پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۸:۳۸ برای: اِبهام ابهام عزیز ای‌کاش توانایی این رو داشتم که کاری بکنم تا حتی شده کمی از اون امید رو بهت برگردونم ای‌کاش میتونستم کنارت بشیم و بخشی از اون بار رو به دوش بکشم تا بتونی لحظه‌ای دوباره با امید چشمات رو باز کنی و به…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۰
برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز

آنه‌ی عزیزم، مرسی بابت حرف‌های قشنگت و دل مهربونت. از خدا می‌خوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی.

آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمی‌تونه حل کنه، امتحانش کردم. این درد با ریشه‌های وجودم عجین شده، رفیق همیشگی‌مه. نمی‌دونم چی لازم دارم تا درست بشه، اما می‌دونم به‌وقتِ خودش، آغوشی که باید می‌بود، نبود؛ شاید روزی پیدا بشه و من آروم بگیرم.

امیدوارم تو و دل مهربونت همیشگی باشید و پایدار، جانِ دلم.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: دل غریبم

راستش نمیدونم چجوری بنویسم که دلم سبک بشه. این سنگینی امشب رو نمیدونم چجوری به صبح برسونم. انگار دلم فهمیده پاییز داره میاد و ترسیده دوباره ولش کنن. نمیدونه همون موقعیه‌ شکوفه‌ی گلا رهاش کردن. دلم تنگه، نمیدونم چرا از رها شدن‌ها، از قضاوت‌ها و طعنه‌ها خسته شدم و شکستم. انگار به هیچ جایی تعلق ندارم، مثل قاصدکی توی باد. گاهی فرود میام میون حیاط خونه‌ای، خاطره‌ای توی خوشم زمزمه میشه و بعد دوباره به دست باد سپرده میشم. چه کنم که این دل شرحه‌شرحه شده و از بینش غم میچکه.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۹ برای: دل غریبم راستش نمیدونم چجوری بنویسم که دلم سبک بشه. این سنگینی امشب رو نمیدونم چجوری به صبح برسونم. انگار دلم فهمیده پاییز داره میاد و ترسیده دوباره ولش کنن. نمیدونه همون موقعیه‌ شکوفه‌ی گلا رهاش کردن. دلم تنگه، نمیدونم…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۹
برای: اِبهام

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

(:
بنام او که هم غم از اوست و هم شادی
انسانی آن سوی نامه، از دردش نِمود یادی

گفت از سنگینی غم بر شانه ها و خزانِ در راه
تا دل‌شکستگی از رهائی و قضاوتِ گاه و بی‌گاه

دوست غمگین و خسته‌جان من، سلام
ای همدرد روز های سنگین خویشتن، سلام

سخنی چند بشنو ز من، ز یک غریبِ آشنا
به یادگار بگیر اینها را، ز یک غمین چشم به راه

گَرَت هنوز اشک به دیده داری و غم به دل
اینان دارند نشان از بودنت به‌خوشی بوی هِل

گوش مگیر بدان که غمت ناچیز شمارد
غم تو، غم توست و برایت حرمت‌ها دارد

دلِ غریبت هر دم که می‌وزد باد
نیک ریشه می‌دواند، این را مَبَر از یاد

چون قاصدکی، پروازان زین سو بدان سو
رها باش و جهیدن برگزین، به مانند یک آهو

درکت می‌کنم که هر که از راه رسید
زخمی بر دلت نهاد و به تندی جهید

ارزش تو بیش ز آن است که تسلیم شوی
برخیز و بازگرد به زندگی، مانند شیری قوی

از میان همان شکاف های غم‌ چکه‌کنان
به بیرون آی و شکوفا شو، ای بار گران

غم تو، ریشه توست، نیک آن را دریاب
باور کن همدرد من، رُشدی در آنست، ناب

پ.ن: همچنان که در هاله ای از ابهام این چند بیت ناچیز را می‌سرایم، غم و حس سنگینی بر شانه هایت و قلبت را چنان حس می‌کنم؛ گویی همان شب را برایم زنده می‌کند که انگار کوهی بر دلم سنگینی می‌کند؛ همانگاه که آن اتفاق افتاد.
رها باش دوستِ غمین من، نمی‌دانیم از کجا آمده و به کجا می‌رویم؛ اما از میان شکاف های درونت که نشان از شکستگی تو می‌دهد، چنان سبز و خرم به برون خواهی آمد که از آنان معنایی برای خود خواهی یافت و ارزش حقیقی تو را که همیشه با توست را سرانجام نشانت خواهد داد.
امیدوارم این واژگان، مرهمی باشد «هر چند ناچیز و ناقابل» بر دلِ غریبت که بتوانی صبح را هر چه بهتر و قوی‌تر از قبل به‌بینی.
آرزوی دلی شاد و رنگارنگ همواره برایت دارم.


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۸
برای: پسر کوچولوم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

هنوز فراموشت نکردم.
هنوز گاهی بهت فکر میکنم هنوزم دلم برات تنگ میشه؛
گاهی وقتا یاد بعضی از حرفامون میوفتم البته این منو عصبی می‌کنه، از خودم میپرسم چرا من باید این کارو میکرم چرا باید نادیده میگرفتم رفتار بد و حرفای دردناکش رو، بیشتر از این ناراحت میشم که چرا انقدر سعی کردم تورو تغییر بدم چرا فکر میکردم دوسم داری درحالی که هر روز بهم ثابت می‌کردی که برات هیچ اهمیتی ندارم، چطوری تونستی؟ وقتی اونقدر خواهش کردی که باهم باشیم.
تو منو وابسته خودت کردی:)
آره، کار راحتی بود برای تو تنها چیزی که خیلی خوب بلدش بودی
من فقط ی تجربه بودم از نظرت ولی من کسی بودم که تو رو دوسِتت داشت بیشتر از مامانت
تو میدونستی چقدر آسیب دیدم، میدونستی چقدر حالم بده ولی تو فقط بدترش می‌کردی؛ چجوری عذاب وجدان نداری؟ من واسه بدی که در حق خودم بخاطر تو کردم عذاب میکشم
گناهم چی بود؟! اعتماد کردن بهت؟ وابسته‌ات شدن؟ دوستت داشتن؟
تقصیر خودمه خیلی دوستت داشتم؛ من مامانت بودم مگه نه؟ مراقبت بودم حتی ی وقت مریض نشی.
سعی می‌کردم تو خوب باشی، با اینکه خودم از هم پاشیده بودم.
یادته چقدر بهت دلداری میدادم؟ تو تاریک ترین شبای زندگی‌ات.
تو همیشه کسی بودی که درمورد رابطه‌مون میترسید و سریع جا میزد و همین باعث شد که هی به جدایی نزدیکتر بشیم.
یادت هست چقدر اشکمو درمیاوردی ولی بازم باهات می‌موندم؟
تو چی؟
به بدترین شکل ممکن منو کُشتی.
چجوری دلت برا حرفام تنگ نمیشه چجوری دلت برای موهام، لبام تنگ نمیشه؟ یادته میگفتی عاشقشونی؟
میدونم حالت خوب نیست میدونم حالت حتی شاید از من بدتر باشه ولی من از درون ذره ذره سوختم.
چون فقط ازت یچیز خواستم اونم موندنت کنارم ولی تو رفتی.
تمام سعیمو کردم که تو رو تغییر بدم ولی هیچوقت نمیشه ذات آدم رو تغییر داد.
چطوری تونستی بگی از اولش هم حسی بینمون نبوده؟
آره تو هیچ حسی نداشتی، میدونم.
ولی تو از دل من خبر داشتی؟ هه
اما حالا خوشحالم که تموم شد، خوشحالم که دیگه نیستی، خوشحالم که نمیبینمت.
ازت متنفرم به همون اندازه‌ای که دوست داشتم.
دیگه نمیخوام برگردی، هیچ‌وقت برنگرد.


امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
😢2💔2❤1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤3
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۲ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم. علی‌رغم توصیف قشنگی که از انتظار داشتین انتظار منو پژمرده…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۴۱
برای: هوریا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

شب به خیر هوریا
امیدوارم خوب باشی
منم خوبم ممنون و همچنین خوشحالم که دوباره نامه ی تو رو می‌خونم

در مورد انتظار می‌دونم چی میگی. بیشتر وقتا خوشایند نیست ولی به نظر من اگه خیلی طولانی نباشه و آخرش خوش باشه، لذت اون اتفاق رو بیشتر می‌کنه و باعث میشه اون واسه مون تجربه ی عمیق تری بشه.
بنابراین اصلا نیاز به عذرخواهی نبود و از نظر من هیچ اشکالی نداره که نامه ت دیر رسید.
در مورد شباهتمون، آره واسه منم خیلی جالبه. از این نظر خیلی جالبه که بین همه ی اعضای اینجا، تو انگار بیشترین ارتباط رو با نامه های من برقرار کرده بودی و هر بار که اینجا تعطیل و دوباره باز شد، کسی بودی که برای من نامه نوشتی و سراغِ نامه های منو گرفتی و حالا که باهات بیشتر حرف زدم، می‌بینم این اشتراکات و شباهت بینمون هست. خوشم اومد که می‌خوای فریدون سه پسر داشت رو بخونی. منم باید شروع کنم بخونمش. مخصوصاً که پاییز نزدیکه و شباش جون می‌ده واسه کتاب خوندن. البته روزاش هم خیلی کیف می‌ده اگه آدم با یه فلاسک چای، بره تو یه پارکِ خلوت بشینه روی یه نیمکت چوبی وسط برگ ریزونا و کتاب بخونه. ولی من تموم روزا سر کارم و نمی‌رسم این کارو بکنم.
کتابو که خوندیم خوشحال میشم در موردش با هم حرف بزنیم.
داستان اسمم😊
سال قبل از تولد من تو شهرمون یه نفر به نام یحی به جرم قاچاق تریاک اعدام میشه. این یحیی خیلی زرنگ، شجاع و جسور و دلاور بوده. اون موقع واسه جوونا یه قهرمان بوده و پدر من هم خیلی ازش خوشش میومده.
بالای ایوون خونه ی قدیمی ما هم یه تابلوی آهنی کوچیک آبی رنگ بود که از روزی که اون خونه رو ساخته بودن، زده بودنش اونجا. یعنی وقتی که پدرم هم بچه بوده.
هنوزم همون جاست.
روش با خط نستعلیق نوشته شده یا قمر بنی هاشم.
من به دنیا میام. پدرم می‌ره ثبت احوال که اسم منو بذاره یحیی. کارمند ثبت احوال می‌گه نمیشه یحیی بذارید.
پدرم: چرا؟
کارمند: یه قانون اومده که اسامی یهودی و مسیحی نمیشه بذارید و فقط اسم اسلامی.
پدرم می‌گه خب بنویس هاشم.
بعدها گفت اون لحظه یاد اون تابلوی ایوون خونه افتادم و یهو فکر کردم هاشم اسم خوبیه.
اینم بگم بخندی
یکی از همشهری های ما خیلی عشق جنگ و رزم بوده، می‌ره ثبت احوال می‌گه اسم بچه ی منو بذار مغول.(می‌خواسته پسرش جنگی و زرنگ بشه)
می‌گن مغول که نمی‌شه!!!!
میگه چرا نمی‌شه؟
می‌گن خب مغول اصلا اسم پسر نیست. اسم یه قوم بوده.
می‌گه خب بذار چنگیز😅

و در مورد عشق، تا نیست اصل نیست هوریا. یعنی تا وقتی عاشق نشدی ولی وقتی آدم عاشق بشه دیگه عشق میشه اصل زندگیش. خیلی مهم و جدی میشه. تو هم آره شاید وقتی اونی بیاد که دروازه های دلتو بشکنه و وارد بشه، ذهنیتت خیلی تغییر کنه.
البته من نمی‌دونم چرا از بچگی به عشق فکر می‌کردم!! اولین بار که عاشق شدم، هفت سالم بود و تا هجده سالگی عاشق اون دختر بودم🙃
شاید زود بوده ولی خب واقعا عشق نه سن و سال می‌شناسه نه جنسیت.
چند شب پیش یه دختر اینجا از علاقه و عشقش به دوستش که اون هم دختر بود، گفت و شاید خیلیا فکر کنن که اون عشق نیست و درکش سخت باشه ولی نه اونم عشقه و در عین پیچیدگی خیلی ساده ست. انسانی انسان دیگه ای رو دیوونه وار دوست داره. همینقدر ساده.
ولی من باهات موافقم. مراقب قلب خود بودن و در مورد سپردنش به کسی، سخت گیر بودن، یعنی کاری که تو داری می‌کنی، کار خیلی درستیه.
نامه م خیلی طولانی شد. امیدوارم خسته ت نکرده باشم.
خوب باشی☘


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۰ برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز آنه‌ی عزیزم، مرسی بابت حرف‌های قشنگت و دل مهربونت. از خدا می‌خوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی. آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمی‌تونه حل کنه،…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۴۶
برای: اِبهام

ممنونم ازت ❤️
منم امیدوارم خیلی زود این درد د بار سنگین برات تموم بشه و دوباره از ته دلت بخندی
و راستی قلمت هم بی‌نهایت زیبا و با احساس هست ✨

امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۴۲
برای: برای کسی که مانند من غم بزرگی به تازگی بر دلش نشسته

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

‌.
شاید همین که بدانم جایی هست که بتونم نامه هایم را پست کنم... برایم کافی است..
نورا

غم بزرگی دارم... هیچ وقت غم را دوست نداشتم نه برای خودم و نه برای دیگران. غم سخت است... به زمان های زیادی احتیاج دارد ... دیگر به انسان قبل برنمیگردی... دیگر آن شادی را که قبلا داشتی نداری... این غم شاید مخصوص کسانی است که مانند من ۴ نفر از عزیز های دلشان را از دست داده اند... شاید برای دیگران شخصیت اصلی غم نباشم...اما برای من هم دردش زیاد است...
خیلی زیاد... اینکه در غم ناشناخته و غریب باشی ولی نتوانی از غمت بگی یا نشان دهی باز هم درد دارد...
حواستون به کسایی که خیلی فرقی با شخصیت های اصلی غم ندارند باشه...
.
اینکه بتوانم ناشناخته نامه بنویسم و مخاطبانی داشته باشم بدون اینکه من را بشناسند نامه مرا بخوانند و با من همدلی کنند کمی مرهم بر زخم هایمه...
کسی قضاوتت نمیکنه... و شاید من حرف هایشان را نمیشنوم..
سکوت بهترین دوستمه از بدو تولدم.
برای همه یک شخص پر انرژی ام.. و سعی میکنم غم هاشون رو از یادشون ببرم. یا باهاشون حرف بزنم تا کمی کمتر غمشان را احساس کنند.. می‌دانم نمی‌شود.. اما کار دیگری نمیتوانم بکنم...

.
دلم میخواست حده اقل یکی من را هم شخصیت اصلی آن غم بداند... چون درد است وقتی غم هم مال تو باشد اما کسی تو را دلشکسته آن غم نداند.
‌
.


امضا: نورا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۱:۱۲
برای: هرکسی که میخواند

چرا آن را که میخواهی دلش پیش کسی گیر است؟
چرا هر کس که عاشق بوده از جانِ خودش سیر است؟
تو او را، من تو را ، او دیگری را ، دیگری من را؛
همه سردر گمیم و علتش بازی تقدیر است...
رسیدن جز خیال خام و رویای محالی نیست ،
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است..!
کسی شور جنون و حس دل دادن ندارد ، چون به لطف آدم قبلی ، در بند درد زنجیر است!
شروع یک نفر بودن شده رویای دور از ذهن ؛
همه قبل از تو عاشق بوده اند و قلبشان پیر است.
دلیل با تو بودن ، دیگری را بردن از یاد است!
تنش پیش تو است ، اما دلش جایی زمین گیر است .
پر از زخم جدایی، قلب های نصفه و نیمه ،
به هرکس میرسی احساس او در دست تعمیر است.
در این گونه لجنزاری همان بهتر که تنها ماند؛
خوشا قلبی که با تنهایی اش هر روز درگیر است !

امضا: شب
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: نیکای عزیز

بچهاا نخندیناا:)
سلطان قلبم تو هستی
تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با پیوستی...
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشام از ارزو و تمنا
ای یار زیبا:))
_روحش شاد و یادش گرامی_
امیدوارم بدونید کیو میگم: نیکا شاکرمی✨🙂

امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔18👍1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: ماه

خستم.
سرم درد میکنه و
دنبالت دارم میگردم.

پیدات نمیکنم
پیدات نمیکنم
پیدات نمیکنم

چندین روزه که داری عذابم میدی
مثل بختک افتادی روم ولی نمیتونم ببینمت
نمیتونم...

خستم، ماه....خستم.

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: مامان این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی هم‌ترسیدم‌مامان. همه درد و رنج رو همون بعدازظهر…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: آهو خانم

سلام آهو خانم ،
نامه ات رو دیر دیدم ... شاید این حرف ها وقتی داشتی این نامه رو میفرستادی بیشتر برات تسکین میبودن .
من تو رو نمی‌شناسم. نمی‌دونم چند سالته، کجایی، چه شکلی می‌خندی یا حتی فردای این نامه قراره چه اتفاقی برات بیفته. فقط این نامه رو خوندم و دلم نیومد بی‌جواب از کنارش رد بشم.
متاسفم بابت شرایطی که تجربه کردی ..
کاش بودم اون موقع بغلت میکردم .
من نمیتونم کاری برات بکنم ولی می‌تونم از همین فاصله بهت بگم: اون چهار دقیقه، اون عکس، اون دعوا و حتی اون شب بد، آخر داستان تو نیستند. سخت میگذره ، اونقدری سخت که تا مرز پودر شدن استخون هات میری ولی تهش صبح میشه این شب و میگذره این غم ها...
ابن یمین میگه :
« ای دل غمِ جهان مخور، این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر، این نیز بگذرد»
امیدوارم الان که اینو میخونی برات گذشته باشه و حالت بهتر باشه:)☁️🩵🫂

امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: عروس ایران

حنانه ی عزیز؛
پیراهن سپیدت به تن رویا نرسید؛
و خاک،
پیش از آینه تو را عروس کرد.
از آن پس؛
شهریورهای ما در سوگ تو؛ ماتم‌زده‌تر شدند،
و خاکمان؛
آکنده شد از آرزوهای ناکام بسیار.
و ایران؛
هنوز
عروس نارسیده‌اش را در حافظه‌ی خویش
زنده نگه داشته است؛
و چهار سال است
که نامت را از میان خاطره‌ها،
صدا می‌زند.

امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔9
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۱
برای: آنکه نامش گفتن ندارد

من‌به‌شوق‌تو‌شهریور‌ماه‌را‌پر‌می‌کشم
﮼بر‌روی‌این‌خیابان‌ها‌نقش‌می‌کشم
﮼این‌مهر‌ماه ، ﮼هر‌دم‌با‌تو‌ام
﮼بودنت‌را‌هر‌روز‌نفس‌می‌کشم
﮼تو‌مرا‌در‌آغوشت‌زندانی‌کن
﮼در‌مبحس‌تنت‌زجر‌می‌کشم
﮼با‌بوسه‌ات‌سرخ‌نگه‌دار‌صورتم‌را
﮼من‌هم‌روی‌گردن‌ات،﮼بنفشه‌ها‌می‌کشم
﮼بوی‌آن‌زلف‌پر‌پیچ‌و‌خم‌ات‌مرا‌دیوانه‌کرد
﮼نگار‌زلف‌ات‌روی‌شانه‌هایم‌می‌کشم
﮼تو‌با‌من‌قهر‌کن‌و‌دوری‌کن
﮼من‌هم‌مدام‌منت‌ات‌را‌می‌کشم
﮼نوری‌عهدیست‌با‌تو‌دارد‌اما
﮼من‌تو‌را‌سوی‌خودم‌می‌کشم

امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: شکننده قلبم

بالاخره دارم فراموشت میکنم.
تا ابد حسی که بهت داشتم و یادم نمیره.
ولی دیگه انتخابت نمیکنم.
همه چیز به خاطره ها پیوست.
دیگه آرزو نمیکنم که برگردم به اولین روزی که بغلم کردی.
مرسی پوریا
تو قشنگترین و دردناک‌ترین داستان زندگیم بودی، ولی تموم شدی.
با عشق
از طرف دختری که همیشه یه گوشه از قلبش میمونی.

امضا: سایه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: منِ قبلی

خستمه. کلی راه نرفته دارم. کلی کار نکرده دارم. ولی انگار هیچ وقتی هم‌ ندارم. همه میگن برو اول جوونی ات هست اما چه جوونی؟ چه راهی؟ چه زندگی؟
حس می‌کنم کل راه اشتباه اومدم. انگار تجربه هام و کارام اشتباهه. نمیدونم چی شد که اینطوری شد.
تقصیر گردونه روزگار، جبر جغرافیا، زمانه، تاریخ یا هر چیزی.

فقط میدونم دلم نمیخواست اینطوری باشه. انگار هیچی باب میلم نیست.
دلم تنگه برای چیزای که هنو هم نیستن.
فقط یه بار تو زندگیم دلم میخواد بگم "عه دیدی شد"
ولی انگار زمان، زمان نشدن هاست. اتفاق نیفتادن ها. بعد فکر میکنن با گفتن   یه جمله :"حتماً یه حکمتی داشته" قراره دیگه بهش فکر نکنم. شاید نه حکمتی نه خیری صرفا یه چیزی نشده.
حتی قلمم هم داره کج و کوله میره، خودشم نمیدونه چی میخواد فقط میدونه چی نمی خواد.نمی دونه دنبال چی می گرده فقط میدونه دنبال چی نمیگرده.
شاید روح من دنبال نشدن،نیستی و پوچه.
شاید ذات من همین بود یه اشتباه.

امضا: هانا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔9❤1🕊1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤3
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: yomna🌧 سلام امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون ممنون از تعریفت. لطف داری آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح می‌دن. کسی که دلش برای غم های دیگران می‌تپه و می‌فهمتشون و براشون دلسوزی می‌کنه و سعی می‌کنه مرحمی…
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۵۸
برای: هاشم

از پیام پرمحبتت خیلی خوشحال شدم و واقعاً به من انرژی مثبت دادی. تو هم یکی از اون آدم‌های نیکوکار و دل‌سوز هستی که دنیا به وجودشون نیاز داره. وقتی نوشته‌هات رو می‌خونم، حس می‌کنم که چقدر خوبه که هنوز کسانی مثل تو وجود دارن که به دیگران اهمیت می‌دن و برای شادی و آرامش دیگران تلاش می‌کنن.

درسته که دنیای امروز ما پر از چالش‌ها و فشارهاست، اما وجود افرادی مثل تو باعث می‌شه که امید و عشق در دل‌ها زنده بمونه. امیدوارم همیشه با همین روحیه مهربون و مثبت‌نگرت زندگی کنی و بتونی به دیگران هم الهام ببخشی.

مراقب خودت باش و به زیبایی‌های درونت ادامه بده.همیشه برات بهترین‌ها رو آرزو می‌کنم. 💚🌸

امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: ماه

If you ever loved me,
Let me go...

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1