تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۰
برای: همهی اهالی پست خانه
بدون پیشنیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر میآید، من اینگونه سخن میرانم تا با هر کس که این کلمات را میخواند، همچون همسایهای صمیمی و بیریا گفتوگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ تار و پودِ شاعرانه و ادبی هستید.
یک پرسش بر من سنگینی میکند.
دلیلِ آن نامی که بر خود نهادهاید چیست؟
همهی شما نامهایی زیبا و دلنشین بر پیشانیِ خود نوشتهاید، اما از بیشترِ آنها پیداست که رازی در پسِ پردهِ آن نام نهفته است.
میخواهم آن راز را بدانم....
امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۰
برای: همهی اهالی پست خانه
بدون پیشنیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر میآید، من اینگونه سخن میرانم تا با هر کس که این کلمات را میخواند، همچون همسایهای صمیمی و بیریا گفتوگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ تار و پودِ شاعرانه و ادبی هستید.
یک پرسش بر من سنگینی میکند.
دلیلِ آن نامی که بر خود نهادهاید چیست؟
همهی شما نامهایی زیبا و دلنشین بر پیشانیِ خود نوشتهاید، اما از بیشترِ آنها پیداست که رازی در پسِ پردهِ آن نام نهفته است.
میخواهم آن راز را بدانم....
امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: برای نبودن آدم نامرئی دهکده ی قلبم
امروز برای تو مینویسم برای تویی ک چند روزیست یک خلاء بزرگی از جنس نبودنت در قلب و روحم احساس میکنم کسی ک تاکنون ندیدمش آدم ها از قلب سختش حرف میزنن اما من با خود میگویم اگر بود من قلب سختش منجمدش را نرم میکردم !
میدانی پدر بزرگ خلاءی به وسعت نبودنت قلبم را مچاله میکند میخواستم ک باشی تا در آغوش بگیرمت باروی خوش سلامت کنم و تاوقتی مرا ببینی لبخند بزنی میخواستم شب عید اولین عیدی را از قرآن بهم بدی و برایم نوشته ای کنارش گذاشته باشی!
میدانی دوس داشتم وقتی نمیتوانم از شکست خودم در زندگی ام با تو سخن میگویم دلگرمی داده و تمام آنچه را ک نمیتوانستم به پدر بگویم به تو میگفتم پدر بزرگ میدانی مدتیس در این روز ها دوست داشتم مرا به شهر بازی ببری و تو در صندلی بنشینی و مرا تماشا کنی!
دوست داشتم مرا گاهی گردش و تفریح ببری و از ته قلبت مرا دوست داشته باشی(":
نبودت را در آرزوهایم هم نمیتوانم پر کنم چون هیچ گاه نبودی(: و ای کاش بودی(: حداقل برای من برای نوه ای منتظر بودنت است(: پدربزرگ دلتنگم امشب بیشتر از هرشب دیگه میخواستم باشی بودنی ک در هیچ یک از آدم های اطرافم ندیده ام (":
امضا: قلب یخ زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: برای نبودن آدم نامرئی دهکده ی قلبم
امروز برای تو مینویسم برای تویی ک چند روزیست یک خلاء بزرگی از جنس نبودنت در قلب و روحم احساس میکنم کسی ک تاکنون ندیدمش آدم ها از قلب سختش حرف میزنن اما من با خود میگویم اگر بود من قلب سختش منجمدش را نرم میکردم !
میدانی پدر بزرگ خلاءی به وسعت نبودنت قلبم را مچاله میکند میخواستم ک باشی تا در آغوش بگیرمت باروی خوش سلامت کنم و تاوقتی مرا ببینی لبخند بزنی میخواستم شب عید اولین عیدی را از قرآن بهم بدی و برایم نوشته ای کنارش گذاشته باشی!
میدانی دوس داشتم وقتی نمیتوانم از شکست خودم در زندگی ام با تو سخن میگویم دلگرمی داده و تمام آنچه را ک نمیتوانستم به پدر بگویم به تو میگفتم پدر بزرگ میدانی مدتیس در این روز ها دوست داشتم مرا به شهر بازی ببری و تو در صندلی بنشینی و مرا تماشا کنی!
دوست داشتم مرا گاهی گردش و تفریح ببری و از ته قلبت مرا دوست داشته باشی(":
نبودت را در آرزوهایم هم نمیتوانم پر کنم چون هیچ گاه نبودی(: و ای کاش بودی(: حداقل برای من برای نوه ای منتظر بودنت است(: پدربزرگ دلتنگم امشب بیشتر از هرشب دیگه میخواستم باشی بودنی ک در هیچ یک از آدم های اطرافم ندیده ام (":
امضا: قلب یخ زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: هر کسی که میخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
داستانی مینگارم، در باره دو همراه.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: هر کسی که میخواند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
داستانی مینگارم، در باره دو همراه.
یکی بود یکی نبود
غیر از عشق، حرف دیگری نبود
روزی، دو نفر در مسیر زندگی، همراه و هممسیر شدند؛ چرخ گردون آنها را سر راه هم قرار داد، پس بنابراین، قرار بود که آنها سر راه هم قرار بگیرند.
همکلام، همنفس و همدرد یکدیگر شده بودند؛ ناگفته هایی را نزد یکدیگر گفته ساختند که تا پیش از این، جز خود و خدایشان، کسی آگاه نبود که چه در سینه های غمآلود خود انبار کرده بودند.
یکی از آنها، مسیر بازگشتش تا خانهاش، بهطور دقیق برعکس آن دیگری بود؛ بدین شکل که هر بار هر قدر که یارِ و هممسیر خود را تا خانهاش همراهی میکرد، میبایست مسیر بیشتری را برگردد تا به خانه برسد. اما شوق همصحبتی و عشقِ سوزانش، باعث میشد تا هر اندازه افزایش مسیر بازگشت را بر بتابد، ولی یار را تا دم خانه اش همراهی کند.
ماه هایی چند، این دو، یار و غمخوار یکدیگر بودند؛ هیچ چیز نمیتوانست عشق آتشین این دو را کور کند.
هر چندی هم که گره و مشکل در زندگی خویش داشتند، اما گویی یک روح باشند در دو بدن.
داغ داستان زان جایی آغاز میشود که یکی تصمیم گرفت که دیگر نخواهد ..
دیگر همصحبت نمیشد و رفتهرفته سرد تر میگشت. تنها به گاهِ نیاز نزد یار و یاور خود میشتافت و در گاهِ آسایش، دوستان دیگر را میپذیرفت و هممسیر میشد.
اعتمادی که به هممسیر پیشین خود داشت، باعث میشد که هر گاه به گِرِهی برخورَد، نزد دوست قابل اعتمادش که همان همکلام، همدرد، هممسیر و غمخوارش بود برود و نیازش برآورده سازد و در این باره، چنان اعتمادی به هیچکس دیگر نداشت.
اما آن طرف داستان، آن دیگری همچنان چشم به راه بود؛ چشم انتظار مسیری دوباره که با هم بازگردند. چشم انتظار عشقی که پا به پایش هر دشواری را به جان خریده بود تا تنها عشق خود را نگاه دارد؛
بازگشتی در کار نبود؛ آن سرما، روزی همه چیز را تمام کرد. هممسیران داستان ما دیگر هممسیر و همراه نبودند.
یارِ چشم به راه، بیش از ۱۵ ماه است که اشکی به دیده و غمی به دل دارد؛ که شاید این مقدار، تا آخر عمرش هم ادامه یابد.
مسیر ها و راه ها جدا شده بودند؛ او دیگر نمیخواست با آن همراهِ وفادارِ سادهدل بماند؛ فصلی از زندگی هر دو به پایان رسیده بود در حالی که آن عشق، همه زندگی طرفِ دیگر بود.
و باز هم مسیری در زندگی بود، در حالی که عاشق گمان میبرد یار خود را یافته است.
پ.ن:
نازارکم، عزیزکم، نشد و البته نگذاشتی که خداحافظی درست و حسابی ای داشته باشیم؛ اما دستان و دلِ هنوز چشم به راه من، با اینکه دل از تو کنده، هر روز دعای خیر خود را بدرقهات میکند. کاش نه جزئی از مسیر بیوفای زندگی، که عشق مانای من بودی؛ اما حیف که نه خود خواستی و نه چرخ روزگار امان داد ...
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۲۴ برای: هاشم روح سرگردان ؟ نه اون روح نبود دایی مادر بزرگم زنده بود و هنوز هم زنده اس بله حدود ۹۰ سال سن داره اون به من تعرض کرد،برای تقریبا ۳ سال پشت سر هم ادم مورد اعتماد فامیل بود هر وقت دورهمی داشتیم اونم بود من تنها…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: لیلیث
سلام
امیدوارم حالت خوب باشه
دیشب که نامه ت رو خوندم اصلا دلم نمیخواست به این فکر کنم که چنین اتفاقی برات افتاده باشه.
وقتی گفتی سایه های روی دیوار و دایی مادربزرگت... گفتم شاید یه شبه یا روح بوده که تو رو ترسونده و اذیت کرده...
خیلی متأسفم. خیلی متأسفم. خیلی خیلی متأسفم از این اتفاق بد که تو اون سن کم برات افتاده و سال ها ادامه پیدا کرده...
تا حالا با یه مشاور خوب درباره ش حرف زدی؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: لیلیث
سلام
امیدوارم حالت خوب باشه
دیشب که نامه ت رو خوندم اصلا دلم نمیخواست به این فکر کنم که چنین اتفاقی برات افتاده باشه.
وقتی گفتی سایه های روی دیوار و دایی مادربزرگت... گفتم شاید یه شبه یا روح بوده که تو رو ترسونده و اذیت کرده...
خیلی متأسفم. خیلی متأسفم. خیلی خیلی متأسفم از این اتفاق بد که تو اون سن کم برات افتاده و سال ها ادامه پیدا کرده...
تا حالا با یه مشاور خوب درباره ش حرف زدی؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۹
برای: زمستان
و ناگهان معجزه ی شب فرا می رسد .
دانه های سپید برف به آرامی بر تالار فرو ریخته ی درد می نشینند .
و من نام تو رو صدا می زنم :
کجایی ای پادشاه فراموش شده ؟
در میان تکه های خورد شده ی این تالار ، تاریخ در میان دانه های سردِ برف به خواب می رود .
درست مانند عشقی که در آتشِ سردِ جهنمِ زمستان می سوزد .
نگذار گرمای بوسه مان ، مانند نام تو فراموش شود ..
نگذار فراموشی ، شکوه را ملاقات کند ...
بگذار زمان شکسته شود تا تاریخ جاودانه بماند ..
بگذار شعله ی درد ، سرمای این زمستان را به آغوش آتش خود بِکِشَد ..
جایی که جوهر اشک من ، کتاب سرنوشت را در سیاهی خود غرق می کند ..
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۹
برای: زمستان
و ناگهان معجزه ی شب فرا می رسد .
دانه های سپید برف به آرامی بر تالار فرو ریخته ی درد می نشینند .
و من نام تو رو صدا می زنم :
کجایی ای پادشاه فراموش شده ؟
در میان تکه های خورد شده ی این تالار ، تاریخ در میان دانه های سردِ برف به خواب می رود .
درست مانند عشقی که در آتشِ سردِ جهنمِ زمستان می سوزد .
نگذار گرمای بوسه مان ، مانند نام تو فراموش شود ..
نگذار فراموشی ، شکوه را ملاقات کند ...
بگذار زمان شکسته شود تا تاریخ جاودانه بماند ..
بگذار شعله ی درد ، سرمای این زمستان را به آغوش آتش خود بِکِشَد ..
جایی که جوهر اشک من ، کتاب سرنوشت را در سیاهی خود غرق می کند ..
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۶
برای: تویی که نمیدانم که هستی
اولش نمی دانستم که برای چه کسی باید نامه ای بنویسم.
یا اگر بنویسم خوانده میشود؟!
همیشه حرف زدن از حس هایم ، کاری بسیار سخت و غیر ممکن بود؛ و هست!
هنوز نمیدانم از چه چیزی باید بنویسم ، گاهی کلمه ها ته میکشند.
یا شاید این من هستم که توان نوشتن را هم از دست داده ام!
گاهی کلمه ای برای وصف حالم پیدا نمیکنم، و گاهی آنقدر در تاریکی شب گم میشوم که فراموشم میشود ؛
گاهی من حتی خودم را هم فراموش میکنم !
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۶
برای: تویی که نمیدانم که هستی
اولش نمی دانستم که برای چه کسی باید نامه ای بنویسم.
یا اگر بنویسم خوانده میشود؟!
همیشه حرف زدن از حس هایم ، کاری بسیار سخت و غیر ممکن بود؛ و هست!
هنوز نمیدانم از چه چیزی باید بنویسم ، گاهی کلمه ها ته میکشند.
یا شاید این من هستم که توان نوشتن را هم از دست داده ام!
گاهی کلمه ای برای وصف حالم پیدا نمیکنم، و گاهی آنقدر در تاریکی شب گم میشوم که فراموشم میشود ؛
گاهی من حتی خودم را هم فراموش میکنم !
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۰ برای: همهی اهالی پست خانه بدون پیشنیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر میآید، من اینگونه سخن میرانم تا با هر کس که این کلمات را میخواند، همچون همسایهای صمیمی و بیریا گفتوگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۶
برای: چوریی🐣
اسم من هانا ست
سه دلیل دارم
اول به خاطری که هانا توی ژاپنی به معنی گُل هست
دوم به خاطر آهنگ
I wanna be your girfiriend by Girl in red
و سوم به خاطر کتاب Thirteen reasons why که اسم کارکتر اصلیش هانا بود
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۶
برای: چوریی🐣
اسم من هانا ست
سه دلیل دارم
اول به خاطری که هانا توی ژاپنی به معنی گُل هست
دوم به خاطر آهنگ
I wanna be your girfiriend by Girl in red
و سوم به خاطر کتاب Thirteen reasons why که اسم کارکتر اصلیش هانا بود
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: همه انان که این نامه را میخوانند
چند روزی است که احساس پوچی میکنم گویی دیگر برا یکسی ارزشی ندارم و غیب شده ام ایا من نامرئیم؟!
چرا هر چقدر که خوبی میکنیم باز نمیگردد؟!
افرادد از خوبیه من بدشان می آید؟!
زیرا به انان که خوبی میکنم پس از ان مرا مثل غلط املایی از زندگیاشان پاک مینماید ایا من احساسات ندارم؟!
☺️☺️
امضا: چایی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: همه انان که این نامه را میخوانند
چند روزی است که احساس پوچی میکنم گویی دیگر برا یکسی ارزشی ندارم و غیب شده ام ایا من نامرئیم؟!
چرا هر چقدر که خوبی میکنیم باز نمیگردد؟!
افرادد از خوبیه من بدشان می آید؟!
زیرا به انان که خوبی میکنم پس از ان مرا مثل غلط املایی از زندگیاشان پاک مینماید ایا من احساسات ندارم؟!
☺️☺️
امضا: چایی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۲ برای: هانا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… قبل از هر چیز باید بگم قلمت رو خیلی دوست دارم و چقدر خوبه که ویژگیهایی شبیه به هم داریم، این واقعا خوشحالم میکنه! میدونی خیلی دلم میخواد عشق رو تجربه کنم ولی هنوز فرصتش پیش…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۲
برای: دخترک آبی
من الان خیلی چیزا تو ذهنمه بهت بگم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.
راستی دلم میخواد یه آهنگ دیگه هم بهت پیشنهاد بدم و دوست دارم اگه اکی هستی یه آهنگمورد علاقه تو بهم بگم.
آهنگ دریاچه نور از عارف اینم قشنگه.
حقیقتاً نامه نگاری به نظرم جالب ترین کاری هست که آدما که در طول تاریخ انجام دادن.
و به نظرم آخر سر فرصت عاشق شدن برای هر مدت کوتاه یا بلندی برای هر کسی پیش میاد ولی دوره اش برای هر نفر متفاوته و امیدوارم موقعی که برات پیش میاد بهترین ، قشنگ ترین و شاد ترین دوره زندگیت باشه.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۲
برای: دخترک آبی
من الان خیلی چیزا تو ذهنمه بهت بگم ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.
راستی دلم میخواد یه آهنگ دیگه هم بهت پیشنهاد بدم و دوست دارم اگه اکی هستی یه آهنگمورد علاقه تو بهم بگم.
آهنگ دریاچه نور از عارف اینم قشنگه.
حقیقتاً نامه نگاری به نظرم جالب ترین کاری هست که آدما که در طول تاریخ انجام دادن.
و به نظرم آخر سر فرصت عاشق شدن برای هر مدت کوتاه یا بلندی برای هر کسی پیش میاد ولی دوره اش برای هر نفر متفاوته و امیدوارم موقعی که برات پیش میاد بهترین ، قشنگ ترین و شاد ترین دوره زندگیت باشه.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۰ برای: همهی اهالی پست خانه بدون پیشنیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر میآید، من اینگونه سخن میرانم تا با هر کس که این کلمات را میخواند، همچون همسایهای صمیمی و بیریا گفتوگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: چوریی🐣
من بجای بکار بردن نام حقیقی ام، یادگار عشق ام را برای نام خود برگزیدم که ترکیبی بود از نام من و نام او، و همواره «غریب آشنا» را کنار آن مینهم؛ بیشتر خرسندم که با «غریب آشنا» شناخته شوم. اما برای یادگار، «سپیم» را که تنها نامی بازمانده اوست را در کنار غریب آشنا بکار میبرم.
هر نامی از هر نگارنده ای، داستانی در پی دارد که دربرگیرنده بخشی از زندگانی و احساسات دارنده آن است؛ من نیز.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: چوریی🐣
من بجای بکار بردن نام حقیقی ام، یادگار عشق ام را برای نام خود برگزیدم که ترکیبی بود از نام من و نام او، و همواره «غریب آشنا» را کنار آن مینهم؛ بیشتر خرسندم که با «غریب آشنا» شناخته شوم. اما برای یادگار، «سپیم» را که تنها نامی بازمانده اوست را در کنار غریب آشنا بکار میبرم.
هر نامی از هر نگارنده ای، داستانی در پی دارد که دربرگیرنده بخشی از زندگانی و احساسات دارنده آن است؛ من نیز.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۲۴ برای: هاشم روح سرگردان ؟ نه اون روح نبود دایی مادر بزرگم زنده بود و هنوز هم زنده اس بله حدود ۹۰ سال سن داره اون به من تعرض کرد،برای تقریبا ۳ سال پشت سر هم ادم مورد اعتماد فامیل بود هر وقت دورهمی داشتیم اونم بود من تنها…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۸
برای: لیلیث
لیلیث این اتفاق وحشتناکه و من واقعا و از اعماق قلبم بابت تجربه ناراحت کننده ای که تجربه کردی متاسفم
اما اجازه نده این تروما برنده بشه و وارد نقش قربانی نشو تلاش کن به کمک یک تراپیست خوب درمانش کنی و سعی کن در یک کاری موفق بشی خیلی سخته ؟ آره هست اما سخت تر از اون وقتی هست که اجازه دادی اتفاق بسیار تلخ کودکیت کل زندگیت رو ازت بگیره
قطعا اون اتفاق دست تو نبوده و تو هم توانایی متوقف کردنش رو نداشتی اما توانایی این رو داری که انتخاب کنی بین اینکه با وجود این تروما یک آینده درخشان برای خودت بسازی یا یکجا بشینی و تا ابد بابت اون اتفاق ناراحت کننده هیچ کاری نکنی
البته من کامل نمیشناسمت شاید همین حالا هم داری برای اینکه در کارت یا هر چیز دیگه ای موفق بشی تلاش میکنی اما فقط خواستم بهت بگم اگه تا الان انجامش نمیدادی از الان شروع کن و اجازه نده این اتفاق کل زندگیت رو ازت بگیره
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۸
برای: لیلیث
لیلیث این اتفاق وحشتناکه و من واقعا و از اعماق قلبم بابت تجربه ناراحت کننده ای که تجربه کردی متاسفم
اما اجازه نده این تروما برنده بشه و وارد نقش قربانی نشو تلاش کن به کمک یک تراپیست خوب درمانش کنی و سعی کن در یک کاری موفق بشی خیلی سخته ؟ آره هست اما سخت تر از اون وقتی هست که اجازه دادی اتفاق بسیار تلخ کودکیت کل زندگیت رو ازت بگیره
قطعا اون اتفاق دست تو نبوده و تو هم توانایی متوقف کردنش رو نداشتی اما توانایی این رو داری که انتخاب کنی بین اینکه با وجود این تروما یک آینده درخشان برای خودت بسازی یا یکجا بشینی و تا ابد بابت اون اتفاق ناراحت کننده هیچ کاری نکنی
البته من کامل نمیشناسمت شاید همین حالا هم داری برای اینکه در کارت یا هر چیز دیگه ای موفق بشی تلاش میکنی اما فقط خواستم بهت بگم اگه تا الان انجامش نمیدادی از الان شروع کن و اجازه نده این اتفاق کل زندگیت رو ازت بگیره
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۶ برای: تویی که نمیدانم که هستی اولش نمی دانستم که برای چه کسی باید نامه ای بنویسم. یا اگر بنویسم خوانده میشود؟! همیشه حرف زدن از حس هایم ، کاری بسیار سخت و غیر ممکن بود؛ و هست! هنوز نمیدانم از چه چیزی باید بنویسم ، گاهی کلمه…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: شب
برعکس تو من از احساساتم خیلی حرف میزنم
حرف میزنم حرف میزنم حرف میزنم طوری که احساسات من یک چیز عادی و بی اهمیت برای بقیه شده
گاهی فکر میکنم تمام کلماتی که از توصیف احساساتم گفتم نه تنها توصیفش نکردن بلکه گمراهش کردن
منم نمیدونم
چی باید بگم ؟ چطور بفهمونم چی میکشم؟
امضا: من؟
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۹
برای: شب
برعکس تو من از احساساتم خیلی حرف میزنم
حرف میزنم حرف میزنم حرف میزنم طوری که احساسات من یک چیز عادی و بی اهمیت برای بقیه شده
گاهی فکر میکنم تمام کلماتی که از توصیف احساساتم گفتم نه تنها توصیفش نکردن بلکه گمراهش کردن
منم نمیدونم
چی باید بگم ؟ چطور بفهمونم چی میکشم؟
امضا: من؟
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2🕊1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۸
برای: کسی که نیست
از این ضعیف بودنم متنفرم ولی خسته م
از اون مدل خستگی ها که هنوز دنیارو جای زیبایی میبینم ولی خسته م
تو میتونی این حالمو بهتر کنی
ولی میدونم که فعلا نمیشه و فعلا اونقدر نزدیک نیستیم بهم
شب بخیر
امضا: گمشده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۸
برای: کسی که نیست
از این ضعیف بودنم متنفرم ولی خسته م
از اون مدل خستگی ها که هنوز دنیارو جای زیبایی میبینم ولی خسته م
تو میتونی این حالمو بهتر کنی
ولی میدونم که فعلا نمیشه و فعلا اونقدر نزدیک نیستیم بهم
شب بخیر
امضا: گمشده
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۹ برای: همه انان که این نامه را میخوانند چند روزی است که احساس پوچی میکنم گویی دیگر برا یکسی ارزشی ندارم و غیب شده ام ایا من نامرئیم؟! چرا هر چقدر که خوبی میکنیم باز نمیگردد؟! افرادد از خوبیه من بدشان می آید؟! زیرا به انان…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: چایی
سلام چایی جان
چه اسم زیبا و پر آرامشی
انتخاب این اسم همچون قلبت لطیف و زیباست
چایی جان
میدانم دلت گرفته
میدانم نمک دادی و نمکدان شکسته گرفتی
اما چه میشه کرد؟
با این دنیای غرق شده در بی مرامی
اما
لطفاً تو چای بمان
هستند کسانی که به بوی معطرت نیاز دارند
هستند کسانی که میخواهند از چای دم کرده مطمئن شوند کسی در خانه ی قلبشان هست
تو را نیاز دارند
تو را نیاز داریم
پس بمان و در این دنیای بی رحم
همچنان مهرت را نصیبشان کن
هستند کسانی که قدر وجودت را میدانند
رها کن جاهل هایی که قدر چیزی که هنوز از دست نداده اند را نمیفهمند
مطمئن باش آن ها هم بعد از نبودنت به اشتباهشان پی برده اند
اما راه رفته را نمیتوانند برگردند
پس با حسرت نبودنت روزگار شب میکنند
امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۵
برای: چایی
سلام چایی جان
چه اسم زیبا و پر آرامشی
انتخاب این اسم همچون قلبت لطیف و زیباست
چایی جان
میدانم دلت گرفته
میدانم نمک دادی و نمکدان شکسته گرفتی
اما چه میشه کرد؟
با این دنیای غرق شده در بی مرامی
اما
لطفاً تو چای بمان
هستند کسانی که به بوی معطرت نیاز دارند
هستند کسانی که میخواهند از چای دم کرده مطمئن شوند کسی در خانه ی قلبشان هست
تو را نیاز دارند
تو را نیاز داریم
پس بمان و در این دنیای بی رحم
همچنان مهرت را نصیبشان کن
هستند کسانی که قدر وجودت را میدانند
رها کن جاهل هایی که قدر چیزی که هنوز از دست نداده اند را نمیفهمند
مطمئن باش آن ها هم بعد از نبودنت به اشتباهشان پی برده اند
اما راه رفته را نمیتوانند برگردند
پس با حسرت نبودنت روزگار شب میکنند
امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۰ برای: همهی اهالی پست خانه بدون پیشنیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر میآید، من اینگونه سخن میرانم تا با هر کس که این کلمات را میخواند، همچون همسایهای صمیمی و بیریا گفتوگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۲
برای: چوریی🐣
همم سوال جالبی پرسیدی..
ولی جالبتر از اون اسم خودته😅
منم میتونم بپرسم راز اسم خودت چیه؟!
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۲
برای: چوریی🐣
همم سوال جالبی پرسیدی..
ولی جالبتر از اون اسم خودته😅
منم میتونم بپرسم راز اسم خودت چیه؟!
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۹ برای: همه انان که این نامه را میخوانند چند روزی است که احساس پوچی میکنم گویی دیگر برا یکسی ارزشی ندارم و غیب شده ام ایا من نامرئیم؟! چرا هر چقدر که خوبی میکنیم باز نمیگردد؟! افرادد از خوبیه من بدشان می آید؟! زیرا به انان…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: چایی
بیا ای همدرد تا برایت بگویم
از دلم که دارد غمها برایت بگویم
گاه نیکی، پاسخی ناجوانمردانه دارد
نه درو کند گندم، آن که جو کارَد
دنیایی عشق گر کنی صرف گردو
فرقی ندارد آنگاه که درخت هست هُلو!
آن که نیکیاش میکنی ای دوست من
نتواند بدهد تو را، چیزی که ندارد به تن!
من نیز عشقی بیکران روا داشتم
به آنکه از جان دوستتر میداشتم
سرانجام، به سان زباله مرا دور انداخت
مرا رها کرد و در آتشِ خود گداخت
کلامی چند به تو گویم ای همدرد
گوش بدان گیر و بشنوام ای همدرد
امیدت نومید مکن، برخیز ز جای
بخواه شفای زخم دلت از خدای
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: چایی
بیا ای همدرد تا برایت بگویم
از دلم که دارد غمها برایت بگویم
گاه نیکی، پاسخی ناجوانمردانه دارد
نه درو کند گندم، آن که جو کارَد
دنیایی عشق گر کنی صرف گردو
فرقی ندارد آنگاه که درخت هست هُلو!
آن که نیکیاش میکنی ای دوست من
نتواند بدهد تو را، چیزی که ندارد به تن!
من نیز عشقی بیکران روا داشتم
به آنکه از جان دوستتر میداشتم
سرانجام، به سان زباله مرا دور انداخت
مرا رها کرد و در آتشِ خود گداخت
کلامی چند به تو گویم ای همدرد
گوش بدان گیر و بشنوام ای همدرد
امیدت نومید مکن، برخیز ز جای
بخواه شفای زخم دلت از خدای
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۵ برای: چایی سلام چایی جان چه اسم زیبا و پر آرامشی انتخاب این اسم همچون قلبت لطیف و زیباست چایی جان میدانم دلت گرفته میدانم نمک دادی و نمکدان شکسته گرفتی اما چه میشه کرد؟ با این دنیای غرق شده در بی مرامی اما لطفاً تو…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۸
برای: قهوه تلخ و شکلات
حقیقتا با این نامه فقط میخوام حرف دلم رو بدون هیچی شواف و چیز دیکه ای بهت بگم حقیقتا جوری با حرف هات بهم ارامش دادی که اشک داخل چشمام جمع شد واقعا نمیدونم چجوری باید ازت تشکر کنم و حس میکنم به کمکت نیاز دارم🫠💛
امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۸
برای: قهوه تلخ و شکلات
حقیقتا با این نامه فقط میخوام حرف دلم رو بدون هیچی شواف و چیز دیکه ای بهت بگم حقیقتا جوری با حرف هات بهم ارامش دادی که اشک داخل چشمام جمع شد واقعا نمیدونم چجوری باید ازت تشکر کنم و حس میکنم به کمکت نیاز دارم🫠💛
امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. ببخشید فرصت نشد از این زودتر جواب نامهتون رو بنویسم، سفر بودم.
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه. ببخشید فرصت نشد از این زودتر جواب نامهتون رو بنویسم، سفر بودم.
مثل همیشه نامهتون برام بسیار با ارزش بود و کلماتتون رو روی جفت چشمهام گذاشتم. درست میگین دوستی و ارتباط های از راه دور علیرغم مشکلاتشون زیبایی هایی هم دارن و یکی از اونها ارتباط ذهن و روحه :) و خوشحالم که حس خوبی دارین. من اصالتا فارسام . ادبیات هم همهنوعی رو دنبال میکنم بهجز علمیتخیلی و طرفدار پروپاقرص ادبیات ایرانم:) عباس معروفی از موردعلاقهترینهامه. موسیقی هم که اصیل ایرانی :))))))))))
پرسیدهبودید که تجربه ای از عشق دارم که جواب نه هست اونم یه نه بزرگ و راستش رو بخوابد این دقیقا همون بخشی از زندگیمه که عمیقا بابتش متاسفم و ناراحت .
ممنون که از اسمم تعریف میکنید و خداروشکر که از من چنین ذهنیتی دارین . اسمم از بزرگترین داستان های زندگیمه میگن وقتی بدنیا اومدم خیلی ناز بودم مثل یه فرشتهی کوچولو از بقیه اتاق ها و بخش ها میومدن تا منو ببینن ضمن اینکه توی یک روز سرد زمستونی و ده متر برف به دنیااومدم. مامان و بابا خیلی خوشحال میشن .مامان همش دلش میخواسته یه اسم برازنده انتخاب کنه و بین چندتایی اسم مونده بوده بابا یکروز صبح تصمیم میگیره مامان رو سوپرایز کنه و اسم من رو آخرش خودش انتخاب میکنه که از بزرگترین دارایی های زندگی منه:)
مامان اما هنوز وقتی یادش میاد مثل روز اور دعوا میکنه.
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۹ برای: شب برعکس تو من از احساساتم خیلی حرف میزنم حرف میزنم حرف میزنم حرف میزنم طوری که احساسات من یک چیز عادی و بی اهمیت برای بقیه شده گاهی فکر میکنم تمام کلماتی که از توصیف احساساتم گفتم نه تنها توصیفش نکردن بلکه گمراهش…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: من؟
من،
چندین بار سعی کردم حرف بزنم، ولی هربار بعدش پشیمان میشدم.
چون همانطور که گفتی نه تنها حس مرا وصف نکردن ، بلکه حتی گمراهش کردن!
و باید دوباره توضیح میدادم که منظور من از حرفی که زدم چیست؟!
برای همین دیگر نتوانستم هیچ وقت حس هایم، ناراحتی هایم را به زبان بیاورم.
خیلی دردناک است، تنهایی وزن سنگین کلمه هارا به دوش بکشی؛ چون هیچکس تورا نمیفهمد!
حس های ما فراتر از آن هستند که در کلمه ای جا شوند؛
نیازی نیست به کسی بفهمانی که چی میکشی ،
اگر واقعا کسی بخواهد بفهمد، خود اش میفهمد.
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: من؟
من،
چندین بار سعی کردم حرف بزنم، ولی هربار بعدش پشیمان میشدم.
چون همانطور که گفتی نه تنها حس مرا وصف نکردن ، بلکه حتی گمراهش کردن!
و باید دوباره توضیح میدادم که منظور من از حرفی که زدم چیست؟!
برای همین دیگر نتوانستم هیچ وقت حس هایم، ناراحتی هایم را به زبان بیاورم.
خیلی دردناک است، تنهایی وزن سنگین کلمه هارا به دوش بکشی؛ چون هیچکس تورا نمیفهمد!
حس های ما فراتر از آن هستند که در کلمه ای جا شوند؛
نیازی نیست به کسی بفهمانی که چی میکشی ،
اگر واقعا کسی بخواهد بفهمد، خود اش میفهمد.
امضا: شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۰ برای: همهی اهالی پست خانه بدون پیشنیاز و با لحنی که از باغِ ادب و شعر میآید، من اینگونه سخن میرانم تا با هر کس که این کلمات را میخواند، همچون همسایهای صمیمی و بیریا گفتوگو کنم؛ برعکسِ تمامِ شما که در حالِ بافتنِ…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: چوریی🐣
من کیستم؟
چیستم؟
چه میخواهم؟
از کجا آمده و به کجا روانه میشوم؟
دلربام؟ یا خودبزرگ بین؟ متوهم؟
نمیدانم؛
این من ، من را نمیشناسد.
امضا: من؟
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: چوریی🐣
من کیستم؟
چیستم؟
چه میخواهم؟
از کجا آمده و به کجا روانه میشوم؟
دلربام؟ یا خودبزرگ بین؟ متوهم؟
نمیدانم؛
این من ، من را نمیشناسد.
امضا: من؟
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۴ برای: چایی بیا ای همدرد تا برایت بگویم از دلم که دارد غمها برایت بگویم گاه نیکی، پاسخی ناجوانمردانه دارد نه درو کند گندم، آن که جو کارَد دنیایی عشق گر کنی صرف گردو فرقی ندارد آنگاه که درخت هست هُلو! آن که نیکیاش میکنی…
تاریخ: ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: سِپیم، غریب آشنا
تو غریبه هستی اما درست مثل اسمت غریب اشنایی طوری درد مرا بر زبان اوردی که باورش برای خودم سخت است.
آنقدر به دلم نشست که میتوانم در شبانه روزم ساعتی سه دور بخوانمش.
از تو سپاسگزارم ای غریبهای که مرا از نزدیک ترین کسانم بهتر شناختی.🫠💛
امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۷
برای: سِپیم، غریب آشنا
تو غریبه هستی اما درست مثل اسمت غریب اشنایی طوری درد مرا بر زبان اوردی که باورش برای خودم سخت است.
آنقدر به دلم نشست که میتوانم در شبانه روزم ساعتی سه دور بخوانمش.
از تو سپاسگزارم ای غریبهای که مرا از نزدیک ترین کسانم بهتر شناختی.🫠💛
امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1🕊1