پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۶
برای: برای کسی که هرگز نخواهد فهمید چه بر سر من آمده

گیجم ، گیج و داغون . از اون داغونایی که هنوز انگار عمق فاجعه رو درک نکرده . عاشق کسی شدم که حتی برای خودم هم قابل پذیرش نیست چه برسه به باقی آدما . نمیدونم باید چیکار کنم . مغزم آشفته‌ست و آژیر های خطرش رو فعال کرده اما قلبم انگار دستشو زیر چونه‌ش زده و با یه لبخند بزرگ داره به اون فکر می‌کنه ؛ و هیچکدومشون به فکر منِ گیج نیستن که این وسط گیر کرده ولی هنوزم به فکر اونه . میدونم باید چیکار کنم اما انگار قفل کردم . باید فقط فراموشش کنم اما نمیتونم . هر بار که میگم باید دیگه تمومش کنم خودمو داخل اون صفحه پیدا میکنم . ایندفعه دیگه تمومه ، فقط یکبار دیگه ..

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔6❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۵ برای: برای اعضای نیمه شب روز ها میگذرن و راستش من زورم به این طوفان ها نمیرسه قبلا مصداق این جمله بودم که" بیدی نیستم که با این بادها بلرزم" ولی تقدیر باتلاق و منجلاب های دیگه ای پیش روم گذاشت و من همچنان مثل درخت سرو منتظر…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: نام مستعار سوار بر ابرها

سلام بر نام مستعار سوار بر ابرها
میفهممت
درختی که فکر میکند مقاوم است
اما بلای زندگی تک تک برگ هایش را میگیرد
برهنه اش میکند
و به عزا مینشاندش
وی نیز گمان داشتم ریشه هایم در ذره به ذره ی خاکِ زندگی محکم است
اما
کنده شد
در هوا معلق ماند
و دیگر پایین نیامد
چند سالی است که لبخند زندگی بسیار کم رنگ و زخمِ درد روی قلبم عفونت کرده
«صبر چیز خوبیه نه برای مدت طولانی »
اری حق با توست
صبر خوب است
اما نه به تنهایی
شاید تنها صبر کرده ای
باید تلاش کنی زندگی ات برگردد
وگرنه آن را از دست داده ای
من نیز صبر پیشه کردم
اما مشکلاتم حل نشد
چون تنها صبر کردم
امیدوارم روزی حال خوب و لبخندی از جنس قهوه و شکلات نصیبت شود

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3❤1👍1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آن‌که با عید آمد؛

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

یادمه؛ توی یکی از آخرین صحبت‌هامون بهت گفتم من هیچ‌وقت احساساتمو ابراز نمی‌کنم، چون همیشه فکر می‌کردم وقتی آدما بفهمن دوستشون داری، جسورتر و مغرورتر می‌شن؛ انگار دوست داشته شدن به آدم‌ها این اطمینان رو می‌ده که هرچقدر هم دور بشن، باز کسی هست که منتظرشون بمونه.
تو با یه کم عصبانیت گفتی: «نمی‌دونم کی این حرفو بهت زده، ولی خیلی حرف مزخرفیه. آدم یه بار زندگی می‌کنه؛ باید عشقش رو بگه.»

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم شاید حق با تو بود. شاید تمام آن چیزی که اسمش را «غرور» گذاشته بودم، فقط ترس بود؛ ترس از اینکه احساساتم را نشان بدهم و در عوض، چیزی جز سکوت نصیبم نشود.

شاید اگر پشت آن همه سردی پنهان نمی‌شدم، الان کنارم بودی. شاید اگر فقط یک‌بار می‌گفتم چقدر دوستت دارم، می‌فهمیدی ماندنت برای من چقدر مهم بود.

حالا مانده‌ام و یک عالمه «شاید»؛ شاید می‌ماندی، شاید هم نه. و شاید بدترین چیز درباره‌ی گذشته همین باشد؛ هیچ‌وقت نمی‌فهمیم اگر جور دیگری رفتار می‌کردیم، چه اتفاقی می‌افتاد.

