پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: yomna🌧 سلام امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون ممنون از تعریفت. لطف داری آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح می‌دن. کسی که دلش برای غم های دیگران می‌تپه و می‌فهمتشون و براشون دلسوزی می‌کنه و سعی می‌کنه مرحمی…
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۵۸
برای: هاشم

از پیام پرمحبتت خیلی خوشحال شدم و واقعاً به من انرژی مثبت دادی. تو هم یکی از اون آدم‌های نیکوکار و دل‌سوز هستی که دنیا به وجودشون نیاز داره. وقتی نوشته‌هات رو می‌خونم، حس می‌کنم که چقدر خوبه که هنوز کسانی مثل تو وجود دارن که به دیگران اهمیت می‌دن و برای شادی و آرامش دیگران تلاش می‌کنن.

درسته که دنیای امروز ما پر از چالش‌ها و فشارهاست، اما وجود افرادی مثل تو باعث می‌شه که امید و عشق در دل‌ها زنده بمونه. امیدوارم همیشه با همین روحیه مهربون و مثبت‌نگرت زندگی کنی و بتونی به دیگران هم الهام ببخشی.

مراقب خودت باش و به زیبایی‌های درونت ادامه بده.همیشه برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. 💚🌸

امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: ماه

If you ever loved me,
Let me go...

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۶:۲۳
برای: تاسیان به سبک ایران

امروز 1405/6/31 از اخرین روز تابستون 1405،شاید این اخرین روز تابستون عمر ما نباشه ولی قطعا اخرین روز تابستونه 1405.و خب بدبختی چیزی بود که از همون اول ما باهاش بزرگ شدیم ولی بدبختی واقعی از حادثه تلخ تابستون 1401بود:)))
1404تا1405به اوج خودش رسیده، شده زندگی تو کشوری که اصلا زندگی نبود زندان بود...چیزایی تجربه کردیم که توی بقیه کشورا ازش فیلم و کتاب میسازن و مردم میگن این موضوعات تخیلیه و غیر واقعیه چون اصلا فکر نمیکنن بشه چنین چیزی اتفاقی بیوفته در حالی که ما باهاش زندگی کردیم:)))
توی نوجونی در حالی که بقیه جاها داشتن بهشون یاد میدادن چطور به رویاهاشون برسن به ما یادن دادن رویا فقط رویاست، و فقط رویا میمونه، چون ما تو ایران زندگی میکنیم:))
زندگی باهامون بازی کرد، ایران مون رو نابود کردن، رویاهامون رو کشتن، عزیزهای دلمون رو ازمون گرفتن،جوری همه چیزارو گرون کردن که حتی شرم مون میشه بریم مغازه قیمت بپرسیم:) شدیم یه مشت جنازه متحرک...
کلمه تاسیان رو از ایران ما گرفتن؛
تاسیان نه مریم بود نه شیرین بود، تاسیان ایران بود و ملتش:))))

امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔7
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۲۶
برای: استوار سم

پارسال همین موقع ، همین ساعت ها بود که بهت گفتم چقدر استرس دارم و تو نشستی و باهام صحبت کردی که حالم خوب بشه ،
پس فکر کنم که.. ازت ممنونم!؟
نمیدونم
اره ، ازت ممنونم
ولی هیچوقت هیچوقت قرار نیست بابت چیزی ببخشمت ؛
همه ی اون لحظه هایی که نبودی ، همه‌ی اون لحظه هایی که گریه کردنم بخاطر تو بود ، همه ی چیزایی که خراب شد ، مهدی چیزایی که از دست رفت .
اما باید میشد که این تجربه به دست میومد ،
حتی اگه به بهای هدر شدن مهم ترین سال زندگیم شد .
الان و در حال حاضر نمیدونم کجایی
حالت چطوره یا داری چیکار می‌کنی
اهمیتی هم نداره
چون فکر نمیکنم حتی گوشه ذهنت هم من پرسه بزنم ،
اما
فقط امیدوارم یه روزی بفهمی که چه حسی داشتم
همین
آرزویی برات ندارم
مثل هرشب سبک و با هوشیاری بخوابی
همینطوری که همیشه اذیتت میکرد

امضا: شین
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۲
برای: دانش آموز بدبخت ایرانی.

مکن ای صبح طلوع
مکن ای صبح طلوع

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚4🕊3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۲ برای: دانش آموز بدبخت ایرانی. مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع امضا: توت فرنگیِ کوچولو وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: توت فرنگیِ کوچولو

تابستونو نترکوندیم که ولی کمتر از یک ساعت دیگه مونده ب شروع پاییز تا مارو بترکونه

امضا: شب‌پژواک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4🌚2
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: کسی که میخواند ... !

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
این نامه را برای کسانی مینویسم که میخوانند .
فقط این برام اولویت دارد که کسی این نامه را میخواند و این نوشته‌ی در حصار کلمات ، شنیده میشود .
من تنها هستم .
تنها هستم نه به معنی اینکه هیچ کس را ندارم ...
به معنی اینکه در میان تمام کسانی که دارم تنها هستم ؛ یا به عبارت بهتر و معروف " تو به تنهایی ، تنهایی و من در ازدحام آدم ها تنهام "
دوست دارم این تنهایی من شنیده شود ، اما به دست کسانی که مرا نمیشناسند و نام من پنهان میماند .
از جار زدن تنهایی‌ام متنفرم .
اینکه اطرافیانم بفهمند من تنها هستم بدم می‌آید .
که فکر کنند اگر نباشند من لنگ میمانم ....
هرگز
نمیخواهم چنین فکری کنند ...
از نظر خودم این تفکر مرا ضعیف و شکننده جلوه میدهد و اصلا این مورد را دوست ندارم .
برای این موضوع چاره‌ای اندیشیدم که زشت و بد است ولی جز این راه حلی ندارم ....
اینکه پیش باقی ، خود را انسانی معرفی کنم که با دور و برش شلوغ است و هیچ نیازی به آن طرف مقابل ندارد .
اینکه اگر آن شخص نباشد من اصلا تنها نمیشوم و نمیتواند با رفتنش مرا آزار دهد
اما حقیقت چیز دیگری‌ست
که دقیقا آن شخص نباشد من اذیت میشوم .
برود ، من آزار میبینم .
و نمیخواهم برود و این را هم نمیخواهم که بفهمد وابسته‌اش هستم ....
این شخص میتواند هر کس باشد .....
همسر ، معشوقه ، دوست ، فامیل ، خانواده ، آشنا ، همکار ، همکلاسی ، یا هر کس دیگری .
و همین تظاهر به وابسته نبودن به آنها باعث میشود که واقعا اطرافم را نگاه کنم و کسی را نبینم و خود را تنها بخوانم .
‌و حالا نه دوستی ، نه آدم مورد اعتمادی ، نه معشوقه‌ای ، نه کس خاصی .....
نمیدانم متوجه میشوید یا خیر ؛
به هر حال
من اکنون آدمی تنها و دروغگو هستم ....


امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2🕊1
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۷
برای: خودم

حالم خوب نیس
_چرا؟
چون هیچ موقع به چیزایی ک میخواستم نرسیدم کلی واسشون دعا کردم کلی واسشون حتی استرس کشیدم کلی انرژی گذاشتم آخرش هیچی
من دیه از برآورده شدن آرزوهام دست کشیدم حتی دیگه آرزو هم نمیکنم
ترو خدا بهم نگید صلاحت نیس(:
امشب اونقدری ناراحتم ک احساس میکنم اومدم ک چی؟
من دلم میخواد با آرزو هام زندگی کنم (":

امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۷ برای: خودم حالم خوب نیس _چرا؟ چون هیچ موقع به چیزایی ک میخواستم نرسیدم کلی واسشون دعا کردم کلی واسشون حتی استرس کشیدم کلی انرژی گذاشتم آخرش هیچی من دیه از برآورده شدن آرزوهام دست کشیدم حتی دیگه آرزو هم نمیکنم ترو خدا بهم…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۱
برای: قلب افسرده

سلام قلب افسرده:)
خوندم یجایی که
:«تنها چیزی که از دست میدهی، همان است که دو دستی به آن چسبیده ای»

اینو من یه جا خونده بودم ...و تجربه ام کردم .
تا وقتی ادم ذوق یه چیزی داره ، تا میخواد، تا دو دستی چسبیده که بدستش بیاره ، بدتر میشه...
تو هم تا وقتی دو دستی چسبیدی ، نه تنها بدست نمیاری اش ، بلکه فرصت های بهترت که میتونه برات اتفاق بیفته هم از دست میدی ...
رهاش کن .
اگه مال تو باشه ، بدست میاد .
اگه مال تو نباشه ،فرصت بهتر گیرت میاد .
این قطعی ترین حرفیه که ازش مطمئنم .
و این درمورد همه چیز و همه آدمها و همه کس صدق میکنه .

امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3👍3🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۹ برای: اِبهام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… (: بنام او که هم غم از اوست و هم شادی انسانی آن سوی نامه، از دردش نِمود یادی گفت از سنگینی غم بر شانه ها و خزانِ در راه تا دل‌شکستگی از رهائی و قضاوتِ گاه و بی‌گاه دوست…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: سِپیم، غریب آشنا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

غریبه‌ی آشنا، دوست عزیز و شاعرم، سلام. امید است که حالت خوب باشد، زیبا. شرمنده‌ام اگر دیر شد برای نگارش نامه‌ای در پاسخت.
گاهی آدمی در میان رنگ و بو غمی جان‌گداز دارد که آن غم، گرچه در وجود می‌گدازد، اما عزیز است. نمی‌دانم می‌توانم منظور خود را بیان کنم یا نه، ولی تصور کن میان بوی کتاب، بوی باران، منظره‌ای سرسبز، زیر درخت بید مجنونی کهن‌سال، مزه‌ی چای عطری گیلان، بوی کیک‌های پرتقالی عصرگاهی و میان هم‌صحبتی‌های گاه و بی‌گاه و میان تمام دوبیتی‌ها و اشعار شعرا، باز هم برق موجی از غم میان چشمان دیده می‌شود.

گاهی خود آدمی هم تمام روز را صبر می‌کند به امید شب و ماه آسمان و ستارگان تا خود و غمش در گوشه‌ای دنج بنشینند و ساعت‌ها اختلاط کنند.

دوست عزیزم، اگرچه این غم در وجودمان ریشه کرده، اما عزیز است. نباشد، زندگی رنگ می‌بازد؛ گویی چیزی را گم کرده‌ام و حواسم نبوده است و باز در جیب سوراخ‌شده‌ام گذاشتمش. خودم هم نمی‌دانم چگونه توصیف کنم تا این حجم از تناقضات و درد و رنج را بیان کنم. شاید آدمی دیوانه به نظر برسم و باکی نیست. آدمی که بیشتر از سن خود بفهمد و تجربه‌های بی‌موقع داشته باشد، همین است دیگر. دیوانگی هم عالمی دارد.

و در نهایت، امید است همیشه حالت خوب باشد و زندگی‌ات بوی بهارنارنج و کتاب‌های شعر تازه خریده‌شده بدهد؛ همان‌قدر خوشایند و زیبا، جانان.


امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🕊1🌚1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۲ برای: دانش آموز بدبخت ایرانی. مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع امضا: توت فرنگیِ کوچولو وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: توت فرنگیِ کوچولو

توت فرنگی ، وقتی مثل من یه پشت کنکوری بشی که حتی توان نداشته باشی دست روی زانوهات بذاری و بلند شی، میفهمی مدرسه، بهترین دوران آدمه .. نگو دبیرستانی ام و تا ۲ ظهر مدرسم و .. من کسی ام که کلاس یازدهم ، مدیرمون خیلیییی سخت گیر بود، برای همین، یه روز حدود نیم ساعت شدیددد سرفه زدم و بعدش کلی سرکه قرقره کردم که استراحت پزشکی برام بنویسن..😂😂
یعنی ببیننن گوش هام عفونت کرد بدجورررر
ولی یه هفته نرفتم .
خلاصه که، چند سال دیگه، حسرت این روزهارو میخوری .. قدرشونو بدون .

امضا: شهریور تلخ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍7
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: هیچکس و همه !

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام !

امروز به موضوع جالبی فکر میکردم که دلم خواست اینجا بنویسمش واستون.
تا حالا به این فکر کردید که رابطه هامون داره مارو به چه آدمی تبدیل میکنه؟
یا بهتره بگم اون رابطه برای ادامه پیدا کردنش چه آدمی رو نیاز داره ؟
و آیا اون فردی که اون رابطه نیاز داره که سرپا بمونه، همون خود ماییم ؟
پرسیدن این سوالا باعث شد به ارتباطی که داشتم به چشم یه اشتباه یا ادمی با رفتارای اشتباه نگاه نکنم و اینجوری ببینمش که خب اون ارتباط نیاز به ادم بسیار صبور، آسان گیر و حمایتگر داشت .
آدمی که درک کنه شخصی که دوسش داره حالش خوب نیست و این قضیه الان قرار نیست بهتر شه و هیچ انتظاراتی هم نباید داشته باشه .
و من اون نبودم ! یه لحظه خودمو دیدم تو زندگی که جایی که هستم اینجا و الان خودم نیاز به حمایت دارم نیاز به ترمیم دارم و خب اگه بخواد یه رابطه (هر رابطه ای)منو تبدیل کنه به یه قهرمان اخلاقی وقتی خودم نیاز به کمک دارم اصلا جالب نیست .
وقتی من دارم با بیشتر کردن صبرم تو اون رابطه دچار فرسودگی عاطفی و روانی میشم چرا باید اصلا ادامه میدادم؟
اگه یه رابطه واسه ادامه پیدا کردنش بهاش این باشه که تو خودتو بزور به چیزی تبدیل کنی که نیستی یا نمیتونی واقعا درسته؟
البته یوقتا ما تغییر میکنیم و لازمه و مفیده ولی پرسیدن این سوالا از خودم باعث شد بفهمم خیلی وقتا موضوع خوب یا بد بودن یه رابطه یا حتی اون آدم نیست .
موضوع اینه که من خود واقعیم باشم موضوع اینه که هردو طرف تبدیل به ادم بهتری برای هم بشن ولی هم برای اون شخص هم برای خودشون !
وگرنه چه ارزشی داره از خودت دور شدن به قیمت داشتن یه رابطه؟
چه ارزشی داره وقتی ملاحظه زیادی و درک و راحت گذر کردن از چیزی که اخرین بار قلبتو به درد آورد، باعث بشه شب که بخوای بخوابی بیشتر حس تنهایی کنی؟
میبینی؟ بهمون اشتباه یاد دادن
حتی ویژگی های خوبم سرجاش درسته و به اندازش
و مهم تر ازون ما قبل نجات دادن هر رابطه و هر ادمی نیاز به نجات دادن خودمون داریم:)

خلاصه که اگه الان این نامه رو میخونی و
یجایی تو زندگیت داری اذیت میشی نزار ادامه پیدا کنه و میدونی منظورم این نیست که همین الان همه ادمای سمی رو بریز دور و این حرفا فقط میگم مراقب خودت باش یه قدم بیا عقب شاید اونی که ازت انتظار میره باشی تو نیستی...
🤍


امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2👍1
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: فصل خورشید

تابستان به اخرین مرز خاطره شدن رسیده است
امشب؛ اخرین شب تابستان است
فصل زرین تاب و روز های بلند
و زمان،
بی‌آن‌که حتی مکثی کند، و پشت سرش را نگاه کند
از کنار ما می‌گذرد.
سه ماه گذشت؛
با خنده‌هایی که در حافظه جا ماندند،
اشک‌هایی که در سکوت فرو خوردیم،
آدم‌هایی که از تقویم زندگی‌مان عبور کردند،
و خاطراتی که در عمق جان،
هنوز بی‌صدا نفس می‌کشند.
چه چیزهایی
در این تابستان به پایان رسید،
و چه چیزهایی
بی‌آن‌که بدانیم، در خاموشی روزها آغاز شدند.
حالا، این فصل اخرین سطر خودش را مینویسد
و من،
میان خاکستر آنچه بود و افقِ آنچه خواهد آمد،
ایستاده‌ام؛
کمی خسته‌تر، کمی پخته‌تر، و لبریز از خاطراتی
که می‌دانم
هیچ تابستانی
دیگر به این شکل تکرارشان نخواهد کرد.

امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۲
برای: خدافظی از فصل زرین تاب

و بدرود؛ تابستان عزیز
سر انجام، زمان تو را هم از "اکنون" به "گذشته" و از "بودن" به "بود" تبدیل کرد، و بی آنکه چیزی بگوید، تمام آنچه که زیستیم، به گذشته سپرد
چه بی صدا میگذرد این عمر، و چه بی صدا گذشته میشویم، بی آنکه بفهمیم بر ما چه گذشت

امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3😢1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۴ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… غریبه‌ی آشنا، دوست عزیز و شاعرم، سلام. امید است که حالت خوب باشد، زیبا. شرمنده‌ام اگر دیر شد برای نگارش نامه‌ای در پاسخت. گاهی آدمی در میان رنگ و بو غمی جان‌گداز دارد…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۵
برای: اِبهام

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام و شب به خیر
راستش من تا حالا هیچ کدوم از نامه های شما رو خیلی دقیق نخونده بودم ولی این نامه تون رو خوندم و از این به بعد هر نامه ای که پایینش نوشته شده باشه از طرف ابهام رو می‌خونم چون این دقیقا همون چیزیه که من از یه نامه انتظار دارم.
یعنی خوندن حرف های عمیق تر از حرف های معمول روزمره و جمله هایی که مثل یک نقاشی باشند. شاعرانه باشند. پر از کلمه و تصویر و خیال پردازی.
می‌تونم بگم نامه ی شما حتی بوی کاغذ و جوهر خودکار داره.
آخه می‌دونید!؟ تو زمان ما که دیگه نامه به شکل قدیم نبود. تلفن و بعد موبایل و اینترنت و شبکه های مجازی و... بودند.
ولی احتمالا هر کدوممون تو وسایل بزرگ‌ترهای خونواده، چشممون به چند تا نامه ی قدیمی افتاده یا به این همه کتاب که مجموعه ی نامه های یک نفر به یک نفر دیگه بوده. معمولاً هم عاشقانه. یا دست کم تو یه جا یه گوشه از یه نامه ی قدیمی رو خوندیم.
بیشتر این نامه ها که عمرشون از بقیه ی نامه های زمان خودشون بیشتر بوده و تا رسیدن به دست و نگاه ما موندن، ویژگیشون اینه که یا حرف خاصی دارند یا حرف های معمولی ای بودن که خیلی خوب زده شدن.
واسه همین امروز من وقتی می‌خوام اینجا یه پاکت رو باز کنم و نامه ش رو بخونم، دلم می‌خواد مثل اون نامه ها باشه.
شاعرانه، رنگی، پر از تصویر و دست کم کمی شبیه یه خواب.
درست مثل نامه ی تو.
امیدوارم پایه نامه های بیشتری نوشته بشه از طرف ابهام.
با مهر


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۷ برای: خودم حالم خوب نیس _چرا؟ چون هیچ موقع به چیزایی ک میخواستم نرسیدم کلی واسشون دعا کردم کلی واسشون حتی استرس کشیدم کلی انرژی گذاشتم آخرش هیچی من دیه از برآورده شدن آرزوهام دست کشیدم حتی دیگه آرزو هم نمیکنم ترو خدا بهم…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۹
برای: قلب افسرده

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام همدرد من.
این، یک نامه است به تویی که درکت می‌کنم.
راستشو بخوای، من عادت دارم حرفمو با شعر و لحن ادبی به آدمی که نویسنده نامه ای هست که بهش پاسخ میدم، برسونم؛
اگر نامه های پیشین منو یه نگاه بندازی، می‌گیری که چی میگم.
اما این‌بار بنا دارم به شیوه خودمونی و راحت مفهوم حرفهام رو بهت برسونم، چون اینجا مفهوم جمله هام، مهم تر از وزن شعر هستن.

می‌دونی، روز های اولی که اون اتفاق افتاد، انقدر کله‌م داغ بود که اگر یک‌جا می‌دیدم که نوشته «به صلاحته که اینطور باشه» یا «اون اتفاق حتما باید می‌افتاد» یا «به حکمت خدا اعتماد کن» یا «بهترش گیرت میاد» و از این حرفا؛ انگار که بنزین بریزی رو آتیشِ در حال سوختن. چون در اون زمان، ذهن ما، احساسات و عواطف ما، و به‌کل روح ما، درگیر زخم ژرفی هست که این حرفا حالیش نیست. پس بنابراین میفهممت، خوب هم میفهممت. حالم بهم میخورد وقتی که میگفتن خدا برات برنامه بهتری داره؛ نمی‌دونم دیدی یا نه، یه عکسی درست کرده بودن که یه طرف یدونه گُل گذاشته بود و نوشته بود «Your plan» و اون طرف یه کوه از گل رو گذاشته بود و نوشته بود «God's plan».
انگار که زهرمار بِدی به آدم بخوره، انگار هیزم بریزی رو آتیش؛ اینقدر که اون حرفا و اون عکس منو بهم می‌ریخت...

ولی از اون موقع تا حالا خیلی وقت گذشته.
نمیدونی و شاید هم خودمم ندونم که چقدر تا حالا نامه رو کاغذ واقعی نوشتم و آتیش زدم، نمیدونی چقدر دعا کردم، صدها بیت شعر گفتم و همشون یه طوری از بین رفتن، تا حالا شاید ۵۰ باری شده باشه که خوابشو دیدم.
هر بار که تلاش میکردم ازش دور بشم، یهو میومد به خواب و رویام؛ یا بدتر جلوم پیداش میشد!!

ولی عزیزِ همدرد و هم‌دل من، ما راننده زندگیمون نیستیم که بتونیم مسیرشو خودمون انتخاب کنیم. یه سری چیزا که گاهی محدود و کَم هم هستن در اختیار و اراده ماست.
ما نمی‌تونیم مسیر کُلی زندگیمون رو انتخاب کنیم، فقط یه جزئیاتی مانند شغل و محل زندگی و رشته درسی و گاهی هم هَمسر رو میتونیم برگزینیم که اونم تنها گاهی رخ میده که زندگی اون رو برامون بخواد!

یه جمله که شاید بتونه کمکت کنه بهت میگم، امیدوارم به کارِت بیاد:
هر گاه چیزی برات نشد، بدان که زندگی از اون طرف نمیره! ما نمی‌دونیم زندگی کدوم وری می‌ره چون راننده ما نیستیم که، زندگی راننده ست.
نمی‌دونیم پیش از این چی بوده، و پس از این چه خواهد بود.
اما ما باید باهاش بسازیم؛ زندگی، سرشار از نشدن های بسیار تلخ هست. من خوب میفهمم اینو.

رفیق، اگه دَردِت یه آدم هست، بذار بهت بگم که گاهی ما همانند یه سنگر، پناهِ آدم میشیم و چون جنگِ اون آدم به پایان رسید، مارو می‌ذاره و می‌ره؛ هیچکس تا همیشه توی سنگر نمی‌مونه.
اون‌گاه که این رو شنیدم، نه از اون حرفا بود که دردم رو بیشتر کنه، و نه مرهم شد؛ بلکه یه سکوت و خاموشی عجیب وجودم رو فرا گرفت. خاموشیِ پذیرش واقعیت.

و اما اگر دردت نرسیدن و نشدن هست؛ که بذار بهت بگم که من کل زندگیم دویدن و به هیچ جا نرسیدن بود، عاشقی کردن و پِهِن تحویل گرفتن بود، تلاش های بی‌پایان بود.
بدون که تنها نیستی.

ولی یک دم بهش فکر بکن: نکنه به‌واقع زندگی فقط دویدن باشه و رسیدن معنا نداشته باشه؟ یکم بهش بیاندیش؛ شاید پاسخ سریعی نگیری ازش، ولی بهت درک و شناخت میده.

امیدوارم حرفام مرهمی باشه روی قلبت، هر چند ناچیز.


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۴ برای: سِپیم، غریب آشنا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… غریبه‌ی آشنا، دوست عزیز و شاعرم، سلام. امید است که حالت خوب باشد، زیبا. شرمنده‌ام اگر دیر شد برای نگارش نامه‌ای در پاسخت. گاهی آدمی در میان رنگ و بو غمی جان‌گداز دارد…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۰
برای: اِبهام

آری ابهام، آری.

زندگی سوخت و ساز است
چرایی‌اش همیشه راز است
اما همه اینان را بی‌خیال
آسمان شب چَنی ناز است ...

شبت به زیباییِ قشنگی های زندگی، و به کام دلت.

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2🌚2
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۵ برای: اِبهام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام و شب به خیر راستش من تا حالا هیچ کدوم از نامه های شما رو خیلی دقیق نخونده بودم ولی این نامه تون رو خوندم و از این به بعد هر نامه ای که پایینش نوشته شده باشه از طرف ابهام رو…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۱۴:۰۰
برای: هاشم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درود و مهر، دوست عزیز و غریب.
نامه‌ی شما به وقت اولین نیمروز پاییزی سال به دستم رسید و اکنون که این نامه را می‌نگارم، باد خنک پاییزی میان شاخه‌های خمیده‌ی درخت بید کنار پنجره، با مهر و نوازش می‌وزد و مژده‌ی فصول جدید زندگانی می‌دهد.
دوست عزیزم، راستش را بخواهی، من از همان کودکی و نوجوانی نگارنده و رساننده‌ی نامه‌های بسیاری بوده‌ام و چشمان و گوش‌های من سادگی‌های بسیاری را دیده و شنیده که گاهن شاعرانه و عاشقانه بوده‌اند. برای من هر خط، هر سطر و هر کلمه بو و رنگ خود را دارد. مگر می‌شود خطی از یار نوشته شود و بوی عطر و گیسوی پریشان ندهد، از نگاه او نوشته شود و بوسه بر دیده ننهد، حیف و صد حیف که دیگر مثل قبل‌ها نه نگارنده‌ی نامه‌ها رنگ و بو دارند و نه خواننده‌ها ذوق و شوق و چه حیف که هیچ‌گاه مزه‌ی صبر و شوق برای بازپس گرفتن جواب را نخواهند چشید؛ مزه‌ی آن لحظه‌ای را که نامه را باز می‌کنی و بوی عطر می‌دهد و نگارنده برای کم نبودن لطف، در پاکت گلی خشکیده، زلفی عطری و خاطره‌ای گذاشته است.

امروزه همه به دنبال زبان‌های نو و کلمات تازه هستند که به کار ببرند، غافل از زبان شاعرانه‌ی سرزمینشان. نمی‌دانم این حسی که دارم در فهم بگنجد یا نه، اما گاهی که چای خوش‌بویی می‌نوشم یا گلی، منظره‌ای، داستانی می‌خوانم و می‌بینم، دوست دارم ساعت‌ها برای کسی بنویسم و برایش بگویم؛ مثلاً بگویم دوست عزیزم، امروز در بازار تره‌بار سیب‌های قرمز و خوش‌بویی خریدم و به وقت عصرگاهی به یادت کیک پایه‌سیبی درست کردم، با همان چایی‌های خوش‌رنگ و بویی که تو به هر قهوه و نسکافه‌ای ترجیح می‌دادی. نشسته‌ام در کنج دنجی و با کتابی که تازه هدیه گرفته‌ام، میان دنیای خودم عشق‌بازی می‌کنم.

در نهایت امیدوارم عذر مرا بپذیری بابت پرحرفی‌ام. زمان زیادی می‌گذرد از آخرین نامه‌ای که با شوق و ذوق نوشته‌ام و در آن معنا گنجانده‌ام. دوست عزیزم، امید است که هر کجای این گرد جهان که هستی، همیشه سلامت و در هر خط از زندگی‌ات معنا غوطه‌ور شود.


امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊2❤1🌚1
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۸
برای: هر آنکه میخواند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

« دویدن و نرسیدن »

سالهاست که می‌دَوَم به دنبال چندی رسیدن
سرشارم از کوشش‌ها که هیچ سرانجام نیآوردن
دَرجا-زنان گِلِه بِدَرگَه زندگی بردم که ای بیدادگر
مگر چندی باید از این شاخه به آن شاخه پریدن ؟
هر کار کردیم و به هر در کوفتیم، نشد که نشد
دگر تا کجا این تلاش و این جامه دریدن ؟
به مانند همیشه، پاسخی رک و راست نیافتم، اما
دریافتم چیزی که بسیار داشت ارزش فهمیدن
بدین سخنان دمی گوش گیر، ای خسته از اینها
کین واژگان نتیجه دارند ز سالها حِرص به جان خریدن
آنگاه که دویدن، ندارد هیچ سرانجام ز پی
دمی بیاندیش، شاید بنا باشد بر فقط دویدن !
زندگی، گاهگاهی رسیدن میان نارسیدن هاست
کنون، چه سود است از روان را در هم تنیدن ؟
میان انبوه نافرجامی و ناکامی، دمی گر حال بدهد شگفتا
اما بنا را بر کامیابی نهادن، هست بر گدازه خزیدن
چون سوز ناشدن بُوَد بیش ز کامِ شدن
پس نیک مباد بنابر «شدن»، دوختن و بریدن
درسِ زرینِ زیستن را همین واژگانِ چند یافتم
که زندگی به‌کُل دویدن است و سپس آرمیدن
کنون کین دَمِ زیستن بنا بر دویدن و نه شدن بُوَد
بسیار نیک و به‌جا باد ارزش مهر و نیکی آفریدن


مانا و پاینده باد هر آنکه این را خواند.❤️


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4