از دوستام باباش بهش زنگ زد و گفتم شاهدختم چطوری... یادم نمیاد کی بهم زنگ زدی شاید هم یادم نیست چون آخرین بار بهم پشت گوشی فحش دادی و گفتی بی عرضه ترین بشر دنیام...
میدونی این روزا چرا انقدر سردرد دارم؟ بخاطر نتیجه کنکورمه...میترسم اون روز برسه و من خراب کرده باشم و اون شانس دوست داشته شدن توسط تو برای چند ثانیه رو از دست بدم؛ من از نتیجه نمیترسم از آینده نمیترسم من از تو میترسم بابا....
چقدر عجیبه نه؟ مگه آدم انقدر با دخترش؛ هم خون خودش بد میشه....من جز اینکه یه بچه بودم گناهم چه بود؟ من فقط دلم یه پدر میخواست که قهرمان قصم باشه نه قسمت تلخ زندگیم.


امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۴ برای: ویران شاید تنها چیزی‌که دل من را هنوز اندکی زنده نگه داشته است ، زندگی به عنوان یک زن است. فکر میکنم اگر مرد بودم همینقدر رنگ را هم بر بوم زندگی ام نداشتم. نامش را پرچانگی نگذارید ، تعریفتان از من به عنوان شبنمی که شب را…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۴۶
برای: نم

بله؛ درست است. من این حق را به شما می دهم و احساس شما را تایید می کنم.
حرف های بسیاری برای گفتن وجود دارد. گرچه به نظر همه چیز به ترتیب خاصی به پایانی باز برخورده است؛ اما به نظر در فهمیدن چیزی به خطا رفته‌ام و حتی احساس می کنم تصویری ناقص از آنچه گفتید، در ذهن خود منعکس کرده ام. هرچه باشد می توانم همانند فرانتس کافکا بگویم:
« نامهٔ شما با یک دیدار واقعی فرقی نداشت».

امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۷:۰۶
برای: خواب زده

خواب زده همه چیز اوکیه؟؟ خیلی وقته نامه‌ای ازت نمیبینم
خوبی؟

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۲:۰۶ برای: اِبهام چاره آیی جز بقا ندارم بجنگیم هیچ‌ چیز مانع ایستادن ما نیست. حال خوب تا رفتن اجباری امضا: شبگرد وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۹:۱۴
برای: شبگرد

چه بگوییم با این زبانی که قاصر است از هر قصه و حکایتی؟

تمامی قصه‌ها و حکایت‌های مردمان سرزمینم، محکوم به رفتنی اجباری و بی‌بازگشت است.

شده‌ایم همانند نوزادی که در آغوش مادر، نه نانی خورده و نه مهری دیده.

تکه‌پاره‌ام از زخم‌ها و تلاش‌ها و جنگ‌های نابرابر. اگر حالم را توصیف کنم، چیزی شبیه به تاسیان؛ تاسیانی در حوالی مهرماهی پاییزی، به وقت غروب، ساعت ۱۸:۳۰، که روز جمعه هم هست؛ زمانی که نه شب است و نه روز، نه روشن است و نه تاریک؛ همان‌قدر معلق و غم‌گرفته.

به امید روزی که آزاد بشویم از هر آنچه ما را در بند کشیده است.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۲:۲۳ برای: پدر که پدر نبود این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمیدونم از کجا شروع کنم و کجا تمام کنم. همیشه ادبی نوشتم ولی بنظرم برای نوشتن بخاطر تو باید صادقانه و صاف بنویسم. احساساتم برایت به گونه ای به هم ریخته است که ذهنم نمیخواهد…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: دختر تابستان

