پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
761 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: تویی که درک میکنی

او مهندس بود ولی شاعر از آب درآمد و هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد که او به اینجا رسیده بود...

امضا: لیان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4❤2
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: ساکنانِ شب

پرونده هنوز باز است؛
هنوز حرف‌هایی هست
که اگر دوباره به سراغشان بروم،
می‌توانند مرا تا صبح
در همان شبِ تمام‌نشدنی نگه دارند.

اما دادگاه امشب تعطیل است؛

بعضی زخم‌ها
با بیشتر فکر کردن
عادلانه‌تر نمی‌شوند....

امضا: شاهِد
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۳:۱۳ برای: سِدی به کشتنش فکر نمیکنم یعنی نمیتونم بیشتر ازباعث گریون شدنش بشم...میخوام فقط رهاش کنم به حال خودش حتما انقدری قوی نبوده که ایندش که الان باشه رو خوب بچینه شایدم نتونسته به قول استاد شکوهی میگفت گاهی باید بتونی دست…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۴
برای: حس خاموش

گاهی اوقات به این فکر میکنم، قوی بودن یعنی چی؟
جدی یعنی چی؟
یعنی اینکه بعد از چند ساعت گریه جوری رفتار کنی انگار اتفاقی نیفتاده
یا اینکه خودتو تو سختی بزاری تا بقیه سختی نکشن؟؟
بقیه رو درک کنی؟؟
یا....؟
الان میفهمم، قوی بودن یعنی بودن...
یعنی با وجود همه این دردها هنوز توی جریان زندگی حضور داشته باشی:)
تو الان خسته ای و درد کشیده، پس میتونی استراحت کنی، و دوباره ادامه بدی.
ولی یادت باشه جا نزن، چون دختر کوچولوی درونت میمیره:)!
گاهی باید خودتو جمع کنی، وقت نمیشه بذی سراغ بچه گریونه درونت، خودت که آماده شدی برو سراغ اون.
ولی ولش نکن..

امضا: سِدی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: اهالی پست خانه سلام خدمت اعضای پست خانه میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟ …
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: نیهان

سلام نیهان اره تجربه کردم همین دیروز و خب وقتی فهمیدم که احساسم یه طرفس از هم پاشیدم و هعب خودمو کشتم ولی نمردم و سعی کردم احساسمو بکشم اگه دوسش داری و واقعا بدون اون نمیتونی هرجور که شده بدستش بیار نه به عنوان پارتنر به عنوان دوست یه طوری که کنارت باشه و آسیب نمیبینی ولی اگه نشد حتما ازش خداحافظی بکن بدون خداحافظی همیشه منتظری و دردش بیشتره اگه بیشتر میخواستی در موردش حرف بزنی من به حرفات گوش میدم نیهان‌🩵🥲.

امضا: مو هویجی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: منِ آینده

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

منِ آینده،

نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی کجایی و چه چیزهایی را پشت سر گذاشته‌ای. فقط می‌خواهم یادت باشد که منِ امروز، با تمام ترس‌ها، خستگی‌ها و عقب‌ماندگی‌هایم، هنوز تسلیم نشده بودم.
سال‌هایی بود که آن‌طور که می‌خواستم پیش نرفتند. آدم‌هایی آمدند و رفتند. روزهایی بود که درس خواندن سخت بود، آینده دور به نظر می‌رسید و گاهی از خودم می‌پرسیدم اصلاً می‌توانم به رؤیاهایم برسم؟

اما یک چیز را هیچ‌وقت کاملاً از دست ندادم: رویای پزشک شدن و ساختن آینده‌ای که دوستش داشته باشم.

شاید امروز که این را می‌خوانی، به آن رویا رسیده‌ای؛ شاید هنوز در راهی. فرقی نمی‌کند. فقط یادت باشد که تو از روزهای آسان به اینجا نرسیدی.

یادت باشد لونا، چراغ زرافه‌ای کوچولوی روی میز، شب‌های درس خواندن، اشک‌ها، خستگی‌ها، شروع‌های دوباره و دختری که با وجود همه‌چیز باز هم گفت «می‌خوام ادامه بدم».

اگر موفق شده‌ای، مغرور نباش؛ یادت نرود چه کسی تو را به اینجا رساند.

