تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت
از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)
امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت
از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)
امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: هر که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دیروز، این کانال را یافتم و تابحال، دو نامه در آن نگاشتم که هر دو شعر بودند، اثر خویش، اثری ناچیز. اما اینبار حس کردم که باید متنی از دفترچه یادداشت ام بیرون آورم؛
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: هر که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دیروز، این کانال را یافتم و تابحال، دو نامه در آن نگاشتم که هر دو شعر بودند، اثر خویش، اثری ناچیز. اما اینبار حس کردم که باید متنی از دفترچه یادداشت ام بیرون آورم؛
حدود چهار ماه پیش آن را نوشتم، به زبان خودمانی هم هست، ادبی و سنگین نیست؛ امیدوارم از میان آن واژگان که درد و دل خودم با خودم است، چراغی به نشانه همدردی در دل یک همنوع عزیزی روشن شود.
"وارد مرحله جدیدی از تلاش برای فراموش کردن ... شدیم.
بخوبی و وضوح، بر ما روشن هست که نمیشه هیچوقت هیچوقت هیچوقت کسی رو کاملا فراموش کردن مخصوصاً اینکه زخم عمیقی از اون بر روح و روان من بر جای مونده و هر جا هم احساس منِ INTJ فعال بشه، مانند کتیبه ای هزار ساله بر خاطراتم باقی خواهد ماند.
اما در این یک ماهی که گذشت، متوجه شدم که تغییراتی لازمه برای فراموش کردن اون.
ابتدا باید از خودم بپرسم من چرا میخوام ... رو فراموش کنم؟ به این دلیل که هر چی بوده تموم شده، و ... هم مغرور از این هاست که بخواد برگرده. گیرم هم که برگشت و عذر خواهی کرد و آشتی کرد، تو که از شخصیت و رفتار و عملش آگاهی داری، بازم حاضری وارد رابطه با کسی بشی که برای بار سوم هم ممکنه ولت کنه؟ نه.
نمیشه زندگی رو بر چیزی بنا کرد که وجود نداره؛ ... اسما و رسماً، در ظاهر و باطن و در گفتار و رفتار، از من جدا شده؛ تنها چیزی که از ... باقی مونده، دنیایی از احساساتی هستن که پشت ماه ها خاطره خوب و بد با این آدم قرار دارن.
بله، زخم و آسیب زیادی از این رابطه خوردم. اما نه دنیا و جهان و زندگی، و نه حتی خود ... هم به #@& ش نیست که چنین چیزی هست. دنبال راه حل و بازگشت به زندگی باش. ... ، آدم خوبی بود، خوش قلب، مهربون، خوشذات و نیک. اما چیزی که منجر به چنین فاجعه و رفتار بدی از جانب او شد، ترکیبی از چسبندگی و وابستگی افراطی من، اتفاقات خارج از کنترل هر دو ما، و نخواستنِ خود ... برای بودن با من بود و همچنین اشتباهات خود من. کسی با اینجای ماجرا کاری نداره. میدونم، درد داره دوباره دیدن تمام مسیر هایی که با هم رفتیم، تمام نادیده گرفته شدن هات، تمام لحظاتی که حس میکردی قدرتو نمیدونه ولی تو از ته ته قلبت دوسش داشتی؛ ولی چاره ای نیست برادر. هیچ کاری نمیتونی بکنی، نه میتونی ... رو برگردونی، که اگه موندنش صلاح بود اصلا رفتنی در کار نبود، و نه میتونی گذشته رو پاک کنی و تمام حرف های بدی که بهت زد و دلی که ازت شکوند و خرد و خاکشیر کرد. کاری نمیتونی بکنی. زندگیت رو بکن و منتظر مرگ باش، بالاخره سر میرسه.
دیگه به پروفایل و عکس هایی که میذاره، نگاه مکن؛ هر بار که خواستی بهش فکر کنی مانع ذهنت شو ( چطوری آخه؟ اون همه وجود من بود... ) . دور و بر محل زندگیش و آموزشگاه زبان نرو. دنبال پلاک ماشین باباش نباش ( که از قضا حفظی اونو )
بذار بره زندگیش رو بکنه. آدمها در نهایت میرن دنبال چیزی که زندگی و جریانش میره. آدم ها چیزی میشن که باید بشن، و تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی. تمومش کن. چپتر یک و دو و سه هم نداره. یک سال و دو سال و ده سال هم نیست، شاید تا سالها نتونی اونطور که باید فراموشش کنی و هیچوقت هم کامل نمیتونی. فقط تلاشت رو بکن. چیزی که باید اتفاق بیوفته اتفاق میوفته، صلحی که آرزوش رو میکنی اگه قرار باشه اتفاق بیوفته اتفاق میوفته. تلاشت رو بکن و همیشه در نظر داشته باش که هر آغازی پایانی داره. طلب شفای درد دلت از خدا بکن، و هر لحظه زندگیت رو زندگی کن؛ چون هر لحظه ممکنه تموم بشه.
و من منتظر اون روزم. میدونم که زیادی ناامید و خسته و بی رمق ام. اما باید ادامه بدی. ...
کلام آخر:
اون آدم خیلی خوبی بود؛ خیلی. ما دوره ای از زندگیمون خیلی برای همدیگه تلاش کردیم. بینهایت مشکل بیرون رابطه مون وجود داشت ولی عشق خودمون رو حفظ کردیم. مشکل از جایی شروع شد که دیگه اون نخواست. من هم اشتباهات زیادی کردم، اون هم همینطور. ما جوون بودیم، هر دو بار اولمون بود که عاشق میشیم. یه دوره ای از زندگیمون هممسیر بودیم. هر چقدرم دردناک، تموم شده در نهایت. مدت هاست که برای سلامتی خودش و خانواده اش دعا میکنم و من آرزو دارم یه جای دیگه، بالاخره به هم برسیم، حتی تو یه دنیای دیگه.
به یاد همه عشق های دنیا که روزی تکه ای از وجود همدیگه بودن، اما الان غریبه هائی هستن، که آشناان. بخاطر همین، غریب آشنا، برای من از اسم واقعیم برام ارزشمند تره.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: تو
اگه دوستم داری لطفا بیخیال شو
آخه من حالم بده میگویند درست میشود آخه کی الان چند ماه میگذره من هنوز حالم خوش نیست فرضاً که درست شد ناراحتی هایی که الان دارم چی دوست داشتم که این نامه را برایت میفرستادم اما من آدم رکی نیستم کمی خجالت میکشم وهمین خجالتی بودنم هست که مرا غمگین میکند در اینجا مینویسم که شاید آرام شوم و کسی مرا درک کند و۰۰۰۰
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: تو
اگه دوستم داری لطفا بیخیال شو
آخه من حالم بده میگویند درست میشود آخه کی الان چند ماه میگذره من هنوز حالم خوش نیست فرضاً که درست شد ناراحتی هایی که الان دارم چی دوست داشتم که این نامه را برایت میفرستادم اما من آدم رکی نیستم کمی خجالت میکشم وهمین خجالتی بودنم هست که مرا غمگین میکند در اینجا مینویسم که شاید آرام شوم و کسی مرا درک کند و۰۰۰۰
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: پستچی
پستچی پشیمونم از نامه ی قبلیم .
افکار بهم حمله کردن و باعث شدن یه نامه ی درب و داغون بنویسم
غلط املایی، جمله های بی فعل
خواهشا اون نامه رو به دست مقصد نده.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: پستچی
پستچی پشیمونم از نامه ی قبلیم .
افکار بهم حمله کردن و باعث شدن یه نامه ی درب و داغون بنویسم
غلط املایی، جمله های بی فعل
خواهشا اون نامه رو به دست مقصد نده.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه
انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.
خستم کردی.
خسته نشدی؟
چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟
نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب شدم؟اره.
ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.
پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.
و به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه
انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.
خستم کردی.
خسته نشدی؟
چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟
نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب شدم؟اره.
ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.
پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.
و به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: همدم من"🩵"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درست در ساعتی پیش تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنگارم؛ حال، مدتی از آن ساعت گذشته است و همچنان قلم در دستانم بیحرکت مانده.
من نه نقطهی آغاز را میدانم و نه نقطهی پایان را؛ حتی نمیدانم چگونه برایت بنویسم.
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: همدم من"🩵"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درست در ساعتی پیش تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنگارم؛ حال، مدتی از آن ساعت گذشته است و همچنان قلم در دستانم بیحرکت مانده.
من نه نقطهی آغاز را میدانم و نه نقطهی پایان را؛ حتی نمیدانم چگونه برایت بنویسم.
خواستم تو را «دوست» بنامم، متوجه شدم این کلمه برای توصیف تو کافی نیست. بعد، کلمهی «رفیق» را انتخاب کردم، اما شاید آن هم زیادی کلیشهای شده باشد. پس تصمیم گرفتم کلمهی «همدم» را برگزینم.
«دوست داشتن» را هم برای تو نمیپذیرم؛ کم است. اما «عشق» را میپذیرم، چراکه بسیار کامل است و درک آن سخت و دشوار.
شاید با خود بگویند: «مگر واژههای همدم و عشق برای یار و معشوق استفاده نمیشوند؟»
من میگویم: روابط، کلمات را توصیف میکنند؛ اما کلمات نمیتوانند روابط پیچیدهی انسانی را بهتمامی توصیف کنند. برای همین است که گاهی، در توصیف بعضی از آدمهای زندگیمان، زبانمان قاصر میشود.
پس تو همدم من و انسانی هستی که من عاشقانه دوستش دارم.
شاید برایت سؤال شود که چرا «همدم» و چرا «عشق»؟
به این دلیل که تو در دورهی تاریک زندگیام، طلوعی دوباره شدی. تو جوانهی امیدی در شبهای تیره و تار من شدی.
تو فقط یک دوست خوب نیستی؛ تو از آن آدمهایی هستی که آدم میتواند کنارشان خودش باشد.
میتوان با تو دربارهی هر چیزی صحبت کرد، بدون آنکه ترسی از قضاوت شدن داشت. میتوان کنارت راحت بود، گریه کرد، خندید و حتی دربارهی بدترین و دردناکترین تجربههای زندگی حرف زد، بیآنکه مجبور باشی چیزی را پنهان کنی یا خودت را طور دیگری نشان بدهی.
شاید عجیب باشد که بگویم تو از من کوچکتری، اما هرگز احساس نکردهام که این فاصلهی سنی میان ما معنایی دارد. تو خیلی بیشتر از سنت میفهمی و من این را در تو دوست دارم. انگار از همان ابتدا، چیزی میان شخصیتهایمان بود که باعث میشد یکدیگر را بفهمیم.
با اینکه میان ما چند شهر فاصله انداخته است، اما ما خیلی خوب یکدیگر را متوجه میشویم.
شاید چون، همانطور که جناب احمد شاملو گفته بود، دلهای ما که به هم نزدیک باشند، دیگر فرقی نمیکند که کجای این جهان باشیم.
پیش از آشنایی با تو، همیشه آرزو داشتم دوستی داشته باشم که واقعاً بتوانم با او احساس نزدیکی کنم. برای نداشتن چنین دوستی، بارها گریه کرده بودم. سخت بود؛ چون واقعاً کسی را نداشتم که قلب نزدیکی با من داشته باشد.
آدمهایی در اطرافم بودند؛ حضور فیزیکی داشتند، اما حضور روحی نه.
کسی نبود که بتوانم با او حرف بزنم و مطمئن باشم که فهمیده میشوم. کسی نبود که بتوانم کنارش خودم باشم، بدون اینکه مجبور باشم بخشی از خودم را پنهان کنم.
و بعد تو آمدی.
برای همین، حضور تو برای من فقط پیدا کردن یک دوست نبود. انگار چیزی را پیدا کردم که مدتها آرزویش را داشتم و حتی گاهی فکر میکردم شاید قرار نیست هیچوقت داشته باشمش.
برای همین، در همان قسمت تاریک زندگیام، تو همچون خورشیدی طلایی، قلب افق را شکافتی و در زندگی کهنهی من طلوع کردی.
طلوع تو یکی دیگر از همان معجزاتی بود که مرا به خداوند نزدیکتر کرد؛ زیرا متوجه شدم او با من است، حتی اگر خودم دیگر با خودم نباشم.
شاید خودت ندانی، اما اینکه انسانی در زندگیات باشد که بتوانی بدون ترس از قضاوت شدن، کنارش گریه کنی، بخندی، حرف بزنی و حتی از عمیقترین زخمهایت بگویی، نعمت کوچکی نیست.
تو همدم فوقالعادهای هستی. انسانی هستی که لایق عشق است. کسی که باعث شود بندهای به خدا نزدیکتر شود، به گمان من، فرد شگفتانگیزی است؛ چراکه هر کسی چنین قدرتی ندارد.
چنین همدمی میتواند رفیقی فوقالعادهتر هم باشد و تو همهی این شگفتیها را در خود گرد آوردهای.
به همین دلیل، تو دیگر فقط رفیق من نیستی.
تو همدم منی؛
و انسانی هستی که من بسیار به او عشق میورزم.
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: برای شخصیت رُمانم
جیسون عزیزم،
با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذرهای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم را در وسعت دادن به این درد بیگناه نمیدانم.
چطور میتوانستم ثابت کنم لیلی به صدای ضربان قلب تو وابسته بود اگه آن را از او نمیگرفتم؟
با رفتن تو نه تنها شخصیت رُمانم آشفته شده بلکه خودم هم در تصور مرگ تو اشک میریزم و برای سرنوشت ناگوارت سوگواری میکنم.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: برای شخصیت رُمانم
جیسون عزیزم،
با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذرهای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم را در وسعت دادن به این درد بیگناه نمیدانم.
چطور میتوانستم ثابت کنم لیلی به صدای ضربان قلب تو وابسته بود اگه آن را از او نمیگرفتم؟
با رفتن تو نه تنها شخصیت رُمانم آشفته شده بلکه خودم هم در تصور مرگ تو اشک میریزم و برای سرنوشت ناگوارت سوگواری میکنم.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: دخترک آبی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… منم لحظه های آروم بیشتر دوست دارم. همون رکاب زدن های آروم انگار تازه اون موقع است که جریان زندگی رو متوجه میشی که هیچ وقت راه و روشش "عجله" نیست. اما با این حال منخودم…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
قبل از هر چیز باید بگم قلمت رو خیلی دوست دارم و چقدر خوبه که ویژگیهایی شبیه به هم داریم، این واقعا خوشحالم میکنه!
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
قبل از هر چیز باید بگم قلمت رو خیلی دوست دارم و چقدر خوبه که ویژگیهایی شبیه به هم داریم، این واقعا خوشحالم میکنه!
میدونی خیلی دلم میخواد عشق رو تجربه کنم ولی هنوز فرصتش پیش نیومده.گاهی میترسم نکنه هیچوقت پیش نیاد.
آهنگ قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی صدای این خواننده سلیقهام نبود.(ایموجی گریه)
وایییی چه جالب منم تقریبا همینم
بیشتر اوقات غرق ملودی اهنگها میشم نه متنشون.
وقتهایی که به یه آهنگ گوش میدم گوش دادن به متن رو فراموش میکنم و غرق موسیقی و حسی که میگیرم میشم. همیشه حس بدی داشتم که اینجوریم و متن اهنگهای موردعلاقهام رو حفظ نیستم.
راستش دیگه دستم به نوشتن نمیره، چیزهایی که مینویسم رو دیگه دوست ندارم. کماگراییم باعث میشه کلی ازشون ایراد بگیرم.
حتی همین نامهام اصلا انسجام نداره و این ناراحتم میکنه برای همین ممکنه نامههای کمتری بفرستم.
نامه نوشتن و نامه خوندن کار موردعلاقهامه و من هم برای تولد کسایی که دوستشون دارم نامه میبرم یا یه پوستر میبرم و پشتش مینویسم. دوست دارم یه چیزی براشون بنویسم که اگه حالشون بد بود و داشتن اتاقشون رو مرتب میکردن با دیدن نامهام لبخند بزنن و اشکهاشون رو پاک کنن.
دلم میخواد اگه یه روز عاشق شدم یه شیشه برای پسرک آبی بگیرم و هر روز براش یه چیزی بنویسم و یه روزیی که به هم اعتراف کردیم یا روزی که تولدش بود اون شیشه رو بهش هدیه بدم.
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۱
برای: عزیزم که اهمیتی براش ندارم
هر روز بیشتر از قبل به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم. اما افسوس که در دنیایت ذره ای اهمیت ندارم عزیزکم من نمیتوانم تورا مجبور به دوست داشتن خودم کنم لحظه ای که انگار احساس درون تو زیر سه متر خاک است من نمیتوانم تو را مجبور به اهمیت دادن کنم در حالی که گویا چیزی در این باره نمیدانی من نمیتوانم باور کنم که اگر گم بشوم یا مرگ به خانه ام سر بزند اهمیتی برای تو ندارد ؛این در حالی است که من ان شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد عزیزکم. چقدرررر خوب میشود اگر ثانیه ای هم اهمیت داشته باشم نه فقط برای تو برای همه
امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۱
برای: عزیزم که اهمیتی براش ندارم
هر روز بیشتر از قبل به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم. اما افسوس که در دنیایت ذره ای اهمیت ندارم عزیزکم من نمیتوانم تورا مجبور به دوست داشتن خودم کنم لحظه ای که انگار احساس درون تو زیر سه متر خاک است من نمیتوانم تو را مجبور به اهمیت دادن کنم در حالی که گویا چیزی در این باره نمیدانی من نمیتوانم باور کنم که اگر گم بشوم یا مرگ به خانه ام سر بزند اهمیتی برای تو ندارد ؛این در حالی است که من ان شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد عزیزکم. چقدرررر خوب میشود اگر ثانیه ای هم اهمیت داشته باشم نه فقط برای تو برای همه
امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🕊1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: ساکنانِ سکوت
بعضی حرفها
قبل از گفته شدن پیر میشوند.
اول فقط چند ثانیه مکثاند؛
همان لحظهای که میخواهی چیزی بگویی
و منصرف میشوی.
بعد میشوند سکوتهایی که به آنها عادت میکنی؛
حرفهایی که آنقدر در دهان میمانند
که دیگر نمیدانی نگفتنشان درد دارد
یا گفتنشان.
مثل نانی که گوشهی سفره جا میماند،
نه آنقدر خراب که دور انداخته شود،
نه آنقدر تازه که کسی سراغش بیاید.
مثل ذوقی که آنقدر عقب میافتد
تا یک روز یادت میرود
برای چه چیزی خوشحال میشدی.
مثل دانشآموزی که وسط صف سیلی میخورد
و تا آخر روز
آرامتر از همیشه راه میرود.
مثل نوجوانی که بین تمام عکسها
هیچکدام را برای پروفایلش انتخاب نمیکند.
و شاید بیشتر از همه،
مثل شعری نیمهکاره
که کسی نمی خواند؛
اما همان چند خطِ باقیمانده
تمام چیزی بود
که میخواست بگوید.
امضا: رهگذر
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: ساکنانِ سکوت
بعضی حرفها
قبل از گفته شدن پیر میشوند.
اول فقط چند ثانیه مکثاند؛
همان لحظهای که میخواهی چیزی بگویی
و منصرف میشوی.
بعد میشوند سکوتهایی که به آنها عادت میکنی؛
حرفهایی که آنقدر در دهان میمانند
که دیگر نمیدانی نگفتنشان درد دارد
یا گفتنشان.
مثل نانی که گوشهی سفره جا میماند،
نه آنقدر خراب که دور انداخته شود،
نه آنقدر تازه که کسی سراغش بیاید.
مثل ذوقی که آنقدر عقب میافتد
تا یک روز یادت میرود
برای چه چیزی خوشحال میشدی.
مثل دانشآموزی که وسط صف سیلی میخورد
و تا آخر روز
آرامتر از همیشه راه میرود.
مثل نوجوانی که بین تمام عکسها
هیچکدام را برای پروفایلش انتخاب نمیکند.
و شاید بیشتر از همه،
مثل شعری نیمهکاره
که کسی نمی خواند؛
اما همان چند خطِ باقیمانده
تمام چیزی بود
که میخواست بگوید.
امضا: رهگذر
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6👍2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: داستانی کوتاه
قصه:
داستان من تو اینجا تمام میشودعمری کوتاه دارد ای کاش تو میماندی تا که این داستان طولانی شود و همه از ما بگویند آری از ما
مایی که خنده بر لبانمان بود مایی که همه در حسرت زندگیمان بودند اما تو رفتی و مردم چیز های دیگری میگویند وقتی که بودی هرجا حرفی از قشنگی زندگی میشد ما رو مثال میزدند حالا مارا به شیوه دیگر مثال میزنند
من تورا دوست داشتم همانند همان اولین گلی که برایم خریده بودی هرزمان که نگاهش میکردم خنده از لب هایم کنار نمیومد وهروز ازش مراقبت میکردم وتو میگفتی آدم با چند تا گل آنقدر خوشحال میشه تو که همیشه گل میگیری برای خودت و من میگفتم این گل فرق دارد چون تو برایم خریده ای تا این که گل پژمرده شد و من هر چقدر اب گل راعوض کردم دوباره بر نگشت اما اون گل خشک را به دیواراتاقم زدم همانند تو که در دیوار قلبمی درسته که تو رفته ای اما من هنوز هربار که آن گل را میبینم لبخند میزنم لبخندی از درد
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: داستانی کوتاه
قصه:
داستان من تو اینجا تمام میشودعمری کوتاه دارد ای کاش تو میماندی تا که این داستان طولانی شود و همه از ما بگویند آری از ما
مایی که خنده بر لبانمان بود مایی که همه در حسرت زندگیمان بودند اما تو رفتی و مردم چیز های دیگری میگویند وقتی که بودی هرجا حرفی از قشنگی زندگی میشد ما رو مثال میزدند حالا مارا به شیوه دیگر مثال میزنند
من تورا دوست داشتم همانند همان اولین گلی که برایم خریده بودی هرزمان که نگاهش میکردم خنده از لب هایم کنار نمیومد وهروز ازش مراقبت میکردم وتو میگفتی آدم با چند تا گل آنقدر خوشحال میشه تو که همیشه گل میگیری برای خودت و من میگفتم این گل فرق دارد چون تو برایم خریده ای تا این که گل پژمرده شد و من هر چقدر اب گل راعوض کردم دوباره بر نگشت اما اون گل خشک را به دیواراتاقم زدم همانند تو که در دیوار قلبمی درسته که تو رفته ای اما من هنوز هربار که آن گل را میبینم لبخند میزنم لبخندی از درد
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۲ برای: برای شخصیت رُمانم جیسون عزیزم، با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذرهای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: شاید،یک روزی نویسنده
همیشه کوشیدهام خویشتنِ گمشدهام را میان واژهها و در سطرهای کتابها بیابم؛ و بیشک، این نوشته یکی از آن معدود چیزهایی بود که خواندنش، مرا بیش از همیشه به خودم نزدیک کرد.
اکنون، بیش از هر چیز، مشتاقم بدانم سرنوشت جیسون چه شد؟ آیا تقدیر، سرانجام دستِ لیلی و جیسون را در دست یکدیگر گذاشت، یا سرنوشت، اینبار نیز بیرحمانه میانشان ایستاد؟
این پرسشها در ذهنم ماندهاند و دلم میخواهد پاسخشان را بدانم. پس قول بده ادامهاش بدهی؛ خواهش میکنم نگذاری سرنوشت لیلی شبیه سرنوشت من شود.
قول بده داستان را به پایان برسانی؛ من نیز قول میدهم از نخستین کسانی باشم که کتابت را میخوانند.
نویسندهٔ محبوب من؛
هنوز منتظر ادامهٔ قصهات هستم.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: شاید،یک روزی نویسنده
همیشه کوشیدهام خویشتنِ گمشدهام را میان واژهها و در سطرهای کتابها بیابم؛ و بیشک، این نوشته یکی از آن معدود چیزهایی بود که خواندنش، مرا بیش از همیشه به خودم نزدیک کرد.
اکنون، بیش از هر چیز، مشتاقم بدانم سرنوشت جیسون چه شد؟ آیا تقدیر، سرانجام دستِ لیلی و جیسون را در دست یکدیگر گذاشت، یا سرنوشت، اینبار نیز بیرحمانه میانشان ایستاد؟
این پرسشها در ذهنم ماندهاند و دلم میخواهد پاسخشان را بدانم. پس قول بده ادامهاش بدهی؛ خواهش میکنم نگذاری سرنوشت لیلی شبیه سرنوشت من شود.
قول بده داستان را به پایان برسانی؛ من نیز قول میدهم از نخستین کسانی باشم که کتابت را میخوانند.
نویسندهٔ محبوب من؛
هنوز منتظر ادامهٔ قصهات هستم.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
😢4🌚4❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۸ برای: آنه _ دخترک خیالپرداز این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آنه، عزیزکم! تجربهی کاملا این چنینی نداشتم، با افراد زیادی دوست بودم اما گاهی احساس میکردم اگر بعد از پایان کلاس چیزی نگویم ممکن است دوستانم بدون صدا زدن…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: دخترک آبی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دخترک زیبا ممنونم از نامه زیبایت و تمام زمانی که برای نگاشتنش گزاشتی 🌺
ازینکه میشنوم باز هم افرادی بودند که تجربه های این چنینی داشتند خوشحال نیستم.
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۴۱
برای: دخترک آبی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دخترک زیبا ممنونم از نامه زیبایت و تمام زمانی که برای نگاشتنش گزاشتی 🌺
ازینکه میشنوم باز هم افرادی بودند که تجربه های این چنینی داشتند خوشحال نیستم.
اما در حقیقت دانستن اینکه افرادی مثل من بودند که این موقعیت را گذراندهاند باعث میشود کمتر حس بدی داشته باشم و فکر کنم که من هم مثل آنها میتوانم به خوبی از این موقعیت رها شوم
راستش من هم دوست دارم دیگران را دعوت کنم و از آنها بخواهم مدتی را باهم سپری کنیم اما در مدرسه همه همکلاسیهایم دوستی دارند درواقع نیازی نیست من از آنها درخواست کنم بلکه از قبل همراه دوستان واقعی خود در حال گذراندن وقت هستند
در سال قبل من همراه گروهی از دوستانم میشدم و باهم به حیاط میرفتیم اما حتی آن زمان هم ایگنور میشدم و حس میکردم به من اهمیت نمیدهند همینگونه بود هیچ یک از آنها وقتی دیدند من دیگر همراهشان نیستم از من درباره اینکه چه اتفاقی افتاده نپرسیدند و اکنون ؟ آنها حتی زحمت پاسخ به سلام مرا هم نمیدهند 💔
دلم میخواهد فکر کنم که شاید فقط من این حس را دارم اما تقریبا مطمئنم همه در کلاس میدانند که دختری چون من که با دیگران همراه میشد و نسبتا اجتماعی بود تمایل به داشتن دوستی خوب دارد...
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۵ برای: ماه شب تار خدا در پس هر تاریکی یک نوری قرار داره که تو حتی در اعماق ذهنت هم نمیتونی بهش بپردازی. هرچیزی زمانی داره، عشق خودش به سراغت، تو حتی اگر به سراغش خم بری تا زمان و مکان درستی نباشه میدا نمیکنی. اگر داری توی…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۵۷
برای: DRFBIKMLHZAP
نوشته ات بهم قوت قلب داد، هر چند کوچیک ولی واسه دقیقه ای حالم بهتر شد
ممنونم ازت❤
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۵۷
برای: DRFBIKMLHZAP
نوشته ات بهم قوت قلب داد، هر چند کوچیک ولی واسه دقیقه ای حالم بهتر شد
ممنونم ازت❤
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۴ برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمیدانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمیدانم تا کجا میرود،…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۷:۵۱
برای: اِبهام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دردناکه اما دلم میخواد این رو بدونی 💔
اگه یک چیزی یاد گرفته باشم اینه که در این دنیا هیچوقت قرار نیست کسی بیاد که نجاتت بده باید خودت یکاری بکنی.
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۷:۵۱
برای: اِبهام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دردناکه اما دلم میخواد این رو بدونی 💔
اگه یک چیزی یاد گرفته باشم اینه که در این دنیا هیچوقت قرار نیست کسی بیاد که نجاتت بده باید خودت یکاری بکنی.
قرار نیست کسی دلش به حالت بسوزه همه درگیر خودشون و زندگی خودشون هستند و اگه یکجا بایستی و کاری انجام ندی فقط از روت رد میشن بدون اینکه بهت توجه کنند
اینها رو معلم فیزیکم استاد شجاعی پارسال بهم یاد دادند و مهمترین چیزی که خودشون بار ها و بارها روش تاکید دارند اینه که شروع کنیم و ادامه بدیم مسیرمون رو تا خودمون به موفقیت برسیم و خوشون در اینکار کاملا حرفهای هستند
من فکر میکنم برای پیدا کردن اون دوست ها و اون آرامش باید خودت یک کاری انجام بدی چون با یکجا نشستن و ساخت یک دنیای خیالی قرار نیست موفق بشی حتی ممکنه اینقدر معتاد اون دنیای بی نقص خیالی بشی که کلا این دنیا رو فراموش کنی و مدام برای فرار از واقعیت های تلخ اینجا خیالپردازی کنی پس چرا برای یکبار هم که شده داشتن یک هدف و تلاش کردن براش رو امتحان نمیکنی ؟
پ.ن : مغز ما تفاوت خیالپردازی و واقعیت رو متوجه نمیشه وقتی در خیالاتت کاری رو انجام میدی مغزت همون واکنشی رو از خودش نشون میده که اگه اون اتفاق در واقعیت میافتاد نشون میداد حتی ممکنه برخی ناقل های عصبی از جمله دوپامین بیشتر از زمانی که واقعا رخت میده اون اتفاق ترشح بشه برای همون اگه اینکار رو مدت زیادی تکرار کنی ممکنه تبدیل به یک اعتیاد بشه پس خیلی روی این قضیه محتاط باش و درش زیادهروی نکن
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2🌚1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۱۴
برای: برای همه که همدرد من هستن
اینکه ببینم بقیه درد منو دارن ناراحتم میکنه:)
راستش حس خوبی داره که کسی درکت کنه اما شدیدا حس بدیه که اون فرد هم مشکلات تورو داشته باشه:)))
دلم نمیخواد کسی ناراحت، نا امید، خسته و... باشه
کاش میشد کاری کرد همه شاد باشن، خوشحال:))
ولی مطمئن باشید خدا هوامون رو داره، چجوری و کی و کجاشو نمیدونم، اما اون هست، یادتون نره!
میدونم الان تو این وضعیت حضورش احساس نمیشه، چون این ذات انسانه ولی اون هست، امید داشته باشید:)))
به امید روزهای بهتر
_سِدی
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۱۴
برای: برای همه که همدرد من هستن
اینکه ببینم بقیه درد منو دارن ناراحتم میکنه:)
راستش حس خوبی داره که کسی درکت کنه اما شدیدا حس بدیه که اون فرد هم مشکلات تورو داشته باشه:)))
دلم نمیخواد کسی ناراحت، نا امید، خسته و... باشه
کاش میشد کاری کرد همه شاد باشن، خوشحال:))
ولی مطمئن باشید خدا هوامون رو داره، چجوری و کی و کجاشو نمیدونم، اما اون هست، یادتون نره!
میدونم الان تو این وضعیت حضورش احساس نمیشه، چون این ذات انسانه ولی اون هست، امید داشته باشید:)))
به امید روزهای بهتر
_سِدی
امضا: سِدی
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4😢2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۳۲
برای: برای دختر کوچولوی درونم
نمیدونم از کجا شروع کنم...همیشه که بی پناه میشدم و غمگین پناه میبردم به دفترو مدادی که تو تموم نبودنا کنارم بودن
الانم یجورایی دارم همیکنارو میکنم بی پناه شدم و غمگین
گاهی دلم برای دختر کوچولوی درونم میسوزه چون با چشم اشکی و دلی پرازحسرت و ارزو نگاهم میکنه شرمنده میشم که چرانمیتونم لبخند به لب هاش بیارم...همیشه موقع نوشتن حرف کم میارم توسرم کلی سوال و جوابه ولی یاریم نمیکنه بیانشون کنم
گاهی به معنای زندگی فکر میکنم یعنی چی به راستی که زندگی را میتوان معادل حسرتو درد معنا کرد؟؟؟
یا چرا دارویی برای درمان این درد وجود نداره؟شایدم باشه ماتوانایی پیداکردنش رو نداریم
به قول یکی که میگفت::
""و تو نمیدانی که چگونه میشود
این قدر ارزو را در سینهای پر از یأس نگه داشت.""
کاش زندگی انقدر ازارکننده نباشد که مرگ تنها مسکن این دردباشد
به راستی که من مدیون چشمای اون دخترکوچولوم,,من باعث مرگ اروزهاش شدم
کاش میشد بغلش کنم و بهش بگم زندگی چقدر سخته,چیزی که فکر میکرد میشه نیست بگم که میشه ادم بدون اینکه بمیره و به خاک سپرده بشه بازم مرده به حساب بیاد
امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۳۲
برای: برای دختر کوچولوی درونم
نمیدونم از کجا شروع کنم...همیشه که بی پناه میشدم و غمگین پناه میبردم به دفترو مدادی که تو تموم نبودنا کنارم بودن
الانم یجورایی دارم همیکنارو میکنم بی پناه شدم و غمگین
گاهی دلم برای دختر کوچولوی درونم میسوزه چون با چشم اشکی و دلی پرازحسرت و ارزو نگاهم میکنه شرمنده میشم که چرانمیتونم لبخند به لب هاش بیارم...همیشه موقع نوشتن حرف کم میارم توسرم کلی سوال و جوابه ولی یاریم نمیکنه بیانشون کنم
گاهی به معنای زندگی فکر میکنم یعنی چی به راستی که زندگی را میتوان معادل حسرتو درد معنا کرد؟؟؟
یا چرا دارویی برای درمان این درد وجود نداره؟شایدم باشه ماتوانایی پیداکردنش رو نداریم
به قول یکی که میگفت::
""و تو نمیدانی که چگونه میشود
این قدر ارزو را در سینهای پر از یأس نگه داشت.""
کاش زندگی انقدر ازارکننده نباشد که مرگ تنها مسکن این دردباشد
به راستی که من مدیون چشمای اون دخترکوچولوم,,من باعث مرگ اروزهاش شدم
کاش میشد بغلش کنم و بهش بگم زندگی چقدر سخته,چیزی که فکر میکرد میشه نیست بگم که میشه ادم بدون اینکه بمیره و به خاک سپرده بشه بازم مرده به حساب بیاد
امضا: حس خاموش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4💔2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: عزیزم که اهمیتی برایش ندارم
آه سلام بر توی عزیزکم
امروز هیچ خبری از تو ندارم و مدام فکر در گیر این است که حالت خوب است؟!میخواستم خبری از تو بگیرم جانا ولیکن که تو دوری نازنین من اما گویی به تو وصل هستم چنانکه تو در قلب من خانه داری قلبم ارام است که حالت خوب است نازینیم میدانم اما افسوس که حال من تعریفی ندارد افسوس که از دوری تو در اعذابم جانا. به سمت من بیا که خانه امن من تویی نازنینم .
امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: عزیزم که اهمیتی برایش ندارم
آه سلام بر توی عزیزکم
امروز هیچ خبری از تو ندارم و مدام فکر در گیر این است که حالت خوب است؟!میخواستم خبری از تو بگیرم جانا ولیکن که تو دوری نازنین من اما گویی به تو وصل هستم چنانکه تو در قلب من خانه داری قلبم ارام است که حالت خوب است نازینیم میدانم اما افسوس که حال من تعریفی ندارد افسوس که از دوری تو در اعذابم جانا. به سمت من بیا که خانه امن من تویی نازنینم .
امضا: چایی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5❤2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: نیمه ای از قلبم
در زمانی که هرگز انتظار نداشتم تو را یافتم!
تو به من امید دادی در حالی که نمیدانستی...
حضور تو به من آرامش میداد نمیدانم چطور شد که همچین اتفاقی افتاد که باعث آرامش من شدی...
هرگز فکر نمیکردم که یه زمانی دوستی مثل تو پیدا کنم.تو برام مثل یک خواهر میمانی که میتوانم در اغوشش فرو بروم!
میخواهم اینجا ازت عذرخواهی کنم که کار های اشتباهی انجام دادم،چون نمیخواستم از دستت بدم.
متاسفم که رفتار های زننده ای انجام دادم...
متاسفم که ناراحتت کردم...
متاسفم که حس ناکافی بودن بهت دادم...
متاسفم که دوست ایده آل ات نتونستم باشم...
هر روز هر ثانیه که میبینمت آن خاطرات شیرینی که ساعت هفت صبح میشستیم داستان تعریف میکردیم برای هم یادم میآید.
هنوز هم بعد این همه سال برایم مهمی آنطور که خودت فکرش را نمیکنی!
امضا: النآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۵
برای: نیمه ای از قلبم
در زمانی که هرگز انتظار نداشتم تو را یافتم!
تو به من امید دادی در حالی که نمیدانستی...
حضور تو به من آرامش میداد نمیدانم چطور شد که همچین اتفاقی افتاد که باعث آرامش من شدی...
هرگز فکر نمیکردم که یه زمانی دوستی مثل تو پیدا کنم.تو برام مثل یک خواهر میمانی که میتوانم در اغوشش فرو بروم!
میخواهم اینجا ازت عذرخواهی کنم که کار های اشتباهی انجام دادم،چون نمیخواستم از دستت بدم.
متاسفم که رفتار های زننده ای انجام دادم...
متاسفم که ناراحتت کردم...
متاسفم که حس ناکافی بودن بهت دادم...
متاسفم که دوست ایده آل ات نتونستم باشم...
هر روز هر ثانیه که میبینمت آن خاطرات شیرینی که ساعت هفت صبح میشستیم داستان تعریف میکردیم برای هم یادم میآید.
هنوز هم بعد این همه سال برایم مهمی آنطور که خودت فکرش را نمیکنی!
امضا: النآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤8