پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۰۰ برای: حس خاموش عزیزدلم، میدونم سخته، برای همه سخته، اما واقعا میخوای تسلیم بشی؟؟ دختر کوچولوی درونت رو بکشی؟ بنظرت این ترسناک نیست؟ بنظرم ادمی که درون ما زندگی میکنه با امید و عشق رویا و ارزو زنده ست، اگه اونا نباشن میمیره!…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۱۳
برای: سِدی
به کشتنش فکر نمیکنم یعنی نمیتونم بیشتر ازباعث گریون شدنش بشم...میخوام فقط رهاش کنم به حال خودش حتما انقدری قوی نبوده که ایندش که الان باشه رو خوب بچینه شایدم نتونسته به قول استاد شکوهی میگفت گاهی باید بتونی دست کودک گریون رو بگیری و بکوشینیش از دل تاریکی تو روشنایی و با واقعیتی که هستی و سختیا مواجهش کنی اونجاست که به ی سطح دیدگاه دیگه از زندگی میرسی ولی متاسفانه من انقدر قدرت ندارم بتونم از دل تاریکی بکشونمش تو روشنایی....
قویی؟؟؟واژه جالبیه و قابل تامل ولی تا کی اخرش که چی ما تمام زندگیمون ادای قوی بودن دراوردیم اگه حال الانمون قوی بودن نیست پس چیه؟؟
نمیدونم فقط میدونم اصلا دلم نمیخواد تنهایی از پس همه چی بربیام
امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۳:۱۳
برای: سِدی
به کشتنش فکر نمیکنم یعنی نمیتونم بیشتر ازباعث گریون شدنش بشم...میخوام فقط رهاش کنم به حال خودش حتما انقدری قوی نبوده که ایندش که الان باشه رو خوب بچینه شایدم نتونسته به قول استاد شکوهی میگفت گاهی باید بتونی دست کودک گریون رو بگیری و بکوشینیش از دل تاریکی تو روشنایی و با واقعیتی که هستی و سختیا مواجهش کنی اونجاست که به ی سطح دیدگاه دیگه از زندگی میرسی ولی متاسفانه من انقدر قدرت ندارم بتونم از دل تاریکی بکشونمش تو روشنایی....
قویی؟؟؟واژه جالبیه و قابل تامل ولی تا کی اخرش که چی ما تمام زندگیمون ادای قوی بودن دراوردیم اگه حال الانمون قوی بودن نیست پس چیه؟؟
نمیدونم فقط میدونم اصلا دلم نمیخواد تنهایی از پس همه چی بربیام
امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۰ برای: شوالیه زمستان سرنوشتی عشقیست پنهان شده در زمین بهشت که سرشت آن انتخابیست که تو برمیگزینی میتوانی پادشاه را در این خاک پنهان کنی و هم میتوانی روی این خاک برای پادشاهت کاخ و شکوه بسازی... انتخاب تو کدام است؟ ای شوالیه…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۴۱
برای: گورکن بهشت
شکوه و کاخ متعلق به پادشاهیست
که می داند چگونه با قدرت خویش
برای سرزمینش افتخار بیافریند .
و اما پادشاهی که بر ایمان خود فرمانروایی نکند ،
هیچگاه سرزمینی همچون من نخواهد داشت .
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۳:۴۱
برای: گورکن بهشت
شکوه و کاخ متعلق به پادشاهیست
که می داند چگونه با قدرت خویش
برای سرزمینش افتخار بیافریند .
و اما پادشاهی که بر ایمان خود فرمانروایی نکند ،
هیچگاه سرزمینی همچون من نخواهد داشت .
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۲ برای: لیلیث سلام امیدوارم حالت خوب باشه دیشب که نامه ت رو خوندم اصلا دلم نمیخواست به این فکر کنم که چنین اتفاقی برات افتاده باشه. وقتی گفتی سایه های روی دیوار و دایی مادربزرگت... گفتم شاید یه شبه یا روح بوده که تو رو ترسونده…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۶:۲۴
برای: هاشم
ممنونم ازت
اره با مشاور حرف زدم و درحال حاضر تحت نظر روانشاس و روانپزشک هستم
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۶:۲۴
برای: هاشم
ممنونم ازت
اره با مشاور حرف زدم و درحال حاضر تحت نظر روانشاس و روانپزشک هستم
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4❤3
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۱
برای: دیوار های اتاقم که در خلع تاریکی منو نگاه میکنن
: یکمی مهربون تر باش
این جمله ای بود که تو بهم گفتی ؛
وقتی که ، هنوز رد انگشتای اون دور گردنم بود
همش سر هیچی بود
همش ،
شایدم من دارم بزرگش میکنم
ولی خب امم دلم شکست دیگه ..
