آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۱ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبتون بخیر و امیدوارم حالتون خوب باشه. به رسم هرشب ممنون که برام مینویسید. راستش نامهها اینروزها برام نجات بخشان، یجورایی اوضاع از کنترلم داره خارج میشه و من هم ترسیدم.…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۴
برای: هوریا
سلام
امیدوارم خوب باشی
منم شکر خدا خوبم به خوبیت
متشکرم که باز نامه نوشتی برام.
ببخشید من دیشب نامه ت رو خوندم ولی خیلی خسته بودم و نتونستم جواب بدم.
امشبم کمی کم حوصله ام و نامه ی بلندی نمینویسم ولی تو اگه حوصله داری بگو، من میخونم حرفاتو
اوضاع چرا از کنترلت خارج شده دختر؟ از چی ترسیدی؟
بین این همه آدم علاقه مند چرا هنوز نتونستی کسی رو انتخاب کنی؟
به حرفشون اعتماد نداری؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۴
برای: هوریا
سلام
امیدوارم خوب باشی
منم شکر خدا خوبم به خوبیت
متشکرم که باز نامه نوشتی برام.
ببخشید من دیشب نامه ت رو خوندم ولی خیلی خسته بودم و نتونستم جواب بدم.
امشبم کمی کم حوصله ام و نامه ی بلندی نمینویسم ولی تو اگه حوصله داری بگو، من میخونم حرفاتو
اوضاع چرا از کنترلت خارج شده دختر؟ از چی ترسیدی؟
بین این همه آدم علاقه مند چرا هنوز نتونستی کسی رو انتخاب کنی؟
به حرفشون اعتماد نداری؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢3❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۲ برای: سپیده دم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود و شبت بخیر اول از هر چیز قدردانِ قدردانی محبتآمیزت هستم .. دوم اینکه در مورد اون ویژگیت که تا ذهنت بیکار میشه میره سراغ مقایسه. یه راهکار بهت میدم امیدوارم بتونه بهت…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام سِپیم، غریب آشنا
فکر میکنم این یکی از معدود دفعاتی بود که مغزم بعد از شنیدن یک راهکار، بلافاصله یک "ولی..." تحویلم نداد :))
ایدهی نشوندنِ اون بخشِ مقایسهگر ذهنم روبهروم رو دوست داشتم.
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام سِپیم، غریب آشنا
فکر میکنم این یکی از معدود دفعاتی بود که مغزم بعد از شنیدن یک راهکار، بلافاصله یک "ولی..." تحویلم نداد :))
ایدهی نشوندنِ اون بخشِ مقایسهگر ذهنم روبهروم رو دوست داشتم.
شاید چون همیشه سعی کردم مقابلش بایستم و یا تسلیمش بشم؛ هیچوقت ننشستم ببینم واقعا چی میخواد و چرا اینهمه اصرار داره منو با تمام آدمهای دنیا مقایسه کنه.
البته یه چیز دیگه هم ذهنم رسید؛ که باعث میشه فکر کنم که ممکنه حتی مقایسه کردن خودم با خودم هم جواب نده :))
آخه مغزم خیلی عجله داره تا من به اون چیزی که میخوام تبدیل بشم؛ انگار مدام میگه: «خب، پس کی قراره برسی؟»
برای همین شاید اگر خودِ دیروزم رو هم بذارم جلوی خودم، باز شروع کنه به مقایسه و ایراد گرفتن که چرا هنوز به اون چیزی که باید، نرسیدم.
شاید بهتره کمکم به این آدمِ نشسته روبهروم یاد بدم که قرار نیست هر چیزی مسابقه باشه؛ نه من و آدمهای دیگه، نه منِ امروز و منِ چند سال پیش، و حتی نه منِ امروز و آدمی که شاید یه روز بشم.
شاید رشد کردن قرار نیست همیشه شبیه جلو زدن باشه.🌱
نمیدونم.
ولی ایدهت رو واقعا دوست داشتم؛ مخصوصا اینکه به جای جنگیدن با این بخش از ذهنم، سعی کنم هدایتش کنم.
مرسی از تو.
