پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
761 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۰
برای: برای تو که حرف‌هایی از من را میخوانی که هیچ‌ انسانی دیگری از آن خبر ندارد.

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

غریبه سلام.
غریبه؟؟
شاید تو آشناترینِ من هستی.
وگرنه چطور است که حرف‌هایی را به تو میزنم که به هیچکس دیگر نمیگویم؟
وِی امشب به من گفت که من بچه، لوس، غمگین، حال‌به‌هم‌زن و عصبی و امثالهم هستم.
او به من گفت که مشکل "من" هستم.
و اگر می‌خواهم اوضاع درست شود "من" باید درست شوم.
و گفت دفعه بعد که پیش تراپیست‌م رفتم بگویم "من" با همه مشکل دارم و اخلاق درست و حسابی ندارم.
و لابد شما فکر می‌کنید که این نامه را نوشته‌ام که از خودم دفاع کنم!؟
و صدالبته که اینطور نیست.
من گناه‌کارم.
و این نامه‌ی اعتراف به گناه.
غریبه خیلی قبل‌ترها که نوجوان بودم پدرم به من گفت: "من نمیدونم تو نتیجه کدوم کار بد منی؟".
و کمی بعدتر اما وقتی هنوز جوان نشده بودم به من گفت: "اخلاق تورو ما تحمل میکنیم ولی شوهرت نه هاااا"
و از آنجایی که پدر و مادرها همیشه راست می‌گویند، من هنوز نمی‌دانم نتیجه کدام کار بد پدرم هستم، اما همین امشب وِی به من گفت: " واقعا اخلاقت افتضاحه، مامان و بابات تحمل میکنن ولی من نه. یه طوری روت رو کم میکنم که...".
بنابراین بله.
این نامه اقرار به "بد" بودن است.
من آدم بدی هستم.
شاید برای همین نه پدر و مادرم
وحالا نه وِی
توانایی تحمل من در زندگی را ندارند.
گاهی دلم میخواست در تمام لحظاتی که از درگاه ادم های موردعلاقه ام رانده شدم کسی می‌پرسید: "چه احساسی داری؟ حالت چطوره؟ چی شد که اینطوری شدی؟"
شاید شیطان هم وقتی داشت از درگاه الوهیت و قرب رانده میشد یک آرزوی اینطوری داشت.
شاید او هم مثل من گوشه چشمانش اشک جمع شده بود.
اما در آن لحظه کسی به گوشه چشمان ما رانده‌شدگان نگاه نمی‌کرد.
کسی هم هیچ وقت از من نپرسید که تو که اصلا ادم غمگینی نبودی، چگونه تبدیل شدی به این ادم جدید؟
اما نه. این هم مهم نیست. هیچ‌کس برای‌ش مهم نیست!
اصلا برایشان مهم نیست که شاید خود آنها باعث غمگین و عصبی شدن تو شده باشند.
در نهایت تو مطرودی‌ برای صفاتی که تو را تبدیل به 'ادم بدی' کرده است.
و چه‌کسی آدم بدها را دوست دارد؟


امضا: پی جِی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۹ برای: لیان سلام لیان هروقت دلم میگیره و حالم بده هیچوقت دوست ندارم به کسی بگم اوضاع چطوری میگذره چون مغزم دائما میگه که چی؟ بگی که چی بشه وقتی دوای دردت نیستن به خاطر همین مینویسم رو کاغذ توی چنل هرجا نقاشی میکشم اهنگ گوش…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: چوریی🐣

این که یک نفر حرفم رو شنیده باعث خرسندی من هست ولی اینکه نمی‌دونی به چی امید داری خیلی دارک و ترسناکه و من دارم سعی میکنم که حالم رو خوب کنم حالا چه با خوندن و رقصیدن یا نوشتن افکارم و به اشتراک گذاشتن آن داخل چنلم چون میدونم چشمانی هست که با خوشحالی من خوشحالی و با ناراحتی من غمگین می‌شوند

امضا: لیان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۸
برای: قلبم.

من نمیدونم به تو چی بگم...
ای کاش اوناییی که دوسم نداشتن را دوس نداشتی؛ ای کاش اونقد از دیگران توقع خوبی و عشق نداشتی؛ ای کاش سنگی رو قورت می‌دادی تا منو به درد دچار نمی‌کردی...
میدونم لرزیدی... ترسیدی...
و من نتونستم آرومت کنم ای قلب زیبای من؛ منو ببخش و منو ببخش.
میدونم نمیتونی بعضی از خاطراتو فراموش کنی میدونم هنوز گاهی مچاله میشی.. میدونم...
تقصیر تو نبود باشه؟...
در سینه‌ی من آروم بگیر و منو به سمت خوشحالی و موفقیت همراهی کن.

امضا: گورکن بهشت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: شما

امروز تولدم بود
هرچقدر به عقب نگاه میکنم، پارسال هیچ تبریک تولدی نگرفتم، فقط یکی.
سال قبلش افراد مختلف برام تولد گرفتن، صبح یه گروه، بعد از ظهر یه گروه دیگه. امسال فقط داداشم برام تولد گرفت، با این حال کلی تبریک تولد گرفتم و اما هنوز دارم به این فکر میکنم که پارسال چقدر تنها بودم:)

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3😢2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۷ برای: دوستانم امروز مثل هر زمان دیگه به من ثابت کردید که اعتماد بهتون سخته میدونم که این نامه رو نمیخونید و هیچ وقت متوجه اش نمیشید ولی فراموش نمیکنم بی رحمی هایی رو که در حقم انجام دادید. امضا: بی صدا وضعیت نامه: جوهرآلود…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۳
برای: بی صدا

با سلام و احترام فقط خواستم بگم انتظار هر چیزی رو از همه کس... دقت کن دوباره تکرار میکنم از همه کس داشته باش هم آدما بی رحم هستن و هم دنیا هیچ استثنایی هم وجود نداره

تمام.

امضا: لیان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍5
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: اعضای پست خانه

اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟!
میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم.

امضا: یونآ
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍3
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۴۵
برای: بهترین کارگردان کهکشان

درود به تو، عزیزترین من؛ کاش میشد همه‌ی این حرف ها رو همین الان بهت می‌گفتم.. کاش می‌تونستم همین الان بهت بگم که چقدر برای من عزیز و سرشار از الهام و احساس هستی. برای من تو فوق‌العاده و زیبا هستی و امیدوارم که یک روز خودت رو بتونی از چشم من ببینی و بدونی که چقدر دوست‌داشتنی هستی و چقدر من برای بودنت خوشحالم. امیدوارم که همیشه ذوق های کوچک زندگیت رو از دست ندی. امیدوارم همیشه اونقدر بهم نزدیک باشیم تا بتونم بهت بگم کارگردان و تورو خجالت‌زده بکنم‌. امشب تو دوباره خاله میشی و خیلی خوشحالم. از صمیم قلبم دوست دارم🤍🤍

امضا: دختر ادوارد
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: نمیدانم هر کسی که بخواند و اهمیت بدهد

گاهی سخت‌ترین قسمت ماجرای زندگی اینه که از همه‌جا طرد بشی و این درد رو من سال‌هاست به دوش می‌کشم؛ چه توی جمع رفیقام، مدرسه، خانواده‌ام، آدم‌های غریبه، جامعه و... همیشه برای من جایی نبود. نمی‌دونم چرا، حتی دلیلش رو هیچ‌وقت نفهمیدم. راستش هیچ‌وقت بهم نگفتن چرا. البته از رفتارهاشون و گاهی هم شنیدن‌های یهویی فهمیدم که من رو دوست ندارن یا زیبا نیستم، اما درک نمی‌کنم آدم‌ها چرا فرصت نمی‌دن و قبل از هر چیزی قضاوتت می‌کنن. شاید من اون‌قدرها بد نباشم، فقط یه فرصت لازم دارم تا خودمو نشون بدم. نمی‌دونم چجوری با این مسائل کنار بیام، اما عمیقاً می‌ترسم روزی نتونم دیگه تحمل کنم این بی‌پناهی رو و دیگه ادامه ندم.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3👍1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: خورشیدِ تاریکی‌هایِ من

سلام عزیزترینم
حال و احوالت چطوره؟ خیلی وقته پیدات نیست! با خودت نمیگی وقتایی که نیستی یه نفر ممکنه تو تاریکی گم بشه؟
نورِ من! عزیزِ من! تا تو نباشی شب‌های من صبح نمیشن. میشه فقط یه خبر از حالت بدی؟ یه لبخند کوتاه بهم بزنی...؟
یعنی نمیدونی چقدر دلم تنگه برات؟
بعضی شبا توی خواب از دلتنگی برات گریه میکنم و با چشمای خیس از اشک بیدار میشم.
گاهی خواب میبینم بهم میگی بدون من زندگیت قشنگ تره. عجب تراژدی دل آزاری میشه نه؟! زندگی من رو تو زیبا می‌کنی و زندگی تو رو رفتن من...؟
عزیزترینم، بهم بگو چی اذیتت میکنه؟
بگو‌ چی آشفته ات کرده؟
بگو برای چی کمرنگی؟
بگو‌ چرا طلوع نمیکنی آخه خورشیدِ من؟
اگه نمی‌خوای چیزی بگی دست کم مراقب عزیزِ دلِ من باش. آدم خیلی خوبیه. بعضی زمان ها کله خر می شه و بعضی دیگر خیلی حساس
اما کمِ کم یه نفر اینجا هست که تو نگاهش اون آدم بهترین مخلوق خداست

- از طرف دلتنگ، و کودکانه شیدای تو...

امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۶:۲۴ برای: هاشم ممنونم ازت اره با مشاور حرف زدم و درحال حاضر تحت نظر روانشاس و روان‌پزشک هستم امضا: لیلیث وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: لیلیث

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام لیلیث
شبت به خیر
خوبی؟
خیلی خوبه که داری روانتو درمان می‌کنی.
خب چیزهایی که اتفاق افتاده اند، هیچوقت از ذهنمون برای همیشه پاک نمی‌شن مگه اینکه فراموشی بگیریم🙃 هیچوقت هم تغییر نمی‌کنن... ولی اینکه ما چطور بهش نگاه می‌کنیم تغییر می‌کنه و این خیلی خوبه.
کم کم می‌تونیم از فکرای اشتباهی که در موردش داریم رها بشیم. مثلا فکر نکنیم که ارزش ما با اون اتفاق کم شده و احساس بدی در مورد خودمون نداشته باشیم. یا مثلاً اینکه از همه نترسیم و حالمون کنار بقیه هم بد نباشه. البته می‌دونم اینا اصلا ساده نیست ولی کم کم خیلی بهتر میشه.
حالا تو ۱۸ سالته و رفته رفته زمان و مسیر بهبودی که توش هستی بهت کمک می‌کنه تا از پس رنج های اون تجربه بگذری.
تو نامه ت گفتی اون آدم هنوز میاد تو جمع هایی که تو هم میری. خب خانواده ی تو چطور اجازه می‌دن این اتفاق بیافته؟ نمی‌دونن چقدر تو اذیت می‌شی از دیدن اون موجود کثیف؟ اصلأ خودشون چطور می‌تونن تحملش کنن؟
می‌دونی لیلیث! این خیلی بده که ما ایرانیا دیگه تو تعارف و رودربایستی، قدرت احترام به خودمون و اطرافیانمونو از دست می‌دیم. تو جاهای دیگه بدون تعارف از اون آدم شکایت می‌شد و مجبور می‌شد جلوی چشم قربانی، جزای کارشو بده ولی اینجا احتمالا خانواده ی تو بخاطر آبرو یا تعارف خیلی هم برخورد سختی نکردن باهاش. فکر می‌کنم حد اقل الان نباید اجازه بدن جایی که شما، یعنی تو و خانواده ت، هستید، اون آدم هم بیاد...
اگه اینو به پدر و مادرت نگفتی حتما بگو. این حد اقل توجهیه که باید به تو بشه.
اگه به هر دلیلی نشد که حضور اون آدم تو جمع ها رو ممنوع کنن، فکر می‌کنم بهتره دست کم تو دیگه جایی که اون هست نری که هیچوقت نبینیش. تو این حقو داری که بگی من جایی که اون آدم باشه نمیام و نری.
و دلم می‌خواد اینو بهت بگم که کار خوبی کردی که در موردش حرف زدی. همین نشون می‌ده که تو آدم قوی ای هستی و داری واسه گذشتن از این رنج تلاش می‌کنی. تو یه دختر فوق العاده ای 💚
همه ی ما هم باید ازت تشکر کنیم که اینجا رو جای امنی دیدی و باهامون حرف زدی😊
امیدوارم خدا همیشه و هر لحظه مواظبت باشه و کمکت کنه که هر چی زودتر زخمات بهتر بشن.
و امیدوارم اونقدر چیزای خوب برات اتفاق بیافته که اون خاطرات تلخ تو ذهنت خیلی کمرنگ و محو بشن.
💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۷:۵۱ برای: اِبهام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… دردناکه اما دلم می‌خواد این رو بدونی 💔 اگه یک چیزی یاد گرفته باشم اینه که در این دنیا هیچوقت قرار نیست کسی بیاد که نجاتت بده باید خودت یکاری بکنی. قرار نیست کسی دلش به حالت…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز

درود، آنه‌ی عزیزم.

اول از همه مچکرم بابت نامه‌ی زیبایت و بابت تمام حرف‌های قشنگی که زدی.

اما باید بگم به همین سادگی‌ها نیست و نبوده. گاهی آدم‌هایی هستند که نجات‌دهنده‌شون خودِشون نیستن، چون قبلش آدم‌های زیادی رو نجات دادن و برای خودشون بلد نیستن پناه باشن.

آنه‌ی عزیزم، من میان افکار و دردی گم شدم که فراتر از این حرف‌هاست. نمی‌دونم، شاید روزی من هم بتونم برای خودم کاری بکنم، اما می‌دونم الان حتی توان بلند شدن رو هم ندارم؛ مثل رفتن جان از بدن. امید از من رفته و سال‌هاست دارم تلاش می‌کنم. خیلی چیزها رو بپذیرم و ادامه بدم، اما بار سنگینی داره برام.

با این حال، امیدوارم تو و هر کس دیگه‌ای در این جهان هستی، روزبه‌روز موفق‌تر بشن و به خواسته‌هاشون برسن.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۵ برای: شما امروز تولدم بود هرچقدر به عقب نگاه میکنم، پارسال هیچ تبریک تولدی نگرفتم، فقط یکی. سال قبلش افراد مختلف برام تولد گرفتن، صبح یه گروه، بعد از ظهر یه گروه دیگه. امسال فقط داداشم برام تولد گرفت، با این حال کلی تبریک…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: توت فرنگیِ کوچولو

تولدت مبارک باشه عزیزک
این یه دونه تبریک ناقابل رو هم از من داشته باش . میفهمم پارسال چقدر حس بدی داشتی و امیدوارم که دیگه هیچوقت تجربه‌ش نکنی .
میخوام بدونی تو ارزشمندی و اینکه تبریک کمی گرفتی تنها نشون دهنده‌ی اونه که بقیه لایق عشق ورزیدن بهت نبودن .

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: همان که مرا نشناخت

اما اگر روزی، در سکوتِ شب، از خودت پرسیدی چرا آن آدمی که روزی به تو نزدیک بود، سرانجام این‌چنین دور شد، شاید پاسخش را در همان روزهایی بیابی که من هنوز نرفته بودم؛
در تمام آن لحظه‌هایی که کنار تو بودم، اما تنهایی‌ام، از همیشه بیشتر حس می‌شد.
تو هیچ زمان حس تکیه گاه و خانه را نمی‌دادی، من خودم را گول می‌زدم.

امضا: آیدا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: اعضای پست خانه اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟! میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم. امضا: یونآ وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: یونآ

جناح چهارم ( forth wing) کتاب هول محور داستان دختری هست بسیار باهوش که فکر میکنه حقیقت رو میدونه همه چی رو میدونه و کلی داستان درباره تاریخ سرزمینش بلده

امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۵ برای: شما امروز تولدم بود هرچقدر به عقب نگاه میکنم، پارسال هیچ تبریک تولدی نگرفتم، فقط یکی. سال قبلش افراد مختلف برام تولد گرفتن، صبح یه گروه، بعد از ظهر یه گروه دیگه. امسال فقط داداشم برام تولد گرفت، با این حال کلی تبریک…
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۸
برای: توت فرنگیِ کوچولو

آن دم که انسان پای گذارد به وجود
نداند که چه خبر است زیر گنبد کبود

آدمی یاد می‌کند هر سال ز زادروزش
روزی که پا نهاد بدین دارِ غم‌آلود

تلخی و شیرینی دو روی یک سکه اند
گر یکی نباشد، گویی آتشی‌ست بدون دود

بدین دوگانگی ها، بدین نیکی و بدی ‌ها
آن خواهیم که بفهمد هر چه به دلمان بود

در پایان، چشم به راهیم تا یکی آشکار شود
بزداید گِل غم را زین آب و زین رود

الهی، در این سالِ نو، آن یار را بیابی
پاک کند غم و اندوهت را به زودیِ زود

پ.ن: هدیه ای ناچیز بمناسبت زادروزت، تو را نه‌شناسم و نه‌خواهم شناخت؛ اما نیکی و راستی و یاری که تو را بفهمد را برایت آرزو می‌کنم.
زادروزت به شادی و سال نو، به کام دلت.

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: اعضای پست خانه اون چه کتابی بود که شما رو توی عمق سوالاتش برد، و بعد اتمام کتاب اینطوری بودین که نباید تموم میشد؟! میشه لطف کنین بگین، حتما می خونم. امضا: یونآ وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: یونآ

درود
اسم این کتاب حتما شنیدی یا شایدم خوندی
"جزء از کل نوشته استیو تولتز ترجمه پیمان خاکسار" چون احتمال میدم خونده باشی یه کتاب دیگه هم میگم که اونم خیلی جالب بود "لبه تیغ از سامرست موام"
چیزی که هست محتوای این دو کتاب یه جورایی هم تضاد همدیگه اند و هم همپوشانی داره یه جاهاییش. توی کتاب لبه تیغ یک دیدگاه مثبت اندیشانه تر و عرفانی داره و هدفدار تر پیش میره اما توی جزء از کل کتاب مفهوم و نگاه واقع گرایانه تر، بی رحم تر و فلسفی تر به زندگی داره و رک و پوست کنده هست.

امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: همه‌ی آدما

گاهی ما ادم‌ها زیادی به خودمون می‌پردازیم، وقتی یکی از دردش میگه شروع می‌کنیم از تجربه مشترک خودمون رو گفتن یا درد طرف مقابل رو کوچیک جلوه دادن.
حتی شاید چیزی رو که داریم می‌شنویم دردِ بزرگِ اون شخص نباشه صرفا موردیه که اون لحظه داره باهاش دست‌وپنجه نرم میکنه و دوست داره راجب اون مسئله صحبت کنه، پس نیاز نیست اثبات کنیم که ما ادم‌های بدبخت‌تری هستیم، یادمون باشه چیزی که می‌شنویم تمام دردِ اون ادم نیست پس حق نداریم درد کسیو کوچیک بدونیم و با رفتار و حرفامون اعصاب اون ادمو بدتر خراب کنیم.
سعی کنیم شنونده های خوبی باشیم💙

امضا: لیورا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍3❤2