پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.55K subscribers
740 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۹
برای: برای خودم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

داشتم به منظره می‌نگریستم؛
لیوان چای را در دستانم زندانی کرده بودم؛ گرمایَش اندکی از سرمایی را که تا مغز استخوانم رخنه کرده بود، پس می‌زد. گویی تمام جهان در همان بخار آرامی خلاصه می‌شد که از دهانه‌ی لیوان برمی‌خاست.
بی‌آنکه صدایش بزنم، آمد.
نوازشی به نرمی دستان مادرم؛ آن روزها که هنوز کودک بودم و گونه‌هایم را با مهربانی لمس می‌کرد.
بوسه‌ای شبیه بوسه‌های او...
بوسه‌هایی که دیگر نیستند، اما گویی جهان هنوز خاطره‌شان را از یاد نبرده است.
دستی میان موهایم کشید و آن‌ها را آشفته‌تر از پیش کرد.
دوستش داشتم؛
دوست نداشتم سرانجامی داشته باشد.
انگار از همان چیزهایی بود که فقط یک‌بار اتفاق می‌افتند؛ مثل بعضی نگاه‌ها، بعضی آدم‌ها، بعضی لحظه‌ها...
من خوبیِ آخرین‌بارها را خوب درک می‌کنم.
بی‌آنکه بدانم، آخرین‌بارهای بسیاری را از سر گذرانده‌ام؛ آخرین باری که دستی را فشردم، آخرین باری که صدایی را شنیدم، آخرین باری که کسی را همان‌گونه که بود دوست داشتم.
هیچ‌کدام را نفهمیدم،
فقط بعد از رفتنشان بود که فهمیدم دیگر خودِ سابق نیستم.
اما این بار...
این بار آشفتگی دیگری در میان بود؛ آشفتگی‌ای که با همه‌‌ی آن‌ها تفاوت داشت.
باد هنوز میان موهایم می‌چرخید، چای هنوز گرم بود، باران بوی خاک را از زمین بلند می‌کرد؛ جهان همان جهان بود
اما من...
گویا این بار، آخرین‌بارِ خودِ من از راه رسیده بود.
عجیب بود...
سال‌ها، در میان تمام این آخرین‌بارها، گمان می‌کردم تنها چیزی که انتظارش را می‌کشم، همین است؛ آخرین‌بارِ خودم.
فکر می‌کردم وقتی از راه برسد، همه‌چیز آرام می‌شود.
همه‌ی این خستگی‌ها، همه‌ی این انتظارها، همه‌ی این دردهای بی‌انتها.
اما وقتی سایه‌اش را بر شانه‌هایم حس کردم...
اندوهی آرام، بی‌آنکه بدانم از کجا آمده، تمام وجودم را گرفت.
انگار تمام این سال‌ها، آرزوی چیزی را داشتم که هرگز حقیقتش را نمی‌شناختم.
انگار سهم من از جهان، بیشتر دیدن بود تا داشتن؛ بیشتر از دست دادن بود تا ماندن... شاید برای همین بود که ذره‌ذره از هر آنچه دوستش داشتم دست کشیدم؛ تا جایی که آخرین‌بارِ خودم هم دیگر غریبه به نظر نمی‌رسید.
برای لحظه‌ای همه‌چیز همان بود؛
فقط چیزی در من، بی‌صدا از جای خود کنده شده بود.
قلپی از چای نوشیدم؛
گرمایَش در تنم دوید، اما به جایی که سرما لانه کرده بود، نرسید.
سرم را بالا آوردم
باد هنوز می‌وزید
انگار تنها چیزی در این جهان بود که می‌دانست چگونه بیاید، نوازش کند و بی‌آنکه قول ماندن بدهد، آرام از کنار آدم بگذرد.


امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۴
برای: او که هرگز درک نکرد، کوششی برای درک کردن هم نکرد.

میدانید انسان از چه میمیرد؟ از گرسنگی؟ از تشنگی؟ از بی خوابی؟
نه.
انسان از بی مهری میمیرد.
زمانی که هیچکس را ندارد تا با او سخن بگوید و درد و دل کند، زمانی که بزرگترین تکیه گاهش میشود پرتگاه مرگش، زمانی که حتی نمیتواند دهان باز کند و درد درون سینه اش را بیرون بریزد.
یکی از همین مرگ ها را ما با سخنانمان و کلماتمان به دیگران میدهیم. وقتی بدترین سخنان را میشنوید قلبتان یک سقوط آزاد سنگین را تجربه میکند؛ مانند گلی که خشکیده شده است و دیگر توان نجاتش نیست.
احتمال دارد که حداقل یکی از بدترین تجربیات شما راجب همین باشد.
ولی من مطمئن هستم همین درد و رنج ها در نهایت مرا بزرگ میسازد. آنقدر که تمام افرادی که منتظر یک لغزش از من هستند انگشت به دهان بمانند.
ولی باز هم توان در رفتن از این زخم ها روی قلبم را ندارم.

امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: ماه

ازت متنفرم
از خودمم متنفرم

انقدر من رو نگاه نکن
انقدر نیا
برو:)

برو بزار تنها بمونم
برو و بزار بمیرم
بزار قلبم سنگ و یخ بشه و راحت شم

انقدر به قلبم دست نزن و اونو گرم و خونی و زخمی نکن.
نکن دورت بگردم، نکن:)

نمیبینی خسته شدم؟ چرا انقدر من رو زمین میزنی که قوی بشم؟ دیگه چقدر باید قوی بشم؟

خوشت میاد. از گریه هام خوشت میاد.
از اینکه من رو ببینی که با درماندگی و بدبختی نامه مینویسم و گریه میکنم، خوشت میاد.

از اینکه قلبم رو داخل مشتت فشار بدی و تا دم مرگ برم ولی زنده بمونم، لذت می‌بری.

کاش تمومش کنیم.

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: برای نفس های سخت خودم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمیدونم باید از کجای خودم شروع کنم
اما
سکوت دوباره شده تنها چیزی که برای ارائه دارم
وقتی نمیتونم لب هایم را از هم بزدایم و انعکاس صدایم را به بیرون روانه کنم
وقتی نمیتوانم دیگر مثل سابق افکار و احساساتم را به داستانی با تصویر هایی از احساس بدل کنم
دیگر چه میماند از من جز سکوت؟
سکوتی که بی طلب به سراغم می‌آید
اما انتخاب من سکوت نبود.
من مجبور به سکوت بودم.
من دیدم و نباید میدیدم، من شنیدم و نباید می‌شنیدم ،
من دوست داشتم و نباید دوست می‌داشتم ،
من میخواستم و نباید می خواستم و ...
من مجبور شدم دم نزنم
و کم کم کسی شدم
نمی‌تواند احساساتش را بیان کند
نمی‌تواند بگوید
من درحال مرگم، مرگ و خدایم در رقابتند در نزدیکی من
مرگ از رگ گردنم به من نزدیک تر است
و می‌گفتند خدا هم از رگ گردن به ادم نزدیک تر است
حالا کدام به من نزدیک ترند؟
افسردگی تنها کلمه ای ساده برای بیان حالی که نمیتوانم درکش کنم است
روز ها وقتی متوجه میشوم این بار هم نمردم و درحال بیدار شدنم
بیشتر چشم هایم را میبندم، ساعت های طولانی تری در جایم میخوابم
بدنم وا رفته تر از قبل شده و این عذابم میدهد
دوست داشتم ورزش کنم، اما از بیکاری اکسپلور اینستایم را رنده کرده ام
دستور پخت غذاهای زیادی را سیو کردم که هرگز درستش نخواهم کرد
آشپزی حس بسیار مطلوبی به من میداد اما حال حتی نمیتوانم از جایم برخیزم
کتاب های زیادی در لیستم برای خواندن هستند، اما پول هم مانند من تمام شده است و توانی برای خرید نیست
اما اگر پولی بود، میشد خواند؟ شاید با ان دنیا اخت میشدم و شاید تصور من با ان کتاب ها امیخته میشد
سریال ها فیلم هایی که منتظر بودم "کنکور لعنتی" تمام شود در لیست همچنان منتظرند
و اینده
همچنان منتظر است که برخیزم؟
بدون تلاش نشسته ام تا زندگی ام تغییر کند
بدون حرف زدن منتظرم جادویی برایم اتفاق بی افتد
این ادم تنبل است یا خسته و کلافه و بی حوصله؟
بدون تلاش و قدمی برای خود
می‌خواهد از این موقعیت لجن در بیاید؟
غار من زنگ زده است، لجنزار شده است، دیگر حتی صدایی در ان نمی اید
من از خود به خود تنها ترم
مگر میشود ادم بدون علاقه و حسی نسبت به چیزی زنده بماند؟
از دیدن آسمانی که مشتاقش یود خسته شود؟
موسیقی هایش را زیر یک دقیقه یک دقیقه عوض کند؟
بی قرار باشد؟
دوست داشته باشد بخندد اما نتواند؟
سوگ کنارش باشد؟
دوست داشتنی نباشد؟
کم اقبال در زندگی اش باشد؟
هیچکس او را نبیند؟
نتواند ارتباط زیادی در زندگی اش داشته باشد؟
نه دوست و رفیقی
نه خانواده‌ای که از حالش خبر داشته باشند؟ اگرم داشته باشند خود نظر میکنید که این خانواده ایرانی چه میکند با ادم؟
من با اضطراب زندگی میکنم، اضطراب ناشی از تروما
اضطراب ناشی از خانواده خود دوست اشنا
من با عصبانیت و خشمی زندگی میکنم که حد و اندازه ندارد، بی دلیل خشمگینم بی دلیل با عصبانیت حرف میزنم
اما نمیتوانم درد خود را بگویم
نمیخواهم فکر کنم اینده چه میشود؟ در این حکومت و این گشور اینده چه میشود؟ پدران ما سگ دو زدنند و این شد
ما با این فرسودگی چه سگ دویی بزنیم تا کمی از آن پدرانمان بهتر باشیم؟
حال میخواهم بمیرم، اما قولی داده ام و نمیتوانم ان را بشکنم.
اما نفس کشیدن برایم سخت از ازار دهنده اس
چه کنم؟
برای نفس کشیدن برای یک لحظه حس خوب چه کنم؟


امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۷ برای: خواب زده جنسیت، آن سایه‌ی بی‌رنگ، و نیز آنچه در دل‌ها سر شده، همچون ابرهای گذرا بر آسمانِ ذهن می‌نشینند و می‌روند. معلم فرمود: «هر آنکه از تجربه‌ی زنده بگذرد و در حسرتِ آن‌چیز که نیامده نشکند، به ساحل آرامش رسیده است.»…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: چوریی🐣

چه زیبا گفتی، چوریی؛
اما گمان می‌کنم میانِ «تجربه کردن» و «از یاد بردن»
فاصله‌ای‌ست به وسعتِ همان جوی آبی که سنگ را با خود می‌برد.

شاید سنگ، روزی در گوشه‌ای آرام بگیرد؛
اما آیا می‌شود گفت آبی را که از کنارش گذشته،
هرگز به خاطر نداشته است؟

بعضی چیزها را تجربه می‌کنیم و می‌گذریم،
بعضی را تجربه می‌کنیم و در خویش نگه می‌داریم؛
نه از سرِ خواستن،
بلکه شاید جوری به هویتمان گره خوردند،که برای رها کردنشان اول مجبور بشویم خودمان را رها کنیم.
شاید آرامش، فراموش کردنِ آنچه گذشته نیست؛
شاید فقط روزی برسد که یادآوری‌اش
دیگر دل را به تلاطم نیندازد.

و اما آن سخنِ معلم…
نمی‌دانم.
شاید هنوز شاگردی‌ام که مشقِ این درس را تمام نکرده.

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۴ برای: خواب زده این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نه به آن نزدیکی نه به این دوری نه به آن عشق و نه به این کوری هیچ‌یک در عقل و خرد نگنجد نه آن صمیمیت و نه این مهجوری خاطره و یادی برایت روایت میکنم، ای خواب‌زده همدرد؛…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۲
برای: سِپیم، غریب آشنا

ای غریبِ آشنا،
نمیدانم این رویا ها از کدام سرزمین میایند،از کجا نشئت میگیرند
با آنکه حقیقت نیست،با آنکه وجود ندارد
اما هربار رویایی از او میبینم سینه ام تیر میکشد
نمیدانم این مرز باریک بین عشق و جنون است یا واقعا به جنون رسیده ام،
نمیدانم بیش ازین پیش بروم یا نه
حتی نمیدانم،شاید شبی اتفاقی دستم بخورد و شماره ی او را بگیرم
اما این دلتنگی،اولین دلتنگی ایست که شبیه کلمه اش است
دل تنگی
دلم تنگ میشود
چنان گه گاه به خودم میپیچم که نمیدانم درد من حتی با آمدنش درمان میشود یا نه
چقدر غریب است این حس دلتنگی و تنهایی
دورم پر شده از آدم اما چنان احساس تنهایی میکنم که گویی سالهاست در یک کلبه وسط ناکجا اباد زندگی میکنم.
قبلا می شنیدم می گفتند گذر زمان آسان ترش میکند
اما هرچه میگذرد سخت تر می شود
انگار نبودش بیشتر حس می شود
و حس تنهایی ام آشکار تر
انگار کسی مثل او نمیتواند قلق مرا بلد و مرا از حفظ باشد…
مرا ببخش اگر رشته سخن به درازا کشید،
حال،تو بگو از دنباله حکایتت،
سر انجام آن چشم انتظار را دیدی؟

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۸ برای: قهوه تلخ و شکلات خیلی ممنونم ازت حتما بهش میگم راستی،از رشته ات راضی هستی؟ من قصد دارم روانشاسی بخونم امضا: لیلیث وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: لیلیث

خواهش میکنم
میدونی تو این رشته همه چی به خودت بستگی داره
اگر علاقه داشته باشی بهش
اره لذت میبری ازش
و نکته ای که هست اینه که تازه از ترم پنج به بعد وارد روانشناسی میشی
تا قبلش بیشتر مباحث پراکنده و یکم حوصله سر برن
ولی رشته ی فوق العاده بدرد بخوری هست و تک بعدی نیست
نسبت به خودت و اطرافیانت آگاهی بیشتری کسب می‌کنی
شغل نیست
یه رسالته
و این نوع نگاه می‌تونه زمین تا آسمون بین روانشناسا فرق بذاره
کسی که روانشناسی را به چشم شغل یا یک موقعیت اجتماعی نگاه می‌کنه
کاملا سطحی میشه و هرچی می‌دونه را از بر میگه بدون توجه به مراجعش و خصوصیات متفاوتش
کسی که روانشناسی را رسالت خودش می‌دونه و صد خودشو می‌ذاره
این طرز نگاه می‌تونه یه روانشناس عمیق و کاربلد بسازه

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۶ برای: هاشم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. ببخشید فرصت نشد از این زودتر جواب نامه‌تون رو بنویسم، سفر بودم. مثل همیشه نامه‌تون برام بسیار با ارزش بود و کلماتتون رو‌ روی جفت چشم‌هام گذاشتم.…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۲
برای: هوریا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام هوریا
شبت به خیر
خوبی؟
نامه ت دیر رسید و من مجبور شدم چند شب منتظرش باشم🙃
ولی چه اشکال داره؟ منتظر نامه ی یه دوست بودن تو این دنیای ارتباطاتِ آنی، حس قشنگیه.
اتفاقا من همیشه فکر می‌کنم که قدیما که ارتباط آدما با نامه بوده، چقدر جالب و قشنگ بوده. مثلا من امروز یه نامه می‌نویسم و می‌فرستم و یکی دو هفته منتظر می‌مونم تا جوابش بیاد و همه ی اون مدت به اون نامه و اون آدم فکر می‌کنم.
مثلا روز اول فکر می‌کنم که الان نامه ی من تو صندوق پسته و مثلا سه روز دیگه که دوشنبه ست، مامور پست از صندوق برش می‌داره، دوشنبه فکر می‌کنم نامه م الان رفت تو اداره پست و یه مرحله به اون آدم نزدیک تر شد. بعد، چند روز فکر می‌کنم که الان نامه م تو راه شهر اونه و یا دیگه الان رسیده به شهرش و چیزی نمونده که به دستش برسه و... بعد به این فکر می‌کنم که وقتی نامه م دستش می‌رسه، چیکار می‌کنه؟ وقتی بازش می‌کنه و می‌خونه، چی تو ذهنش می‌گذره و اگه نامه م معطر باشه، عطرش چه حالی بهش میده و لبخندشو موقع خوندنش تصور می‌کنم و به لحظه ای فکر می‌کنم که می‌خواد جواب نامه م رو بنویسه و به کاغذی که برمی‌داره و خودکارش و کلمه ها و جمله ها و پاکتش و وقتی که لباس می‌پوشه که بره نامه رو پست کنه و هزار تا چیز ریز دیگه... تا روزی که بالاخره پستچی در بزنه و نامه ش رو بهم بده... چقدر ارتباطات عمیق تر و معنادارتر بوده!!! ولی حالا سرعت و امکانات دنیا، همه ی اینها رو تغییر داده و چه حیف...
منم نامه ت رو با لبخند خوندم!
به جز عاشق نشدنت، تو بقیه ی چیزایی که گفتی تقریبا شبیه همیم.
منم ادبیات ایران بویژه عباس معروفی رو خیلی دوست دارم ولی فقط سمفونی مردگان و سال بلوا رو خوندم. تازگیا نام تمام مردگان یحیی است و فریدون سه پسر داشت رو گرفتم که بخونم.
منم تو یه روز برفی دنیا اومدم و اسمم یه داستان با مزه داره...
پدرت خیلی مرد شجاعی بوده که تو این موضوع مهم مادرتو اینجوری غافلگیر کرده🙃
اما بریم سر اصل مطلب، عشق...
به نظر من اصلا بد نیست که تا حالا عاشق نشدی. اتفاقا خوبم هست. نمی‌دونم پیش نیومده یا تو مشکل پسندی ولی خوبه که آدم راحت دل به هر کسی نده و دلشو سالم نگه داره تا این اتفاق تو وقت درست و با آدم درستش براش بیافته.
تو براش خیلی وقت داری...
مراقب خودت باش


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۲ برای: سِپیم، غریب آشنا ای غریبِ آشنا، نمیدانم این رویا ها از کدام سرزمین میایند،از کجا نشئت میگیرند با آنکه حقیقت نیست،با آنکه وجود ندارد اما هربار رویایی از او میبینم سینه ام تیر میکشد نمیدانم این مرز باریک بین عشق و جنون…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۲
برای: خواب زده

او هم درد است و هم درمان
آفت جان است و نیز جان جانان

می‌دانی رفیق، شاید ذهن ما هنوز نفهمیده آن که روزی آرام جان بوده، حال آفت جان شده. تفاوت میان این دو را درک نکرده؛ یا شاید هم دل است و نه ذهن.
دل، ساده است؛ دل، کارش عشق و احساس است و خِرَد در کارش نیست.
دل هنوز آرام جان را می‌خواهد؛
اما ذهن فهمیده که او آفت جان شده است.

و ما میان جنگ دل و ذهن، احساس و منطق، می‌سوزیم.

روزی، دوای درد دل نزد یار بود؛
او شفای خود را درون یار می‌دید.
و حال که او خودِ درد شده،
نمی‌فهمد که این، آن نیست.

گذر زمان را بیخیال ...
زمان فقط درد را با درد جابجا می‌کند و چون قبلی کمرنگ میشود نامش را شفا و درمان گذارند.
گاه، گاهِ سوختن است: پس بیا تا بسوزیم که زندگی، دارِ سوخت و ساز است.

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
😢6
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: اعضای پست خانه اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟! میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم. امضا: یونآ وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۸
برای: یونآ

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

زیاد اهل کتاب خواندن نیستم، ولی سعی می‌کنم بخوانم. منظورم آثاری از داستایوفسکی، کافکا، دازای یا حتی صادق هدایت نیست؛ کتاب‌های فانتزی هم چندان مورد پسندم قرار نمی‌گیرند. گمان می‌کنم هرچه نظرم را جلب کند می‌خوانم، نه آنچه صرفاً مطابق سلیقه‌ی مردم عامه باشد.
اواخر، به کتابی رندوم برخوردم به نام «دوستِ بازیافته»، اثر فرد اولمن، یا همان Reunion. کتابی تقریباً صدصفحه‌ای که می‌شود در یک روز تمامش کرد؛ اما افسوس که بعضی کتاب‌ها، بجای تمام شدن تو را تمام می‌کنند.

داستان درباره‌ی دو پسر نوجوان، هانس و کُنرادین، و دوستی میان آن‌ها در آلمانِ پیش از جنگ جهانی دوم است؛ دوستی‌ای که میان تفاوت‌های مذهبی و اجتماعی‌شان شکل می‌گیرد و رفته‌رفته، زیر سایه‌ی سنگین نازیسم، رنگ دیگری به خود می‌گیرد. گویی تاریخ، آرام و بی‌صدا، وارد زندگی دو پسر می‌شود و چیزهایی را از آن‌ها می‌گیرد که تا پیش از آن، حتی تصور از دست دادنشان را هم نمی‌کردند.

در حین خواندن داستان، بارها خودم را در هانس، آن پسر یهودی، دیدم. شاید حتی تنها ذره‌ای از شرایطمان به یکدیگر شبیه باشد، مانند رفتار هایی که دیگران در برابر او در اواخر داستان میکردن اما همین ذره برای آنکه بتوانم بعضی از احساساتش را بفهمم کافی بود. گاهی چنان خودم را در او پیدا می‌کردم که گویی میان سطرهای کتاب، بخشی از خودم را جا گذاشته‌ام.

از طرفی، چندین بار هنگام خواندنِ کتاب به کُنرادین، همان دوست اشراف‌زاده‌ی هانس، لقب‌های ناپسندی دادم؛ زیرا گمان می‌کنم هرگز نتوانم شخصیتی چون او را به‌تمامی درک کنم؛ پسری آرام و مهربان، اما سرد و مقید به خاندان و جایگاه خویش، که ناگزیر بود در بسیاری از اوقات مطابق میل خانواده و کشورش رفتار کند. گویی میان خواست دل خویش و آنچه از او انتظار می‌رفت، گرفتار مانده بود. با این حال، هرچه بیشتر پیش رفتم، زمان بیشتری را به اندیشیدن درباره‌ی شخصیت وی گذراندم؛ به‌خصوص پس از آن پایان اندوه‌بار، که بیش از پیش مرا در فکر او فرو برد.

اما شاید جالب‌ترین نکته برای من، خودِ فرد اولمن بود. نویسنده‌ای که تنها نویسنده نبود؛ وکیل و نقاش هم بود. شاید کسی که سال‌ها عادت داشته جهانِ درونش را بر بومی کوچک جای دهد، بهتر از هرکس بداند چگونه جهانی کامل را در فضایی اندک جا بدهد. گویی این‌بار به‌جای رنگ و قلم‌مو، کلمات را برداشته و همان تصاویر را بر صفحات کتاب کشیده است؛ به همین دلیل شاید بتوان فهمید چگونه چنین داستانی با این حجم از احساس، تنها در حدود صد صفحه جای گرفته است.

از طرفی، این داستان چندان هم از زندگی خود اولمن دور نیست. او یهودی بود و پس از قدرت گرفتن نازی‌ها آلمان را ترک کرد؛ بنابراین چه‌بسا بخشی از آنچه در داستان می‌خوانیم، انعکاس خاطرات و تجربه‌های خودش باشد. شاید همین است که فضای کتاب را تا این اندازه واقعی می‌کند؛ انگار نویسنده تنها داستانی را روایت نکرده، بلکه تکه‌ای از جهانی را که خودش دیده، دوباره به کلمات سپرده است.

راستی، از این کتاب یک فیلم هم در سال ۱۹۸۹ ساخته شده(هرچند درهیچ جا نیست ) یک انیمه‌ی کوتاه پنج‌دقیقه‌ای هم ظاهراً در سال ۲۰۲۵ ساخته شده که در یوتیوب قرار گرفته که خودم با دیدن همین ۵ دقیقه به دنبال کتاب رفتم‌.

تکه ای از کتاب:[در آغاز جرئت نمیکردم دست به کار بشوم و چیزی بنویسم، چون بی‌پول بودم، اما اکنون که پولدار شده ام، جرئت نمیکنم چیزی بنویسم چون میترسم نتوانم.]


امضا: میخائیل
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۰ برای: چوریی🐣 چه زیبا گفتی، چوریی؛ اما گمان می‌کنم میانِ «تجربه کردن» و «از یاد بردن» فاصله‌ای‌ست به وسعتِ همان جوی آبی که سنگ را با خود می‌برد. شاید سنگ، روزی در گوشه‌ای آرام بگیرد؛ اما آیا می‌شود گفت آبی را که از کنارش…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۴۰
برای: خواب زده

شاید حق با تو باشد؛
فراموشی همیشه آن ساحلی نیست که آدم گمان می‌کند باید به آن برسد.
گاهی آدم تنها باید یاد بگیرد
چگونه کنار دریایی زندگی کند
که زمانی تمام جهانش بوده است.

آب که می‌گذرد، سنگ همان سنگ نمی‌ماند؛
نه لزوماً شکسته،
نه لزوماً سبک‌تر،
فقط صیقلی‌تر از آن چیزی می‌شود که پیش از رفتنِ آب بود.

و شاید حقیقت همین باشد:
قرار نیست هر چیزی که در ما ریشه دوانده،
از ریشه کنده شود.
بعضی خاطره‌ها می‌مانند،
اما آدمی که آن‌ها را به دوش می‌کشد،
دیگر همان آدمِ روز اول نیست.

پس اگر هنوز مشق این درس تمام نشده،
شاید اشکالی ندارد.
بعضی درس‌ها را نمی‌شود با یک بار خواندن فهمید؛
باید زندگی‌شان کرد....

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۴۹
برای: من

امشب که اینو مینویسم اشک هام از روی گونه هام سُر میخورن قلبم درد میکنه از غم و غصه ای که توش جمع شده امشب بین همه کسایی که توی این خونه هستن من تنهام با قلبی خون و پر از درد قلبم تیکه تیکه شده، جسمی برام نمونده؛
جنازمو از امروز به فردا میکشم ولی اونا حتی با خاکستری که ازم مونده هم بازی میکنن هیشکی عمق دردمو نمیدونه هیشکی نمیدونه وقتی تو سنی که باید پر از ذوق و خوشحالی باشی ولی بجاش انقدر نگرانی و ترس داشته باشی، چقدر درد داره.
هر روز دنبال کوچک‌ترین نخ برای وصل شدن به زندگی باشی ولی اونا حتی همینو هم ازت بگیرن، با کلی ذوقی که خودت بزور بدستش آوردی، چیزی رو بخوای و تهش اونا ذوقتو کور کنن و همه چیو برات سخت تر کنن.
مشکل از جایی شروع شد که بیشتر از چیزی که باید همه چیو درک کردمو فهمیدم، فهمیدن درد داره مخصوصا وقتی کاری از دستت برنیاد.
من میترسم، من از آینده میترسم، از چیزی که حتی نمیدونم وجود داره یا نه میترسم میدونی چقدر ترسناکه وقتی به زندگی الانت فکر کنی و بفهمی که آیندت فقط به یک چیز وابستت‌؟
من تنهام، ی دختر کوچولوی ترسیده بی پناه که درد میکشه و کسی نمیدونه چقدر و چرا.

امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊1💔1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۴:۱۵
برای: اردک سبزی‌خوار

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

این نامه را ۹ فروردین ۱۴۰۱ نوشته ام.
فکر می‌کنم این اولین و آخرین نامه‌ای باشد که برایت می‌نویسم.
ممکن است کمی طولانی باشد. یا شاید اصلا نامه‌ام را نخوانی و همان اول بیاندازی دور.
رفاقتمان از اواخر دی یا اوایل بهمن سال نود و نه شروع شد؛ بهم پیام دادی تا یک رمان ترسناک برایت بفرستم، هنوز نام رمان را به یاد دارم "موجوداتی به نام از ما بهترون" درباره یک نویسنده بود که رمان‌های ترسناک می‌نوشت.
من‌هم آن موقع دوست داشتم نویسنده‌ی داستان‌های ترسناک شوم و قدرت تخیل بالایی داشتم.
یادت است میخواستیم رمان ترسناک بنویسیم؟
یک مقدار‌ش را هم نوشتیم!
هروقت درباره‌اش حرف می‌زدیم آن را ترسا صدا می‌زدیم چون شخصیت اصلی‌اش بود.
تو می‌گفتی تِرسا ولی من می‌گفتم تُرسا تا آخر هم نفهمیدیم کدام درست است.
چهارده بهمن نود و نه این رمان را می‌خواستیم بنویسیم.
یادت است در اولین خیالمان در یک خوابگاه زندگی می‌کردیم؟
یک عکس برایت فرستادم که ساختمان بزرگ چند طبقه بود؛ من طبقه بالایی زندگی می‌کردم تو طبقه پایینی، ملافه را به پایه‌ی تخت می‌بستم و از طریق آن به اتاق تو می‌آمدم زیرا اگر از راه در می‌آمدم نگهبان مرا می‌دید و برایم بد می‌شد.
بیست و یک اسفند نود و نه بود.
دومین خیالمان هم دختران جنگیر بود، من هنوز هم دوست دارم جنگیر بشوم.
دو روز بعد خیال اولمان یعنی تاریخ بیست و سه اسفند نود و نه بود.
همه خیال‌هایمان قرار بود رمان یا داستان بشوند اما نشدند!
یادم است جلد دختران جنگیر را خودم طراحی کردم و هنوز هم دارم؛ آن عکسی را که خیال اول برایت فرستادم را هم دارم.
جن عزیز را میدانم هنوز به یاد داری و من هنوز هم بعضی مواقع حس اش می‌کنم.
یادت است می‌خواستی دکتر بشوی؟ اما حالا تغییر عقیده داده‌ای و میخواهی وکیل بشوی یا هر شغلی که پول خوبی داخلش باشد ولی من میگویم دکتر بشو چون هم استعدادش را داری هم لیاقتش را.
من دوست داشتم باستان‌شناس بشوم و در دانشگاه تاریخ را به داشجوهایم درس بدم طوری که حوصله‌یشان سر نرود.
هنوز هم میخواهم دبیر یا استاد دانشگاه بشوم.
یادت است یک روز به شوخی بهت گفتم استاد دانشگاه شده‌ام؟
و برایت در برنامه شاد پخش‌زنده گذاشتم‌‌؟ مقنعه و مانتو پوشیده بودم.
رمضان پارسال را یادت است؟
صبح وقتی همه خواب بودند و آفتاب زده بود بیرون می‌رفتیم پشت‌بام؟
امسال پدرم پله‌هارا کنده است و نمی‌توانم بروم پشت‌بام.
یادت است سوار دوچرخه می‌شدم؟ یک‌دفعه یک سوسک را زیر گرفته بودم له شده بود و عکسش را برایت فرستادم؟
من هنوز هم نتوانسته‌ام ترس از حشراتت به‌خصوص ترس از سوسک را درک کنم.
اصل کاری را یادم رفت!
سایان را به یاد داری؟ شخصیت خیالمان که پسر بود اما بعد فهمیدیم اسم دختر است. آن‌موقع خورد تو ذوقم اما بعدش کلی خندیدم. این خیال را تا سه چهار ماه پیش ادامه می‌دادیم محال است یادت نباشد!
یا در مدرسه سرکلاس وقتی با شیطنت نگاهت میکردم و چشمک میزدم بهت با حرص نگام میکردی و تهدیدم می‌کردی با دفترت که می‌زنی تو سرم و بعد خجالت می‌کشیدی و نگاهم نمی‌کردی یا سر کلاس فارسی کاغذ ردوبدل می‌کردیم!
و تا سه چهار شب پیش منتطر بودیم دوباره مدرسه باز بشود و سر کلاس فارسی کاغذ بازی بکنیم.
اما چه بلایی سر رفاقتمان آمد؟
دوشب پیش برایت سوسیس درست کردنم را تعریف کردم و وقتی که منحرف می‌شدم را برایت می‌گفتم اما تو فقط در جواب پیام‌های رگباری‌ام یک شکلک خنده خالی فرستاده بودی بدون هیچ حرف یا توضیحی!
چندتا پیام دیگر برایت فرستادم اما با اینکه آنلاین بودی دیر پیامم را سین کردی و بازم یک شکلک خنده خالی فرستادی
چندبار این کار تکرار شد تا
اینکه دیگر تکرار نشد و شاید همه چیز تمام شد.


امضا: بیب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1😢1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۸ برای: توت فرنگیِ کوچولو آن دم که انسان پای گذارد به وجود نداند که چه خبر است زیر گنبد کبود آدمی یاد می‌کند هر سال ز زادروزش روزی که پا نهاد بدین دارِ غم‌آلود تلخی و شیرینی دو روی یک سکه اند گر یکی نباشد، گویی آتشی‌ست بدون…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۰۵
برای: سِپیم، غریب آشنا

سپیم عزیزم،
نامه و شعری که برایم نوشته بودی را چندین بار و با دقت فراوان خواندم، و هر بار بیشتر از قبل عمق نوشته هایت را درک کردم.
از تو و قلب مهربانت ممنونم:»

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۶ برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز درود، آنه‌ی عزیزم. اول از همه مچکرم بابت نامه‌ی زیبایت و بابت تمام حرف‌های قشنگی که زدی. اما باید بگم به همین سادگی‌ها نیست و نبوده. گاهی آدم‌هایی هستند که نجات‌دهنده‌شون خودِشون نیستن، چون…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۳۸
برای: اِبهام

ابهام عزیز
ای‌کاش توانایی این رو داشتم که کاری بکنم تا حتی شده کمی از اون امید رو بهت برگردونم ای‌کاش میتونستم کنارت بشیم و بخشی از اون بار رو به دوش بکشم تا بتونی لحظه‌ای دوباره با امید چشمات رو باز کنی و به این جهان برگردی. اما متاسفانه توانایی های محدودی دارم
ولی فکر می‌کنم شاید یک تراپیست کسی باشد که بتواند کمکت کند که حتی شده کمی راحت‌تر این بار را بکشی و از این نا‌امیدی رهایی یابی
در نهایت امیدارم خیلی زود لبخند های واقعی رو صورت قشنگت نقش ببندد 🫶🏻

امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب