پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.55K subscribers
752 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: اهالیِ پست خانه

تاحالا برای شما پیش‌آمده که دچار بهم ریختگیِ احساسی بشین؟
یا بهتره بگم بین دو احساس مختلف گیر کنین و ندونین که باید چیکار کنین؟
فکر میکنم دوراهی بین دو احساس متفاوت سخت تر از دوراهیِ بین قلب و مغر باشه
راستش داستانم طولانیه قصد باز کردن اصل مطلب رو ندارم فقط در همین حد میخوام بگم که آیا کسی تجربه این‌چنینی داشته یا خیر
متشکر میشم اگر راهنمایی حرفی سخنی در این باب بهم بگین تا از آشفتگیم کم کنه.

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: بهترین دوست من؟

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

زمان زیادی میگذره از آخرین باری که دیدمت…
فکر میکردم زودتر از این اینها دوباره همو ملاقات کنیم…
هنوز هم خاطرات آخرین روزی که با هم گذروندیم از جلوی چشم‌هام کنار نمیره…
ما همیشه با هم رو راست بودیم…(؟)…حداقل من بودم
فقط تو یک چیز نه، نبودم…و قسم میخورم که هربار چقدر بابتش خودمو سرزنش کردم…
همیشه گفتم تو بهترین دوست منی
اما واقعا چیزیکه بین ماست اسمش دوستیه؟
اگه آره پس چرا توی ذهن من دوستی تصویر دیگه‌ای داره؟…
آدمایی که همیشه با همدیگه هستن و هم رو تنها نمیزارن
مگه دوستی غیر از اینه که یک نفر جای خالی زندگی یک نفر دیگه رو پر کنه؟…
نمیدونم…نمیدونم
انقدر تا حالا تجربه اش نکردم و انجامش ندادم که بلدش نیستم…
چیزی که ما داشتیم دوستی ای پر از دوری بوده و هست…
سالها زندگی تو شهر های جدا…
گذشت روزها و ماه ها و سالها بدون حتی یک پیام و تماس…
نمیتونم درک کنم این چه طور رابطه‌ایه…
ولی اینو میدونم که تجربه‌ای که با تو از دوستی داشتم چیزی عمیقتر از فقط درک شدن توسط یک انسان دیگه بود…
تو عملا خود من بودی و من خود تو…
ولی با تفاوت هایی که ما رو جاهای اشتباهی مینشوند…دور…سرد…تاریک…و تنها.
راستش بعد از همه‌ی این افکاری که برای خودم ممنوعه میدونم،
فقط میخوام بگم هنوز کادوی تولدت که گذشت، توی کمدمه…
چهار ماهه گذشته…و دلم خیلی برات تنگ شده
میدونم که الان خوشحالی، امیدوارم روزهای خوشحالیت ادامه‌دار باشه…
حتی اگه من کنارت نباشم؛
من همیشه حرمت لحظات ارزشمند‌ و زیبا و ماندگاری که با هم خلق کردیم و نگه میدارم چون تو بهترین دوست من بودی و هستی…و امیدوارم بمونی :)


امضا: Be
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۲ برای: هانا چه آرزوی قشنگی! منم آرزو می‌کنم یه روزی با یکی روبه‌رو شی که روح قشنگ و لطیفت رو ببینه و از اعماق وجود دوستت داشته باشه. هر وقت دوست داشتی برام بنویس. من منتظر نامه‌های قشنگت هستم. و اما آهنگ مورد علاقه‌ام تصنیف…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۸
برای: دخترک آبی

درود
راستش از موقعی که نامه رو فرستادی نمیخواستم جوابی بنویسم تا موقعی که اولاً آهنگا رو گوش کنم، راستی آهنگ احتمالاً وقتی رو خیلی دوستش داشتم اون یکی یگه هم جالب بود برام ولی کلاً سنتی سبک مورد علاقه ام نیست😭
بعدشم بگذریم که بعد از اینکه میخواستم جواب نامه ات رو بدم کلی کلمه و متن تو ذهنم داشتم اما ترکیب بندی منظمی برای بیان شون نداشتم و ذهنم خیلی بهم ریخته بود حتی الان هم نمیدونم چی بگم.
باز هم ببخشید با تاخیر طولانی جواب نامه ات رو دادم.
امیدوارم روزت*یعنی فردا*مثل اسمت آبی موجهای دریا پر از شور و قشنگی باشه.

امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۳۶ برای: هانا + اهالی پست‌خونه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام هانا؟ این اولین باریه که برات نامه می‌نویسم، درسته؟ حقیقتش خیلی خوشحالم که می‌بینم پست‌خونه باز شده. متأسفانه من دیگه تو پست‌خونه نیستم، خیلی وقته که رفتم،…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۷
برای: رهگذر قدیمی‌ پست‌خونه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درود
آره این اولین باره که برام مینوسی. اما من از همون اول که بودی نامه هات رو دنبال میکردم حتی اگر برای افراد دیگری نوشته بودی.
دیدگاهت همیشه برام جالب بود و انگار یه جای خالی پر می کرد که تا حالا بهش دقت نکرده بودم که هست. حقیقتا ناراحتم که واقعاً تصمیم  گرفتی بری. حداقل آرزویی که میکنم اینه گع غرور نام "رهگذر" کوتاه بیاد و بذاره تو توی مسافرخونه کوچیک یا بزرگ *پست خانه" بمونی. جالبه که خودت میگی وقتی با کسی دیگه  نامه نگاری میکنی رو دوست داری چون خودت جزو اولین کسایی بودی که شروعش کردی. اولین نامه ای که ازت خوت
ندم در جواب به "سین" و روح نا آرامش بود(امیدوارم حال سین هم بهتر شده باشه و پیش ما تو این پست خانه باشه هنوز)
و بعد کم کم از اونجا شروع شد و یه نخ های نازک برای اتصال به همدیگه پیدا کردین و این برای من خیلی جالب بود. من خودم اولا نظاره گر بودم. دست و دلم به نویسندگی نمیرفت. نه نام مستعاری داشتم نه جرعت بیان احساساتم و اعتراف بهشون رو ، اما در نهایت جرقه ای خورد و شروعش کردم هر طور که بود. واقعیتش همیشه دلم میخواست با تو نامه نگاری کنم اما نمیدونستم که چی بهت بگم یا درباره چی صحبت کنم و در نهایت بی خیال شدم.
اگر واقعاً بار و بندیل سفر بعدی رو بستی و داری میری نمیتونم جلوت رو بگیرم. فقط میتونم برات خوشحال باشم و به یادت باشم.
یه جورایی هم خوشحالم که  برام نامه نوشتی و هم  ناراحتم چون به عنوان کسی که خیلی دلش میخواست باهات نامه نگاری کنه آخرین نامه ات توی این پست خانه به من بود.
حداقل امیدوارم این نامه ام رو ببینی حتی اگر بهش جواب ندی.
شاید در آینده هم برات نامه بنویسم شاید ببینی شون شاید هم نه شاید هم تا الان خیلی وقته رفته باشی نمیدونم.
ولی اینو بدون هر "رهگذری" یک "منتظری" داره و من اینجا توی پست خانه  در انتظار می مونم.


امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۲
برای: برای کسی که بشنود

مدتهاست که دست از نوشتن کشیدم. یه زمانی تنها راه تخلیه ذهنم بود. ذهنی پر سر و صدا که لحظه‌ای امانِ نفس کشیدن نمیداد جز وقتی به کلمه تبدیل میشد. رنج اما در تارو پودم نشست. قدری عمیق که کلمه‌ها رو هم از من گرفت. حالا میدونم ننوشتنم از اروم گرفتن ذهنم نه، بلکه از شکست خوردن دستام بود.
وحشت سکوت هیچ‌وقت انقدر منو نترسونده بود. من فقط احتیاج داشتم برای یک بار هم که شده، شنیده بشم. احتیاج دارم یک نفر بفهمه که خسته‌ام. خسته از خودم. کاش تمام میشدم.

امضا: No one
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۶ برای: ویران درود نامه ات را با جان خواندم. سپاس که کلماتت چون تلالو آفتاب بر آب سرد ، گرما بخشیدند. از آن شبی گفتی که تا هنگامی که سپیده دمید چشم هایم غم را فریاد میزد. شب های این چنین در زندگی بسیارند، اما میدانی چیست؟ یک…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۶
برای: نم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

آقا/ خانم عزیز.
نمی‌دانم شما را با چه واژه‌ای خطاب کنم؛ از این بابت مرا عفو کنید. در این ذهن من که به ویرانکده ای می‌ماند، واژه های بسیار یافت می‌شوند؛ دقیقا، دقیقا مثل یک کتاب‌فروشیِ کهنهٔ درهم‌ریخته که هرچیزی در آن یافت می‌شود.
شما را می‌توان شبنمی متصور شد که با شب بیگانه است و عنصری ملال آور به شمار می ‌آید؛ پس این چنین شد که واژهٔ شب، از امضای شما محذوف گردید و «نم» بازماند؛
اما این پرچانگی ها و خیال‌بافی ها مضحک است؛ می دانم؛ می دانم و باز می‌نویسم و این حماقت بزرگی ست!

من بر این مسئله واقفم که شاید حرف‌هایم را باور نکنید؛ اما کسی که غم می‌پروراند، به‌راستی باید درونی عمیق داشته باشد. نمی‌شود منکر شد که حزن و اندوه آدمی را از پا در‌می آورد، بله؛ اما کسانی هستند که اگر اندوه و غمی نداشته باشند، بی قرار تر و غمگین تر از همیشه خواهند بود؛ به نظر تناقض طنزی ست؛ اما خب،
می‌توان دربارهٔ طعم گس شراب گفت که گرچه اندکی تلخ می‌نماید؛ به هرحال مایهٔ مستی ست.
من یادم می‌آید که پیش از این در جایی نوشته بودم:
« او دیگر همانند گذشته‌ها آنچنان در رنج نبود، و همین او را رنج می‌داد»
وَنگوک، نقاش بزرگ، در هنگام مرگش خطاب به یکی از آشیانش می.گوید:
« و غم برای همیشه باقی خواهند ماند»
این تراژدی آزاردهنده‌ای ست و ما را از زیستن ناامید می‌سازد. خصوصا هنگامی که غمِ ما نه از درون، بلکه از کسی تراوش می کند که جز تراژدی‌نویسی کاری نمی کند و این کارش، دیگران را هم به نومیدی دعوت می‌نماید. او قطعا دارای روحی عمیقی ست؛ من این را می‌فهمم و این مسئله گریبانم را تا به امروز رها نکرده‌است. من خیال می کنم که از عبارات و داستان‌های غم آلود، تنها نباید به احساس غم آن توجه کرد، بلکه واقعیتی که مسبب آن غم شده‌است، بیشتر مورد توجه نویسنده‌است تا خود احساس غم؛
اما، چقدر پرچانگی کرده‌ام؛ این توضیحات تنها حوصلهٔ مخاطبان را سر می برد، توضیحاتی که نه نان می آورند و نه دانشی؛
آه از این خیال بی‌انتها...


امضا: ویران
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۶ برای: نم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آقا/ خانم عزیز. نمی‌دانم شما را با چه واژه‌ای خطاب کنم؛ از این بابت مرا عفو کنید. در این ذهن من که به ویرانکده ای می‌ماند، واژه های بسیار یافت می‌شوند؛ دقیقا، دقیقا مثل یک کتاب‌فروشیِ…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۴
برای: ویران

شاید تنها چیزی‌که دل من را هنوز اندکی زنده نگه داشته است ، زندگی به عنوان یک زن است.
فکر میکنم اگر مرد بودم همینقدر رنگ را هم بر بوم زندگی ام نداشتم.
نامش را پرچانگی نگذارید ، تعریفتان از من به عنوان شبنمی که شب را ندارد من را وادار به اندیشیدن کرد.
بله‌؛ ما در میان تلخی ها شیرینی می آفرینیم، این هنر آدمی است.
آتشی دل را میسوزاند اما گرمایش را دوست میداریم و هنگامی که از آن فقط خاکسترش میماند، برای اینکه دوباره زبانه بکشد، خود را به آب و آتش میزنیم.
من فکر میکنم ما در قله شادی به غم فکر میکنیم تا احساس شادکامی بیشتری داشته باشیم.

امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤1
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۲:۲۳
برای: پدر که پدر نبود

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمیدونم از کجا شروع کنم و کجا تمام کنم.
همیشه ادبی نوشتم ولی بنظرم برای نوشتن بخاطر تو باید صادقانه و صاف بنویسم.
احساساتم برایت به گونه ای به هم ریخته است که ذهنم نمیخواهد تلاش کند تا یک متن ادبی برایت بنویسد فقط میخواهد داد بزند و بگوید متاسفم که دخترت شدم.
یادمه یه روزایی والد مورد علاقم بودی و میگفتم کاش یه مردی مثل بابام تو دنیا بود تا بزرگ شدم ازدواج کنم ولی الان... الان بخاطر تو از عشق میترسم، فکر میکنم همه با دیدگاه تو منو نگاه میکنن؛ بعنوان یه شخصیت کم رنگ بی عرضه.
بابا من هیچوقت نمیتونم با نوشتن دردمو کم کنم اخه مگه میشه درد دختری که باباش اولین شخصی بود که اونو پس زد رو با نوشتن از یاد برد؟ نه.
تا اخر عمر بهم مدیونی چون من هر شب سر از دست دادن مامان؛ اونی که بیماره تا صبح گریه مکردم چون میدونم بعد رفتن اون یه والد منتظرمه که دوسم نداره؛ یعنی تو.
وقتی که اون ترکم کرد اون قدر نشکستم که وقتی دیدم بقیه چطور با باباهاشون خوبن شکستم کاش یکم باهام مهربون بودی.. از پدر و دختر بودن گذشته کاش با من حداقل یه کم مهربان بودی...
دیروز یکی از دوستام باباش بهش زنگ زد و گفتم شاهدختم چطوری... یادم نمیاد کی بهم زنگ زدی شاید هم یادم نیست چون آخرین بار بهم پشت گوشی فحش دادی و گفتی بی عرضه ترین بشر دنیام...
میدونی این روزا چرا انقدر سردرد دارم؟ بخاطر نتیجه کنکورمه...میترسم اون روز برسه و من خراب کرده باشم و اون شانس دوست داشته شدن توسط تو برای چند ثانیه رو از دست بدم؛ من از نتیجه نمیترسم از آینده نمیترسم من از تو میترسم بابا....
چقدر عجیبه نه؟ مگه آدم انقدر با دخترش؛ هم خون خودش بد میشه....من جز اینکه یه بچه بودم گناهم چه بود؟ من فقط دلم یه پدر میخواست که قهرمان قصم باشه نه قسمت تلخ زندگیم.


امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۴ برای: ویران شاید تنها چیزی‌که دل من را هنوز اندکی زنده نگه داشته است ، زندگی به عنوان یک زن است. فکر میکنم اگر مرد بودم همینقدر رنگ را هم بر بوم زندگی ام نداشتم. نامش را پرچانگی نگذارید ، تعریفتان از من به عنوان شبنمی که شب را…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۴۶
برای: نم

بله؛ درست است. من این حق را به شما می دهم و احساس شما را تایید می کنم.
حرف های بسیاری برای گفتن وجود دارد. گرچه به نظر همه چیز به ترتیب خاصی به پایانی باز برخورده است؛ اما به نظر در فهمیدن چیزی به خطا رفته‌ام و حتی احساس می کنم تصویری ناقص از آنچه گفتید، در ذهن خود منعکس کرده ام. هرچه باشد می توانم همانند فرانتس کافکا بگویم:
« نامهٔ شما با یک دیدار واقعی فرقی نداشت».

امضا: ویران
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۷:۰۶
برای: خواب زده

خواب زده همه چیز اوکیه؟؟ خیلی وقته نامه‌ای ازت نمیبینم
خوبی؟

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۲:۰۶ برای: اِبهام چاره آیی جز بقا ندارم بجنگیم هیچ‌ چیز مانع ایستادن ما نیست. حال خوب تا رفتن اجباری امضا: شبگرد وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۹:۱۴
برای: شبگرد

چه بگوییم با این زبانی که قاصر است از هر قصه و حکایتی؟

تمامی قصه‌ها و حکایت‌های مردمان سرزمینم، محکوم به رفتنی اجباری و بی‌بازگشت است.

شده‌ایم همانند نوزادی که در آغوش مادر، نه نانی خورده و نه مهری دیده.

تکه‌پاره‌ام از زخم‌ها و تلاش‌ها و جنگ‌های نابرابر. اگر حالم را توصیف کنم، چیزی شبیه به تاسیان؛ تاسیانی در حوالی مهرماهی پاییزی، به وقت غروب، ساعت ۱۸:۳۰، که روز جمعه هم هست؛ زمانی که نه شب است و نه روز، نه روشن است و نه تاریک؛ همان‌قدر معلق و غم‌گرفته.

به امید روزی که آزاد بشویم از هر آنچه ما را در بند کشیده است.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۲:۲۳ برای: پدر که پدر نبود این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمیدونم از کجا شروع کنم و کجا تمام کنم. همیشه ادبی نوشتم ولی بنظرم برای نوشتن بخاطر تو باید صادقانه و صاف بنویسم. احساساتم برایت به گونه ای به هم ریخته است که ذهنم نمیخواهد…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: دختر تابستان

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام الان نامه ت رو دیدم
متاسفم که چنین تجربه ای داشتی و بابت فضولیمم عذر میخوام
ولی تجربه مشابهی دارم، پدرم منم رو هم ترک کرده.
ولی اتفاقات زندگی ما مطمئنا فرق داره ولی در یک مورد مشترکیم . اون هم ملامت کردن و سرزنش کردن خودمون برای رفتاریه که پدرمون باهامون داشتن. پدر من اختلال شخصیت خودشیفته داشت. و من اینو نمیدونستم. و بعدا که هفده سالم شد به این درک رسیدم. چشام روی به همه چیز باز کردم. اینکه مقصر همه چیز جلوه داده بشی و بعد رها بشی کار یک انسان خودشیفته ست. ولی چیزی که باید بدونی اینکه وفتی شخصیت واقعی پدرت رو ببینی میتونی خودت رو ببخشی و به این درک برسی که تقصیری نداشتی.من تونستم واقعیت رو ببینم بدون احساسات منفی و فهمیدم که قربانی بودم در حالی که همیشه مثل یک مجرم باهام رفتار میشد. و به این درک رسیدم که پدرم هیچوقت دوسم نداشت ولی  نه برای اینکه من لایق دوست داشته شدن نبودم بلکه بخاطر اینکه اون یک انسان سالم نبود که توانایی دوست داشتن بقیه رو داشته باشه . اگه دوست داری در مورد اختلال شخصیت خودشیفته تحقیق کن. شاید تو هم به روشنایی و درک واقعیت رسیدی.
و اینو بدون من درکت میکنم. و دوست دارم کمکت کنم چون متاسفانه بهایی که من برای فهمیدن حقیقت پرداختم واقعا سنگین بود و دلم نمیخواد این بها رو بپردازی . دلم میخواد حقیقت رو ببینی و خودتو از این درد خلاص کنی.


امضا: نیهان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۴۶ برای: نم بله؛ درست است. من این حق را به شما می دهم و احساس شما را تایید می کنم. حرف های بسیاری برای گفتن وجود دارد. گرچه به نظر همه چیز به ترتیب خاصی به پایانی باز برخورده است؛ اما به نظر در فهمیدن چیزی به خطا رفته‌ام و حتی…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۵
برای: ویران

شما واژه ها و کلمات را همانند کتابی که بارها ورق زده اید؛ از بر هستید.
شما گفتید من غنی هستم، این برای من خوشایند است.
اما من باور دارم شما جزئیات را بهتر از هر کس دیگری میبینید و میشناسید، این نعمت بزرگی است.
کاش میتوانستم آن تصویر ناقص در ذهنتان را بی نقص تر از هر تصویری تکمیل کنم.

امضا: نم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۲ برای: دختر تابستان این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام الان نامه ت رو دیدم متاسفم که چنین تجربه ای داشتی و بابت فضولیمم عذر میخوام ولی تجربه مشابهی دارم، پدرم منم رو هم ترک کرده. ولی اتفاقات زندگی ما مطمئنا فرق داره ولی…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: نیهان

سلام نیهان عزیز بابت نامه ات ممنونم
اولا بابت رفتار پدرت متاسفم این صحیحه که تاسف من قسمتی از زندگیت رو بهبود نمیبخشه ولی این رو بعنوان تاسف در برابر رفتار پدرت در نظر بگیر همون معذرت خواهی که نه من نه تو و نه هیچ فرزند دیگه ای از والدش نشنیده
در این مدت کم راستش منم متوجه شدم که پدرم اختلال روانی دو قطبی داشته ولی این هیچوقت درد دل من رو کم نکرد بخصوص زمانی که والدین سالم رو تو جامعه دیدم ولی شنیدن اینها و یاد اوری اینها توسط تو التیام بخشه دروغ چرا.
امیدوارم با گذشت زمان منم به این دیدگاه بی گناه بودن خودم برسم و خوشحالم یکی که یه مشکل مشترک و سختی رو داشتیم، الان کمی حالش بهتر شده.
کاش هیچوقت ما فرزندان بعنوان جبران اختلالات روانی والدینمون تو دنیا روح خودمونو نبازیم
دوباره از صمیم دل بابت وقت با ارزشت که صرف نوشتن پاسخ برام کردی متشکرم

امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۱
برای: نمیدونم

اه.
در گوشه ای از اتاق خود شبیه یک پتوی کهنه وازرده نشسته ام قلبم)))
قلبم تازه به مرحله درک رسیده است او حالا میفهمد چه کلاه گشادی بر سرش رفته
تازه دارد...
جواب های مغز را بخاطر می اورد با خود میگوید: چرا؟ چرا؟ من.
اه چرا من به صدای مغز گوش ندادم وحال هم خودم هم ان پتوی ازرده در کنار اتاق نشسته ایم اری ب راستی مقصر اصلی تمام من هستم من>>>

امضا: تنهای کوچولو
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: برای کسی که بشنود مدتهاست که دست از نوشتن کشیدم. یه زمانی تنها راه تخلیه ذهنم بود. ذهنی پر سر و صدا که لحظه‌ای امانِ نفس کشیدن نمیداد جز وقتی به کلمه تبدیل میشد. رنج اما در تارو پودم نشست. قدری عمیق که کلمه‌ها رو هم از…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: No one

نامه ات را مچاله دریافت کردم.
چقدر حالت رو فهمیدم
گاهی از فکر و خیال زیاد خسته هستی که کلمات رو روی کاغذ بیاری
ولی هروقت خواستی چیزی بنویسی میتونی برام نامه بنویسی و ارسال کنید

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: برای کسی که بشنود مدتهاست که دست از نوشتن کشیدم. یه زمانی تنها راه تخلیه ذهنم بود. ذهنی پر سر و صدا که لحظه‌ای امانِ نفس کشیدن نمیداد جز وقتی به کلمه تبدیل میشد. رنج اما در تارو پودم نشست. قدری عمیق که کلمه‌ها رو هم از…
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: No one

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام No one

امیدوارم هر جای این دنیا هستی، سرپا و آباد باشی، هر چند خسته و شکسته؛ چون درک من از زندگی اینه که اون مارو می‌شکنه، خرد و تیکه تیکه می‌کنه، و من معنی زندگی رو ( البته هیچکس معنی دقیق زندگیش رو نمیدونه ) آباد موندن در میون این ویرانی ها میبینم.
می‌دونی
برخی حس ها، چیزی نیستن که بشه به زبون آورد. یه سری چیزا رو فقط میشه حس کرد.
نمی‌دونم تجربه شو داشتی یا نه، ولی منم یه مدت زیادی روی کاغذ درد و دل میکردم خودم با خودم. بعد از اون بخاطر یه سری اتفاقها که افتاد، دیگه نای زنده موندن نداشتم چه برسه به نوشتن.
خیلی وقت دیگه نمی‌نوشتم.
تا اینکه یکم داغ اون اتفاق سرد شد و بعد کم کم دوباره شروع کردم، چون برا منم تنها راه خالی کردن ذهنم بود.
الآن خیلی وقته که دوباره می‌نویسم، همه چی، درد و دل، شعر، داستان، دعا.
ولی منم میفهمم چی میگی، وحشت سکوت رو.
اینکه کسی رو نداشته باشی اونطوری که بایسته هست تورو بفهمه و درک کنه.
ولی دوست من ... نبودن کسی، بهتر از بودن کسانی هست که هیچ تورو نمی‌فهمن.
من اونقدر دلم پر بود که اگه دست به قلم میشدم، اونقدر می‌نوشتم تا دیگه توی اون صفحه جای حتی یه کلمه نباشه، هنوزم همینطوره.
دوست من. ما به جز خودمون هیچکس رو نداریم؛ همه آدمها مهمون هستن و ما هم همینطور. دیگران برای مدتی در زندگی ما هستند و ما هم مدتی در زندگی دیگران هستیم.
حالا این وسط اونی که تورو فهمید، دمش گرم، امیدواریم خیرشو ببینه
ولی اگرم فهمیده نشدی، درک نشدی، بدون که هیچکس نمیتونه حسی که تو داری رو داشته باشه، فقط کسی میتونه ( اونم تا یه حدی ) تورو درک کنه که واقعا عاشقت باشه و تورو بلد باشه و بفهمه تورو .
پس انتظار درک نداشته باش از کسی، بخاطر دلایلی که گفتم.
و آخر اینکه دوست من، دوباره نوشتن رو شروع کن
بدون که اگه خودت به فکر خودت نباشی، هیچکس به فکرت نیست، در زندگی، آدم‌ها همه محدودن، هر کسی یه طوری به نحو خودش.

موفق باشی دوست عزیزم🌾🌿


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۷ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: هر کسی که خوند‌.

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

من عاشق نامه نوشتنم
و اینو از نزدیکانم بپرسید بهتون می‌گن :)
بچه که بودم، برای خاله شادونه نامه می‌نوشتم، نقاشی می‌کشیدم، توی پاکت می‌ذاشتم حتی. اما نمی‌دونم چرا با شهود کودکانه‌ام، فکر می‌کردم اگه به بابا بگم، ممکنه پشت گوش بندازه یا حتی نامه‌ام رو نفرسته برای خاله شادونه!
عوضش؛ یه بار که خونه‌ی یکی از دوستان بودیم، با دخترش بازی می‌کردیم و نقاشی می‌کشیدیم. منم اونجا همراه نقاشی، یه نامه نوشتم و یه پاکت هم درست کردم.
دختره گفت می‌خوای بفرستی برای خاله شادونه؟ گفتم آره، ولی بلد نیستم. گفت کاری نداره. ما این پشت حیاطمون، نامه‌هامون رو می‌اندازیم، و صاحبش میاد برمی‌داره می‌خونه. اسم کسی که نامه رو براش نوشتی رو بگو و نامه رو پرت کن اون پشت.
منم این کار رو کردم.
‌پشت حیاطشون، یه زمین خالی بود. اینو بعدها فهمیدم.
‌نمی‌دونم این کارش از روی نیت خوب بود یا بد. نمی‌دونم خواست کمکی به رویای بچگی‌ام کنه یا نامه‌ام رو خراب کنه
باری؛ او روزه خوشحال بودم که بالأخره نامه‌‌ام می‌رسه به دست خاله.
الان هم نامه می‌نویسم. توی کاغذ، نقاشی می‌کشم، پاکت پارچه‌ای درست می‌کنم، گلدوزی می‌کنم و عطرش می‌زنم. گاهی هم توش یادگاری‌های جورواجور‌ می‌ذارم.
بدم میاد از نوشتن نامه‌های دیجیتالی :)
بدم میاد از چت کردن. از ایموجی‌ها.
از اینکه طیف وسیعی از احساسات آدمی، تبدیل به چندتا واژه می‌شه‌ و چندتا شکلک‌ مزخرف که از نظرمون منظور می‌رسونه‌..
و کلی اوورثینک که قراره خواب شب رو ازمون بگیره.
نامه بنویسید، اما رو کاغذ.


امضا: HAuNIYEs
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3❤1