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام الان نامه ت رو دیدم
متاسفم که چنین تجربه ای داشتی و بابت فضولیمم عذر میخوام
ولی تجربه مشابهی دارم، پدرم منم رو هم ترک کرده.
ولی اتفاقات زندگی ما مطمئنا فرق داره ولی در یک مورد مشترکیم . اون هم ملامت کردن و سرزنش کردن خودمون برای رفتاریه که پدرمون باهامون داشتن. پدر من اختلال شخصیت خودشیفته داشت. و من اینو نمیدونستم. و بعدا که هفده سالم شد به این درک رسیدم. چشام روی به همه چیز باز کردم. اینکه مقصر همه چیز جلوه داده بشی و بعد رها بشی کار یک انسان خودشیفته ست. ولی چیزی که باید بدونی اینکه وفتی شخصیت واقعی پدرت رو ببینی میتونی خودت رو ببخشی و به این درک برسی که تقصیری نداشتی.من تونستم واقعیت رو ببینم بدون احساسات منفی و فهمیدم که قربانی بودم در حالی که همیشه مثل یک مجرم باهام رفتار میشد. و به این درک رسیدم که پدرم هیچوقت دوسم نداشت ولی  نه برای اینکه من لایق دوست داشته شدن نبودم بلکه بخاطر اینکه اون یک انسان سالم نبود که توانایی دوست داشتن بقیه رو داشته باشه . اگه دوست داری در مورد اختلال شخصیت خودشیفته تحقیق کن. شاید تو هم به روشنایی و درک واقعیت رسیدی.
و اینو بدون من درکت میکنم. و دوست دارم کمکت کنم چون متاسفانه بهایی که من برای فهمیدن حقیقت پرداختم واقعا سنگین بود و دلم نمیخواد این بها رو بپردازی . دلم میخواد حقیقت رو ببینی و خودتو از این درد خلاص کنی.


امضا: نیهان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۴۶ برای: نم بله؛ درست است. من این حق را به شما می دهم و احساس شما را تایید می کنم. حرف های بسیاری برای گفتن وجود دارد. گرچه به نظر همه چیز به ترتیب خاصی به پایانی باز برخورده است؛ اما به نظر در فهمیدن چیزی به خطا رفته‌ام و حتی…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۵
برای: ویران

شما واژه ها و کلمات را همانند کتابی که بارها ورق زده اید؛ از بر هستید.
شما گفتید من غنی هستم، این برای من خوشایند است.
اما من باور دارم شما جزئیات را بهتر از هر کس دیگری میبینید و میشناسید، این نعمت بزرگی است.
کاش میتوانستم آن تصویر ناقص در ذهنتان را بی نقص تر از هر تصویری تکمیل کنم.

امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۲ برای: دختر تابستان این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام الان نامه ت رو دیدم متاسفم که چنین تجربه ای داشتی و بابت فضولیمم عذر میخوام ولی تجربه مشابهی دارم، پدرم منم رو هم ترک کرده. ولی اتفاقات زندگی ما مطمئنا فرق داره ولی…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: نیهان

سلام نیهان عزیز بابت نامه ات ممنونم
اولا بابت رفتار پدرت متاسفم این صحیحه که تاسف من قسمتی از زندگیت رو بهبود نمیبخشه ولی این رو بعنوان تاسف در برابر رفتار پدرت در نظر بگیر همون معذرت خواهی که نه من نه تو و نه هیچ فرزند دیگه ای از والدش نشنیده
در این مدت کم راستش منم متوجه شدم که پدرم اختلال روانی دو قطبی داشته ولی این هیچوقت درد دل من رو کم نکرد بخصوص زمانی که والدین سالم رو تو جامعه دیدم ولی شنیدن اینها و یاد اوری اینها توسط تو التیام بخشه دروغ چرا.
امیدوارم با گذشت زمان منم به این دیدگاه بی گناه بودن خودم برسم و خوشحالم یکی که یه مشکل مشترک و سختی رو داشتیم، الان کمی حالش بهتر شده.
کاش هیچوقت ما فرزندان بعنوان جبران اختلالات روانی والدینمون تو دنیا روح خودمونو نبازیم
دوباره از صمیم دل بابت وقت با ارزشت که صرف نوشتن پاسخ برام کردی متشکرم

امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۱
برای: نمیدونم

اه.
در گوشه ای از اتاق خود شبیه یک پتوی کهنه وازرده نشسته ام قلبم)))
قلبم تازه به مرحله درک رسیده است او حالا میفهمد چه کلاه گشادی بر سرش رفته
تازه دارد...
جواب های مغز را بخاطر می اورد با خود میگوید: چرا؟ چرا؟ من.
اه چرا من به صدای مغز گوش ندادم وحال هم خودم هم ان پتوی ازرده در کنار اتاق نشسته ایم اری ب راستی مقصر اصلی تمام من هستم من>>>

امضا: تنهای کوچولو
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: برای کسی که بشنود مدتهاست که دست از نوشتن کشیدم. یه زمانی تنها راه تخلیه ذهنم بود. ذهنی پر سر و صدا که لحظه‌ای امانِ نفس کشیدن نمیداد جز وقتی به کلمه تبدیل میشد. رنج اما در تارو پودم نشست. قدری عمیق که کلمه‌ها رو هم از…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: No one

نامه ات را مچاله دریافت کردم.
چقدر حالت رو فهمیدم
گاهی از فکر و خیال زیاد خسته هستی که کلمات رو روی کاغذ بیاری
ولی هروقت خواستی چیزی بنویسی میتونی برام نامه بنویسی و ارسال کنید

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: برای کسی که بشنود مدتهاست که دست از نوشتن کشیدم. یه زمانی تنها راه تخلیه ذهنم بود. ذهنی پر سر و صدا که لحظه‌ای امانِ نفس کشیدن نمیداد جز وقتی به کلمه تبدیل میشد. رنج اما در تارو پودم نشست. قدری عمیق که کلمه‌ها رو هم از…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: No one

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام No one

امیدوارم هر جای این دنیا هستی، سرپا و آباد باشی، هر چند خسته و شکسته؛ چون درک من از زندگی اینه که اون مارو می‌شکنه، خرد و تیکه تیکه می‌کنه، و من معنی زندگی رو ( البته هیچکس معنی دقیق زندگیش رو نمیدونه ) آباد موندن در میون این ویرانی ها میبینم.
می‌دونی
برخی حس ها، چیزی نیستن که بشه به زبون آورد. یه سری چیزا رو فقط میشه حس کرد.
نمی‌دونم تجربه شو داشتی یا نه، ولی منم یه مدت زیادی روی کاغذ درد و دل میکردم خودم با خودم. بعد از اون بخاطر یه سری اتفاقها که افتاد، دیگه نای زنده موندن نداشتم چه برسه به نوشتن.
خیلی وقت دیگه نمی‌نوشتم.
تا اینکه یکم داغ اون اتفاق سرد شد و بعد کم کم دوباره شروع کردم، چون برا منم تنها راه خالی کردن ذهنم بود.
الآن خیلی وقته که دوباره می‌نویسم، همه چی، درد و دل، شعر، داستان، دعا.
ولی منم میفهمم چی میگی، وحشت سکوت رو.
اینکه کسی رو نداشته باشی اونطوری که بایسته هست تورو بفهمه و درک کنه.
ولی دوست من ... نبودن کسی، بهتر از بودن کسانی هست که هیچ تورو نمی‌فهمن.
من اونقدر دلم پر بود که اگه دست به قلم میشدم، اونقدر می‌نوشتم تا دیگه توی اون صفحه جای حتی یه کلمه نباشه، هنوزم همینطوره.
دوست من. ما به جز خودمون هیچکس رو نداریم؛ همه آدمها مهمون هستن و ما هم همینطور. دیگران برای مدتی در زندگی ما هستند و ما هم مدتی در زندگی دیگران هستیم.
حالا این وسط اونی که تورو فهمید، دمش گرم، امیدواریم خیرشو ببینه
ولی اگرم فهمیده نشدی، درک نشدی، بدون که هیچکس نمیتونه حسی که تو داری رو داشته باشه، فقط کسی میتونه ( اونم تا یه حدی ) تورو درک کنه که واقعا عاشقت باشه و تورو بلد باشه و بفهمه تورو .
پس انتظار درک نداشته باش از کسی، بخاطر دلایلی که گفتم.
و آخر اینکه دوست من، دوباره نوشتن رو شروع کن
بدون که اگه خودت به فکر خودت نباشی، هیچکس به فکرت نیست، در زندگی، آدم‌ها همه محدودن، هر کسی یه طوری به نحو خودش.

موفق باشی دوست عزیزم🌾🌿


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: هر کسی که خوند‌.

