پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۱ برای: "⋆⋆⋆⋆⋆" این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچوقت به دستت برسه. یه آدمی هست که برای من اسم خاصی نداره؛ یا شاید بهتره بگم، اسمش رو برای خودم یه جور دیگه گذاشتم.…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
سلام،نامه ت رو خوندم و احساس کردم یک پیغامه از طرف خود گذشته م
دلم میخواد چیزی رو بهت بگن که خود گذشته م اگر جلوم بود میگفتم.
درسته که این احساس در تو الان کمه. ولی مثل یک شعله اگر کنترل نشه تبدیل به آتشی غیر قابل مهار میشه.
یکهو به خودت میای از فکرش خوابت نمیبره
اگر صلاحت توی این علاقه نمیبینی فکرشم ادامه نده.
یکهو به خودت میای تو میمونی و علاقه یک طرفه و دلی که شکسته .
امضا: یکتا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
سلام،نامه ت رو خوندم و احساس کردم یک پیغامه از طرف خود گذشته م
دلم میخواد چیزی رو بهت بگن که خود گذشته م اگر جلوم بود میگفتم.
درسته که این احساس در تو الان کمه. ولی مثل یک شعله اگر کنترل نشه تبدیل به آتشی غیر قابل مهار میشه.
یکهو به خودت میای از فکرش خوابت نمیبره
اگر صلاحت توی این علاقه نمیبینی فکرشم ادامه نده.
یکهو به خودت میای تو میمونی و علاقه یک طرفه و دلی که شکسته .
امضا: یکتا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۲ برای: هانا سلام هانای عزیز خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامههای من هم ارزش قائل میشه و میخونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدمهای خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامههات تنگ شده…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: قاصدک
اشکال نداره قاصدک همیشه هممون یه حرفایی تو دلمونه که نمیدونیم با چه جمله بندی بریزیم شون بیرون بخاطر ترس از قضاوت شدن، ترس از اینکه نکنه نفهمن، نکنه اهمیت ندن، نکنه رد بشن و...
اما قشنگی این فضا اینکه ما با هم سعی میکنیم پیچیدگی مکالمه رو کشف کنیم، با همدیگه بفهمم با هم دیگه تحلیل کنیم.
اینجا تنهایی معنی نداره به هر حال کسی پیدا میشه که اون احساس پشت کلماتت درک کنه
امیدوارم بیشتر برام بنویسی و بیشتر با هم حرف بزنیم.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: قاصدک
اشکال نداره قاصدک همیشه هممون یه حرفایی تو دلمونه که نمیدونیم با چه جمله بندی بریزیم شون بیرون بخاطر ترس از قضاوت شدن، ترس از اینکه نکنه نفهمن، نکنه اهمیت ندن، نکنه رد بشن و...
اما قشنگی این فضا اینکه ما با هم سعی میکنیم پیچیدگی مکالمه رو کشف کنیم، با همدیگه بفهمم با هم دیگه تحلیل کنیم.
اینجا تنهایی معنی نداره به هر حال کسی پیدا میشه که اون احساس پشت کلماتت درک کنه
امیدوارم بیشتر برام بنویسی و بیشتر با هم حرف بزنیم.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1😢1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دلبرک سلام
شب شهریوریت به خیر
چه خبر؟ خوبی؟
میگم یادته اون سال، این روزای شهریورش چقدر منتظر پاییز بودیم؟ قرار گذاشتیم که روز اول پاییز رو با هم باشیم و جشنش بگیریم و بعدم همه ی روزاشو برای هم شاعرانه کنیم؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دلبرک سلام
شب شهریوریت به خیر
چه خبر؟ خوبی؟
میگم یادته اون سال، این روزای شهریورش چقدر منتظر پاییز بودیم؟ قرار گذاشتیم که روز اول پاییز رو با هم باشیم و جشنش بگیریم و بعدم همه ی روزاشو برای هم شاعرانه کنیم؟
کم کم کلاس تصویرگری تو داشت تموم میشد. دوره ی اول کلاسای مربی گری مهدت هم چیزی نمونده بود که تموم بشه.
من عشق میکردم که داری این کلاسا رو میری. یادته میگفتم یه روز یه مهدکودک میزنم برات؟ یا اینکه میگفتم یه روز من شعر و داستان کودک مینویسم و تو تصویرگیری میکنی، بعد لباسای به قول تو رنگی رنگیمونو میپوشیم و میریم تو انتشاراتی که همیشه منتظر کار جدید ماست، میدیمش برای چاپ و بعد هم یه خرده تو شهر میگردیم و خرید میکنیم و میایم خونه و بساط چای و شام رو به پا میکنیم؟
میگم؛ من و تو واقعا رویا پرداز بودیما
رویا پردازان طنازی هم بودیم.
چقدر میخندیدیم!!
همین روزای شهریور بود که میخواستم برم اصفهان واسه کار ، بعد تو کلی خوراکی برام آوردی، تو یکی از کوچه های محله تون تو ماشینم، همون وانت سفیده، نشستیم و هنوز من نرفته، دلت تنگ شده بود. دل من بیشتر...
کاش میشد بدونیم اون شب الان کجاست؟
من ۲۷ ساله و توی ۱۸ ساله حالا کجا هستند؟ چه میکنند؟ دارند برای پاییز خیالپردازی میکنند؟
راستی اون وانت سفید رو فروختم. تا روزی که فروختمش، همیشه تو کنارم روی صندلیش نشسته بودی و یه وقتایی من که کلاج میگرفتم دنده رو تو عوض میکردی و میگفتی بفرما، الان من دارم میرونم و میخندیدیم. روزی که میخواستم بفروشمش دلم برات خیلی تنگ شد. گفتم ترمه جون پیاده شو ولی ناراحت نباشیا!!! بهترشو میخریم. اون آردیه رو هم که بعد از وانته خریدم و چند بار تو راه خراب شد و کلافه مون کرد، فروختم. اونم وقتی داشت میرفت من دلم واسه غر زدنا و اخمات و واسه اون زردآلویی که تو گاراژ اون برقکار ارمنیه، خوردیم تنگ شد.
بعد از آردیه یه مزدا دوکابین گرفتم که فقط باب این بود که بشینیم توش و بریم هر جای دنیا که دلمون بخواد.
نمیدونم مزدا میتونی برونی یا نه. اگه میتونی، هر وقت نیازش داشتی بیا ببرش.
راستی!!!!! الان یادم اومد!!!!! ما قرار بود پول جمع کنیم و یه ۲۰۶ بنفش بادمجونی بخریم دختر جون!!!! چی شد پس؟ اون قرعه کشیه که شریکی پولشو میریختیم هنوز به ناممون در نیومده؟؟ یه زنگ به اون خانومه بزن، بگو زن حسابی پس کی قراره نوبت ما بشه؟؟ ۸ سال شد!!! ۲۰۶ خیلی گرون شد به خدا!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔10
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مریم
من هنوز بت فکر میکنم غرقت میشم هیچکس دیگ برام ت نمیشه هیچکس ب چشمم نمیاد ت چی بودی چی داشتی
قلبمم کسی نمیتونه بدزده غیر ت
راست میگن آدم یبار عاشق میشه و من هنوز عاشقم
کاش یکم از حسی ک بت داشتم داشتی
۴ سال گذشته
و هنوز شمارت حفظم
هنوز ارزوت میکنم
امضا: d. dryani
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مریم
من هنوز بت فکر میکنم غرقت میشم هیچکس دیگ برام ت نمیشه هیچکس ب چشمم نمیاد ت چی بودی چی داشتی
قلبمم کسی نمیتونه بدزده غیر ت
راست میگن آدم یبار عاشق میشه و من هنوز عاشقم
کاش یکم از حسی ک بت داشتم داشتی
۴ سال گذشته
و هنوز شمارت حفظم
هنوز ارزوت میکنم
امضا: d. dryani
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای دلم
میدانی عزیزم دلم میخواهد که بروم شاید بپرسی به کجا اما جوابش نمیدانم هست دلم میخواهد که نمانم دور شوم دور دور به آنجایی بروم که کسی مرا نمیشناسد
تنهای تنهای کسی انتظاری نداشته باشد و آنجا آرام زندگی کنم
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای دلم
میدانی عزیزم دلم میخواهد که بروم شاید بپرسی به کجا اما جوابش نمیدانم هست دلم میخواهد که نمانم دور شوم دور دور به آنجایی بروم که کسی مرا نمیشناسد
تنهای تنهای کسی انتظاری نداشته باشد و آنجا آرام زندگی کنم
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۹ برای: هر کسی که دلش گرفته راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۵
برای: ماه شب تار
خدا در پس هر تاریکی یک نوری قرار داره که تو حتی در اعماق ذهنت هم نمیتونی بهش بپردازی.
هرچیزی زمانی داره، عشق خودش به سراغت، تو حتی اگر به سراغش خم بری تا زمان و مکان درستی نباشه میدا نمیکنی.
اگر داری توی تاریکی زندگی میکنینگران مباش، فقط ادامه بده و تلاش کن. نا امید نشو.
الماس خیلی سختی و فشار کشید تا الماس شد.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۵
برای: ماه شب تار
خدا در پس هر تاریکی یک نوری قرار داره که تو حتی در اعماق ذهنت هم نمیتونی بهش بپردازی.
هرچیزی زمانی داره، عشق خودش به سراغت، تو حتی اگر به سراغش خم بری تا زمان و مکان درستی نباشه میدا نمیکنی.
اگر داری توی تاریکی زندگی میکنینگران مباش، فقط ادامه بده و تلاش کن. نا امید نشو.
الماس خیلی سختی و فشار کشید تا الماس شد.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمیدانم تا کجا میرود، در کدام خانه، کدام شخص میخواند. حتی منتظر جواب هم نیستم؛ البته شاید اندکی باشم، ولی نه آنقدر که تمام روز را چشمبهراه باشم. شاید هم چشمبهراهم و خود نمیدانم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمیدانم تا کجا میرود، در کدام خانه، کدام شخص میخواند. حتی منتظر جواب هم نیستم؛ البته شاید اندکی باشم، ولی نه آنقدر که تمام روز را چشمبهراه باشم. شاید هم چشمبهراهم و خود نمیدانم.
راستش من مدتهاست که چشمبهراهم؛ از همان کودکی، چشمبهراه یک همبازی، چشمبهراه مادر و آغوشش، چشمبهراه پدر و لبخندش دمِ درِ مدرسه. و در نوجوانی، چشمبهراه همان یار و شاهزادهٔ سوار بر اسب. و البته اندکتعداد آدمی در زمان شور نوجوانی آمدند، اما تمامشان یا سوار بر الاغی بودند یا در حال دروغ و جفنگ بودند.
به هر حال، با اشک و زاری از نوجوانی به جوانی رسیدم و منتظر دوست و رفیق واقعی، منتظر آرامش بودم که آن را هم نیافتم. و اکنون یک جوان بیذوق و آرام و گوشهگیر شدهام که روحی ۸۰ ساله دارد؛ جوانی که روزش را تکراری میگذراند و خود را با کتابهای شعر و ادبیات، گلخانه، چای، غذاهای اختراعی، موسیقی، رقصهای ناموزون و گاهی فیلمهای پیشنهادی و شاید هم خواب و ساختن داستان و رویا در ذهنش سپری میکند، بدون آنکه میلی به دنیای بیرون و مردمش داشته باشد.
شاید آنکه هیچوقت کسی واقعاً کنارش نبود هم بیتأثیر در این حال و اوضاع او نباشد.
خلاصهاش را بگویم: یک آدمِ افسردهٔ تنها که با وجود درک معنا، گاهی میپذیرد وجود داشتن بیمعناست و به فکر نابودی خود میافتد، اما همچنان ادامه دارد؛ مبهم و تار و غیرقابلدرک.
امیدوارم روزی کسی نجاتش بدهد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت
از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)
امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت
از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)
امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: هر که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دیروز، این کانال را یافتم و تابحال، دو نامه در آن نگاشتم که هر دو شعر بودند، اثر خویش، اثری ناچیز. اما اینبار حس کردم که باید متنی از دفترچه یادداشت ام بیرون آورم؛
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: هر که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دیروز، این کانال را یافتم و تابحال، دو نامه در آن نگاشتم که هر دو شعر بودند، اثر خویش، اثری ناچیز. اما اینبار حس کردم که باید متنی از دفترچه یادداشت ام بیرون آورم؛
حدود چهار ماه پیش آن را نوشتم، به زبان خودمانی هم هست، ادبی و سنگین نیست؛ امیدوارم از میان آن واژگان که درد و دل خودم با خودم است، چراغی به نشانه همدردی در دل یک همنوع عزیزی روشن شود.
"وارد مرحله جدیدی از تلاش برای فراموش کردن ... شدیم.
بخوبی و وضوح، بر ما روشن هست که نمیشه هیچوقت هیچوقت هیچوقت کسی رو کاملا فراموش کردن مخصوصاً اینکه زخم عمیقی از اون بر روح و روان من بر جای مونده و هر جا هم احساس منِ INTJ فعال بشه، مانند کتیبه ای هزار ساله بر خاطراتم باقی خواهد ماند.
اما در این یک ماهی که گذشت، متوجه شدم که تغییراتی لازمه برای فراموش کردن اون.
ابتدا باید از خودم بپرسم من چرا میخوام ... رو فراموش کنم؟ به این دلیل که هر چی بوده تموم شده، و ... هم مغرور از این هاست که بخواد برگرده. گیرم هم که برگشت و عذر خواهی کرد و آشتی کرد، تو که از شخصیت و رفتار و عملش آگاهی داری، بازم حاضری وارد رابطه با کسی بشی که برای بار سوم هم ممکنه ولت کنه؟ نه.
نمیشه زندگی رو بر چیزی بنا کرد که وجود نداره؛ ... اسما و رسماً، در ظاهر و باطن و در گفتار و رفتار، از من جدا شده؛ تنها چیزی که از ... باقی مونده، دنیایی از احساساتی هستن که پشت ماه ها خاطره خوب و بد با این آدم قرار دارن.
بله، زخم و آسیب زیادی از این رابطه خوردم. اما نه دنیا و جهان و زندگی، و نه حتی خود ... هم به #@& ش نیست که چنین چیزی هست. دنبال راه حل و بازگشت به زندگی باش. ... ، آدم خوبی بود، خوش قلب، مهربون، خوشذات و نیک. اما چیزی که منجر به چنین فاجعه و رفتار بدی از جانب او شد، ترکیبی از چسبندگی و وابستگی افراطی من، اتفاقات خارج از کنترل هر دو ما، و نخواستنِ خود ... برای بودن با من بود و همچنین اشتباهات خود من. کسی با اینجای ماجرا کاری نداره. میدونم، درد داره دوباره دیدن تمام مسیر هایی که با هم رفتیم، تمام نادیده گرفته شدن هات، تمام لحظاتی که حس میکردی قدرتو نمیدونه ولی تو از ته ته قلبت دوسش داشتی؛ ولی چاره ای نیست برادر. هیچ کاری نمیتونی بکنی، نه میتونی ... رو برگردونی، که اگه موندنش صلاح بود اصلا رفتنی در کار نبود، و نه میتونی گذشته رو پاک کنی و تمام حرف های بدی که بهت زد و دلی که ازت شکوند و خرد و خاکشیر کرد. کاری نمیتونی بکنی. زندگیت رو بکن و منتظر مرگ باش، بالاخره سر میرسه.
دیگه به پروفایل و عکس هایی که میذاره، نگاه مکن؛ هر بار که خواستی بهش فکر کنی مانع ذهنت شو ( چطوری آخه؟ اون همه وجود من بود... ) . دور و بر محل زندگیش و آموزشگاه زبان نرو. دنبال پلاک ماشین باباش نباش ( که از قضا حفظی اونو )
بذار بره زندگیش رو بکنه. آدمها در نهایت میرن دنبال چیزی که زندگی و جریانش میره. آدم ها چیزی میشن که باید بشن، و تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی. تمومش کن. چپتر یک و دو و سه هم نداره. یک سال و دو سال و ده سال هم نیست، شاید تا سالها نتونی اونطور که باید فراموشش کنی و هیچوقت هم کامل نمیتونی. فقط تلاشت رو بکن. چیزی که باید اتفاق بیوفته اتفاق میوفته، صلحی که آرزوش رو میکنی اگه قرار باشه اتفاق بیوفته اتفاق میوفته. تلاشت رو بکن و همیشه در نظر داشته باش که هر آغازی پایانی داره. طلب شفای درد دلت از خدا بکن، و هر لحظه زندگیت رو زندگی کن؛ چون هر لحظه ممکنه تموم بشه.
و من منتظر اون روزم. میدونم که زیادی ناامید و خسته و بی رمق ام. اما باید ادامه بدی. ...
کلام آخر:
اون آدم خیلی خوبی بود؛ خیلی. ما دوره ای از زندگیمون خیلی برای همدیگه تلاش کردیم. بینهایت مشکل بیرون رابطه مون وجود داشت ولی عشق خودمون رو حفظ کردیم. مشکل از جایی شروع شد که دیگه اون نخواست. من هم اشتباهات زیادی کردم، اون هم همینطور. ما جوون بودیم، هر دو بار اولمون بود که عاشق میشیم. یه دوره ای از زندگیمون هممسیر بودیم. هر چقدرم دردناک، تموم شده در نهایت. مدت هاست که برای سلامتی خودش و خانواده اش دعا میکنم و من آرزو دارم یه جای دیگه، بالاخره به هم برسیم، حتی تو یه دنیای دیگه.
به یاد همه عشق های دنیا که روزی تکه ای از وجود همدیگه بودن، اما الان غریبه هائی هستن، که آشناان. بخاطر همین، غریب آشنا، برای من از اسم واقعیم برام ارزشمند تره.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: تو
اگه دوستم داری لطفا بیخیال شو
آخه من حالم بده میگویند درست میشود آخه کی الان چند ماه میگذره من هنوز حالم خوش نیست فرضاً که درست شد ناراحتی هایی که الان دارم چی دوست داشتم که این نامه را برایت میفرستادم اما من آدم رکی نیستم کمی خجالت میکشم وهمین خجالتی بودنم هست که مرا غمگین میکند در اینجا مینویسم که شاید آرام شوم و کسی مرا درک کند و۰۰۰۰
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: تو
اگه دوستم داری لطفا بیخیال شو
آخه من حالم بده میگویند درست میشود آخه کی الان چند ماه میگذره من هنوز حالم خوش نیست فرضاً که درست شد ناراحتی هایی که الان دارم چی دوست داشتم که این نامه را برایت میفرستادم اما من آدم رکی نیستم کمی خجالت میکشم وهمین خجالتی بودنم هست که مرا غمگین میکند در اینجا مینویسم که شاید آرام شوم و کسی مرا درک کند و۰۰۰۰
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: پستچی
پستچی پشیمونم از نامه ی قبلیم .
افکار بهم حمله کردن و باعث شدن یه نامه ی درب و داغون بنویسم
غلط املایی، جمله های بی فعل
خواهشا اون نامه رو به دست مقصد نده.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: پستچی
پستچی پشیمونم از نامه ی قبلیم .
افکار بهم حمله کردن و باعث شدن یه نامه ی درب و داغون بنویسم
غلط املایی، جمله های بی فعل
خواهشا اون نامه رو به دست مقصد نده.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه
انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.
خستم کردی.
خسته نشدی؟
چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟
نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب شدم؟اره.
ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.
پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.
و به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه
انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.
خستم کردی.
خسته نشدی؟
چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟
نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب شدم؟اره.
ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.
پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.
و به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: همدم من"🩵"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درست در ساعتی پیش تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنگارم؛ حال، مدتی از آن ساعت گذشته است و همچنان قلم در دستانم بیحرکت مانده.
من نه نقطهی آغاز را میدانم و نه نقطهی پایان را؛ حتی نمیدانم چگونه برایت بنویسم.
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: همدم من"🩵"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درست در ساعتی پیش تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنگارم؛ حال، مدتی از آن ساعت گذشته است و همچنان قلم در دستانم بیحرکت مانده.
من نه نقطهی آغاز را میدانم و نه نقطهی پایان را؛ حتی نمیدانم چگونه برایت بنویسم.
خواستم تو را «دوست» بنامم، متوجه شدم این کلمه برای توصیف تو کافی نیست. بعد، کلمهی «رفیق» را انتخاب کردم، اما شاید آن هم زیادی کلیشهای شده باشد. پس تصمیم گرفتم کلمهی «همدم» را برگزینم.
«دوست داشتن» را هم برای تو نمیپذیرم؛ کم است. اما «عشق» را میپذیرم، چراکه بسیار کامل است و درک آن سخت و دشوار.
شاید با خود بگویند: «مگر واژههای همدم و عشق برای یار و معشوق استفاده نمیشوند؟»
من میگویم: روابط، کلمات را توصیف میکنند؛ اما کلمات نمیتوانند روابط پیچیدهی انسانی را بهتمامی توصیف کنند. برای همین است که گاهی، در توصیف بعضی از آدمهای زندگیمان، زبانمان قاصر میشود.
پس تو همدم من و انسانی هستی که من عاشقانه دوستش دارم.
شاید برایت سؤال شود که چرا «همدم» و چرا «عشق»؟
به این دلیل که تو در دورهی تاریک زندگیام، طلوعی دوباره شدی. تو جوانهی امیدی در شبهای تیره و تار من شدی.
تو فقط یک دوست خوب نیستی؛ تو از آن آدمهایی هستی که آدم میتواند کنارشان خودش باشد.
میتوان با تو دربارهی هر چیزی صحبت کرد، بدون آنکه ترسی از قضاوت شدن داشت. میتوان کنارت راحت بود، گریه کرد، خندید و حتی دربارهی بدترین و دردناکترین تجربههای زندگی حرف زد، بیآنکه مجبور باشی چیزی را پنهان کنی یا خودت را طور دیگری نشان بدهی.
شاید عجیب باشد که بگویم تو از من کوچکتری، اما هرگز احساس نکردهام که این فاصلهی سنی میان ما معنایی دارد. تو خیلی بیشتر از سنت میفهمی و من این را در تو دوست دارم. انگار از همان ابتدا، چیزی میان شخصیتهایمان بود که باعث میشد یکدیگر را بفهمیم.
با اینکه میان ما چند شهر فاصله انداخته است، اما ما خیلی خوب یکدیگر را متوجه میشویم.
شاید چون، همانطور که جناب احمد شاملو گفته بود، دلهای ما که به هم نزدیک باشند، دیگر فرقی نمیکند که کجای این جهان باشیم.
پیش از آشنایی با تو، همیشه آرزو داشتم دوستی داشته باشم که واقعاً بتوانم با او احساس نزدیکی کنم. برای نداشتن چنین دوستی، بارها گریه کرده بودم. سخت بود؛ چون واقعاً کسی را نداشتم که قلب نزدیکی با من داشته باشد.
آدمهایی در اطرافم بودند؛ حضور فیزیکی داشتند، اما حضور روحی نه.
کسی نبود که بتوانم با او حرف بزنم و مطمئن باشم که فهمیده میشوم. کسی نبود که بتوانم کنارش خودم باشم، بدون اینکه مجبور باشم بخشی از خودم را پنهان کنم.
و بعد تو آمدی.
برای همین، حضور تو برای من فقط پیدا کردن یک دوست نبود. انگار چیزی را پیدا کردم که مدتها آرزویش را داشتم و حتی گاهی فکر میکردم شاید قرار نیست هیچوقت داشته باشمش.
برای همین، در همان قسمت تاریک زندگیام، تو همچون خورشیدی طلایی، قلب افق را شکافتی و در زندگی کهنهی من طلوع کردی.
طلوع تو یکی دیگر از همان معجزاتی بود که مرا به خداوند نزدیکتر کرد؛ زیرا متوجه شدم او با من است، حتی اگر خودم دیگر با خودم نباشم.
شاید خودت ندانی، اما اینکه انسانی در زندگیات باشد که بتوانی بدون ترس از قضاوت شدن، کنارش گریه کنی، بخندی، حرف بزنی و حتی از عمیقترین زخمهایت بگویی، نعمت کوچکی نیست.
تو همدم فوقالعادهای هستی. انسانی هستی که لایق عشق است. کسی که باعث شود بندهای به خدا نزدیکتر شود، به گمان من، فرد شگفتانگیزی است؛ چراکه هر کسی چنین قدرتی ندارد.
چنین همدمی میتواند رفیقی فوقالعادهتر هم باشد و تو همهی این شگفتیها را در خود گرد آوردهای.
به همین دلیل، تو دیگر فقط رفیق من نیستی.
تو همدم منی؛
و انسانی هستی که من بسیار به او عشق میورزم.
امضا: بآنویبیریآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: برای شخصیت رُمانم
جیسون عزیزم،
با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذرهای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم را در وسعت دادن به این درد بیگناه نمیدانم.
چطور میتوانستم ثابت کنم لیلی به صدای ضربان قلب تو وابسته بود اگه آن را از او نمیگرفتم؟
با رفتن تو نه تنها شخصیت رُمانم آشفته شده بلکه خودم هم در تصور مرگ تو اشک میریزم و برای سرنوشت ناگوارت سوگواری میکنم.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: برای شخصیت رُمانم
جیسون عزیزم،
با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذرهای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم را در وسعت دادن به این درد بیگناه نمیدانم.
چطور میتوانستم ثابت کنم لیلی به صدای ضربان قلب تو وابسته بود اگه آن را از او نمیگرفتم؟
با رفتن تو نه تنها شخصیت رُمانم آشفته شده بلکه خودم هم در تصور مرگ تو اشک میریزم و برای سرنوشت ناگوارت سوگواری میکنم.
امضا: شاید،یک روزی نویسنده
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۸ برای: دخترک آبی این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… منم لحظه های آروم بیشتر دوست دارم. همون رکاب زدن های آروم انگار تازه اون موقع است که جریان زندگی رو متوجه میشی که هیچ وقت راه و روشش "عجله" نیست. اما با این حال منخودم…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
قبل از هر چیز باید بگم قلمت رو خیلی دوست دارم و چقدر خوبه که ویژگیهایی شبیه به هم داریم، این واقعا خوشحالم میکنه!
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
قبل از هر چیز باید بگم قلمت رو خیلی دوست دارم و چقدر خوبه که ویژگیهایی شبیه به هم داریم، این واقعا خوشحالم میکنه!
میدونی خیلی دلم میخواد عشق رو تجربه کنم ولی هنوز فرصتش پیش نیومده.گاهی میترسم نکنه هیچوقت پیش نیاد.
آهنگ قبلی رو خیلی دوست داشتم ولی صدای این خواننده سلیقهام نبود.(ایموجی گریه)
وایییی چه جالب منم تقریبا همینم
بیشتر اوقات غرق ملودی اهنگها میشم نه متنشون.
وقتهایی که به یه آهنگ گوش میدم گوش دادن به متن رو فراموش میکنم و غرق موسیقی و حسی که میگیرم میشم. همیشه حس بدی داشتم که اینجوریم و متن اهنگهای موردعلاقهام رو حفظ نیستم.
راستش دیگه دستم به نوشتن نمیره، چیزهایی که مینویسم رو دیگه دوست ندارم. کماگراییم باعث میشه کلی ازشون ایراد بگیرم.
حتی همین نامهام اصلا انسجام نداره و این ناراحتم میکنه برای همین ممکنه نامههای کمتری بفرستم.
نامه نوشتن و نامه خوندن کار موردعلاقهامه و من هم برای تولد کسایی که دوستشون دارم نامه میبرم یا یه پوستر میبرم و پشتش مینویسم. دوست دارم یه چیزی براشون بنویسم که اگه حالشون بد بود و داشتن اتاقشون رو مرتب میکردن با دیدن نامهام لبخند بزنن و اشکهاشون رو پاک کنن.
دلم میخواد اگه یه روز عاشق شدم یه شیشه برای پسرک آبی بگیرم و هر روز براش یه چیزی بنویسم و یه روزیی که به هم اعتراف کردیم یا روزی که تولدش بود اون شیشه رو بهش هدیه بدم.
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۱
برای: عزیزم که اهمیتی براش ندارم
هر روز بیشتر از قبل به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم. اما افسوس که در دنیایت ذره ای اهمیت ندارم عزیزکم من نمیتوانم تورا مجبور به دوست داشتن خودم کنم لحظه ای که انگار احساس درون تو زیر سه متر خاک است من نمیتوانم تو را مجبور به اهمیت دادن کنم در حالی که گویا چیزی در این باره نمیدانی من نمیتوانم باور کنم که اگر گم بشوم یا مرگ به خانه ام سر بزند اهمیتی برای تو ندارد ؛این در حالی است که من ان شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد عزیزکم. چقدرررر خوب میشود اگر ثانیه ای هم اهمیت داشته باشم نه فقط برای تو برای همه
امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۱
برای: عزیزم که اهمیتی براش ندارم
هر روز بیشتر از قبل به این فکر میکنم که چقدر دوستت دارم. اما افسوس که در دنیایت ذره ای اهمیت ندارم عزیزکم من نمیتوانم تورا مجبور به دوست داشتن خودم کنم لحظه ای که انگار احساس درون تو زیر سه متر خاک است من نمیتوانم تو را مجبور به اهمیت دادن کنم در حالی که گویا چیزی در این باره نمیدانی من نمیتوانم باور کنم که اگر گم بشوم یا مرگ به خانه ام سر بزند اهمیتی برای تو ندارد ؛این در حالی است که من ان شب تا صبح خواب به چشمانم نیامد عزیزکم. چقدرررر خوب میشود اگر ثانیه ای هم اهمیت داشته باشم نه فقط برای تو برای همه
امضا: چایی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🕊1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: ساکنانِ سکوت
بعضی حرفها
قبل از گفته شدن پیر میشوند.
اول فقط چند ثانیه مکثاند؛
همان لحظهای که میخواهی چیزی بگویی
و منصرف میشوی.
بعد میشوند سکوتهایی که به آنها عادت میکنی؛
حرفهایی که آنقدر در دهان میمانند
که دیگر نمیدانی نگفتنشان درد دارد
یا گفتنشان.
مثل نانی که گوشهی سفره جا میماند،
نه آنقدر خراب که دور انداخته شود،
نه آنقدر تازه که کسی سراغش بیاید.
مثل ذوقی که آنقدر عقب میافتد
تا یک روز یادت میرود
برای چه چیزی خوشحال میشدی.
مثل دانشآموزی که وسط صف سیلی میخورد
و تا آخر روز
آرامتر از همیشه راه میرود.
مثل نوجوانی که بین تمام عکسها
هیچکدام را برای پروفایلش انتخاب نمیکند.
و شاید بیشتر از همه،
مثل شعری نیمهکاره
که کسی نمی خواند؛
اما همان چند خطِ باقیمانده
تمام چیزی بود
که میخواست بگوید.
امضا: رهگذر
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: ساکنانِ سکوت
بعضی حرفها
قبل از گفته شدن پیر میشوند.
اول فقط چند ثانیه مکثاند؛
همان لحظهای که میخواهی چیزی بگویی
و منصرف میشوی.
بعد میشوند سکوتهایی که به آنها عادت میکنی؛
حرفهایی که آنقدر در دهان میمانند
که دیگر نمیدانی نگفتنشان درد دارد
یا گفتنشان.
مثل نانی که گوشهی سفره جا میماند،
نه آنقدر خراب که دور انداخته شود،
نه آنقدر تازه که کسی سراغش بیاید.
مثل ذوقی که آنقدر عقب میافتد
تا یک روز یادت میرود
برای چه چیزی خوشحال میشدی.
مثل دانشآموزی که وسط صف سیلی میخورد
و تا آخر روز
آرامتر از همیشه راه میرود.
مثل نوجوانی که بین تمام عکسها
هیچکدام را برای پروفایلش انتخاب نمیکند.
و شاید بیشتر از همه،
مثل شعری نیمهکاره
که کسی نمی خواند؛
اما همان چند خطِ باقیمانده
تمام چیزی بود
که میخواست بگوید.
امضا: رهگذر
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6👍2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: داستانی کوتاه
قصه:
داستان من تو اینجا تمام میشودعمری کوتاه دارد ای کاش تو میماندی تا که این داستان طولانی شود و همه از ما بگویند آری از ما
مایی که خنده بر لبانمان بود مایی که همه در حسرت زندگیمان بودند اما تو رفتی و مردم چیز های دیگری میگویند وقتی که بودی هرجا حرفی از قشنگی زندگی میشد ما رو مثال میزدند حالا مارا به شیوه دیگر مثال میزنند
من تورا دوست داشتم همانند همان اولین گلی که برایم خریده بودی هرزمان که نگاهش میکردم خنده از لب هایم کنار نمیومد وهروز ازش مراقبت میکردم وتو میگفتی آدم با چند تا گل آنقدر خوشحال میشه تو که همیشه گل میگیری برای خودت و من میگفتم این گل فرق دارد چون تو برایم خریده ای تا این که گل پژمرده شد و من هر چقدر اب گل راعوض کردم دوباره بر نگشت اما اون گل خشک را به دیواراتاقم زدم همانند تو که در دیوار قلبمی درسته که تو رفته ای اما من هنوز هربار که آن گل را میبینم لبخند میزنم لبخندی از درد
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۵
برای: داستانی کوتاه
قصه:
داستان من تو اینجا تمام میشودعمری کوتاه دارد ای کاش تو میماندی تا که این داستان طولانی شود و همه از ما بگویند آری از ما
مایی که خنده بر لبانمان بود مایی که همه در حسرت زندگیمان بودند اما تو رفتی و مردم چیز های دیگری میگویند وقتی که بودی هرجا حرفی از قشنگی زندگی میشد ما رو مثال میزدند حالا مارا به شیوه دیگر مثال میزنند
من تورا دوست داشتم همانند همان اولین گلی که برایم خریده بودی هرزمان که نگاهش میکردم خنده از لب هایم کنار نمیومد وهروز ازش مراقبت میکردم وتو میگفتی آدم با چند تا گل آنقدر خوشحال میشه تو که همیشه گل میگیری برای خودت و من میگفتم این گل فرق دارد چون تو برایم خریده ای تا این که گل پژمرده شد و من هر چقدر اب گل راعوض کردم دوباره بر نگشت اما اون گل خشک را به دیواراتاقم زدم همانند تو که در دیوار قلبمی درسته که تو رفته ای اما من هنوز هربار که آن گل را میبینم لبخند میزنم لبخندی از درد
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۲ برای: برای شخصیت رُمانم جیسون عزیزم، با مرگ تو تمامی کلماتم از غم و اندوهی پُر شده که شاید فقط ذرهای از آن را خوانندگان درک خواهند کرد، مرگ تو نقطه پایان و آغاز دردی غیرقابل توصیف برای لیلی بیچاره من خواهد بود و من خودم…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: شاید،یک روزی نویسنده
همیشه کوشیدهام خویشتنِ گمشدهام را میان واژهها و در سطرهای کتابها بیابم؛ و بیشک، این نوشته یکی از آن معدود چیزهایی بود که خواندنش، مرا بیش از همیشه به خودم نزدیک کرد.
اکنون، بیش از هر چیز، مشتاقم بدانم سرنوشت جیسون چه شد؟ آیا تقدیر، سرانجام دستِ لیلی و جیسون را در دست یکدیگر گذاشت، یا سرنوشت، اینبار نیز بیرحمانه میانشان ایستاد؟
این پرسشها در ذهنم ماندهاند و دلم میخواهد پاسخشان را بدانم. پس قول بده ادامهاش بدهی؛ خواهش میکنم نگذاری سرنوشت لیلی شبیه سرنوشت من شود.
قول بده داستان را به پایان برسانی؛ من نیز قول میدهم از نخستین کسانی باشم که کتابت را میخوانند.
نویسندهٔ محبوب من؛
هنوز منتظر ادامهٔ قصهات هستم.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: شاید،یک روزی نویسنده
همیشه کوشیدهام خویشتنِ گمشدهام را میان واژهها و در سطرهای کتابها بیابم؛ و بیشک، این نوشته یکی از آن معدود چیزهایی بود که خواندنش، مرا بیش از همیشه به خودم نزدیک کرد.
اکنون، بیش از هر چیز، مشتاقم بدانم سرنوشت جیسون چه شد؟ آیا تقدیر، سرانجام دستِ لیلی و جیسون را در دست یکدیگر گذاشت، یا سرنوشت، اینبار نیز بیرحمانه میانشان ایستاد؟
این پرسشها در ذهنم ماندهاند و دلم میخواهد پاسخشان را بدانم. پس قول بده ادامهاش بدهی؛ خواهش میکنم نگذاری سرنوشت لیلی شبیه سرنوشت من شود.
قول بده داستان را به پایان برسانی؛ من نیز قول میدهم از نخستین کسانی باشم که کتابت را میخوانند.
نویسندهٔ محبوب من؛
هنوز منتظر ادامهٔ قصهات هستم.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
😢4🌚4❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
❤3