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۵ برای: سپیده دم چراغی روشن است اما در خانهی تو غذایی سرو شده است برای شکم تو بالشی هموار است برای سر تو قلبی میتپد در سینهی تو پایی میجنبد در دامان تو دستی مینویسد با بازوی تو چشمی میبیند بر روی صورت تو صدایی از تو…
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: گورکن بهشت
سلام
مرسی از نامه خیلی قشنگت❤️
شاید خاص بودن، داشتن چیزی نباشه که هیچکس دیگه نداره
شاید همون چیزهای معمولی دنیا وقتی به تو میرسن دیگه معمولی نباشن
ممنون که یادم انداختی
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۴
برای: گورکن بهشت
سلام
مرسی از نامه خیلی قشنگت❤️
شاید خاص بودن، داشتن چیزی نباشه که هیچکس دیگه نداره
شاید همون چیزهای معمولی دنیا وقتی به تو میرسن دیگه معمولی نباشن
ممنون که یادم انداختی
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: برای خودم
بر ما دلت نسوخت، ندانم چرا نسوخت
ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: برای خودم
بر ما دلت نسوخت، ندانم چرا نسوخت
ما را دلت نخواست، ندانم چرا نخواست
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۹
برای: آنکه جان به بودنش گره خورده
من، تابآوری درد خویش را آموختهام؛
اما دیدن رنج آنان که جان به بودنشان گره خورده است
هنوز؛
برای قلبم حادثهایست بیتکرار.
چه جانفرساست
تماشای فروپاشی کسی
که تمنایت، آن است که جهان از شانههایش فرو نریزد؛
و تلختر، اینکه دستهایت
جز نیایش هیچ تمهیدی
برای رهایی در اختیار ندارند.
و ای کاش میشد؛
درد را از شانههایشان برگرفت
و خاموش،
به نام خویش زد؛ و ای کاش
گاه توان آن داشت که رنج دیگری را؛
بر جان خویش متحمل شود.
امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۹
برای: آنکه جان به بودنش گره خورده
من، تابآوری درد خویش را آموختهام؛
اما دیدن رنج آنان که جان به بودنشان گره خورده است
هنوز؛
برای قلبم حادثهایست بیتکرار.
چه جانفرساست
تماشای فروپاشی کسی
که تمنایت، آن است که جهان از شانههایش فرو نریزد؛
و تلختر، اینکه دستهایت
جز نیایش هیچ تمهیدی
برای رهایی در اختیار ندارند.
و ای کاش میشد؛
درد را از شانههایشان برگرفت
و خاموش،
به نام خویش زد؛ و ای کاش
گاه توان آن داشت که رنج دیگری را؛
بر جان خویش متحمل شود.
امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: برای اهالی پست خانه
چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: برای اهالی پست خانه
چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۲ برای: برای اهالی پست خانه چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: قلب افسرده
احساس میکنم قلب اونقدری که باید از طرفش ضربه نخورده تا رهاش کنه
شایدم هنوز انسان به درک درستی از رهایی نرسیده
ولی اصولا هیچ چیز موندگار نیست
کسی نباید بابت اینکه نمیتونه چیزیو رها کنه به سادگی،سرزنش بشه
یا خود به خود درست میشه یا تا اخر عمر باهات میمونه
ولی اصولا ادمایی که راحت تر رها میکنن زندگی بهتری دارن، اینکه نتونی به سادگی از جیزی بگذری واقعا فرسودت میکنه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: قلب افسرده
احساس میکنم قلب اونقدری که باید از طرفش ضربه نخورده تا رهاش کنه
شایدم هنوز انسان به درک درستی از رهایی نرسیده
ولی اصولا هیچ چیز موندگار نیست
کسی نباید بابت اینکه نمیتونه چیزیو رها کنه به سادگی،سرزنش بشه
یا خود به خود درست میشه یا تا اخر عمر باهات میمونه
ولی اصولا ادمایی که راحت تر رها میکنن زندگی بهتری دارن، اینکه نتونی به سادگی از جیزی بگذری واقعا فرسودت میکنه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام سِپیم، غریب آشنا فکر میکنم این یکی از معدود دفعاتی بود که مغزم بعد از شنیدن یک راهکار، بلافاصله یک "ولی..." تحویلم نداد :)) ایدهی نشوندنِ اون بخشِ مقایسهگر…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: سپیده دم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شبت بخیر
خوشحالم که کمی تونستم در این باره کمکت کنم
اما همونطوری که پیشتر هم گفتم، اگه این ویژگیت بخشی از شخصیتت باشه، هر کاری اش هم بکنی بازم یجا خودش رو نشون میده
و همون طوری که خودت گفتی، بهتره که باهاش در جنگ نباشی؛
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۷
برای: سپیده دم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شبت بخیر
خوشحالم که کمی تونستم در این باره کمکت کنم
اما همونطوری که پیشتر هم گفتم، اگه این ویژگیت بخشی از شخصیتت باشه، هر کاری اش هم بکنی بازم یجا خودش رو نشون میده
و همون طوری که خودت گفتی، بهتره که باهاش در جنگ نباشی؛
اون بخشی که قابلیت کنترل رو داره رو در جهت رشدت قرار بدی
و اون بخشی که نمیشه کنترلش کرد رو بپذیری، چون در اون صورت، بخشی از وجودت هست، بخشی از «تو بودن» هست
آخرین چیزی که به ذهنم میرسه برای اینکه بتونی بهتر باهاش کنار بیای اینه که همیشه در نظر داشته باشی که خیلی چیزها تو زندگی، یه نقطه نیستن که بهشون برسی
به اونی که روبروت نشسته هم همینو بگو
وقتی میگه «پس کی قراره برسی؟» تو هم بهش بگو مسئله رسیدن نیست، مسئله بهتر و بهتر شدن هست و شاید یه روزی، اون رسیدنه هم میونه همون تلاشها برای بهتر شدن اتفاق بیوفته
و در مورد اینکه میگی همه چیز قرار نیست مسابقه باشه، قبولت دارم ولی زاویه دید منو هم به این ماجرا داشته باش، شاید یه روزی به کارت بیاد:
گاهی بهتر شدن، یا اون رشدی که ما ازش حرف میزنیم، یه شاهکار علمی، یا یه تاثیرگذاری یهویی بزرگ نباشه ( اونا هم شدنی هستن، نمیگم نشدنیان )
شاید رشدِ یکی از روز هات، از جا بلند شدن باشه،
شاید رشدِ یکی دیگه از روزهات، مهار کردن یکی از ترس ها باشه ( مثلا من که امروز برای اولین بار دندون کشیدم، اونم عقل )
یا شاید هم چند صفحه بیشتر مطالعه کردن یا چند ساعت زودتر بیدار شدن
مراقب این تغییر ها و رشد های کوچولو باش
و زیاد هم سخت نگیر به خودت
ببخشید که یکم طولانی شد، من واقعا فاز نصیحت ندارم فقط تجربه خودم رو بهت میگم
موفق باشی 🌾
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۴ برای: قلب افسرده احساس میکنم قلب اونقدری که باید از طرفش ضربه نخورده تا رهاش کنه شایدم هنوز انسان به درک درستی از رهایی نرسیده ولی اصولا هیچ چیز موندگار نیست کسی نباید بابت اینکه نمیتونه چیزیو رها کنه به سادگی،سرزنش بشه یا خود…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: ترانه
میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟
تونستی رها کنی؟
و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: ترانه
میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟
تونستی رها کنی؟
و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۲ برای: برای اهالی پست خانه چرا آدم وقتی میدونه یه چیزی اشتباهه بازم روش پافشاری میکنه؟ چرا رها نمیکنه؟ با اینکه میدونی اشتباهه؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: قلب افسرده
اینکه بدونی فلانی برات اشتباهه، استدلال و نتیجه گیری هست که ذهن، عقل و منطقت انجام میده
اما دِل، عاطفه و احساس، این چیزا سرش نمیشه
دل میاد میگه: «خب به من چه اون برام مناسب نیست؟ من اونو میخوام حتی اگه کلی بهتر از اون برام وجود داشته باشه»
و جنگ این دوتا، دل و ذهن، مارو فرسوده میکنه
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: قلب افسرده
اینکه بدونی فلانی برات اشتباهه، استدلال و نتیجه گیری هست که ذهن، عقل و منطقت انجام میده
اما دِل، عاطفه و احساس، این چیزا سرش نمیشه
دل میاد میگه: «خب به من چه اون برام مناسب نیست؟ من اونو میخوام حتی اگه کلی بهتر از اون برام وجود داشته باشه»
و جنگ این دوتا، دل و ذهن، مارو فرسوده میکنه
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: ترانه میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟ تونستی رها کنی؟ و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: قلب افسرده
راستش رو بخوای من چیزای زیادی از دست دادم ولی هیچوقت نتونستم خودم رو نسبت بهشون رها کنم همیشه تو فکرم هستن و حتی به این فکر میکنم کاش امکان برگشت دوباره وجود داشت
اما خب تمام پدیده های پیش روی انسان گذراست ما اگر قدرت رها کردن نداشته باشیم همهچیز صدبرابر سخت میشه
من شخصا نمیتونم چیزیو به سادگی رها کنم به خصوص اگر باهاش اُخت گرفته باشم اما چه میشه به هرحال باید گذشت
گذشته همیشه مثل یه زنجیر دور گردن آدمه تا وقتی خودتو از بند گذشته و چیزایی که شاید قرار نبوده مالِ تو باشن و فقط بخشی از مسیرت بودن جدا نشی بهبودی یا پیشرفتی حاصل نمیشه
ببین بشنو تجربه کن اما بگذر و رها کن باور کن که همیشه سبکی و آرامش داری
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: قلب افسرده
راستش رو بخوای من چیزای زیادی از دست دادم ولی هیچوقت نتونستم خودم رو نسبت بهشون رها کنم همیشه تو فکرم هستن و حتی به این فکر میکنم کاش امکان برگشت دوباره وجود داشت
اما خب تمام پدیده های پیش روی انسان گذراست ما اگر قدرت رها کردن نداشته باشیم همهچیز صدبرابر سخت میشه
من شخصا نمیتونم چیزیو به سادگی رها کنم به خصوص اگر باهاش اُخت گرفته باشم اما چه میشه به هرحال باید گذشت
گذشته همیشه مثل یه زنجیر دور گردن آدمه تا وقتی خودتو از بند گذشته و چیزایی که شاید قرار نبوده مالِ تو باشن و فقط بخشی از مسیرت بودن جدا نشی بهبودی یا پیشرفتی حاصل نمیشه
ببین بشنو تجربه کن اما بگذر و رها کن باور کن که همیشه سبکی و آرامش داری
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: ترانه میدونی رها کردن چطوریه؟ خودت تجربه کردی؟ تونستی رها کنی؟ و اگه آره بعد رها کردن حالت خوبه؟ یا حسرت میخوری؟ امضا: قلب افسرده وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: قلب افسرده
برای قلب افسرده
عزیزدلم
من بعد از شش سال زندگی با اندک خاطراتی از عشقم رها کردم
هزاران بار مردم و زنده شدم ولی رها کردم
بعد از رها کردن حال پرنده ی سبک بالی را داری که درحال پرواز است
امضا: تنها
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: قلب افسرده
برای قلب افسرده
عزیزدلم
من بعد از شش سال زندگی با اندک خاطراتی از عشقم رها کردم
هزاران بار مردم و زنده شدم ولی رها کردم
بعد از رها کردن حال پرنده ی سبک بالی را داری که درحال پرواز است
امضا: تنها
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۱ برای: قلب افسرده راستش رو بخوای من چیزای زیادی از دست دادم ولی هیچوقت نتونستم خودم رو نسبت بهشون رها کنم همیشه تو فکرم هستن و حتی به این فکر میکنم کاش امکان برگشت دوباره وجود داشت اما خب تمام پدیده های پیش روی انسان گذراست ما…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۸
برای: ترانه
داشتم فکر میکرد ک واسه من رها کردن انگار رها کردن بخشی از هویت خودمه بخاطره همینه ک خیلی سخته(:
خیلی حس تنهایی داره
این حس تنهایی کوفتی چی داره ک ما آدما ازش فرار میکنیم!؟
مرسی امشب بودی🌱
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۸
برای: ترانه
داشتم فکر میکرد ک واسه من رها کردن انگار رها کردن بخشی از هویت خودمه بخاطره همینه ک خیلی سخته(:
خیلی حس تنهایی داره
این حس تنهایی کوفتی چی داره ک ما آدما ازش فرار میکنیم!؟
مرسی امشب بودی🌱
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۵ برای: اِبهام سلام امیدوارم خوب باشی خب! شما نامه نوشتن رو برای من سخت کردی دوست من!!! شاعرانه مینویسی و کاشکی منم به این خوبی میشد که بنویسم برات:) لذت میبرم از تصاویری که میسازی و کلمه های متنوعی که جمله هاتو میسازن. خیلی…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: هاشم
اوقات نیک بخیر، دوستِ غریب.
امیدوارم چرخِ روزگار به کامت بگذرد.
سپاسگزارم بابت لطف و مهری که به بنده و نوشتههایم داری. باید بگویم برایت که صداقت در سطر به سطر و کلمه به کلمهٔ شما انباشته است و نیازی به غبطه نیست در باب نوشتن نامه؛ همان که صادقانه و حسی باشد، کافیست.
من با چند خطِ شما واقعاً حس کردم بر روی کاغذی کاهی، با خطی شکستهنستعلیق و خودکاری آبی که تا نقطهگذاری آخرِ نامه جان داشت، بر روی میزی قدیمی از چوب بلوط نامه نوشتهام.
و بگذار بگویم باعث افتخارمه دوستی با شما و نوشتن هر از چند گاهی از روزگار معمولی و رنگیام. و هرگاه خُرده داستانی، حسی، هرچه برای تعریف باشد را مینگارم و به دست پستچی میدهم تا به مقصد برساند.
من هم زندگی را از دیدِ معنا و حواسِ پنجگانه دوست دارم. همین که آدمی با دیدنِ سبزیِ برگی، بویِ خاکِ بارانخوردهای، زندگی را لمس کند و معنا را ببیند، با وجود سختیها، یعنی میفهمد زندگی چیست و با تضادها زیستن چگونه است.
دوستِ عزیز و غریب، امید است، در پناهِ مهرِ ایزدِ منّان، بهروز و خُرّم بمانی.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: هاشم
اوقات نیک بخیر، دوستِ غریب.
امیدوارم چرخِ روزگار به کامت بگذرد.
سپاسگزارم بابت لطف و مهری که به بنده و نوشتههایم داری. باید بگویم برایت که صداقت در سطر به سطر و کلمه به کلمهٔ شما انباشته است و نیازی به غبطه نیست در باب نوشتن نامه؛ همان که صادقانه و حسی باشد، کافیست.
من با چند خطِ شما واقعاً حس کردم بر روی کاغذی کاهی، با خطی شکستهنستعلیق و خودکاری آبی که تا نقطهگذاری آخرِ نامه جان داشت، بر روی میزی قدیمی از چوب بلوط نامه نوشتهام.
و بگذار بگویم باعث افتخارمه دوستی با شما و نوشتن هر از چند گاهی از روزگار معمولی و رنگیام. و هرگاه خُرده داستانی، حسی، هرچه برای تعریف باشد را مینگارم و به دست پستچی میدهم تا به مقصد برساند.
من هم زندگی را از دیدِ معنا و حواسِ پنجگانه دوست دارم. همین که آدمی با دیدنِ سبزیِ برگی، بویِ خاکِ بارانخوردهای، زندگی را لمس کند و معنا را ببیند، با وجود سختیها، یعنی میفهمد زندگی چیست و با تضادها زیستن چگونه است.
دوستِ عزیز و غریب، امید است، در پناهِ مهرِ ایزدِ منّان، بهروز و خُرّم بمانی.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۴ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۴ برای: هوریا سلام امیدوارم خوب باشی منم شکر خدا خوبم به خوبیت متشکرم که باز نامه نوشتی برام. ببخشید من دیشب نامه ت رو خوندم ولی خیلی خسته بودم و نتونستم جواب بدم. امشبم کمی کم حوصله ام و نامه ی بلندی نمینویسم ولی تو اگه حوصله…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: هاشم
سلام شب شما هم بخیر. چه بد که بیحوصلهاین، راستش فکرمیکنم آدم تا به پاییز عادت کنه یکم طبیعیه:)روزهای کوتاه و خاطره های طولانی و دور و دراز ! ناسازگاره .درهرصورت منم خیلی حوصله درست و حسابی ندارم.
همیشه پروانه های توی دلم رو آروم نگه داشتم تا بهوقتش و برای آدم درستش بال بزنن که نکنه یکروزی اشتباه بال بزنن و گیرشکارچی بیوفتن حالا که نگاه میکنم اما میبینم که به بدترین شکلممکن دست شکارچی افتادن پرواز میکنن بال بال میزنن اما فقط یه گلوله نصیبشون میشه و وقتی از جوش و خروش میوفتن و من میگم آخیش، یهو یه دستی جلو میاد پروانه ها رو نوازش میکنه و اونا دوباره بیشتر از قبل بال بال میزنن و اینبار بیرحمانهتر کشته میشن!
اینکه از بین این همه مرد چرا پروانه ها برای شکارچی بال بال میزنن هم نکته عجیبیه که منم نمیدونم !
و من ؟ راستش نمیدونم چرا مثلقبلا جلوش رو نمیگیرم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم تا اینجا پیش بره !
درهر صورت فعلا حسابی بیحوصله و ناامیدم تا بعدا ببینم چی میشه:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: هاشم
سلام شب شما هم بخیر. چه بد که بیحوصلهاین، راستش فکرمیکنم آدم تا به پاییز عادت کنه یکم طبیعیه:)روزهای کوتاه و خاطره های طولانی و دور و دراز ! ناسازگاره .درهرصورت منم خیلی حوصله درست و حسابی ندارم.
همیشه پروانه های توی دلم رو آروم نگه داشتم تا بهوقتش و برای آدم درستش بال بزنن که نکنه یکروزی اشتباه بال بزنن و گیرشکارچی بیوفتن حالا که نگاه میکنم اما میبینم که به بدترین شکلممکن دست شکارچی افتادن پرواز میکنن بال بال میزنن اما فقط یه گلوله نصیبشون میشه و وقتی از جوش و خروش میوفتن و من میگم آخیش، یهو یه دستی جلو میاد پروانه ها رو نوازش میکنه و اونا دوباره بیشتر از قبل بال بال میزنن و اینبار بیرحمانهتر کشته میشن!
اینکه از بین این همه مرد چرا پروانه ها برای شکارچی بال بال میزنن هم نکته عجیبیه که منم نمیدونم !
و من ؟ راستش نمیدونم چرا مثلقبلا جلوش رو نمیگیرم نمیدونم چرا اصلا گذاشتم تا اینجا پیش بره !
درهر صورت فعلا حسابی بیحوصله و ناامیدم تا بعدا ببینم چی میشه:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۸ برای: ترانه داشتم فکر میکرد ک واسه من رها کردن انگار رها کردن بخشی از هویت خودمه بخاطره همینه ک خیلی سخته(: خیلی حس تنهایی داره این حس تنهایی کوفتی چی داره ک ما آدما ازش فرار میکنیم!؟ مرسی امشب بودی🌱 امضا: قلب افسرده وضعیت…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۷
برای: قلب افسرده
تنهایی تورو با خودت روبه رو میکنه
با عمیق ترین وجوه خودت برخورد میکنی
تنهایی تا یه جایی لذت بخشه از یه جایی ببعد خوبه آدم یه کسیو داشته باشه که ازتنهایی به اون پناه ببره
من هرشب هستم و نامه های اهالیو میخونم خوشحال میشم بتونم به چهارتا خط نامه احوال کسیو بهتر کنم✨
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۷
برای: قلب افسرده
تنهایی تورو با خودت روبه رو میکنه
با عمیق ترین وجوه خودت برخورد میکنی
تنهایی تا یه جایی لذت بخشه از یه جایی ببعد خوبه آدم یه کسیو داشته باشه که ازتنهایی به اون پناه ببره
من هرشب هستم و نامه های اهالیو میخونم خوشحال میشم بتونم به چهارتا خط نامه احوال کسیو بهتر کنم✨
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: دفتر
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به آسمان نگاه کردم. آنقدر بالا را نگاه کردم که گردنم درد گرفت. گویی توانایی نگاه نکردن به آن را نداشتم.
امضا: گربه ای که گربه نیست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: دفتر
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به آسمان نگاه کردم. آنقدر بالا را نگاه کردم که گردنم درد گرفت. گویی توانایی نگاه نکردن به آن را نداشتم.
آسمان نیمه شب، با پس زمینه ی آبی پر رنگ و تیره، رنگی بسیار جفت شدنی با سورمه ای، بر پس آسمان پهن است. ابر های تکه تکه شده ی مثل پنبه شکل های مختلفی دارند. اوه! این یکی شبیه آدمی ست که دارد پایین را نگاه میکند و پتکی در دست خود دارد و آن را بالای سر خود برده و قصد ضربه زدن به زمین را دارد. ماه روشن است. برخی میگویند نمیتوان حرکت ابر ها را به چشم دید، اما با چشم دوختن به ماه، میتوان عبور تکه های ابریشمی آسمان را از جلوی صورت او به وضوح دید. تنها تک ستاره ای در نزدیکی ماه قابل دیدن است. آیا او با ماه صحبت میکند؟ آیا او چاپلوسی ماه را میکند؟ آیا من چون در اینجا زندگی میکنم این فکر را درباره ی او میکنم؟ نمیدانم. من در اینجا، تنها به آسمان پشم دوخته و از نسیم خنکی که به آرامی، مثل دستی که روی چمن های چمن زار کشیده می شود، از روی صورتم عبور میکند لذت میبرم.همه جا تقریبا در سکوت کامل است. صدای کشیده شدن جارو روی آسفالت از دور شنیده می شود و گاه گاه صدای جیر جیر در و پنجره های اطراف صدا هایی از خود تولید می کنند تا شاید اندک توجهی نیز نثار آنها شود. آه به راستی که ماه دور است!
امضا: گربه ای که گربه نیست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۷
برای: آنکه عزیزترینم است
میگویی دوستت دارم اما کجاست عملت؟!چگونه به اعتماد کنم زمانی که خودم را گم کرده ام
امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۷
برای: آنکه عزیزترینم است
میگویی دوستت دارم اما کجاست عملت؟!چگونه به اعتماد کنم زمانی که خودم را گم کرده ام
امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۷ برای: سپیده دم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام شبت بخیر خوشحالم که کمی تونستم در این باره کمکت کنم اما همونطوری که پیشتر هم گفتم، اگه این ویژگیت بخشی از شخصیتت باشه، هر کاری اش هم بکنی بازم یجا خودش رو نشون میده…
تاریخ: ۵ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۰
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نامهات رو که خوندم، حس کردم یکی چراغ کوچیکی توی یکی از اتاقهای شلوغ ذهنم روشن کرد.
اول از همه میخواستم راجع به دندون عقلت بپرسم؛ امیدوارم حالت بهتر باشه و از دندونپزشکی جون سالم به در برده باشی :))
در مورد رشدهای کوچولو ...
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۰
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نامهات رو که خوندم، حس کردم یکی چراغ کوچیکی توی یکی از اتاقهای شلوغ ذهنم روشن کرد.
اول از همه میخواستم راجع به دندون عقلت بپرسم؛ امیدوارم حالت بهتر باشه و از دندونپزشکی جون سالم به در برده باشی :))
در مورد رشدهای کوچولو ...
فکر کنم چیزی که باید بگم اینه که همین نوشتن نامه توی پستخونه، برای من خودش یکی از همون رشدهای کوچیک بود. دفعهی اول که میخواستم بنویسم، خیلی برام سخت بود؛ چون فکر میکردم قلمم زیادی جدیه و نمیدونستم اصلا به فضای قشنگ و وایب اینجا میخوره یا نه.
ولی خب، الان به خودم اومدم و میبینم اینجام و دارم برای غریبههای پستخونه نامه مینویسم :))
شاید خیلی از تغییرها اونقدر کوچیک باشن که تا یکی یادآوریشون نکنه، به چشممون نیان.
و دربارهی انتقال تجربه هم، اتفاقا فکر میکنم یکی از قشنگترین چیزها همین باشه؛ اینکه آدم چیزی رو زندگی کرده باشه و بعد بتونه تکهای از تجربهش رو به یکی دیگه هدیه بده، شاید درست همون جایی که خودش یک روز بهش احتیاج داشته.
من که خودم همیشه نامههام خیلی طولانیتر از انتظارم هستن، اصلا از طولانی بودن نامه خسته نمیشم؛ امیدوارم تو هم نشی (^.^)
مرسی که تجربهت رو با من قسمت کردی.
فکر کنم این یکی از اون نامههاست که باید گاهی دوباره خوند. ✨
امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2