پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۳۲
برای: برای دختر کوچولوی درونم

نمیدونم از کجا شروع کنم...همیشه که بی پناه میشدم و غمگین پناه میبردم به دفترو مدادی که تو تموم نبودنا کنارم بودن
الانم یجورایی دارم همیکنارو میکنم بی پناه شدم و غمگین
گاهی دلم برای دختر کوچولوی درونم میسوزه چون با چشم اشکی و دلی پرازحسرت و ارزو نگاهم میکنه شرمنده میشم که چرانمیتونم لبخند به لب هاش بیارم...همیشه موقع نوشتن حرف کم میارم توسرم کلی سوال و جوابه ولی یاریم نمیکنه بیانشون کنم
گاهی به معنای زندگی فکر میکنم یعنی چی به راستی که زندگی را میتوان معادل حسرتو درد معنا کرد؟؟؟
یا چرا دارویی برای درمان این درد وجود نداره؟شایدم باشه ماتوانایی پیداکردنش رو نداریم
به قول یکی که میگفت::
""و تو نمی‌دانی که چگونه می‌شود
این‌ قدر ارزو را در سینه‌ای پر از یأس نگه داشت.""
کاش زندگی انقدر ازارکننده نباشد که مرگ تنها مسکن این دردباشد
به راستی که من مدیون چشمای اون دخترکوچولوم,,من باعث مرگ اروزهاش شدم
کاش میشد بغلش کنم و بهش بگم زندگی چقدر سخته,چیزی که فکر میکرد میشه نیست بگم که میشه ادم بدون اینکه بمیره و به خاک سپرده بشه بازم مرده به حساب بیاد

امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4💔2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: عزیزم که اهمیتی برایش ندارم

آه سلام بر توی عزیزکم
امروز هیچ خبری از تو ندارم و مدام فکر در گیر این است که حالت خوب است؟!میخواستم خبری از تو بگیرم جانا ولیکن که تو دوری نازنین من اما گویی به تو وصل هستم چنانکه تو در قلب من خانه داری قلبم ارام است که حالت خوب است نازینیم میدانم اما افسوس که حال من تعریفی ندارد افسوس که از دوری تو در اعذابم جانا. به سمت من بیا که خانه امن من تویی نازنینم .

امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5❤2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: نیمه ای از قلبم

در زمانی که هرگز انتظار نداشتم تو را یافتم!
تو به من امید دادی در حالی که نمیدانستی...
حضور تو به من آرامش میداد نمیدانم چطور شد که همچین اتفاقی افتاد که باعث آرامش من شدی...
هرگز فکر نمی‌کردم که یه زمانی دوستی مثل تو پیدا کنم.تو برام مثل یک خواهر می‌مانی که میتوانم در اغوشش فرو بروم!
میخواهم اینجا ازت عذرخواهی کنم که کار های اشتباهی انجام دادم‌،چون نمی‌خواستم از دستت بدم.
متاسفم که رفتار های زننده ای انجام دادم...
متاسفم که ناراحتت کردم...
متاسفم که حس ناکافی بودن بهت دادم...
متاسفم که دوست ایده آل ات نتونستم باشم...

هر روز هر ثانیه که می‌بینمت آن خاطرات شیرینی که ساعت هفت صبح میشستیم داستان تعریف میکردیم برای هم یادم می‌آید.
هنوز هم بعد این همه سال برایم مهمی آنطور که خودت فکرش را نمی‌کنی!

امضا: النآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤8
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۸
برای: مثلا نجات دهنده

اگه تا قبل از این شاید چند خاطره به نسبت خوب بود ، بعد از این نه
امشب ؛ با ابعاد جدیدی از کاری که کردی مواجه شدم و وحشت کردم!
و سوالم اینجاست که چرا!؟
اما..
حتی دیگه اینم برام سوال نیست.
تمام چیز های خوبی که درموردم وجود داشت رو گرفتی و کاری کردی که فکر کنم مشکل منم!
چقد ازم استفاده کردی
اروم و لطیف خون توی رگ هامو مکیدی ، فکر میکنم برای همین بود که فقط شب ها حرف میزدیم.
از به جایی به بعد حتی دیگه ناراحت نیستم ؛
حسی ندارم (شایدم این صرفا مسکنی برای تحمله نمیدونم)
و برام سوال شد که چی بهت گذشته که تونستی اینطوری رفتار کنی؟!
چطوری خودتو راضی کردی؟!

نمیگم یکی اینطوری باهات رفتار کنه..
هیچوقت
ولی ، ولی امیدوارم یه روزی بفهمی
همین
و درمورد دومین قولی که بهم دادی ،
کاش زودتر خبرشو بشنوم

امضا: شین
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: مردی که همسرش را به آخرین سفر برد

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به کسی که این نامه را پیدا می‌کند،

در سه سال خدمتم، فقط یک‌بار قطاری را نگه داشتم که هیچ نقصی نداشت؛ چون مردی ادعا می‌کرد همسرش داخل چمدان آبی‌رنگی‌ست که در دست دارد.
آن شب، آخرین قطار آمادهٔ حرکت بود. درها بسته شده بودند و من دستم را روی بی‌سیم گذاشته بودم تا اجازهٔ خروج بدهم که مردی‌ میان‌سال را دیدم از انتهای سالن به‌سمت سکو می‌دوید.

کتش را روی بازویش انداخته بود، نفسش بالا نمی‌آمد و چمدان کوچکی را محکم به سینه‌اش چسبانده بود.

وقتی به من رسید، قطار آرام‌آرام به حرکت درآمده بود. بازویم را گرفت و گفت:

«خواهش می‌کنم نگهش دارید. همسرم داخل این چمدان است.»

فکر کردم حالش خوب نیست. به چمدان نگاه کردم و پرسیدم:

«منظورتان چیست؟»

چند لحظه سکوت کرد. بعد چمدان را روی زمین گذاشت و زیپش را کمی باز کرد. داخل آن یک پیراهن گل‌دار، شیشه‌ای عطر، چند عکس قدیمی و ظرف کوچکی از خاکستر بود.

گفت:

«بیست و خورده ای سال به او قول دادم دریا را نشانش بدهم. هر سال چیزی پیش آمد؛ کار، بچه‌ها، بی‌پولی، بیماری... همیشه می‌گفتم تابستان بعد. اما تابستانِ او دیگر نرسید.»

سپس به قطاری که کم‌کم از سکو دور می‌شد نگاه کرد و ادامه داد:

«این آخرین قطار امشب است. اگر نرسم، باز هم سفرمان عقب می‌افتد. من دیگر به فردا اعتماد ندارم.»

مقررات می‌گفت قطار نباید متوقف شود. برنامهٔ حرکت باید دقیق می‌ماند و تأخیر یک قطار می‌توانست مسیر چند قطار دیگر را به هم بریزد.

اما آن شب برای نخستین‌بار با خودم فکر کردم شاید بعضی قول‌ها از جدول حرکت قطارها مهم‌تر باشند.

بی‌سیم را برداشتم و درخواست توقف اضطراری کردم.

قطار چند متر جلوتر ایستاد. مرد چمدانش را برداشت، اما پیش از رفتن برگشت و پرسید:

«فکر می‌کنید وقتی برسیم، می‌تواند دریا را ببیند؟»

نمی‌دانستم چه باید بگویم. فقط گفتم:

«کنار پنجره بنشینید. بعضی آدم‌ها حتی پس از رفتن هم از چشم‌های کسی که دوستشان داشته، دنیا را تماشا می‌کنند.»

مرد سوار شد و قطار با سه دقیقه تأخیر ایستگاه را ترک کرد.

دو ماه بعد، کارت‌پستالی بدون نشانی فرستنده به دستم رسید. روی آن تصویری از دریا بود و پشتش تنها یک جمله نوشته شده بود:

«بالاخره رسیدیم؛ درست پیش از غروب.»

هنوز آن کارت را داخل کشوی میزم نگه داشته‌ام.

از آن شب به بعد، هرگاه مسافری دیر به ایستگاه می‌رسد، پیش از نگاه‌کردن به ساعت، به چهره‌اش نگاه می‌کنم. چون گاهی چند دقیقه تأخیر، فقط چند دقیقه نیست؛ آخرین فرصت یک آدم است برای وفاکردن به قولی که یک عمر عقب انداخته.

تمام قطارها باید به‌موقع حرکت کنند؛ مگر آنکه مسافری، تمام سال‌های ازدست‌رفته‌اش را داخل یک چمدان آبی با خود حمل کند.

— متصدی آخرین ایستگاه

امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤17🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۰ برای: متصدی آخرین ایستگاه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام متصدی آخرین ایستگاه اسم‌ت را نمی‌دانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بوی‌باران روی ریل‌ها را می‌دهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۶
برای: شکوه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

این نامه، کمی بیشتر از یک اعتراف است…

سلام شکوه،

قطعه‌ای را که به نامه‌ات پیوست کرده بودی، پس از رفتن آخرین قطار پخش کردم. سالن خالی بود و صدای گوگوش میان صندلی‌ها می‌چرخید؛ انگار نامه‌هایی قدیمی را از گوشه‌وکنار ایستگاه جمع می‌کرد و به صاحبانشان پس می‌داد.
نوشته بودی کلماتم بوی باران روی ریل، خاک، نارنگی و چوب سوخته می‌دهند. باران و خاک را می‌فهمم؛ سهم هرروزهٔ این ایستگاه‌اند. اما نمی‌دانم از کجا بوی نارنگی را فهمیدی. هر پاییز پوست نارنگی‌هایم را روی بخاری قدیمی اتاقک می‌گذارم و بوی چوب سوخته هم احتمالاً از همان بخاری‌ست که سال‌هاست بیشتر دود می‌کند تا گرما.

پس شاید تو بیشتر از آنچه تصور می‌کردم، میان سطرهای نامه‌هایم قدم زده‌ای.

گفتی نامه‌ام بوی خستگی می‌داد. درست فهمیده بودی؛ اما خستگی من از شیفت‌های طولانی نیست. آدم به شب‌بیداری، صدای ترمز قطار و سرمای سکو عادت می‌کند. خستگی من از ایستادن است.

سه سال پیش، پیش از آنکه متصدی اینجا باشم، خودم مسافر بودم. قرار بود همراه کسی از این شهر بروم. او سوار شد و من گفتم با قطار بعدی خواهم آمد؛ همان دروغ کوچکی که آدم‌ها وقتی از تصمیم‌های بزرگ می‌ترسند، به خودشان می‌گویند.

قطار بعدی آمد، اما من سوار نشدم.

بعدی هم آمد. سپس روزها گذشتند و من برای اینکه نبودنم را برای خودم توضیح بدهم، ماندن را به یک شغل تبدیل کردم. پیراهن فرم پوشیدم، ساعت حرکت قطارها را حفظ کردم و سال‌ها به هزاران نفر کمک کردم به مقصدشان برسند؛ درحالی‌که خودم هنوز روی همان سکویی ایستاده‌ام که روزی جرئت رفتن از آن را نداشتم.

شاید به همین دلیل نامم را نمی‌گویم. بعضی آدم‌ها وقتی بیش از اندازه در جایی می‌مانند، نامشان را از دست می‌دهند و به همان‌جا تبدیل می‌شوند. من دیگر فقط متصدی آخرین ایستگاهم.

نوشته بودی انتظار، زیبایی دست‌نیافتنی‌ای دارد. با تو موافقم. انتظار به آدم فرصت می‌دهد رویا بسازد، گفت‌وگوهایی را که هرگز رخ نداده بارها در ذهنش زندگی کند و برای بازگشت کسی، جهانی کامل بیافریند.

اما مراقب باش، شکوه؛ انتظار اگر بیش از اندازه طول بکشد، به‌جای آنکه به آدم بال بدهد، پرواز را برایش تبدیل به خیال می‌کند.

تو در قطار رقصیدی، الویه خوردی، به تخت بالایی رفتی و قصهٔ دخترکی را شنیدی که برای دیدن جنوب آمده بود. من از میان تمام این تصاویر، بیشتر از همه به لحظه‌ای فکر کردم که هنگام رسیدن، همدیگر را در آغوش گرفتید. غریبه‌هایی که می‌دانستند شاید دیگر هرگز یکدیگر را نبینند و بااین‌حال، برای چند ساعت بخشی از زندگی هم شدند. شاید صمیمانه‌ترین محبت‌ها همین‌ها باشند؛ محبت‌هایی که نه گذشته‌ای طلب می‌کنند و نه آینده‌ای وعده می‌دهند.

فیلمت را بساز. از صورت‌ها هم فیلم بگیر. دست‌ها قصهٔ آنچه اتفاق افتاده را تعریف می‌کنند؛ اما چهره‌ها گاهی آنچه هرگز اتفاق نیفتاده را هم نشان می‌دهند. فقط فراموش نکن گاهی دوربین را به‌سمت کسی بگیری که پشت پنجرهٔ اتاقک ایستاده و رفتن دیگران را تماشا می‌کند. شاید او هم زمانی مسافری بوده که قطارش را از دست داده است.

گفتی تا وقتی در حرکتی، زنده‌ای. شاید حق با تو باشد. شاید من هم باید یک شب پس از پایان شیفت، به‌جای شمردن مسافران، بلیتی برای خودم بخرم و بی‌آنکه مقصدش را بدانم، سوار شوم.

این نخستین‌بار است که میان قصه‌های دیگران، کمی از غصهٔ خودم نوشتم.

بیشتر از این نپرس؛ برای نخستین اعتراف، همین اندازه کافی‌ست.

— متصدی آخرین ایستگاه


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: تنها کودکی که در آغوش دارم

تو تصمیم گرفته ای تنها باشی چون من تصمیم گرفتم در پناهگاه باشی و لعنت بر من که باعث شده ام تنها شوی که گاهی فراموش کنی لذت تنهاییت را میپرستی و این باور را بر خود تلقین میکنی که هرگز دوست داشتنی نبوده ای، هرگز انتخاب نشده ای و هرگز آدم خوبی نبودی.
لعنت بر من تورا اینگونه تنها کرده ام برای حفاظت از تو ، اما دلت را می‌شکنند آهوی کوچکم دلت بشکند من میمیرم میدانم تلاشت را میکنی ولی خب مقصر هم خودت هستی که چنین حساس و دل ضعیفی داری که حتی گاهی من هم میتوانم دلت را به گونه ای بشکنم که دگر دوستم نداشته باشی
تنها چیزی میتوانم بگویم تمام متاسفم هایی می باشد که انتظار شنیدن‌شان را داشتی هنگامی قلبت را با ضربات دست و یا جملات می شکستند و بسیار متاسفم قوی تر نبودم که از تو عزیز دردانه ام محافظت کنم چون آه تو انقدر مهربانی و دل پاکی داری هربار بهت اجازه می دهم خودت همچی را پیش ببری و به آن می اندیشم هرگز نمی‌توانم تسلیمت شوم .

امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
اطلاعیه شماره چهار پست‌خانه نیمه‌شب: اهالی عزیز پست‌خانهٔ نیمه‌شب؛ پستچیِ نیمه‌شب، نامه جابه‌جا می‌کند؛ نه تکه‌های گفت‌وگویی را که آغاز و پایانش را فقط دو نفر می‌دانند. اگر صاحب نامه‌ای را از پیش می‌شناسید و میان شما گفت‌وگویی شخصی شکل گرفته، لطفاً ادامهٔ…
اطلاعیه شماره پنج پست‌خانه نیمه‌شب:

اگر هنگام کار با ربات،
چرخ یکی از ساعت‌های پست‌خانه از حرکت ایستاد،
نامه‌ای در راه جا ماند
یا با مشکل و باگی روبه‌رو شدید،
از دریچه‌ی ناشناس زیر برای پست خانه مشکل را بنویسید.
[https://t.me/SendHarfBot?start=0c2a6bb41a96]

گزارش‌های شما به دست متصدی پست‌خانه می‌رسند
تا چراغ‌ها روشن بمانند و هیچ نامه‌ای در مسیر گم نشود.
🌒
❤7
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۶
برای: هر کسی که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

اینکه دنیا عادلانه نیست و سر در آوردن از کار دنیا کار انسان نیست، چیز تازه ای نیست؛ اما چیزی ته گلویم سخت گیر کرده که نگویم، مرا خفه می‌کند.
من نمیدانم، مگر دنیا زیر و رو میشد اگر ما به هم می رسیدیم؟
مگر عشق ما جای کسی را تنگ می‌کرد؟
مگر بنا بود ظلم و ستم بر کسی روا داریم؟
ما که بنای عشقمان، محبت خالصانه و پاک به انسان و انسانیت و طبیعت و عشق به همه بود، چرا باید اینچنین دو انسانی که روزی تکه ای از وجود همدیگر بودند، حال غریبه ای باشند که ترابایت‌ها خاطره را با خود حمل می‌کنند ؟
این همه انسان ستمگر و بدخواه و عامل ستیزه در دنیا هست که عمداً دنیا را به سوی نابودی می‌کشانند؛ چرا برای آنها نشود؟ مگر ما چه کرده بودیم ؟
انسان هایی هستند که اگر اراده کنند، صدها هزار و بلکه میلیون ها نفر را در یک لحظه با بمب اتم نابود می‌کنند؛ انسان هایی هستند که به ملت ها و انسان ها آنقدر گرسنگی و مشقت میدهند تا عصیان کنند. چرا مدام برای آنها میشود و برای ما نمیشود ؟
مگر عامل تمام بدبختی های دنیا، این دو انسان عاشقِ بینوا بودند ؟
دنیا با ما طوری رفتار کرد انگار خون میلیونها انسان به گردن مان است، حالی که ما فقط عاشق بودیم ...
بودند انسان‌ها و عاشق هایی که بلایی بارها و بارها بدتر از ما سرشان آمد و می‌آید، اما یعنی ما هم هیچ ؟
مگر ما که بودیم ؟ مگر ما چه بودیم ؟ مگر ما هیتلر یا استالین یا مائو بودیم ؟ ما چه کردیم مگر که اینچنین لایق چنان جدایی ای بودیم که غریبه ترین آشنایان جهان، و آشنا ترین غریبه های جهان شویم ؟ ...
و جهانی که هیچگاه پاسخی بدین سوالات نمی‌دهد، پیش از ما جوابی به کسی نداد، پس از ما هم کسی جوابی نخواهد گرفت.


امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۶
برای: اعضای کتابخانه نیمه شب

امروز متوجه یکی از نقاط ضعفم شده ام، شاید هم فقط آن را به یاد آورده ام؛ به هر حال چیزی که میدانم این است که من در دفاع از خودم و اجازه شنیده شدن به احساساتم و اعلام کردن نظر مخالف، ضعف دارم.
نمیدانم فردی که این نامه را میخواند در حین خواندن احساس همدردی میکند یا گیج میشود؟ اما شیرینی عزیز، خواهشمندم اگر توهم دچار همچین مشکلی هستی، خودسانسوری را کنار بگذار و احساساتت را درک کن :›

امضا: توت فرنگیِ کوچولو
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
👍4❤1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: برای همه

میدونی، ما مسئول خیلی از اتفاقاتی که تو زندگیمون میفته نیستیم ولی میتونیم انتخاب کنیم که تسلیم شرایط شیم یا با خودمون بگیم که اگه من حتی بتونم کوچکترین کاری بکنم واسه اینکه فقط یه قدم به هدفم نزدیک تر شم اینکارو انجام میدم، من میتونم دقیقا همین آدمی که الان هستم با همین زندگی باشم و میتونم انتخاب کنم که حداقل یه سری جاهاشو تغییر بدم البته نه تغییر یک شبه، میتونم انتخاب کنم کارایی رو انجام بدم که خوشحالم میکنه حتی اگه سخت باشه حتی اگه غم تو دلم داشته باشم تلاشمو میکنم که خوشحال باشم

امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: خب برای کسی که خواستمش اما منو نخواست ( خودم و خدا و .... )

خب ، یک شب دیوانه وار دیگه مثل قبل ، هوش مصنوعی به دادم برس که انسان ها نتونستن ، خیره به سقف و آهنگ و در انتظار فهمیدن کسی که نمیخواد بفهمه ، امیدوارم بخونه و بفهمه اون حالش از همه بدتره و کمک میخواد اما کمک نمی‌پذیره چرا شو نمیدونم ، درحال توسعه و تغییر خودمم و ثبات خودم ، و با رفتارام در حال ازار دیگرانم به فکر خودم درحال کمکم و درحال نابودیم ، همه کارام درحال نابودی خودمه ، و ثانیه به ثانیه درحال نبودی و فرسودگی ذهنیم ، مقصرش کیه خودم ، عاای دیوونه شدم

امضا: مرد ستاره ای ، دلباخته به حنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: برای تویی که هرگز این نامه را نمیخوانی اما شاید یک غریبه بداند چه میگویم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

دو شبه که دلم میخواد بنویسم
بنویسم از دردی که همه ی این مدت روی شونه هام سنگینی میکنه
ازون دردایی که تکرارش فرسودت میکنه نه شدتش
نمیدونم اون بیرون کسی مثل من هست ؟
کسی که واسه از دست رفتن و تغییر عشق یه دوستی عمیق سوگوار باشه
نه برای یه رابطه عاشقانه بلکه واسه هم بازی بچگیش
همه بهم میگن اهمیت نده بگذر
من خیلی وقته اهمیت نمیدم که چقدر همه چیز تغییر کرده بینمون
اما دردش خیلی سنگینه
دردش هنوز هست
من فقط یادمه قلبامون کاملا وصل بود
میتونستیم راجب همه چیز باهم صحبت کنیم
هیچوقت همو قضاوت نمیکردیم
خود واقعیمون بودیم
و زیاد وقت میگزروندیم
انقدر باز بود قلبامون که بدون توضیح دادن همه چیزو راجب هم درک میکردیم

و بعد
همه چیز تغییر کرد
و من انگار یه دیوار محکمی که تو زندگیم داشتمو دیگه نداشتم یا بهتره بگم گم کردم اون دیوار کجاس
دیگه دل و حوصله ی منو نداشت
دوسداشت با ادمای دیگه ای وقت بگذرونه
ولی هنوزم وقتی خیلی غمگین بود به من پناه میاورد
و من شدم یه قاب عکس گوشه ی زندگیش
دوسم داره ؟ اره
معلومه که ما عاشق قاب عکسامونیم
میزاریمشون یجای خوب
و همین که یجای خونه باشن و لبخند بیارن به لبمون کافیه
ولی هیچکس با قاب عکس گوشه ی خونش چایی نمیخوره :)
ولی اون فقط مثل یه قاب عکس منو تو زندگیش میخواد
خواستم بگم درمو ولی انگار نمیخواس که گوش بده
میگه اشتباه میکنی
ولی من دارم زندگیش میکنم این دردو

باهم حرف میزنیم گه و گاه بیرون میریم
ولی این سوگواری درون من
انتها نداره انگار
همیشه اون درد هست
چون چیزی که باهم داریم یه ارتباط سطحی و پر از فاصلست
و من نمیدونم باید چکار کنم
نمیگم به اندازه اولش درد داره
بهتر شده
چون منم دیگه اون ادم با شوق سابق نیستم
منم تغییر کردم
ولی این درد هنوزم هست
و اصلا نمیفهمم چرا
رفتن ادما تو زندگیم همیشه راحت تر از تغییر کردنشون بود....
و باید بگم من همیشه قوی بودم و تجربه از دست دادن ادمایی که برام مهم بودن رو داشتم ولی این درد یه جنس دیگس
و در نهایت هیچ چیز نمیخوام هیچ دوستی که باید بزور و تلاش توش توجه و عشق بیاد رو نمیخوام
صرفا قلبم نیاز به تسکین ازین درد داره
و من واقعا نمیدونم چطوری فقط میخوام که رها شم :)

ممنون بابت وقتی که برا خوندن گزاشتید
شبتون بخیر🌿

پ . ن : اگر کسی تجربه این چنینی داشته ممنون میشم بگه چطور باهاش کنار اومده


امضا: Av
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۴
برای: آن که نمی دانم مرا می بیند یا نه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

تو همیشه بودی ، همیشه هستی ، از آن لحظه که چشم به این دنیا گشودم تا همین لحظه که در حال نوشتنم...حتی شاید خیلی قبل تر از این ها.
تو تمام ذوق و شوقم از زندگی هستی...از عشق ، از خانواده ، از کار ، از همه چیز.
ولی حیف که هرگز نتوانستم اندکی از خوبی هایت را جبران کنم...
اینجا می خواهم کمی ، فقط کمی از آن را به خودم یادآوری کنم.
تو همیشه هنگام خطاهایم چشمانت را بستی و گذشتی...نگذاشتی بفهمی ، نگذاشتی بفهمند.
حق را به من دادی ، همه جا ، در همه کار . حتی وقتی تنها خودم و خودت می دانستیم که حق با من نیست.
تو بی نظیر بودی ، بی نظیر هستی ، برای همیشه و هنوز.
تو نگهم داشتی و داری ، من را ، آنان که دوست می دارم را.
تو هوایم را داشتی ، داری...
ولی چه می شود که گاه می اندیشم تو دیگر با من نیستی ؟ یا چه می شود که گاهی سرد می شوم ؟
از دستم خشمگین شدی؟حق داری...
ببخش...لطفا من رو ببخش.
تو تنها دار و ندارم در این دنیا و در همه ی دنیا ها و زندگی هایم هستی.
برگرد...برگرد تا من هم دوباره برگردم و ادامه دهیم.با تو که هیچ وقت قدرت ندانستم.با تو که اکنون بیش از همیشه عاشقت هستم.
از راه دور(شاید هم بسیار نزدیک) میبوسمت و آرزوی دوباره گرفتن دستانت را دارم.
لطفا همین امشب برگرد.
می بینمت.


امضا: نورِ خودت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۵
برای: برای اعضای نیمه شب

روز ها میگذرن و راستش من زورم به این طوفان ها نمیرسه قبلا مصداق این جمله بودم که" بیدی نیستم که با این بادها بلرزم"
ولی تقدیر باتلاق و منجلاب های دیگه ای پیش روم گذاشت و من همچنان مثل درخت سرو منتظر میمونم که کاری جز صبر ازم بر نمیاد
صبر چیز خوبیه نه برای یه مدت طولانی و خب من عادت کردم
گذشته ها گذشته برای من ساخته نشده برای منی که در حال ساختن پادزهری برای اون گذشته هستم نه منی که طاقت آوردم و مشوشم
با این حال کتاب نجات دهنده من بود لیلی و مجنون زیبا و شکننده بودن
پایان بدی داشت برای من خواننده بد بود ولی برای عشاق قصه نه
فراق یار بد دردیه که من خداروشکر این یکی و دچارش نشدم هنوز مبتلا نشدم
فرصت دارم...باید صبر کرد

امضا: نام مستعار سوار بر ابرها
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۶
برای: برای کسی که هرگز نخواهد فهمید چه بر سر من آمده

گیجم ، گیج و داغون . از اون داغونایی که هنوز انگار عمق فاجعه رو درک نکرده . عاشق کسی شدم که حتی برای خودم هم قابل پذیرش نیست چه برسه به باقی آدما . نمیدونم باید چیکار کنم . مغزم آشفته‌ست و آژیر های خطرش رو فعال کرده اما قلبم انگار دستشو زیر چونه‌ش زده و با یه لبخند بزرگ داره به اون فکر می‌کنه ؛ و هیچکدومشون به فکر منِ گیج نیستن که این وسط گیر کرده ولی هنوزم به فکر اونه . میدونم باید چیکار کنم اما انگار قفل کردم . باید فقط فراموشش کنم اما نمیتونم . هر بار که میگم باید دیگه تمومش کنم خودمو داخل اون صفحه پیدا میکنم . ایندفعه دیگه تمومه ، فقط یکبار دیگه ..

امضا: ویلِ جی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔6❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۵ برای: برای اعضای نیمه شب روز ها میگذرن و راستش من زورم به این طوفان ها نمیرسه قبلا مصداق این جمله بودم که" بیدی نیستم که با این بادها بلرزم" ولی تقدیر باتلاق و منجلاب های دیگه ای پیش روم گذاشت و من همچنان مثل درخت سرو منتظر…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: نام مستعار سوار بر ابرها

سلام بر نام مستعار سوار بر ابرها
میفهممت
درختی که فکر میکند مقاوم است
اما بلای زندگی تک تک برگ هایش را میگیرد
برهنه اش میکند
و به عزا مینشاندش
وی نیز گمان داشتم ریشه هایم در ذره به ذره ی خاکِ زندگی محکم است
اما
کنده شد
در هوا معلق ماند
و دیگر پایین نیامد
چند سالی است که لبخند زندگی بسیار کم رنگ و زخمِ درد روی قلبم عفونت کرده
«صبر چیز خوبیه نه برای مدت طولانی »
اری حق با توست
صبر خوب است
اما نه به تنهایی
شاید تنها صبر کرده ای
باید تلاش کنی زندگی ات برگردد
وگرنه آن را از دست داده ای
من نیز صبر پیشه کردم
اما مشکلاتم حل نشد
چون تنها صبر کردم
امیدوارم روزی حال خوب و لبخندی از جنس قهوه و شکلات نصیبت شود

امضا: قهوه تلخ و شکلات
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊3❤1👍1
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آن‌که با عید آمد؛

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

یادمه؛ توی یکی از آخرین صحبت‌هامون بهت گفتم من هیچ‌وقت احساساتمو ابراز نمی‌کنم، چون همیشه فکر می‌کردم وقتی آدما بفهمن دوستشون داری، جسورتر و مغرورتر می‌شن؛ انگار دوست داشته شدن به آدم‌ها این اطمینان رو می‌ده که هرچقدر هم دور بشن، باز کسی هست که منتظرشون بمونه.
تو با یه کم عصبانیت گفتی: «نمی‌دونم کی این حرفو بهت زده، ولی خیلی حرف مزخرفیه. آدم یه بار زندگی می‌کنه؛ باید عشقش رو بگه.»

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم شاید حق با تو بود. شاید تمام آن چیزی که اسمش را «غرور» گذاشته بودم، فقط ترس بود؛ ترس از اینکه احساساتم را نشان بدهم و در عوض، چیزی جز سکوت نصیبم نشود.

شاید اگر پشت آن همه سردی پنهان نمی‌شدم، الان کنارم بودی. شاید اگر فقط یک‌بار می‌گفتم چقدر دوستت دارم، می‌فهمیدی ماندنت برای من چقدر مهم بود.

حالا مانده‌ام و یک عالمه «شاید»؛ شاید می‌ماندی، شاید هم نه. و شاید بدترین چیز درباره‌ی گذشته همین باشد؛ هیچ‌وقت نمی‌فهمیم اگر جور دیگری رفتار می‌کردیم، چه اتفاقی می‌افتاد.

فقط گاهی با خودم فکر می‌کنم...
یعنی می‌شه یه روز دوباره برات از تمام احساساتی بگم که سال‌ها پنهانشون کردم؟
یا بعضی حرف‌ها وقتی دیر گفته می‌شن، دیگه اسمشون اعتراف نیست؛
اسمشون می‌شه حسرت؟


امضا: ناشناخته؛
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۶ برای: برای کسی که هرگز نخواهد فهمید چه بر سر من آمده گیجم ، گیج و داغون . از اون داغونایی که هنوز انگار عمق فاجعه رو درک نکرده . عاشق کسی شدم که حتی برای خودم هم قابل پذیرش نیست چه برسه به باقی آدما . نمیدونم باید چیکار کنم…
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۶
برای: ویلِ جی

منم مبتلا به این قضیه شدم شده فقط یه نفر به خاطر یه بار دیدن اونم به عنوان رهگذر و با به اسم به یاد بیاری؟
خیلی سخته ولی من هموز روزنه های امید رو دارم و برای عشق عجله نمیکنم
خودم و مشغول میکنم با کتاب خوندن،زبان ،موسیقی،فیلم و سریال
ولی باز شبا به یادش میفتم..

امضا: نام مستعار سوار بر ابرها
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2
تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۴
برای: شما

حقیقتا نمیدونم چطور باید احساسمو شرح بدم
ذهنم برای چیدن کلمات خستس
دستم برای نوشتن تعلل میکنه و ساعت ها فقط فکر فکر و فکر..
نمیدونم باید خوشحال باشم که منِ حقیقیو فقط خودم میشناسم یا ناراحت،چون خوبه آدم کسیو داشته باشه که بلدش باشه با چهارتا جمله ترو تمیز  آرومش کنه
خوبه یه آدم درست بلدت باشه تا وقتایی که نگرانی دلشوره داری سردرگمی بیاد بگه نترس من هستم.

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2👍2