پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۵ برای: شما امروز تولدم بود هرچقدر به عقب نگاه میکنم، پارسال هیچ تبریک تولدی نگرفتم، فقط یکی. سال قبلش افراد مختلف برام تولد گرفتن، صبح یه گروه، بعد از ظهر یه گروه دیگه. امسال فقط داداشم برام تولد گرفت، با این حال کلی تبریک…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: توت فرنگیِ کوچولو
سلام توت فرنگی کوچولو
تولدت خیلی مبارک باشه 🎀
غصه به دلت راه نده فدای سرت
یوقتا زندگی تلخ میشه میدونی...
امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: توت فرنگیِ کوچولو
سلام توت فرنگی کوچولو
تولدت خیلی مبارک باشه 🎀
غصه به دلت راه نده فدای سرت
یوقتا زندگی تلخ میشه میدونی...
امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
سلام عزیزترینم
حال و احوالت چطوره؟ خیلی وقته پیدات نیست! با خودت نمیگی وقتایی که نیستی یه نفر ممکنه تو تاریکی گم بشه؟
نورِ من! عزیزِ من! تا تو نباشی شبهای من صبح نمیشن. میشه فقط یه خبر از حالت بدی؟ یه لبخند کوتاه بهم بزنی...؟
یعنی نمیدونی چقدر دلم تنگه برات؟
بعضی شبا توی خواب از دلتنگی برات گریه میکنم و با چشمای خیس از اشک بیدار میشم.
گاهی خواب میبینم بهم میگی بدون من زندگیت قشنگ تره. عجب تراژدی دل آزاری میشه نه؟! زندگی من رو تو زیبا میکنی و زندگی تو رو رفتن من...؟
عزیزترینم، بهم بگو چی اذیتت میکنه؟
بگو چی آشفته ات کرده؟
بگو برای چی کمرنگی؟
بگو چرا طلوع نمیکنی آخه خورشیدِ من؟
اگه نمیخوای چیزی بگی دست کم مراقب عزیزِ دلِ من باش. آدم خیلی خوبیه. بعضی زمان ها کله خر می شه و بعضی دیگر خیلی حساس
اما کمِ کم یه نفر اینجا هست که تو نگاهش اون آدم بهترین مخلوق خداست
- از طرف دلتنگ، و کودکانه شیدای تو...
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
سلام عزیزترینم
حال و احوالت چطوره؟ خیلی وقته پیدات نیست! با خودت نمیگی وقتایی که نیستی یه نفر ممکنه تو تاریکی گم بشه؟
نورِ من! عزیزِ من! تا تو نباشی شبهای من صبح نمیشن. میشه فقط یه خبر از حالت بدی؟ یه لبخند کوتاه بهم بزنی...؟
یعنی نمیدونی چقدر دلم تنگه برات؟
بعضی شبا توی خواب از دلتنگی برات گریه میکنم و با چشمای خیس از اشک بیدار میشم.
گاهی خواب میبینم بهم میگی بدون من زندگیت قشنگ تره. عجب تراژدی دل آزاری میشه نه؟! زندگی من رو تو زیبا میکنی و زندگی تو رو رفتن من...؟
عزیزترینم، بهم بگو چی اذیتت میکنه؟
بگو چی آشفته ات کرده؟
بگو برای چی کمرنگی؟
بگو چرا طلوع نمیکنی آخه خورشیدِ من؟
اگه نمیخوای چیزی بگی دست کم مراقب عزیزِ دلِ من باش. آدم خیلی خوبیه. بعضی زمان ها کله خر می شه و بعضی دیگر خیلی حساس
اما کمِ کم یه نفر اینجا هست که تو نگاهش اون آدم بهترین مخلوق خداست
- از طرف دلتنگ، و کودکانه شیدای تو...
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۶:۲۴ برای: هاشم ممنونم ازت اره با مشاور حرف زدم و درحال حاضر تحت نظر روانشاس و روانپزشک هستم امضا: لیلیث وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: لیلیث
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام لیلیث
شبت به خیر
خوبی؟
خیلی خوبه که داری روانتو درمان میکنی.
خب چیزهایی که اتفاق افتاده اند، هیچوقت از ذهنمون برای همیشه پاک نمیشن مگه اینکه فراموشی بگیریم🙃 هیچوقت هم تغییر نمیکنن... ولی اینکه ما چطور بهش نگاه میکنیم تغییر میکنه و این خیلی خوبه.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: لیلیث
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام لیلیث
شبت به خیر
خوبی؟
خیلی خوبه که داری روانتو درمان میکنی.
خب چیزهایی که اتفاق افتاده اند، هیچوقت از ذهنمون برای همیشه پاک نمیشن مگه اینکه فراموشی بگیریم🙃 هیچوقت هم تغییر نمیکنن... ولی اینکه ما چطور بهش نگاه میکنیم تغییر میکنه و این خیلی خوبه.
کم کم میتونیم از فکرای اشتباهی که در موردش داریم رها بشیم. مثلا فکر نکنیم که ارزش ما با اون اتفاق کم شده و احساس بدی در مورد خودمون نداشته باشیم. یا مثلاً اینکه از همه نترسیم و حالمون کنار بقیه هم بد نباشه. البته میدونم اینا اصلا ساده نیست ولی کم کم خیلی بهتر میشه.
حالا تو ۱۸ سالته و رفته رفته زمان و مسیر بهبودی که توش هستی بهت کمک میکنه تا از پس رنج های اون تجربه بگذری.
تو نامه ت گفتی اون آدم هنوز میاد تو جمع هایی که تو هم میری. خب خانواده ی تو چطور اجازه میدن این اتفاق بیافته؟ نمیدونن چقدر تو اذیت میشی از دیدن اون موجود کثیف؟ اصلأ خودشون چطور میتونن تحملش کنن؟
میدونی لیلیث! این خیلی بده که ما ایرانیا دیگه تو تعارف و رودربایستی، قدرت احترام به خودمون و اطرافیانمونو از دست میدیم. تو جاهای دیگه بدون تعارف از اون آدم شکایت میشد و مجبور میشد جلوی چشم قربانی، جزای کارشو بده ولی اینجا احتمالا خانواده ی تو بخاطر آبرو یا تعارف خیلی هم برخورد سختی نکردن باهاش. فکر میکنم حد اقل الان نباید اجازه بدن جایی که شما، یعنی تو و خانواده ت، هستید، اون آدم هم بیاد...
اگه اینو به پدر و مادرت نگفتی حتما بگو. این حد اقل توجهیه که باید به تو بشه.
اگه به هر دلیلی نشد که حضور اون آدم تو جمع ها رو ممنوع کنن، فکر میکنم بهتره دست کم تو دیگه جایی که اون هست نری که هیچوقت نبینیش. تو این حقو داری که بگی من جایی که اون آدم باشه نمیام و نری.
و دلم میخواد اینو بهت بگم که کار خوبی کردی که در موردش حرف زدی. همین نشون میده که تو آدم قوی ای هستی و داری واسه گذشتن از این رنج تلاش میکنی. تو یه دختر فوق العاده ای 💚
همه ی ما هم باید ازت تشکر کنیم که اینجا رو جای امنی دیدی و باهامون حرف زدی😊
امیدوارم خدا همیشه و هر لحظه مواظبت باشه و کمکت کنه که هر چی زودتر زخمات بهتر بشن.
و امیدوارم اونقدر چیزای خوب برات اتفاق بیافته که اون خاطرات تلخ تو ذهنت خیلی کمرنگ و محو بشن.
💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۷:۵۱ برای: اِبهام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… دردناکه اما دلم میخواد این رو بدونی 💔 اگه یک چیزی یاد گرفته باشم اینه که در این دنیا هیچوقت قرار نیست کسی بیاد که نجاتت بده باید خودت یکاری بکنی. قرار نیست کسی دلش به حالت…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
درود، آنهی عزیزم.
اول از همه مچکرم بابت نامهی زیبایت و بابت تمام حرفهای قشنگی که زدی.
اما باید بگم به همین سادگیها نیست و نبوده. گاهی آدمهایی هستند که نجاتدهندهشون خودِشون نیستن، چون قبلش آدمهای زیادی رو نجات دادن و برای خودشون بلد نیستن پناه باشن.
آنهی عزیزم، من میان افکار و دردی گم شدم که فراتر از این حرفهاست. نمیدونم، شاید روزی من هم بتونم برای خودم کاری بکنم، اما میدونم الان حتی توان بلند شدن رو هم ندارم؛ مثل رفتن جان از بدن. امید از من رفته و سالهاست دارم تلاش میکنم. خیلی چیزها رو بپذیرم و ادامه بدم، اما بار سنگینی داره برام.
با این حال، امیدوارم تو و هر کس دیگهای در این جهان هستی، روزبهروز موفقتر بشن و به خواستههاشون برسن.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
درود، آنهی عزیزم.
اول از همه مچکرم بابت نامهی زیبایت و بابت تمام حرفهای قشنگی که زدی.
اما باید بگم به همین سادگیها نیست و نبوده. گاهی آدمهایی هستند که نجاتدهندهشون خودِشون نیستن، چون قبلش آدمهای زیادی رو نجات دادن و برای خودشون بلد نیستن پناه باشن.
آنهی عزیزم، من میان افکار و دردی گم شدم که فراتر از این حرفهاست. نمیدونم، شاید روزی من هم بتونم برای خودم کاری بکنم، اما میدونم الان حتی توان بلند شدن رو هم ندارم؛ مثل رفتن جان از بدن. امید از من رفته و سالهاست دارم تلاش میکنم. خیلی چیزها رو بپذیرم و ادامه بدم، اما بار سنگینی داره برام.
با این حال، امیدوارم تو و هر کس دیگهای در این جهان هستی، روزبهروز موفقتر بشن و به خواستههاشون برسن.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۵ برای: شما امروز تولدم بود هرچقدر به عقب نگاه میکنم، پارسال هیچ تبریک تولدی نگرفتم، فقط یکی. سال قبلش افراد مختلف برام تولد گرفتن، صبح یه گروه، بعد از ظهر یه گروه دیگه. امسال فقط داداشم برام تولد گرفت، با این حال کلی تبریک…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: توت فرنگیِ کوچولو
تولدت مبارک باشه عزیزک
این یه دونه تبریک ناقابل رو هم از من داشته باش . میفهمم پارسال چقدر حس بدی داشتی و امیدوارم که دیگه هیچوقت تجربهش نکنی .
میخوام بدونی تو ارزشمندی و اینکه تبریک کمی گرفتی تنها نشون دهندهی اونه که بقیه لایق عشق ورزیدن بهت نبودن .
امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: توت فرنگیِ کوچولو
تولدت مبارک باشه عزیزک
این یه دونه تبریک ناقابل رو هم از من داشته باش . میفهمم پارسال چقدر حس بدی داشتی و امیدوارم که دیگه هیچوقت تجربهش نکنی .
میخوام بدونی تو ارزشمندی و اینکه تبریک کمی گرفتی تنها نشون دهندهی اونه که بقیه لایق عشق ورزیدن بهت نبودن .
امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: همان که مرا نشناخت
اما اگر روزی، در سکوتِ شب، از خودت پرسیدی چرا آن آدمی که روزی به تو نزدیک بود، سرانجام اینچنین دور شد، شاید پاسخش را در همان روزهایی بیابی که من هنوز نرفته بودم؛
در تمام آن لحظههایی که کنار تو بودم، اما تنهاییام، از همیشه بیشتر حس میشد.
تو هیچ زمان حس تکیه گاه و خانه را نمیدادی، من خودم را گول میزدم.
امضا: آیدا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: همان که مرا نشناخت
اما اگر روزی، در سکوتِ شب، از خودت پرسیدی چرا آن آدمی که روزی به تو نزدیک بود، سرانجام اینچنین دور شد، شاید پاسخش را در همان روزهایی بیابی که من هنوز نرفته بودم؛
در تمام آن لحظههایی که کنار تو بودم، اما تنهاییام، از همیشه بیشتر حس میشد.
تو هیچ زمان حس تکیه گاه و خانه را نمیدادی، من خودم را گول میزدم.
امضا: آیدا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: اعضای پست خانه اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟! میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم. امضا: یونآ وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: یونآ
جناح چهارم ( forth wing) کتاب هول محور داستان دختری هست بسیار باهوش که فکر میکنه حقیقت رو میدونه همه چی رو میدونه و کلی داستان درباره تاریخ سرزمینش بلده
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: یونآ
جناح چهارم ( forth wing) کتاب هول محور داستان دختری هست بسیار باهوش که فکر میکنه حقیقت رو میدونه همه چی رو میدونه و کلی داستان درباره تاریخ سرزمینش بلده
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۹ برای: چوریی🐣 این که یک نفر حرفم رو شنیده باعث خرسندی من هست ولی اینکه نمیدونی به چی امید داری خیلی دارک و ترسناکه و من دارم سعی میکنم که حالم رو خوب کنم حالا چه با خوندن و رقصیدن یا نوشتن افکارم و به اشتراک گذاشتن آن داخل…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: لیان
اینکه به چیزی امید داشته باشی که مطمئن باشی غیرممکنه سخت تره امیدوارم تجربهش نکنی..
امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: لیان
اینکه به چیزی امید داشته باشی که مطمئن باشی غیرممکنه سخت تره امیدوارم تجربهش نکنی..
امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۵ برای: شما امروز تولدم بود هرچقدر به عقب نگاه میکنم، پارسال هیچ تبریک تولدی نگرفتم، فقط یکی. سال قبلش افراد مختلف برام تولد گرفتن، صبح یه گروه، بعد از ظهر یه گروه دیگه. امسال فقط داداشم برام تولد گرفت، با این حال کلی تبریک…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: توت فرنگیِ کوچولو
آن دم که انسان پای گذارد به وجود
نداند که چه خبر است زیر گنبد کبود
آدمی یاد میکند هر سال ز زادروزش
روزی که پا نهاد بدین دارِ غمآلود
تلخی و شیرینی دو روی یک سکه اند
گر یکی نباشد، گویی آتشیست بدون دود
بدین دوگانگی ها، بدین نیکی و بدی ها
آن خواهیم که بفهمد هر چه به دلمان بود
در پایان، چشم به راهیم تا یکی آشکار شود
بزداید گِل غم را زین آب و زین رود
الهی، در این سالِ نو، آن یار را بیابی
پاک کند غم و اندوهت را به زودیِ زود
پ.ن: هدیه ای ناچیز بمناسبت زادروزت، تو را نهشناسم و نهخواهم شناخت؛ اما نیکی و راستی و یاری که تو را بفهمد را برایت آرزو میکنم.
زادروزت به شادی و سال نو، به کام دلت.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: توت فرنگیِ کوچولو
آن دم که انسان پای گذارد به وجود
نداند که چه خبر است زیر گنبد کبود
آدمی یاد میکند هر سال ز زادروزش
روزی که پا نهاد بدین دارِ غمآلود
تلخی و شیرینی دو روی یک سکه اند
گر یکی نباشد، گویی آتشیست بدون دود
بدین دوگانگی ها، بدین نیکی و بدی ها
آن خواهیم که بفهمد هر چه به دلمان بود
در پایان، چشم به راهیم تا یکی آشکار شود
بزداید گِل غم را زین آب و زین رود
الهی، در این سالِ نو، آن یار را بیابی
پاک کند غم و اندوهت را به زودیِ زود
پ.ن: هدیه ای ناچیز بمناسبت زادروزت، تو را نهشناسم و نهخواهم شناخت؛ اما نیکی و راستی و یاری که تو را بفهمد را برایت آرزو میکنم.
زادروزت به شادی و سال نو، به کام دلت.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۰ برای: توت فرنگیِ کوچولو سلام توت فرنگی کوچولو تولدت خیلی مبارک باشه 🎀 غصه به دلت راه نده فدای سرت یوقتا زندگی تلخ میشه میدونی... امضا: Cloud وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: Cloud
ممنونم خانومه😭🍓
امیدوارم زندگیت همیشه وانیلی باشه
امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: Cloud
ممنونم خانومه😭🍓
امیدوارم زندگیت همیشه وانیلی باشه
امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: اعضای پست خانه اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟! میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم. امضا: یونآ وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: یونآ
درود
اسم این کتاب حتما شنیدی یا شایدم خوندی
"جزء از کل نوشته استیو تولتز ترجمه پیمان خاکسار" چون احتمال میدم خونده باشی یه کتاب دیگه هم میگم که اونم خیلی جالب بود "لبه تیغ از سامرست موام"
چیزی که هست محتوای این دو کتاب یه جورایی هم تضاد همدیگه اند و هم همپوشانی داره یه جاهاییش. توی کتاب لبه تیغ یک دیدگاه مثبت اندیشانه تر و عرفانی داره و هدفدار تر پیش میره اما توی جزء از کل کتاب مفهوم و نگاه واقع گرایانه تر، بی رحم تر و فلسفی تر به زندگی داره و رک و پوست کنده هست.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: یونآ
درود
اسم این کتاب حتما شنیدی یا شایدم خوندی
"جزء از کل نوشته استیو تولتز ترجمه پیمان خاکسار" چون احتمال میدم خونده باشی یه کتاب دیگه هم میگم که اونم خیلی جالب بود "لبه تیغ از سامرست موام"
چیزی که هست محتوای این دو کتاب یه جورایی هم تضاد همدیگه اند و هم همپوشانی داره یه جاهاییش. توی کتاب لبه تیغ یک دیدگاه مثبت اندیشانه تر و عرفانی داره و هدفدار تر پیش میره اما توی جزء از کل کتاب مفهوم و نگاه واقع گرایانه تر، بی رحم تر و فلسفی تر به زندگی داره و رک و پوست کنده هست.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: همهی آدما
گاهی ما ادمها زیادی به خودمون میپردازیم، وقتی یکی از دردش میگه شروع میکنیم از تجربه مشترک خودمون رو گفتن یا درد طرف مقابل رو کوچیک جلوه دادن.
حتی شاید چیزی رو که داریم میشنویم دردِ بزرگِ اون شخص نباشه صرفا موردیه که اون لحظه داره باهاش دستوپنجه نرم میکنه و دوست داره راجب اون مسئله صحبت کنه، پس نیاز نیست اثبات کنیم که ما ادمهای بدبختتری هستیم، یادمون باشه چیزی که میشنویم تمام دردِ اون ادم نیست پس حق نداریم درد کسیو کوچیک بدونیم و با رفتار و حرفامون اعصاب اون ادمو بدتر خراب کنیم.
سعی کنیم شنونده های خوبی باشیم💙
امضا: لیورا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: همهی آدما
گاهی ما ادمها زیادی به خودمون میپردازیم، وقتی یکی از دردش میگه شروع میکنیم از تجربه مشترک خودمون رو گفتن یا درد طرف مقابل رو کوچیک جلوه دادن.
حتی شاید چیزی رو که داریم میشنویم دردِ بزرگِ اون شخص نباشه صرفا موردیه که اون لحظه داره باهاش دستوپنجه نرم میکنه و دوست داره راجب اون مسئله صحبت کنه، پس نیاز نیست اثبات کنیم که ما ادمهای بدبختتری هستیم، یادمون باشه چیزی که میشنویم تمام دردِ اون ادم نیست پس حق نداریم درد کسیو کوچیک بدونیم و با رفتار و حرفامون اعصاب اون ادمو بدتر خراب کنیم.
سعی کنیم شنونده های خوبی باشیم💙
امضا: لیورا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍3❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۶ برای: لیلیث سلام لیلیث امیدوارم خوب باشی من نمیدونم جریان زندگیتو پیام اخرتو فقط دیدم خواستم بهت بگم که اول از همه امیدوارم هرچه زودتر با رنج های زندگیت کنار بیای هیچ چیز مهم تر از این نیست که به این مفهوم برسی زندگی…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۸
برای: قهوه تلخ و شکلات
خیلی ممنونم ازت
حتما بهش میگم
راستی،از رشته ات راضی هستی؟
من قصد دارم روانشاسی بخونم
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۸
برای: قهوه تلخ و شکلات
خیلی ممنونم ازت
حتما بهش میگم
راستی،از رشته ات راضی هستی؟
من قصد دارم روانشاسی بخونم
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۹
برای: برای خودم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
داشتم به منظره مینگریستم؛
لیوان چای را در دستانم زندانی کرده بودم؛ گرمایَش اندکی از سرمایی را که تا مغز استخوانم رخنه کرده بود، پس میزد. گویی تمام جهان در همان بخار آرامی خلاصه میشد که از دهانهی لیوان برمیخاست.
بیآنکه صدایش بزنم، آمد.
امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۹
برای: برای خودم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
داشتم به منظره مینگریستم؛
لیوان چای را در دستانم زندانی کرده بودم؛ گرمایَش اندکی از سرمایی را که تا مغز استخوانم رخنه کرده بود، پس میزد. گویی تمام جهان در همان بخار آرامی خلاصه میشد که از دهانهی لیوان برمیخاست.
بیآنکه صدایش بزنم، آمد.
نوازشی به نرمی دستان مادرم؛ آن روزها که هنوز کودک بودم و گونههایم را با مهربانی لمس میکرد.
بوسهای شبیه بوسههای او...
بوسههایی که دیگر نیستند، اما گویی جهان هنوز خاطرهشان را از یاد نبرده است.
دستی میان موهایم کشید و آنها را آشفتهتر از پیش کرد.
دوستش داشتم؛
دوست نداشتم سرانجامی داشته باشد.
انگار از همان چیزهایی بود که فقط یکبار اتفاق میافتند؛ مثل بعضی نگاهها، بعضی آدمها، بعضی لحظهها...
من خوبیِ آخرینبارها را خوب درک میکنم.
بیآنکه بدانم، آخرینبارهای بسیاری را از سر گذراندهام؛ آخرین باری که دستی را فشردم، آخرین باری که صدایی را شنیدم، آخرین باری که کسی را همانگونه که بود دوست داشتم.
هیچکدام را نفهمیدم،
فقط بعد از رفتنشان بود که فهمیدم دیگر خودِ سابق نیستم.
اما این بار...
این بار آشفتگی دیگری در میان بود؛ آشفتگیای که با همهی آنها تفاوت داشت.
باد هنوز میان موهایم میچرخید، چای هنوز گرم بود، باران بوی خاک را از زمین بلند میکرد؛ جهان همان جهان بود
اما من...
گویا این بار، آخرینبارِ خودِ من از راه رسیده بود.
عجیب بود...
سالها، در میان تمام این آخرینبارها، گمان میکردم تنها چیزی که انتظارش را میکشم، همین است؛ آخرینبارِ خودم.
فکر میکردم وقتی از راه برسد، همهچیز آرام میشود.
همهی این خستگیها، همهی این انتظارها، همهی این دردهای بیانتها.
اما وقتی سایهاش را بر شانههایم حس کردم...
اندوهی آرام، بیآنکه بدانم از کجا آمده، تمام وجودم را گرفت.
انگار تمام این سالها، آرزوی چیزی را داشتم که هرگز حقیقتش را نمیشناختم.
انگار سهم من از جهان، بیشتر دیدن بود تا داشتن؛ بیشتر از دست دادن بود تا ماندن... شاید برای همین بود که ذرهذره از هر آنچه دوستش داشتم دست کشیدم؛ تا جایی که آخرینبارِ خودم هم دیگر غریبه به نظر نمیرسید.
برای لحظهای همهچیز همان بود؛
فقط چیزی در من، بیصدا از جای خود کنده شده بود.
قلپی از چای نوشیدم؛
گرمایَش در تنم دوید، اما به جایی که سرما لانه کرده بود، نرسید.
سرم را بالا آوردم
باد هنوز میوزید
انگار تنها چیزی در این جهان بود که میدانست چگونه بیاید، نوازش کند و بیآنکه قول ماندن بدهد، آرام از کنار آدم بگذرد.
امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۴
برای: او که هرگز درک نکرد، کوششی برای درک کردن هم نکرد.
میدانید انسان از چه میمیرد؟ از گرسنگی؟ از تشنگی؟ از بی خوابی؟
نه.
انسان از بی مهری میمیرد.
زمانی که هیچکس را ندارد تا با او سخن بگوید و درد و دل کند، زمانی که بزرگترین تکیه گاهش میشود پرتگاه مرگش، زمانی که حتی نمیتواند دهان باز کند و درد درون سینه اش را بیرون بریزد.
یکی از همین مرگ ها را ما با سخنانمان و کلماتمان به دیگران میدهیم. وقتی بدترین سخنان را میشنوید قلبتان یک سقوط آزاد سنگین را تجربه میکند؛ مانند گلی که خشکیده شده است و دیگر توان نجاتش نیست.
احتمال دارد که حداقل یکی از بدترین تجربیات شما راجب همین باشد.
ولی من مطمئن هستم همین درد و رنج ها در نهایت مرا بزرگ میسازد. آنقدر که تمام افرادی که منتظر یک لغزش از من هستند انگشت به دهان بمانند.
ولی باز هم توان در رفتن از این زخم ها روی قلبم را ندارم.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۴
برای: او که هرگز درک نکرد، کوششی برای درک کردن هم نکرد.
میدانید انسان از چه میمیرد؟ از گرسنگی؟ از تشنگی؟ از بی خوابی؟
نه.
انسان از بی مهری میمیرد.
زمانی که هیچکس را ندارد تا با او سخن بگوید و درد و دل کند، زمانی که بزرگترین تکیه گاهش میشود پرتگاه مرگش، زمانی که حتی نمیتواند دهان باز کند و درد درون سینه اش را بیرون بریزد.
یکی از همین مرگ ها را ما با سخنانمان و کلماتمان به دیگران میدهیم. وقتی بدترین سخنان را میشنوید قلبتان یک سقوط آزاد سنگین را تجربه میکند؛ مانند گلی که خشکیده شده است و دیگر توان نجاتش نیست.
احتمال دارد که حداقل یکی از بدترین تجربیات شما راجب همین باشد.
ولی من مطمئن هستم همین درد و رنج ها در نهایت مرا بزرگ میسازد. آنقدر که تمام افرادی که منتظر یک لغزش از من هستند انگشت به دهان بمانند.
ولی باز هم توان در رفتن از این زخم ها روی قلبم را ندارم.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۱ برای: Av شاید از جوابم خوشت نیاد شاید فکر کنی که درک نمیکنم ولی به نظرم رهاش کن. کاملا و مطلقا.برو. و بعد خاکستر شو و از داخل همون خاکستر دوباره متولد شو. امضا: بیگانه وضعیت نامه: مچاله تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۷
برای: بیگانه
انجامش دادم
حرفایی که باید رو زدم و رها کردم:)
مرسی
(Av )
امضا: Cloud
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۷
برای: بیگانه
انجامش دادم
حرفایی که باید رو زدم و رها کردم:)
مرسی
(Av )
امضا: Cloud
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: ماه
ازت متنفرم
از خودمم متنفرم
انقدر من رو نگاه نکن
انقدر نیا
برو:)
برو بزار تنها بمونم
برو و بزار بمیرم
بزار قلبم سنگ و یخ بشه و راحت شم
انقدر به قلبم دست نزن و اونو گرم و خونی و زخمی نکن.
نکن دورت بگردم، نکن:)
نمیبینی خسته شدم؟ چرا انقدر من رو زمین میزنی که قوی بشم؟ دیگه چقدر باید قوی بشم؟
خوشت میاد. از گریه هام خوشت میاد.
از اینکه من رو ببینی که با درماندگی و بدبختی نامه مینویسم و گریه میکنم، خوشت میاد.
از اینکه قلبم رو داخل مشتت فشار بدی و تا دم مرگ برم ولی زنده بمونم، لذت میبری.
کاش تمومش کنیم.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: ماه
ازت متنفرم
از خودمم متنفرم
انقدر من رو نگاه نکن
انقدر نیا
برو:)
برو بزار تنها بمونم
برو و بزار بمیرم
بزار قلبم سنگ و یخ بشه و راحت شم
انقدر به قلبم دست نزن و اونو گرم و خونی و زخمی نکن.
نکن دورت بگردم، نکن:)
نمیبینی خسته شدم؟ چرا انقدر من رو زمین میزنی که قوی بشم؟ دیگه چقدر باید قوی بشم؟
خوشت میاد. از گریه هام خوشت میاد.
از اینکه من رو ببینی که با درماندگی و بدبختی نامه مینویسم و گریه میکنم، خوشت میاد.
از اینکه قلبم رو داخل مشتت فشار بدی و تا دم مرگ برم ولی زنده بمونم، لذت میبری.
کاش تمومش کنیم.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: برای نفس های سخت خودم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم باید از کجای خودم شروع کنم
اما
سکوت دوباره شده تنها چیزی که برای ارائه دارم
وقتی نمیتونم لب هایم را از هم بزدایم و انعکاس صدایم را به بیرون روانه کنم
وقتی نمیتوانم دیگر مثل سابق افکار و احساساتم را به داستانی با تصویر هایی از احساس بدل کنم
دیگر چه میماند از من جز سکوت؟
امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: برای نفس های سخت خودم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم باید از کجای خودم شروع کنم
اما
سکوت دوباره شده تنها چیزی که برای ارائه دارم
وقتی نمیتونم لب هایم را از هم بزدایم و انعکاس صدایم را به بیرون روانه کنم
وقتی نمیتوانم دیگر مثل سابق افکار و احساساتم را به داستانی با تصویر هایی از احساس بدل کنم
دیگر چه میماند از من جز سکوت؟
سکوتی که بی طلب به سراغم میآید
اما انتخاب من سکوت نبود.
من مجبور به سکوت بودم.
من دیدم و نباید میدیدم، من شنیدم و نباید میشنیدم ،
من دوست داشتم و نباید دوست میداشتم ،
من میخواستم و نباید می خواستم و ...
من مجبور شدم دم نزنم
و کم کم کسی شدم
نمیتواند احساساتش را بیان کند
نمیتواند بگوید
من درحال مرگم، مرگ و خدایم در رقابتند در نزدیکی من
مرگ از رگ گردنم به من نزدیک تر است
و میگفتند خدا هم از رگ گردن به ادم نزدیک تر است
حالا کدام به من نزدیک ترند؟
افسردگی تنها کلمه ای ساده برای بیان حالی که نمیتوانم درکش کنم است
روز ها وقتی متوجه میشوم این بار هم نمردم و درحال بیدار شدنم
بیشتر چشم هایم را میبندم، ساعت های طولانی تری در جایم میخوابم
بدنم وا رفته تر از قبل شده و این عذابم میدهد
دوست داشتم ورزش کنم، اما از بیکاری اکسپلور اینستایم را رنده کرده ام
دستور پخت غذاهای زیادی را سیو کردم که هرگز درستش نخواهم کرد
آشپزی حس بسیار مطلوبی به من میداد اما حال حتی نمیتوانم از جایم برخیزم
کتاب های زیادی در لیستم برای خواندن هستند، اما پول هم مانند من تمام شده است و توانی برای خرید نیست
اما اگر پولی بود، میشد خواند؟ شاید با ان دنیا اخت میشدم و شاید تصور من با ان کتاب ها امیخته میشد
سریال ها فیلم هایی که منتظر بودم "کنکور لعنتی" تمام شود در لیست همچنان منتظرند
و اینده
همچنان منتظر است که برخیزم؟
بدون تلاش نشسته ام تا زندگی ام تغییر کند
بدون حرف زدن منتظرم جادویی برایم اتفاق بی افتد
این ادم تنبل است یا خسته و کلافه و بی حوصله؟
بدون تلاش و قدمی برای خود
میخواهد از این موقعیت لجن در بیاید؟
غار من زنگ زده است، لجنزار شده است، دیگر حتی صدایی در ان نمی اید
من از خود به خود تنها ترم
مگر میشود ادم بدون علاقه و حسی نسبت به چیزی زنده بماند؟
از دیدن آسمانی که مشتاقش یود خسته شود؟
موسیقی هایش را زیر یک دقیقه یک دقیقه عوض کند؟
بی قرار باشد؟
دوست داشته باشد بخندد اما نتواند؟
سوگ کنارش باشد؟
دوست داشتنی نباشد؟
کم اقبال در زندگی اش باشد؟
هیچکس او را نبیند؟
نتواند ارتباط زیادی در زندگی اش داشته باشد؟
نه دوست و رفیقی
نه خانوادهای که از حالش خبر داشته باشند؟ اگرم داشته باشند خود نظر میکنید که این خانواده ایرانی چه میکند با ادم؟
من با اضطراب زندگی میکنم، اضطراب ناشی از تروما
اضطراب ناشی از خانواده خود دوست اشنا
من با عصبانیت و خشمی زندگی میکنم که حد و اندازه ندارد، بی دلیل خشمگینم بی دلیل با عصبانیت حرف میزنم
اما نمیتوانم درد خود را بگویم
نمیخواهم فکر کنم اینده چه میشود؟ در این حکومت و این گشور اینده چه میشود؟ پدران ما سگ دو زدنند و این شد
ما با این فرسودگی چه سگ دویی بزنیم تا کمی از آن پدرانمان بهتر باشیم؟
حال میخواهم بمیرم، اما قولی داده ام و نمیتوانم ان را بشکنم.
اما نفس کشیدن برایم سخت از ازار دهنده اس
چه کنم؟
برای نفس کشیدن برای یک لحظه حس خوب چه کنم؟
امضا: ماه لیلی
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۷ برای: خواب زده جنسیت، آن سایهی بیرنگ، و نیز آنچه در دلها سر شده، همچون ابرهای گذرا بر آسمانِ ذهن مینشینند و میروند. معلم فرمود: «هر آنکه از تجربهی زنده بگذرد و در حسرتِ آنچیز که نیامده نشکند، به ساحل آرامش رسیده است.»…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: چوریی🐣
چه زیبا گفتی، چوریی؛
اما گمان میکنم میانِ «تجربه کردن» و «از یاد بردن»
فاصلهایست به وسعتِ همان جوی آبی که سنگ را با خود میبرد.
شاید سنگ، روزی در گوشهای آرام بگیرد؛
اما آیا میشود گفت آبی را که از کنارش گذشته،
هرگز به خاطر نداشته است؟
بعضی چیزها را تجربه میکنیم و میگذریم،
بعضی را تجربه میکنیم و در خویش نگه میداریم؛
نه از سرِ خواستن،
بلکه شاید جوری به هویتمان گره خوردند،که برای رها کردنشان اول مجبور بشویم خودمان را رها کنیم.
شاید آرامش، فراموش کردنِ آنچه گذشته نیست؛
شاید فقط روزی برسد که یادآوریاش
دیگر دل را به تلاطم نیندازد.
و اما آن سخنِ معلم…
نمیدانم.
شاید هنوز شاگردیام که مشقِ این درس را تمام نکرده.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: چوریی🐣
چه زیبا گفتی، چوریی؛
اما گمان میکنم میانِ «تجربه کردن» و «از یاد بردن»
فاصلهایست به وسعتِ همان جوی آبی که سنگ را با خود میبرد.
شاید سنگ، روزی در گوشهای آرام بگیرد؛
اما آیا میشود گفت آبی را که از کنارش گذشته،
هرگز به خاطر نداشته است؟
بعضی چیزها را تجربه میکنیم و میگذریم،
بعضی را تجربه میکنیم و در خویش نگه میداریم؛
نه از سرِ خواستن،
بلکه شاید جوری به هویتمان گره خوردند،که برای رها کردنشان اول مجبور بشویم خودمان را رها کنیم.
شاید آرامش، فراموش کردنِ آنچه گذشته نیست؛
شاید فقط روزی برسد که یادآوریاش
دیگر دل را به تلاطم نیندازد.
و اما آن سخنِ معلم…
نمیدانم.
شاید هنوز شاگردیام که مشقِ این درس را تمام نکرده.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۱۴ برای: خواب زده این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نه به آن نزدیکی نه به این دوری نه به آن عشق و نه به این کوری هیچیک در عقل و خرد نگنجد نه آن صمیمیت و نه این مهجوری خاطره و یادی برایت روایت میکنم، ای خوابزده همدرد؛…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
ای غریبِ آشنا،
نمیدانم این رویا ها از کدام سرزمین میایند،از کجا نشئت میگیرند
با آنکه حقیقت نیست،با آنکه وجود ندارد
اما هربار رویایی از او میبینم سینه ام تیر میکشد
نمیدانم این مرز باریک بین عشق و جنون است یا واقعا به جنون رسیده ام،
نمیدانم بیش ازین پیش بروم یا نه
حتی نمیدانم،شاید شبی اتفاقی دستم بخورد و شماره ی او را بگیرم
اما این دلتنگی،اولین دلتنگی ایست که شبیه کلمه اش است
دل تنگی
دلم تنگ میشود
چنان گه گاه به خودم میپیچم که نمیدانم درد من حتی با آمدنش درمان میشود یا نه
چقدر غریب است این حس دلتنگی و تنهایی
دورم پر شده از آدم اما چنان احساس تنهایی میکنم که گویی سالهاست در یک کلبه وسط ناکجا اباد زندگی میکنم.
قبلا می شنیدم می گفتند گذر زمان آسان ترش میکند
اما هرچه میگذرد سخت تر می شود
انگار نبودش بیشتر حس می شود
و حس تنهایی ام آشکار تر
انگار کسی مثل او نمیتواند قلق مرا بلد و مرا از حفظ باشد…
مرا ببخش اگر رشته سخن به درازا کشید،
حال،تو بگو از دنباله حکایتت،
سر انجام آن چشم انتظار را دیدی؟
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۲
برای: سِپیم، غریب آشنا
ای غریبِ آشنا،
نمیدانم این رویا ها از کدام سرزمین میایند،از کجا نشئت میگیرند
با آنکه حقیقت نیست،با آنکه وجود ندارد
اما هربار رویایی از او میبینم سینه ام تیر میکشد
نمیدانم این مرز باریک بین عشق و جنون است یا واقعا به جنون رسیده ام،
نمیدانم بیش ازین پیش بروم یا نه
حتی نمیدانم،شاید شبی اتفاقی دستم بخورد و شماره ی او را بگیرم
اما این دلتنگی،اولین دلتنگی ایست که شبیه کلمه اش است
دل تنگی
دلم تنگ میشود
چنان گه گاه به خودم میپیچم که نمیدانم درد من حتی با آمدنش درمان میشود یا نه
چقدر غریب است این حس دلتنگی و تنهایی
دورم پر شده از آدم اما چنان احساس تنهایی میکنم که گویی سالهاست در یک کلبه وسط ناکجا اباد زندگی میکنم.
قبلا می شنیدم می گفتند گذر زمان آسان ترش میکند
اما هرچه میگذرد سخت تر می شود
انگار نبودش بیشتر حس می شود
و حس تنهایی ام آشکار تر
انگار کسی مثل او نمیتواند قلق مرا بلد و مرا از حفظ باشد…
مرا ببخش اگر رشته سخن به درازا کشید،
حال،تو بگو از دنباله حکایتت،
سر انجام آن چشم انتظار را دیدی؟
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: اعضای پست خانه اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟! میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم. امضا: یونآ وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۸
برای: یونآ
از طرف آبری با عشق
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۸
برای: یونآ
از طرف آبری با عشق
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب