آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
میدانی، چنان بد رفتی که سَر و دلم، هر دو هنوز گیج و منگاند.
گاهگاهی هنوز دلم تو را میخواهد؛ اما سَر دریافته که تو همانی نیستی که روزی آرام جان و دوای درد دلم بود.
دلم هنوز همانی را میخواهد که مرا دوست داشت، برایم تلاش میکرد ( یا حداقل تظاهر میکرد ) و پا به پایم جلو میآمد.
اما سَر، کاملا حواسش هست که تو همان درد شده ای، آفت جان شده ای، مایه رنج و بلا و عذاب من شده ای.
چرا که هر بار دیدنِ اتفاقی ات، بدنم را آزرد؛
قلبم، گوارشم، اعصابم؛ همه و همه آزرده خاطر میگردند آنگه که تو را بهبینند.
سَر و ذهنم در حال جنگ است، که خلأ میان توی گذشته و توی حال را جبران کند؛ با رویا.
سر و ذهنم در حال پیکار است تا طلب صلح با تو را ( که قهر از جانب خودت بود ) که در دنیای حقیقی، رنگ واقعیت به خود نمیگیرد را در رویا بگنجاند.
اما گاهی به رویایم میآیی، که بر آنم که تو را هرگز نبینم؛ دقیقا آنگاه میآیی که از تو دوری میجویم.
چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
چرا مدام چنگ به دلم میزنی و زخم را هر بار تازهتر میکنی ؟
چرا حال که مرا در منجلاب زندگیام رهانیدی و از یاد بردی تمام آن روزها را که من تنها پناه و گوش شنوا و آرام جانت بودم؛ از زندگی ام بیرون نمیروی ؟
کارم شده دلداری به دیگران، حالی که خود در جنگ میان سر و دلم، طاقتم طاق شده است.
نفرین بر عشق
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: yomna🌧 چقدر دختر خوبی هستی!!!! امضا: هاشم وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۵۶
برای: هاشم
فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند.
پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری .
قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری…
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۵۶
برای: هاشم
فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند.
پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری .
قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری…
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۸:۵۶ برای: هاشم فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند. پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری . قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری… امضا: yomna🌧…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: yomna🌧
سلام
امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون
ممنون از تعریفت. لطف داری
آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح میدن. کسی که دلش برای غم های دیگران میتپه و میفهمتشون و براشون دلسوزی میکنه و سعی میکنه مرحمی روی زخم هاشون بذاره، واقعا انسان فوق العاده ایه.
تو دنیای امروز ما خیلی داره تبلیغ میشه که فقط به فکر خودت باش، مواظب خودت باش و این چیزا... و نمیدونیم که این نگاه تهش چقدر همه مون رو تنها و غمگین میکنه!!!
ولی یه آدم هایی هستن که قلبشون بزرگه و مثل یه گل به اطرافشون عطر میدن.
تو یکی از اون آدم های قشنگی.
مراقب زیبایی هات باش و همیشه همینطور خوب بمون 💚😊
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: yomna🌧
سلام
امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون
ممنون از تعریفت. لطف داری
آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح میدن. کسی که دلش برای غم های دیگران میتپه و میفهمتشون و براشون دلسوزی میکنه و سعی میکنه مرحمی روی زخم هاشون بذاره، واقعا انسان فوق العاده ایه.
تو دنیای امروز ما خیلی داره تبلیغ میشه که فقط به فکر خودت باش، مواظب خودت باش و این چیزا... و نمیدونیم که این نگاه تهش چقدر همه مون رو تنها و غمگین میکنه!!!
ولی یه آدم هایی هستن که قلبشون بزرگه و مثل یه گل به اطرافشون عطر میدن.
تو یکی از اون آدم های قشنگی.
مراقب زیبایی هات باش و همیشه همینطور خوب بمون 💚😊
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4🕊3
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: مامان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی همترسیدممامان.
امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: مامان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی همترسیدممامان.
همه درد و رنج رو همون بعدازظهر وقتی اون هم گندی که از سر جنون و درد و شکستگی به خودم و اتاق وارد کرده بودم رو تمیز کردم کنار گذاشتم مامان واقعا میگماون دل شکستم بخاطرت کنار گذاشتم اون حجم از ناراحتی رو کنار گذاشتم درک نشدنم رو کنار گذاشتم حتی همش تلاش کردمکه نفسام طوری باشن نفهمی که نمیتونم نفس بکش و خفه شده ام حتی اعصبانیت اینکه برات گل نخریدم کنار گذاشتم
میخواستم امشب خوب باشه با همه اون درد تو سینم ولی وقتی عکسی که هنوز گرفته نشده بود تو دوربین گوشی دیدم اونلحظه فهمیدم هر چی تلاش کرده بودم به گند کشیده شده بود تو چشات پر از اشک بود و تلاش بر لبخند زدن داشتی اونم شب تولدت
اونلحظه آتیش گرفتم خیلی زیاد عصبی شدم.
وقتی بهم میگفت که دیگه حق ندارم هیچیرو داشته باشم و نباید درس بخونم چون فقط چهار دقیقه دیر کرده بودم برای کلاس رفتن عصبی بودم
وقتی بخاطر دیر شدن کار خودش گند زد به همه کارای کل روزم و بازممقصرممیدونست عصبی شدم
وقتی بهم گفتم لباسم شبیه خراباست مامان مردم.
وقتی اشکت تو شب تولدت درآورد عصبی شدم نه حتی بدتر
وقتی هممون روانی خطاب میکرد واقعا عصبی شدم نگفتم بهت ولی اونلحظه میخواستم خودمو خودشو باهم بکشم، مامان.
مامان اون عکس گرفته نشده دیوونم میکنه و نمیزاره بخوابم
مامان من فقط وقتی گریه کردم که به این فکر کردم میتونستیم ادمای شادتری باشم
مامان همه وجودمو اعصبانیت گرفته بود
مامان من میخواستم خودمو بکشم چون فکر میکردم چون چهار دقیقه دیر کردم کل تولدت داغون شد
مامان معذرت میخوام خیلی زیاد بجای اون ازت معذرت میخوام مامان
امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔15
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: دختر ایران زمین
نیکای عزیز؛
میخواندی
از دلی که میان رفتن و ماندن سرگردان بود؛
بیخبر از آنکه روزی خودت
در واپسین مرز رفتن، ناتمام خواهی ماند.
و نامت،
مثل نوری بهجامانده از یک ستاره،
که در دورترین تاریکی آسمان هنوز میدرخشد.
و راستی، نیکای عزیز؛
هنوز در این خاک؛
هر دختری که گیسوانش را
به ضیافت باد میسپارد،
گویی پارهای از رویای توست
که از آن سوی خاموشی
به یادمان بازمیگردد؛
و چه تلخ و شگفت است؛
آن ترانه
هنوز از حنجرهی شهر میگذرد،
اما صدایت
جایی میان خاک و سپیده
جا مانده است.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: دختر ایران زمین
نیکای عزیز؛
میخواندی
از دلی که میان رفتن و ماندن سرگردان بود؛
بیخبر از آنکه روزی خودت
در واپسین مرز رفتن، ناتمام خواهی ماند.
و نامت،
مثل نوری بهجامانده از یک ستاره،
که در دورترین تاریکی آسمان هنوز میدرخشد.
و راستی، نیکای عزیز؛
هنوز در این خاک؛
هر دختری که گیسوانش را
به ضیافت باد میسپارد،
گویی پارهای از رویای توست
که از آن سوی خاموشی
به یادمان بازمیگردد؛
و چه تلخ و شگفت است؛
آن ترانه
هنوز از حنجرهی شهر میگذرد،
اما صدایت
جایی میان خاک و سپیده
جا مانده است.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊13
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۲ برای: خواب زده او هم درد است و هم درمان آفت جان است و نیز جان جانان میدانی رفیق، شاید ذهن ما هنوز نفهمیده آن که روزی آرام جان بوده، حال آفت جان شده. تفاوت میان این دو را درک نکرده؛ یا شاید هم دل است و نه ذهن. دل، ساده…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
شاید حق با تو باشد، غریبِ آشنا؛
دل، زبانِ دیگری دارد و عقل، زبانِ خویش را.
عقل میگوید: «این راه به پایان رسیده.»
دل اما هنوز پشت همان در ایستاده،
بیآنکه بداند چرا،
بیآنکه بداند منتظر چیست.
شاید دردِ ما همین باشد؛
نه آنکه نمیدانیم چه بر سرمان آمده،
بلکه آنکه دانستن،
همیشه برای نخواستن کافی نیست.
آدم گاهی حقیقت را میفهمد
و با این حال،
دلش به حقیقت تن نمیدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
که چگونه میشود کسی
همانقدر که روزی پناهِ آدم بوده،
روزی دیگر دلیلِ بیپناهیاش شود؟
اما با تمام اینها،
نمیدانم سوختن را باید پذیرفت
یا از خاکسترش راهی برای برخاستن پیدا کرد.
شاید هنوز زود است برای پاسخ.
فعلاً بگذار بسوزیم؛
اما نه برای آنکه آتش را جاودانه کنیم،
برای آنکه ببینیم
از میان این همه خاکستر،
چه چیزی هنوز برای زنده ماندن باقیست.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
شاید حق با تو باشد، غریبِ آشنا؛
دل، زبانِ دیگری دارد و عقل، زبانِ خویش را.
عقل میگوید: «این راه به پایان رسیده.»
دل اما هنوز پشت همان در ایستاده،
بیآنکه بداند چرا،
بیآنکه بداند منتظر چیست.
شاید دردِ ما همین باشد؛
نه آنکه نمیدانیم چه بر سرمان آمده،
بلکه آنکه دانستن،
همیشه برای نخواستن کافی نیست.
آدم گاهی حقیقت را میفهمد
و با این حال،
دلش به حقیقت تن نمیدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
که چگونه میشود کسی
همانقدر که روزی پناهِ آدم بوده،
روزی دیگر دلیلِ بیپناهیاش شود؟
اما با تمام اینها،
نمیدانم سوختن را باید پذیرفت
یا از خاکسترش راهی برای برخاستن پیدا کرد.
شاید هنوز زود است برای پاسخ.
فعلاً بگذار بسوزیم؛
اما نه برای آنکه آتش را جاودانه کنیم،
برای آنکه ببینیم
از میان این همه خاکستر،
چه چیزی هنوز برای زنده ماندن باقیست.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۴۰ برای: خواب زده شاید حق با تو باشد؛ فراموشی همیشه آن ساحلی نیست که آدم گمان میکند باید به آن برسد. گاهی آدم تنها باید یاد بگیرد چگونه کنار دریایی زندگی کند که زمانی تمام جهانش بوده است. آب که میگذرد، سنگ همان سنگ نمیماند؛…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: چوریی🐣
شاید حق با تو باشد، چوریی؛
شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند،
قرار است تنها آنقدر دور شوند
که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم.
اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامدهام.
میدانی،
گاهی آدم نمیخواهد از خانهای که زمانی تمامِ جهانش بوده بیرون بیاید؛
دلش میخواهد برگردد،
همان در را دوباره باز کند،
همانجا بنشیند
و برای چند لحظه وانمود کند هیچچیز تغییر نکرده است.
اما چه سود،
وقتی کلید هنوز در دستِ ماست
و در، از آن سویش قفل شده؟
من نرفتهام چون خواستم بروم؛
رفتن، گاهی انتخابِ آدم نیست.
گاهی کسی که تمامِ راه را به سویش دویدهای،
خودش ایستاده و گفته:
«دیگر نیا.»
و چه تلخ است
که آدم هنوز راهِ خانه را بلد باشد،
اما دیگر صاحبِ خانه
چشم به راهش نباشد.
شاید روزی این خاطره
دیگر زخم نباشد؛
شاید روزی بتوانم از کنار نامش بگذرم
بیآنکه دلم بخواهد برگردم.
اما امروز؟
نه.
امروز هنوز دلم برای خانهای تنگ است
که میدانم
درِ آن به روی من باز نخواهد شد.
پس شاید مشق این درس هنوز تمام نشده باشد؛
نه چون نمیدانم پایانش چیست،
بلکه چون هنوز
دلم به خواندنِ آخرین سطرش رضایت نمیدهد
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: چوریی🐣
شاید حق با تو باشد، چوریی؛
شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند،
قرار است تنها آنقدر دور شوند
که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم.
اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامدهام.
میدانی،
گاهی آدم نمیخواهد از خانهای که زمانی تمامِ جهانش بوده بیرون بیاید؛
دلش میخواهد برگردد،
همان در را دوباره باز کند،
همانجا بنشیند
و برای چند لحظه وانمود کند هیچچیز تغییر نکرده است.
اما چه سود،
وقتی کلید هنوز در دستِ ماست
و در، از آن سویش قفل شده؟
من نرفتهام چون خواستم بروم؛
رفتن، گاهی انتخابِ آدم نیست.
گاهی کسی که تمامِ راه را به سویش دویدهای،
خودش ایستاده و گفته:
«دیگر نیا.»
و چه تلخ است
که آدم هنوز راهِ خانه را بلد باشد،
اما دیگر صاحبِ خانه
چشم به راهش نباشد.
شاید روزی این خاطره
دیگر زخم نباشد؛
شاید روزی بتوانم از کنار نامش بگذرم
بیآنکه دلم بخواهد برگردم.
اما امروز؟
نه.
امروز هنوز دلم برای خانهای تنگ است
که میدانم
درِ آن به روی من باز نخواهد شد.
پس شاید مشق این درس هنوز تمام نشده باشد؛
نه چون نمیدانم پایانش چیست،
بلکه چون هنوز
دلم به خواندنِ آخرین سطرش رضایت نمیدهد
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم.
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم.
علیرغم توصیف قشنگی که از انتظار داشتین انتظار منو پژمرده میکنه، نفسم رو میبره و مضطربم میکنه. انگار همش فکرکنم نکنه برای نامه یا صاحبش اتفاقی افتاده؟. راستش یکمی هم حق دارم توی جغرافیا و اقلیم ما هیچ خیری در انتظار نبوده و نیست ، از وقتی یادم میاد انتظار بوده و هنوزم هست و نتیجه انتظار سوگ های متوالی.
خوشحالم که عباس معروفی رو دوست دارید و اتفاقا من هم تازه میخوام فریدون سه پسر داشت رو بخونم.
حقیقتا هیچ شباهتی تاحالا انقدربرام جالب نبود خیلی عجیب نیست که انقدر شبیهیم اونم از راه دور؟
اگه مایل بودین خوشحال میشم داستان اسمتون رو بشنوم:)
پدرم مرد شجاعیه و مادرم صبور بههرحال حتما هر خانوم دیگهای جای مامان بود هم ناراحت میشد درگوشی بگم بهتون که من وقتی گزینه های روی میز مامان رو میشنوم بیشتر از هرتایم دیگه ای توی زندگی از شجاعت بابا ممنون میشم:)
به نظرم قسمت جالب و متفاوت ما اینجاست عشق برای شما اصل مطلبه و برای من حاشیهی مطلب.
انگار فکرمیکنم خوبه که باشه اما نه به هر قیمتی . البته من هم سختگیرم و هم حسابی خودم رو سفت و سخت نگه داشتم نمیدونم این حرفها وقتی پای یه آدم واقعی وسط باشه چطوری میشه:(
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۸:۳۸ برای: اِبهام ابهام عزیز ایکاش توانایی این رو داشتم که کاری بکنم تا حتی شده کمی از اون امید رو بهت برگردونم ایکاش میتونستم کنارت بشیم و بخشی از اون بار رو به دوش بکشم تا بتونی لحظهای دوباره با امید چشمات رو باز کنی و به…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۰
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنهی عزیزم، مرسی بابت حرفهای قشنگت و دل مهربونت. از خدا میخوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی.
آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمیتونه حل کنه، امتحانش کردم. این درد با ریشههای وجودم عجین شده، رفیق همیشگیمه. نمیدونم چی لازم دارم تا درست بشه، اما میدونم بهوقتِ خودش، آغوشی که باید میبود، نبود؛ شاید روزی پیدا بشه و من آروم بگیرم.
امیدوارم تو و دل مهربونت همیشگی باشید و پایدار، جانِ دلم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۰
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنهی عزیزم، مرسی بابت حرفهای قشنگت و دل مهربونت. از خدا میخوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی.
آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمیتونه حل کنه، امتحانش کردم. این درد با ریشههای وجودم عجین شده، رفیق همیشگیمه. نمیدونم چی لازم دارم تا درست بشه، اما میدونم بهوقتِ خودش، آغوشی که باید میبود، نبود؛ شاید روزی پیدا بشه و من آروم بگیرم.
امیدوارم تو و دل مهربونت همیشگی باشید و پایدار، جانِ دلم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: دل غریبم
راستش نمیدونم چجوری بنویسم که دلم سبک بشه. این سنگینی امشب رو نمیدونم چجوری به صبح برسونم. انگار دلم فهمیده پاییز داره میاد و ترسیده دوباره ولش کنن. نمیدونه همون موقعیه شکوفهی گلا رهاش کردن. دلم تنگه، نمیدونم چرا از رها شدنها، از قضاوتها و طعنهها خسته شدم و شکستم. انگار به هیچ جایی تعلق ندارم، مثل قاصدکی توی باد. گاهی فرود میام میون حیاط خونهای، خاطرهای توی خوشم زمزمه میشه و بعد دوباره به دست باد سپرده میشم. چه کنم که این دل شرحهشرحه شده و از بینش غم میچکه.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: دل غریبم
راستش نمیدونم چجوری بنویسم که دلم سبک بشه. این سنگینی امشب رو نمیدونم چجوری به صبح برسونم. انگار دلم فهمیده پاییز داره میاد و ترسیده دوباره ولش کنن. نمیدونه همون موقعیه شکوفهی گلا رهاش کردن. دلم تنگه، نمیدونم چرا از رها شدنها، از قضاوتها و طعنهها خسته شدم و شکستم. انگار به هیچ جایی تعلق ندارم، مثل قاصدکی توی باد. گاهی فرود میام میون حیاط خونهای، خاطرهای توی خوشم زمزمه میشه و بعد دوباره به دست باد سپرده میشم. چه کنم که این دل شرحهشرحه شده و از بینش غم میچکه.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۹ برای: دل غریبم راستش نمیدونم چجوری بنویسم که دلم سبک بشه. این سنگینی امشب رو نمیدونم چجوری به صبح برسونم. انگار دلم فهمیده پاییز داره میاد و ترسیده دوباره ولش کنن. نمیدونه همون موقعیه شکوفهی گلا رهاش کردن. دلم تنگه، نمیدونم…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۹
برای: اِبهام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(:
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۹
برای: اِبهام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(:
بنام او که هم غم از اوست و هم شادی
انسانی آن سوی نامه، از دردش نِمود یادی
گفت از سنگینی غم بر شانه ها و خزانِ در راه
تا دلشکستگی از رهائی و قضاوتِ گاه و بیگاه
دوست غمگین و خستهجان من، سلام
ای همدرد روز های سنگین خویشتن، سلام
سخنی چند بشنو ز من، ز یک غریبِ آشنا
به یادگار بگیر اینها را، ز یک غمین چشم به راه
گَرَت هنوز اشک به دیده داری و غم به دل
اینان دارند نشان از بودنت بهخوشی بوی هِل
گوش مگیر بدان که غمت ناچیز شمارد
غم تو، غم توست و برایت حرمتها دارد
دلِ غریبت هر دم که میوزد باد
نیک ریشه میدواند، این را مَبَر از یاد
چون قاصدکی، پروازان زین سو بدان سو
رها باش و جهیدن برگزین، به مانند یک آهو
درکت میکنم که هر که از راه رسید
زخمی بر دلت نهاد و به تندی جهید
ارزش تو بیش ز آن است که تسلیم شوی
برخیز و بازگرد به زندگی، مانند شیری قوی
از میان همان شکاف های غم چکهکنان
به بیرون آی و شکوفا شو، ای بار گران
غم تو، ریشه توست، نیک آن را دریاب
باور کن همدرد من، رُشدی در آنست، ناب
پ.ن: همچنان که در هاله ای از ابهام این چند بیت ناچیز را میسرایم، غم و حس سنگینی بر شانه هایت و قلبت را چنان حس میکنم؛ گویی همان شب را برایم زنده میکند که انگار کوهی بر دلم سنگینی میکند؛ همانگاه که آن اتفاق افتاد.
رها باش دوستِ غمین من، نمیدانیم از کجا آمده و به کجا میرویم؛ اما از میان شکاف های درونت که نشان از شکستگی تو میدهد، چنان سبز و خرم به برون خواهی آمد که از آنان معنایی برای خود خواهی یافت و ارزش حقیقی تو را که همیشه با توست را سرانجام نشانت خواهد داد.
امیدوارم این واژگان، مرهمی باشد «هر چند ناچیز و ناقابل» بر دلِ غریبت که بتوانی صبح را هر چه بهتر و قویتر از قبل بهبینی.
آرزوی دلی شاد و رنگارنگ همواره برایت دارم.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۸
برای: پسر کوچولوم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
هنوز فراموشت نکردم.
هنوز گاهی بهت فکر میکنم هنوزم دلم برات تنگ میشه؛
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۸
برای: پسر کوچولوم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
هنوز فراموشت نکردم.
هنوز گاهی بهت فکر میکنم هنوزم دلم برات تنگ میشه؛
گاهی وقتا یاد بعضی از حرفامون میوفتم البته این منو عصبی میکنه، از خودم میپرسم چرا من باید این کارو میکرم چرا باید نادیده میگرفتم رفتار بد و حرفای دردناکش رو، بیشتر از این ناراحت میشم که چرا انقدر سعی کردم تورو تغییر بدم چرا فکر میکردم دوسم داری درحالی که هر روز بهم ثابت میکردی که برات هیچ اهمیتی ندارم، چطوری تونستی؟ وقتی اونقدر خواهش کردی که باهم باشیم.
تو منو وابسته خودت کردی:)
آره، کار راحتی بود برای تو تنها چیزی که خیلی خوب بلدش بودی
من فقط ی تجربه بودم از نظرت ولی من کسی بودم که تو رو دوسِتت داشت بیشتر از مامانت
تو میدونستی چقدر آسیب دیدم، میدونستی چقدر حالم بده ولی تو فقط بدترش میکردی؛ چجوری عذاب وجدان نداری؟ من واسه بدی که در حق خودم بخاطر تو کردم عذاب میکشم
گناهم چی بود؟! اعتماد کردن بهت؟ وابستهات شدن؟ دوستت داشتن؟
تقصیر خودمه خیلی دوستت داشتم؛ من مامانت بودم مگه نه؟ مراقبت بودم حتی ی وقت مریض نشی.
سعی میکردم تو خوب باشی، با اینکه خودم از هم پاشیده بودم.
یادته چقدر بهت دلداری میدادم؟ تو تاریک ترین شبای زندگیات.
تو همیشه کسی بودی که درمورد رابطهمون میترسید و سریع جا میزد و همین باعث شد که هی به جدایی نزدیکتر بشیم.
یادت هست چقدر اشکمو درمیاوردی ولی بازم باهات میموندم؟
تو چی؟
به بدترین شکل ممکن منو کُشتی.
چجوری دلت برا حرفام تنگ نمیشه چجوری دلت برای موهام، لبام تنگ نمیشه؟ یادته میگفتی عاشقشونی؟
میدونم حالت خوب نیست میدونم حالت حتی شاید از من بدتر باشه ولی من از درون ذره ذره سوختم.
چون فقط ازت یچیز خواستم اونم موندنت کنارم ولی تو رفتی.
تمام سعیمو کردم که تو رو تغییر بدم ولی هیچوقت نمیشه ذات آدم رو تغییر داد.
چطوری تونستی بگی از اولش هم حسی بینمون نبوده؟
آره تو هیچ حسی نداشتی، میدونم.
ولی تو از دل من خبر داشتی؟ هه
اما حالا خوشحالم که تموم شد، خوشحالم که دیگه نیستی، خوشحالم که نمیبینمت.
ازت متنفرم به همون اندازهای که دوست داشتم.
دیگه نمیخوام برگردی، هیچوقت برنگرد.
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2💔2❤1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤3
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۲ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم. علیرغم توصیف قشنگی که از انتظار داشتین انتظار منو پژمرده…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۴۱
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
شب به خیر هوریا
امیدوارم خوب باشی
منم خوبم ممنون و همچنین خوشحالم که دوباره نامه ی تو رو میخونم
در مورد انتظار میدونم چی میگی. بیشتر وقتا خوشایند نیست ولی به نظر من اگه خیلی طولانی نباشه و آخرش خوش باشه، لذت اون اتفاق رو بیشتر میکنه و باعث میشه اون واسه مون تجربه ی عمیق تری بشه.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۴۱
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
شب به خیر هوریا
امیدوارم خوب باشی
منم خوبم ممنون و همچنین خوشحالم که دوباره نامه ی تو رو میخونم
در مورد انتظار میدونم چی میگی. بیشتر وقتا خوشایند نیست ولی به نظر من اگه خیلی طولانی نباشه و آخرش خوش باشه، لذت اون اتفاق رو بیشتر میکنه و باعث میشه اون واسه مون تجربه ی عمیق تری بشه.
بنابراین اصلا نیاز به عذرخواهی نبود و از نظر من هیچ اشکالی نداره که نامه ت دیر رسید.
در مورد شباهتمون، آره واسه منم خیلی جالبه. از این نظر خیلی جالبه که بین همه ی اعضای اینجا، تو انگار بیشترین ارتباط رو با نامه های من برقرار کرده بودی و هر بار که اینجا تعطیل و دوباره باز شد، کسی بودی که برای من نامه نوشتی و سراغِ نامه های منو گرفتی و حالا که باهات بیشتر حرف زدم، میبینم این اشتراکات و شباهت بینمون هست. خوشم اومد که میخوای فریدون سه پسر داشت رو بخونی. منم باید شروع کنم بخونمش. مخصوصاً که پاییز نزدیکه و شباش جون میده واسه کتاب خوندن. البته روزاش هم خیلی کیف میده اگه آدم با یه فلاسک چای، بره تو یه پارکِ خلوت بشینه روی یه نیمکت چوبی وسط برگ ریزونا و کتاب بخونه. ولی من تموم روزا سر کارم و نمیرسم این کارو بکنم.
کتابو که خوندیم خوشحال میشم در موردش با هم حرف بزنیم.
داستان اسمم😊
سال قبل از تولد من تو شهرمون یه نفر به نام یحی به جرم قاچاق تریاک اعدام میشه. این یحیی خیلی زرنگ، شجاع و جسور و دلاور بوده. اون موقع واسه جوونا یه قهرمان بوده و پدر من هم خیلی ازش خوشش میومده.
بالای ایوون خونه ی قدیمی ما هم یه تابلوی آهنی کوچیک آبی رنگ بود که از روزی که اون خونه رو ساخته بودن، زده بودنش اونجا. یعنی وقتی که پدرم هم بچه بوده.
هنوزم همون جاست.
روش با خط نستعلیق نوشته شده یا قمر بنی هاشم.
من به دنیا میام. پدرم میره ثبت احوال که اسم منو بذاره یحیی. کارمند ثبت احوال میگه نمیشه یحیی بذارید.
پدرم: چرا؟
کارمند: یه قانون اومده که اسامی یهودی و مسیحی نمیشه بذارید و فقط اسم اسلامی.
پدرم میگه خب بنویس هاشم.
بعدها گفت اون لحظه یاد اون تابلوی ایوون خونه افتادم و یهو فکر کردم هاشم اسم خوبیه.
اینم بگم بخندی
یکی از همشهری های ما خیلی عشق جنگ و رزم بوده، میره ثبت احوال میگه اسم بچه ی منو بذار مغول.(میخواسته پسرش جنگی و زرنگ بشه)
میگن مغول که نمیشه!!!!
میگه چرا نمیشه؟
میگن خب مغول اصلا اسم پسر نیست. اسم یه قوم بوده.
میگه خب بذار چنگیز😅
و در مورد عشق، تا نیست اصل نیست هوریا. یعنی تا وقتی عاشق نشدی ولی وقتی آدم عاشق بشه دیگه عشق میشه اصل زندگیش. خیلی مهم و جدی میشه. تو هم آره شاید وقتی اونی بیاد که دروازه های دلتو بشکنه و وارد بشه، ذهنیتت خیلی تغییر کنه.
البته من نمیدونم چرا از بچگی به عشق فکر میکردم!! اولین بار که عاشق شدم، هفت سالم بود و تا هجده سالگی عاشق اون دختر بودم🙃
شاید زود بوده ولی خب واقعا عشق نه سن و سال میشناسه نه جنسیت.
چند شب پیش یه دختر اینجا از علاقه و عشقش به دوستش که اون هم دختر بود، گفت و شاید خیلیا فکر کنن که اون عشق نیست و درکش سخت باشه ولی نه اونم عشقه و در عین پیچیدگی خیلی ساده ست. انسانی انسان دیگه ای رو دیوونه وار دوست داره. همینقدر ساده.
ولی من باهات موافقم. مراقب قلب خود بودن و در مورد سپردنش به کسی، سخت گیر بودن، یعنی کاری که تو داری میکنی، کار خیلی درستیه.
نامه م خیلی طولانی شد. امیدوارم خسته ت نکرده باشم.
خوب باشی☘
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۰ برای: آنه _ دخترک خیالپرداز آنهی عزیزم، مرسی بابت حرفهای قشنگت و دل مهربونت. از خدا میخوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی. آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمیتونه حل کنه،…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۴۶
برای: اِبهام
ممنونم ازت ❤️
منم امیدوارم خیلی زود این درد د بار سنگین برات تموم بشه و دوباره از ته دلت بخندی
و راستی قلمت هم بینهایت زیبا و با احساس هست ✨
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۴۶
برای: اِبهام
ممنونم ازت ❤️
منم امیدوارم خیلی زود این درد د بار سنگین برات تموم بشه و دوباره از ته دلت بخندی
و راستی قلمت هم بینهایت زیبا و با احساس هست ✨
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۴۲
برای: برای کسی که مانند من غم بزرگی به تازگی بر دلش نشسته
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
.
شاید همین که بدانم جایی هست که بتونم نامه هایم را پست کنم... برایم کافی است..
امضا: نورا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۸:۴۲
برای: برای کسی که مانند من غم بزرگی به تازگی بر دلش نشسته
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
.
شاید همین که بدانم جایی هست که بتونم نامه هایم را پست کنم... برایم کافی است..
نورا
غم بزرگی دارم... هیچ وقت غم را دوست نداشتم نه برای خودم و نه برای دیگران. غم سخت است... به زمان های زیادی احتیاج دارد ... دیگر به انسان قبل برنمیگردی... دیگر آن شادی را که قبلا داشتی نداری... این غم شاید مخصوص کسانی است که مانند من ۴ نفر از عزیز های دلشان را از دست داده اند... شاید برای دیگران شخصیت اصلی غم نباشم...اما برای من هم دردش زیاد است...
خیلی زیاد... اینکه در غم ناشناخته و غریب باشی ولی نتوانی از غمت بگی یا نشان دهی باز هم درد دارد...
حواستون به کسایی که خیلی فرقی با شخصیت های اصلی غم ندارند باشه...
.
اینکه بتوانم ناشناخته نامه بنویسم و مخاطبانی داشته باشم بدون اینکه من را بشناسند نامه مرا بخوانند و با من همدلی کنند کمی مرهم بر زخم هایمه...
کسی قضاوتت نمیکنه... و شاید من حرف هایشان را نمیشنوم..
سکوت بهترین دوستمه از بدو تولدم.
برای همه یک شخص پر انرژی ام.. و سعی میکنم غم هاشون رو از یادشون ببرم. یا باهاشون حرف بزنم تا کمی کمتر غمشان را احساس کنند.. میدانم نمیشود.. اما کار دیگری نمیتوانم بکنم...
.
دلم میخواست حده اقل یکی من را هم شخصیت اصلی آن غم بداند... چون درد است وقتی غم هم مال تو باشد اما کسی تو را دلشکسته آن غم نداند.
.
امضا: نورا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۱:۱۲
برای: هرکسی که میخواند
چرا آن را که میخواهی دلش پیش کسی گیر است؟
چرا هر کس که عاشق بوده از جانِ خودش سیر است؟
تو او را، من تو را ، او دیگری را ، دیگری من را؛
همه سردر گمیم و علتش بازی تقدیر است...
رسیدن جز خیال خام و رویای محالی نیست ،
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است..!
کسی شور جنون و حس دل دادن ندارد ، چون به لطف آدم قبلی ، در بند درد زنجیر است!
شروع یک نفر بودن شده رویای دور از ذهن ؛
همه قبل از تو عاشق بوده اند و قلبشان پیر است.
دلیل با تو بودن ، دیگری را بردن از یاد است!
تنش پیش تو است ، اما دلش جایی زمین گیر است .
پر از زخم جدایی، قلب های نصفه و نیمه ،
به هرکس میرسی احساس او در دست تعمیر است.
در این گونه لجنزاری همان بهتر که تنها ماند؛
خوشا قلبی که با تنهایی اش هر روز درگیر است !
امضا: شب
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۱:۱۲
برای: هرکسی که میخواند
چرا آن را که میخواهی دلش پیش کسی گیر است؟
چرا هر کس که عاشق بوده از جانِ خودش سیر است؟
تو او را، من تو را ، او دیگری را ، دیگری من را؛
همه سردر گمیم و علتش بازی تقدیر است...
رسیدن جز خیال خام و رویای محالی نیست ،
همیشه هر کجای قصه هم باشی کمی دیر است..!
کسی شور جنون و حس دل دادن ندارد ، چون به لطف آدم قبلی ، در بند درد زنجیر است!
شروع یک نفر بودن شده رویای دور از ذهن ؛
همه قبل از تو عاشق بوده اند و قلبشان پیر است.
دلیل با تو بودن ، دیگری را بردن از یاد است!
تنش پیش تو است ، اما دلش جایی زمین گیر است .
پر از زخم جدایی، قلب های نصفه و نیمه ،
به هرکس میرسی احساس او در دست تعمیر است.
در این گونه لجنزاری همان بهتر که تنها ماند؛
خوشا قلبی که با تنهایی اش هر روز درگیر است !
امضا: شب
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: نیکای عزیز
بچهاا نخندیناا:)
سلطان قلبم تو هستی
تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با پیوستی...
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشام از ارزو و تمنا
ای یار زیبا:))
_روحش شاد و یادش گرامی_
امیدوارم بدونید کیو میگم: نیکا شاکرمی✨🙂
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: نیکای عزیز
بچهاا نخندیناا:)
سلطان قلبم تو هستی
تو هستی
دروازه های دلم را شکستی
پیمان یاری به قلبم تو بستی
با پیوستی...
اکنون اگر از تو دورم به هرجا
بر یار دیگر نبندم دلم را
سرشام از ارزو و تمنا
ای یار زیبا:))
_روحش شاد و یادش گرامی_
امیدوارم بدونید کیو میگم: نیکا شاکرمی✨🙂
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔18👍1