فقط گاهی با خودم فکر می‌کنم...
یعنی می‌شه یه روز دوباره برات از تمام احساساتی بگم که سال‌ها پنهانشون کردم؟
یا بعضی حرف‌ها وقتی دیر گفته می‌شن، دیگه اسمشون اعتراف نیست؛
اسمشون می‌شه حسرت؟


امضا: ناشناخته؛
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۶ برای: برای کسی که هرگز نخواهد فهمید چه بر سر من آمده گیجم ، گیج و داغون . از اون داغونایی که هنوز انگار عمق فاجعه رو درک نکرده . عاشق کسی شدم که حتی برای خودم هم قابل پذیرش نیست چه برسه به باقی آدما . نمیدونم باید چیکار کنم…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: ویلِ جی

منم مبتلا به این قضیه شدم شده فقط یه نفر به خاطر یه بار دیدن اونم به عنوان رهگذر و با به اسم به یاد بیاری؟
خیلی سخته ولی من هموز روزنه های امید رو دارم و برای عشق عجله نمیکنم
خودم و مشغول میکنم با کتاب خوندن،زبان ،موسیقی،فیلم و سریال
ولی باز شبا به یادش میفتم..

امضا: نام مستعار سوار بر ابرها
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: شما

حقیقتا نمیدونم چطور باید احساسمو شرح بدم
ذهنم برای چیدن کلمات خستس
دستم برای نوشتن تعلل میکنه و ساعت ها فقط فکر فکر و فکر..
نمیدونم باید خوشحال باشم که منِ حقیقیو فقط خودم میشناسم یا ناراحت،چون خوبه آدم کسیو داشته باشه که بلدش باشه با چهارتا جمله ترو تمیز  آرومش کنه
خوبه یه آدم درست بلدت باشه تا وقتایی که نگرانی دلشوره داری سردرگمی بیاد بگه نترس من هستم.

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2👍2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۹
برای: همه ی آنهایی که خاموش گشته اند ...

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

احساس : یادته اون روز ...
مغز : خفه شو خفه شو دیگه نمی‌خوام صدا تو بشنوم از بس پی حرفت رو رفتم از بس گفتی بزار ببینم تهش چی میشه به همین روز افتادی ، تا کی می‌خوام یادبگیری مثل یه آدم سالم زندگی کنی ، چرا واسه آدمای پلاسیده خودتو خرج می‌کنی ، تا کی ؟ چقدر تحمل آخه؟
چرا یاد نمی‌گیری که بفهمی زندگی جای آدم های با وفا نیست اینجا اگه پی آرزوهای خودت نباشی از بین میری ، جوری که حتی نمیتونی نفس بکشی ....
قربان چشمان قشنگت بشم من ، چطور دلت میاد اینا رو سرخ کنی ؟ یا چطور دلت میاد دوباره خودتو و قلبتو خون کنی ؟ چطور دلت میاد ذهن منو مشغول کنی و از زندگی خودت عقب بیفتی
تمومش کن این احساسات رو
و در آخر می‌خوام بهت بگم
به درک ، واقعا به درک
به درک هرکی رفت
به درک که قلبتو شکوندن تو ام قلبشونو بشکون(😅🙂)
به درک اگه کسی نتونست تو رو بفهمه ، تو ام اونا رو درک نکن نفهم شون
به درک کسی نتونست تو رو یاد بگیره
به درک اگه در موردت بد فکر کردن ، تو هم بد فکر کن چون اگه بفهمن به همه چی خوشبینی تورو ساده حسابت میکنن ، شخصیتت رو خرد میکنن
به درک اگه بدت رو گفتن
به درک اگه این دنیا باهات تا الان بد تا کرده
به درک اگه ولت کردن ... به پهلوی چپ ات ام نباشه ، اونا یه روزی نه ،،، بارها تو رو رها کردن پس باید میرفتن
و در آخر میگم ....
نفس عمیق بکش دختر آروم باش و زندگی کن ، زندگی نه ها ، زندگییییی
اینجوری که وقتی غذا میخوری ، لذت ببری با تمام وجودت خدارو شکر کنی
اینجوری که وقتی میری تو جنگل از ته عمق شش هات نفس بکشی و کیف کنی که داری نفس میکشی
اینجوری که وقتی داری کار می‌کنی با عشق کار کنی لذت ببری که به مهارتی رو بلدی
اینجوری که وقتی زبان جدید داری می‌خونی با تمام وجودت حس کنی واقعا همون زبان رو بلدی و لذت میبری حتی اگه با خودت چرت و پرت بگی ول یکسی نفهمه
آره عزیزم دیوونه گی کن آهنگ بزار با صدای بلند برقص ، شادی کن ...
اگه ناراحتی فاز اینو بردار که زخم عمیق خوردی که هیچ وقت خوب نمیشی ولی بلند شو برگرد و دوباره تلاش کن به خودت کمک کنی
و در آخر ...
خودتو و آرزوهاتو لطفا فراموش نکن اونا یه روزی واقعی میشن من مطمئنم


امضا: خورشیدِمآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۲
برای: برای شما،برای شنیده شدن درد بی درمانم

من فقط ۴ سال داشتم که شروع شد
چندین سال طول کشید،۸ ساله بودم که تموم شد
دایی مادر بزرگم
سالهای بچگی من رو ازم گرفت
با سایه های روی دیوار زندگیم رو سیاه کرد و بعد با تهدید های ترسناک
کسی نفهمید و من زیادی ترسیده بودم
حال که بیش که ۱۰ سال از فاجعه زندگیم میگذره
هنوز از سایه ها میترسم
هنوز از صدا پایی پشت سرم در خیابان به وحشت می افتم
هنوز از نشستن کنار کسی واهمه دارم
هنوز روز هایی بی دلیل بی اینکه بفهمم به تصویرم در ایینه زل میزنم و بی هوا بغض همیشگی ام راه نفسم رو تنگ میکنه
این درد بی درمان من است
که هنوز نمیدونم چطور باید با این درد بی علاج زندگی کنم

امضا: لیلیث
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔12❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۶ برای: ویلِ جی منم مبتلا به این قضیه شدم شده فقط یه نفر به خاطر یه بار دیدن اونم به عنوان رهگذر و با به اسم به یاد بیاری؟ خیلی سخته ولی من هموز روزنه های امید رو دارم و برای عشق عجله نمیکنم خودم و مشغول میکنم با کتاب خوندن،زبان…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۵
برای: نام مستعار سوار بر ابرها

میفهممت . منم نمیخواستم درگیر بشم اما اون با تموم اشخاص دیگه متفاوت بود .
تنها کسی که من و پذیرفت ، درکم کرد ، صدش رو برام گذاشت و بهم محبت کرد .. و همین محبتش من رو معتاد کرد و الان حتی یه ذره هم از قلب و ذهنم فاصله نمیگیره

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۲ برای: برای شما،برای شنیده شدن درد بی درمانم من فقط ۴ سال داشتم که شروع شد چندین سال طول کشید،۸ ساله بودم که تموم شد دایی مادر بزرگم سالهای بچگی من رو ازم گرفت با سایه های روی دیوار زندگیم رو سیاه کرد و بعد با تهدید های…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: لیلیث

شب به خیر
امیدوارم خوب باشی
متأسفم برای این تجربه و احساسات بدی که واسه ت ساخته. خیلی ناراحت کننده ست.
اشکال نداره من برای اینکه نامه ت رو بهتر بفهمم چند تا سوال ازت بپرسم؟
اگه دوست داشتی و راحت بودی جواب بده.
دایی مادربزرگت تو رو اذیت می‌کرد؟ یعنی یه روح سرگردان؟
باهات حرف می‌زد؟ چطور تهدیدت می‌کرد؟
اگه اشکال نداره و اذیت نمی‌شی بیشتر درباره ش بگو بهمون💚

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4🕊1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: پروندهٔ ۰۱/ع

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

و هنوز برایم یک سؤال بی‌پاسخ مانده؛ چرا؟
چرا میانِ ما فاصله افتاد؟ مگر این احساسات آن‌قدر کم‌جان و سطحی بودند که «جبرِ جغرافیا» توانست بهانه‌ای برای رفتنمان شود؟ مگر نه اینکه وقتی دل‌ها به هم راه داشته باشند، فاصله چیزی جز چند عدد بر روی نقشه نیست؟ شاید هر دویمان برای فهمیدنِ این حقیقت دیر کرده بودیم؛ یا شاید تمامِ این‌ها تنها بهانه‌ای بود که ساختیم تا رفتن، برایمان کمی آسان‌تر شود. خدا می‌داند.
راستش را بخواهی، من زیاد به آینده فکر می‌کنم؛ به روزهایی که هنوز نیامده‌اند و به احساسی که نمی‌دانم دوباره روزی در من متولد خواهد شد یا نه. به اینکه آیا باز هم ممکن است عاشق شوم؟ آیا دوباره می‌توانم آن‌طور بی‌محابا، بی‌حساب و بی‌پناه، دل به کسی بسپارم؟

هر بار که به این‌ها فکر می‌کنم، یادِ سه سال پیش می‌افتم؛ یادِ دختری نوجوان و خام که هنوز از پیچ‌وخمِ احساسات چیزی نمی‌دانست و با همان بی‌خبریِ شیرینِ آن روزها، بی‌آنکه حسابِ عقل و عاقبت را بکند، دلش را به آدمی سپرد. هنوز هم نمی‌دانم آن انتخاب درست بود یا غلط؛ شاید بعضی اتفاق‌ها نه درست‌اند و نه غلط، فقط اتفاق می‌افتند و بعد، سال‌ها در گوشه‌ای از وجود آدم به زندگیِ خودشان ادامه می‌دهند.

فقط نمی‌دانم این احساسات دوباره تکرار خواهند شد یا نه. نمی‌دانم روزی می‌توانم به آدمِ دیگری اجازه بدهم پا به سرزمینِ این خاطرات بگذارد؛ دست بر آن‌ها بکشد، به سردی‌شان گرما بدهد و دوباره چیزی را در من زنده کند که سال‌هاست خودخواسته خاموش نگهش داشته‌ام.
شاید هیچ‌کس نتواند.
حتی تو.
و خب، فکر می‌کنم باز هم مثل همیشه، سهمِ من از این دیدار، همین پرحرفی‌های بی‌پایان شد. پس بهتر است بروم؛ پیش از آنکه باز چیزی بگویم که قرار نبود هیچ‌وقت گفته شود.


امضا: ناشناخته؛
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3😢2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: برای محبوب دلم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

و در شب، پی می‌بری که هستی تا چه اندازه زیباست.
زیبایی شب وصف ناپذیر است؛
همانند عشقی که در قلبم نسبت به محبوبم جاری‌ست.
محبوب دلم را به اندازه دریای بی کران دوست دارم؛
آن‌قدر که اگر بخواهم اندازه‌ی عشق خود را بیان کنم،
باید تمام وسعت آسمان را به زبان بیاورم؛
عشقی به گستردگی راه شیری،
به بی‌کرانگی آسمان،
و به روشنی ماه در دل تاریکی.

گویی خورشید و ماه و تمام فلک در کارند
تا هر روز دلیل تازه‌ای برای دوست داشتنش پیدا کنم؛
اما با تمام این زیبایی‌ها، من از او دورم؛
دوری‌ای شبیه فاصله‌ی آدم‌ها از ماه در آسمان شب.

و چه سخت است دوست داشتن کسی
که دلت می‌خواهد تمام زیبایی‌های جهان را با او تقسیم کنی،
اما فاصله میان تو و او اجازه نمی‌دهد.

من او را نه اندک، نه معمولی،
بلکه به اندازه‌ی تمام لحظه‌هایی که به یادش می‌گذرد، دوست دارم؛
به اندازه‌ی تمام ستاره‌هایی که در آسمان شب می‌درخشند،
و شاید حتی بیشتر؛
چون برای عشق من، هیچ آسمانی آن‌قدر بزرگ نیست که بتواند اندازه‌اش را در خود جای دهد.
من می‌خواهم با محبوب دلم تمام جهان را بنگرم؛
از طلوع آرام خورشید تا آخرین روشنایی غروب،
از باران‌های پاییزی تا شب‌های پرستاره‌ی تابستان.
می‌خواهم کنار او به آسمان خیره شوم
و هر ستاره را بهانه‌ای برای ساختن یک خاطره کنیم؛
می‌خواهم به صدای ارامبخش دریا به گوش بسپارم،
بوی خاک نم گرفته بعد از باران را حس کنیم،
در میان عطر گل‌ها قدم بزنم؛
و در کنار آتش در یک روز سرد او را به آغوش بکشم،
و در هر گوشه‌ای از این جهان، زیبایی او را به یاد بیاورم.
می‌خواهم روزی برسد که این فاصله دیگر میان ما نباشد؛
روزی که به جای شمردن لحظه‌های دوری،
لحظه‌های بودنمان را بشمارم.
و اگر تمام جهان را هم ببینم،
باز هم زیباترین منظره برای من
لحظه‌ای خواهد بود که در کنار محبوب دلم ایستاده‌ام و جهان را از نگاه او تماشا می‌کنم...


امضا: معشوقِ آسمان
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
😢3❤1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۶
برای: کسی که روزی آنقدر حوصله داشته باشد که انبوه نامه هایم را بخواند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام . این اولین نامه من به تو هست . به تویی که انقدری حوصله داری که بشینی نامه بخونی ،توی دنیای پیامک ها و فضای مجازی ...
اولین نامه برای شناختن منه . من کیم؟ من ساده لوح زود باوریم که فکر میکرد میتونه به همه چیز هایی که میخواد برسه ، ولی یه چیزی رو من نمیدونستم ، من نمیدونستم که به همه چیز نمیشه رسید ، برای رسیدن به بعضی چیزا ، باید هزینه زیادی بدی ، اونقدری که ارزشش رو نداره درنهایت ، برای بعضیای دیگه از جونت مایه میذاری ، ولی از جای دیگه مقدر شده نشن ، اما، بعضیای دیگه که اندازه قبلیا دلخواه نیستن ، یهو تو دستت میان ، میبینی داریشون ، و این اسمش زندگیه ...
من یاد گرفتم این یه قانون رو و از اون موقع به بعد توی گذشته و خواسته هام گیر نمیکنم .
ولی این ساده لوحی ام فقط به خاطر این نیست ، به خاطر باور آدماست ، من آدم هارو بد نمیبینم ، و همین باعث ضربه های متعددم شده ، اما تجربه؟ نه ! من هنوز هم آدمهارو بد نمیبینم:)
من اگه باهات بد رفتاری کردم ، بهم بگو ناراحت شدی ، اما باهام قهر نکن ، من همووون لحظه پشیمون میشم از چشمام معلومه ، اگه خوب نگاه کنی! فقط کاش میتونستم به زبون بیارمش:(
اگه این نامه ها دستته احتمالا انقدر برام عزیز بودی که حرف های بی پردم رو بهت نشون بدم، پس پشیمونم نکن! من واقعا نمیخوام مجبور باشم از دستت بدم ...
دیگه نمیخوام اولین نامه طولانی بشه ، منو بیشتر خواهی شناخت، لابه لای کلمات نامه های بعدی احتمالا..
اولین نامه قشنگی نبود، اما با عجله نوشتم فقط چون نمیخوام از سر تردید هی عقب بیفته و ننوشته بمونن .


امضا: لاجوردِ نیلگون
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6😢1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: برای خواننده های نیمه شب

رهای عزیزم
تو
همچون رهگذر بی کفشی در جاده ای پر از سنگریزه
زخمی و ساکت هستی
تو از آن ماشین های در حال گذر انتظار شنیده شدن داری
اما آن ها به صدای جاده ی خودشان گوش سپرده اند
و دیگر گوش ای برای شنیدن درد و دل های خاک خورده ات ندارند
تو تنهایی
دربرهوتی با وسایلی که در جاده جا گذاشته ای
تو از دست داده ای
خاطراتی که زیر سنگ های مسیر پنهان کرده ای
در طول قدم هایت ،چشمانت و گوش هایت باز
و دهانت را بسته نگه داشتی
خیانت تو از این اصل شروع شد
رهگذری که همه چیز دیده
و هیچ چیز نشان نداده
سردرگمم
نمیتوانم بگویم به کدام دست بپیچی
اما میتوانم بگویم
تنها کافیست به آسمان نگاه کنی
تا همه ی رازها برایت برملا شوند

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۶ برای: شکوه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… این نامه، کمی بیشتر از یک اعتراف است… سلام شکوه، قطعه‌ای را که به نامه‌ات پیوست کرده بودی، پس از رفتن آخرین قطار پخش کردم. سالن خالی بود و صدای گوگوش میان صندلی‌ها می‌چرخید؛…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۴
برای: متصدی آخرین ایستگاه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام متصدیِ آخرین ایستگاه.

شب بر تو خوش.

دیروز برایت یک نامه نوشتم، اما اصلن یادم رفت ارسال‌ش کنم، امشب که نامه‌ات بدستم رسید، تازه یادم افتاد نفرستادم‌ش. آن نامه را که خیلی هم دوست‌ش دارم، فردا یا زمان دیگری می‌فرستم.
اگر این اعتراف است، چه اعتراف گوارا و دلنشینی، چشم بیشتر نمی‌پرسم. این را تو تعیین می‌کنی‌ که چه زمانی لب به سخن بگشایی.

بله که قدم زده‌ام، چرا که شما این مجال را می‌دهید، تا قدم بزنم، می‌دانی که عاشق راه رفتن‌م.
گفتی بخاری! روی بخاری ما در کودکی، بلوط می‌گذاشتیم، بوی بلوط وقتی به مشام‌ت می‌رسد، جان می‌گیری، طعم تلخ و گیرایی دارد.

هر کدام از نامه‌هایت یک بویی دارد، ایندفعه بوی بلوط را می‌دهد، شاید زیست اقلیمی شما مثل هم است، بلوط در سخت‌ترین شرایط هم رشد می‌کند و پوست سختی دارد، دیر از بین می‌رود و طعم‌ش به مذاق خیلی‌ها نمی‌آید( بعضی‌ها تلخ‌اند، بعضی‌ها شیرین، بعضی‌ها هم هیچ طعمی نمی‌دهند و دیر هضم می‌شود)

خسته نباشی، می‌دانم همه چی سخت است، مخصوصا ایستادن و شب‌بیداری.

سه‌سال پیش‌‌ت فقط یک مسافر بوده‌ای و من به تو حق می‌دهم هر تصمیمی گرفته باشی، گاهی وقت‌ها آدم، آدمِ رفتن نیست، گاهی همیشه رفتن، گزینه‌ی بهتری نیست، آدم است دیگر، گاهی پای رفتن ندارد، بدون هیچ دلیلی.
تو می‌توانستی غرق در حسرت‌ها و نرفتن‌ها و نشدن‌ها بشوی، اما حالا یک متصدی هستی، کسی که اتفاقا خیلی هم جرئت دارد، علاوه بر آن دل بزرگی هم دارد.

تو هر چه باشی، خودت هستی، چه متصدی آخرین ایستگاه، چه با عناوین دیگر، جوهره‌ی وجودی شما تغییری نمی‌کند، دلم نمی‌خواهد لیبل شغل‌ت بر تو قالب شود و تو را تعریف کند، چرا که این ماییم، که به شغل، رشته، روابط، مفاهیم، معنا می‌دهیم، تو متصدی آخرین ایستگاه را تعریف می‌کنی، نه این جایگاه تو را.

اینکه راجع به انتظار گفتم، احساسم از کارکردش بود، وگرنه با چشم‌انتظاری از رونق زندگی کاسته می‌شود، هرگز دوست ندارم زندگی مثل یک فیلم با انتظار از جلوی دیده‌گانم برود و حتا یک سکانس جالب‌انگیز نداشته باشد.

متصدی جان، صمیمانه‌ترین محبت‌ها می‌تواند همین واژه‌ها برای ناآشنا‌ترین انسان‌ها باشد.

خوشحالم، داریم پلان‌های فیلم رو مجسم می‌کنیم، الهام بخش بود و پایان دلچسبی می‌تواند، داشته باشد.

یک روز سوار شو، ولی مقصدت را مشخص کن، متوجهی که هر مسافری یک دلیل برای رسیدن به مقصد دارد، امیدوارم مقصدی که انتخاب می‌کنی، " آخرین نباشد" سرآغازی برای دوباره رفتن و پیوستن باشد.

ممنونم که نوشتی، امیدوارم میزانی از غصه‌هایت میان بازتعریف قصه‌‌های دیگران و نوشتن برای آشنا/ ناآشناها شنیده شود.

آدم با نوشتن، از فرسودگی و رنج نجات می‌یابد.

_ از پاییز گفتی، از ماندن و نرفتن، پیوست این نامه همراهی قطعه‌ی خاص و دوستداشتنی‌ام " دلتنگی" از عالیجناب قمیشی.

_شکوه


امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🕊1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۰
برای: غریبه‌ی آشنا

دیگه نمی‌دونم صدات کنم مامان یا نه؛
چون مادری که من می‌شناختم، همون روزی تموم شد که رفت.
یه زمانی دلم برات تنگ می‌شد و با خودم فکر می‌کردم شاید یه روز برگردی. اما یه جایی بین تمام این انتظارها، یه چیزی توی من خاموش شد.من فقط یه بچه بودم و نباید تاوان رفتن تو رو می‌دادم.
الان توقع داری برگردی و همه‌چیز مثل قبل بشه؟
یکم دیره.
من همون روزهایی که بهت احتیاج داشتم، تنهایی بزرگ شدم.
حالا که برگشتی، من دیگه اون آدم قبلی نیستم.
تو رفتی و من مجبور شدم نبودنت رو یاد بگیرم؛ حالا نمی‌تونی فقط با برگشتنت، تمام اون سال‌ها رو پاک کنی.
تو میخوای برگردی
اما من خیلی وقته یاد گرفتم بدونت ادامه بدم.من با زخم‌های رفتنت بزرگ شدم؛حالا برگشتنت، نمکه روی همون زخماست.

امضا: شب‌پژواک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔9😢5❤1👍1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۲
برای: آن‌که این سطور نظرش را ربود

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به عنوان کسی که نخستین بار است دست به قلم می‌برد، هراسِ چندانی ندارم؛ گویا کسی نوشته‌های بی‌معنایم را به داوری نخواهد کشانَد. البته، اگر چشم به آن حجم تماشاچیانِ بی‌میل ندوزم...
شاید کمی دست از خِساست در واژگانم بردارم و بیش از آنچه در آغاز پرداختم، از خود بگویم. شاید از اطرافیانم؛ از هراس‌هایم، از امیدهای خاموش‌شده در دلم، یا حتی از راه‌هایی تازه برای گریختن از سرنوشتی که از پیش برایم رقم زده‌اند و با مُهری محکم به ثبت رسانده‌اند؛ چنان که گویی هنوز رنگِ مُهرش خشک نشده است.

صحیح است؛ می‌خواستم از سرنوشت بگویم. از همان سرنوشتی که می‌گویند به دستِ خدایی مهربان و بخشنده رقم خورده است؛ سرنوشتی که بعضی‌ها باور دارند به هنگام تولد، خودمان آن را برگزیده‌ایم... سرنوشتی که می‌گویند تغییرناپذیر است؛ نوشته شده و به مُهری محکم بر پیشانیِ ایام خورده، چنان که گویی دیگر هیچ دستی را یارای گشودنِ این مُهر نیست و_

دقیقاً کدام ابلهی چنین خزعبلاتی تفت داده است؟!
من مگر دختری هستم که به همین آسانی تسلیمِ چنین سخنانِ بی‌سر و تهی شوم؟! مگر قرار است هر آنچه را فردی عاقل‌تر از من بر زبان آورد، سر به زیر بیندازم و بی‌چون‌وچرا بپذیرم؟!
نه.
نه، دنیا؛ این بار گوشَت را به من بسپار.
من قرار نیست در این بازی، همان مهره‌ای باشم که هر وقت خواستند، جابه‌جایش کنند. قرار است قواعدش را بر هم بزنم؛ در بازی‌ای که حتی برای گذاشتنِ نخستین قدم در آن، از من اجازه نخواستی.

این آزمونِ ناعادلانه‌ای که نامش را "امتحانی برای تعالیِ روح" در جهانی پس از مرگ نهاده‌ای...
پس پیش از مرگ چه؟!
زندگیِ من چه می‌شود؟
آرزوهایم چه؟
چه شد که قلمِ تقدیر، چنین بی‌رحمانه بر سرنوشتِ دخترکی افغان و بی‌گناه لغزید؟!
مگر تقصیرش چه بود؟ جز آنکه در جایی نادرست، در میانِ روزگاری نادرست، پا به این جهان گذاشت؟ جز آنکه از همان نخستین دم، سهمی از زندگی نصیبش شد که خودش هرگز برنگزیده بود؟
مگر چه خواسته بود؟ جز آنکه بیاموزد، رؤیا ببافد، آینده‌ای برای خویش بسازد و حقِ ساده‌ی زندگی کردن را از جهان طلب کند؟
پس چرا باید تاوانِ چیزی را بدهد که هرگز انتخابش نکرده است؟

باشد...

پس قانونِ تو این است؟
که آدمی پیش از آنکه حتی فرصتِ خواستن پیدا کند، محکوم به پذیرفتن باشد؟

اگر این همان بازی‌ای‌ست که بی‌اجازه مرا به آن کشاندی، پس من هم تا جایی که بتوانم، قواعدش را زیر پا خواهم گذاشت.

پا پس نخواهم گذاشت؛
با بغضی که در گلو خفه‌اش خواهم کرد، با قدم‌هایی که حتی اگر خسته شوند، باز به راهشان ادامه خواهند داد، و با دلی که هر بار شکست، خودم تکه‌هایش را از زمین جمع خواهم کرد.

اگر سرنوشت از پیش نوشته شده است، چه باک؟من هنوز می‌توانم میانِ سطرهایش چیزی حتی به زور بنویسم...



امضا: میخائیل
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6👍2💔1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
💔4🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب pinned «اطلاعیه شماره پنج پست‌خانه نیمه‌شب: اگر هنگام کار با ربات، چرخ یکی از ساعت‌های پست‌خانه از حرکت ایستاد، نامه‌ای در راه جا ماند یا با مشکل و باگی روبه‌رو شدید، از دریچه‌ی ناشناس زیر برای پست خانه مشکل را بنویسید. [https://t.me/SendHarfBot?start=0c2a6bb41a96]…»
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
❤5