درمورد اون هیچی ، فکر نکنم دلم بخواد تا ابد باهاش صحبت کنم ..
ولی درمورد تو ،
خب چرا هیچی نگفتی؟
مگه توی یه گروه نبودیم؟
چی میتونم بگم؟
حتی مطمئنم بعد از گفتن چیزی که واقعا در درونم هست ، چیزی جز :
تقصیر خودت بود نمیشنوم .
اصولاً خاصیت آدم های اینجاست که گفتن حرف ها ، فقط اون هارو بی ارزش تر میکنه و پشیمون میشی که اصلا چرا گفتی
اینم درمورد اینجاست دیگه
چیکار میشه کرد درموردش جز ادامه دادن؟
امضا: شین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۰:۴۱
برای: دیوار های اتاقم که در خلع تاریکی منو نگاه میکنن
: یکمی مهربون تر باش
این جمله ای بود که تو بهم گفتی ؛
وقتی که ، هنوز رد انگشتای اون دور گردنم بود
همش سر هیچی بود
همش ،
شایدم من دارم بزرگش میکنم
ولی خب امم دلم شکست دیگه ..
درمورد اون هیچی ، فکر نکنم دلم بخواد تا ابد باهاش صحبت کنم ..
ولی درمورد تو ،
خب چرا هیچی نگفتی؟
مگه توی یه گروه نبودیم؟
چی میتونم بگم؟
حتی مطمئنم بعد از گفتن چیزی که واقعا در درونم هست ، چیزی جز :
تقصیر خودت بود نمیشنوم .
اصولاً خاصیت آدم های اینجاست که گفتن حرف ها ، فقط اون هارو بی ارزش تر میکنه و پشیمون میشی که اصلا چرا گفتی
اینم درمورد اینجاست دیگه
چیکار میشه کرد درموردش جز ادامه دادن؟
امضا: شین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۱۴
برای: تویی که نمیدانم که هستی
شاید مرا؛
از یاد برده باشی!
شاید مرا؛
دلتنگ نشده باشی!
شاید مرا؛
دوست نداشتی!
شاید مرا؛
شاید مرا...
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۱۴
برای: تویی که نمیدانم که هستی
شاید مرا؛
از یاد برده باشی!
شاید مرا؛
دلتنگ نشده باشی!
شاید مرا؛
دوست نداشتی!
شاید مرا؛
شاید مرا...
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۳
برای: کودکی معصومانهی خویش
این نامه برای توست ، منِ کوچک و بیخبری که از طوفان هایی که سرنوشت برایش به ارمغان خواهد اورد بی اطلاع است. میخواهم از آیندهات برایت بگویم …..
میخواهم بگویم هنگامی که طوفان به پایان برسد ، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی ، یا چگونه توانستی زنده بمانی.
حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه.
اما یک چیز قطعی است:
وقتی از طوفان بیرون بیایی،همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی.
این را بدان ، تمام هدف این طوفان همین است.
، تغییر دادن تو
فرسایش و تغییر جزء اصول و قوانین این جهان است
چون اگر تغییر نکنی چیزی راهم نمی توانی بسازی
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۱۳
برای: کودکی معصومانهی خویش
این نامه برای توست ، منِ کوچک و بیخبری که از طوفان هایی که سرنوشت برایش به ارمغان خواهد اورد بی اطلاع است. میخواهم از آیندهات برایت بگویم …..
میخواهم بگویم هنگامی که طوفان به پایان برسد ، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی ، یا چگونه توانستی زنده بمانی.
حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه.
اما یک چیز قطعی است:
وقتی از طوفان بیرون بیایی،همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی.
این را بدان ، تمام هدف این طوفان همین است.
، تغییر دادن تو
فرسایش و تغییر جزء اصول و قوانین این جهان است
چون اگر تغییر نکنی چیزی راهم نمی توانی بسازی
امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: اهالی پست خانه
سلام خدمت اعضای پست خانه
میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین
ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟
امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: اهالی پست خانه
سلام خدمت اعضای پست خانه
میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین
ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟
امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۱
برای: برای یونآ عزیزم
رسمِ نامهنوشتن این است که بدانی برای چه کسی مینویسی و کلماتت را تقدیم میکنی؛ اما من برعکسِ این را دوست دارم. من دوست دارم برای کسی نامه بنویسم که نمیدانم از نوشیدنِ چایِ دارچینی لذت میبرد یا شاید قهوه را به چای ترجیح میدهد.
اما در خودم میبینم و میدانم که کلماتِ من همیشه از غریبههای دوستداشتنی استقبال میکنند. فارغ از اینکه چای دوست داری یا قهوه... کلماتِ من خوشحال میشوند که شیرینیِ کنارِ نوشیدنیِ گرمِ تو باشند.
باشد که همیشه نوشیدنیِ غریبهی دوستداشتنیِ من گرم باشد.
من برای نوشتنِ ادامهی قصه کمی خودخواه هستم. دوست دارم قصهام، قبل از اینکه در چشمانِ کسی قطرهای از اشک خلق کند، بهاندازهی کافی خودِ من را هدف قرار دهد تا شاید اینطوری احساساتِ خوابیده در من بیدار شوند و کمی از دنیای خاکستریِ امروزی فاصله بگیرم.
من شاید برای لیلی بیرحمترین و برای جیسون وابستهترین خالقِ تخیلی باشم که از نوشتنِ این تراژدی لذت میبرد... اما میخواهم داستانِ عشقِ این دو نفر بهیادماندنی باشد؛ حتی اگر فقط در ذهنِ من و تو باشد.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۱
برای: برای یونآ عزیزم
رسمِ نامهنوشتن این است که بدانی برای چه کسی مینویسی و کلماتت را تقدیم میکنی؛ اما من برعکسِ این را دوست دارم. من دوست دارم برای کسی نامه بنویسم که نمیدانم از نوشیدنِ چایِ دارچینی لذت میبرد یا شاید قهوه را به چای ترجیح میدهد.
اما در خودم میبینم و میدانم که کلماتِ من همیشه از غریبههای دوستداشتنی استقبال میکنند. فارغ از اینکه چای دوست داری یا قهوه... کلماتِ من خوشحال میشوند که شیرینیِ کنارِ نوشیدنیِ گرمِ تو باشند.
باشد که همیشه نوشیدنیِ غریبهی دوستداشتنیِ من گرم باشد.
من برای نوشتنِ ادامهی قصه کمی خودخواه هستم. دوست دارم قصهام، قبل از اینکه در چشمانِ کسی قطرهای از اشک خلق کند، بهاندازهی کافی خودِ من را هدف قرار دهد تا شاید اینطوری احساساتِ خوابیده در من بیدار شوند و کمی از دنیای خاکستریِ امروزی فاصله بگیرم.
من شاید برای لیلی بیرحمترین و برای جیسون وابستهترین خالقِ تخیلی باشم که از نوشتنِ این تراژدی لذت میبرد... اما میخواهم داستانِ عشقِ این دو نفر بهیادماندنی باشد؛ حتی اگر فقط در ذهنِ من و تو باشد.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم دقیقاً از کِی شدی یکی از آدمهایی که نبودنت، یک جای روزم را خالی میکند.
نه اینکه همیشه به یادت باشم؛ زندگی آنقدر شلوغ است که گاهی ساعتها حواسم از تو پرت میشود.
اما بعضی وقتها، بیهوا یک چیزی من را یاد تو میاندازد؛ یک آهنگ، یک جمله، یک اتفاق کوچک.
امضا: لیان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: او
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم دقیقاً از کِی شدی یکی از آدمهایی که نبودنت، یک جای روزم را خالی میکند.
نه اینکه همیشه به یادت باشم؛ زندگی آنقدر شلوغ است که گاهی ساعتها حواسم از تو پرت میشود.
اما بعضی وقتها، بیهوا یک چیزی من را یاد تو میاندازد؛ یک آهنگ، یک جمله، یک اتفاق کوچک.
و من میمانم و فکری که اصلاً قرار نبود آن لحظه سراغش بروم.
راستش هیچوقت بلد نبودم برای آدمی که دوستش دارم، توضیح درست و حسابی پیدا کنم.
بعضی چیزها را هرچقدر هم بخواهی توضیح بدهی، آخرش مصنوعی به نظر میرسند.
فقط میدانم بین اینهمه آدم، تو برای من فرق داری.
نه چون بینقصی، نه چون همیشه همهچیز خوب بوده؛
اتفاقاً شاید همین معمولی بودنِ توست که باعث شده بودنت برایم واقعی باشد.
اگر یک روز از من بپرسی «پس آخرش چی؟»
نمیدانم.
شاید هیچ «آخرشی» وجود نداشته باشد.
شاید فقط قرار بوده مدتی از زندگی هم را بلد باشیم، چندتا خاطره بسازیم و بعد هرکدام برویم سمت زندگی خودمان.
اما اگر روزی دیگر از هم خبر نداشتیم،
دلم میخواهد بدانی که بودنِ تو برای من بیاهمیت نبود.
همین.
نه جملهی بزرگی دارم، نه قولی برای آینده.
فقط یک حقیقت ساده هست که نمیشود انکارش کرد:
یک زمانی، در یک گوشه از زندگی من،
تو بودی؛
و تو واقعا برای من مهم بودی.
امضا: لیان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: تویی که درک میکنی
او مهندس بود ولی شاعر از آب درآمد و هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد که او به اینجا رسیده بود...
امضا: لیان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: تویی که درک میکنی
او مهندس بود ولی شاعر از آب درآمد و هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد که او به اینجا رسیده بود...
امضا: لیان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4❤2
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: ساکنانِ شب
پرونده هنوز باز است؛
هنوز حرفهایی هست
که اگر دوباره به سراغشان بروم،
میتوانند مرا تا صبح
در همان شبِ تمامنشدنی نگه دارند.
اما دادگاه امشب تعطیل است؛
بعضی زخمها
با بیشتر فکر کردن
عادلانهتر نمیشوند....
امضا: شاهِد
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: ساکنانِ شب
پرونده هنوز باز است؛
هنوز حرفهایی هست
که اگر دوباره به سراغشان بروم،
میتوانند مرا تا صبح
در همان شبِ تمامنشدنی نگه دارند.
اما دادگاه امشب تعطیل است؛
بعضی زخمها
با بیشتر فکر کردن
عادلانهتر نمیشوند....
امضا: شاهِد
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۳:۱۳ برای: سِدی به کشتنش فکر نمیکنم یعنی نمیتونم بیشتر ازباعث گریون شدنش بشم...میخوام فقط رهاش کنم به حال خودش حتما انقدری قوی نبوده که ایندش که الان باشه رو خوب بچینه شایدم نتونسته به قول استاد شکوهی میگفت گاهی باید بتونی دست…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۴
برای: حس خاموش
گاهی اوقات به این فکر میکنم، قوی بودن یعنی چی؟
جدی یعنی چی؟
یعنی اینکه بعد از چند ساعت گریه جوری رفتار کنی انگار اتفاقی نیفتاده
یا اینکه خودتو تو سختی بزاری تا بقیه سختی نکشن؟؟
بقیه رو درک کنی؟؟
یا....؟
الان میفهمم، قوی بودن یعنی بودن...
یعنی با وجود همه این دردها هنوز توی جریان زندگی حضور داشته باشی:)
تو الان خسته ای و درد کشیده، پس میتونی استراحت کنی، و دوباره ادامه بدی.
ولی یادت باشه جا نزن، چون دختر کوچولوی درونت میمیره:)!
گاهی باید خودتو جمع کنی، وقت نمیشه بذی سراغ بچه گریونه درونت، خودت که آماده شدی برو سراغ اون.
ولی ولش نکن..
امضا: سِدی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۴
برای: حس خاموش
گاهی اوقات به این فکر میکنم، قوی بودن یعنی چی؟
جدی یعنی چی؟
یعنی اینکه بعد از چند ساعت گریه جوری رفتار کنی انگار اتفاقی نیفتاده
یا اینکه خودتو تو سختی بزاری تا بقیه سختی نکشن؟؟
بقیه رو درک کنی؟؟
یا....؟
الان میفهمم، قوی بودن یعنی بودن...
یعنی با وجود همه این دردها هنوز توی جریان زندگی حضور داشته باشی:)
تو الان خسته ای و درد کشیده، پس میتونی استراحت کنی، و دوباره ادامه بدی.
ولی یادت باشه جا نزن، چون دختر کوچولوی درونت میمیره:)!
گاهی باید خودتو جمع کنی، وقت نمیشه بذی سراغ بچه گریونه درونت، خودت که آماده شدی برو سراغ اون.
ولی ولش نکن..