و اگر هنوز نرسیده‌ای، خودت را سرزنش نکن؛
راه هنوز تمام نشده.

منِ آینده، فقط یک چیز از تو می‌خواهم:

هرچقدر بزرگ‌تر شدی، با منِ امروز مهربان بمان.

چون من، در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵،
با تمام ترس‌هایم،
هنوز به تو ایمان داشتم.

با عشق،
منِ امروز


امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: رویای که دیدم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

همه چیز از آن خواب شروع شد . هنگامی که از درد تنهایی به خدا گله میکردم آرام آرام خواب مانند رفیقی همراه و همیشگی مرا در بر گرفت .....
شروع شد : در میان پارک بودم ، زنی به نزدیک آمد و نامه‌ای به دستم داد .... که در آن نامه نام خودم در کنار نام تو "ح.پ" قرار داشت ....
تو
ح
کجایی ؟؟ از کجا باید پیداییت کنم ؟ از که باید جویای تو شوم ؟ خانه‌ات کجاست ؟ مرا میشناسی ؟ باید چه کنم تا به تو برسم ؟ تو برای من مقدر شده ای ؟ تو نیمه منی ؟؟ چرا کاملت را نمیبینم ؟؟؟
هر بار که به هر‌جا میروم احساس میکنم شاید اینجا باشد که وارد داستان زندگی‌ام شوی .... یا وقتی شخصی را یبینم احساس میکنم شاید او ما را به هم برساند ....
تا به حال چند بار از کنارت رد شدم و نشناختمت ؟؟ تا به حال چند بار در یک قدمی تو بوده و نفهمیدم ؟؟
چند سالی میشود که به تو وفادارم .
شاید مرا دیوانه بخوانند که زندگی خود را به خواب و رویا بنا کرده ام .... ولی .... ولی تو .... تو تنها دلخوشی منی .
تنها دلخوشی من که میدانم روزی خواهی آمد . در میان تمام کسانی که دوستم ندارند ، تو دوستم خواهی داشت . من هم همینطور .
منتظرت بمانم ؟
بمانم در انتظارت ؟؟؟؟
انتظار تلخ است ، اما وجود تو شیرینش میکند .
بگو ح عزیزم ....
انتظار بکشم یا دیوانه خوانده شوم ؟


امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: لونا

لونا؛
یک خرگوش کوچولوی سفید، با چشم‌هایی که انگار یک تکه آرامش را توی خودشان نگه داشته‌اند.

شاید برای بقیه فقط یک خرگوش باشی،
اما برای من، تو یکی از آن موجودات کوچکی هستی که بی‌سروصدا جایشان را وسط قلب آدم پیدا می‌کنند.

دوستت دارم برای ذوق کردنت وقتی خوراکی می‌بینی،
برای آن نگاه‌های معصومت،
برای اینکه با تمام کوچکی‌ات، بخشی از روزهای من را قشنگ‌تر کردی.

شاید خودت ندانی،
اما بین این همه شلوغی و فکر و خستگی،
گاهی فقط دیدن تو کافی است تا یادم بیفتد هنوز چیزهای کوچکی در دنیا هستند که می‌شود برایشان لبخند زد.

لونا،
تو فقط حیوان خانگی من نیستی؛
تو یک تکه‌ی کوچک و دوست‌داشتنی از زندگی منی. 🐇🤍

امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۳۶ برای: چوریی🐣 امیدی به بازگشتش ندارم میدانم برای همیشه رفته مقصر من بودم گمان میکردم دوست داشتنم آنقدر کافیست که دوست نداشتن او را جبران کند اما نبود. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: خواب زده

واژگانی چند به تو گویم، خواب زده آ
داشته باش این درد دل ز یک غریبِ آشنا

هنوز هم گاهگاهی چشم به انتظارم
هر چند خشکیده چشمانم و اشک دیده‌ها

هر از چندگاهی خود را چشم به راه می‌یابم
حالی که میدانم نخواهد بازگشت، یارِ جانا

دردِ خواب زده و غریب آشنا هر دو یکیست
امید های ناامیدند بدین دارِ بی‌وفای دنیا

دگر نکنند آرمانِ بازگشتِ جانِ جانان
ولی دلها بهانه گیرند هر گاه و بی گاه

پ.ن: همدرد و هم‌دل ات ام، خواب زده

امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۶:۲۴ برای: هاشم ممنونم ازت اره با مشاور حرف زدم و درحال حاضر تحت نظر روانشاس و روان‌پزشک هستم امضا: لیلیث وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: لیلیث

سلام لیلیث
امیدوارم خوب باشی
من نمیدونم جریان زندگیتو
پیام اخرتو فقط دیدم
خواستم بهت بگم
که اول از همه امیدوارم هرچه زودتر با رنج های زندگیت کنار بیای
هیچ چیز مهم تر از این نیست که به این مفهوم برسی
زندگی با رنجه
تنها باید یاد بگیری که چجوری با رنج ((((زندگی))))) کنی
این نکته را میخواستم به عنوان دانشجوی روانشناسی بهت بگم:
حتما حواست باشه که به روانپزشکت گوشزد کنی
که میزان دوز قرص هات بالا نباشه
اگر روانشناس و روانپزشکت برای تجویز داروت در ارتباط باشن که چه بهتر
چون روانپزشکت بهتر می‌فهمه که چه دوزی برای تجویز کنه
میتونی از روانشناست بپرسی و به روانپزشکت بگی
چرا که توی اتاق درمان اضطراب نقش مهمی داره
و اگر دوز بالا مصرف کنی اضطرابت می‌خوابه و روانشناست نمیتونه اعماق وجودتو در بیاره

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: برای قهوه ترک من( قندم و قلبم)

اکثر اوقات میفهمم دروغ هایت را نا واضح بودنت را میفهمم آنجه ک نیستی اما چون کنارت نیستم میتوانی تظاهر کنی ک هستی
شاید با خود فکر میکنی ک نمی‌دانم با خود فکر میکنی ک از پشت فرسنگ ها فاصله نمیتوانم دروع هایت را بفهمم اما حس زنانه ی این دختر را دست کم ک نه بلکه نادیده گرفته ای گاهی به این مرحله ک میرسم با خود می‌گویم خوب است رهایت کنم و خوب است صدایت را نشنوم خوب است منتظر پیام هایت هم نباشم
اما هنوز هم نتوانستم خودمرا برای نبودنت قانع کنم(": چگونه بابت نبودنت خودرا آماده کنم و چگونه باتو وداع کنم وقتی نه میدانی ک در قلبم چه ارزشی داری!
چگونه می‌توانم باتو خداحافظي کنم ؟ اما میدانی قهوه ی ترک تلخ زندگی من تنها چیزی ک میدانم نزدیک بودن وداع است
نزدیک بودن خداحافظی(":
نوشتن برایت زیباترین و از عنق جان ترین اتفاق است
تو زیباترین نگرانی منی(:
یبس بی عشق بی احساس به من تنها و نامهربان با قلب من (:

امضا: خانوم پرتقال🧡!
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: اهالی پست خانه سلام خدمت اعضای پست خانه میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟ …
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: نیهان

درد عشق دردیست فرای تصور
من عاشقِ معشوقی بودم
احساسات ... برای من چون موج های دریا پر تلاطم و برای او ... مانند سکوت یک خانه ی خالی بود
در نهایت پس از گذشت چهار سال از او جدا شدم
من کسی بودم که او را انتخاب کردم و خواستم با تمام ریز و درشت شخصیتش بازهم دوستش داشته باشم ، و این کار را هم کردم . آن سال ها بسیار مرا شکننده کرد ..
در نهایت انتخاب کردم که بروم چون رفتنم می‌توانست بهانه ی خوبی برای او باشد و همچنین برای اینکه دوباره خودم را به یاد بیاورم :)

امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۵ برای: نیهان سلام نیهان اره تجربه کردم همین دیروز و خب وقتی فهمیدم که احساسم یه طرفس از هم پاشیدم و هعب خودمو کشتم ولی نمردم و سعی کردم احساسمو بکشم اگه دوسش داری و واقعا بدون اون نمیتونی هرجور که شده بدستش بیار نه به عنوان…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مو هویجی

راستش منم همین مشکل دارم عزیزم
مشکل اینکه من میدونم الان با چه جور آدمی طرفم و میدونم شخصیتش در ضدیت با شخصیت منه و ولی نمیتونم از فکرم بیرونش کنم. بعضی موقع ها با خودم تصور می کنم بغلش میکنم و با هم میگیم و میخندیم انگار یک دنیای جدا باهاش توی تخیلاتم ساختم و داره این منو نابود میکنه واقعا ولی نمیدونم چجوری ازش خلاص شدم به خودم میام میبینم دارم باز بهش فکر میکنم.

امضا: نیهان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۲ برای: نیهان درد عشق دردیست فرای تصور من عاشقِ معشوقی بودم احساسات ... برای من چون موج های دریا پر تلاطم و برای او ... مانند سکوت یک خانه ی خالی بود در نهایت پس از گذشت چهار سال از او جدا شدم من کسی بودم که او را انتخاب…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۲
برای: خورشیدِمآه

واقعا خوشحالم که تونستید تمومش کنید
عشق یکطرفه دردیه که هر چی کش بیاد بدتره. و نمیدونم دلیلش چیه وقتی میدونیم با یکنفر نمیتونیم بمونیم واسه نگه داشتنش آتشی تر هستیم. ولی حقیقت اینکه دوست داشتن هیچوقت کافی نیست آرامش داشتن مهمتره.
به هر حال ممنونم که با من در میون گذاشتید. امیدوارم عشق واقعی رو پیدا کنید.

امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۲ برای: خورشیدِمآه واقعا خوشحالم که تونستید تمومش کنید عشق یکطرفه دردیه که هر چی کش بیاد بدتره. و نمیدونم دلیلش چیه وقتی میدونیم با یکنفر نمیتونیم بمونیم واسه نگه داشتنش آتشی تر هستیم. ولی حقیقت اینکه دوست داشتن هیچوقت کافی…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: نیهان

جوابت رو برای مو هویجی خوندم
من هم اوایل مثل شما بودم نمی‌تونستم از فکرش بیام بیرون ...
پیشنهاد میکنم در یک مکان نباشید
و مشغول به فعالیت هاتون باشید
میدونم خیلی سخته اینکه این کار رو انجام بدین ولی انجام بدین
و یه چیز دیگه اینکه اگر مسیری باعث پیشرفت تون میشه ترکش نکنید این اشتباهی بود که من کردم و دارم الان تاوان پس میدم

پیشنهاد میکنم با یکی از رفیقای صمیمی تون در میون بزارین و باهاش صحبت کنید معمولا کسانی که از بیرون ، قضیه رو می‌بینند بیشتر میتونن منطقی فکر کنند :)

امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۲۰ برای: Av راستش تجربه م، خب ما یه رفاقت7ساله داشتیم، اما سال8رفاقتمون اون عوض شد و خب تغیراتی کرد، مثلا با بقیه بیشتر از من بهش خوش میگذشت، خیلی کم حرف میزدیم یا بهتره بگم اصلا حرف نمی زدیم، ولی من دلم براش تنگ میشد، ولی اون…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۱
برای: سِدی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام سدی 💫

امیدوارم حالت خوب باشه و آخر هفته ی خوبی رو داشته باشی.
متاسفم که توهم تجربه ی مشابهی داشتی و خداروشکر که خیلی زود خودتو ازون ارتباط جدا کردی.
حق با توئه من باید رها کنم؛میدونی موضوع اینه که چند ماه پیش اینکارو کردم دیگه بهش پیام ندادم و ازش خبری نگرفتم؛ ولی بخاطر اون نسبت فامیلی که وجود داره عید همو دیدیم و دیگرانم فشار آوردن و ازینجور حرفا که زشته مگه بچه اید و خب ما حتی قهر هم نبودیم سلام کردیم ولی همه فهمیدن مشکلی وجود داره.
امان از اصرار بی دلیل آدما،امان از حرفای اشتباه وقتی حقیقت پشت چیزی رو نمیدونیم و اظهار نظر میکنیم واسه ی همه چیز...
اون شب اکی شدیم ولی همه چیز دوباره تکرار شد.
این اواخر هم چون دید من شبیه قبلم باهاش راحت یا گرم نبودم صحبتش پیش اومد و یه شب راجب مشکلات حرف زدیم ولی من حقیقتا حس نکردم این حرفا چیزی رو عوض کنه از دردی که تجربه کردم صرفا اون حرفا کمکم میکرد ببخشم و رها کنم ولی حقیقت چیز دیگه ای بود .
اما میدونی ، ممنونم ازت.
چون نیاز بود ینفر انقدر قاطعانه حقیقتو بم بگه،آره من نباید اینجوری ادامه بدم.
داره خطرناک میشه برام:) ینی این درد درونم باید التیام پیدا کنه .
ممنونم که یادم اوردی باید رها کنم...
و خب نمیدونم چرا وقتی قرار به دوری و دوستی ه من یادم میره وسطش :)
شاید چون همیشه یا حرف دلمو زدم و حل شده یا اون ارتباطو تموم کردم،ولی خب وقت رها کردنه.
به قول تو فقط میشه ادمی که یروز وقت زیادی رو باهاش گزروندم.
اینم یجا نوشتم واسه خودم که یادم بمونه!
راستی اسممو عوض کردم که رها کنم و سبک شم مثل یه ابر.

راستی اگه یروز دلت خواست راجب چیزی که اذیتت کرد صحبت کنی بیا و واسم بنویس.


امضا: Cloud
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۰ برای: خواب زده واژگانی چند به تو گویم، خواب زده آ داشته باش این درد دل ز یک غریبِ آشنا هنوز هم گاهگاهی چشم به انتظارم هر چند خشکیده چشمانم و اشک دیده‌ها هر از چندگاهی خود را چشم به راه می‌یابم حالی که میدانم نخواهد بازگشت،…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: سِپیم، غریب آشنا

غریبِ آشنا،
نامه‌ات رسید؛
و چه غریب است که گاهی
آدم، دردِ خویش را در واژه‌های دیگری پیدا می‌کند.
گفتی هنوز گاه‌گاهی چشم به راهی،
و من چه بگویم که خود نیز
سال‌هاست میانِ «نخواهد آمد» و «شاید بیاید»
سرگردان مانده‌ام.
حتی نمیدانم عاشق چه کسی شده ام
آن کسی که آنطور مرا عزیز میدانست و آنطور از اینکه مرا از دست بدهد میترسید
یا آنکه بدون هیچ حرفی گذاشت و رفت،مرا ول کرد میان آنهمه ابهام،سوال،که چرا؟نمیدانم
شاید دل، همان کودکِ لجوجی‌ است
که هرچه عقل برایش از رفتن می‌گوید،
باز پشت پنجره می‌ایستد
و به کوچه‌ای خالی خیره می‌شود.
و چه می‌توان کرد با دلی
که خودش بهتر از هر کسی می‌داند
بازگشتی در کار نیست،
اما هنوز هم
هر صدای قدمی را
به آمدنِ کسی شبیه می‌کند؟
شاید بعضی انتظارها
برای رسیدن نیستند؛
برای آن‌اند که دل،
آخرین حرفِ نگفته‌اش را
در سکوتِ شب، بارها مرور کند.

نامه‌ات را نگه می‌دارم، غریبِ آشنا،
نه برای آن‌که چشم به راه پاسخش بمانم،
برای آن‌که یادم باشد
در این دارِ بی‌وفا،
یک‌بار کسی بود
که درد مرا، پیش از آن‌که بگویم، فهمید

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۳۶ برای: چوریی🐣 امیدی به بازگشتش ندارم میدانم برای همیشه رفته مقصر من بودم گمان میکردم دوست داشتنم آنقدر کافیست که دوست نداشتن او را جبران کند اما نبود. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: خواب زده

جنسیت، آن سایه‌ی بی‌رنگ، و نیز آنچه در دل‌ها سر شده، همچون ابرهای گذرا بر آسمانِ ذهن می‌نشینند و می‌روند.
معلم فرمود: «هر آنکه از تجربه‌ی زنده بگذرد و در حسرتِ آن‌چیز که نیامده نشکند، به ساحل آرامش رسیده است.»
اینکه چیزها تجربه شده‌اند و در حسرت نمانده‌اند، خودِ ذاتِ خیر است؛ چنان‌که سنگی که در جوی آب می‌نشیند، دیگر نیازی به شنا ندارد. 🫂✨

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: اهالی پست خانه سلام خدمت اعضای پست خانه میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟ …
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۱
برای: نیهان

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمیدونم تجربه ی من کمکی میکنه یا نه
اما آره من عشق یک طرفه رو که نه ولی دوست داشتن یک طرفه رو تجربه کردم . اولش نمیخواستم امیدوار شم اما اون بهم امید واهی داد و بعد جوری رفتار کرد که انگار اون اتفاق و اون حرفها هیچوقت زده نشدن .
من میدونستم که قطعا قراره رد بشم اما میخواستم بهش اعتراف کنم چون دلم نمیخواست حسرتی توی دلم بابت نگفتنش بمونه اما اون دو شب قبل از اینکه اعتراف کنم متوجه شد و سریع من و رد کرد .
اصلا آسون نبود به هیچ عنوان ولی اینکه از همون اول میدونستم قراره رد بشم این آمادگی رو توی ذهنم ایجاد کرده بود .
من به یه اصلی باور دارم . فراموشش کن و بعد فراموش کن که فراموشش کردی .
گیج کننده‌ست اما حقیقته چون اگه فراموشیتو از یاد نبری ، واقعا فراموشش نکردی و هنوزم عذابت میده .
منظورم از فراموش کردن این نیست که وجودشو از یاد ببری ، نه ! باید نوع احساست بهش رو از یاد ببری . مثل یه آشنا ببینش تا بعدا هم بتونی در کنارش اگه موقعیتی پیش اومد بمونی و آسیب نبینی .
واقعا سخته برای من مرحله ی اولش نزدیک دو ماه زمان برد و من بعد از رد شدنم مجبور بودم باز هم کنارش بمونم و تظاهر کنم و این سخت تر هم بود .
اما میخوام بگم که این آخر راه نیست و قطعا هم نخواهد بود . من باور دارم که باید اون مراحل سخت رو با اون اشخاص رد میکردم و رد میشدم تا به الان برسم . به کسی که واقعا نیمه‌ی وجودمه .
پس اگه عشقت یک طرفه‌ست ، شاید هنوز با نیمه‌ی واقعی وجودت آشنا نشدی چون قطعا آخرش خوب تموم میشه و اگه خوب تموم نشده به این معناست که هنوز آخرش از راه نرسیده ‌.


امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۹
برای: او که نیست

سلام
در گذشته می‌پنداشتم که آدمها با رفتن خود،همه چیز را با خود همراه می‌کنند.
قطع به یقین اشتباه میکردم
آدمی هنگام رفتن،به عمد خاطرات خود را جا میگذارد
«میتوان با خاطرات زندگی کرد»

امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۹
برای: آنکه از دیدارش بیزارم

ای پرهیب گسترانیده تاریک
ای سیاهی خیمه زده از کران تا کران دیده‌ام؛
از تو متنفرم. خیلی متنفرم. عمیقا از تو بیزارم.
کاش تو را نمی‌دیدم. تویی آن توده سهمگین نکبت. تلخکامی ممتد شب بیداریها.
ویران‌کننده‌ی شادی‌هایم.
بیهوده کننده معناهایم.
از تو می‌گریزم کابوس‌وار.
از تو می‌گریزم اما باز تویی در برابرم ایستاده‌.
منحوسِ وقیحِ موذی!
از تو متنفرم...
از تو دوباره می‌گریزم... باز هم می‌گریزم.

امضا: مجاز
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚5❤1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۳
برای: تویی که نمیدانم که هستی

به ساعت نگاه میکنم .
دقیقه ها میگذرند ؛ به این می اندیشم که اگر باتری را در بیاورم شاید عقربه های ساعت از کار بیوفتند، ولی آیا زمان نیز هم؟!
میدانم!
میدانم که شاید عقربه های ساعتِ رویِ دیوارِ اتاقِ من دیگر به چرخش ادامه ندهند؛
حتی اگر تارموی سفیدی که میان موهایم جا خوش می‌کنند را رنگ کنم؛
و با لبخند های ساختگی ، در آینه به خود نگاه کنم، چشم هایم را چه کنم؟!
چگونه این بی فروغی و درد را پنهان کنم؟
چشم هایم هر آنچه که سعی بر آن کردم که غم نبودن هایت را پنهان کنم ، برملا می‌کند!
هیچ یک از این ها حقیقت رفتن تورا پنهان نکرد.!
زندگی دروغ قشنگی است که باورش کردم.!!

امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3