تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: نیکای عزیز
بچهاا نخندیناا:)
سلطان قلبم تو هستی
تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با پیوستی...
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشام از ارزو و تمنا
ای یار زیبا:))
_روحش شاد و یادش گرامی_
امیدوارم بدونید کیو میگم: نیکا شاکرمی✨🙂
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: نیکای عزیز
بچهاا نخندیناا:)
سلطان قلبم تو هستی
تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با پیوستی...
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشام از ارزو و تمنا
ای یار زیبا:))
_روحش شاد و یادش گرامی_
امیدوارم بدونید کیو میگم: نیکا شاکرمی✨🙂
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔18👍1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: ماه
خستم.
سرم درد میکنه و
دنبالت دارم میگردم.
پیدات نمیکنم
پیدات نمیکنم
پیدات نمیکنم
چندین روزه که داری عذابم میدی
مثل بختک افتادی روم ولی نمیتونم ببینمت
نمیتونم...
خستم، ماه....خستم.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: ماه
خستم.
سرم درد میکنه و
دنبالت دارم میگردم.
پیدات نمیکنم
پیدات نمیکنم
پیدات نمیکنم
چندین روزه که داری عذابم میدی
مثل بختک افتادی روم ولی نمیتونم ببینمت
نمیتونم...
خستم، ماه....خستم.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: مامان این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی همترسیدممامان. همه درد و رنج رو همون بعدازظهر…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: آهو خانم
سلام آهو خانم ،
نامه ات رو دیر دیدم ... شاید این حرف ها وقتی داشتی این نامه رو میفرستادی بیشتر برات تسکین میبودن .
من تو رو نمیشناسم. نمیدونم چند سالته، کجایی، چه شکلی میخندی یا حتی فردای این نامه قراره چه اتفاقی برات بیفته. فقط این نامه رو خوندم و دلم نیومد بیجواب از کنارش رد بشم.
متاسفم بابت شرایطی که تجربه کردی ..
کاش بودم اون موقع بغلت میکردم .
من نمیتونم کاری برات بکنم ولی میتونم از همین فاصله بهت بگم: اون چهار دقیقه، اون عکس، اون دعوا و حتی اون شب بد، آخر داستان تو نیستند. سخت میگذره ، اونقدری سخت که تا مرز پودر شدن استخون هات میری ولی تهش صبح میشه این شب و میگذره این غم ها...
ابن یمین میگه :
« ای دل غمِ جهان مخور، این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر، این نیز بگذرد»
امیدوارم الان که اینو میخونی برات گذشته باشه و حالت بهتر باشه:)☁️🩵🫂
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: آهو خانم
سلام آهو خانم ،
نامه ات رو دیر دیدم ... شاید این حرف ها وقتی داشتی این نامه رو میفرستادی بیشتر برات تسکین میبودن .
من تو رو نمیشناسم. نمیدونم چند سالته، کجایی، چه شکلی میخندی یا حتی فردای این نامه قراره چه اتفاقی برات بیفته. فقط این نامه رو خوندم و دلم نیومد بیجواب از کنارش رد بشم.
متاسفم بابت شرایطی که تجربه کردی ..
کاش بودم اون موقع بغلت میکردم .
من نمیتونم کاری برات بکنم ولی میتونم از همین فاصله بهت بگم: اون چهار دقیقه، اون عکس، اون دعوا و حتی اون شب بد، آخر داستان تو نیستند. سخت میگذره ، اونقدری سخت که تا مرز پودر شدن استخون هات میری ولی تهش صبح میشه این شب و میگذره این غم ها...
ابن یمین میگه :
« ای دل غمِ جهان مخور، این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر، این نیز بگذرد»
امیدوارم الان که اینو میخونی برات گذشته باشه و حالت بهتر باشه:)☁️🩵🫂
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: عروس ایران
حنانه ی عزیز؛
پیراهن سپیدت به تن رویا نرسید؛
و خاک،
پیش از آینه تو را عروس کرد.
از آن پس؛
شهریورهای ما در سوگ تو؛ ماتمزدهتر شدند،
و خاکمان؛
آکنده شد از آرزوهای ناکام بسیار.
و ایران؛
هنوز
عروس نارسیدهاش را در حافظهی خویش
زنده نگه داشته است؛
و چهار سال است
که نامت را از میان خاطرهها،
صدا میزند.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: عروس ایران
حنانه ی عزیز؛
پیراهن سپیدت به تن رویا نرسید؛
و خاک،
پیش از آینه تو را عروس کرد.
از آن پس؛
شهریورهای ما در سوگ تو؛ ماتمزدهتر شدند،
و خاکمان؛
آکنده شد از آرزوهای ناکام بسیار.
و ایران؛
هنوز
عروس نارسیدهاش را در حافظهی خویش
زنده نگه داشته است؛
و چهار سال است
که نامت را از میان خاطرهها،
صدا میزند.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔9
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۱
برای: آنکه نامش گفتن ندارد
منبهشوقتوشهریورماهراپرمیکشم
﮼بررویاینخیابانهانقشمیکشم
﮼اینمهرماه ، ﮼هردمباتوام
﮼بودنتراهرروزنفسمیکشم
﮼تومرادرآغوشتزندانیکن
﮼درمبحستنتزجرمیکشم
﮼بابوسهاتسرخنگهدارصورتمرا
﮼منهمرویگردنات،﮼بنفشههامیکشم
﮼بویآنزلفپرپیچوخماتمرادیوانهکرد
﮼نگارزلفاترویشانههایممیکشم
﮼توبامنقهرکنودوریکن
﮼منهممداممنتاترامیکشم
﮼نوریعهدیستباتودارداما
﮼منتوراسویخودممیکشم
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۱
برای: آنکه نامش گفتن ندارد
منبهشوقتوشهریورماهراپرمیکشم
﮼بررویاینخیابانهانقشمیکشم
﮼اینمهرماه ، ﮼هردمباتوام
﮼بودنتراهرروزنفسمیکشم
﮼تومرادرآغوشتزندانیکن
﮼درمبحستنتزجرمیکشم
﮼بابوسهاتسرخنگهدارصورتمرا
﮼منهمرویگردنات،﮼بنفشههامیکشم
﮼بویآنزلفپرپیچوخماتمرادیوانهکرد
﮼نگارزلفاترویشانههایممیکشم
﮼توبامنقهرکنودوریکن
﮼منهممداممنتاترامیکشم
﮼نوریعهدیستباتودارداما
﮼منتوراسویخودممیکشم
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: شکننده قلبم
بالاخره دارم فراموشت میکنم.
تا ابد حسی که بهت داشتم و یادم نمیره.
ولی دیگه انتخابت نمیکنم.
همه چیز به خاطره ها پیوست.
دیگه آرزو نمیکنم که برگردم به اولین روزی که بغلم کردی.
مرسی پوریا
تو قشنگترین و دردناکترین داستان زندگیم بودی، ولی تموم شدی.
با عشق
از طرف دختری که همیشه یه گوشه از قلبش میمونی.
امضا: سایه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: شکننده قلبم
بالاخره دارم فراموشت میکنم.
تا ابد حسی که بهت داشتم و یادم نمیره.
ولی دیگه انتخابت نمیکنم.
همه چیز به خاطره ها پیوست.
دیگه آرزو نمیکنم که برگردم به اولین روزی که بغلم کردی.
مرسی پوریا
تو قشنگترین و دردناکترین داستان زندگیم بودی، ولی تموم شدی.
با عشق
از طرف دختری که همیشه یه گوشه از قلبش میمونی.
امضا: سایه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: منِ قبلی
خستمه. کلی راه نرفته دارم. کلی کار نکرده دارم. ولی انگار هیچ وقتی هم ندارم. همه میگن برو اول جوونی ات هست اما چه جوونی؟ چه راهی؟ چه زندگی؟
حس میکنم کل راه اشتباه اومدم. انگار تجربه هام و کارام اشتباهه. نمیدونم چی شد که اینطوری شد.
تقصیر گردونه روزگار، جبر جغرافیا، زمانه، تاریخ یا هر چیزی.
فقط میدونم دلم نمیخواست اینطوری باشه. انگار هیچی باب میلم نیست.
دلم تنگه برای چیزای که هنو هم نیستن.
فقط یه بار تو زندگیم دلم میخواد بگم "عه دیدی شد"
ولی انگار زمان، زمان نشدن هاست. اتفاق نیفتادن ها. بعد فکر میکنن با گفتن یه جمله :"حتماً یه حکمتی داشته" قراره دیگه بهش فکر نکنم. شاید نه حکمتی نه خیری صرفا یه چیزی نشده.
حتی قلمم هم داره کج و کوله میره، خودشم نمیدونه چی میخواد فقط میدونه چی نمی خواد.نمی دونه دنبال چی می گرده فقط میدونه دنبال چی نمیگرده.
شاید روح من دنبال نشدن،نیستی و پوچه.
شاید ذات من همین بود یه اشتباه.
امضا: هانا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: منِ قبلی
خستمه. کلی راه نرفته دارم. کلی کار نکرده دارم. ولی انگار هیچ وقتی هم ندارم. همه میگن برو اول جوونی ات هست اما چه جوونی؟ چه راهی؟ چه زندگی؟
حس میکنم کل راه اشتباه اومدم. انگار تجربه هام و کارام اشتباهه. نمیدونم چی شد که اینطوری شد.
تقصیر گردونه روزگار، جبر جغرافیا، زمانه، تاریخ یا هر چیزی.
فقط میدونم دلم نمیخواست اینطوری باشه. انگار هیچی باب میلم نیست.
دلم تنگه برای چیزای که هنو هم نیستن.
فقط یه بار تو زندگیم دلم میخواد بگم "عه دیدی شد"
ولی انگار زمان، زمان نشدن هاست. اتفاق نیفتادن ها. بعد فکر میکنن با گفتن یه جمله :"حتماً یه حکمتی داشته" قراره دیگه بهش فکر نکنم. شاید نه حکمتی نه خیری صرفا یه چیزی نشده.
حتی قلمم هم داره کج و کوله میره، خودشم نمیدونه چی میخواد فقط میدونه چی نمی خواد.نمی دونه دنبال چی می گرده فقط میدونه دنبال چی نمیگرده.
شاید روح من دنبال نشدن،نیستی و پوچه.
شاید ذات من همین بود یه اشتباه.
امضا: هانا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔9❤1🕊1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤3
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: yomna🌧 سلام امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون ممنون از تعریفت. لطف داری آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح میدن. کسی که دلش برای غم های دیگران میتپه و میفهمتشون و براشون دلسوزی میکنه و سعی میکنه مرحمی…
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۵۸
برای: هاشم
از پیام پرمحبتت خیلی خوشحال شدم و واقعاً به من انرژی مثبت دادی. تو هم یکی از اون آدمهای نیکوکار و دلسوز هستی که دنیا به وجودشون نیاز داره. وقتی نوشتههات رو میخونم، حس میکنم که چقدر خوبه که هنوز کسانی مثل تو وجود دارن که به دیگران اهمیت میدن و برای شادی و آرامش دیگران تلاش میکنن.
درسته که دنیای امروز ما پر از چالشها و فشارهاست، اما وجود افرادی مثل تو باعث میشه که امید و عشق در دلها زنده بمونه. امیدوارم همیشه با همین روحیه مهربون و مثبتنگرت زندگی کنی و بتونی به دیگران هم الهام ببخشی.
مراقب خودت باش و به زیباییهای درونت ادامه بده.همیشه برات بهترینها رو آرزو میکنم. 💚🌸
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۵۸
برای: هاشم
از پیام پرمحبتت خیلی خوشحال شدم و واقعاً به من انرژی مثبت دادی. تو هم یکی از اون آدمهای نیکوکار و دلسوز هستی که دنیا به وجودشون نیاز داره. وقتی نوشتههات رو میخونم، حس میکنم که چقدر خوبه که هنوز کسانی مثل تو وجود دارن که به دیگران اهمیت میدن و برای شادی و آرامش دیگران تلاش میکنن.
درسته که دنیای امروز ما پر از چالشها و فشارهاست، اما وجود افرادی مثل تو باعث میشه که امید و عشق در دلها زنده بمونه. امیدوارم همیشه با همین روحیه مهربون و مثبتنگرت زندگی کنی و بتونی به دیگران هم الهام ببخشی.
مراقب خودت باش و به زیباییهای درونت ادامه بده.همیشه برات بهترینها رو آرزو میکنم. 💚🌸
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: ماه
If you ever loved me,
Let me go...
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: ماه
If you ever loved me,
Let me go...
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۶:۲۳
برای: تاسیان به سبک ایران
امروز 1405/6/31 از اخرین روز تابستون 1405،شاید این اخرین روز تابستون عمر ما نباشه ولی قطعا اخرین روز تابستونه 1405.و خب بدبختی چیزی بود که از همون اول ما باهاش بزرگ شدیم ولی بدبختی واقعی از حادثه تلخ تابستون 1401بود:)))
1404تا1405به اوج خودش رسیده، شده زندگی تو کشوری که اصلا زندگی نبود زندان بود...چیزایی تجربه کردیم که توی بقیه کشورا ازش فیلم و کتاب میسازن و مردم میگن این موضوعات تخیلیه و غیر واقعیه چون اصلا فکر نمیکنن بشه چنین چیزی اتفاقی بیوفته در حالی که ما باهاش زندگی کردیم:)))
توی نوجونی در حالی که بقیه جاها داشتن بهشون یاد میدادن چطور به رویاهاشون برسن به ما یادن دادن رویا فقط رویاست، و فقط رویا میمونه، چون ما تو ایران زندگی میکنیم:))
زندگی باهامون بازی کرد، ایران مون رو نابود کردن، رویاهامون رو کشتن، عزیزهای دلمون رو ازمون گرفتن،جوری همه چیزارو گرون کردن که حتی شرم مون میشه بریم مغازه قیمت بپرسیم:) شدیم یه مشت جنازه متحرک...
کلمه تاسیان رو از ایران ما گرفتن؛
تاسیان نه مریم بود نه شیرین بود، تاسیان ایران بود و ملتش:))))
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۶:۲۳
برای: تاسیان به سبک ایران
امروز 1405/6/31 از اخرین روز تابستون 1405،شاید این اخرین روز تابستون عمر ما نباشه ولی قطعا اخرین روز تابستونه 1405.و خب بدبختی چیزی بود که از همون اول ما باهاش بزرگ شدیم ولی بدبختی واقعی از حادثه تلخ تابستون 1401بود:)))
1404تا1405به اوج خودش رسیده، شده زندگی تو کشوری که اصلا زندگی نبود زندان بود...چیزایی تجربه کردیم که توی بقیه کشورا ازش فیلم و کتاب میسازن و مردم میگن این موضوعات تخیلیه و غیر واقعیه چون اصلا فکر نمیکنن بشه چنین چیزی اتفاقی بیوفته در حالی که ما باهاش زندگی کردیم:)))
توی نوجونی در حالی که بقیه جاها داشتن بهشون یاد میدادن چطور به رویاهاشون برسن به ما یادن دادن رویا فقط رویاست، و فقط رویا میمونه، چون ما تو ایران زندگی میکنیم:))
زندگی باهامون بازی کرد، ایران مون رو نابود کردن، رویاهامون رو کشتن، عزیزهای دلمون رو ازمون گرفتن،جوری همه چیزارو گرون کردن که حتی شرم مون میشه بریم مغازه قیمت بپرسیم:) شدیم یه مشت جنازه متحرک...
کلمه تاسیان رو از ایران ما گرفتن؛
تاسیان نه مریم بود نه شیرین بود، تاسیان ایران بود و ملتش:))))
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۲۶
برای: استوار سم
پارسال همین موقع ، همین ساعت ها بود که بهت گفتم چقدر استرس دارم و تو نشستی و باهام صحبت کردی که حالم خوب بشه ،
پس فکر کنم که.. ازت ممنونم!؟
نمیدونم
اره ، ازت ممنونم
ولی هیچوقت هیچوقت قرار نیست بابت چیزی ببخشمت ؛
همه ی اون لحظه هایی که نبودی ، همهی اون لحظه هایی که گریه کردنم بخاطر تو بود ، همه ی چیزایی که خراب شد ، مهدی چیزایی که از دست رفت .
اما باید میشد که این تجربه به دست میومد ،
حتی اگه به بهای هدر شدن مهم ترین سال زندگیم شد .
الان و در حال حاضر نمیدونم کجایی
حالت چطوره یا داری چیکار میکنی
اهمیتی هم نداره
چون فکر نمیکنم حتی گوشه ذهنت هم من پرسه بزنم ،
اما
فقط امیدوارم یه روزی بفهمی که چه حسی داشتم
همین
آرزویی برات ندارم
مثل هرشب سبک و با هوشیاری بخوابی
همینطوری که همیشه اذیتت میکرد
امضا: شین
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۲۶
برای: استوار سم
پارسال همین موقع ، همین ساعت ها بود که بهت گفتم چقدر استرس دارم و تو نشستی و باهام صحبت کردی که حالم خوب بشه ،
پس فکر کنم که.. ازت ممنونم!؟
نمیدونم
اره ، ازت ممنونم
ولی هیچوقت هیچوقت قرار نیست بابت چیزی ببخشمت ؛
همه ی اون لحظه هایی که نبودی ، همهی اون لحظه هایی که گریه کردنم بخاطر تو بود ، همه ی چیزایی که خراب شد ، مهدی چیزایی که از دست رفت .
اما باید میشد که این تجربه به دست میومد ،
حتی اگه به بهای هدر شدن مهم ترین سال زندگیم شد .
الان و در حال حاضر نمیدونم کجایی
حالت چطوره یا داری چیکار میکنی
اهمیتی هم نداره
چون فکر نمیکنم حتی گوشه ذهنت هم من پرسه بزنم ،
اما
فقط امیدوارم یه روزی بفهمی که چه حسی داشتم
همین
آرزویی برات ندارم
مثل هرشب سبک و با هوشیاری بخوابی
همینطوری که همیشه اذیتت میکرد
امضا: شین
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۲
برای: دانش آموز بدبخت ایرانی.
مکن ای صبح طلوع
مکن ای صبح طلوع
امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۲
برای: دانش آموز بدبخت ایرانی.
مکن ای صبح طلوع
مکن ای صبح طلوع
امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚4🕊3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۲ برای: دانش آموز بدبخت ایرانی. مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع امضا: توت فرنگیِ کوچولو وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: توت فرنگیِ کوچولو
تابستونو نترکوندیم که ولی کمتر از یک ساعت دیگه مونده ب شروع پاییز تا مارو بترکونه
امضا: شبپژواک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: توت فرنگیِ کوچولو
تابستونو نترکوندیم که ولی کمتر از یک ساعت دیگه مونده ب شروع پاییز تا مارو بترکونه
امضا: شبپژواک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🌚2
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: کسی که میخواند ... !
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
این نامه را برای کسانی مینویسم که میخوانند .
فقط این برام اولویت دارد که کسی این نامه را میخواند و این نوشتهی در حصار کلمات ، شنیده میشود .
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: کسی که میخواند ... !
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
این نامه را برای کسانی مینویسم که میخوانند .
فقط این برام اولویت دارد که کسی این نامه را میخواند و این نوشتهی در حصار کلمات ، شنیده میشود .
من تنها هستم .
تنها هستم نه به معنی اینکه هیچ کس را ندارم ...
به معنی اینکه در میان تمام کسانی که دارم تنها هستم ؛ یا به عبارت بهتر و معروف " تو به تنهایی ، تنهایی و من در ازدحام آدم ها تنهام "
دوست دارم این تنهایی من شنیده شود ، اما به دست کسانی که مرا نمیشناسند و نام من پنهان میماند .
از جار زدن تنهاییام متنفرم .
اینکه اطرافیانم بفهمند من تنها هستم بدم میآید .
که فکر کنند اگر نباشند من لنگ میمانم ....
هرگز
نمیخواهم چنین فکری کنند ...
از نظر خودم این تفکر مرا ضعیف و شکننده جلوه میدهد و اصلا این مورد را دوست ندارم .
برای این موضوع چارهای اندیشیدم که زشت و بد است ولی جز این راه حلی ندارم ....
اینکه پیش باقی ، خود را انسانی معرفی کنم که با دور و برش شلوغ است و هیچ نیازی به آن طرف مقابل ندارد .
اینکه اگر آن شخص نباشد من اصلا تنها نمیشوم و نمیتواند با رفتنش مرا آزار دهد
اما حقیقت چیز دیگریست
که دقیقا آن شخص نباشد من اذیت میشوم .
برود ، من آزار میبینم .
و نمیخواهم برود و این را هم نمیخواهم که بفهمد وابستهاش هستم ....
این شخص میتواند هر کس باشد .....
همسر ، معشوقه ، دوست ، فامیل ، خانواده ، آشنا ، همکار ، همکلاسی ، یا هر کس دیگری .
و همین تظاهر به وابسته نبودن به آنها باعث میشود که واقعا اطرافم را نگاه کنم و کسی را نبینم و خود را تنها بخوانم .
و حالا نه دوستی ، نه آدم مورد اعتمادی ، نه معشوقهای ، نه کس خاصی .....
نمیدانم متوجه میشوید یا خیر ؛
به هر حال
من اکنون آدمی تنها و دروغگو هستم ....
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2🕊1
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۷
برای: خودم
حالم خوب نیس
_چرا؟
چون هیچ موقع به چیزایی ک میخواستم نرسیدم کلی واسشون دعا کردم کلی واسشون حتی استرس کشیدم کلی انرژی گذاشتم آخرش هیچی
من دیه از برآورده شدن آرزوهام دست کشیدم حتی دیگه آرزو هم نمیکنم
ترو خدا بهم نگید صلاحت نیس(:
امشب اونقدری ناراحتم ک احساس میکنم اومدم ک چی؟
من دلم میخواد با آرزو هام زندگی کنم (":
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۷
برای: خودم
حالم خوب نیس
_چرا؟
چون هیچ موقع به چیزایی ک میخواستم نرسیدم کلی واسشون دعا کردم کلی واسشون حتی استرس کشیدم کلی انرژی گذاشتم آخرش هیچی
من دیه از برآورده شدن آرزوهام دست کشیدم حتی دیگه آرزو هم نمیکنم
ترو خدا بهم نگید صلاحت نیس(:
امشب اونقدری ناراحتم ک احساس میکنم اومدم ک چی؟
من دلم میخواد با آرزو هام زندگی کنم (":
امضا: قلب افسرده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۷ برای: خودم حالم خوب نیس _چرا؟ چون هیچ موقع به چیزایی ک میخواستم نرسیدم کلی واسشون دعا کردم کلی واسشون حتی استرس کشیدم کلی انرژی گذاشتم آخرش هیچی من دیه از برآورده شدن آرزوهام دست کشیدم حتی دیگه آرزو هم نمیکنم ترو خدا بهم…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۱
برای: قلب افسرده
سلام قلب افسرده:)
خوندم یجایی که
:«تنها چیزی که از دست میدهی، همان است که دو دستی به آن چسبیده ای»
اینو من یه جا خونده بودم ...و تجربه ام کردم .
تا وقتی ادم ذوق یه چیزی داره ، تا میخواد، تا دو دستی چسبیده که بدستش بیاره ، بدتر میشه...
تو هم تا وقتی دو دستی چسبیدی ، نه تنها بدست نمیاری اش ، بلکه فرصت های بهترت که میتونه برات اتفاق بیفته هم از دست میدی ...
رهاش کن .
اگه مال تو باشه ، بدست میاد .
اگه مال تو نباشه ،فرصت بهتر گیرت میاد .
این قطعی ترین حرفیه که ازش مطمئنم .
و این درمورد همه چیز و همه آدمها و همه کس صدق میکنه .
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۱
برای: قلب افسرده
سلام قلب افسرده:)
خوندم یجایی که
:«تنها چیزی که از دست میدهی، همان است که دو دستی به آن چسبیده ای»
اینو من یه جا خونده بودم ...و تجربه ام کردم .
تا وقتی ادم ذوق یه چیزی داره ، تا میخواد، تا دو دستی چسبیده که بدستش بیاره ، بدتر میشه...
تو هم تا وقتی دو دستی چسبیدی ، نه تنها بدست نمیاری اش ، بلکه فرصت های بهترت که میتونه برات اتفاق بیفته هم از دست میدی ...
رهاش کن .
اگه مال تو باشه ، بدست میاد .
اگه مال تو نباشه ،فرصت بهتر گیرت میاد .
این قطعی ترین حرفیه که ازش مطمئنم .
و این درمورد همه چیز و همه آدمها و همه کس صدق میکنه .
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3👍3🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۹ برای: اِبهام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… (: بنام او که هم غم از اوست و هم شادی انسانی آن سوی نامه، از دردش نِمود یادی گفت از سنگینی غم بر شانه ها و خزانِ در راه تا دلشکستگی از رهائی و قضاوتِ گاه و بیگاه دوست…
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
غریبهی آشنا، دوست عزیز و شاعرم، سلام. امید است که حالت خوب باشد، زیبا. شرمندهام اگر دیر شد برای نگارش نامهای در پاسخت.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: سِپیم، غریب آشنا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
غریبهی آشنا، دوست عزیز و شاعرم، سلام. امید است که حالت خوب باشد، زیبا. شرمندهام اگر دیر شد برای نگارش نامهای در پاسخت.
گاهی آدمی در میان رنگ و بو غمی جانگداز دارد که آن غم، گرچه در وجود میگدازد، اما عزیز است. نمیدانم میتوانم منظور خود را بیان کنم یا نه، ولی تصور کن میان بوی کتاب، بوی باران، منظرهای سرسبز، زیر درخت بید مجنونی کهنسال، مزهی چای عطری گیلان، بوی کیکهای پرتقالی عصرگاهی و میان همصحبتیهای گاه و بیگاه و میان تمام دوبیتیها و اشعار شعرا، باز هم برق موجی از غم میان چشمان دیده میشود.
گاهی خود آدمی هم تمام روز را صبر میکند به امید شب و ماه آسمان و ستارگان تا خود و غمش در گوشهای دنج بنشینند و ساعتها اختلاط کنند.
دوست عزیزم، اگرچه این غم در وجودمان ریشه کرده، اما عزیز است. نباشد، زندگی رنگ میبازد؛ گویی چیزی را گم کردهام و حواسم نبوده است و باز در جیب سوراخشدهام گذاشتمش. خودم هم نمیدانم چگونه توصیف کنم تا این حجم از تناقضات و درد و رنج را بیان کنم. شاید آدمی دیوانه به نظر برسم و باکی نیست. آدمی که بیشتر از سن خود بفهمد و تجربههای بیموقع داشته باشد، همین است دیگر. دیوانگی هم عالمی دارد.
و در نهایت، امید است همیشه حالت خوب باشد و زندگیات بوی بهارنارنج و کتابهای شعر تازه خریدهشده بدهد؛ همانقدر خوشایند و زیبا، جانان.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1🕊1🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۲ برای: دانش آموز بدبخت ایرانی. مکن ای صبح طلوع مکن ای صبح طلوع امضا: توت فرنگیِ کوچولو وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: توت فرنگیِ کوچولو
توت فرنگی ، وقتی مثل من یه پشت کنکوری بشی که حتی توان نداشته باشی دست روی زانوهات بذاری و بلند شی، میفهمی مدرسه، بهترین دوران آدمه .. نگو دبیرستانی ام و تا ۲ ظهر مدرسم و .. من کسی ام که کلاس یازدهم ، مدیرمون خیلیییی سخت گیر بود، برای همین، یه روز حدود نیم ساعت شدیددد سرفه زدم و بعدش کلی سرکه قرقره کردم که استراحت پزشکی برام بنویسن..😂😂
یعنی ببیننن گوش هام عفونت کرد بدجورررر
ولی یه هفته نرفتم .
خلاصه که، چند سال دیگه، حسرت این روزهارو میخوری .. قدرشونو بدون .
امضا: شهریور تلخ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: توت فرنگیِ کوچولو
توت فرنگی ، وقتی مثل من یه پشت کنکوری بشی که حتی توان نداشته باشی دست روی زانوهات بذاری و بلند شی، میفهمی مدرسه، بهترین دوران آدمه .. نگو دبیرستانی ام و تا ۲ ظهر مدرسم و .. من کسی ام که کلاس یازدهم ، مدیرمون خیلیییی سخت گیر بود، برای همین، یه روز حدود نیم ساعت شدیددد سرفه زدم و بعدش کلی سرکه قرقره کردم که استراحت پزشکی برام بنویسن..😂😂
یعنی ببیننن گوش هام عفونت کرد بدجورررر
ولی یه هفته نرفتم .
خلاصه که، چند سال دیگه، حسرت این روزهارو میخوری .. قدرشونو بدون .
امضا: شهریور تلخ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍7
تاریخ: ۱ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: هیچکس و همه !
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام !
امروز به موضوع جالبی فکر میکردم که دلم خواست اینجا بنویسمش واستون.
تا حالا به این فکر کردید که رابطه هامون داره مارو به چه آدمی تبدیل میکنه؟
یا بهتره بگم اون رابطه برای ادامه پیدا کردنش چه آدمی رو نیاز داره ؟
و آیا اون فردی که اون رابطه نیاز داره که سرپا بمونه، همون خود ماییم ؟
امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: هیچکس و همه !
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام !
امروز به موضوع جالبی فکر میکردم که دلم خواست اینجا بنویسمش واستون.
تا حالا به این فکر کردید که رابطه هامون داره مارو به چه آدمی تبدیل میکنه؟
یا بهتره بگم اون رابطه برای ادامه پیدا کردنش چه آدمی رو نیاز داره ؟
و آیا اون فردی که اون رابطه نیاز داره که سرپا بمونه، همون خود ماییم ؟
پرسیدن این سوالا باعث شد به ارتباطی که داشتم به چشم یه اشتباه یا ادمی با رفتارای اشتباه نگاه نکنم و اینجوری ببینمش که خب اون ارتباط نیاز به ادم بسیار صبور، آسان گیر و حمایتگر داشت .
آدمی که درک کنه شخصی که دوسش داره حالش خوب نیست و این قضیه الان قرار نیست بهتر شه و هیچ انتظاراتی هم نباید داشته باشه .
و من اون نبودم ! یه لحظه خودمو دیدم تو زندگی که جایی که هستم اینجا و الان خودم نیاز به حمایت دارم نیاز به ترمیم دارم و خب اگه بخواد یه رابطه (هر رابطه ای)منو تبدیل کنه به یه قهرمان اخلاقی وقتی خودم نیاز به کمک دارم اصلا جالب نیست .
وقتی من دارم با بیشتر کردن صبرم تو اون رابطه دچار فرسودگی عاطفی و روانی میشم چرا باید اصلا ادامه میدادم؟
اگه یه رابطه واسه ادامه پیدا کردنش بهاش این باشه که تو خودتو بزور به چیزی تبدیل کنی که نیستی یا نمیتونی واقعا درسته؟
البته یوقتا ما تغییر میکنیم و لازمه و مفیده ولی پرسیدن این سوالا از خودم باعث شد بفهمم خیلی وقتا موضوع خوب یا بد بودن یه رابطه یا حتی اون آدم نیست .
موضوع اینه که من خود واقعیم باشم موضوع اینه که هردو طرف تبدیل به ادم بهتری برای هم بشن ولی هم برای اون شخص هم برای خودشون !
وگرنه چه ارزشی داره از خودت دور شدن به قیمت داشتن یه رابطه؟
چه ارزشی داره وقتی ملاحظه زیادی و درک و راحت گذر کردن از چیزی که اخرین بار قلبتو به درد آورد، باعث بشه شب که بخوای بخوابی بیشتر حس تنهایی کنی؟
میبینی؟ بهمون اشتباه یاد دادن
حتی ویژگی های خوبم سرجاش درسته و به اندازش
و مهم تر ازون ما قبل نجات دادن هر رابطه و هر ادمی نیاز به نجات دادن خودمون داریم:)
خلاصه که اگه الان این نامه رو میخونی و
یجایی تو زندگیت داری اذیت میشی نزار ادامه پیدا کنه و میدونی منظورم این نیست که همین الان همه ادمای سمی رو بریز دور و این حرفا فقط میگم مراقب خودت باش یه قدم بیا عقب شاید اونی که ازت انتظار میره باشی تو نیستی...
🤍
امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2👍1