تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام با نامه سوم من به تویی که هنوز نمیدونم کی هستی که قراره بخونیش.
داشتم میخوندم نوشته بود :« اولش سخته ، نه بعدش هم احتمالا سخته ، ولی اولش که بخوای بیای به خودت بقبولونی سخت تره . »
چقدر به دلم نشست .
توی نامه دوم بهت گفتم ، برای منم همینطور بود ، الان میخوام از اون شب سخت بگم .
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام با نامه سوم من به تویی که هنوز نمیدونم کی هستی که قراره بخونیش.
داشتم میخوندم نوشته بود :« اولش سخته ، نه بعدش هم احتمالا سخته ، ولی اولش که بخوای بیای به خودت بقبولونی سخت تره . »
چقدر به دلم نشست .
توی نامه دوم بهت گفتم ، برای منم همینطور بود ، الان میخوام از اون شب سخت بگم .
مدام فکر و فکر و فکر .
الان که فکر میکنم میبینم نوشتن دربارش یه مقدار سخته و حالا میفهمم چرا توی کتابی که میخوندم نوشته بود«نمیتونم درمورد اون بنویسم..»
انقدر غمگین بودم که اشک هام بند نمیومد .
اهنگ مدام میخوند : «امشب همه غم های عالم را خبر کن »
و من مریض شدم و من تب کردم ...
تاحالا شده از غم مریض بشی؟ از ناراحتی؟ از فشار قلب؟
این بار دوم من بود ، و من اینبار بیشتر از دست خودم ناراحت بودم ... اینبار انتظاراتم بیشتر از همه از خودم بود و خودم خودمو نا امید کرده بودم .
این همون «سخته» اولش بود ..
از فرداش همچنان هم سخت بود ولی اون اول قبولوندن نشدنش به خودم خیلی بیشتر سخت بود ... الان که دارم فکر میکنم هنوزم سخته ...
وای که چه روزایی گذروندم و الان اینجام ... و چقدر نوشتن این نامه سخت بود و در عین حال خداحافظی کردن باش سخته انگار نمیخوام تموم شه .
دیدی؟ بهت گفته بودم یادش میکنم گاهی ، الان این دو جمله که خوندم منو یادش انداخت دوباره ...
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: همان که مرا نشناخت اما اگر روزی، در سکوتِ شب، از خودت پرسیدی چرا آن آدمی که روزی به تو نزدیک بود، سرانجام اینچنین دور شد، شاید پاسخش را در همان روزهایی بیابی که من هنوز نرفته بودم؛ در تمام آن لحظههایی که کنار تو بودم،…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آیدا
هر کسی لایق این نیست بیاید و بماند
در معرکهی زندگیات نقلی بخواند
هموار شد زندگیام در پیش رفیقان
خندیدم و گفتم:درد داشت نیش عزیزان
حالا که تو از جور وفا غم دار گشتی
ساحل مشو ای دوست به هر کشتی.
امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آیدا
هر کسی لایق این نیست بیاید و بماند
در معرکهی زندگیات نقلی بخواند
هموار شد زندگیام در پیش رفیقان
خندیدم و گفتم:درد داشت نیش عزیزان
حالا که تو از جور وفا غم دار گشتی
ساحل مشو ای دوست به هر کشتی.
امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۵
برای: هر غریبِ دل شکستهای
این نامه برای تویه، برای تویی که شبهات پر از حس تنهایی؛
میخوام بهت بگم:
اندازه همه ی دردات؛
اندازه کابوسات؛
اندازه اشکایی که ریختی و فکر کردی کسی دوست نداره؛
اندازه تموم بغضات که اشک نشدن؛
به اندازه همه تلاشایی که برای خودت کردی؛
به اندازه غمات؛
به اندازه هر چند باری که افتادی و بعدش قوی تر بلند شدی؛
به اندازه تار تار موهای خوشگلت؛
دوست دارم.
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۵
برای: هر غریبِ دل شکستهای
این نامه برای تویه، برای تویی که شبهات پر از حس تنهایی؛
میخوام بهت بگم:
اندازه همه ی دردات؛
اندازه کابوسات؛
اندازه اشکایی که ریختی و فکر کردی کسی دوست نداره؛
اندازه تموم بغضات که اشک نشدن؛
به اندازه همه تلاشایی که برای خودت کردی؛
به اندازه غمات؛
به اندازه هر چند باری که افتادی و بعدش قوی تر بلند شدی؛
به اندازه تار تار موهای خوشگلت؛
دوست دارم.
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊6❤4
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: آرزوی من
درود مهربانم،
امیدوارم اینبار کبوتر عشقم به تو برسد و تو نگاهی گذرا به او داشته باشی.
مدتی است نه من کنارِ تو هستم نه تو هستی پس برایت از نخست میگویم!
میدانم اگر مقدمه ای داشتم همنام با تو میشد اما چه گویم که فلک وملک مرا با تو نخواست،ناگفته نماند تو هم دلت جای دیگری بود.کاش من آن دیگری بودم. آن روز های نخست که نگاهت میکردم و آینده شیرینی با تو میساختم گمان نمیکردم مثل نامت آرزو شوی،گمان نمیکردم تا قیامت تنها خیالت را پیش خودم متصور شوم یا آنکه روی تخت تیمارستان با زنجیر عشقِ تو حبس شوم!
چه گویم؟هر چه گویم گله از روزگار است و نابجاست.چه بگویم که هر که مرا دوست بود برای عشقم چاره نبود و تنها تورا دور میساخت.آری،شاید هم گمان نکنی اما من تورا غریبان دوست داشتم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: آرزوی من
درود مهربانم،
امیدوارم اینبار کبوتر عشقم به تو برسد و تو نگاهی گذرا به او داشته باشی.
مدتی است نه من کنارِ تو هستم نه تو هستی پس برایت از نخست میگویم!
میدانم اگر مقدمه ای داشتم همنام با تو میشد اما چه گویم که فلک وملک مرا با تو نخواست،ناگفته نماند تو هم دلت جای دیگری بود.کاش من آن دیگری بودم. آن روز های نخست که نگاهت میکردم و آینده شیرینی با تو میساختم گمان نمیکردم مثل نامت آرزو شوی،گمان نمیکردم تا قیامت تنها خیالت را پیش خودم متصور شوم یا آنکه روی تخت تیمارستان با زنجیر عشقِ تو حبس شوم!
چه گویم؟هر چه گویم گله از روزگار است و نابجاست.چه بگویم که هر که مرا دوست بود برای عشقم چاره نبود و تنها تورا دور میساخت.آری،شاید هم گمان نکنی اما من تورا غریبان دوست داشتم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: برای صدرا
برای صدرا
صدرا تو واقعا با تموم وجود عشقیو که میتونست ی ادم بده رو داشتی ولی همیشه کم بودی
بیشتر وقتا نبودی
میدونی من مجبورم برای ادامه این زندگی کوفتی بچسپم ب همونی ک خودت میدونی
تو از اوضاع زندگی من خبرداری
میدونی شرایطمو ولی هیچ وقت توام نتونستی بجنگی برای من
دیدی جنگیدن منم فایده نداره
من تموم زندگیمو جنگیدم خودت شاهد بودی با چ چیزایی دست و پنجه نرم کردم خودت میدونی
هیچ وقت توام بهم دلگرمی ندادی اینو یادت نره تو هیچ وقتم کامل برای من نبودی پیشم نبودی
خودم داغونم خودم خسته ولی این ادم بهم دلگرمی میده دوسم داره امید میده بهم وجودش وجود منو معنادار کرده بهم اهمیت میده
و مهم تر از همه تو نبردایی ک دارم باهام میجنگه و تو تیم منه
دقیقا اون شخصیه ک هیچ وقت تو نبودی
همه اینارو گفتم تا هیچ
فک نکنی همه چی تقصیر من بود
اتفاقا من بی تقصیر ترینم
من بی پناه ترین و تنهاترین و خسته ترینم
امضا: ماه ناز
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: برای صدرا
برای صدرا
صدرا تو واقعا با تموم وجود عشقیو که میتونست ی ادم بده رو داشتی ولی همیشه کم بودی
بیشتر وقتا نبودی
میدونی من مجبورم برای ادامه این زندگی کوفتی بچسپم ب همونی ک خودت میدونی
تو از اوضاع زندگی من خبرداری
میدونی شرایطمو ولی هیچ وقت توام نتونستی بجنگی برای من
دیدی جنگیدن منم فایده نداره
من تموم زندگیمو جنگیدم خودت شاهد بودی با چ چیزایی دست و پنجه نرم کردم خودت میدونی
هیچ وقت توام بهم دلگرمی ندادی اینو یادت نره تو هیچ وقتم کامل برای من نبودی پیشم نبودی
خودم داغونم خودم خسته ولی این ادم بهم دلگرمی میده دوسم داره امید میده بهم وجودش وجود منو معنادار کرده بهم اهمیت میده
و مهم تر از همه تو نبردایی ک دارم باهام میجنگه و تو تیم منه
دقیقا اون شخصیه ک هیچ وقت تو نبودی
همه اینارو گفتم تا هیچ
فک نکنی همه چی تقصیر من بود
اتفاقا من بی تقصیر ترینم
من بی پناه ترین و تنهاترین و خسته ترینم
امضا: ماه ناز
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6❤1
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: پادشاه سرزمین قلبم
انگار خدا میخواست منو خوشبختترین آدم دنیا کنه که تو رو آفرید؛
چون من قبل از دیدن تو نمیدونستم که این همه زیبایی و حس خوب توی زندگی وجود داره،
تو همون روشنی صبحی بعد از یه شب تاریک و سخت،
همون جبرانی که خدا قولش رو داده بود،
همون آدمِ امنی که دنبالش میگشتم،
همون تیکه آخر جورچینِ زندگی….
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: پادشاه سرزمین قلبم
انگار خدا میخواست منو خوشبختترین آدم دنیا کنه که تو رو آفرید؛
چون من قبل از دیدن تو نمیدونستم که این همه زیبایی و حس خوب توی زندگی وجود داره،
تو همون روشنی صبحی بعد از یه شب تاریک و سخت،
همون جبرانی که خدا قولش رو داده بود،
همون آدمِ امنی که دنبالش میگشتم،
همون تیکه آخر جورچینِ زندگی….
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۵ برای: هر غریبِ دل شکستهای این نامه برای تویه، برای تویی که شبهات پر از حس تنهایی؛ میخوام بهت بگم: اندازه همه ی دردات؛ اندازه کابوسات؛ اندازه اشکایی که ریختی و فکر کردی کسی دوست نداره؛ اندازه تموم بغضات که اشک نشدن؛ به…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: yomna🌧
چقدر دختر خوبی هستی!!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: yomna🌧
چقدر دختر خوبی هستی!!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۰ برای: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱 این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… (: درود بر تو ای همدردِ اشکبهدیده دردِ دلت را گویی دلم همیشه کشیده هر دم که برآمد ماه، برآمد غم و غصه چرا که در روز، کس نبود به داد دِل رَسِه غمت غمم است ای همغم، تو…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: سِپیم، غریب آشنا
♥
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: سِپیم، غریب آشنا
♥
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊1
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: او
ما خیلی وقته دیگه با هم حرف نمیزنیم چند سالی میشه و تو این مدت خیلی کم پیش میومد دلم برات تنگ شه اما حالا بعد از چند سال دوباره زنده شدی برام دوباره دلم تنگ شد دوباره هوای اغوشت و کردم و این ازارم میده اینکه بعد از مدت ها دوباره خودم و تو ضعیف ترین ورژن خودم پیدا کردم اینکه دوباره دوست دارم تو بغلت خودمو پرت کنم و دیگه هیچی برام مهم نباشه فقط نوشتم که بگم اره من هنوزم بهت فکر میکنم هنوزم دل تنگت میشم و هنوزم دوستت دارم عزیزکم
امضا: Nyx
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: او
ما خیلی وقته دیگه با هم حرف نمیزنیم چند سالی میشه و تو این مدت خیلی کم پیش میومد دلم برات تنگ شه اما حالا بعد از چند سال دوباره زنده شدی برام دوباره دلم تنگ شد دوباره هوای اغوشت و کردم و این ازارم میده اینکه بعد از مدت ها دوباره خودم و تو ضعیف ترین ورژن خودم پیدا کردم اینکه دوباره دوست دارم تو بغلت خودمو پرت کنم و دیگه هیچی برام مهم نباشه فقط نوشتم که بگم اره من هنوزم بهت فکر میکنم هنوزم دل تنگت میشم و هنوزم دوستت دارم عزیزکم
امضا: Nyx
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢3🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۶ برای: او ما خیلی وقته دیگه با هم حرف نمیزنیم چند سالی میشه و تو این مدت خیلی کم پیش میومد دلم برات تنگ شه اما حالا بعد از چند سال دوباره زنده شدی برام دوباره دلم تنگ شد دوباره هوای اغوشت و کردم و این ازارم میده اینکه بعد…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: Nyx
زندگی خیلی کوتاهتر از این حرفاست...
اگه پایان قصهات باهاش همونجا، چند سال پیش تموم شده، خودتو آزار نده. دلتنگی فقط یه مهمونه :)
ولی اگه حس میکنی شاید هنوز فرصتی باشه، اینکه بهش بگی و بذاری بدونه چقدر دلتنگشی، بهتر از حسرتیه که ته دلت میمونه :)
امروز شنیدم یه نفر میگفت ما آدما اگه تا هشتاد سالگی عمر کنیم، کلاً حدود ۴۰۰۰ هفته تا مرگمون فاصله داریم، شاید یکم بیشتر و یکم کمتر.
البته این فقط نظر منه :)
تو باید خودت تصمیم بگیری چی برات درسته.
نمیدونم چی بهت گذشته، فقط دلتنگیهای زیادی رو تجربه کردم و هیچوقت نفهمیدم دوطرفه بودن یا نه... و شاید همین باعث شد به این نامه جواب بدم.
امضا: Cloud
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: Nyx
زندگی خیلی کوتاهتر از این حرفاست...
اگه پایان قصهات باهاش همونجا، چند سال پیش تموم شده، خودتو آزار نده. دلتنگی فقط یه مهمونه :)
ولی اگه حس میکنی شاید هنوز فرصتی باشه، اینکه بهش بگی و بذاری بدونه چقدر دلتنگشی، بهتر از حسرتیه که ته دلت میمونه :)
امروز شنیدم یه نفر میگفت ما آدما اگه تا هشتاد سالگی عمر کنیم، کلاً حدود ۴۰۰۰ هفته تا مرگمون فاصله داریم، شاید یکم بیشتر و یکم کمتر.
البته این فقط نظر منه :)
تو باید خودت تصمیم بگیری چی برات درسته.
نمیدونم چی بهت گذشته، فقط دلتنگیهای زیادی رو تجربه کردم و هیچوقت نفهمیدم دوطرفه بودن یا نه... و شاید همین باعث شد به این نامه جواب بدم.
امضا: Cloud
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
میدانی، چنان بد رفتی که سَر و دلم، هر دو هنوز گیج و منگاند.
گاهگاهی هنوز دلم تو را میخواهد؛ اما سَر دریافته که تو همانی نیستی که روزی آرام جان و دوای درد دلم بود.
دلم هنوز همانی را میخواهد که مرا دوست داشت، برایم تلاش میکرد ( یا حداقل تظاهر میکرد ) و پا به پایم جلو میآمد.
اما سَر، کاملا حواسش هست که تو همان درد شده ای، آفت جان شده ای، مایه رنج و بلا و عذاب من شده ای.
چرا که هر بار دیدنِ اتفاقی ات، بدنم را آزرد؛
قلبم، گوارشم، اعصابم؛ همه و همه آزرده خاطر میگردند آنگه که تو را بهبینند.
سَر و ذهنم در حال جنگ است، که خلأ میان توی گذشته و توی حال را جبران کند؛ با رویا.
سر و ذهنم در حال پیکار است تا طلب صلح با تو را ( که قهر از جانب خودت بود ) که در دنیای حقیقی، رنگ واقعیت به خود نمیگیرد را در رویا بگنجاند.
اما گاهی به رویایم میآیی، که بر آنم که تو را هرگز نبینم؛ دقیقا آنگاه میآیی که از تو دوری میجویم.
چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
چرا مدام چنگ به دلم میزنی و زخم را هر بار تازهتر میکنی ؟
چرا حال که مرا در منجلاب زندگیام رهانیدی و از یاد بردی تمام آن روزها را که من تنها پناه و گوش شنوا و آرام جانت بودم؛ از زندگی ام بیرون نمیروی ؟
کارم شده دلداری به دیگران، حالی که خود در جنگ میان سر و دلم، طاقتم طاق شده است.
نفرین بر عشق
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: yomna🌧 چقدر دختر خوبی هستی!!!! امضا: هاشم وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۵۶
برای: هاشم
فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند.
پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری .
قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری…
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۵۶
برای: هاشم
فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند.
پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری .
قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری…
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۸:۵۶ برای: هاشم فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند. پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری . قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری… امضا: yomna🌧…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: yomna🌧
سلام
امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون
ممنون از تعریفت. لطف داری
آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح میدن. کسی که دلش برای غم های دیگران میتپه و میفهمتشون و براشون دلسوزی میکنه و سعی میکنه مرحمی روی زخم هاشون بذاره، واقعا انسان فوق العاده ایه.
تو دنیای امروز ما خیلی داره تبلیغ میشه که فقط به فکر خودت باش، مواظب خودت باش و این چیزا... و نمیدونیم که این نگاه تهش چقدر همه مون رو تنها و غمگین میکنه!!!
ولی یه آدم هایی هستن که قلبشون بزرگه و مثل یه گل به اطرافشون عطر میدن.
تو یکی از اون آدم های قشنگی.
مراقب زیبایی هات باش و همیشه همینطور خوب بمون 💚😊
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: yomna🌧
سلام
امیدوارم خوب باشی دختر خوش قلب مهربون
ممنون از تعریفت. لطف داری
آدم های مهربون مثل تو، به این دنیا روح میدن. کسی که دلش برای غم های دیگران میتپه و میفهمتشون و براشون دلسوزی میکنه و سعی میکنه مرحمی روی زخم هاشون بذاره، واقعا انسان فوق العاده ایه.
تو دنیای امروز ما خیلی داره تبلیغ میشه که فقط به فکر خودت باش، مواظب خودت باش و این چیزا... و نمیدونیم که این نگاه تهش چقدر همه مون رو تنها و غمگین میکنه!!!
ولی یه آدم هایی هستن که قلبشون بزرگه و مثل یه گل به اطرافشون عطر میدن.
تو یکی از اون آدم های قشنگی.
مراقب زیبایی هات باش و همیشه همینطور خوب بمون 💚😊
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4🕊3
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: مامان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی همترسیدممامان.
امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: مامان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی عصبی شدم مامان انقدر عصبی شده بودم که حس کردم که ازم ترسیدی راستش رو بخوای خودم هم ترسیدم از انعکاس بابا تو خودم ترسیدم خیلی همترسیدممامان.
همه درد و رنج رو همون بعدازظهر وقتی اون هم گندی که از سر جنون و درد و شکستگی به خودم و اتاق وارد کرده بودم رو تمیز کردم کنار گذاشتم مامان واقعا میگماون دل شکستم بخاطرت کنار گذاشتم اون حجم از ناراحتی رو کنار گذاشتم درک نشدنم رو کنار گذاشتم حتی همش تلاش کردمکه نفسام طوری باشن نفهمی که نمیتونم نفس بکش و خفه شده ام حتی اعصبانیت اینکه برات گل نخریدم کنار گذاشتم
میخواستم امشب خوب باشه با همه اون درد تو سینم ولی وقتی عکسی که هنوز گرفته نشده بود تو دوربین گوشی دیدم اونلحظه فهمیدم هر چی تلاش کرده بودم به گند کشیده شده بود تو چشات پر از اشک بود و تلاش بر لبخند زدن داشتی اونم شب تولدت
اونلحظه آتیش گرفتم خیلی زیاد عصبی شدم.
وقتی بهم میگفت که دیگه حق ندارم هیچیرو داشته باشم و نباید درس بخونم چون فقط چهار دقیقه دیر کرده بودم برای کلاس رفتن عصبی بودم
وقتی بخاطر دیر شدن کار خودش گند زد به همه کارای کل روزم و بازممقصرممیدونست عصبی شدم
وقتی بهم گفتم لباسم شبیه خراباست مامان مردم.
وقتی اشکت تو شب تولدت درآورد عصبی شدم نه حتی بدتر
وقتی هممون روانی خطاب میکرد واقعا عصبی شدم نگفتم بهت ولی اونلحظه میخواستم خودمو خودشو باهم بکشم، مامان.
مامان اون عکس گرفته نشده دیوونم میکنه و نمیزاره بخوابم
مامان من فقط وقتی گریه کردم که به این فکر کردم میتونستیم ادمای شادتری باشم
مامان همه وجودمو اعصبانیت گرفته بود
مامان من میخواستم خودمو بکشم چون فکر میکردم چون چهار دقیقه دیر کردم کل تولدت داغون شد
مامان معذرت میخوام خیلی زیاد بجای اون ازت معذرت میخوام مامان
امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔15
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: دختر ایران زمین
نیکای عزیز؛
میخواندی
از دلی که میان رفتن و ماندن سرگردان بود؛
بیخبر از آنکه روزی خودت
در واپسین مرز رفتن، ناتمام خواهی ماند.
و نامت،
مثل نوری بهجامانده از یک ستاره،
که در دورترین تاریکی آسمان هنوز میدرخشد.
و راستی، نیکای عزیز؛
هنوز در این خاک؛
هر دختری که گیسوانش را
به ضیافت باد میسپارد،
گویی پارهای از رویای توست
که از آن سوی خاموشی
به یادمان بازمیگردد؛
و چه تلخ و شگفت است؛
آن ترانه
هنوز از حنجرهی شهر میگذرد،
اما صدایت
جایی میان خاک و سپیده
جا مانده است.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: دختر ایران زمین
نیکای عزیز؛
میخواندی
از دلی که میان رفتن و ماندن سرگردان بود؛
بیخبر از آنکه روزی خودت
در واپسین مرز رفتن، ناتمام خواهی ماند.
و نامت،
مثل نوری بهجامانده از یک ستاره،
که در دورترین تاریکی آسمان هنوز میدرخشد.
و راستی، نیکای عزیز؛
هنوز در این خاک؛
هر دختری که گیسوانش را
به ضیافت باد میسپارد،
گویی پارهای از رویای توست
که از آن سوی خاموشی
به یادمان بازمیگردد؛
و چه تلخ و شگفت است؛
آن ترانه
هنوز از حنجرهی شهر میگذرد،
اما صدایت
جایی میان خاک و سپیده
جا مانده است.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊13
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۲ برای: خواب زده او هم درد است و هم درمان آفت جان است و نیز جان جانان میدانی رفیق، شاید ذهن ما هنوز نفهمیده آن که روزی آرام جان بوده، حال آفت جان شده. تفاوت میان این دو را درک نکرده؛ یا شاید هم دل است و نه ذهن. دل، ساده…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
شاید حق با تو باشد، غریبِ آشنا؛
دل، زبانِ دیگری دارد و عقل، زبانِ خویش را.
عقل میگوید: «این راه به پایان رسیده.»
دل اما هنوز پشت همان در ایستاده،
بیآنکه بداند چرا،
بیآنکه بداند منتظر چیست.
شاید دردِ ما همین باشد؛
نه آنکه نمیدانیم چه بر سرمان آمده،
بلکه آنکه دانستن،
همیشه برای نخواستن کافی نیست.
آدم گاهی حقیقت را میفهمد
و با این حال،
دلش به حقیقت تن نمیدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
که چگونه میشود کسی
همانقدر که روزی پناهِ آدم بوده،
روزی دیگر دلیلِ بیپناهیاش شود؟
اما با تمام اینها،
نمیدانم سوختن را باید پذیرفت
یا از خاکسترش راهی برای برخاستن پیدا کرد.
شاید هنوز زود است برای پاسخ.
فعلاً بگذار بسوزیم؛
اما نه برای آنکه آتش را جاودانه کنیم،
برای آنکه ببینیم
از میان این همه خاکستر،
چه چیزی هنوز برای زنده ماندن باقیست.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
شاید حق با تو باشد، غریبِ آشنا؛
دل، زبانِ دیگری دارد و عقل، زبانِ خویش را.
عقل میگوید: «این راه به پایان رسیده.»
دل اما هنوز پشت همان در ایستاده،
بیآنکه بداند چرا،
بیآنکه بداند منتظر چیست.
شاید دردِ ما همین باشد؛
نه آنکه نمیدانیم چه بر سرمان آمده،
بلکه آنکه دانستن،
همیشه برای نخواستن کافی نیست.
آدم گاهی حقیقت را میفهمد
و با این حال،
دلش به حقیقت تن نمیدهد.
و شاید عجیبترین قسمت ماجرا همین باشد؛
که چگونه میشود کسی
همانقدر که روزی پناهِ آدم بوده،
روزی دیگر دلیلِ بیپناهیاش شود؟
اما با تمام اینها،
نمیدانم سوختن را باید پذیرفت
یا از خاکسترش راهی برای برخاستن پیدا کرد.
شاید هنوز زود است برای پاسخ.
فعلاً بگذار بسوزیم؛
اما نه برای آنکه آتش را جاودانه کنیم،
برای آنکه ببینیم
از میان این همه خاکستر،
چه چیزی هنوز برای زنده ماندن باقیست.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۴۰ برای: خواب زده شاید حق با تو باشد؛ فراموشی همیشه آن ساحلی نیست که آدم گمان میکند باید به آن برسد. گاهی آدم تنها باید یاد بگیرد چگونه کنار دریایی زندگی کند که زمانی تمام جهانش بوده است. آب که میگذرد، سنگ همان سنگ نمیماند؛…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: چوریی🐣
شاید حق با تو باشد، چوریی؛
شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند،
قرار است تنها آنقدر دور شوند
که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم.
اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامدهام.
میدانی،
گاهی آدم نمیخواهد از خانهای که زمانی تمامِ جهانش بوده بیرون بیاید؛
دلش میخواهد برگردد،
همان در را دوباره باز کند،
همانجا بنشیند
و برای چند لحظه وانمود کند هیچچیز تغییر نکرده است.
اما چه سود،
وقتی کلید هنوز در دستِ ماست
و در، از آن سویش قفل شده؟
من نرفتهام چون خواستم بروم؛
رفتن، گاهی انتخابِ آدم نیست.
گاهی کسی که تمامِ راه را به سویش دویدهای،
خودش ایستاده و گفته:
«دیگر نیا.»
و چه تلخ است
که آدم هنوز راهِ خانه را بلد باشد،
اما دیگر صاحبِ خانه
چشم به راهش نباشد.
شاید روزی این خاطره
دیگر زخم نباشد؛
شاید روزی بتوانم از کنار نامش بگذرم
بیآنکه دلم بخواهد برگردم.
اما امروز؟
نه.
امروز هنوز دلم برای خانهای تنگ است
که میدانم
درِ آن به روی من باز نخواهد شد.
پس شاید مشق این درس هنوز تمام نشده باشد؛
نه چون نمیدانم پایانش چیست،
بلکه چون هنوز
دلم به خواندنِ آخرین سطرش رضایت نمیدهد
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: چوریی🐣
شاید حق با تو باشد، چوریی؛
شاید بعضی چیزها قرار نیست فراموش شوند،
قرار است تنها آنقدر دور شوند
که بتوانیم با یادشان زندگی کنیم.
اما من هنوز با این قسمتِ قصه کنار نیامدهام.
میدانی،
گاهی آدم نمیخواهد از خانهای که زمانی تمامِ جهانش بوده بیرون بیاید؛
دلش میخواهد برگردد،
همان در را دوباره باز کند،
همانجا بنشیند
و برای چند لحظه وانمود کند هیچچیز تغییر نکرده است.
اما چه سود،
وقتی کلید هنوز در دستِ ماست
و در، از آن سویش قفل شده؟
من نرفتهام چون خواستم بروم؛
رفتن، گاهی انتخابِ آدم نیست.
گاهی کسی که تمامِ راه را به سویش دویدهای،
خودش ایستاده و گفته:
«دیگر نیا.»
و چه تلخ است
که آدم هنوز راهِ خانه را بلد باشد،
اما دیگر صاحبِ خانه
چشم به راهش نباشد.
شاید روزی این خاطره
دیگر زخم نباشد؛
شاید روزی بتوانم از کنار نامش بگذرم
بیآنکه دلم بخواهد برگردم.
اما امروز؟
نه.
امروز هنوز دلم برای خانهای تنگ است
که میدانم
درِ آن به روی من باز نخواهد شد.
پس شاید مشق این درس هنوز تمام نشده باشد؛
نه چون نمیدانم پایانش چیست،
بلکه چون هنوز
دلم به خواندنِ آخرین سطرش رضایت نمیدهد
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم.
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۲
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه و خوشحالم که ازتون دوباره یه نامه دارم. ببخشید که مجبور شدین منتظر بمونین :( واقعا متاسفم.
علیرغم توصیف قشنگی که از انتظار داشتین انتظار منو پژمرده میکنه، نفسم رو میبره و مضطربم میکنه. انگار همش فکرکنم نکنه برای نامه یا صاحبش اتفاقی افتاده؟. راستش یکمی هم حق دارم توی جغرافیا و اقلیم ما هیچ خیری در انتظار نبوده و نیست ، از وقتی یادم میاد انتظار بوده و هنوزم هست و نتیجه انتظار سوگ های متوالی.
خوشحالم که عباس معروفی رو دوست دارید و اتفاقا من هم تازه میخوام فریدون سه پسر داشت رو بخونم.
حقیقتا هیچ شباهتی تاحالا انقدربرام جالب نبود خیلی عجیب نیست که انقدر شبیهیم اونم از راه دور؟
اگه مایل بودین خوشحال میشم داستان اسمتون رو بشنوم:)
پدرم مرد شجاعیه و مادرم صبور بههرحال حتما هر خانوم دیگهای جای مامان بود هم ناراحت میشد درگوشی بگم بهتون که من وقتی گزینه های روی میز مامان رو میشنوم بیشتر از هرتایم دیگه ای توی زندگی از شجاعت بابا ممنون میشم:)
به نظرم قسمت جالب و متفاوت ما اینجاست عشق برای شما اصل مطلبه و برای من حاشیهی مطلب.
انگار فکرمیکنم خوبه که باشه اما نه به هر قیمتی . البته من هم سختگیرم و هم حسابی خودم رو سفت و سخت نگه داشتم نمیدونم این حرفها وقتی پای یه آدم واقعی وسط باشه چطوری میشه:(
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۸:۳۸ برای: اِبهام ابهام عزیز ایکاش توانایی این رو داشتم که کاری بکنم تا حتی شده کمی از اون امید رو بهت برگردونم ایکاش میتونستم کنارت بشیم و بخشی از اون بار رو به دوش بکشم تا بتونی لحظهای دوباره با امید چشمات رو باز کنی و به…
تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۰
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنهی عزیزم، مرسی بابت حرفهای قشنگت و دل مهربونت. از خدا میخوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی.
آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمیتونه حل کنه، امتحانش کردم. این درد با ریشههای وجودم عجین شده، رفیق همیشگیمه. نمیدونم چی لازم دارم تا درست بشه، اما میدونم بهوقتِ خودش، آغوشی که باید میبود، نبود؛ شاید روزی پیدا بشه و من آروم بگیرم.
امیدوارم تو و دل مهربونت همیشگی باشید و پایدار، جانِ دلم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۰
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنهی عزیزم، مرسی بابت حرفهای قشنگت و دل مهربونت. از خدا میخوام همیشه به قلب مهربونت نور بتابه و همیشه شاد باشی.
آنه قشنگم، شاید روزی خدا برای منم ساخت، زندگی من رو تراپیست هم نمیتونه حل کنه، امتحانش کردم. این درد با ریشههای وجودم عجین شده، رفیق همیشگیمه. نمیدونم چی لازم دارم تا درست بشه، اما میدونم بهوقتِ خودش، آغوشی که باید میبود، نبود؛ شاید روزی پیدا بشه و من آروم بگیرم.
امیدوارم تو و دل مهربونت همیشگی باشید و پایدار، جانِ دلم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1