پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.76K subscribers
1K links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: جهان

کی گفته پاییز همیشه فصل رفتنه؟
گاهی یکی درست وسط همین برگ‌ریزون میاد،
و تازه می‌فهمی بعضی شروع‌ها
قرار نیست تا بهار صبر کنن...
#شب_نوشت
#لیان
#ناگفته‌های_لیان

امضا: لیان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3❤2👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۲:۳۳ برای: لیشی سلام عزیزدل همه ی آدم ها و همه ی موجودات حق عاشق شدن رو دارن وگرنه دلیل وجود این قلب توی سینه‌ی ما چیه ؟ حتی آدم هایی که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده حتی موجوداتی که هیچ نوع احساسی ندارن و حتی اون هایی که سراسر احساس…
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۸
برای: ویلِ جی

سلام ویلِ جی،

نمی‌دانم چرا، اما نامه‌ات بیشتر از چیزی که انتظار داشتم به دلم نشست.

شاید چون من این روزها بیشتر از خودِ عشق، درگیر این سؤال بودم که «آیا من حق دارم عاشق باشم؟» و تو خیلی ساده یادم انداختی که شاید بعضی چیزها اصلاً نیازی به اجازه گرفتن ندارند.

اینکه گفتی «همه‌ی آدم‌ها حق عاشق شدن را دارند» جمله‌ی ساده‌ای به نظر می‌رسد، اما برای کسی که مدام خودش را با زخم‌ها و کمبودهایش می‌سنجد، می‌تواند خیلی بزرگ باشد.

ممنون که نامه‌ات را برای من نوشتی. شاید هنوز ندانم احساسی که دارم دقیقاً عشق است یا نه، اما بعد از خواندن نامه‌ات، دست‌کم کمتر از داشتنش می‌ترسم.

با مهر،
لیشی

امضا: لیشی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۱ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام ، سپیمِ غریب آشنا. نامه‌تان را با دقت خواندم و قدردانم بابت وقتی که برای پاسخ دادن به نامه‌ی کوتاه و آشفته‌ی من گذاشتید بعضی جمله‌هایتان را چند بار خواندم، مخصوصاً…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: لیشی

سپاس از قدرشناسی و پاسخ صادقانه تان.
امیدوارم در هر آنچه با آن در زندگی روبرو اید، پیروز و تندرست و پاینده باشید.
و همواره از یاد نبرید که عشق، پایه زندگی است و هر آن که عشقی درونش نداشته باشد، سوختی برای ادامه دادن ندارد.
عشق، تنها عشق به انسان نیست؛ گاهی عشق به طبیعت، به محیط زندگی، و یا بی منت و بی انتظار یاری و کمک به دیگران است.

پاینده و مانا باشید.🌷🙏

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۴ برای: گورکن بهشت اسم هات خیلی خلاقانه ان ولی گورکن بهشت انگار یه موجود زنده از یه کتاب کلاسیک ناشناخته است که به دنیای بیرون پا گذاشته امضا: قهوه تلخ و شکلات وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: قهوه تلخ و شکلات

ممنون از دیدگاهی که به اسمم داری.
«شاید ی روزی بتونم اسمم‌هامو تبدیل به شخصیت یا داستان و رمان کنم اگه کمال گرایی و ترسهام بهم اجازه بده»
اسم خودتم مکمل هم هستش
به قهوه تلخ علاقه داری؟
من خودم خیلی کم قهوه میخورم
یعنی به نظرم اینجوری بهتره برای من.
اما شکلات تلخ رو خیلی میپسندم

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: بدون مخاطبی خاص

نمیدونم تا. حالا چند بار چشماتو بستی و دعایی کردی و تکیه کردی ک خدایا کاش درست بشه! ولی دیقا همون چیزی ک ازش میترسیدی به سرت اومده باشه!
اون لحظه چقدر بدون تکیه گاه و سست و درهم ریخته و وهم آلود هست!
نمیدونم تا حالا چقدر و با چنین اتفاقاتی روبه رو شدی شاید خیلی زیاد !
اما همه ی بحث من بعد از سست شدنه وقتی ک بعدش قراره بلند بشی و دوباره نگاه کنی دوباره بسازی قبلش سر اینه برو و به خودت نگاه کن! تو نفس میکشی! تو بعد از وحشتناک‌ترین جریان زندگیت سالم بیرون اومدی دوباره نفس کشیدی و دوباره بلند شدی ! به قدو قامتت بنگر به ایستادنت به شانه هایت و به نفس کشیدن دوباره ات
موجودی به این قدرتمندی سراغ نداشته و ندارم!
بلند شو بلند شو از این سیاهی بیرون بیا دیگه بسه هرچقدر توی این غار سیاه بودی

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۹ برای: خواب زده ببخشید ولی این مدت اصلا حوصله خوندن و نوشتن ندارم نامه‌تو دریافت کردم و خوندم حرفات درستن فقط حوصله نوشتن ندارم خواستم بابت اینهمه مدت جواب ندادن هم معذرت خواهی بکنم ممنون؛خواب‌زده امضا: چوریی🐣 وضعیت نامه: مچاله…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۵
برای: چوریی🐣

دردمون یکیه چوریی
منم دل و دماغ هیچی ندارم
خواندن
نوشتن
و جواب دادن
خصوصا بعد از امشب،که میتونم بگم بدترین شب کل عمرم رو تجربه کردم
ازت ممنونم که اجازه دادی منم بگم: “حوصله ندارم”

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۹ برای: قهوه تلخ و شکلات ممنون از دیدگاهی که به اسمم داری. «شاید ی روزی بتونم اسمم‌هامو تبدیل به شخصیت یا داستان و رمان کنم اگه کمال گرایی و ترسهام بهم اجازه بده» اسم خودتم مکمل هم هستش به قهوه تلخ علاقه داری؟ من خودم خیلی…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۸
برای: گورکن بهشت

حتما انجامش بده
هیچ چیز به اندازه کمالگرایی آسیب زا نیست
صبر بیهوده زمان را از دستت میگیرد


ممنونم.بلی
قهوه تلخ و شکلات احساس آرامش را در وجودم طنین انداز میکند
هر زمان که ویزی رو به این دو کلمه تشبیه کردم یعنی برای من ارزشمند هستند
برای من
قهوه ی دم کرده و شکلات شیرین و چراغ ایستاده و صدای تایپ متن هایی از اعماق وجودم ،
یک احساس خاص و متفاوت را رقم می‌زند
و خیلی نیاز به تجربه ی دوباره ی این احساس دارم

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۹
برای: زخم‌های خونابه‌فشان

چند سطری نوشتم و پاک کردم. هر بار کلمات را گم می‌کردم. هر کاری که می‌کنم نمی‌توانم بیان کنم. نه اشکی، نه حرفی. آن‌قدر سنگین است که حتی تنفس هم برایم سخت شده. این خیرگی و درد کشیدن بی‌صدا آخر مرا خواهد کشت. زخم عزیزم، نمی‌شود هر دم سر باز نکنی و تازه نشوی. تحملت برایم بسیار سخت است و اکنون که نمی‌توانم چیزی بگویم، سنگین‌تر هم شده‌ای. امروز دوباره آستینم به دستگیره‌ی در اتاق گیر کرد، اما مثل قبل گره نکردم، داد و فریاد نزدم؛ فقط مدتی با چشمانی خسته و دست به آغوش کشیده خیره شدم به گل قالی و با سکوتی پر از داد و شیون برای خودم عزاداری کردم. این روزها احتیاج دارم نجاتم بدهند که اگر نشود، روزی میان اشعار شجریان برای خود محاکمه‌ای بر پا می‌کنم و شاعرانه می‌روم.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۱۴:۰۰ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود و مهر، دوست عزیز و غریب. نامه‌ی شما به وقت اولین نیمروز پاییزی سال به دستم رسید و اکنون که این نامه را می‌نگارم، باد خنک پاییزی میان شاخه‌های خمیده‌ی درخت بید کنار پنجره، با…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: اِبهام

سلام
امیدوارم خوب باشی
خب! شما نامه نوشتن رو برای من سخت کردی دوست من!!! شاعرانه می‌نویسی و
کاشکی منم به این خوبی می‌شد که بنویسم برات:)
لذت می‌برم از تصاویری که می‌سازی و کلمه های متنوعی که جمله هاتو می‌سازن.
خیلی قشنگه که آدم این وقت شب که یه نامه می‌خونه، اون نامه عطر و بو داشته باشه، رنگ داشته باشه، طعم داشته باشه و حتی حس کنی که کاغذش توی دستته.
نامه های شما پشت یه میز چوبی، روی کاغذ کاهی نوشته شده، خطتم خوبه، خودکارتم بیک آبیه.
بعد وقتی از ارزش زبان فارسی حرف می‌زنی، آدم خوشش میاد و باهات موافقه.
اونجا که گفتی دوست داری واسه یه دوست تعریف کنی که امروز در بازار تره بار سیب های قرمز خوش بویی خریدم... گفتم ای کاش من دوستت بودم.
خیلی لذت بردم
من زندگی رو هینجوری دوست دارم که شما گفتی...
که آدم ها جدی جدی با هم از قرمزی و بوی سیب ها و حرف بزنن و روزهاشون پرتقالی باشه.
بازم بنویس برای من و این پستخونه که با نامه های شما قشنگ تر میشه.
با مهر فراوان

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3👍1
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۷
برای: اهالی پست خانه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه.
چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند پیدا کند را کنار هم می‌گذارد تا خلافش را به من ثابت کند و یک بار دیگر یادم بیندازد که من نه‌تنها بی‌نقص نیستم، که حتی نزدیک به بی‌نقص بودن هم نیستم.
من معمولی‌ام. خیلی خیلی معمولی.
شاید حتی این توصیف برای من اغراق‌آمیز باشد؛ چون بالاخره آدم‌های معمولی هم در یکی دو چیز خوب‌ هستن. ولی مغزم می‌گوید تو خیلی نقص داری. خیلی راه داری تا فقط به معمولی بودن برسی.
_فکر میکنی صدات قشنگه؟ آخه کی گفته که تو صدای خوبی داری؟ یا حتی قلم قشنگی؟
+آخه بعضی وقت‌ها بهم گفتن توی نشریه قشنگ می‌نویسم. تازه از بچگی، وقتی می‌خوندم، بهم می‌گفتن صدام خاصه.
_ فقط چند نفر؟ میلیاردها انسان روی این کره‌ی خاکی راه میرن عزیزم.
+میگی کتاب خوندن را دوست داری؟ می‌دونی هزاران آدم هر روز کتاب میخونن و مطالعه دارن، ولی تو چی؟

مغزم یادش رفته که اون آدم‌ها همش امتحان ندارن. یادش رفته که اگر یادش بیارم، باز هم چیزی برای گفتن دارد.
+ولی من دارم رشته‌ای را که همیشه دوست داشتم رو می‌خونم؛ چون برای رسیدن بهش تلاش کردم.
_ آره، و تو یک عالمه آدم دیگه.
_ آخه خیلی هم باهوش نیستی. نمراتت هم که معمولی‌ان، درس هات هم که یادت نمی‌ مونن. اومدی این رشته که تغییر ایجاد کنی؟ تنها تغییرت این بود که بعد از پنج ترم می‌تونی بگی: «من می‌دونم که نمی‌دونم»

_اون‌قدرا هم که خوش‌صحبت و پرانرژی نیستی. یه نگاه به دوستات بنداز؛ آره تو با همه صحبت میکنی، ولی اونا خیلی راحت‌تر با آدما گرم می‌گیرن

_کلا چیز خارق‌العاده‌ای درباره‌ی تو وجود نداره. و اگه باور نداری، دور و برت رو ببین. خیلی‌ها هستن که کارهایی رو که تو انجام می‌دی، انجام می‌دن؛ ولی بهتر.

یک لحظه یادم می‌آید:
+من فلان کار رو کردم؛ هیچ‌کس دیگه انجامش نداد.
_ خب؟ اون که کاری نبود. کسی به انجام اون کار اهمیت نمی‌داد. وگرنه هر کسی می‌تونست انجامش بده.
و باز ساکت می‌شوم...
چون حتی وقتی چیزی پیدا می‌کنم که شاید بتونم باهاش از خودم دفاع کنم، مغزم خیلی سریع راهی برای کوچک کردنش پیدا می‌کند.
_فکر می‌کنی می‌تونی با این کنار بیای؟
با اینکه عادی هستی.
با اینکه شاید هیچ‌وقت به آرزوهای بچگیت نرسی؛ چون اونا بزرگ و قشنگن، ولی تو؟
بذار فقط بگیم...
درباره‌ی تو چیز خاصی وجود نداره.


امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۳ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . ممنون که هنوز برام مینویسید:). اول از داستان اسمتون شروع می‌کنم که واقعا جالب بود و منو برد به یکی از رمان های معروفی، برای همین عمیقا احساس کردم…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۸
برای: هوریا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
شبت به خیر
امیدوارم خیلی خوب باشی... مثلا از یه چیزی ذوق کرده باشی... یا مثلاً خیالت بابت همه چیز راحت باشه و همه چیز در حال خوب پیش رفتن باشه.
ممنون از نامه ت و ممنون که ازم برای نامه هام تشکر می‌کنی و خواهش می‌کنم! و این چه حرفیه؟ و وظیفه ست و از این حرفای مودبانه:)
داستان اسم ها و خونه ها و آدم ها که برات جالبه، برای منم خیلی جالبه هوریا و خیلی وقتا دیدن یه خونه ی قدیمیِ متروک، یه ماشین کهنه ی رها شده کنار خیابون یا یه پیرزنِ فرتوت، می‌رم تو خیال که این چه روزهای خوبی که نداشته...
خونه هه رو می‌بینم که یه مرد جوون تازه خریدتش و زن جوون خوشگلشو آورده توش و غرق رویا و خوشی ان. صدای خنده هاشونو می‌شنوم که پیچیده تو اتاقا و بوی غذاشون که از پنجره ی آشپزخونه اومده تو کوچه.
بچه هاشونو می‌بینم که تو حیاط میدون و زود بزرگ می‌شن و عروسیشون تو همون خونه به پا میشه و هزار تا مهمون جورواجور میان... دخترا جلوی آینه ش آرایش می‌کنن... وسط مجلس می‌رقصن...
مهمونی تموم میشه، همه میرن، مرده موها رو سفید کرده، زنه یه خرده چاق شده و هنوزم همو خیلی دوست دارن و می‌گذره و می‌گذره و کی و کجا رفته ن که خونشون این همه وقته خالی مونده و غرق سکوته؟؟؟
ماشینا رو که می‌بینم می‌گم آخ که یه روز یکی با چه ذوقی اینو خریده و واسه اولین بار سوییچو توش چرخونده...
اون حالا کجاست؟ چرا ماشینشو ول کرده که باد لاستیکاش خالی خالی خالی خالی بشه و این همه خاک بشینه رو شیشه ی جلوش که دیگه نشه توشو دید. می‌گم اگه یه وقت اومد و خواست بره جایی، چجوری می‌خواد این همه خاکو بشوره آخه خدابیامرز؟
این پیرزنا رو هم که می‌بینم، می‌گم اینا هم یه روز به خوشگلی همین دخترای جوونی بودن که غرور حسنِ مثل گلشون اجازه شون نمی‌ده که پرسشی کنند عندلیب شیدا را...
آه که زندگی چه عجیبه هوریا و همین باعث میشه برای من حتی همین نامه های ساده، پر از معنا باشن.
به این فکر می‌کنم که امروز روز ما و نوبت ماست و همین چیزهای کوچیک کاریه که ما داریم می‌کنیم و ظرف زندگی ما رو پر می‌کنند.
به یه غریبه ی ندیده نامه می‌دیم و باهاش دوست می‌شیم. حرف ها و دغدغه های یه دختر جوون رو می‌شنویم و می‌بینیم که نگرانه که مبادا اگه عاشق شدم بند دلم پاره بشه و مرواریدهای توی قلبم بریزه زمین؟
و به تو فکر می‌کنم که دیر یا زود عاشق هم می‌شی و کسی برای به دست آوردنت تلاش می‌کنه و میری و یه خونه می‌گیرید و توش زندگی می‌کنید و بوی غذات از پنجره ی آشپزخونه ت می‌زنه بیرون و صدای خنده هات با صدای خنده های یارت ترکیب میشه و بچه هاتون بزرگ می‌شن و یه روز دخترت بهت میگه مامان عاشق شدن چجوریه و تو براش تعریف می‌کنی در حالی که خاطرات عاشقی های خودتو مرور می‌کنی...
خلاصه که زندگی خیلی عجیبه خیلی...
راستی کتابو من دیدم تو شروع نکردی، منم دیگه شروع نکردم:) فردا شروع می‌کنم.
تو هم شروع کن، نگران نباش، اگه همه ی کتابای عباس معروفی رو هم خونده باشی و این آخریش باشه، می‌تونی دوباره از اولین کتاب شروع کنی. بعضی از کتابا رو میشه چند بار هم خوند. تازه دنیا به جز معروفی کلی نویسنده ی خوب دیگه هم داره.
راستی هوریا یه سوال!!! تا حالا چند نفر عاشقت شدن؟ :)))


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۹
برای: نمیدونم. هرکسی که الان اینو میبینه.

خسته شدم ازینکه آدما رو خریتم حساب باز میکنن.
کاش انقد ساده لوح و احمق نبودم.

امضا: سایه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🌚1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: اهالی پست خانه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه. چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۴
برای: سپیده دم

بی نقص؟ هیچ موجود زنده ای بی نقص نبوده و نخواهد بود. میفهمم چی تو سرته. ذهنت مثل من کمالگراست؛ من روانشناس یا مشاور نیستم و نمیتونم دقیق راهنماییت کنم، اما بدون با گفتن این حرف ها به خودت اگر هم قرار باشه آدم مفیدی باشی، دوست ندارم بگم... اما جلوتو میگیره.
طرز فکری که داری سمی و خطرناکه، اینطوری اگه حتی به کره ماه هم بری؛ مغزت با هزاران روشی که بلده کارت رو بی‌ارزش جلوه میده.
با خودت آشتی کن و آزاد باش.
به امید موفقیتت

امضا: سرو
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۷ برای: اهالی پست خانه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… بعضی وقت‌ها هست که فکر می‌کنم بی‌نقصم؛ ولی فقط بعضی وقت‌ها، و خیلی کوتاه. چون خیلی زود، تند و سریع، مغزم تمام روزها، دفعه‌ها، آدم‌ها و اتفاقات و کلا هر سند و مدرکی که بتواند…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۱
برای: سپیده دم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام دوست عزیز‌.
نامه ت رو که می‌خوندم متوجه چیزی شدم که به دیدگاهم علت این جنگ های بی پایان توی سرت هست.
بنظرم اینکه پیش فرض ذهنت رو بر بی‌نقص بودن بذاری چیز خوبی نیست، که در اصل شاید یکی از مهمترین دلیل هایی باشه که چرا این افکار به سرت میان.
هیچ‌یک از ما بی‌نقص نیستیم، هیچ چیز بی نقص و کاملی وجود نداره در دنیا
هر کسی چند تا ویژگی خوب داره و چند تا هم بد.
هر کدوم از ما توی یه سری زمینه ها مهارت و استعداد داریم و در یه سری زمینه های دیگه، خوب نیستیم
کسی که شاید صدای خوبی نداشته باشه در عوضش ممکنه کلی ویژگی خوب دیگه داشته باشه
همه آدم‌ها چیز هایی توی وجودشون دارن که هم میتونه خوب باشه و هم بد
لازم نیست که توی همه چیز بهترین دنیا باشیم
بلکه همین که چیز هایی که در اون خوبیم رو پرورش بدیم و از اونها خوب استفاده بکنیم، خودش به تنهایی چیز خیلی باارزشی هست رفیق ...
توقع ت رو از خودت بیار پایین، تو در خیلی چیزها مهارت داری و کی می‌دونه شاید تو یه سری چیزا بهترین دنیا هم باشی !
اما لازم نیست همه چیز اینطور باشه چون به قول «باب راس» همون نقاش موفرفری که سالها توی تلویزیون باهاش خاطره داریم: اگه همش نور تو نور باشه، چیزی نمی‌بینی، اگه همش تاریکی تو تاریکی باشه باز هم چیزی نمیبینی، باید هر دو تاشون باشن.

سخت نگیر دوست من ..
به جای اینکه در تلاش باشی تا بهترین دنیا باشی، بهترین خودت باش
روی چیز هایی که فکر میکنی در اونها مهارت داری تمرکز کن و اونارو پرورش بده
ارزش تو در بی نقص بودن نیست، بلکه در بودنت هست، اینکه چطور با همه نقص هات باز هم «انسان» هستی و بودنت زندگی‌بخش باشه هم به خودت هم به دیگران.

با خودت مهربون باش رفیق
هیچکس توی دنیا بجز خودش هیچکس رو نداره، آدمها توی زندگی همدیگه مدتی مهمون هستن، و ما هم در زندگی دیگران همینطور
هیچکس تا همیشه برای کسی نمی‌مونه
پس خودت رو بفهم و درک کن

و با خودت نجنگ
شاد و تندرست باشی ..💐🌷


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۹ برای: نمیدونم. هرکسی که الان اینو میبینه. خسته شدم ازینکه آدما رو خریتم حساب باز میکنن. کاش انقد ساده لوح و احمق نبودم. امضا: سایه وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۹
برای: سایه

سلام
من الان نامه ت رو دیدم سایه
امیدوارم حالت بد نباشه!
چی شده؟
چیکار کردی که فکر می‌کنی دور از جون خریته و دیگران روش حساب کردن؟
شاید به خاطر رفتار کس یا کسانی، تو داری رو‌ خودت برچسب غیرواقعی می‌زنی!!
اگه دوست داری بیشتر بگو که چیا شده

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۹ برای: سایه سلام من الان نامه ت رو دیدم سایه امیدوارم حالت بد نباشه! چی شده؟ چیکار کردی که فکر می‌کنی دور از جون خریته و دیگران روش حساب کردن؟ شاید به خاطر رفتار کس یا کسانی، تو داری رو‌ خودت برچسب غیرواقعی می‌زنی!! اگه دوست…
تاریخ: ۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: هاشم

خیلی دوست دارم تعریف کنم همه چیز و
ولی خب واقعیت دغدغه هام خیلی سطحی و کودکانه به نظر میاد و واقعا جایگاهی نمیبینم براشون که بخوام راجع بهشون بنویسم با جزئیات.
ولی اگه بخوام خلاصه بگم،..اینکه یه آدمی برای مدت طولانی هیچ خبری ازم نگرفت.
و وقتی که من پیش قدم شدم، به طرز عجیبی صمیمی و مهربون برخورد کرد.
و من میدونم چرا.
چون براش حکم یه وسیله رو داشتم.
نه بیشتر.
و احتمالا وقتی دوباره ارتباط گرفتم تازه فهمید جای اون "وسیله" خالیه.
از خودم بدم میاد که هیچوقت نتونستم همچین دیدی رو به اینجور آدما داشته باشم.
همیشه به خودم میگفتم اونا ام مثل تو ان. یه بار تو این دنیا بودن. همه اینا واسشون تجربست..
مرسی که نامم و خوندین و واکنش نشون دادین💙

امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