پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.55K subscribers
752 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۳۶ برای: چوریی🐣 امیدی به بازگشتش ندارم میدانم برای همیشه رفته مقصر من بودم گمان میکردم دوست داشتنم آنقدر کافیست که دوست نداشتن او را جبران کند اما نبود. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: خواب زده

جنسیت، آن سایه‌ی بی‌رنگ، و نیز آنچه در دل‌ها سر شده، همچون ابرهای گذرا بر آسمانِ ذهن می‌نشینند و می‌روند.
معلم فرمود: «هر آنکه از تجربه‌ی زنده بگذرد و در حسرتِ آن‌چیز که نیامده نشکند، به ساحل آرامش رسیده است.»
اینکه چیزها تجربه شده‌اند و در حسرت نمانده‌اند، خودِ ذاتِ خیر است؛ چنان‌که سنگی که در جوی آب می‌نشیند، دیگر نیازی به شنا ندارد. 🫂✨

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: اهالی پست خانه سلام خدمت اعضای پست خانه میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟ …
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۱
برای: نیهان

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمیدونم تجربه ی من کمکی میکنه یا نه
اما آره من عشق یک طرفه رو که نه ولی دوست داشتن یک طرفه رو تجربه کردم . اولش نمیخواستم امیدوار شم اما اون بهم امید واهی داد و بعد جوری رفتار کرد که انگار اون اتفاق و اون حرفها هیچوقت زده نشدن .
من میدونستم که قطعا قراره رد بشم اما میخواستم بهش اعتراف کنم چون دلم نمیخواست حسرتی توی دلم بابت نگفتنش بمونه اما اون دو شب قبل از اینکه اعتراف کنم متوجه شد و سریع من و رد کرد .
اصلا آسون نبود به هیچ عنوان ولی اینکه از همون اول میدونستم قراره رد بشم این آمادگی رو توی ذهنم ایجاد کرده بود .
من به یه اصلی باور دارم . فراموشش کن و بعد فراموش کن که فراموشش کردی .
گیج کننده‌ست اما حقیقته چون اگه فراموشیتو از یاد نبری ، واقعا فراموشش نکردی و هنوزم عذابت میده .
منظورم از فراموش کردن این نیست که وجودشو از یاد ببری ، نه ! باید نوع احساست بهش رو از یاد ببری . مثل یه آشنا ببینش تا بعدا هم بتونی در کنارش اگه موقعیتی پیش اومد بمونی و آسیب نبینی .
واقعا سخته برای من مرحله ی اولش نزدیک دو ماه زمان برد و من بعد از رد شدنم مجبور بودم باز هم کنارش بمونم و تظاهر کنم و این سخت تر هم بود .
اما میخوام بگم که این آخر راه نیست و قطعا هم نخواهد بود . من باور دارم که باید اون مراحل سخت رو با اون اشخاص رد میکردم و رد میشدم تا به الان برسم . به کسی که واقعا نیمه‌ی وجودمه .
پس اگه عشقت یک طرفه‌ست ، شاید هنوز با نیمه‌ی واقعی وجودت آشنا نشدی چون قطعا آخرش خوب تموم میشه و اگه خوب تموم نشده به این معناست که هنوز آخرش از راه نرسیده ‌.


امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۹
برای: او که نیست

سلام
در گذشته می‌پنداشتم که آدمها با رفتن خود،همه چیز را با خود همراه می‌کنند.
قطع به یقین اشتباه میکردم
آدمی هنگام رفتن،به عمد خاطرات خود را جا میگذارد
«میتوان با خاطرات زندگی کرد»

امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۹
برای: آنکه از دیدارش بیزارم

ای پرهیب گسترانیده تاریک
ای سیاهی خیمه زده از کران تا کران دیده‌ام؛
از تو متنفرم. خیلی متنفرم. عمیقا از تو بیزارم.
کاش تو را نمی‌دیدم. تویی آن توده سهمگین نکبت. تلخکامی ممتد شب بیداریها.
ویران‌کننده‌ی شادی‌هایم.
بیهوده کننده معناهایم.
از تو می‌گریزم کابوس‌وار.
از تو می‌گریزم اما باز تویی در برابرم ایستاده‌.
منحوسِ وقیحِ موذی!
از تو متنفرم...
از تو دوباره می‌گریزم... باز هم می‌گریزم.

امضا: مجاز
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚5❤1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۳
برای: تویی که نمیدانم که هستی

به ساعت نگاه میکنم .
دقیقه ها میگذرند ؛ به این می اندیشم که اگر باتری را در بیاورم شاید عقربه های ساعت از کار بیوفتند، ولی آیا زمان نیز هم؟!
میدانم!
میدانم که شاید عقربه های ساعتِ رویِ دیوارِ اتاقِ من دیگر به چرخش ادامه ندهند؛
حتی اگر تارموی سفیدی که میان موهایم جا خوش می‌کنند را رنگ کنم؛
و با لبخند های ساختگی ، در آینه به خود نگاه کنم، چشم هایم را چه کنم؟!
چگونه این بی فروغی و درد را پنهان کنم؟
چشم هایم هر آنچه که سعی بر آن کردم که غم نبودن هایت را پنهان کنم ، برملا می‌کند!
هیچ یک از این ها حقیقت رفتن تورا پنهان نکرد.!
زندگی دروغ قشنگی است که باورش کردم.!!

امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۲ برای: دخترک آبی من الان خیلی چیزا تو ذهنمه بهت بگم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم. راستی دلم‌ میخواد یه آهنگ دیگه هم بهت پیشنهاد بدم و دوست دارم اگه اکی هستی یه آهنگ‌مورد علاقه تو بهم بگم. آهنگ دریاچه نور از عارف اینم قشنگه.…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۲
برای: هانا

چه آرزوی قشنگی!
منم آرزو می‌کنم یه روزی با یکی روبه‌رو شی که روح قشنگ و لطیفت رو ببینه و از اعماق وجود دوستت داشته باشه.
هر وقت دوست داشتی برام بنویس. من منتظر نامه‌های قشنگت هستم.
و اما آهنگ مورد علاقه‌ام
تصنیف به سوی تو از نوید دهقان رو پیشنهاد می‌کنم گوش کنی. یکی از دوستام بهم معرفیش کرد و من واقعا از گوش کردنش لذت می‌برم.
هر وقت که دلت گرفت آهنگ احتمالا وقتی از او و دوستانش رو گوش کن.امیدوارم که خوشت بیاد.(ایموجی گریه)
باید بگم آسمون آبی فریدون فرخزاد، آهنگ آرامش بخشی بود برام و به مورد‌علاقه‌هام اضافه شد امشب آهنگ دریاچه‌نور رو هم راهی پلی لیستم کردم.
این دو آهنگ رو هر بار که گوش بدم یاد تو میفتم و یه لبخند میزنم.
اوه هانا باید بگم دلایل انتخاب اسمت برام خیلی جالب بود.
همینطور آهنگ I wanna be your girfiriend by Girl in red.
این آهنگ هم به پلی‌لیستم اضافه شد.

امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۶ برای: سِپیم، غریب آشنا غریبِ آشنا، نامه‌ات رسید؛ و چه غریب است که گاهی آدم، دردِ خویش را در واژه‌های دیگری پیدا می‌کند. گفتی هنوز گاه‌گاهی چشم به راهی، و من چه بگویم که خود نیز سال‌هاست میانِ «نخواهد آمد» و «شاید بیاید» سرگردان…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۴
برای: خواب زده

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نه به آن نزدیکی نه به این دوری
نه به آن عشق و نه به این کوری
هیچ‌یک در عقل و خرد نگنجد
نه آن صمیمیت و نه این مهجوری

خاطره و یادی برایت روایت میکنم، ای خواب‌زده همدرد؛
از یک رویا؛ یکی از ده‌ها ( تا جایی که میدانم، تاکنون بیش از پنجاه رویا ). رویایی که مرا به اندیشیدن بسیار واداشت.
آن رویا برایم چنین بود: «در یک سالن، خانه یا جایی که هر چه بود بسیار شلوغ و پر از جمعیت بود، او را دیدم. پس از دیداری که تنها نیم گاهی بیش به او نبود، گریختم. با سرعت آهویی گریزان از شیر و پلنگ؛ تا توانستم دور شدم.
پس از اینکه تا سر حد مرگ دور شدم، بازگشتم و از دور او را نگریستم و بازگشت و سوار خودرو شدنش ( به منزله رفتن از آنجا ) را از دور تماشا کردم.»
تا اینکه که چیز عجیب و غریب نبود این رویا، بود؟
اما داستان زان جا جالبست که بگویم حدود یک سال پیش، برادر کوچکم را که به کلاس زبان بردم، گویی در یک دم، صدای او را از پشت دیوار شنیدم.
قلبِ صاحب‌مرده ام تیر کشید، و استرس وحشتناکی سینه ام را فرا گرفت.
تا توانستم دور شدم و پس از اینکه آگاه شدم که بخوبی دور گشته‌ام، از دور منتظر و چشم به راه ماندم ببینم خودِ عاشق‌کُش اش هست یا نه.
میبینی ؟ یک الگو، یک روند، هر چیزی که بنامی‌اش، در آن رویا و این خاطره واقعی یکسان بوده.


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۹:۵۵ برای: چوریی🐣 اسم مستعار من ، اول ویل بود . یه ویل خالی و تنها . معنیش این بود : کسی که خودِ واقعیش رو برای شادی و خوشحالی دیگران فراموش میکنه و توی تاریکی رها ولی بعدش اون اومد . با اینکه سخت بود پذیرفتنش و هنوزم هست ، با…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: ویلِ جی

در میان تمامی این غم‌ها و از دست‌دادگی‌ها، خوشحالم که سرانجام یکی به دست‌یابی خود رسیده است. امیدوارم تمامی آن‌ها جی خود را بیابند و -ِ مالکیت آن را به دست آورند.

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۹
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

این نامه دوم منه به تویی که حوصله نامه داری و البته انقدری برام مهم بودی که بزارم این ها رو بخونی .
نمیدونم تاحالا شده چیزی بخوای و نشه؟
من یبار ، این یبار بییییییشتر از همیشه ، یه چیزی رو خواستم ...
خدا همه چیزی بهم داد ، جز اون یکی ...
میدونی؟ من هنوز بهش فکر میکنم .
هنوز میگم اگه داشتمش چی میشد؟
حسرت گاهی میاد غوغا میکنه توی کنج ویرونه دلم .
ولی با اینحال من ازش گذشتم .
دل به چیزای دیگه بستم ، میدونی چرا؟
چون زندگی داره میگذره ..
من باهاش پیش برم یا نه اون اهمیتی نمیده !
زندگی اهمیتی نمیده من عجله دارم و منتظرم که زودتر بگذره ...
و همچنین اهمیتی نمیده حسم چیه و چرا میخوام که دیرتر بگذره ...
اون داره میره .
فکر نکنی مبادا قبول کردنش راحت بود!
اصلا و ابدا!!
سخت ترین بود برام تا اینجا ..
ولی... ولی ... ولی
فکر بهش رو گذاشتمش برای شب های بیخوابی و راه جدید و دلبستگی جدید پیدا کردم .
این امیده اسمش؟
شاید .
ولی من ادم معتقدیم . مهم نیست بقیه و یا حتی تویی که ممکنه اینو بخونی درموردم چی فکر میکنی .
من فکر میکنم این پلن نهایی خدا برام نیست .
یجورایی میسپرم دست خودش . بهت یه پیشنهاد درگوشی بکنم؟؟
توهم بسپر !
من هربار سپردم قشنگ تر از اونی شد که فکر میکردم .
میدونی؟ الان غمگینم . از روی خوشی و حال خوب اینارو نمیگم . انگیزه ام نیست اینا نه برای من ، نه برای تو !
فقط دوباره به اون چیزی که میخواستم و نشد فکر کردم ، و به خدا گفتم این هم میسپرم به تو ، تو درستش کن .
احتمالا چند وقت بعد که کهنه شد این نامه تازه اشکی ام، حتی یادم نیاد بخاطر چی این رو نوشتم ولی خب باز نوشتم .

پی نوشت : پی نوشت این نامه یه آهنگه ، پلی کن و دوباره نامه ام رو بخون چون شب سختی که گذروندم با این آهنگ بود . اهنگ امشب همه غم های عالم را خبر کن سپیده رئیس سادات


امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3😢1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۳۴
برای: برای سایه ها

اینکه تو دفترم حرفام و شعرهای دلخواهم رو بنویسم و راحت تر از اینکه با آدمای موردعلاقم صحبت کنم.
نمیدونم شاید کسی من و نمیفهمه یا من معمولی بودن رو ترجیح میدم.
اینکه هنوز نامه مینویسم،هر روز صبح فال حافظ میگیرم،شعرای موردعلاقم و مینویسم یاد میگیرم،کتابای تکراری میخونم،فیلم و سریال های تکراری میبینم
من عادت کردم به این تکرارهای قشنگی که خیلی برام معنی دارن.
ای کاش کسی مثل آیینه باهام رفتار کنه و راکد نباشه . خسته شدم از این تظاهرها.

امضا: نام مستعار سوار بر ابرها
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۸
برای: ماه

باز هم به خواسته‌ات رسیدی

من رو درگیر کردی
قلبم‌ رو لمس کردی
من رو از اینجا بردی
حالم رو خوب کردی
و دوباره رهام کردی
و در نهایت دوباره حالم رو خراب کردی

راضی شدی نه؟
خوشت میاد.

حالا دوباره رفتی و نشستی یک گوشه و بهم خیره میشی
به خون ریزی قلبم خیره میشی

میدونی که زیر آواره ها گیر کردم و به سختی از زیر انها بیرون میام
میدونی که میتونم
و بهم افتخار میکنی

اما چرا....چرا انقدر شکستنم رو دوست داری؟
چرا به قلبم دست میزنی؟

چرا در مقابلت قدرتی ندارم درحالی که قدرتمند ترینم؟
چرا هر دفعه از زیر آواره ها بلند میشم؟
چرا انقدر به من خیره میشی؟

لعنتی...کاش به قلبم دست نزنی.

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2💔1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۴
برای: نمیدونم شاید همه شاید هیچکس

سلام این روزا خیلی بد میگذره مخصوصا این هفته اصلا هیچی جای خودش نیست و انگار دنیا به من پشت کرده ولی من از پدرم یاد گرفتم همیشه امیدوار باشم و امیدم رو از دست ندم ولی خواستم بگم من خیلی خسته‌ام

یه خسته امیدوار...

میدونم اهمیت نداره ولی چون کسی رو نداشتم حرف دلم رو اینجا گفتم...

امضا: لیان
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۴ برای: نمیدونم شاید همه شاید هیچکس سلام این روزا خیلی بد میگذره مخصوصا این هفته اصلا هیچی جای خودش نیست و انگار دنیا به من پشت کرده ولی من از پدرم یاد گرفتم همیشه امیدوار باشم و امیدم رو از دست ندم ولی خواستم بگم من خیلی خسته‌ام…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۹
برای: لیان

سلام لیان
هروقت دلم میگیره و حالم بده هیچوقت دوست ندارم به کسی بگم اوضاع چطوری میگذره چون مغزم دائما میگه که چی؟ بگی که چی بشه وقتی دوای دردت نیستن
به خاطر همین مینویسم
رو کاغذ توی چنل هرجا
نقاشی میکشم اهنگ گوش میکنم
ولی هروقت مینویسم
دنبال جوابم
با اینکخ مطمئنم جوابی از کاغذ قرار نیست دریافت کنم
ولی توی چنل میزارم وقتی پستچی نیمه شب میاد و میگه
پستچی با پاکتی تازه برگشته؛ کسی برای نامه‌ات، نامه‌ای نوشته است.

برای خواندنش دکمهٔ زیر را بزن.

شاید یکم خوشحال شم که یکی یه چیزی بهم گفته
خواستم بگم منم همینطور لیان
و امیدواری چیز کشنده‌ایه
چون برای هیچی امیدواری ولی بازم نمیتونی رهاش کنی...

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۷
برای: دوستانم

امروز مثل هر زمان دیگه به من ثابت کردید که اعتماد بهتون سخته میدونم که این نامه رو نمیخونید و هیچ وقت متوجه اش نمیشید ولی فراموش نمیکنم بی رحمی هایی رو که در حقم انجام دادید.

امضا: بی صدا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
😢9💔1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۰
برای: برای تو که حرف‌هایی از من را میخوانی که هیچ‌ انسانی دیگری از آن خبر ندارد.

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

غریبه سلام.
غریبه؟؟
شاید تو آشناترینِ من هستی.
وگرنه چطور است که حرف‌هایی را به تو میزنم که به هیچکس دیگر نمیگویم؟
وِی امشب به من گفت که من بچه، لوس، غمگین، حال‌به‌هم‌زن و عصبی و امثالهم هستم.
او به من گفت که مشکل "من" هستم.
و اگر می‌خواهم اوضاع درست شود "من" باید درست شوم.
و گفت دفعه بعد که پیش تراپیست‌م رفتم بگویم "من" با همه مشکل دارم و اخلاق درست و حسابی ندارم.
و لابد شما فکر می‌کنید که این نامه را نوشته‌ام که از خودم دفاع کنم!؟
و صدالبته که اینطور نیست.
من گناه‌کارم.
و این نامه‌ی اعتراف به گناه.
غریبه خیلی قبل‌ترها که نوجوان بودم پدرم به من گفت: "من نمیدونم تو نتیجه کدوم کار بد منی؟".
و کمی بعدتر اما وقتی هنوز جوان نشده بودم به من گفت: "اخلاق تورو ما تحمل میکنیم ولی شوهرت نه هاااا"
و از آنجایی که پدر و مادرها همیشه راست می‌گویند، من هنوز نمی‌دانم نتیجه کدام کار بد پدرم هستم، اما همین امشب وِی به من گفت: " واقعا اخلاقت افتضاحه، مامان و بابات تحمل میکنن ولی من نه. یه طوری روت رو کم میکنم که...".
بنابراین بله.
این نامه اقرار به "بد" بودن است.
من آدم بدی هستم.
شاید برای همین نه پدر و مادرم
وحالا نه وِی
توانایی تحمل من در زندگی را ندارند.
گاهی دلم میخواست در تمام لحظاتی که از درگاه ادم های موردعلاقه ام رانده شدم کسی می‌پرسید: "چه احساسی داری؟ حالت چطوره؟ چی شد که اینطوری شدی؟"
شاید شیطان هم وقتی داشت از درگاه الوهیت و قرب رانده میشد یک آرزوی اینطوری داشت.
شاید او هم مثل من گوشه چشمانش اشک جمع شده بود.
اما در آن لحظه کسی به گوشه چشمان ما رانده‌شدگان نگاه نمی‌کرد.
کسی هم هیچ وقت از من نپرسید که تو که اصلا ادم غمگینی نبودی، چگونه تبدیل شدی به این ادم جدید؟
اما نه. این هم مهم نیست. هیچ‌کس برای‌ش مهم نیست!
اصلا برایشان مهم نیست که شاید خود آنها باعث غمگین و عصبی شدن تو شده باشند.
در نهایت تو مطرودی‌ برای صفاتی که تو را تبدیل به 'ادم بدی' کرده است.
و چه‌کسی آدم بدها را دوست دارد؟


امضا: پی جِی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4