پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.55K subscribers
752 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۰ برای: چوریی🐣 چشم هایش،خاطراتش،عطر تنش،همه شب ها بر من حمله ور میشوند شب ها نمیدانم چرا چه حکمتیست شاید برای همه اینطور باشد اما شب ها او را زیاد حس میکنم انگار که کنارم نشسته باشد انگار که فردا منتظر پیامی از من باشد انگار…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۰
برای: خواب زده

نامی که در عین زیبایی، بار غمگینی دارد. به نظر می‌رسد «خواب‌زده» بودن صرفاً به معنای بیدار ماندن نیست، بلکه اشاره به وضعیتی دارد که فرد میان خواب و خاطره گرفتار می‌شود؛ جایی که هنوز امید به بازگشت آن فرد وجود دارد. 🤍

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
😢1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۳ برای: چوریی🐣 سرزمین بهشت است و اگر کسی در اینجا به ناچار بمیرد نیاز به یک گورکن دارد. امضا: گورکن بهشت وضعیت نامه: مچاله تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۳
برای: گورکن بهشت

در حال حاضر، نیاز فوری به استراحت و رهایی از فشارهای فعلی دارم. خستگی جسمی و روانی من به اوج خود رسیده است و اکنون بیش از پیش به آرامش و خلوت نیازمندم.
پس گور بنده را در جایی ارام و ساکت بکن🙏

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤8
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۰ برای: همه‌ی اهالی پست خانه بدون پیش‌نیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر می‌آید، من این‌گونه سخن می‌رانم تا با هر کس که این کلمات را می‌خواند، همچون همسایه‌ای صمیمی و بی‌ریا گفت‌وگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۵۵
برای: چوریی🐣

اسم مستعار من ، اول ویل بود . یه ویل خالی و تنها . معنیش این بود : کسی که خودِ واقعیش رو برای شادی و خوشحالی دیگران فراموش میکنه و توی تاریکی رها
ولی بعدش اون اومد . با اینکه سخت بود پذیرفتنش و هنوزم هست ، با اینکه مشکلات زیادی هست ولی پذیرفتمش و اون هم من رو پذیرفت و حالا شدم ویلِ جی .
کسی که من‌ِ رها شده داخل تاریکی فراموشی رو پیدا کرد و با آغوش سردی که شاید برای بقیه ترسناک باشه ، به روحم گرما بخشید و منِ واقعی رو بیرون کشید ، فقط برای خودش .

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۴ برای: غول همیشگی اضطراب درود! این شروع من است. مدت زیادیست که نامه هارا میخوانم اما حالا خودم برای تخلیه خودم و وجودم تصمیم به نوشتن کرده‌ام. اگر بخواهم واقعیتش را بگویم در چندوقت اخیر اتفاقات غم‌انگیز، ترسناک و عجیبی را…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۲۶
برای: سرو

تا حد خیلی زیادی درکت میکنم
منم با اینکه سنم کمه و تازه فارغ التحصیل شدم و بلافاصله تونستم کار پیدا کنم ولی به خاطر شرایط بد کشور مجبور به استعفا شدم و الان حالم اصلا خوب نیست،استرس دارم نگران آیندم، حس میکنم جوونیم داره تباه میشه و همش در حال تلاشم که برسم به اون چیزی که میخوام ولی انگار نمیشه،همیشه استرس و اضطراب و غم دارم و دیگه یادم رفته خوشحالی کردن چطوری بود و حتی کارهایی که قبلا ازشون لذت میبردم و خوشحالم میکردن دیگه خوشحالم نمیکنه

امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۲:۴۲
برای: f.n

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

«گاهی در خلوت خویش، با حسرت می‌اندیشم که ای کاش آن‌همه تلاشِ بی‌دریغم، به ثمر می‌نشست. ای کاش تقدیر چنان بود که تو نیز مرا می‌خواستی و ما نخستین‌های یکدیگر می‌شدیم؛ که عاشقانه زیستن، تنها در کنار تو معنا می‌یافت.
اکنون، دلتنگی‌ام به استخوان رسیده است. حق با تو بود؛ دیدارت، خودِ رنج است. پس خواهش می‌کنم دیگر به خواب‌هایم نیا؛ مرا به آن آغوشِ گرمی که طعمِ اعتیادش را در جانم نشاندی، نکشان که دوری‌ات، زخمی عمیق است و نزدیک شدن به خیالت، زخمی عمیق‌تر. روزهاست که خواب را بر چشمانم حرام کرده‌ام؛ چرا که رنجِ دیدنِ تو در رؤیا، از رنجِ ندیدنت در بیداری، جان‌فرساتر است.
من همچنان در ایستگاهِ انتظار خواهم ماند، به امیدِ آنکه شاید روزی، بذرِ احساس در دلت جوانه بزند. تو آموزگارِ درس‌های سختِ زندگیِ من بودی؛ کوشیدی تا مرا قوی بار آوری، اما مهربانی‌هایت، مرا چنان لوس و دلبسته کرد که حالا بی‌تو، در بی‌کرانگیِ تنهایی گم شده‌ام. امسال، آرزویِ نخستینِ شمعِ کیکِ تولدم بودی؛ تولدی که سال‌ها بود رنگِ جشن به خود ندیده بود و دلم می‌خواست پس از این‌همه دوری، در کنارِ تو طعمِ زندگی را دوباره بچشم.
اما افسوس که دیروز، با آن کلامِ سردت، آن‌چه در درونم بود، چنان شکست که دیگر هیچ مرهمی را یارایِ ترمیمش نیست. دیگر خنده‌ها بر لبانم نمی‌نشینند و سکوتی سنگین، روحم را فرا گرفته است. من برایت صبر می‌کنم؛ من همیشه در انتظارِ احتمال‌هایِ غریبِ زندگی‌ام، اما این‌بار، صبرم تنها برایِ تماشایِ دوباره‌ی توست. این سی و چهار روزِ اخیر، زیباترینِ عمرم بود، اما حالا... حالا گویی روح از کالبدم رخت بربسته و تنها انتظارِ خاکسپاریِ این پیکرِ بی‌جان را می‌کشم.
و در نهایت، در این تنهاییِ مطلق، دوباره به همان نقطه‌ی آغاز بازگشتم… من دوباره، “رها” شدم؛ رها در میانه‌یِ هیچ، رها در میانه‌یِ مرگِ تدریجیِ یک عشق.»

امضا: مو هویجی.
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت شده در پست‌خانه نیمه‌شب


امضا: مو هویجی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2🕊1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۰۰ برای: حس خاموش عزیزدلم، میدونم سخته، برای همه سخته، اما واقعا میخوای تسلیم بشی؟؟ دختر کوچولوی درونت رو بکشی؟ بنظرت این ترسناک نیست؟ بنظرم ادمی که درون ما زندگی میکنه با امید و عشق رویا و ارزو زنده ست، اگه اونا نباشن میمیره!…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۱۳
برای: سِدی

به کشتنش فکر نمیکنم یعنی نمیتونم بیشتر ازباعث گریون شدنش بشم...میخوام فقط رهاش کنم به حال خودش حتما انقدری قوی نبوده که ایندش که الان باشه رو خوب بچینه شایدم نتونسته به قول استاد شکوهی میگفت گاهی باید بتونی دست کودک گریون رو بگیری و بکوشینیش از دل تاریکی تو روشنایی و با واقعیتی که هستی و سختیا مواجهش کنی اونجاست که به ی سطح دیدگاه دیگه از زندگی میرسی ولی متاسفانه من انقدر قدرت ندارم بتونم از دل تاریکی بکشونمش تو روشنایی....
قویی؟؟؟واژه جالبیه و قابل تامل ولی تا کی اخرش که چی ما تمام زندگیمون ادای قوی بودن دراوردیم اگه حال الانمون قوی بودن نیست پس چیه؟؟
نمیدونم فقط میدونم اصلا دلم نمیخواد تنهایی از پس همه چی بربیام

امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۰ برای: شوالیه زمستان سرنوشتی عشقی‌ست پنهان شده در زمین بهشت که سرشت آن انتخابی‌ست که تو برمیگزینی میتوانی پادشاه را در این خاک پنهان کنی و هم می‌توانی روی این خاک برای پادشاهت کاخ و شکوه بسازی... انتخاب تو کدام است؟ ای شوالیه…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۴۱
برای: گورکن بهشت

شکوه و کاخ متعلق به پادشاهیست
که می داند چگونه با قدرت خویش
برای سرزمینش افتخار بیافریند .

و اما پادشاهی که بر ایمان خود فرمانروایی نکند ،
هیچگاه سرزمینی همچون من نخواهد داشت .

امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۱
برای: دیوار های اتاقم که در خلع تاریکی منو نگاه میکنن

: یکمی مهربون تر باش
این جمله ای بود که تو بهم گفتی ؛
وقتی که ، هنوز رد انگشتای اون دور گردنم بود
همش سر هیچی بود
همش ،
شایدم من دارم بزرگش میکنم
ولی خب امم دلم شکست دیگه ..
درمورد اون هیچی ، فکر نکنم دلم بخواد تا ابد باهاش صحبت کنم ..
ولی درمورد تو ،
خب چرا هیچی نگفتی؟
مگه توی یه گروه نبودیم؟
چی میتونم بگم؟
حتی مطمئنم بعد از گفتن چیزی که واقعا در درونم هست ، چیزی جز :
تقصیر خودت بود نمی‌شنوم .

اصولاً خاصیت آدم های اینجاست که گفتن حرف ها ، فقط اون هارو بی ارزش تر می‌کنه و پشیمون میشی که اصلا چرا گفتی
اینم درمورد اینجاست دیگه
چیکار میشه کرد درموردش جز ادامه دادن؟

امضا: شین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۱۴
برای: تویی که نمیدانم که هستی

شاید مرا؛
از یاد برده باشی!
شاید مرا؛
دلتنگ نشده باشی!
شاید مرا؛
دوست نداشتی!
شاید مرا؛
شاید مرا...

امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۳
برای: کودکی معصومانه‌ی خویش

این نامه برای توست ، منِ کوچک و بیخبری که از طوفان هایی که سرنوشت برایش به ارمغان خواهد ا‏ورد بی اطلاع است. میخواهم از آینده‌ات برایت بگویم …..
میخواهم بگویم هنگامی که طوفان به پایان برسد ، به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی ، یا چگونه توانستی زنده بمانی.
حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه.
اما یک چیز قطعی است:
‏وقتی از طوفان بیرون بیایی،همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی.
‏این را بدان ، تمام هدف این طوفان همین است.
، تغییر دادن تو
فرسایش و تغییر جزء اصول و قوانین این جهان است
چون اگر تغییر نکنی چیزی راهم نمی توانی بسازی

امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1💔1
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: اهالی پست خانه

سلام خدمت اعضای پست خانه
میخواستم راجب یک مسئله راهنماییم کنین
ایا تا به حال عشق یک طرفه رو تجربه کردین؟ و اگر کردید ایا اعتراف کردین یا نکردید؟ و اینکه چطور با این درد کنار اومدید و ازش عبور کردید؟

امضا: نیهان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۱
برای: برای یونآ عزیزم

رسمِ نامه‌نوشتن این است که بدانی برای چه کسی می‌نویسی و کلماتت را تقدیم می‌کنی؛ اما من برعکسِ این را دوست دارم. من دوست دارم برای کسی نامه بنویسم که نمی‌دانم از نوشیدنِ چایِ دارچینی لذت می‌برد یا شاید قهوه را به چای ترجیح می‌دهد.
اما در خودم می‌بینم و می‌دانم که کلماتِ من همیشه از غریبه‌های دوست‌داشتنی استقبال می‌کنند. فارغ از اینکه چای دوست داری یا قهوه... کلماتِ من خوشحال می‌شوند که شیرینیِ کنارِ نوشیدنیِ گرمِ تو باشند.

باشد که همیشه نوشیدنیِ غریبه‌ی دوست‌داشتنیِ من گرم باشد.
من برای نوشتنِ ادامه‌ی قصه کمی خودخواه هستم. دوست دارم قصه‌ام، قبل از اینکه در چشمانِ کسی قطره‌ای از اشک خلق کند، به‌اندازه‌ی کافی خودِ من را هدف قرار دهد تا شاید این‌طوری احساساتِ خوابیده در من بیدار شوند و کمی از دنیای خاکستریِ امروزی فاصله بگیرم.
من شاید برای لیلی بی‌رحم‌ترین و برای جیسون وابسته‌ترین خالقِ تخیلی باشم که از نوشتنِ این تراژدی لذت می‌برد... اما می‌خواهم داستانِ عشقِ این دو نفر به‌یادماندنی باشد؛ حتی اگر فقط در ذهنِ من و تو باشد.

امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۶
برای: او

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمی‌دونم دقیقاً از کِی شدی یکی از آدم‌هایی که نبودنت، یک جای روزم را خالی می‌کند.

نه اینکه همیشه به یادت باشم؛ زندگی آن‌قدر شلوغ است که گاهی ساعت‌ها حواسم از تو پرت می‌شود.
اما بعضی وقت‌ها، بی‌هوا یک چیزی من را یاد تو می‌اندازد؛ یک آهنگ، یک جمله، یک اتفاق کوچک.
و من می‌مانم و فکری که اصلاً قرار نبود آن لحظه سراغش بروم.

راستش هیچ‌وقت بلد نبودم برای آدمی که دوستش دارم، توضیح درست و حسابی پیدا کنم.
بعضی چیزها را هرچقدر هم بخواهی توضیح بدهی، آخرش مصنوعی به نظر می‌رسند.

فقط می‌دانم بین این‌همه آدم، تو برای من فرق داری.
نه چون بی‌نقصی، نه چون همیشه همه‌چیز خوب بوده؛
اتفاقاً شاید همین معمولی بودنِ توست که باعث شده بودنت برایم واقعی باشد.

اگر یک روز از من بپرسی «پس آخرش چی؟»

نمی‌دانم.

شاید هیچ «آخرشی» وجود نداشته باشد.
شاید فقط قرار بوده مدتی از زندگی هم را بلد باشیم، چندتا خاطره بسازیم و بعد هرکدام برویم سمت زندگی خودمان.

اما اگر روزی دیگر از هم خبر نداشتیم،
دلم می‌خواهد بدانی که بودنِ تو برای من بی‌اهمیت نبود.

همین.

نه جمله‌ی بزرگی دارم، نه قولی برای آینده.
فقط یک حقیقت ساده هست که نمی‌شود انکارش کرد:

یک زمانی، در یک گوشه از زندگی من،
تو بودی؛
و تو واقعا برای من مهم بودی.


امضا: لیان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۰
برای: تویی که درک میکنی

او مهندس بود ولی شاعر از آب درآمد و هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد که او به اینجا رسیده بود...

امضا: لیان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4❤2