پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۶ برای: ویلِ جی منم مبتلا به این قضیه شدم شده فقط یه نفر به خاطر یه بار دیدن اونم به عنوان رهگذر و با به اسم به یاد بیاری؟ خیلی سخته ولی من هموز روزنه های امید رو دارم و برای عشق عجله نمیکنم خودم و مشغول میکنم با کتاب خوندن،زبان…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۵
برای: نام مستعار سوار بر ابرها

میفهممت . منم نمیخواستم درگیر بشم اما اون با تموم اشخاص دیگه متفاوت بود .
تنها کسی که من و پذیرفت ، درکم کرد ، صدش رو برام گذاشت و بهم محبت کرد .. و همین محبتش من رو معتاد کرد و الان حتی یه ذره هم از قلب و ذهنم فاصله نمیگیره

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۲ برای: برای شما،برای شنیده شدن درد بی درمانم من فقط ۴ سال داشتم که شروع شد چندین سال طول کشید،۸ ساله بودم که تموم شد دایی مادر بزرگم سالهای بچگی من رو ازم گرفت با سایه های روی دیوار زندگیم رو سیاه کرد و بعد با تهدید های…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: لیلیث

شب به خیر
امیدوارم خوب باشی
متأسفم برای این تجربه و احساسات بدی که واسه ت ساخته. خیلی ناراحت کننده ست.
اشکال نداره من برای اینکه نامه ت رو بهتر بفهمم چند تا سوال ازت بپرسم؟
اگه دوست داشتی و راحت بودی جواب بده.
دایی مادربزرگت تو رو اذیت می‌کرد؟ یعنی یه روح سرگردان؟
باهات حرف می‌زد؟ چطور تهدیدت می‌کرد؟
اگه اشکال نداره و اذیت نمی‌شی بیشتر درباره ش بگو بهمون💚

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4🕊1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: پروندهٔ ۰۱/ع

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

و هنوز برایم یک سؤال بی‌پاسخ مانده؛ چرا؟
چرا میانِ ما فاصله افتاد؟ مگر این احساسات آن‌قدر کم‌جان و سطحی بودند که «جبرِ جغرافیا» توانست بهانه‌ای برای رفتنمان شود؟ مگر نه اینکه وقتی دل‌ها به هم راه داشته باشند، فاصله چیزی جز چند عدد بر روی نقشه نیست؟ شاید هر دویمان برای فهمیدنِ این حقیقت دیر کرده بودیم؛ یا شاید تمامِ این‌ها تنها بهانه‌ای بود که ساختیم تا رفتن، برایمان کمی آسان‌تر شود. خدا می‌داند.
راستش را بخواهی، من زیاد به آینده فکر می‌کنم؛ به روزهایی که هنوز نیامده‌اند و به احساسی که نمی‌دانم دوباره روزی در من متولد خواهد شد یا نه. به اینکه آیا باز هم ممکن است عاشق شوم؟ آیا دوباره می‌توانم آن‌طور بی‌محابا، بی‌حساب و بی‌پناه، دل به کسی بسپارم؟

هر بار که به این‌ها فکر می‌کنم، یادِ سه سال پیش می‌افتم؛ یادِ دختری نوجوان و خام که هنوز از پیچ‌وخمِ احساسات چیزی نمی‌دانست و با همان بی‌خبریِ شیرینِ آن روزها، بی‌آنکه حسابِ عقل و عاقبت را بکند، دلش را به آدمی سپرد. هنوز هم نمی‌دانم آن انتخاب درست بود یا غلط؛ شاید بعضی اتفاق‌ها نه درست‌اند و نه غلط، فقط اتفاق می‌افتند و بعد، سال‌ها در گوشه‌ای از وجود آدم به زندگیِ خودشان ادامه می‌دهند.

فقط نمی‌دانم این احساسات دوباره تکرار خواهند شد یا نه. نمی‌دانم روزی می‌توانم به آدمِ دیگری اجازه بدهم پا به سرزمینِ این خاطرات بگذارد؛ دست بر آن‌ها بکشد، به سردی‌شان گرما بدهد و دوباره چیزی را در من زنده کند که سال‌هاست خودخواسته خاموش نگهش داشته‌ام.
شاید هیچ‌کس نتواند.
حتی تو.
و خب، فکر می‌کنم باز هم مثل همیشه، سهمِ من از این دیدار، همین پرحرفی‌های بی‌پایان شد. پس بهتر است بروم؛ پیش از آنکه باز چیزی بگویم که قرار نبود هیچ‌وقت گفته شود.


امضا: ناشناخته؛
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3😢2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: برای محبوب دلم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

و در شب، پی می‌بری که هستی تا چه اندازه زیباست.
زیبایی شب وصف ناپذیر است؛
همانند عشقی که در قلبم نسبت به محبوبم جاری‌ست.
محبوب دلم را به اندازه دریای بی کران دوست دارم؛
آن‌قدر که اگر بخواهم اندازه‌ی عشق خود را بیان کنم،
باید تمام وسعت آسمان را به زبان بیاورم؛
عشقی به گستردگی راه شیری،
به بی‌کرانگی آسمان،
و به روشنی ماه در دل تاریکی.

گویی خورشید و ماه و تمام فلک در کارند
تا هر روز دلیل تازه‌ای برای دوست داشتنش پیدا کنم؛
اما با تمام این زیبایی‌ها، من از او دورم؛
دوری‌ای شبیه فاصله‌ی آدم‌ها از ماه در آسمان شب.

و چه سخت است دوست داشتن کسی
که دلت می‌خواهد تمام زیبایی‌های جهان را با او تقسیم کنی،
اما فاصله میان تو و او اجازه نمی‌دهد.

من او را نه اندک، نه معمولی،
بلکه به اندازه‌ی تمام لحظه‌هایی که به یادش می‌گذرد، دوست دارم؛
به اندازه‌ی تمام ستاره‌هایی که در آسمان شب می‌درخشند،
و شاید حتی بیشتر؛
چون برای عشق من، هیچ آسمانی آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند اندازه‌اش را در خود جای دهد.
من می‌خواهم با محبوب دلم تمام جهان را بنگرم؛
از طلوع آرام خورشید تا آخرین روشنایی غروب،
از باران‌های پاییزی تا شب‌های پرستاره‌ی تابستان.
می‌خواهم کنار او به آسمان خیره شوم
و هر ستاره را بهانه‌ای برای ساختن یک خاطره کنیم؛
می‌خواهم به صدای ارامبخش دریا به گوش بسپارم،
بوی خاک نم گرفته بعد از باران را حس کنیم،
در میان عطر گل‌ها قدم بزنم؛
و در کنار آتش در یک روز سرد او را به آغوش بکشم،
و در هر گوشه‌ای از این جهان، زیبایی او را به یاد بیاورم.
می‌خواهم روزی برسد که این فاصله دیگر میان ما نباشد؛
روزی که به جای شمردن لحظه‌های دوری،
لحظه‌های بودنمان را بشمارم.
و اگر تمام جهان را هم ببینم،
باز هم زیباترین منظره برای من
لحظه‌ای خواهد بود که در کنار محبوب دلم ایستاده‌ام و جهان را از نگاه او تماشا می‌کنم...


امضا: معشوقِ آسمان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
😢3❤1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۶
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام . این اولین نامه من به تو هست . به تویی که انقدری حوصله داری که بشینی نامه بخونی ،توی دنیای پیامک ها و فضای مجازی ...
اولین نامه برای شناختن منه . من کیم؟ من ساده لوح زود باوریم که فکر میکرد میتونه به همه چیز هایی که میخواد برسه ، ولی یه چیزی رو من نمیدونستم ، من نمیدونستم که به همه چیز نمیشه رسید ، برای رسیدن به بعضی چیزا ، باید هزینه زیادی بدی ، اونقدری که ارزشش رو نداره درنهایت ، برای بعضیای دیگه از جونت مایه میذاری ، ولی از جای دیگه مقدر شده نشن ، اما، بعضیای دیگه که اندازه قبلیا دلخواه نیستن ، یهو تو دستت میان ، میبینی داریشون ، و این اسمش زندگیه ...
من یاد گرفتم این یه قانون رو و از اون موقع به بعد توی گذشته و خواسته هام گیر نمیکنم .
ولی این ساده لوحی ام فقط به خاطر این نیست ، به خاطر باور آدماست ، من آدم هارو بد نمیبینم ، و همین باعث ضربه های متعددم شده ، اما تجربه؟ نه ! من هنوز هم آدمهارو بد نمیبینم:)
من اگه باهات بد رفتاری کردم ، بهم بگو ناراحت شدی ، اما باهام قهر نکن ، من همووون لحظه پشیمون میشم از چشمام معلومه ، اگه خوب نگاه کنی! فقط کاش میتونستم به زبون بیارمش:(
اگه این نامه ها دستته احتمالا انقدر برام عزیز بودی که حرف های بی پردم رو بهت نشون بدم، پس پشیمونم نکن! من واقعا نمیخوام مجبور باشم از دستت بدم ...
دیگه نمیخوام اولین نامه طولانی بشه ، منو بیشتر خواهی شناخت، لابه لای کلمات نامه های بعدی احتمالا..
اولین نامه قشنگی نبود، اما با عجله نوشتم فقط چون نمیخوام از سر تردید هی عقب بیفته و ننوشته بمونن .


امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6😢1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: برای خواننده های نیمه شب

رهای عزیزم
تو
همچون رهگذر بی کفشی در جاده ای پر از سنگریزه
زخمی و ساکت هستی
تو از آن ماشین های در حال گذر انتظار شنیده شدن داری
اما آن ها به صدای جاده ی خودشان گوش سپرده اند
و دیگر گوش ای برای شنیدن درد و دل های خاک خورده ات ندارند
تو تنهایی
دربرهوتی با وسایلی که در جاده جا گذاشته ای
تو از دست داده ای
خاطراتی که زیر سنگ های مسیر پنهان کرده ای
در طول قدم هایت ،چشمانت و گوش هایت باز
و دهانت را بسته نگه داشتی
خیانت تو از این اصل شروع شد
رهگذری که همه چیز دیده
و هیچ چیز نشان نداده
سردرگمم
نمیتوانم بگویم به کدام دست بپیچی
اما میتوانم بگویم
تنها کافیست به آسمان نگاه کنی
تا همه ی رازها برایت برملا شوند

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۶ برای: شکوه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… این نامه، کمی بیشتر از یک اعتراف است… سلام شکوه، قطعه‌ای را که به نامه‌ات پیوست کرده بودی، پس از رفتن آخرین قطار پخش کردم. سالن خالی بود و صدای گوگوش میان صندلی‌ها می‌چرخید؛…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۴
برای: متصدی آخرین ایستگاه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام متصدیِ آخرین ایستگاه.

شب بر تو خوش.

دیروز برایت یک نامه نوشتم، اما اصلن یادم رفت ارسال‌ش کنم، امشب که نامه‌ات بدستم رسید، تازه یادم افتاد نفرستادم‌ش. آن نامه را که خیلی هم دوست‌ش دارم، فردا یا زمان دیگری می‌فرستم.
اگر این اعتراف است، چه اعتراف گوارا و دلنشینی، چشم بیشتر نمی‌پرسم. این را تو تعیین می‌کنی‌ که چه زمانی لب به سخن بگشایی.

بله که قدم زده‌ام، چرا که شما این مجال را می‌دهید، تا قدم بزنم، می‌دانی که عاشق راه رفتن‌م.
گفتی بخاری! روی بخاری ما در کودکی، بلوط می‌گذاشتیم، بوی بلوط وقتی به مشام‌ت می‌رسد، جان می‌گیری، طعم تلخ و گیرایی دارد.

هر کدام از نامه‌هایت یک بویی دارد، ایندفعه بوی بلوط را می‌دهد، شاید زیست اقلیمی شما مثل هم است، بلوط در سخت‌ترین شرایط هم رشد می‌کند و پوست سختی دارد، دیر از بین می‌رود و طعم‌ش به مذاق خیلی‌ها نمی‌آید( بعضی‌ها تلخ‌اند، بعضی‌ها شیرین، بعضی‌ها هم هیچ طعمی نمی‌دهند و دیر هضم می‌شود)

خسته نباشی، می‌دانم همه چی سخت است، مخصوصا ایستادن و شب‌بیداری.

سه‌سال پیش‌‌ت فقط یک مسافر بوده‌ای و من به تو حق می‌دهم هر تصمیمی گرفته باشی، گاهی وقت‌ها آدم، آدمِ رفتن نیست، گاهی همیشه رفتن، گزینه‌ی بهتری نیست، آدم است دیگر، گاهی پای رفتن ندارد، بدون هیچ دلیلی.
تو می‌توانستی غرق در حسرت‌ها و نرفتن‌ها و نشدن‌ها بشوی، اما حالا یک متصدی هستی، کسی که اتفاقا خیلی هم جرئت دارد، علاوه بر آن دل بزرگی هم دارد.

تو هر چه باشی، خودت هستی، چه متصدی آخرین ایستگاه، چه با عناوین دیگر، جوهره‌ی وجودی شما تغییری نمی‌کند، دلم نمی‌خواهد لیبل شغل‌ت بر تو قالب شود و تو را تعریف کند، چرا که این ماییم، که به شغل، رشته، روابط، مفاهیم، معنا می‌دهیم، تو متصدی آخرین ایستگاه را تعریف می‌کنی، نه این جایگاه تو را.

اینکه راجع به انتظار گفتم، احساسم از کارکردش بود، وگرنه با چشم‌انتظاری از رونق زندگی کاسته می‌شود، هرگز دوست ندارم زندگی مثل یک فیلم با انتظار از جلوی دیده‌گانم برود و حتا یک سکانس جالب‌انگیز نداشته باشد.

متصدی جان، صمیمانه‌ترین محبت‌ها می‌تواند همین واژه‌ها برای ناآشنا‌ترین انسان‌ها باشد.

خوشحالم، داریم پلان‌های فیلم رو مجسم می‌کنیم، الهام بخش بود و پایان دلچسبی می‌تواند، داشته باشد.

یک روز سوار شو، ولی مقصدت را مشخص کن، متوجهی که هر مسافری یک دلیل برای رسیدن به مقصد دارد، امیدوارم مقصدی که انتخاب می‌کنی، " آخرین نباشد" سرآغازی برای دوباره رفتن و پیوستن باشد.

ممنونم که نوشتی، امیدوارم میزانی از غصه‌هایت میان بازتعریف قصه‌‌های دیگران و نوشتن برای آشنا/ ناآشناها شنیده شود.

آدم با نوشتن، از فرسودگی و رنج نجات می‌یابد.

_ از پاییز گفتی، از ماندن و نرفتن، پیوست این نامه همراهی قطعه‌ی خاص و دوستداشتنی‌ام " دلتنگی" از عالیجناب قمیشی.

_شکوه


امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🕊1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۰
برای: غریبه‌ی آشنا

دیگه نمی‌دونم صدات کنم مامان یا نه؛
چون مادری که من می‌شناختم، همون روزی تموم شد که رفت.
یه زمانی دلم برات تنگ می‌شد و با خودم فکر می‌کردم شاید یه روز برگردی. اما یه جایی بین تمام این انتظارها، یه چیزی توی من خاموش شد.من فقط یه بچه بودم و نباید تاوان رفتن تو رو می‌دادم.
الان توقع داری برگردی و همه‌چیز مثل قبل بشه؟
یکم دیره.
من همون روزهایی که بهت احتیاج داشتم، تنهایی بزرگ شدم.
حالا که برگشتی، من دیگه اون آدم قبلی نیستم.
تو رفتی و من مجبور شدم نبودنت رو یاد بگیرم؛ حالا نمی‌تونی فقط با برگشتنت، تمام اون سال‌ها رو پاک کنی.
تو میخوای برگردی
اما من خیلی وقته یاد گرفتم بدونت ادامه بدم.من با زخم‌های رفتنت بزرگ شدم؛حالا برگشتنت، نمکه روی همون زخماست.

امضا: شب‌پژواک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔9😢5❤1👍1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۲
برای: آن‌که این سطور نظرش را ربود

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به عنوان کسی که نخستین بار است دست به قلم می‌برد، هراسِ چندانی ندارم؛ گویا کسی نوشته‌های بی‌معنایم را به داوری نخواهد کشانَد. البته، اگر چشم به آن حجم تماشاچیانِ بی‌میل ندوزم...
شاید کمی دست از خِساست در واژگانم بردارم و بیش از آنچه در آغاز پرداختم، از خود بگویم. شاید از اطرافیانم؛ از هراس‌هایم، از امیدهای خاموش‌شده در دلم، یا حتی از راه‌هایی تازه برای گریختن از سرنوشتی که از پیش برایم رقم زده‌اند و با مُهری محکم به ثبت رسانده‌اند؛ چنان که گویی هنوز رنگِ مُهرش خشک نشده است.

صحیح است؛ می‌خواستم از سرنوشت بگویم. از همان سرنوشتی که می‌گویند به دستِ خدایی مهربان و بخشنده رقم خورده است؛ سرنوشتی که بعضی‌ها باور دارند به هنگام تولد، خودمان آن را برگزیده‌ایم... سرنوشتی که می‌گویند تغییرناپذیر است؛ نوشته شده و به مُهری محکم بر پیشانیِ ایام خورده، چنان که گویی دیگر هیچ دستی را یارای گشودنِ این مُهر نیست و_

دقیقاً کدام ابلهی چنین خزعبلاتی تفت داده است؟!
من مگر دختری هستم که به همین آسانی تسلیمِ چنین سخنانِ بی‌سر و تهی شوم؟! مگر قرار است هر آنچه را فردی عاقل‌تر از من بر زبان آورد، سر به زیر بیندازم و بی‌چون‌وچرا بپذیرم؟!
نه.
نه، دنیا؛ این بار گوشَت را به من بسپار.
من قرار نیست در این بازی، همان مهره‌ای باشم که هر وقت خواستند، جابه‌جایش کنند. قرار است قواعدش را بر هم بزنم؛ در بازی‌ای که حتی برای گذاشتنِ نخستین قدم در آن، از من اجازه نخواستی.

این آزمونِ ناعادلانه‌ای که نامش را "امتحانی برای تعالیِ روح" در جهانی پس از مرگ نهاده‌ای...
پس پیش از مرگ چه؟!
زندگیِ من چه می‌شود؟
آرزوهایم چه؟
چه شد که قلمِ تقدیر، چنین بی‌رحمانه بر سرنوشتِ دخترکی افغان و بی‌گناه لغزید؟!
مگر تقصیرش چه بود؟ جز آنکه در جایی نادرست، در میانِ روزگاری نادرست، پا به این جهان گذاشت؟ جز آنکه از همان نخستین دم، سهمی از زندگی نصیبش شد که خودش هرگز برنگزیده بود؟
مگر چه خواسته بود؟ جز آنکه بیاموزد، رؤیا ببافد، آینده‌ای برای خویش بسازد و حقِ ساده‌ی زندگی کردن را از جهان طلب کند؟
پس چرا باید تاوانِ چیزی را بدهد که هرگز انتخابش نکرده است؟

باشد...

پس قانونِ تو این است؟
که آدمی پیش از آنکه حتی فرصتِ خواستن پیدا کند، محکوم به پذیرفتن باشد؟

اگر این همان بازی‌ای‌ست که بی‌اجازه مرا به آن کشاندی، پس من هم تا جایی که بتوانم، قواعدش را زیر پا خواهم گذاشت.

پا پس نخواهم گذاشت؛
با بغضی که در گلو خفه‌اش خواهم کرد، با قدم‌هایی که حتی اگر خسته شوند، باز به راهشان ادامه خواهند داد، و با دلی که هر بار شکست، خودم تکه‌هایش را از زمین جمع خواهم کرد.

اگر سرنوشت از پیش نوشته شده است، چه باک؟من هنوز می‌توانم میانِ سطرهایش چیزی حتی به زور بنویسم...



امضا: میخائیل
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6👍2💔1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
💔4🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب pinned «اطلاعیه شماره پنج پست‌خانه نیمه‌شب: اگر هنگام کار با ربات، چرخ یکی از ساعت‌های پست‌خانه از حرکت ایستاد، نامه‌ای در راه جا ماند یا با مشکل و باگی روبه‌رو شدید، از دریچه‌ی ناشناس زیر برای پست خانه مشکل را بنویسید. [https://t.me/SendHarfBot?start=0c2a6bb41a96]…»
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
❤5
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۱:۳۲ برای: برای دختر کوچولوی درونم نمیدونم از کجا شروع کنم...همیشه که بی پناه میشدم و غمگین پناه میبردم به دفترو مدادی که تو تموم نبودنا کنارم بودن الانم یجورایی دارم همیکنارو میکنم بی پناه شدم و غمگین گاهی دلم برای دختر کوچولوی…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۰۰
برای: حس خاموش

عزیزدلم، میدونم سخته، برای همه سخته، اما واقعا میخوای تسلیم بشی؟؟
دختر کوچولوی درونت رو بکشی؟ بنظرت این ترسناک نیست؟
بنظرم ادمی که درون ما زندگی میکنه با امید و عشق رویا و ارزو زنده ست، اگه اونا نباشن میمیره!
تو نباید بزاری اون بمیره، لطفا اونو نکش:)
اگه یک درصد راهش هست اونو زنده نگه دار، اون بیشتر از هر موقعی به کمک تو نیاز داره، استوار و قوی بمون:))))

امضا: سِدی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۶ برای: اعضای کتابخانه نیمه شب امروز متوجه یکی از نقاط ضعفم شده ام، شاید هم فقط آن را به یاد آورده ام؛ به هر حال چیزی که میدانم این است که من در دفاع از خودم و اجازه شنیده شدن به احساساتم و اعلام کردن نظر مخالف، ضعف دارم. نمیدانم…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۰۹
برای: توت فرنگیِ کوچولو

عزیزکم، تمام ما حداقل یکبار شده چنین ضعیفی داشته باشیم، پس صرفا چیزی است که همه تجربه میکنند:)
اما چیز خوبی نیست ما باید از این خصلت دوری کنیم، چون گاهی سخت ترین اسیب را به ما میزند.
امیدوارم کسانی که این خصلت را دارند از جمله خودم، ان را از بین ببرند یا حداقل تلاش کنند کمتر شود✨

امضا: سِدی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۷ برای: برای تویی که هرگز این نامه را نمیخوانی اما شاید یک غریبه بداند چه میگویم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… دو شبه که دلم میخواد بنویسم بنویسم از دردی که همه ی این مدت روی شونه هام سنگینی میکنه ازون دردایی که تکرارش…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۲۰
برای: Av

راستش تجربه م، خب ما یه رفاقت7ساله داشتیم، اما سال8رفاقتمون اون عوض شد و خب تغیراتی کرد، مثلا با بقیه بیشتر از من بهش خوش میگذشت، خیلی کم حرف میزدیم یا بهتره بگم اصلا حرف نمی زدیم، ولی من دلم براش تنگ میشد، ولی اون کاملا رفت و حتی وقتی غمگین میشد هم برنمیگشت، اگه بخوام بگم، بهترین کار اینه که اون رو کاملا رها کنی، شاید اولش درد شدید باشه ولی بعدش مثل همه دردهای دیگه عادی میشه و کم رنگ...
از زندگیت حذفش کن!
خاطراتشو نگه دار، ولی خودشو نه!
شاید بی رحمی باشه اما این ادما افت جونت میشن، تو نمیتونی اینجوری ادامه بدی، نباید بزاری راحت ازت استفاده کنه، توهم یه ادمی، یه عروسک نیستی که هروقت خواستن باهات بازی کنن و هروقت نخواستنت کف اتاق توی تاریکی رهات کنن تا دوباره حوصله شون سر بره و بخوان باهات سرگرم بشن، برای ارامش روحت، جسمت، روانت، حذفش کن.
نمیگم جوری نشون بده انگار دیگه برات مهم نیست و انگار طرفو نمیشناسی، فقط دیگه یه اشنا برات باشه، نه یه دوست صمیمی، یه دوست قدیمی که وقت زیادی رو باهاش سپری کردی، همین..

پ. ن: امیدوارم کمکت کرده باشم، و باید بگم تو لیاقتت بهتر از ایناست:)))

امضا: سِدی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۵ برای: لیلیث شب به خیر امیدوارم خوب باشی متأسفم برای این تجربه و احساسات بدی که واسه ت ساخته. خیلی ناراحت کننده ست. اشکال نداره من برای اینکه نامه ت رو بهتر بفهمم چند تا سوال ازت بپرسم؟ اگه دوست داشتی و راحت بودی جواب بده.…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۲۴
برای: هاشم

روح سرگردان ؟ نه اون روح نبود
دایی مادر بزرگم زنده بود و هنوز هم زنده اس
بله حدود ۹۰ سال سن داره
اون به من تعرض کرد،برای تقریبا ۳ سال پشت سر هم
ادم مورد اعتماد فامیل بود
هر وقت دورهمی داشتیم اونم بود
من تنها بچه فامیل بودم به هوای بازی منو میبرد توی اتاق
و هیچکس براش مهم نبود
منم زیادی بچه و ترسیده بودم از اینکه حرفی بزنم
اون اول ها حتی اصن نمیفهمیدم چی اتفاقی داره می افته
اول منو با سایه های روی دیوار میترسوند
میگفت اونا اگه به کسی چیزی بگی اونا میان سراغت
شاید احمقانه باشه ولی من ۴ سالم بود
بعدش که یکمی بزرگتر شدم
میگفت اگه به کسی چیزی بگم بابام منو با دستای خودش خاک میکنه
بعد از چند وقت خانواده ام فهمیدن
من چندین سال اون ادم رو ندیدم دیگه
بابام و عمه ام باهاش دعوا کرده بودن،خیلی بد
ولی وقتی بچه جدید توی فامیل متولد شد
اون هم دوباره توی جمع می اومد
حالا من موندم و این درد

امضا: لیلیث
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔10
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۳۷
برای: برای سینام

سینا جان،
قصه‌ی من و تو
از یک نگاه شروع شد،
از یک دیدار ساده،
از قلبی که آن روز
نمی‌دانست
قرار است این‌همه دوستت داشته باشد.
از آن روز گذشتیم،
خندیدیم،
دلتنگ شدیم،
گاهی دلگیر شدیم،
گاهی از هم دور شدیم،
اما هنوز
یک «ما» بین تمام این روزها باقی ماند.
تو شدی
یکی از قشنگ‌ترین اتفاق‌های زندگی من؛
کسی که اسمش
با خاطراتم گره خورده،
با لبخندم،
با دلتنگی‌هام،
با تمام شب‌هایی که
فقط دلم می‌خواست صدایت را بشنوم.
اگر عشق
یک قصه باشد،
من دوست دارم
قصه‌ی ما
هیچ‌وقت با یک نقطه تمام نشود؛
هر بار که به آخرش رسیدیم،
یک صفحه‌ی تازه باز کنیم
و دوباره
«من و تو» را بنویسیم.
از اولین روزی که دیدمت
تا همین امروز،
یک چیز در قلبم تغییر نکرده:
تو برای من
هنوز همان آدم خاصی هستی
که دلم می‌خواهد
آخرِ قصه‌ام
کنارش بنویسم:
«بالاخره رسیدیم
به همان جایی که
همیشه آرزویش را داشتیم.» 💙
امیدوارم این نامه به دستت برسه تا بدونی دخترکوچولوت هنوزم میخوادتت🎀

امضا: Jk
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۱:۴۱
برای: یه رفیق خوب به اسم خدا

نور، واژه‌ای‌ است زیبا؛ روشنایی‌ای که هم خود آشکار است و هم دیگران را آشکار می‌سازد. 
پروردگارا، تو نور آسمان‌ها و زمینی. نوری که به واسطه‌اش پا به عرصه‌ی هستی گذاشتیم. اما عشق و نور تو تنها در روشنایی معنا نمی‌یابد؛ گاهی در ژرف‌ترین لایه‌های تاریکی، باید به جست‌وجویش برخاست. از همان تاریکی، معبدی ساخته‌ای که در آن قربانی می‌شویم تا دوباره معنا پیدا کنیم.

این عشق، همان سیاهی‌ است که عارفان در سکوتش می‌سوزند و نور تو را در خلوت وجودشان می‌جویند. 
افلاطون عشق را نیرویی می‌داند که انسان را از نقصان به سوی کمال می‌برد. 
و عشق تو، ای خداوند، تنها در سپیدی فرشتگان تجلی نمی‌یابد؛ اینجا، معشوق تو انسانی‌ است فانی، زاده‌ی تاریکی و نقص، و نور تو در کالبد عشق، به زیباترین شکل عبادت درمی‌آید؛ نمازی در آغوش شب، با رکوعی از سوختن و سجده‌ای از تسلیم، در برابر تاریکی مطلقی که به نور منتهی می‌شود.

پروردگارا، دوستت دارم… 
نه فقط از آن‌رو که در من نوری افروختی، بلکه به آن سبب که تاریکی‌ام را زیبا ساختی. ❤️✨

امضا: yomna🌧
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7🌚1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۶ برای: شکوه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… این نامه، کمی بیشتر از یک اعتراف است… سلام شکوه، قطعه‌ای را که به نامه‌ات پیوست کرده بودی، پس از رفتن آخرین قطار پخش کردم. سالن خالی بود و صدای گوگوش میان صندلی‌ها می‌چرخید؛…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۲:۴۶
برای: متصدی آخرین ایستگاه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام به متصدی آخرین ایستگاه
کسی‌ که با قلم‌ش مرا دچار به نوشتن کرد، من برای هرسال یک دفتر جدا می‌کنم که بنویسم و معمولن قبل از پایان سال، تمام صفحات‌ش پر می‌شود، امسال هیچ ننوشتم، به لطف تو و قلم‌ت دوباره اشتیاق‌م را یافتم.
الان پشت میز کتابدار( مرخصی ساعتی گرفته) نشستم، کولر روشنه، رو صفحه‌ی سیستم مشخصات یک پسر خردسالِ که ۴ جلد کتاب برداشته به امانت را مشاهده می‌کنم، هر روز صبح زود می‌آید، کتاب می‌خواند و می‌رود. لپ‌تاپ‌م بازه و جزوه‌ی حقوق مدنی را می‌خوانم، به قفسه‌های کتاب، به ویژه رمان‌های فارسی خیره شدم، در بخش کتاب‌های مرجع، یک پسر نوجوان سرگردان به دنبال کتابی‌ست کاش می‌توانستم راهنمایی‌اش کنم، اما بهتر است آدم‌ها میان سطرها و واژه‌ها یا همین قفسه‌ها و کتاب‌های کهنه گم شوند، پس لیوان چایی‌ام را بر می‌دارم و برای تو می‌نویسم. تلفن زنگ می‌خورد، بلاخره الان موقتی یک عدد کتابدارم، تلفن را بر می‌دارم.
بفرمایید: سلام می‌خوام کتابم رو تمدید کنید، کد ملی‌اش را می‌گیرم، وارد می‌کنم، یک دختر ۱۶ ساله، فقط همین یک کتاب را به امانت برداشته ( بیگانه از آلبر کامو) تمدیدش می‌کنم، بعد بهش فکر می‌کنم، اثر " بیگانه" را من در ۱۸ سالگی خوانده‌م، خواستم بهش بگم در این سن می‌توانی رمان‌های دیگری بخوانی. مثلن اگر من بودم بهش دیوانگی در بروکلین را پیشنهاد می‌دادم، خودم نیز همینجا لابه‌لای قفسه‌های کتاب پیدایش کردم. دلم می‌خواست تلفن را بردارم و رندوم با اعضای اینجا صحبت کنم، علی‌الخصوص آنها که رمان‌های جالب را به امانت برده‌ان، پسرک دیگری می‌آید، پنج جلد کتاب کودک روی میز می‌گذارد و می‌رود، پیتر خرگوشه و دوستانش( متوجه می‌شوم که این یک مجموعه‌س، توجهم را جلب می‌کنم، ازش عکس می‌گیرم که بعدا این مجموعه را بردارم، خواندن کتاب‌های کودک و دنیایشان، برایم همیشه دغدغه بوده)  دوباره جزوه‌ی مدنی، مبحث وکالت را می‌خوانم، باد کولر به صورتم می‌خورد، به شما فکر می‌کنم، مراوده با انسان‌ها همیشه برایم قابل تامل بوده، یکی از دلایلی که برای شما نامه نوشتم نیز همین بود، شما انسان‌ها را می‌بینید، کشف می‌کنید و به احساساتشان اهمیت می‌دهید، دنبال سفسطه و قضاوت‌شان نیستید.

به این فکر می‌کنم، که چرا حقوق را انتخاب کردم، دوباره و صد باره باز هم انتخاب‌ش می‌کنم، شاید به این دلیل که می‌توانم با آدم‌ها راجع به دغدغه‌ها، ترس‌ها، مشکلات و رویاهایشان حرف بزنم، برای آنها امن باشم، مثل یک کتابدار، یا یک متصدی ایستگاه.



من اگر قرار نبود پا در راه وکالت بگذارم، حتمن کتابدار می‌شدم، این کتابخانه تنها پناه من برای بازیابی خودم است، راستش دیگر زنگ تلفن نیز من را به وحشت می‌اندازد، فعلن فقط کتاب‌ها، خواندن، نوشتن و موسیقی آرامم می‌کند. سعی می‌کنی از وقایع به دور باشی و دنبال روزنه‌ای هستی که تو را التیام ببخشد، اما زندگی همین است، نمی‌توانی کاری‌ش کنی، دیگر توانایی مقابله با رخداد‌ها را از دست داده‌ام، همه چیز انگار از پیش تعیین شده‌اس. البته من در این چرخه با ناملایمات زندگی کنار آمده‌ام، هیچ اشکالی ندارد، بزرگ‌تر و کامل‌تر می‌شویم، پوست می‌اندازیم و خیلی‌ چیزها یادمان می‌رود.

تو چطور؟ تو را چه چیزی آرام می‌کند؟ چه چیزی باعث می‌شود برای لحظه‌ای متصدی ایستگاه نباشی و در کالبد دیگری زیست کنی؟!.

این نامه حدودا ساعت ۱۰ صبح نوشته شد.
( ۲۳ شهریور)

_شکوه


امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۳۱
برای: برای تو

از اینکه رنجم میدی. من رو با دریایی از فکر و خیال تنها میزاری خوشحالی؟
اینکه با کوچک ترین حرف تو آزرده خاطر میشم و پریشون...خوشحالی؟
میدونی تو مثل خدا از رگ گردن به من نزدیک تری
ولی یه لطفی در حقم بکن به فکر تنگ بلورین دل منم باش
بعضی کلمات،اصوات،کتابها ،شعرها مختص تو بودن تو مخاطب خاص من بودی.تو لعل نایاب من بودی.
من و از خودت نرنجون .
میدونی نه راه پس دارم نه راه پیش.
درست متوجه شدی تو نقطه ضعف منی.

امضا: نام مستعار سوار بر ابرها
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3