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

من عاشق نامه نوشتنم
و اینو از نزدیکانم بپرسید بهتون می‌گن :)
بچه که بودم، برای خاله شادونه نامه می‌نوشتم، نقاشی می‌کشیدم، توی پاکت می‌ذاشتم حتی. اما نمی‌دونم چرا با شهود کودکانه‌ام، فکر می‌کردم اگه به بابا بگم، ممکنه پشت گوش بندازه یا حتی نامه‌ام رو نفرسته برای خاله شادونه!
عوضش؛ یه بار که خونه‌ی یکی از دوستان بودیم، با دخترش بازی می‌کردیم و نقاشی می‌کشیدیم. منم اونجا همراه نقاشی، یه نامه نوشتم و یه پاکت هم درست کردم.
دختره گفت می‌خوای بفرستی برای خاله شادونه؟ گفتم آره، ولی بلد نیستم. گفت کاری نداره. ما این پشت حیاطمون، نامه‌هامون رو می‌اندازیم، و صاحبش میاد برمی‌داره می‌خونه. اسم کسی که نامه رو براش نوشتی رو بگو و نامه رو پرت کن اون پشت.
منم این کار رو کردم.
‌پشت حیاطشون، یه زمین خالی بود. اینو بعدها فهمیدم.
‌نمی‌دونم این کارش از روی نیت خوب بود یا بد. نمی‌دونم خواست کمکی به رویای بچگی‌ام کنه یا نامه‌ام رو خراب کنه
باری؛ او روزه خوشحال بودم که بالأخره نامه‌‌ام می‌رسه به دست خاله.
الان هم نامه می‌نویسم. توی کاغذ، نقاشی می‌کشم، پاکت پارچه‌ای درست می‌کنم، گلدوزی می‌کنم و عطرش می‌زنم. گاهی هم توش یادگاری‌های جورواجور‌ می‌ذارم.
بدم میاد از نوشتن نامه‌های دیجیتالی :)
بدم میاد از چت کردن. از ایموجی‌ها.
از اینکه طیف وسیعی از احساسات آدمی، تبدیل به چندتا واژه می‌شه‌ و چندتا شکلک‌ مزخرف که از نظرمون منظور می‌رسونه‌..
و کلی اوورثینک که قراره خواب شب رو ازمون بگیره.
نامه بنویسید، اما رو کاغذ.


امضا: HAuNIYEs
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3❤1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۴۲
برای: پروردگارم

در تمام روزهایی که کسی نبود تا اشک های روی گونه ام را پاک کند و شانه ای برای سَر سنگین شده از فکر و خیالم باشد،تو بودی و همین قوت قلبی برای تداوم این زندگی دشوار بود
روزهایی که سخت و طاقت فرسا بودند؛ اما با تکیه به وجود تو در زندگی، به آسانی و بهترین شکل ممکن رد شدند و گذشتند
هرزمان که بارِ سنگینِ غم و غصه بر روی دوشم سنگینی میکرد تو حضور پیدا میکردی و آن توشه ی پُروَزن را از روی شانه هایم برمیداشتی و خاک شانه هایم را همچون پدری مقتدر و مادری دلسوز می تکاندی و خستگی ام را با مِهر و عطوفت تبدیل به آرامش میکردی
در تمام شادی های از ته قلبی که تجربه کردم و فردی نبود تا آن حس خوشایند شادی را با او شریک شوَم،تو بودی و بودنت تنها چیزی ست که در دنیا برایش تلاش میکنم و می جنگم
کسی که نظاره گرِ لبخندم بود و با مهربانی و سخاوت به آرامش و شادی درونم امتداد می بخشید تو بودی
تو،همیشه بودی

امضا: زینب
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۹ برای: گورکن بهشت تنم تابوت غمگینی که جانم را نمی فهمد دل تنگم حصار استخوانم را نمی فهمد شبیه بغض نوزادی که ساعتهاست می گرید پر از حرفم کسی اما زبانم را نمیفهمد انارم دانه دانه دانه غم دارم کسی تا نشکنم راز نهانم را نمیفهمد…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: یونآ

خیلی ممنون از جواب
پر از قافیه و زیبات.
ممنونم.
جانمان به لب رسید و زبانمان نجنبید
حوصلمان به سر رسید چشمانمان نخندید
هر چه بگفتم به همه حال مرا بفهمید
تیشه زدند به ریشه زدند
ریشه‌ام قطع نشد
اما میوه‌‌هایم، بگندید!.

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: زمزمه

ناگفته نماند که یک سال دوری برای من هیچ خوش شانسی به ارمغان نداشت
مثل دارکوب نگون بختی صبح به صبح افکارم را میکوبیدم
برای آرامش کاغذ ها سیاه میکردم و حال
پشیمانم اگر یکسال پیش دوری را طرد کرده بودم حال متفاوت تر پیش میرفت.♡

امضا: رُخسار
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۸:۴۲ برای: پروردگارم در تمام روزهایی که کسی نبود تا اشک های روی گونه ام را پاک کند و شانه ای برای سَر سنگین شده از فکر و خیالم باشد،تو بودی و همین قوت قلبی برای تداوم این زندگی دشوار بود روزهایی که سخت و طاقت فرسا بودند؛ اما با…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۸
برای: زینب

خدا؛ حضوری بی تعصب و مهربان در همه جا دارد... جای او در قلب‌ همه‌ی ماست نه در ادیان‌های پسین و پیشین.
زبان او عشق است و عشق خواهد ماند.
ریشه‌اش در روح همه‌ی ماست .

خواستن از خدا عزته
اما از بندش محنت.

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۵
برای: برای پدرم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

پدر آسمانی من...
نمی‌دانم آن بالا، جایی که هستی، صدای من به تو می‌رسد یا نه... اما امشب دلم می‌خواهد برایت نامه بنویسم؛ نامه‌ای که شاید باید سال‌ها پیش می‌نوشتم.
بابا... من فقط هشت سالم بود وقتی رفتی. آن‌قدر کوچک بودم که حتی نمی‌فهمیدم «برای همیشه رفتن» یعنی چه. نمی‌دانستم مرگ یعنی دیگر صدایت را نمی‌شنوم، دیگر دستت را نمی‌گیرم، دیگر آغوشت پناه من نیست و دیگر نمی‌توانم یک روز به خانه بیایم و با دیدنت خیالم راحت شود که بابا هست...
من هشت ساله بودم... و شاید هنوز هم یک گوشه از وجودم همان دختر هشت‌ساله‌ای است که گاهی دلش می‌خواهد فقط یک بار دیگر سرش را روی سینه‌ات بگذارد
گاهی آدم برای کسی که خیلی زود از دستش داده، فقط دلتنگ نیست؛ برای تمام لحظه‌هایی که می‌توانست با او داشته باشد و نداشت هم گریه می‌کند. برای آغوش‌هایی که نصفه ماند، حرف‌هایی که گفته نشد، و کودکی‌ای که مجبور شد زودتر از موعد با نبودن پدر کنار بیاید...
و می‌دانی قشنگ‌ترین قسمت ماجرا چیست؟
آن دختر هشت‌ساله هنوز در وجودت هست.
همان دختری که شاید آن زمان نمی‌دانست پدرش چقدر دوستش داشته، اما امروز می‌تواند به او بگوید:
«بابا، من هنوز دختر کوچولوی توام... فقط کمی بزرگتر و قوی شده‌ام آن قدر قوی ، که در نبودت یاد گرفتم که پوست کلفت شوم» 🥹❤️
بابا، یک سؤال سال‌هاست در قلبم مانده: تو چقدر من را دوست داشتی؟
کاش آن روزها می‌فهمیدم. کاش می‌دانستم هر بار که نگاهم می‌کردی، چقدر دوست داشتن در آن نگاهت بود. کاش بیشتر بغلَت می‌کردم. کاش بیشتر می‌گفتم «بابا دوستت دارم». کاش می‌دانستم آخرین باری که صدایت را می‌شنوم، آخرین بار است...
من خیلی چیزها را از آن سال‌ها به یاد ندارم، اما دلتنگی‌ات را خوب به یاد دارم.
بزرگ شدم، بابا... خیلی بزرگ شدم. روزهایی آمد که دلم می‌خواست تو باشی و ببینی من چه شده‌ام. روزهای سختی بود که فقط یک جمله از تو می‌توانست آرامم کند: «دخترم، نترس... من هستم.»
اما تو نبودی...
گاهی با خودم فکر می‌کنم اگر زنده بودی، اگر دستم را می‌گرفتی، اگر بزرگ شدنم را می‌دیدی، اگر موفقیت‌هایم را می‌دیدی، اگر روزهایی را که شکستم می‌دیدی... چه می‌گفتی؟
نمی‌دانم چرا زندگی فرصت نداد جواب این سؤال‌ها را از خودت بپرسم.
اما امشب می‌خواهم باور کنم که آن سوی این دنیا، جایی در آسمان، هنوز پدرم هست و شاید از همان‌جا مرا می‌بیند.
بابا... اگر صدایم را می‌شنوی، بدان که دختر کوچکت هنوز تو را دوست دارد. حتی اگر خیلی از خاطراتمان را فراموش کرده باشم، قلبم تو را فراموش نکرده.
و اگر روزی از خودت پرسیدی که آیا دخترت فهمید چقدر دوستش داشتی یا نه، جوابم این است:
نه بابا... آن موقع نفهمیدم. من فقط هشت سالم بود. اما امروز، بعد از این همه سال، می‌فهمم که نبودنت چقدر بزرگ بود... و شاید همین دلتنگیِ عمیق، خودش نشانه‌ای باشد از اینکه حضورت چقدر برایم عزیز بوده.
دلم می‌خواهد یک روز، هر وقت که قسمت بود، دوباره تو را ببینم.
آن روز دیگر هشت ساله نیستم... اما قول می‌دهم وقتی به آغوشت رسیدم، برای تمام آن سال‌هایی که نتوانستم، محکم بغلت کنم.
و شاید فقط یک جمله بگویم:
«بابا... بالاخره پیدات کردم. دلم خیلی برایت تنگ شده بود.»
دختر کوچکت، که هنوز بعد از این همه سال، دلش برای بابایش تنگ می‌شود... ❤️


امضا: یوتابان
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۱
برای: همه🌿

سلام بچه ها

اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب میکنیم و اگر تو انرژی سپاسگزاری باشیم و توجهمون رو چیزای خوب باشه همون انرژی به سمتون میاد.

خواستم بپرسم شما شده یک تجربه پررنگ تو این زمینه داشته باشین که براتون جالب باشه ؟ اگر آره خوشحال میشم واسم بنویسید .

پ. ن : با احترام فقط کسایی که این مورد رو تو زندگیشون تست کردن جواب بدن.

امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: همه🌿 سلام بچه ها اخیرا مطلبی رو خوندم که توجهمو جلب کرد، اینکه توجه ما قدرت داره و روی هر چیز تمرکز کنیم از همون وارد زندگیمون میشه، مثلا وقتی دائما روی چیزای منفی تمرکز کنیم ، مشابه همون انرژی و افکار و احساسات رو جذب…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: Cloud

سلام ، راستش من دارم این روزا تجربه میکنم
قبلا خیلی پر انرژی و مثبت بودم ، ولی احساس میکنم این اواخر هم نشینی با کسی که همش از درد و رنج هاش بهم میگه و از اعتماد های اشتباه نسبت به آدم ها میگه
منو منفی کرده و اصلا حس خوبی نسبت به آدم های اطراف ام ندارم حس شک و تردید تو دلم به وجود اومده ، اینجوریه که میگم نکنه اعتمادم نسبت بهش خراب بشه و از این مدل اتفاقا

امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۵ برای: ویران شما واژه ها و کلمات را همانند کتابی که بارها ورق زده اید؛ از بر هستید. شما گفتید من غنی هستم، این برای من خوشایند است. اما من باور دارم شما جزئیات را بهتر از هر کس دیگری میبینید و میشناسید، این نعمت بزرگی است. کاش…
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۲
برای: نم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

از خود و هرچه هستم، بیزارم. موجودی خودخواه با حافظه‌ای که آکنده به فراموشی ست.
مایهٔ تاسف است که قلم خویش را خیلی دیر موقع و در انتهای بامداد بر روی کاغذ می نهم.

روز بی حاصلی بود و گویا همه چیز و همه کس در تلاش بودند تا مرا خسته و بی‌رغبت سازند و جز این سخت می‌توان دلیل دیگری آورد.
اما از این چیزها می‌گذرم؛

با آنکه می‌دانم چقدر از خویش جا مانده ام و حتی گذر آهستهٔ ابرهای آسمان از افکار و خیالات من بیشتر است، از قضاوت فروتنانه شما، بیش از دست و جیغ تماشاچیانی که نثار بازیگران تئاتر می کنند، احساس شعف کرده ام.
باوری که شما دارید، به‌راستی از همان غنی بودن شما در شناخت آدمیان بر می خیزد،
باید بگویم که دیدن جزئیات مصیبی بیش از خوشی هایش دارد،
طوفانی از حرف‌ها و کارهای ریز آدمیان که این ذهن خسته و وامانده در تلاش برای فهم هر‌کدام از این جزئیات است و دست آخر، هیچ نمی فهمد و بیهوده همانند ساعتی شکسته از کار می افتد.
نعمتی ست مصیبت آلود.
و درباره تصاویر ناقص من از شما،
چیزی نمی توانم بگویم؛ نه اینکه نمی خواهم،
گمانم را در درک آن مفلوک می دانم.

چیزی برایتان آماده کردم،
متنی می فرستم. کافی ست که واژه های برجسته و در گیومه را در نظر بگیرید و حرف اول هر واژه را از همان ابتدا جدا کنید.
پس از جدا سازی حرف نخست هر واژه، آنها را در کنار هم قرار دهید.
ببینید چه چیزی را تشکیل خواهد داد.
شاید این کار بتواند جبران مافات کند.


امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۸ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۴
برای: برای آفرینش و غریب آشنا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
دیشب موقع نوشتن نامه حتی فکر نمیکردم کسی بخونه چه برسه به اینکه دو تا ادمِ خوش‌قلب بخوان نامه‌ای برام بذارن.
دیدن نوتیفش واقعا حس عجیبی داشت. مچکرم.
حسِ آخرِ خط بودن واقعا جالبه. من از اتفاق‌های زیادی گذشتم که هر کدوم تکه‌هایی از من رو گرفتن. در اخر که چیزی از من‌ نموند، فهمیدم که کسی هم برام نمونده. نه به معنای واقعی. درواقع لحظه‌ای رو زندگی کردم که به درک تنها بودن در دنیا میرسی. اینکه کسی جز خودت نمیتونه کمکت کنه. دردناک بود برام. چون خودم رو دوست نداشتم. به خودم اعتماد نداشتم. از همه مهم‌تر خودم رو مقصر اصلی داستان مزخرف زندگیم میدونستم. (مقصر بودم ولی نه اندازه‌ای که خودم رو بابتش شکنجه میکردم.)
همیشه یک نوع فاصله بین من و حتی نزدیک‌ترین ادمهای زندگیم هست که نمیتونم بشکنمش. یک فاصله که به دور شدن ادم‌ها منجر میشه. البته که کسایی هستن که دوستم دارن و همچنان کنارمن ولی تنهاییم رو نمیتونم باهاشون شریک بشم. نمیدونم از ترسه یا از سرِ انتظار نداشتن از دیگران. شایدم فقط چون تموم مدت فقط خودم بودم که به عقب برگشتم تا تیکه‌هام رو جمع کنم. خودم بودم که دست خودم رو گرفتم. تموم زندگی لعنتیم فقط خودم بودم انگار! برای همین خسته‌م. از اینکه حتی به کسی اجازه نمیدم کمکم کنه خسته‌م.
نوشتن واقعا چیز عجیبیه. حین نوشتن انگار خودمم دارم به یه چیزایی پی‌میبرم!
دونستن اینکه نامه‌م خونده میشه بدون اینکه کسی منو بشناسه یا قضاوتم کنه شاید نوشتن رو راحت‌تر کرده برام. نمیدونم. ولی ممنونم ازتون.


امضا: No one
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب