پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.54K subscribers
768 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه

انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.

خستم کردی.
خسته نشدی؟

چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟


نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب‌ شدم؟اره.

ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.

پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.

و به قلبِ من دست نزن.

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: همدم من"🩵"

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درست در ساعتی پیش تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنگارم؛ حال، مدتی از آن ساعت گذشته است و همچنان قلم در دستانم بی‌حرکت مانده.
من نه نقطه‌ی آغاز را می‌دانم و نه نقطه‌ی پایان را؛ حتی نمی‌دانم چگونه برایت بنویسم.
خواستم تو را «دوست» بنامم، متوجه شدم این کلمه برای توصیف تو کافی نیست. بعد، کلمه‌ی «رفیق» را انتخاب کردم، اما شاید آن هم زیادی کلیشه‌ای شده باشد. پس تصمیم گرفتم کلمه‌ی «همدم» را برگزینم.
«دوست داشتن» را هم برای تو نمی‌پذیرم؛ کم است. اما «عشق» را می‌پذیرم، چراکه بسیار کامل است و درک آن سخت و دشوار.

شاید با خود بگویند: «مگر واژه‌های همدم و عشق برای یار و معشوق استفاده نمی‌شوند؟»

من می‌گویم: روابط، کلمات را توصیف می‌کنند؛ اما کلمات نمی‌توانند روابط پیچیده‌ی انسانی را به‌تمامی توصیف کنند. برای همین است که گاهی، در توصیف بعضی از آدم‌های زندگی‌مان، زبانمان قاصر می‌شود.
پس تو همدم من و انسانی هستی که من عاشقانه دوستش دارم.

شاید برایت سؤال شود که چرا «همدم» و چرا «عشق»؟

به این دلیل که تو در دوره‌ی تاریک زندگی‌ام، طلوعی دوباره شدی. تو جوانه‌ی امیدی در شب‌های تیره و تار من شدی.
تو فقط یک دوست خوب نیستی؛ تو از آن آدم‌هایی هستی که آدم می‌تواند کنارشان خودش باشد.
می‌توان با تو درباره‌ی هر چیزی صحبت کرد، بدون آنکه ترسی از قضاوت شدن داشت. می‌توان کنارت راحت بود، گریه کرد، خندید و حتی درباره‌ی بدترین و دردناک‌ترین تجربه‌های زندگی حرف زد، بی‌آنکه مجبور باشی چیزی را پنهان کنی یا خودت را طور دیگری نشان بدهی.
شاید عجیب باشد که بگویم تو از من کوچک‌تری، اما هرگز احساس نکرده‌ام که این فاصله‌ی سنی میان ما معنایی دارد. تو خیلی بیشتر از سنت می‌فهمی و من این را در تو دوست دارم. انگار از همان ابتدا، چیزی میان شخصیت‌هایمان بود که باعث می‌شد یکدیگر را بفهمیم.
با اینکه میان ما چند شهر فاصله انداخته است، اما ما خیلی خوب یکدیگر را متوجه می‌شویم.
شاید چون، همان‌طور که جناب احمد شاملو گفته بود، دل‌های ما که به هم نزدیک باشند، دیگر فرقی نمی‌کند که کجای این جهان باشیم.
پیش از آشنایی با تو، همیشه آرزو داشتم دوستی داشته باشم که واقعاً بتوانم با او احساس نزدیکی کنم. برای نداشتن چنین دوستی، بارها گریه کرده بودم. سخت بود؛ چون واقعاً کسی را نداشتم که قلب نزدیکی با من داشته باشد.
آدم‌هایی در اطرافم بودند؛ حضور فیزیکی داشتند، اما حضور روحی نه.
کسی نبود که بتوانم با او حرف بزنم و مطمئن باشم که فهمیده می‌شوم. کسی نبود که بتوانم کنارش خودم باشم، بدون اینکه مجبور باشم بخشی از خودم را پنهان کنم.

و بعد تو آمدی.

برای همین، حضور تو برای من فقط پیدا کردن یک دوست نبود. انگار چیزی را پیدا کردم که مدت‌ها آرزویش را داشتم و حتی گاهی فکر می‌کردم شاید قرار نیست هیچ‌وقت داشته باشمش.
برای همین، در همان قسمت تاریک زندگی‌ام، تو همچون خورشیدی طلایی، قلب افق را شکافتی و در زندگی کهنه‌ی من طلوع کردی.
طلوع تو یکی دیگر از همان معجزاتی بود که مرا به خداوند نزدیک‌تر کرد؛ زیرا متوجه شدم او با من است، حتی اگر خودم دیگر با خودم نباشم.
شاید خودت ندانی، اما اینکه انسانی در زندگی‌ات باشد که بتوانی بدون ترس از قضاوت شدن، کنارش گریه کنی، بخندی، حرف بزنی و حتی از عمیق‌ترین زخم‌هایت بگویی، نعمت کوچکی نیست.
تو همدم فوق‌العاده‌ای هستی. انسانی هستی که لایق عشق است. کسی که باعث شود بنده‌ای به خدا نزدیک‌تر شود، به گمان من، فرد شگفت‌انگیزی است؛ چراکه هر کسی چنین قدرتی ندارد.
چنین همدمی می‌تواند رفیقی فوق‌العاده‌تر هم باشد و تو همه‌ی این شگفتی‌ها را در خود گرد آورده‌ای.
به همین دلیل، تو دیگر فقط رفیق من نیستی.
تو همدم منی؛
و انسانی هستی که من بسیار به او عشق می‌ورزم.


امضا: بآنوی‌بی‌ریآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: برای شخصیت رُمانم

جیسون عزیزم،
با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذره‌ای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم را در وسعت دادن به این درد بی‌گناه نمی‌دانم.
چطور می‌توانستم ثابت کنم لیلی به صدای ضربان قلب تو وابسته بود اگه آن را از او نمی‌گرفتم؟
با رفتن تو نه تنها شخصیت رُمانم آشفته شده بلکه خودم هم در تصور مرگ تو اشک می‌ریزم و برای سرنوشت ناگوارت سوگواری میکنم.

امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: دخترک آبی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… منم لحظه های آروم بیشتر دوست دارم. همون رکاب زدن های آروم انگار تازه اون موقع است که جریان زندگی‌ رو متوجه میشی که هیچ وقت راه و روشش "عجله" نیست. اما با این حال من‌خودم…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: هانا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

قبل از هر چیز باید بگم قلمت رو خیلی دوست دارم و چقدر خوبه که ویژگی‌هایی شبیه به هم داریم، این واقعا خوشحالم میکنه!
میدونی خیلی دلم می‌خواد عشق رو تجربه کنم ولی هنوز فرصتش پیش نیومده.گاهی می‌ترسم نکنه هیچ‌وقت پیش نیاد.
آهنگ قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی صدای این خواننده سلیقه‌ام نبود.(ایموجی گریه)
وایییی چه جالب منم تقریبا همینم
بیشتر اوقات غرق ملودی اهنگ‌ها میشم نه متنشون.
وقت‌هایی که به یه آهنگ گوش میدم گوش دادن به متن رو فراموش میکنم و غرق موسیقی و حسی که می‌گیرم میشم. همیشه حس بدی داشتم که اینجوریم و متن اهنگ‌های مورد‌علاقه‌ام رو حفظ نیستم.
راستش دیگه دستم به نوشتن نمی‌ره، چیز‌هایی که می‌نویسم رو دیگه دوست ندارم. کماگراییم باعث میشه کلی ازشون ایراد بگیرم.
حتی همین نامه‌ام اصلا انسجام نداره و این ناراحتم میکنه برای همین ممکنه نامه‌های کمتری بفرستم.
نامه نوشتن و نامه خوندن کار موردعلاقه‌امه و من هم برای تولد کسایی که دوستشون دارم نامه می‌برم یا یه پوستر میبرم و پشتش می‌نویسم. دوست دارم یه چیزی براشون بنویسم که اگه حالشون بد بود و داشتن اتاقشون رو مرتب میکردن با دیدن نامه‌ام لبخند بزنن و اشک‌هاشون رو پاک کنن.
دلم می‌خواد اگه یه روز عاشق شدم یه شیشه برای پسرک آبی بگیرم و هر روز براش یه چیزی بنویسم و یه روزیی که به هم اعتراف کردیم یا روزی که تولدش بود اون شیشه رو بهش هدیه بدم.


امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۱
برای: عزیزم که اهمیتی براش ندارم

هر روز بیشتر از قبل به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم‌. اما افسوس که در دنیایت ذره ای اهمیت ندارم عزیزکم من نمیتوانم تورا مجبور به دوست داشتن خودم کنم لحظه ای که انگار احساس درون تو زیر سه متر خاک است من نمیتوانم تو را مجبور به اهمیت دادن کنم در حالی که گویا چیزی در این باره نمیدانی من نمیتوانم باور کنم که اگر گم بشوم یا مرگ به خانه ام سر بزند اهمیتی برای تو ندارد ؛این در حالی است که من ان شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد عزیزکم. چقدرررر خوب میشود اگر ثانیه ای هم اهمیت داشته باشم نه فقط برای تو برای همه🫩🫩

امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4🕊1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: ساکنانِ سکوت

بعضی حرف‌ها
قبل از گفته شدن پیر می‌شوند.

اول فقط چند ثانیه مکث‌اند؛
همان لحظه‌ای که می‌خواهی چیزی بگویی
و منصرف می‌شوی.

بعد می‌شوند سکوت‌هایی که به آن‌ها عادت می‌کنی؛
حرف‌هایی که آن‌قدر در دهان می‌مانند
که دیگر نمی‌دانی نگفتنشان درد دارد
یا گفتنشان.

مثل نانی که گوشه‌ی سفره جا می‌ماند،
نه آن‌قدر خراب که دور انداخته شود،
نه آن‌قدر تازه که کسی سراغش بیاید.

مثل ذوقی که آن‌قدر عقب می‌افتد
تا یک روز یادت می‌رود
برای چه چیزی خوشحال می‌شدی.

مثل دانش‌آموزی که وسط صف سیلی می‌خورد
و تا آخر روز
آرام‌تر از همیشه راه می‌رود.

مثل نوجوانی که بین تمام عکس‌ها
هیچ‌کدام را برای پروفایلش انتخاب نمی‌کند.

و شاید بیشتر از همه،
مثل شعری نیمه‌کاره
که کسی نمی خواند؛
اما همان چند خطِ باقی‌مانده
تمام چیزی بود
که می‌خواست بگوید.

امضا: رهگذر
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6👍2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: داستانی کوتاه

قصه:
داستان من تو اینجا تمام  میشودعمری  کوتاه دارد  ای کاش تو می‌ماندی  تا که این داستان طولانی شود و همه از ما بگویند   آری  از  ما
مایی که خنده بر لبانمان بود  مایی که  همه در حسرت زندگیمان بودند اما تو رفتی و مردم چیز های دیگری می‌گویند   وقتی که بودی  هرجا حرفی از قشنگی زندگی میشد ما رو مثال می‌زدند   حالا  مارا به شیوه دیگر مثال می‌زنند
من تورا دوست داشتم همانند همان اولین گلی که   برایم خریده بودی  هرزمان که نگاهش میکردم خنده از لب هایم کنار نمیومد وهروز ازش مراقبت میکردم  وتو میگفتی   آدم با چند تا گل  آنقدر خوشحال میشه تو که همیشه گل میگیری برای خودت و من میگفتم  این گل فرق دارد چون تو برایم خریده ای تا این که  گل پژمرده شد و من هر چقدر اب گل راعوض کردم  دوباره بر نگشت اما اون گل خشک را به  دیواراتاقم  زدم همانند  تو که در دیوار قلبمی   درسته که تو رفته ای اما من هنوز  هربار که آن گل را میبینم  لبخند میزنم   لبخندی از درد

امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1🌚1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۲ برای: برای شخصیت رُمانم جیسون عزیزم، با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذره‌ای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: شاید،یک روزی نویسنده

همیشه کوشیده‌ام خویشتنِ گمشده‌ام را میان واژه‌ها و در سطرهای کتاب‌ها بیابم؛ و بی‌شک، این نوشته یکی از آن معدود چیزهایی بود که خواندنش، مرا بیش از همیشه به خودم نزدیک کرد.
اکنون، بیش از هر چیز، مشتاقم بدانم سرنوشت جیسون چه شد؟ آیا تقدیر، سرانجام دستِ لیلی و جیسون را در دست یکدیگر گذاشت، یا سرنوشت، این‌بار نیز بی‌رحمانه میانشان ایستاد؟
این پرسش‌ها در ذهنم مانده‌اند و دلم می‌خواهد پاسخشان را بدانم. پس قول بده ادامه‌اش بدهی؛ خواهش می‌کنم نگذاری سرنوشت لیلی شبیه سرنوشت من شود.
قول بده داستان را به پایان برسانی؛ من نیز قول می‌دهم از نخستین کسانی باشم که کتابت را می‌خوانند.
نویسندهٔ محبوب من؛
هنوز منتظر ادامهٔ قصه‌ات هستم.

امضا: یونآ
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
😢4🌚4❤2
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۸ برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آنه، عزیزکم! تجربه‌ی کاملا این چنینی نداشتم، با افراد زیادی دوست بودم اما گاهی احساس می‌کردم اگر بعد از پایان کلاس چیزی نگویم ممکن است دوستانم بدون صدا زدن…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: دخترک آبی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

دخترک زیبا ممنونم از نامه زیبایت و تمام زمانی که برای نگاشتنش گزاشتی 🌺

ازینکه می‌شنوم باز هم افرادی بودند که تجربه های این چنینی داشتند خوشحال نیستم.
اما در حقیقت دانستن اینکه افرادی مثل من بودند که این موقعیت را گذرانده‌اند باعث می‌شود کمتر حس بدی داشته باشم و فکر کنم که من هم مثل آنها می‌توانم به خوبی از این موقعیت رها شوم
راستش من هم دوست دارم دیگران را دعوت کنم و از آنها بخواهم مدتی را باهم سپری کنیم اما در مدرسه همه همکلاسی‌هایم دوستی دارند درواقع نیازی نیست من از آنها درخواست کنم بلکه از قبل همراه دوستان واقعی خود در حال گذراندن وقت هستند
در سال قبل من همراه گروهی از دوستانم می‌شدم و باهم به حیاط میرفتیم اما حتی آن زمان هم ایگنور میشدم و حس می‌کردم به من اهمیت نمی‌دهند همین‌گونه بود هیچ یک از آنها وقتی دیدند من دیگر همراهشان نیستم از من درباره اینکه چه اتفاقی افتاده نپرسیدند و اکنون ؟ آنها حتی زحمت پاسخ به سلام مرا هم نمی‌دهند 💔
دلم می‌خواهد فکر کنم که شاید فقط من این حس را دارم اما تقریبا مطمئنم همه در کلاس می‌دانند که دختری چون من که با دیگران همراه می‌شد و نسبتا اجتماعی بود تمایل به داشتن دوستی خوب دارد...


امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۴ برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمی‌دانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمی‌دانم تا کجا می‌رود،…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۷:۵۱
برای: اِبهام

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

دردناکه اما دلم می‌خواد این رو بدونی 💔
اگه یک چیزی یاد گرفته باشم اینه که در این دنیا هیچوقت قرار نیست کسی بیاد که نجاتت بده باید خودت یکاری بکنی.
قرار نیست کسی دلش به حالت بسوزه همه درگیر خودشون و زندگی خودشون هستند و اگه یکجا بایستی و کاری انجام ندی فقط از روت رد میشن بدون اینکه بهت توجه کنند
اینها رو معلم فیزیکم استاد شجاعی پارسال بهم یاد دادند و مهمترین چیزی که خودشون بار ها و بارها روش تاکید دارند اینه که شروع کنیم و ادامه بدیم مسیرمون رو تا خودمون به موفقیت برسیم و خوشون در اینکار کاملا حرفه‌ای هستند
من فکر میکنم برای پیدا کردن اون دوست ها و اون آرامش باید خودت یک کاری انجام بدی چون با یکجا نشستن و ساخت یک دنیای خیالی قرار نیست موفق بشی حتی ممکنه اینقدر معتاد اون دنیای بی نقص خیالی بشی که کلا این دنیا رو فراموش کنی و مدام برای فرار از واقعیت های تلخ اینجا خیال‌پردازی کنی پس چرا برای یکبار هم که شده داشتن یک هدف و تلاش کردن براش رو امتحان نمیکنی ؟
پ.ن : مغز ما تفاوت خیال‌پردازی و واقعیت رو متوجه نمیشه وقتی در خیالاتت کاری رو انجام می‌دی مغزت همون واکنشی رو از خودش نشون میده که اگه اون اتفاق در واقعیت می‌افتاد نشون می‌داد حتی ممکنه برخی ناقل های عصبی از جمله دوپامین بیشتر از زمانی که واقعا رخت میده اون اتفاق ترشح بشه برای همون اگه اینکار رو مدت زیادی تکرار کنی ممکنه تبدیل به یک اعتیاد بشه پس خیلی روی این قضیه محتاط باش و درش زیاده‌روی نکن


امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2🌚1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۱۴
برای: برای همه که همدرد من هستن

اینکه ببینم بقیه درد منو دارن ناراحتم میکنه:)
راستش حس خوبی داره که کسی درکت کنه اما شدیدا حس بدیه که اون فرد هم مشکلات تورو داشته باشه:)))
دلم نمیخواد کسی ناراحت، نا امید، خسته و... باشه
کاش میشد کاری کرد همه شاد باشن، خوشحال:))
ولی مطمئن باشید خدا هوامون رو داره، چجوری و کی و کجاشو نمیدونم، اما اون هست، یادتون نره!
میدونم الان تو این وضعیت حضورش احساس نمیشه، چون این ذات انسانه ولی اون هست، امید داشته باشید:)))

به امید روزهای بهتر
_سِدی

امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4😢2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۳۲
برای: برای دختر کوچولوی درونم

نمیدونم از کجا شروع کنم...همیشه که بی پناه میشدم و غمگین پناه میبردم به دفترو مدادی که تو تموم نبودنا کنارم بودن
الانم یجورایی دارم همیکنارو میکنم بی پناه شدم و غمگین
گاهی دلم برای دختر کوچولوی درونم میسوزه چون با چشم اشکی و دلی پرازحسرت و ارزو نگاهم میکنه شرمنده میشم که چرانمیتونم لبخند به لب هاش بیارم...همیشه موقع نوشتن حرف کم میارم توسرم کلی سوال و جوابه ولی یاریم نمیکنه بیانشون کنم
گاهی به معنای زندگی فکر میکنم یعنی چی به راستی که زندگی را میتوان معادل حسرتو درد معنا کرد؟؟؟
یا چرا دارویی برای درمان این درد وجود نداره؟شایدم باشه ماتوانایی پیداکردنش رو نداریم
به قول یکی که میگفت::
""و تو نمی‌دانی که چگونه می‌شود
این‌ قدر ارزو را در سینه‌ای پر از یأس نگه داشت.""
کاش زندگی انقدر ازارکننده نباشد که مرگ تنها مسکن این دردباشد
به راستی که من مدیون چشمای اون دخترکوچولوم,,من باعث مرگ اروزهاش شدم
کاش میشد بغلش کنم و بهش بگم زندگی چقدر سخته,چیزی که فکر میکرد میشه نیست بگم که میشه ادم بدون اینکه بمیره و به خاک سپرده بشه بازم مرده به حساب بیاد

امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4💔2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: عزیزم که اهمیتی برایش ندارم

آه سلام بر توی عزیزکم
امروز هیچ خبری از تو ندارم و مدام فکر در گیر این است که حالت خوب است؟!میخواستم خبری از تو بگیرم جانا ولیکن که تو دوری نازنین من اما گویی به تو وصل هستم چنانکه تو در قلب من خانه داری قلبم ارام است که حالت خوب است نازینیم میدانم اما افسوس که حال من تعریفی ندارد افسوس که از دوری تو در اعذابم جانا. به سمت من بیا که خانه امن من تویی نازنینم .

امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5❤2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: نیمه ای از قلبم

در زمانی که هرگز انتظار نداشتم تو را یافتم!
تو به من امید دادی در حالی که نمیدانستی...
حضور تو به من آرامش میداد نمیدانم چطور شد که همچین اتفاقی افتاد که باعث آرامش من شدی...
هرگز فکر نمی‌کردم که یه زمانی دوستی مثل تو پیدا کنم.تو برام مثل یک خواهر می‌مانی که میتوانم در اغوشش فرو بروم!
میخواهم اینجا ازت عذرخواهی کنم که کار های اشتباهی انجام دادم‌،چون نمی‌خواستم از دستت بدم.
متاسفم که رفتار های زننده ای انجام دادم...
متاسفم که ناراحتت کردم...
متاسفم که حس ناکافی بودن بهت دادم...
متاسفم که دوست ایده آل ات نتونستم باشم...

هر روز هر ثانیه که می‌بینمت آن خاطرات شیرینی که ساعت هفت صبح میشستیم داستان تعریف میکردیم برای هم یادم می‌آید.
هنوز هم بعد این همه سال برایم مهمی آنطور که خودت فکرش را نمی‌کنی!

امضا: النآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤8
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۸
برای: مثلا نجات دهنده

اگه تا قبل از این شاید چند خاطره به نسبت خوب بود ، بعد از این نه
امشب ؛ با ابعاد جدیدی از کاری که کردی مواجه شدم و وحشت کردم!
و سوالم اینجاست که چرا!؟
اما..
حتی دیگه اینم برام سوال نیست.
تمام چیز های خوبی که درموردم وجود داشت رو گرفتی و کاری کردی که فکر کنم مشکل منم!
چقد ازم استفاده کردی
اروم و لطیف خون توی رگ هامو مکیدی ، فکر میکنم برای همین بود که فقط شب ها حرف میزدیم.
از به جایی به بعد حتی دیگه ناراحت نیستم ؛
حسی ندارم (شایدم این صرفا مسکنی برای تحمله نمیدونم)
و برام سوال شد که چی بهت گذشته که تونستی اینطوری رفتار کنی؟!
چطوری خودتو راضی کردی؟!

نمیگم یکی اینطوری باهات رفتار کنه..
هیچوقت
ولی ، ولی امیدوارم یه روزی بفهمی
همین
و درمورد دومین قولی که بهم دادی ،
کاش زودتر خبرشو بشنوم

امضا: شین
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۶
برای: مردی که همسرش را به آخرین سفر برد

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به کسی که این نامه را پیدا می‌کند،

در سه سال خدمتم، فقط یک‌بار قطاری را نگه داشتم که هیچ نقصی نداشت؛ چون مردی ادعا می‌کرد همسرش داخل چمدان آبی‌رنگی‌ست که در دست دارد.
آن شب، آخرین قطار آمادهٔ حرکت بود. درها بسته شده بودند و من دستم را روی بی‌سیم گذاشته بودم تا اجازهٔ خروج بدهم که مردی‌ میان‌سال را دیدم از انتهای سالن به‌سمت سکو می‌دوید.

کتش را روی بازویش انداخته بود، نفسش بالا نمی‌آمد و چمدان کوچکی را محکم به سینه‌اش چسبانده بود.

وقتی به من رسید، قطار آرام‌آرام به حرکت درآمده بود. بازویم را گرفت و گفت:

«خواهش می‌کنم نگهش دارید. همسرم داخل این چمدان است.»

فکر کردم حالش خوب نیست. به چمدان نگاه کردم و پرسیدم:

«منظورتان چیست؟»

چند لحظه سکوت کرد. بعد چمدان را روی زمین گذاشت و زیپش را کمی باز کرد. داخل آن یک پیراهن گل‌دار، شیشه‌ای عطر، چند عکس قدیمی و ظرف کوچکی از خاکستر بود.

گفت:

«بیست و خورده ای سال به او قول دادم دریا را نشانش بدهم. هر سال چیزی پیش آمد؛ کار، بچه‌ها، بی‌پولی، بیماری... همیشه می‌گفتم تابستان بعد. اما تابستانِ او دیگر نرسید.»

سپس به قطاری که کم‌کم از سکو دور می‌شد نگاه کرد و ادامه داد:

«این آخرین قطار امشب است. اگر نرسم، باز هم سفرمان عقب می‌افتد. من دیگر به فردا اعتماد ندارم.»

مقررات می‌گفت قطار نباید متوقف شود. برنامهٔ حرکت باید دقیق می‌ماند و تأخیر یک قطار می‌توانست مسیر چند قطار دیگر را به هم بریزد.

اما آن شب برای نخستین‌بار با خودم فکر کردم شاید بعضی قول‌ها از جدول حرکت قطارها مهم‌تر باشند.

بی‌سیم را برداشتم و درخواست توقف اضطراری کردم.

قطار چند متر جلوتر ایستاد. مرد چمدانش را برداشت، اما پیش از رفتن برگشت و پرسید:

«فکر می‌کنید وقتی برسیم، می‌تواند دریا را ببیند؟»

نمی‌دانستم چه باید بگویم. فقط گفتم:

«کنار پنجره بنشینید. بعضی آدم‌ها حتی پس از رفتن هم از چشم‌های کسی که دوستشان داشته، دنیا را تماشا می‌کنند.»

مرد سوار شد و قطار با سه دقیقه تأخیر ایستگاه را ترک کرد.

دو ماه بعد، کارت‌پستالی بدون نشانی فرستنده به دستم رسید. روی آن تصویری از دریا بود و پشتش تنها یک جمله نوشته شده بود:

«بالاخره رسیدیم؛ درست پیش از غروب.»

هنوز آن کارت را داخل کشوی میزم نگه داشته‌ام.

از آن شب به بعد، هرگاه مسافری دیر به ایستگاه می‌رسد، پیش از نگاه‌کردن به ساعت، به چهره‌اش نگاه می‌کنم. چون گاهی چند دقیقه تأخیر، فقط چند دقیقه نیست؛ آخرین فرصت یک آدم است برای وفاکردن به قولی که یک عمر عقب انداخته.

تمام قطارها باید به‌موقع حرکت کنند؛ مگر آنکه مسافری، تمام سال‌های ازدست‌رفته‌اش را داخل یک چمدان آبی با خود حمل کند.

— متصدی آخرین ایستگاه

امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤17🕊1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۵۰ برای: متصدی آخرین ایستگاه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام متصدی آخرین ایستگاه اسم‌ت را نمی‌دانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بوی‌باران روی ریل‌ها را می‌دهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۶
برای: شکوه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

این نامه، کمی بیشتر از یک اعتراف است…

سلام شکوه،

قطعه‌ای را که به نامه‌ات پیوست کرده بودی، پس از رفتن آخرین قطار پخش کردم. سالن خالی بود و صدای گوگوش میان صندلی‌ها می‌چرخید؛ انگار نامه‌هایی قدیمی را از گوشه‌وکنار ایستگاه جمع می‌کرد و به صاحبانشان پس می‌داد.
نوشته بودی کلماتم بوی باران روی ریل، خاک، نارنگی و چوب سوخته می‌دهند. باران و خاک را می‌فهمم؛ سهم هرروزهٔ این ایستگاه‌اند. اما نمی‌دانم از کجا بوی نارنگی را فهمیدی. هر پاییز پوست نارنگی‌هایم را روی بخاری قدیمی اتاقک می‌گذارم و بوی چوب سوخته هم احتمالاً از همان بخاری‌ست که سال‌هاست بیشتر دود می‌کند تا گرما.

پس شاید تو بیشتر از آنچه تصور می‌کردم، میان سطرهای نامه‌هایم قدم زده‌ای.

گفتی نامه‌ام بوی خستگی می‌داد. درست فهمیده بودی؛ اما خستگی من از شیفت‌های طولانی نیست. آدم به شب‌بیداری، صدای ترمز قطار و سرمای سکو عادت می‌کند. خستگی من از ایستادن است.

سه سال پیش، پیش از آنکه متصدی اینجا باشم، خودم مسافر بودم. قرار بود همراه کسی از این شهر بروم. او سوار شد و من گفتم با قطار بعدی خواهم آمد؛ همان دروغ کوچکی که آدم‌ها وقتی از تصمیم‌های بزرگ می‌ترسند، به خودشان می‌گویند.

قطار بعدی آمد، اما من سوار نشدم.

بعدی هم آمد. سپس روزها گذشتند و من برای اینکه نبودنم را برای خودم توضیح بدهم، ماندن را به یک شغل تبدیل کردم. پیراهن فرم پوشیدم، ساعت حرکت قطارها را حفظ کردم و سال‌ها به هزاران نفر کمک کردم به مقصدشان برسند؛ درحالی‌که خودم هنوز روی همان سکویی ایستاده‌ام که روزی جرئت رفتن از آن را نداشتم.

شاید به همین دلیل نامم را نمی‌گویم. بعضی آدم‌ها وقتی بیش از اندازه در جایی می‌مانند، نامشان را از دست می‌دهند و به همان‌جا تبدیل می‌شوند. من دیگر فقط متصدی آخرین ایستگاهم.

نوشته بودی انتظار، زیبایی دست‌نیافتنی‌ای دارد. با تو موافقم. انتظار به آدم فرصت می‌دهد رویا بسازد، گفت‌وگوهایی را که هرگز رخ نداده بارها در ذهنش زندگی کند و برای بازگشت کسی، جهانی کامل بیافریند.

اما مراقب باش، شکوه؛ انتظار اگر بیش از اندازه طول بکشد، به‌جای آنکه به آدم بال بدهد، پرواز را برایش تبدیل به خیال می‌کند.

تو در قطار رقصیدی، الویه خوردی، به تخت بالایی رفتی و قصهٔ دخترکی را شنیدی که برای دیدن جنوب آمده بود. من از میان تمام این تصاویر، بیشتر از همه به لحظه‌ای فکر کردم که هنگام رسیدن، همدیگر را در آغوش گرفتید. غریبه‌هایی که می‌دانستند شاید دیگر هرگز یکدیگر را نبینند و بااین‌حال، برای چند ساعت بخشی از زندگی هم شدند. شاید صمیمانه‌ترین محبت‌ها همین‌ها باشند؛ محبت‌هایی که نه گذشته‌ای طلب می‌کنند و نه آینده‌ای وعده می‌دهند.

فیلمت را بساز. از صورت‌ها هم فیلم بگیر. دست‌ها قصهٔ آنچه اتفاق افتاده را تعریف می‌کنند؛ اما چهره‌ها گاهی آنچه هرگز اتفاق نیفتاده را هم نشان می‌دهند. فقط فراموش نکن گاهی دوربین را به‌سمت کسی بگیری که پشت پنجرهٔ اتاقک ایستاده و رفتن دیگران را تماشا می‌کند. شاید او هم زمانی مسافری بوده که قطارش را از دست داده است.

گفتی تا وقتی در حرکتی، زنده‌ای. شاید حق با تو باشد. شاید من هم باید یک شب پس از پایان شیفت، به‌جای شمردن مسافران، بلیتی برای خودم بخرم و بی‌آنکه مقصدش را بدانم، سوار شوم.

این نخستین‌بار است که میان قصه‌های دیگران، کمی از غصهٔ خودم نوشتم.

بیشتر از این نپرس؛ برای نخستین اعتراف، همین اندازه کافی‌ست.

— متصدی آخرین ایستگاه


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: تنها کودکی که در آغوش دارم

تو تصمیم گرفته ای تنها باشی چون من تصمیم گرفتم در پناهگاه باشی و لعنت بر من که باعث شده ام تنها شوی که گاهی فراموش کنی لذت تنهاییت را میپرستی و این باور را بر خود تلقین میکنی که هرگز دوست داشتنی نبوده ای، هرگز انتخاب نشده ای و هرگز آدم خوبی نبودی.
لعنت بر من تورا اینگونه تنها کرده ام برای حفاظت از تو ، اما دلت را می‌شکنند آهوی کوچکم دلت بشکند من میمیرم میدانم تلاشت را میکنی ولی خب مقصر هم خودت هستی که چنین حساس و دل ضعیفی داری که حتی گاهی من هم میتوانم دلت را به گونه ای بشکنم که دگر دوستم نداشته باشی
تنها چیزی میتوانم بگویم تمام متاسفم هایی می باشد که انتظار شنیدن‌شان را داشتی هنگامی قلبت را با ضربات دست و یا جملات می شکستند و بسیار متاسفم قوی تر نبودم که از تو عزیز دردانه ام محافظت کنم چون آه تو انقدر مهربانی و دل پاکی داری هربار بهت اجازه می دهم خودت همچی را پیش ببری و به آن می اندیشم هرگز نمی‌توانم تسلیمت شوم .

امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1