امضا: سِدی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: اهالی پست خانه سلام خدمت اعضای پست خانه میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟ …
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: نیهان
سلام نیهان اره تجربه کردم همین دیروز و خب وقتی فهمیدم که احساسم یه طرفس از هم پاشیدم و هعب خودمو کشتم ولی نمردم و سعی کردم احساسمو بکشم اگه دوسش داری و واقعا بدون اون نمیتونی هرجور که شده بدستش بیار نه به عنوان پارتنر به عنوان دوست یه طوری که کنارت باشه و آسیب نمیبینی ولی اگه نشد حتما ازش خداحافظی بکن بدون خداحافظی همیشه منتظری و دردش بیشتره اگه بیشتر میخواستی در موردش حرف بزنی من به حرفات گوش میدم نیهان🩵🥲.
امضا: مو هویجی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: نیهان
سلام نیهان اره تجربه کردم همین دیروز و خب وقتی فهمیدم که احساسم یه طرفس از هم پاشیدم و هعب خودمو کشتم ولی نمردم و سعی کردم احساسمو بکشم اگه دوسش داری و واقعا بدون اون نمیتونی هرجور که شده بدستش بیار نه به عنوان پارتنر به عنوان دوست یه طوری که کنارت باشه و آسیب نمیبینی ولی اگه نشد حتما ازش خداحافظی بکن بدون خداحافظی همیشه منتظری و دردش بیشتره اگه بیشتر میخواستی در موردش حرف بزنی من به حرفات گوش میدم نیهان🩵🥲.
امضا: مو هویجی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: منِ آینده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
منِ آینده،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی کجایی و چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میخواهم یادت باشد که منِ امروز، با تمام ترسها، خستگیها و عقبماندگیهایم، هنوز تسلیم نشده بودم.
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۶
برای: منِ آینده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
منِ آینده،
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی کجایی و چه چیزهایی را پشت سر گذاشتهای. فقط میخواهم یادت باشد که منِ امروز، با تمام ترسها، خستگیها و عقبماندگیهایم، هنوز تسلیم نشده بودم.
سالهایی بود که آنطور که میخواستم پیش نرفتند. آدمهایی آمدند و رفتند. روزهایی بود که درس خواندن سخت بود، آینده دور به نظر میرسید و گاهی از خودم میپرسیدم اصلاً میتوانم به رؤیاهایم برسم؟
اما یک چیز را هیچوقت کاملاً از دست ندادم: رویای پزشک شدن و ساختن آیندهای که دوستش داشته باشم.
شاید امروز که این را میخوانی، به آن رویا رسیدهای؛ شاید هنوز در راهی. فرقی نمیکند. فقط یادت باشد که تو از روزهای آسان به اینجا نرسیدی.
یادت باشد لونا، چراغ زرافهای کوچولوی روی میز، شبهای درس خواندن، اشکها، خستگیها، شروعهای دوباره و دختری که با وجود همهچیز باز هم گفت «میخوام ادامه بدم».
اگر موفق شدهای، مغرور نباش؛ یادت نرود چه کسی تو را به اینجا رساند.
و اگر هنوز نرسیدهای، خودت را سرزنش نکن؛
راه هنوز تمام نشده.
منِ آینده، فقط یک چیز از تو میخواهم:
هرچقدر بزرگتر شدی، با منِ امروز مهربان بمان.
چون من، در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵،
با تمام ترسهایم،
هنوز به تو ایمان داشتم.
با عشق،
منِ امروز
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: رویای که دیدم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همه چیز از آن خواب شروع شد . هنگامی که از درد تنهایی به خدا گله میکردم آرام آرام خواب مانند رفیقی همراه و همیشگی مرا در بر گرفت .....
شروع شد : در میان پارک بودم ، زنی به نزدیک آمد و نامهای به دستم داد .... که در آن نامه نام خودم در کنار نام تو "ح.پ" قرار داشت ....
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: رویای که دیدم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همه چیز از آن خواب شروع شد . هنگامی که از درد تنهایی به خدا گله میکردم آرام آرام خواب مانند رفیقی همراه و همیشگی مرا در بر گرفت .....
شروع شد : در میان پارک بودم ، زنی به نزدیک آمد و نامهای به دستم داد .... که در آن نامه نام خودم در کنار نام تو "ح.پ" قرار داشت ....
تو
ح
کجایی ؟؟ از کجا باید پیداییت کنم ؟ از که باید جویای تو شوم ؟ خانهات کجاست ؟ مرا میشناسی ؟ باید چه کنم تا به تو برسم ؟ تو برای من مقدر شده ای ؟ تو نیمه منی ؟؟ چرا کاملت را نمیبینم ؟؟؟
هر بار که به هرجا میروم احساس میکنم شاید اینجا باشد که وارد داستان زندگیام شوی .... یا وقتی شخصی را یبینم احساس میکنم شاید او ما را به هم برساند ....
تا به حال چند بار از کنارت رد شدم و نشناختمت ؟؟ تا به حال چند بار در یک قدمی تو بوده و نفهمیدم ؟؟
چند سالی میشود که به تو وفادارم .
شاید مرا دیوانه بخوانند که زندگی خود را به خواب و رویا بنا کرده ام .... ولی .... ولی تو .... تو تنها دلخوشی منی .
تنها دلخوشی من که میدانم روزی خواهی آمد . در میان تمام کسانی که دوستم ندارند ، تو دوستم خواهی داشت . من هم همینطور .
منتظرت بمانم ؟
بمانم در انتظارت ؟؟؟؟
انتظار تلخ است ، اما وجود تو شیرینش میکند .
بگو ح عزیزم ....
انتظار بکشم یا دیوانه خوانده شوم ؟
امضا: دایی جان ناپلئون
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: لونا
لونا؛
یک خرگوش کوچولوی سفید، با چشمهایی که انگار یک تکه آرامش را توی خودشان نگه داشتهاند.
شاید برای بقیه فقط یک خرگوش باشی،
اما برای من، تو یکی از آن موجودات کوچکی هستی که بیسروصدا جایشان را وسط قلب آدم پیدا میکنند.
دوستت دارم برای ذوق کردنت وقتی خوراکی میبینی،
برای آن نگاههای معصومت،
برای اینکه با تمام کوچکیات، بخشی از روزهای من را قشنگتر کردی.
شاید خودت ندانی،
اما بین این همه شلوغی و فکر و خستگی،
گاهی فقط دیدن تو کافی است تا یادم بیفتد هنوز چیزهای کوچکی در دنیا هستند که میشود برایشان لبخند زد.
لونا،
تو فقط حیوان خانگی من نیستی؛
تو یک تکهی کوچک و دوستداشتنی از زندگی منی. 🐇🤍
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: لونا
لونا؛
یک خرگوش کوچولوی سفید، با چشمهایی که انگار یک تکه آرامش را توی خودشان نگه داشتهاند.
شاید برای بقیه فقط یک خرگوش باشی،
اما برای من، تو یکی از آن موجودات کوچکی هستی که بیسروصدا جایشان را وسط قلب آدم پیدا میکنند.
دوستت دارم برای ذوق کردنت وقتی خوراکی میبینی،
برای آن نگاههای معصومت،
برای اینکه با تمام کوچکیات، بخشی از روزهای من را قشنگتر کردی.
شاید خودت ندانی،
اما بین این همه شلوغی و فکر و خستگی،
گاهی فقط دیدن تو کافی است تا یادم بیفتد هنوز چیزهای کوچکی در دنیا هستند که میشود برایشان لبخند زد.
لونا،
تو فقط حیوان خانگی من نیستی؛
تو یک تکهی کوچک و دوستداشتنی از زندگی منی. 🐇🤍
امضا: 𝓕𝓪𝓽𝓮𝓶𝓮𝓱
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۳۶ برای: چوریی🐣 امیدی به بازگشتش ندارم میدانم برای همیشه رفته مقصر من بودم گمان میکردم دوست داشتنم آنقدر کافیست که دوست نداشتن او را جبران کند اما نبود. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: خواب زده
واژگانی چند به تو گویم، خواب زده آ
داشته باش این درد دل ز یک غریبِ آشنا
هنوز هم گاهگاهی چشم به انتظارم
هر چند خشکیده چشمانم و اشک دیدهها
هر از چندگاهی خود را چشم به راه مییابم
حالی که میدانم نخواهد بازگشت، یارِ جانا
دردِ خواب زده و غریب آشنا هر دو یکیست
امید های ناامیدند بدین دارِ بیوفای دنیا
دگر نکنند آرمانِ بازگشتِ جانِ جانان
ولی دلها بهانه گیرند هر گاه و بی گاه
پ.ن: همدرد و همدل ات ام، خواب زده
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: خواب زده
واژگانی چند به تو گویم، خواب زده آ
داشته باش این درد دل ز یک غریبِ آشنا
هنوز هم گاهگاهی چشم به انتظارم
هر چند خشکیده چشمانم و اشک دیدهها
هر از چندگاهی خود را چشم به راه مییابم
حالی که میدانم نخواهد بازگشت، یارِ جانا
دردِ خواب زده و غریب آشنا هر دو یکیست
امید های ناامیدند بدین دارِ بیوفای دنیا
دگر نکنند آرمانِ بازگشتِ جانِ جانان
ولی دلها بهانه گیرند هر گاه و بی گاه
پ.ن: همدرد و همدل ات ام، خواب زده
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۶:۲۴ برای: هاشم ممنونم ازت اره با مشاور حرف زدم و درحال حاضر تحت نظر روانشاس و روانپزشک هستم امضا: لیلیث وضعیت نامه: تاخورده تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: لیلیث
سلام لیلیث
امیدوارم خوب باشی
من نمیدونم جریان زندگیتو
پیام اخرتو فقط دیدم
خواستم بهت بگم
که اول از همه امیدوارم هرچه زودتر با رنج های زندگیت کنار بیای
هیچ چیز مهم تر از این نیست که به این مفهوم برسی
زندگی با رنجه
تنها باید یاد بگیری که چجوری با رنج ((((زندگی))))) کنی
این نکته را میخواستم به عنوان دانشجوی روانشناسی بهت بگم:
حتما حواست باشه که به روانپزشکت گوشزد کنی
که میزان دوز قرص هات بالا نباشه
اگر روانشناس و روانپزشکت برای تجویز داروت در ارتباط باشن که چه بهتر
چون روانپزشکت بهتر میفهمه که چه دوزی برای تجویز کنه
میتونی از روانشناست بپرسی و به روانپزشکت بگی
چرا که توی اتاق درمان اضطراب نقش مهمی داره
و اگر دوز بالا مصرف کنی اضطرابت میخوابه و روانشناست نمیتونه اعماق وجودتو در بیاره
امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: لیلیث
سلام لیلیث
امیدوارم خوب باشی
من نمیدونم جریان زندگیتو
پیام اخرتو فقط دیدم
خواستم بهت بگم
که اول از همه امیدوارم هرچه زودتر با رنج های زندگیت کنار بیای
هیچ چیز مهم تر از این نیست که به این مفهوم برسی
زندگی با رنجه
تنها باید یاد بگیری که چجوری با رنج ((((زندگی))))) کنی
این نکته را میخواستم به عنوان دانشجوی روانشناسی بهت بگم:
حتما حواست باشه که به روانپزشکت گوشزد کنی
که میزان دوز قرص هات بالا نباشه
اگر روانشناس و روانپزشکت برای تجویز داروت در ارتباط باشن که چه بهتر
چون روانپزشکت بهتر میفهمه که چه دوزی برای تجویز کنه
میتونی از روانشناست بپرسی و به روانپزشکت بگی
چرا که توی اتاق درمان اضطراب نقش مهمی داره
و اگر دوز بالا مصرف کنی اضطرابت میخوابه و روانشناست نمیتونه اعماق وجودتو در بیاره
امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
👍1
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: برای قهوه ترک من( قندم و قلبم)
اکثر اوقات میفهمم دروغ هایت را نا واضح بودنت را میفهمم آنجه ک نیستی اما چون کنارت نیستم میتوانی تظاهر کنی ک هستی
شاید با خود فکر میکنی ک نمیدانم با خود فکر میکنی ک از پشت فرسنگ ها فاصله نمیتوانم دروع هایت را بفهمم اما حس زنانه ی این دختر را دست کم ک نه بلکه نادیده گرفته ای گاهی به این مرحله ک میرسم با خود میگویم خوب است رهایت کنم و خوب است صدایت را نشنوم خوب است منتظر پیام هایت هم نباشم
اما هنوز هم نتوانستم خودمرا برای نبودنت قانع کنم(": چگونه بابت نبودنت خودرا آماده کنم و چگونه باتو وداع کنم وقتی نه میدانی ک در قلبم چه ارزشی داری!
چگونه میتوانم باتو خداحافظي کنم ؟ اما میدانی قهوه ی ترک تلخ زندگی من تنها چیزی ک میدانم نزدیک بودن وداع است
نزدیک بودن خداحافظی(":
نوشتن برایت زیباترین و از عنق جان ترین اتفاق است
تو زیباترین نگرانی منی(:
یبس بی عشق بی احساس به من تنها و نامهربان با قلب من (:
امضا: خانوم پرتقال🧡!
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: برای قهوه ترک من( قندم و قلبم)
اکثر اوقات میفهمم دروغ هایت را نا واضح بودنت را میفهمم آنجه ک نیستی اما چون کنارت نیستم میتوانی تظاهر کنی ک هستی
شاید با خود فکر میکنی ک نمیدانم با خود فکر میکنی ک از پشت فرسنگ ها فاصله نمیتوانم دروع هایت را بفهمم اما حس زنانه ی این دختر را دست کم ک نه بلکه نادیده گرفته ای گاهی به این مرحله ک میرسم با خود میگویم خوب است رهایت کنم و خوب است صدایت را نشنوم خوب است منتظر پیام هایت هم نباشم
اما هنوز هم نتوانستم خودمرا برای نبودنت قانع کنم(": چگونه بابت نبودنت خودرا آماده کنم و چگونه باتو وداع کنم وقتی نه میدانی ک در قلبم چه ارزشی داری!
چگونه میتوانم باتو خداحافظي کنم ؟ اما میدانی قهوه ی ترک تلخ زندگی من تنها چیزی ک میدانم نزدیک بودن وداع است
نزدیک بودن خداحافظی(":
نوشتن برایت زیباترین و از عنق جان ترین اتفاق است
تو زیباترین نگرانی منی(:
یبس بی عشق بی احساس به من تنها و نامهربان با قلب من (:
امضا: خانوم پرتقال🧡!
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۳ برای: اهالی پست خانه سلام خدمت اعضای پست خانه میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟ …
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: نیهان
درد عشق دردیست فرای تصور
من عاشقِ معشوقی بودم
احساسات ... برای من چون موج های دریا پر تلاطم و برای او ... مانند سکوت یک خانه ی خالی بود
در نهایت پس از گذشت چهار سال از او جدا شدم
من کسی بودم که او را انتخاب کردم و خواستم با تمام ریز و درشت شخصیتش بازهم دوستش داشته باشم ، و این کار را هم کردم . آن سال ها بسیار مرا شکننده کرد ..
در نهایت انتخاب کردم که بروم چون رفتنم میتوانست بهانه ی خوبی برای او باشد و همچنین برای اینکه دوباره خودم را به یاد بیاورم :)
امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: نیهان
درد عشق دردیست فرای تصور
من عاشقِ معشوقی بودم
احساسات ... برای من چون موج های دریا پر تلاطم و برای او ... مانند سکوت یک خانه ی خالی بود
در نهایت پس از گذشت چهار سال از او جدا شدم
من کسی بودم که او را انتخاب کردم و خواستم با تمام ریز و درشت شخصیتش بازهم دوستش داشته باشم ، و این کار را هم کردم . آن سال ها بسیار مرا شکننده کرد ..
در نهایت انتخاب کردم که بروم چون رفتنم میتوانست بهانه ی خوبی برای او باشد و همچنین برای اینکه دوباره خودم را به یاد بیاورم :)
امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۵ برای: نیهان سلام نیهان اره تجربه کردم همین دیروز و خب وقتی فهمیدم که احساسم یه طرفس از هم پاشیدم و هعب خودمو کشتم ولی نمردم و سعی کردم احساسمو بکشم اگه دوسش داری و واقعا بدون اون نمیتونی هرجور که شده بدستش بیار نه به عنوان…
تاریخ: ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مو هویجی
راستش منم همین مشکل دارم عزیزم
مشکل اینکه من میدونم الان با چه جور آدمی طرفم و میدونم شخصیتش در ضدیت با شخصیت منه و ولی نمیتونم از فکرم بیرونش کنم. بعضی موقع ها با خودم تصور می کنم بغلش میکنم و با هم میگیم و میخندیم انگار یک دنیای جدا باهاش توی تخیلاتم ساختم و داره این منو نابود میکنه واقعا ولی نمیدونم چجوری ازش خلاص شدم به خودم میام میبینم دارم باز بهش فکر میکنم.
امضا: نیهان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مو هویجی
راستش منم همین مشکل دارم عزیزم
مشکل اینکه من میدونم الان با چه جور آدمی طرفم و میدونم شخصیتش در ضدیت با شخصیت منه و ولی نمیتونم از فکرم بیرونش کنم. بعضی موقع ها با خودم تصور می کنم بغلش میکنم و با هم میگیم و میخندیم انگار یک دنیای جدا باهاش توی تخیلاتم ساختم و داره این منو نابود میکنه واقعا ولی نمیدونم چجوری ازش خلاص شدم به خودم میام میبینم دارم باز بهش فکر میکنم.
امضا: نیهان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب