پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.55K subscribers
752 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۵۴
برای: 19سالگی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

تاریخ:5 ام مهر 1405
ساعت: 03:08
برای: 19 سالگی

پنجم ام مهر درحالی در 19 سالگی دست و پا میزنم
مانند یک نوزاد
درحالی که روی تخت طبقه بالای خوابگاه دراز کشیدم و به این فکر میکنم کاش یک تکه سنگ بودم در کنار رودخانه و یا یک تکه چوب که مرا بسوزانند و گرم شوند.
اما این روز ها به آدم بودن من فکر میکنم
اینکه امید های من
امید هایی که دونه به دونه به آنها چنگ میزدم کم کم از زیر دستم در می روند و فرار می کنند‌.
در حوالی ساعت 3 شب روی تخت دراز کشیده ام و باد کولر مستقیما که نه ولی حالم را خوب می کند.
و نور ماه آن هم مستقیما نه
اما اندکی بر روی تخت طبقه بالا سمت چپ اتاق خوابگاه می تابد
در حالی که بی کلام کلاسیک گوش می دهم
یا از 3 و نیم به بعد ریدیو هد
و یا اینکه بخواهم در راهرو های تاریک و خلوت خوابگاه قدم بزنم همراه با لیوان چایی تلخم در حالی که دارم بی کلامی آرام کننده گوش می دهم.
اما به این فکر می کنم که شاید باید تماما همه چیز را رها کنم.
و در شهری که هیچکس مرا نمی شناسد قدم بزنم
مطلقا هیچ کس مرا نشناسد.
هر آدمی که می تواند برای اندکی ثانیه مرا تجسم کند.
همه اینها زمانی برایم اتفاق می افتد که در اینجا دراز کشیدم و فردا کلاس آیین زندگی دارم.
در همان حال که دراز کشیده ام به ۲۷ سالگی ام فکر میکنم آیا در آن زمان هم تا این حد فکرم آزرده است یا بی خیال تکیه به صندلی چوبی و خیره به تاریکی شب
چایم را می‌ نوشوم و قطعه ایی پیانو می زنم
و یا با بی کلام های کمتر شنیده شده رقصی آرام و عجیب می روم
و یا سوپ درست میکنم.حتما در پاییز ۲۷ سالگی در حالی که هوا برای بیرون رفتن مناسب است اما من ترجیح می دهم در خانه بمانم و سوپ درست کنم.
کمی بعد پرتغال پوست می کنم
و آرام هستم.
اما اکنون در ۱۹ سالگی دراز کشیده روی تخت طبقه بالا اتاق خوابگاه و پر از ناآرامی هستم.

امضا: چهارخونه آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب


امضا: چهارخونه آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: مغز بیمارم

به نظرتون بلاکش کنم؟ 🎀
دو روز بدون هیچ دلیلی محو شده و یهو پیداش شده و دوباره محو شده و وقتی سعی کردم به موضوع اشاره کنم پبچونده :)

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍3🕊2
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۸
برای: آقای کتابخونه

سلام حس غرورم مجبورم کرده دیگه نه نگاهی بکنم نه لبخندی بزنم و نه پیامی بدم حتی برای کتابی که میخوام نمیتونم پیام بدم نمیدونم حس میکنی یا نه ولی به چندتا کتاب نیاز دارم همونطور مثل همیشه هم پرداخت میکنم همونطوری قبلا میکردم
میدونی دوست داشتم باهم هم کلام باشیم
ولی نمیدونم خجالت میکشم دیگه پیام بدم
واقعا نیاز دارم کتاب بخرم و عین یک فرد معتاد نیازمند خرید کتابای جدیدم تا بخونمش کتابایی دوست داشتم امیدوارم که حس کنی و بهم پیام بدی که ( سلام چه خبر خانم کوچولو؟)
قول دادی هر کتابی بخوام برام بیاری

امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚4
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: مغز بیمارم به نظرتون بلاکش کنم؟ 🎀 دو روز بدون هیچ دلیلی محو شده و یهو پیداش شده و دوباره محو شده و وقتی سعی کردم به موضوع اشاره کنم پبچونده :) امضا: توت فرنگیِ کوچولو وضعیت نامه: مچاله تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: توت فرنگیِ کوچولو

حس نادیده گرفته شدن از سمت کسی که فکر میکنی حداقل برای اون جوره دیگه‌ای مهمی سیلی از سوالارو روونه ذهنت میکنه
با توجه به شرایطی که رابططون داره اول سعی کنین با حرف حلش کنین اگر سوتفاهمی بوده برطرف بشه

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: هرکسی که نامه را بخواند

سلام عزیزم
نمیدونم کی هستی داری این نامه رو میخونی
ولی بدون از اینکه نامه ام دارد خوانده می‌شود ذوق زده ام:)
ناگفته های زیادی دارم
چون من یک نویسنده خیال پردازم
سال هاست در ذهنم داستان سرایی میکنم
اما حتی نشده یک کلمه هم به روی کاغذ بیاورم
شاید سری بعد که نامه را میفرستم داستانی از ذهنم تعریف کنم :))
نمیدونم
حس کردم قراره کلی برات تعریف کنم و حرف بزنم ...ولی حرفام تموم شد
اگه دوست داشتی برام نامه ای بفرست خوشحال میشم بخونم🤍

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤10
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: کسی که روزی خنده هایش گوش آسمان را کر میکرد ، خودم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

غمگینم جوری که انگار یکی برام دعا کرده امشب تا گوشه ای کز کنم و ناراحت و غمزده بمانم .
امشب کمی احساس غریبه گی میکنم ، نه ... راستش بسیار ، آری بسیار احساس تنهایی میکنم
نمیدانم کدام روز در کدام قایقی تنهایی پارو زدم اما این را میدانم که با پای پیاده همیشه در زیر باران تنها بودم ، من بودم و یک لبخند مضحک و احساسی تقلبی از آرامشی که به اجبار بر روی لب هایم خانه کرده بود
اکنون نیز ...
در نخستین روز از زمانی که فهمیدم در حال زندگی کردن هستم فهمیدم آنچه در گذشته اتفاق افتاده بود زندگی پر از نفس کشیدن خالی بود ، روز های بارانی ای ، بی همراه بود
من فقط همراهی میخواستم تا از احساس تنهایی بگریزم نمیدانم اما انگار چتر بالای سر من آنقدر بزرگ نبوده تا کسی دیگر در آن قرار بگیرد یا شاید هم آسمان دل من آنقدر تنگ بوده که کسی دیگر نمی‌توانست زیر آن آسمان نفس بکشد
مشکل از چیست ؟
انتخاب من از اینکه دختری باشم تا تمام سنگینی های دنیا بر دوش او باشد چه بود ؟‌
خسته ام از تکیه گاه بودن ، ...
حتی میخواهم بگویم خسته ام از زندگی کردن حتی از نفس کشیدن
دوست دارم چون شکوفه ای نیلوفری از دل مرداب های زندگی سر بیرون بیاورم و بگویم من هم توانستم اما ...
نمیخواهم مانند دیگران باشم ، میخواهم خودم باشم ، نسخه ای که از مَنِ دیگران ساخته نشده باشد
نسخه ای خاص.
بدم می آید از محدود بودن ، کاش می‌توانستم بال های ام را باز کنم و چون کودکی بخواهم تا آخرین سقف آسمان پرواز کنم .


امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: برای جای خالی چیزی در درون

و هنگامی که امیدوار بودم،
همه چیز را از دست دادم.
هنگامی که فکر می‌کردم این بار آخرین باری‌ست که چیزی را از دست می‌دهم،
شاید امید همین باشد؛
همان لحظه‌ای که بعد از یک شب طولانی،
پرده را کنار می‌زنی و می‌بینی گوشه‌ای از آسمان روشن شده.
فقط به اندازه‌ای که با خودت بگویی
شاید این بار شب کوتاه‌تر باشد.
مدتی‌ست دیگر نمی‌دانم باید با این روشن و خاموش شدن‌ها چه کنم.
دیگر به چراغ‌های دوردست نگاه نمی‌کنم و برایشان اسم نمی‌گذارم.
اگر نیامد،
شاید چیزی درونت بوده
هر بار خاموش شده،
هر بار خودش را از میانِ تاریکی بیرون کشیده
و تو اسمش را امید گذاشته‌ای
چون اسم دیگری برایش نداشتی.
حالا ایستاده‌ای
میانِ تمام چیزهایی که یک روز خواستی،
تمام چیزهایی که نشد،
تمام چیزهایی که ماندند و تمام چیزهایی که نماندند،
و برای اولین بار نمی‌دانی
باید کدامشان را صدا بزنی.
شاید هنوز جایی،
پشتِ این همه پنجره‌ی بسته،
صبحی در حال رسیدن باشد.
شاید هم نیست.
و عجیب اینجاست که
این بار،
برای دانستنش
چراغی روشن نمی‌کنم.

امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۵ برای: سپیده دم خواهش میکنم، سلامت و پایدار باشید همیشه، ممنون که وقت گذاشتید و خوندید. هر چقدر گذرت به دندون پزشکی نیوفته بهتره، خرج هاش یه بخش ماجران، دردش یچی دیگه؛ از دندونات تا میتونی مراقبت کن گا‌ه‌گاهی توی کانال یه سری…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۹
برای: سِپیم، غریب آشنا

این مدت همش درگیر امتحان هام هستم، برای همین یه کوچولو دیر به نامه‌ت رسیدم

ولی حالا که گفتی، رسما کنجکاوم شدم برم ببینم این واژه‌های ناچیز چه داستان هایی واسه گفتن دارن

مرسی ازتو
(منم شبا خوابم نمیبره *.*)

امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: ماه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

من باید چیکار کنم؟
هیچ جایی روی این زمین نبودی و نیستی که بیام پیشت و حرف بزنم
اندازه هزار سال حرف بزنم
اندازه کل اقیانوس ها گریه کنم
اندازه کل کوه های اتشفشان، خشمم رو خالی کنم

دارم ذره ذره از بین میرم
درد گریه های خواهرم مثل یک خنجر کُند میمونه که به ارومی قلبم‌رو خراش میده و خراش میده و خراش میده
دیدی چقدر سخت جلوی خودمو گرفتم که گریه نکنم؟دیدی چقدر داغون شدم؟


من باید چیکار کنم،ماه؟:)

یادته گفتم قوی‌ام؟یادته گفتم بی رحمم؟یادته گفتم نقش منفی همه‌ی داستان ها و قصه هام؟
من نمیخوام تقاص این بد بودن رو کسی جز خودم پس بده.
نمیخوام که نه....نباید کسی جز من تقاص پس بده.نباید.

من باید نابود شدنِ خودمو ببینم نه عزیزانم رو. میدونی دیگه،نه؟

اگر این قراره کارمای من باشه،
اگه قراره با دیدن آب شدن خانواده‌ام قبول کنم که اشتباه از من بوده در همه مواقع،
اگه قراره این شکلی نقش ادم بد رو کنار بزارم،
خودت خوب میدونی که اینکار رو نمیکنم.
بدتر میشم.
میشم کابوس همه
میشم هیولایی بدتر از چیزی که هستم
میشم درد برای همه
اون وقت فقط خشمم رو تو نمیبینی، همه میبینن.
و وعده ای که چهار سال پیش دادم‌ رو عملی میکنم و همه رو میسوزونم.

ماه....من دیگه خسته شدم
ماه دلم میخواد برای یکبار هم که شده بلند بلند گریه کنم و حرف بزنم
نه فقط با تو
با همه حرف بزنم
حرف بزنم و بیشتر و بیشتر قلب بشکنم و بیشتر و بیشتر همه رو از خودم‌ دور کنم
دور کنم ولی در عوض مطمئن بشم دیگه درد ندارن.

ماه خواهش میکنم....به این قلبِ پر از شیشه خرده کمک کن.
اصلا دست بزن و لمسش کن:) بزار خون ریزی کنه و بیشتر داخلش شیشه خرده بریز
ولی این نفرین و درد رو از عزیزانم دور کن.

به قلبم دست بزن و تمومش کن.


امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2💔2
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۲
برای: پروین؛ زنی که با نام خودش و چمدانی زرد گم شد!

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به کسی که این نامه را پیدا می‌کند،

در سه سالی که متصدی این ایستگاهم، برای هزاران مسافر بلیت صادر کرده‌ام؛ اما فقط یک نفر را دیدم که نمی‌دانست می‌خواهد به کجا برود و درعین‌حال، دقیقاً می‌دانست چرا باید برود.
نزدیک نیمه‌شب بود که زنی سالخورده با چمدانی زرد مقابل باجه ایستاد. روسری آبی‌رنگی به سر داشت و مدام به تابلوی حرکت قطارها نگاه می‌کرد.

پرسید:

«دورترین قطاری که امشب از اینجا می‌رود، کدام است؟»

نام شهری را گفتم و پرسیدم:

«آنجا کاری دارید؟»

گفت:

«نه.»

«کسی منتظرتان است؟»

«نه.»

«پس چرا می‌خواهید به آنجا بروید؟»

لبخند زد و گفت:

«چون هیچ‌کس آنجا مرا نمی‌شناسد.»

بلیت یک‌طرفه خواست. هنگام ثبت مشخصات، فهمیدم هفتادوسه سال دارد. برای اطمینان پرسیدم آیا تنها سفرکردن برایش دشوار نیست.

چمدانش را روی زمین گذاشت و گفت:

«پنجاه سال است تنها نیستم؛ اما نمی‌دانم در تمام این سال‌ها واقعاً خودم بوده‌ام یا نه.»

بعد برایم تعریف کرد که در نوزده سالگی ازدواج کرده، مادر چهار فرزند شده و تمام عمرش را میان خانه، مدرسه، بیمارستان و آشپزخانه گذرانده است. پیش از ازدواج آرزو داشته جهانگرد شود، عکاسی یاد بگیرد و شهرهایی را ببیند که نامشان را در کتاب‌ها خوانده بود.

اما همیشه کسی به او نیاز داشته است.

ابتدا فرزندانش کوچک بودند. بعد همسرش بیمار شد. سپس نوه‌ها از راه رسیدند. هر بار که تصمیم گرفت جایی برود، زندگی دستش را گرفت و دوباره به خانه برگرداند.

شش ماه پیش همسرش از دنیا رفته بود. فرزندانش گفته بودند بهتر است باقی عمرش را کنار یکی از آن‌ها بگذراند.

گفت:

«تمام زندگی‌ام دخترِ کسی بودم، همسرِ کسی بودم، مادر و مادربزرگِ کسی بودم. حالا می‌خواهم ببینم اگر جایی بروم که هیچ‌کس نداند به چه کسی تعلق دارم، از من چه چیزی باقی می‌ماند.»

بلیت را به دستش دادم و گفتم:

«صندلی کنار پنجره برایتان گرفتم.»

با شیطنت پرسید:

«برگشتش چه؟»

گفتم:

«هر وقت خواستید، از هر ایستگاهی می‌توانید بلیت برگشت بگیرید.»

سرش را تکان داد.

«نه آقای متصدی؛ من سال‌های زیادی بلیت برگشت در جیبم داشتم. این‌بار می‌خواهم بدون آن سفر کنم.»

وقتی قطار رسید، چمدان زردش را برداشت و تا ورودی واگن رفت. پیش از سوارشدن برگشت و گفت:

«اگر بچه‌هایم آمدند دنبالم، نگویید گم شده‌ام. بگویید مادرتان بالاخره خودش را پیدا کرده و برای شناختنش کمی زمان لازم دارد.»

صبح روز بعد، دو زن و یک مرد سراسیمه وارد ایستگاه شدند. عکسش را نشانم دادند و گفتند مادرشان ناپدید شده است.

به آن‌ها گفتم:

«مادرتان ناپدید نشده؛ فقط برای نخستین‌بار جایی رفته که مقصدش را خودش انتخاب کرده است.»

سه ماه بعد، کارت‌پستالی به ایستگاه رسید. روی آن تصویر خانه‌ای با در آبی و درخت نارنجی در حیاط بود. پشتش نوشته بود:

«امروز برای نخستین‌بار سوار قایق شدم، دوبار مسیرم را گم کردم و در کافه‌ای کوچک، تلخ‌ترین قهوهٔ عمرم را خوردم. هیچ‌کس اینجا نمی‌داند همسر چه کسی بوده‌ام یا فرزندانم چه کسانی‌اند. وقتی صدایم می‌کنند، فقط می‌گویند پروین؛ و تازه فهمیده‌ام تمام عمر دلم برای شنیدن همین یک کلمه تنگ بوده است.»

پایین کارت نوشته بود:

«پروین؛ فقط پروین.»

کارتش را کنار نقشهٔ خطوط راه‌آهن، روی دیوار اتاقکم نصب کرده‌ام. گاهی مسافران به آن نگاه می‌کنند و می‌پرسند این زن کیست.

می‌گویم:

«کسی که هفتادوسه سال طول کشید تا نخستین سفر زندگی‌اش را آغاز کند.»

از آن شب فهمیدم گاهی آدم برای پیداکردن خودش، باید از جایی دور شود که همه نامش را می‌دانند؛ اما هیچ‌کس او را فقط به نام خودش صدا نمی‌زند.

— متصدی آخرین ایستگاه


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5🕊5
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۴ برای: متصدی آخرین ایستگاه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام متصدیِ آخرین ایستگاه. شب بر تو خوش. دیروز برایت یک نامه نوشتم، اما اصلن یادم رفت ارسال‌ش کنم، امشب که نامه‌ات بدستم رسید، تازه یادم افتاد نفرستادم‌ش. آن…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۰
برای: شکوه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

این نامه، کمی دیرتر از آنچه باید به مقصد رسیده است…

سلام شکوه،

پیش از هر چیز، بابت این دیر رسیدن از تو عذر می‌خواهم. نامه‌ات همان شب به دستم رسید و چند شب روی میز اتاقک، کنار ساعت جیبی‌ام ماند. هر بار خواستم پاسخش را بنویسم، احساس کردم کلماتم هنوز به ایستگاه نرسیده‌اند.
اما حقیقت دیگری هم هست: چند روزی اینجا نبودم.

جمله‌ات مدام در ذهنم تکرار می‌شد:

«یک روز سوار شو، ولی مقصدت را مشخص کن.»

پس بعد از سه سال، برای چند روز مرخصی گرفتم. مقابل همان باجه‌ای ایستادم که همیشه از پشت آن برای دیگران بلیت صادر می‌کردم و این‌بار، نام خودم را در قسمت مسافر نوشتم. همکارم چند لحظه نگاهم کرد و با تعجب پرسید:

«برای خودت بلیت می‌خواهی؟»

گفتم:

«بله؛ فکر می‌کنم قطارم کمی تأخیر داشته است.»

مقصد را هم مشخص کردم؛ ایستگاهی کوچک در غرب، جایی میان کوه‌ها و درختان بلوط. نه دورترین نقطهٔ مسیر بود و نه آخرین ایستگاه. فقط نامش همیشه، هنگام اعلام حرکت قطارها، در گوشم شبیه آغاز چیزی تازه صدا می‌داد.

کنار پنجره نشستم. وقتی قطار به حرکت درآمد، ناخودآگاه به ساعتم نگاه کردم تا زمان خروج را ثبت کنم. بعد یادم آمد آن شب مسئول رسیدن و رفتن هیچ‌کس نیستم. ساعت را در جیبم گذاشتم و اجازه دادم زمان، بدون اجازهٔ من حرکت کند.

قطعهٔ «دلتنگی» را که به نامه‌ات پیوست کرده بودی، در طول راه گوش دادم. بیرون پنجره، چراغ خانه‌ها یکی‌یکی پیدا و ناپدید می‌شدند و برای نخستین‌بار فهمیدم دلتنگی همیشه میلِ بازگشت نیست؛ گاهی اندوهِ تمام راه‌هایی‌ست که می‌توانستیم برویم و نرفتیم.

صبح، وقتی از قطار پیاده شدم، هوا بوی خاک خیس می‌داد. ساعت‌ها میان کوچه‌ها و تپه‌های اطراف راه رفتم. هیچ‌کس مرا نمی‌شناخت، هیچ‌کس ساعت حرکت قطاری را از من نمی‌پرسید و برای هیچ‌کس «متصدی آخرین ایستگاه» نبودم.

زنی سالخورده که کنار جاده بلوط می‌فروخت، مشتی از آن‌ها را در جیب کتم ریخت و گفت:

«پوستشان سخت است؛ باید برای رسیدن به طعمشان صبر داشته باشی.»

خندیدم و با خودم فکر کردم تو همین را چند شب پیش برایم نوشته بودی.

گفته بودی نباید اجازه بدهم عنوان شغلم مرا تعریف کند؛ اینکه من به این جایگاه معنا می‌دهم، نه این جایگاه به من. حق با تو بود. من سال‌ها پشت این عنوان پنهان شده بودم، چون گفتنِ «متصدی‌ام» آسان‌تر از پاسخ‌دادن به این پرسش بود که بیرون از این اتاقک چه کسی هستم.

در قطار، زنی که روبه‌رویم نشسته بود نامم را پرسید. برای چند لحظه مکث کردم؛ نه چون فراموشش کرده بودم، بلکه چون سال‌ها بود کسی مرا به نام خودم صدا نزده بود. نامم را گفتم و شنیدنش از زبان یک غریبه، حس عجیبی داشت؛ شبیه پیداکردن وسیله‌ای قدیمی که گمان می‌کردی برای همیشه گم شده است.

بااین‌حال، در نامه‌ها هنوز دوست دارم همان متصدی آخرین ایستگاه بمانم. این نام دیگر برایم یک قفس نیست؛ اتاقی‌ست که پنجره‌اش را تو کمی بازتر کردی.

گفته بودی آدم با نوشتن از فرسودگی و رنج نجات پیدا می‌کند. شاید نوشتن همیشه ما را نجات ندهد، اما دست‌کم آن‌قدر زنده نگهمان می‌دارد تا روزی جرئت کنیم کاری را که درباره‌اش نوشته‌ایم، زندگی کنیم. من سال‌ها دربارهٔ رفتن دیگران نوشتم تا سرانجام توانستم خودم سوار یک قطار شوم.

وقتی برگشتم، ایستگاه همان بود: همان ساعت بزرگ، همان نیمکت‌ها و همان بخاری قدیمی. اما این‌بار در جیبم یک بلیت استفاده‌شده و چند بلوط داشتم. یکی از آن‌ها را روی بخاری گذاشته‌ام. هنوز نمی‌دانم تلخ خواهد بود یا شیرین؛ ولی این‌بار برای فهمیدن طعمش عجله‌ای ندارم.

بعضی نامه‌ها مثل بعضی مسافران‌اند؛ اگر دیر برسند، لزوماً گم نشده‌اند. شاید فقط پیش از حرکت، به چند دقیقه بیشتر نیاز داشته‌اند.

و ممنونم، شکوه؛ نه فقط برای اینکه غصه‌هایم را شنیدی، بلکه برای اینکه یادم انداختی متصدی یک ایستگاه هم می‌تواند گاهی مسافر باشد.

— متصدی آخرین ایستگاه؛
این‌بار با یک بلیت استفاده‌شده در جیبش


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۶ برای: آفرینش دوست دارم اولین نفریی باشم که داستان های تورو میخونم ؛ پس ...اون کلمات رو روی کاغذ بیار نویسنده ی خیال پرداز :)))* امضا: مکسین ممدلی وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۸
برای: مکسین ممدلی

خب پس بیا بریم از اول اولش....
میدونی، خیالات یه سرزمین نامحدود از چیزایی هست که تو میتونی داشته باشی
کسی توی دنیای خیال نمیاد قضاوتت کنه یا بگه که چرا چندین ساله با یه فرد خیالی داری اینجا زندگی میکنی؟
میتونی خیلی چیزا داشته باشی
حتی خوبی اینجا اینه مجبور نیستی همیشه خوب باشی
میتونی ساید منفی خودت رو رها کنی و بزاری بره تو پارک محله بازی کنه 🐦‍⬛️✨

یه تایمی دیدم من چند هکتار از این سرزمین رو خریداری کردم ، خونه ساختم و ...
خلاصه زندگی دست و پا کردم اونجا
توی سرزمین خیالی من خیلی چیزا پیدا میشه
چند متر از زمین از زمانه کلاسیک فرانسه کنده شده
چند متر دیگه اش از دنیای مدرن جنایی
تو میتونی همزمان توی خونه ام هم از عشق بشنوی هم از نفرت
دو دنیای متفاوت ولی با ریشه های قوی
خواستم از سرزمین خیالاتم بگم از دنیای که یواش یواش آنچنان قوی شد که شده بخشی از زندگیم و جدا نمیشه
من عملا هروز وقتی از واقعیت خسته میشم بلیت قطار میگیرم و میرم اونجا
اگه دوست داشتی خبرم کن دفعه بعد بریم تور آشنایی با خونه نقلیم تو سرزمین خیال:)🪷
راستی تو چند متر زمین داری اونجا؟

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۰ برای: هرکسی که نامه را بخواند سلام عزیزم نمیدونم کی هستی داری این نامه رو میخونی ولی بدون از اینکه نامه ام دارد خوانده می‌شود ذوق زده ام:) ناگفته های زیادی دارم چون من یک نویسنده خیال پردازم سال هاست در ذهنم داستان سرایی…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۷
برای: آفرینش

درود همدردِ پر از سخنِ ناگفته
دانم که ناگفته هایت کرده‌ات آشفته

هر آنچه در دل داری، آسوده بر نامه بیار
سراپا گوش‌ایم، چه در دل داری ای غم‌دار؟

هر ماجرا یا داستان که به دل داری
یارای هر آنچه به‌نگاری ایم، آری

قلم بدست گیر و بر برگ بِنِگار، ای دوست
شنواییم درد دلت را، بگو هرچه درون اوست

(( امیدوارم بابت دیرکرد در پاسخ دهی به شما پوزش مرا بپذیرید، ربات کانال ایراد داشت ))

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2😢2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۷ برای: آفرینش درود همدردِ پر از سخنِ ناگفته دانم که ناگفته هایت کرده‌ات آشفته هر آنچه در دل داری، آسوده بر نامه بیار سراپا گوش‌ایم، چه در دل داری ای غم‌دار؟ هر ماجرا یا داستان که به دل داری یارای هر آنچه به‌نگاری ایم، آری…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۰
برای: سِپیم، غریب آشنا

ای خدا:)))
چقدر لذت بردم از شعر
چقدر حس خوبی داشت
و کلی ذوق کردم با خوندنش و همین باعث شد تند تند کاغذ بردارم و برات بنویسم.
قطعا میام و هرچی از سرزمین خیالاتم جمع کردم برات مینویسم .
کلی بحث نامربوط به هم :)
تو هم از شعر های زیبات بیشتر بنویس 🤍

امضا: آفرینش
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1😢1🌚1💔1
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۸
برای: مقصدی نا معلوم، به وقت بی پناهی

حس می‌کنم مدت‌هاست سقوط می‌کنم و به زمین نمی‌رسم، غرق می‌شوم و خفه نمی‌شوم، می‌سوزم و جان نمی‌دهم. در پایانی بی‌پایان به سر می‌برم.

و امشب، از آن شب‌هایی‌ست که جان می‌دهد روح زخم‌خورده‌ام و خون می‌چکد از این دیده‌ی غم‌زده و بی‌پناه. کودکی در من، اشک‌ریزان و پای‌کوبان، بهانه‌ی مهر و محبتی را می‌گیرد که سال‌هاست از او سلب گشته.

گاهی بعضی سکوت‌ها بوی خون می‌دهند؛ بوی خون و جگر سوخته و درونی شرحه‌شرحه‌شده، با کلماتی سخت و تیز.

و کلمات به‌تنهایی معنایی ندارند، بلکه صاحبان آنان معنا و روح می‌بخشند به کلمات؛ و چه غم‌انگیز است اگر صاحب کلمات تیز و برنده، هم جان آدمی باشد.

چه کنم که این درد ناگفتنی را نمی‌شود با کسی بیان کرد.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊5💔4❤1👍1🌚1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۰ برای: سِپیم، غریب آشنا ای خدا:))) چقدر لذت بردم از شعر چقدر حس خوبی داشت و کلی ذوق کردم با خوندنش و همین باعث شد تند تند کاغذ بردارم و برات بنویسم. قطعا میام و هرچی از سرزمین خیالاتم جمع کردم برات مینویسم . کلی بحث نامربوط…
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۹
برای: آفرینش

زان دنیای خیال اندر سَرَت برایمان بگو
زان خرمستان و آن بوم و بَرَت برایمان بگو
برگ و قلم آور و نگارش برگزین، ای نگارنده
حال که قلم بدست داری، ز بال و پَرَت برایمان بگو

گاه که زیستن بدین دنیا ناامن گردید
مرغ حواس از قفس واقعیت به خیال پرید
منم در سَرَم هزار و اندی خیال انباشته ام
چرا که در واقعیت، امیدهایم بر باد جهید

چه داستان ها که در سَرَم سراییده ام
و چه پرونده ها که در آن گنجانیده ام
چون بدین‌جا شدنی نبودند، پناه بر آنجا
چه شب ها و روز ها و که آنان را پاییده ام

درد دلم را در ژرفای واژگان جا می‌کنم
می‌سوزانم و آتشی برای دردمندان مهیا می‌کنم
امید که مرهمی بر غم دیگران شوند این واژگان
تا دردها را با مهر و نیکیِ بسیار، جابجا کنم


می‌شنوم، داستان های زیبایت را 🌾

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊4🌚1💔1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
😢2👍1🌚1
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
🕊1
تاریخ: ۶ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۲:۳۹
برای: او که گم گشت زین زندگی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمیدانم چه بنویسم و چه گویم از منی که سوختم و تو خاکسترم را نخواستی.
به راستی کس نمیدانست روزی این را برایت ارمغان میدهم...
خود نیز آشفته ام که دیگر آن چشمان قهوه ای برای من نمیدرخشند؛ من که آرزویم دیدن خود در تیله هایت بود....
کمی از عطرت در اتاقم مانده و مقداری ز روحم در خیالت.
به یاد آور چگون به لبخند یکدیگر فدا میکردیم جان را... اینک من اشک میریزم و تو روی میگردانی ز من
گر قلم بار دیگر بیفتد ز دستم اینچنین مینویسم سرنوشت را، تو بودی آنکه داد زندگی را.
اما حال تو گشتی مرگ؛ مرگی بر این قلب که جز تو کس را نخواست
اگر ببینم بار دیگر رویت را بیشتر میبینمت؛ اگر بشنوم بار دیگر آوازت را بیشتر گوش میسپارمت؛ اگر ببویم بار دیگر عطرت را بیشتر میبویمت....اما بار دیگر کجاست در اقبال من
بادم آید قولت را...بابونه بود؛ حال من بابونه دارم روحم کجاست دون روح تو؛ بحث ما گل نبود شنیدن عطرت بود.
دیروز بودمت زندگی امروز که نیستم نفس چگون بربیاید از سرت؛ من که مرده ام مرا مپرس...
تو که دیگر حاضر نیستی من نامه که هیچ کتاب هم برایت بنویسم بازگشتی در کار نیست....
آسوده خواب که من بیدارم شاید در را زدی و من گستم خجسته....اما کی آمد آن لحظه ز خیالم به این سرنوشت

اینبار زندگی میکنم؛ نه برای تو، بلکه برای من....


امضا: دختر تابستان
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔6