تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۲۷
برای: ماه
داخل جادهام.
شهری که در اون بودم رو دارم رها میکنم و میرم به سمت خانه. خانه، محل توقف موقت، چهاردیواری که من رو شنیده یا هر اسم دیگه ای که میخوای بزار.
میدونی...من همیشه رها کردم
همه چیز و همه کس رو.
میدونی،خوب هم میدونی.
میدونی که چه استعدادی در این موضوع دارم و چقدر میتونم بی رحم باشم و پا رو دل بقیه بزارم.
و من هم میدونم که تو، کارمای منی.
به هرحال جواب اون همه بدی رو گاهی باید بدم،نه؟
نه که بگم از بدی هایی که کردم پشیمونم، نه.
ولی خب، حالا اینجاییم.
منی که همچنان به رها کردن ادامه میدم
و تویی که همچنان به لمس قلبم و خونی کردنش ادامه میدی..
به نظر منصفانه میاد، نه؟
هر اتفاقی که سرم میاد،
هر اتفاقی که سر بقیه میارم،
همش منصفانه به نظر میاد و هست.
خیلی پراکنده و بهم ریخته جمله ها رو میزارم کنار هم ...ولی خب همینکه هست! تو، متاسفانه من رو همینجوری قبول کردی و 'میفهمی' .
دردناک ماجرا همینجاست که تو من رو میفهمی وقتی هیچکس و تکرار میکنم، هیچکس نمیفهمه.
و دقیقا کاری رو انجام میدی که نباید؛
قلبم رو لمس میکنی.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۲۷
برای: ماه
داخل جادهام.
شهری که در اون بودم رو دارم رها میکنم و میرم به سمت خانه. خانه، محل توقف موقت، چهاردیواری که من رو شنیده یا هر اسم دیگه ای که میخوای بزار.
میدونی...من همیشه رها کردم
همه چیز و همه کس رو.
میدونی،خوب هم میدونی.
میدونی که چه استعدادی در این موضوع دارم و چقدر میتونم بی رحم باشم و پا رو دل بقیه بزارم.
و من هم میدونم که تو، کارمای منی.
به هرحال جواب اون همه بدی رو گاهی باید بدم،نه؟
نه که بگم از بدی هایی که کردم پشیمونم، نه.
ولی خب، حالا اینجاییم.
منی که همچنان به رها کردن ادامه میدم
و تویی که همچنان به لمس قلبم و خونی کردنش ادامه میدی..
به نظر منصفانه میاد، نه؟
هر اتفاقی که سرم میاد،
هر اتفاقی که سر بقیه میارم،
همش منصفانه به نظر میاد و هست.
خیلی پراکنده و بهم ریخته جمله ها رو میزارم کنار هم ...ولی خب همینکه هست! تو، متاسفانه من رو همینجوری قبول کردی و 'میفهمی' .
دردناک ماجرا همینجاست که تو من رو میفهمی وقتی هیچکس و تکرار میکنم، هیچکس نمیفهمه.
و دقیقا کاری رو انجام میدی که نباید؛
قلبم رو لمس میکنی.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۴ برای: لیان گاهی دلم میخواد مثل اون ها ظالم باشم ولی جدی صدای توی ذهنم نمیزاره امضا: بی صدا وضعیت نامه: مچاله تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۵
برای: بی صدا
شاید چون دکمه وجدان و دل رحم بودنت رو خاموش نکردی و یا به قول بوشهریا دلت سفیده هنوز...
ولی گاهی اوقات باید به این که مثل بعضی آدما بیذات و بیرحم نشدیم هم افتخار کنیم...
امضا: لیان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۵
برای: بی صدا
شاید چون دکمه وجدان و دل رحم بودنت رو خاموش نکردی و یا به قول بوشهریا دلت سفیده هنوز...
ولی گاهی اوقات باید به این که مثل بعضی آدما بیذات و بیرحم نشدیم هم افتخار کنیم...
امضا: لیان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: خالق آرامشم"🤍"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اینجا هوا هنوز گرمه، اما تن من یخ زده.
دقیقاً نمیدونم چی میخوام بنویسم. ممکنه جملههام پراکنده باشن، چون صرفاً دارم چیزی رو که توی ذهنمه بیان میکنم.
بقیه تصور میکنن من آدم فوقالعادهای هستم، اما این چیزی نیست که خودم فکر میکنم. برعکس، فکر میکنم پر از نقصم.
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: خالق آرامشم"🤍"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اینجا هوا هنوز گرمه، اما تن من یخ زده.
دقیقاً نمیدونم چی میخوام بنویسم. ممکنه جملههام پراکنده باشن، چون صرفاً دارم چیزی رو که توی ذهنمه بیان میکنم.
بقیه تصور میکنن من آدم فوقالعادهای هستم، اما این چیزی نیست که خودم فکر میکنم. برعکس، فکر میکنم پر از نقصم.
این به این معنی نیست که آدم بیاعتمادبهنفسی هستم. این پذیرفتن حقیقت درونمه. اگه با اسم عزتنفس، کاستیهام رو نپذیرم، چطور میتونم درستشون کنم؟ اگه نپذیرمشون، مغرور میشم؛ و آدمهای مغرور، آدمهای جالبی نیستن.
میدونم نقصهای زیادی دارم. پذیرفتمشون، اما برای درست کردنشون تلاشی نمیکنم و این آزاردهندهست.
خیلی وقته که ارادهای برای تلاش ندارم. میدونم از تنبلی نیست؛ انگار یه جایی لابهلای زخمهام عفونت کرده و کل زندگیمو داره میکشه.
قبلاً تمرکزم روی حفظ بقا بود، اما حالا دلم میخواد زندگیمو نجات بدم، نه فقط خودمو.
شاید چون میدونم تا وقتی زندگیم همینطوری باشه، مجبورم همیشه برای بقای خودم با آدمها و محرکهای مختلف بجنگم.
من دلم میخواست آدم بهتری باشم؛ فرزند بهتری باشم و بندهی بهتری باشم. همونی که وقتی نگاش کردی، با ذوق بگی: «هی، اونو میبینید؟ اون بندهی منه.»
اما الان به اندازهی کافی خوب نیستم. حداقل برای خودم راضیکننده نیستم؛ چه بسا برای تو.
دنبال راضی کردن دیگران نیستم، چون راضی کردنشون خیلی سخته؛ خودت که بهتر میدونی.
اونا همیشه بیشتر میخوان. هیچوقت قانع نمیشن. ازت توقع و انتظاراتی دارن که اگه تو از اونا داشته باشی، دورت میندازنت؛ تو که بهتر میدونی.
فقط میبینم شاید آدمهای کمی توی دنیا هنوز دوستت داشته باشن. میبینم دیگه کسی تو رو نمیخواد. میبینم ازت ناامید شدن.
فقط میخوام بدونی، اگه حتی دیگه هیچکس تو رو نخواد، من میخوامت.
من هستم. من میمونم.
حتی اگه بندهی خوبی نباشم، تا تهش بهت باور دارم و به دوست داشتنت ادامه میدم.
فقط نمیدونم چطور دوباره شروع کنم....
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۰ برای: برای تو که حرفهایی از من را میخوانی که هیچ انسانی دیگری از آن خبر ندارد. این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… غریبه سلام. غریبه؟؟ شاید تو آشناترینِ من هستی. وگرنه چطور است که حرفهایی را به تو میزنم که به هیچکس دیگر…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۳
برای: پی جِی
سلام پی جِی
نامه ات در میان غریبه ها به دست دایی رسید ....
و میخواهم بگویم
من
من آدم بدها را دوست دارم
آدم بد ها سر ریشه اند پی جِی عزیز
سر ریشه از آینه تک تک رفتار های بد انسان های دیگر با آنها ....
عزیز جانم .... چند نفر با تو ظالمانه رفتار کردهاند که تو خود را بد میخوانی ؟؟؟
تو بد نیستی
تو آینهی رفتار آنها هستی
به خودت ببال
اینکه رفتار آنها را که متقابلا رفتار کردی و دیدی ؟؟؟ حتی تحمل آیینهی از رفتار خودشان را هم ندارند .... هع ! مضحک است ، نه ؟
و به خودت ببال که تو تحمل میکنی
تحمل میکنی که روزی پروانه شوی و آداب پروانه صفتی یاد دهی ......
پیله کن .... پیله کن که سرانجامت پروانه شدن است :)
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۳
برای: پی جِی
سلام پی جِی
نامه ات در میان غریبه ها به دست دایی رسید ....
و میخواهم بگویم
من
من آدم بدها را دوست دارم
آدم بد ها سر ریشه اند پی جِی عزیز
سر ریشه از آینه تک تک رفتار های بد انسان های دیگر با آنها ....
عزیز جانم .... چند نفر با تو ظالمانه رفتار کردهاند که تو خود را بد میخوانی ؟؟؟
تو بد نیستی
تو آینهی رفتار آنها هستی
به خودت ببال
اینکه رفتار آنها را که متقابلا رفتار کردی و دیدی ؟؟؟ حتی تحمل آیینهی از رفتار خودشان را هم ندارند .... هع ! مضحک است ، نه ؟
و به خودت ببال که تو تحمل میکنی
تحمل میکنی که روزی پروانه شوی و آداب پروانه صفتی یاد دهی ......
پیله کن .... پیله کن که سرانجامت پروانه شدن است :)
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۰ برای: برای تو که حرفهایی از من را میخوانی که هیچ انسانی دیگری از آن خبر ندارد. این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… غریبه سلام. غریبه؟؟ شاید تو آشناترینِ من هستی. وگرنه چطور است که حرفهایی را به تو میزنم که به هیچکس دیگر…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۴
برای: پی جِی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
عزیزم
من نامه ت رو که داشتم میخوندم انگار یچیزی بهم میگفت برات بنویسم
از اینکه منم همینطور..
امضا: ندام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۴
برای: پی جِی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
عزیزم
من نامه ت رو که داشتم میخوندم انگار یچیزی بهم میگفت برات بنویسم
از اینکه منم همینطور..
خیلی وقتا بهم میگن لجبازم ولی این خود اونها هستن که لجبازن و نمیخوان قبول کنن حرف دیگه ای که رو حرفشون میاد رو
فکر نمیکنن کدوم درسته کدوم اشتباه فقط میگن چون من میگم درسته چون تو میگی اشتبا تا میام بگم ببین این با این دلیلا درست تره میشم لجباز
یا ی ادم اشتباه با حرفای چرت و پرتش عصبیم میکنه ولی من نمیخام رو سرش خالی کنم پس میرم تو اتاقم یا خودمو سرگرم ی کاری میکنم. تو اون شرایط که کل بدنمو عصبانیت گرفته از دستش(چون اون نمیتونه خودشو کنترل کنه و حتی ذره ای ذهنش بهم بریزه رو سر من خالی میکنه) کارامو خیلی عادیه که با عصبانیت انجام بدم...
ولی بعد همون بهم میگه تو بدرد نخوری
تو اصن میخواستی چی بشی معلوم نیس که یهو ادم شدی
وقتی کاری رو هم انجام میدی با عصبانیت انجام میدی...
اما من از اینکه آدم اشتباهی نیستم مطمئنم
اما من که میدونم تو دلم چی میگذره
عزیزم هیچوقت نزار بقیه بهت بگن تو کی هستی و چجوری هستی
خودت باش
رابطه ی من و این ادم اشتباه رو هر کسی از دور ببینه میفهمه حق با منه
میفهمه اون چجور آدمیه و من چجور آدمی هستم.
تو آدم اشتباهی نیستی پی جِی
تو فقط آدمای اشتباه رو جدی گرفتی
ولشون کن و مطمئن باش از خودت
با همه مهربون باش و شجاع
نزار راجبت هر چی میگن رو ذهنت باور کنه
حرف اونا چیزی جز بادی که از حجره میاد بیرون و ۲ صدم ثانیه بیشتر دووم نمیاره؛ نیست.
اینکه از بچگی بهت این اعتماد بنفس یا بهتره بگم عزت نفس رو ندادن مقصرش تو نیستی و همون ادمایی هستن که به خودشون جرات میدن راجب تو نظر بدن بدون اینکه قبلش ایرادا و عیبای خودشونو ببینن
همه عیب دارن تو هم میتونی داشته باشی
و با وجود اون بقیه باهات مهربون باشن
دوستت داشته باشن و تو هم باهاشون مهربون باشی و دوسشون داشته باشی
شاید عیب وی اینه که موقع عصبانیت نمیفهمه داره چی میگه و بعد پشیمون میشه
خدا میدونه
ولی به نظرم کنار هم با کم و کاستی هایی که داریم باید زندگی کنیم
با محبت
و کنار بیایم چون هیچکس بی عیب نیس و همه حقشونه یجاهایی اشتباه کنن
بیا بپذیریم چیزایی که هست رو و قبول نکنیم چیزایی که نیست رو.
امضا: ندام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: مریم. ی
انگار هرچی بیشتر دلم تنگ میشه ت دور تر میشی صدها ادمم بیان برن ت نمیشن
خسته شدم میدونی
داره میشه23سالم
چن سال گذشت و ت یبارم تبریک نگفتی
جای بدش اینه ت بعد کاتمون سریع وابطه رابطه شدی و من بعد ۳ سال تونستم دیگ داره حالم از خودم و احساسم بهم میخوره
در ته اعماق ذهن و قلبتم نیستم این خیلی درد داره خیانتت درد داش ولی نبودنت بدتره کاش یروز بیای قبل از اینک تموم شده باشم
هم ازت متنفرم هم هنوز عاشقتم
کاش بیای یروزی
حسرت نشه رو قلبم ک هیچ وقت نیومدی
میگفتی بی معرفت نیستی
ولی بی معرفت ترین بودی
دوست دارم حتی اگ اشتباه
حتی اگ نباید چیکار کنم
عاشقم
خیلی دوست دارم مریم خیلی هنوز ک هنوزه
هنوز جونم برات میره
بعد اون اتفاق وو حرفا بارونای زیادی اومد ولی ت نبودی؛)
نیومدی
امضا: d. dryani
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: مریم. ی
انگار هرچی بیشتر دلم تنگ میشه ت دور تر میشی صدها ادمم بیان برن ت نمیشن
خسته شدم میدونی
داره میشه23سالم
چن سال گذشت و ت یبارم تبریک نگفتی
جای بدش اینه ت بعد کاتمون سریع وابطه رابطه شدی و من بعد ۳ سال تونستم دیگ داره حالم از خودم و احساسم بهم میخوره
در ته اعماق ذهن و قلبتم نیستم این خیلی درد داره خیانتت درد داش ولی نبودنت بدتره کاش یروز بیای قبل از اینک تموم شده باشم
هم ازت متنفرم هم هنوز عاشقتم
کاش بیای یروزی
حسرت نشه رو قلبم ک هیچ وقت نیومدی
میگفتی بی معرفت نیستی
ولی بی معرفت ترین بودی
دوست دارم حتی اگ اشتباه
حتی اگ نباید چیکار کنم
عاشقم
خیلی دوست دارم مریم خیلی هنوز ک هنوزه
هنوز جونم برات میره
بعد اون اتفاق وو حرفا بارونای زیادی اومد ولی ت نبودی؛)
نیومدی
امضا: d. dryani
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۳:۴۹ برای: من امشب که اینو مینویسم اشک هام از روی گونه هام سُر میخورن قلبم درد میکنه از غم و غصه ای که توش جمع شده امشب بین همه کسایی که توی این خونه هستن من تنهام با قلبی خون و پر از درد قلبم تیکه تیکه شده، جسمی برام نمونده؛…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(:
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(:
درود بر تو ای همدردِ اشکبهدیده
دردِ دلت را گویی دلم همیشه کشیده
هر دم که برآمد ماه، برآمد غم و غصه
چرا که در روز، کس نبود به داد دِل رَسِه
غمت غمم است ای همغم، تو هم بیپناهی
در این دارِ بیوفایان، تو هم چشم به راهی
چنگ زنند همگانِ ستمگر به دل و جانت
گیرند از تو یک آن، هر چه داری در توانت
اما دوست خوب من، همدرد خویشتن
کلامی چند به یادگار بگیر از من
گر یکی درس آموخته باشم زین دنیا
اینست که آباد بمانی در این ویرانیها
ویرانگری در سرشت این جهان است
ناامید کردنت، کار این مردمان است
گر همه غم به جان و دلت نهادند
آباد بمان به خواری همانان که همانند
شوق و ذوقات را نگهدار برای خویش
بیخیال، خود را آزرده مکن زین بیش
آنقدر ناامیدت خواهند کرد این مردمان
که تکیه بر خود کنی و روی بگردانی ز آنان
آباد و نیک بمان، دوست گریان من
نه برای دیگران، تنها برای خویشتن
در آخر، رشد و بزرگی از آن توست
ز غمها، هر چه بدست آوردی از آن توست
پ.ن: دوست خوب من، اشک از دیده بزدای و برخیز؛ دنیا کارش ویرانی روح و روان توست.
سالم بمان، پاک بمان و پشتدست بر دهان دنیای ویرانگر بزن، سینه سپر کن و بگو:
دَندَت نرم! ناچیز تر از آنی ای غم و ای جهان،
که ویران کنی مرا که سرشت دارم از رستم دستان.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام با نامه سوم من به تویی که هنوز نمیدونم کی هستی که قراره بخونیش.
داشتم میخوندم نوشته بود :« اولش سخته ، نه بعدش هم احتمالا سخته ، ولی اولش که بخوای بیای به خودت بقبولونی سخت تره . »
چقدر به دلم نشست .
توی نامه دوم بهت گفتم ، برای منم همینطور بود ، الان میخوام از اون شب سخت بگم .
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام با نامه سوم من به تویی که هنوز نمیدونم کی هستی که قراره بخونیش.
داشتم میخوندم نوشته بود :« اولش سخته ، نه بعدش هم احتمالا سخته ، ولی اولش که بخوای بیای به خودت بقبولونی سخت تره . »
چقدر به دلم نشست .
توی نامه دوم بهت گفتم ، برای منم همینطور بود ، الان میخوام از اون شب سخت بگم .
مدام فکر و فکر و فکر .
الان که فکر میکنم میبینم نوشتن دربارش یه مقدار سخته و حالا میفهمم چرا توی کتابی که میخوندم نوشته بود«نمیتونم درمورد اون بنویسم..»
انقدر غمگین بودم که اشک هام بند نمیومد .
اهنگ مدام میخوند : «امشب همه غم های عالم را خبر کن »
و من مریض شدم و من تب کردم ...
تاحالا شده از غم مریض بشی؟ از ناراحتی؟ از فشار قلب؟
این بار دوم من بود ، و من اینبار بیشتر از دست خودم ناراحت بودم ... اینبار انتظاراتم بیشتر از همه از خودم بود و خودم خودمو نا امید کرده بودم .
این همون «سخته» اولش بود ..
از فرداش همچنان هم سخت بود ولی اون اول قبولوندن نشدنش به خودم خیلی بیشتر سخت بود ... الان که دارم فکر میکنم هنوزم سخته ...
وای که چه روزایی گذروندم و الان اینجام ... و چقدر نوشتن این نامه سخت بود و در عین حال خداحافظی کردن باش سخته انگار نمیخوام تموم شه .
دیدی؟ بهت گفته بودم یادش میکنم گاهی ، الان این دو جمله که خوندم منو یادش انداخت دوباره ...
امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: همان که مرا نشناخت اما اگر روزی، در سکوتِ شب، از خودت پرسیدی چرا آن آدمی که روزی به تو نزدیک بود، سرانجام اینچنین دور شد، شاید پاسخش را در همان روزهایی بیابی که من هنوز نرفته بودم؛ در تمام آن لحظههایی که کنار تو بودم،…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آیدا
هر کسی لایق این نیست بیاید و بماند
در معرکهی زندگیات نقلی بخواند
هموار شد زندگیام در پیش رفیقان
خندیدم و گفتم:درد داشت نیش عزیزان
حالا که تو از جور وفا غم دار گشتی
ساحل مشو ای دوست به هر کشتی.
امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آیدا
هر کسی لایق این نیست بیاید و بماند
در معرکهی زندگیات نقلی بخواند
هموار شد زندگیام در پیش رفیقان
خندیدم و گفتم:درد داشت نیش عزیزان
حالا که تو از جور وفا غم دار گشتی
ساحل مشو ای دوست به هر کشتی.
امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۵
برای: هر غریبِ دل شکستهای
این نامه برای تویه، برای تویی که شبهات پر از حس تنهایی؛
میخوام بهت بگم:
اندازه همه ی دردات؛
اندازه کابوسات؛
اندازه اشکایی که ریختی و فکر کردی کسی دوست نداره؛
اندازه تموم بغضات که اشک نشدن؛
به اندازه همه تلاشایی که برای خودت کردی؛
به اندازه غمات؛
به اندازه هر چند باری که افتادی و بعدش قوی تر بلند شدی؛
به اندازه تار تار موهای خوشگلت؛
دوست دارم.
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۵
برای: هر غریبِ دل شکستهای
این نامه برای تویه، برای تویی که شبهات پر از حس تنهایی؛
میخوام بهت بگم:
اندازه همه ی دردات؛
اندازه کابوسات؛
اندازه اشکایی که ریختی و فکر کردی کسی دوست نداره؛
اندازه تموم بغضات که اشک نشدن؛
به اندازه همه تلاشایی که برای خودت کردی؛
به اندازه غمات؛
به اندازه هر چند باری که افتادی و بعدش قوی تر بلند شدی؛
به اندازه تار تار موهای خوشگلت؛
دوست دارم.
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊6❤4
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: آرزوی من
درود مهربانم،
امیدوارم اینبار کبوتر عشقم به تو برسد و تو نگاهی گذرا به او داشته باشی.
مدتی است نه من کنارِ تو هستم نه تو هستی پس برایت از نخست میگویم!
میدانم اگر مقدمه ای داشتم همنام با تو میشد اما چه گویم که فلک وملک مرا با تو نخواست،ناگفته نماند تو هم دلت جای دیگری بود.کاش من آن دیگری بودم. آن روز های نخست که نگاهت میکردم و آینده شیرینی با تو میساختم گمان نمیکردم مثل نامت آرزو شوی،گمان نمیکردم تا قیامت تنها خیالت را پیش خودم متصور شوم یا آنکه روی تخت تیمارستان با زنجیر عشقِ تو حبس شوم!
چه گویم؟هر چه گویم گله از روزگار است و نابجاست.چه بگویم که هر که مرا دوست بود برای عشقم چاره نبود و تنها تورا دور میساخت.آری،شاید هم گمان نکنی اما من تورا غریبان دوست داشتم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: آرزوی من
درود مهربانم،
امیدوارم اینبار کبوتر عشقم به تو برسد و تو نگاهی گذرا به او داشته باشی.
مدتی است نه من کنارِ تو هستم نه تو هستی پس برایت از نخست میگویم!
میدانم اگر مقدمه ای داشتم همنام با تو میشد اما چه گویم که فلک وملک مرا با تو نخواست،ناگفته نماند تو هم دلت جای دیگری بود.کاش من آن دیگری بودم. آن روز های نخست که نگاهت میکردم و آینده شیرینی با تو میساختم گمان نمیکردم مثل نامت آرزو شوی،گمان نمیکردم تا قیامت تنها خیالت را پیش خودم متصور شوم یا آنکه روی تخت تیمارستان با زنجیر عشقِ تو حبس شوم!
چه گویم؟هر چه گویم گله از روزگار است و نابجاست.چه بگویم که هر که مرا دوست بود برای عشقم چاره نبود و تنها تورا دور میساخت.آری،شاید هم گمان نکنی اما من تورا غریبان دوست داشتم.
امضا: پریشانه نوری
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: برای صدرا
برای صدرا
صدرا تو واقعا با تموم وجود عشقیو که میتونست ی ادم بده رو داشتی ولی همیشه کم بودی
بیشتر وقتا نبودی
میدونی من مجبورم برای ادامه این زندگی کوفتی بچسپم ب همونی ک خودت میدونی
تو از اوضاع زندگی من خبرداری
میدونی شرایطمو ولی هیچ وقت توام نتونستی بجنگی برای من
دیدی جنگیدن منم فایده نداره
من تموم زندگیمو جنگیدم خودت شاهد بودی با چ چیزایی دست و پنجه نرم کردم خودت میدونی
هیچ وقت توام بهم دلگرمی ندادی اینو یادت نره تو هیچ وقتم کامل برای من نبودی پیشم نبودی
خودم داغونم خودم خسته ولی این ادم بهم دلگرمی میده دوسم داره امید میده بهم وجودش وجود منو معنادار کرده بهم اهمیت میده
و مهم تر از همه تو نبردایی ک دارم باهام میجنگه و تو تیم منه
دقیقا اون شخصیه ک هیچ وقت تو نبودی
همه اینارو گفتم تا هیچ
فک نکنی همه چی تقصیر من بود
اتفاقا من بی تقصیر ترینم
من بی پناه ترین و تنهاترین و خسته ترینم
امضا: ماه ناز
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: برای صدرا
برای صدرا
صدرا تو واقعا با تموم وجود عشقیو که میتونست ی ادم بده رو داشتی ولی همیشه کم بودی
بیشتر وقتا نبودی
میدونی من مجبورم برای ادامه این زندگی کوفتی بچسپم ب همونی ک خودت میدونی
تو از اوضاع زندگی من خبرداری
میدونی شرایطمو ولی هیچ وقت توام نتونستی بجنگی برای من
دیدی جنگیدن منم فایده نداره
من تموم زندگیمو جنگیدم خودت شاهد بودی با چ چیزایی دست و پنجه نرم کردم خودت میدونی
هیچ وقت توام بهم دلگرمی ندادی اینو یادت نره تو هیچ وقتم کامل برای من نبودی پیشم نبودی
خودم داغونم خودم خسته ولی این ادم بهم دلگرمی میده دوسم داره امید میده بهم وجودش وجود منو معنادار کرده بهم اهمیت میده
و مهم تر از همه تو نبردایی ک دارم باهام میجنگه و تو تیم منه
دقیقا اون شخصیه ک هیچ وقت تو نبودی
همه اینارو گفتم تا هیچ
فک نکنی همه چی تقصیر من بود
اتفاقا من بی تقصیر ترینم
من بی پناه ترین و تنهاترین و خسته ترینم
امضا: ماه ناز
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6❤1
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: پادشاه سرزمین قلبم
انگار خدا میخواست منو خوشبختترین آدم دنیا کنه که تو رو آفرید؛
چون من قبل از دیدن تو نمیدونستم که این همه زیبایی و حس خوب توی زندگی وجود داره،
تو همون روشنی صبحی بعد از یه شب تاریک و سخت،
همون جبرانی که خدا قولش رو داده بود،
همون آدمِ امنی که دنبالش میگشتم،
همون تیکه آخر جورچینِ زندگی….
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: پادشاه سرزمین قلبم
انگار خدا میخواست منو خوشبختترین آدم دنیا کنه که تو رو آفرید؛
چون من قبل از دیدن تو نمیدونستم که این همه زیبایی و حس خوب توی زندگی وجود داره،
تو همون روشنی صبحی بعد از یه شب تاریک و سخت،
همون جبرانی که خدا قولش رو داده بود،
همون آدمِ امنی که دنبالش میگشتم،
همون تیکه آخر جورچینِ زندگی….
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۵ برای: هر غریبِ دل شکستهای این نامه برای تویه، برای تویی که شبهات پر از حس تنهایی؛ میخوام بهت بگم: اندازه همه ی دردات؛ اندازه کابوسات؛ اندازه اشکایی که ریختی و فکر کردی کسی دوست نداره؛ اندازه تموم بغضات که اشک نشدن؛ به…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: yomna🌧
چقدر دختر خوبی هستی!!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: yomna🌧
چقدر دختر خوبی هستی!!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۰ برای: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱 این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… (: درود بر تو ای همدردِ اشکبهدیده دردِ دلت را گویی دلم همیشه کشیده هر دم که برآمد ماه، برآمد غم و غصه چرا که در روز، کس نبود به داد دِل رَسِه غمت غمم است ای همغم، تو…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: سِپیم، غریب آشنا
♥
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: سِپیم، غریب آشنا
♥
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊1
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: او
ما خیلی وقته دیگه با هم حرف نمیزنیم چند سالی میشه و تو این مدت خیلی کم پیش میومد دلم برات تنگ شه اما حالا بعد از چند سال دوباره زنده شدی برام دوباره دلم تنگ شد دوباره هوای اغوشت و کردم و این ازارم میده اینکه بعد از مدت ها دوباره خودم و تو ضعیف ترین ورژن خودم پیدا کردم اینکه دوباره دوست دارم تو بغلت خودمو پرت کنم و دیگه هیچی برام مهم نباشه فقط نوشتم که بگم اره من هنوزم بهت فکر میکنم هنوزم دل تنگت میشم و هنوزم دوستت دارم عزیزکم
امضا: Nyx
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: او
ما خیلی وقته دیگه با هم حرف نمیزنیم چند سالی میشه و تو این مدت خیلی کم پیش میومد دلم برات تنگ شه اما حالا بعد از چند سال دوباره زنده شدی برام دوباره دلم تنگ شد دوباره هوای اغوشت و کردم و این ازارم میده اینکه بعد از مدت ها دوباره خودم و تو ضعیف ترین ورژن خودم پیدا کردم اینکه دوباره دوست دارم تو بغلت خودمو پرت کنم و دیگه هیچی برام مهم نباشه فقط نوشتم که بگم اره من هنوزم بهت فکر میکنم هنوزم دل تنگت میشم و هنوزم دوستت دارم عزیزکم
امضا: Nyx
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢3🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۶ برای: او ما خیلی وقته دیگه با هم حرف نمیزنیم چند سالی میشه و تو این مدت خیلی کم پیش میومد دلم برات تنگ شه اما حالا بعد از چند سال دوباره زنده شدی برام دوباره دلم تنگ شد دوباره هوای اغوشت و کردم و این ازارم میده اینکه بعد…
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: Nyx
زندگی خیلی کوتاهتر از این حرفاست...
اگه پایان قصهات باهاش همونجا، چند سال پیش تموم شده، خودتو آزار نده. دلتنگی فقط یه مهمونه :)
ولی اگه حس میکنی شاید هنوز فرصتی باشه، اینکه بهش بگی و بذاری بدونه چقدر دلتنگشی، بهتر از حسرتیه که ته دلت میمونه :)
امروز شنیدم یه نفر میگفت ما آدما اگه تا هشتاد سالگی عمر کنیم، کلاً حدود ۴۰۰۰ هفته تا مرگمون فاصله داریم، شاید یکم بیشتر و یکم کمتر.
البته این فقط نظر منه :)
تو باید خودت تصمیم بگیری چی برات درسته.
نمیدونم چی بهت گذشته، فقط دلتنگیهای زیادی رو تجربه کردم و هیچوقت نفهمیدم دوطرفه بودن یا نه... و شاید همین باعث شد به این نامه جواب بدم.
امضا: Cloud
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: Nyx
زندگی خیلی کوتاهتر از این حرفاست...
اگه پایان قصهات باهاش همونجا، چند سال پیش تموم شده، خودتو آزار نده. دلتنگی فقط یه مهمونه :)
ولی اگه حس میکنی شاید هنوز فرصتی باشه، اینکه بهش بگی و بذاری بدونه چقدر دلتنگشی، بهتر از حسرتیه که ته دلت میمونه :)
امروز شنیدم یه نفر میگفت ما آدما اگه تا هشتاد سالگی عمر کنیم، کلاً حدود ۴۰۰۰ هفته تا مرگمون فاصله داریم، شاید یکم بیشتر و یکم کمتر.
البته این فقط نظر منه :)
تو باید خودت تصمیم بگیری چی برات درسته.
نمیدونم چی بهت گذشته، فقط دلتنگیهای زیادی رو تجربه کردم و هیچوقت نفهمیدم دوطرفه بودن یا نه... و شاید همین باعث شد به این نامه جواب بدم.
امضا: Cloud
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۳۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دوباره آمدی، اما مثل هر بار نه به آغوشم؛ بل به رویایم.
خاطرم نیست این بار چندم بود که آمدی به خواب و رویایم، حساب و شمارَش از دستم در رفته.
سی بار؟ چهل بار؟ پنجاه بار؟ نمیدانم در همین حدودها.
این بار هم مانند گذشته، بودن در کنار تو را تنها در رویایم دیدم.
میدانی، چنان بد رفتی که سَر و دلم، هر دو هنوز گیج و منگاند.
گاهگاهی هنوز دلم تو را میخواهد؛ اما سَر دریافته که تو همانی نیستی که روزی آرام جان و دوای درد دلم بود.
دلم هنوز همانی را میخواهد که مرا دوست داشت، برایم تلاش میکرد ( یا حداقل تظاهر میکرد ) و پا به پایم جلو میآمد.
اما سَر، کاملا حواسش هست که تو همان درد شده ای، آفت جان شده ای، مایه رنج و بلا و عذاب من شده ای.
چرا که هر بار دیدنِ اتفاقی ات، بدنم را آزرد؛
قلبم، گوارشم، اعصابم؛ همه و همه آزرده خاطر میگردند آنگه که تو را بهبینند.
سَر و ذهنم در حال جنگ است، که خلأ میان توی گذشته و توی حال را جبران کند؛ با رویا.
سر و ذهنم در حال پیکار است تا طلب صلح با تو را ( که قهر از جانب خودت بود ) که در دنیای حقیقی، رنگ واقعیت به خود نمیگیرد را در رویا بگنجاند.
اما گاهی به رویایم میآیی، که بر آنم که تو را هرگز نبینم؛ دقیقا آنگاه میآیی که از تو دوری میجویم.
چرا دست از سرم بر نمیداری ؟
چرا مدام چنگ به دلم میزنی و زخم را هر بار تازهتر میکنی ؟
چرا حال که مرا در منجلاب زندگیام رهانیدی و از یاد بردی تمام آن روزها را که من تنها پناه و گوش شنوا و آرام جانت بودم؛ از زندگی ام بیرون نمیروی ؟
کارم شده دلداری به دیگران، حالی که خود در جنگ میان سر و دلم، طاقتم طاق شده است.
نفرین بر عشق
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۶ برای: yomna🌧 چقدر دختر خوبی هستی!!!! امضا: هاشم وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۵۶
برای: هاشم
فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند.
پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری .
قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری…
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۵۶
برای: هاشم
فقط انسان هایی با ذات خوب و نیکو میتوانند خوبی دیگران را ببینند و درک کنند.
پس اگر دیدن مهربانی دیگران برایت آسان است بدان خودت نیز به همان اندازه ذات زیبایی داری .
قدر زر زرگر بدانند، قدر گوهر گوهری…
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2