تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۱
برای: کریستوفر
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشید
خوابتون رو برای من تعریف کرده بودید، میخواستم همون موقع جواب نامه تون رو بدم ولی اینجا محدودیت داره و هر شب بیشتر از دو تا نامه نمیشه فرستاد.
امشب اومدم جواب بدم ولی دیدم نامه تون نیست. نمیدونم چی شده؟ خودتون گفتید که حذف بشه؟
از توجهتون به نامه م متشکرم🙏
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۱
برای: کریستوفر
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشید
خوابتون رو برای من تعریف کرده بودید، میخواستم همون موقع جواب نامه تون رو بدم ولی اینجا محدودیت داره و هر شب بیشتر از دو تا نامه نمیشه فرستاد.
امشب اومدم جواب بدم ولی دیدم نامه تون نیست. نمیدونم چی شده؟ خودتون گفتید که حذف بشه؟
از توجهتون به نامه م متشکرم🙏
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: سِدی
تا حدی درکت میکنم سدی عزیز، منم خیلی در رنجم از خانواده، هر وقت تراپی میشم ریشه مشکلات بر میگرده به خانواده و مخصوصا مادرم، بعضی وقتا با خودم میگم چرا من نباید طعم یه خانواده حامی و شاد رو بچشم؟ ولی بعدش میگم اونا سنگ جلوی پای من نندازن نمیخوام حمایت کنن، انگاری عادت کردم واسه رسیدن به کوچک ترین خواسته ها هم حتی بجنگم، ولی اشکال نداره من میجنگم برای هر چیزی که لایقشم و بدستش میارم مثل همیشه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: سِدی
تا حدی درکت میکنم سدی عزیز، منم خیلی در رنجم از خانواده، هر وقت تراپی میشم ریشه مشکلات بر میگرده به خانواده و مخصوصا مادرم، بعضی وقتا با خودم میگم چرا من نباید طعم یه خانواده حامی و شاد رو بچشم؟ ولی بعدش میگم اونا سنگ جلوی پای من نندازن نمیخوام حمایت کنن، انگاری عادت کردم واسه رسیدن به کوچک ترین خواسته ها هم حتی بجنگم، ولی اشکال نداره من میجنگم برای هر چیزی که لایقشم و بدستش میارم مثل همیشه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۲
برای: سِدی
منم سِدی،منم.
از اینکه توی این جبر جغرافیایی زندگی می کنم متنفرم اینکه میبینم دارم برای عادی ترین حقوقم می جنگم!
فقط منتظرم بزرگ شم و از این خراب شده ی لعنتی فرار کنم
برم یه جایی که دیگه اینقدر نگران افسردگی مامان نباشم.
اگه به خودم بود هرگز نمی خواستم پامو به این دنیای لعنتی بذارم اما دست من نبود انگار، یه سری آدم با خواست خودشون منو آوردن و حتی براشون ذره ای مهم نیستم.
مطمئنم یه روزی از اونجا خلاص میشی مطمئنم سِدی.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۲
برای: سِدی
منم سِدی،منم.
از اینکه توی این جبر جغرافیایی زندگی می کنم متنفرم اینکه میبینم دارم برای عادی ترین حقوقم می جنگم!
فقط منتظرم بزرگ شم و از این خراب شده ی لعنتی فرار کنم
برم یه جایی که دیگه اینقدر نگران افسردگی مامان نباشم.
اگه به خودم بود هرگز نمی خواستم پامو به این دنیای لعنتی بذارم اما دست من نبود انگار، یه سری آدم با خواست خودشون منو آوردن و حتی براشون ذره ای مهم نیستم.
مطمئنم یه روزی از اونجا خلاص میشی مطمئنم سِدی.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۹ برای: هر کسی که دلش گرفته راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: ماه شب تار
احساس میکنم درکت میکنمم
میخوای در موردش باهام حرف بزنی :)
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: ماه شب تار
احساس میکنم درکت میکنمم
میخوای در موردش باهام حرف بزنی :)
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۲
برای: هانا
سلام هانای عزیز
خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامههای من هم ارزش قائل میشه و میخونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدمهای خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامههات تنگ شده بود.
و اینکه امیدوارم بتونم از این به بعد نامههای بیشتری بنویسم و حتی نامههای بیشتری از تو بخونم.
برای کسی مثل من که سالهای طولانی حرفهاش و توی سینه نگه داشته، کمی سخته که بخوام اونهارو به زبون بیارم یا بنویسم.. شاید همچنان سالها طول بکشه که بخوام خودمو ابراز کنم.. نمیدونم..
و اینکه منم دلم برای قدیمیهای پستخانه تنگ شده، امیدوارم هر جا هستید سلامت و سبز باشید.
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۲
برای: هانا
سلام هانای عزیز
خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامههای من هم ارزش قائل میشه و میخونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدمهای خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامههات تنگ شده بود.
و اینکه امیدوارم بتونم از این به بعد نامههای بیشتری بنویسم و حتی نامههای بیشتری از تو بخونم.
برای کسی مثل من که سالهای طولانی حرفهاش و توی سینه نگه داشته، کمی سخته که بخوام اونهارو به زبون بیارم یا بنویسم.. شاید همچنان سالها طول بکشه که بخوام خودمو ابراز کنم.. نمیدونم..
و اینکه منم دلم برای قدیمیهای پستخانه تنگ شده، امیدوارم هر جا هستید سلامت و سبز باشید.
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۱ برای: کریستوفر سلام و شب به خیر امیدوارم خوب باشید خوابتون رو برای من تعریف کرده بودید، میخواستم همون موقع جواب نامه تون رو بدم ولی اینجا محدودیت داره و هر شب بیشتر از دو تا نامه نمیشه فرستاد. امشب اومدم جواب بدم ولی دیدم…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۷
برای: هاشم
سلام وقتتون بخیر باشه
اره فرستادم بعد خودم حس بدی گرفتم و پاکش کردم
نامه هاتون رو دوست دارم
پس توجه خاصی نسبت بهشون دارم
موفق و مؤید باشید
امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۷
برای: هاشم
سلام وقتتون بخیر باشه
اره فرستادم بعد خودم حس بدی گرفتم و پاکش کردم
نامه هاتون رو دوست دارم
پس توجه خاصی نسبت بهشون دارم
موفق و مؤید باشید
امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۴ برای: ماه شب تار احساس میکنم درکت میکنمم میخوای در موردش باهام حرف بزنی :) امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢 وضعیت نامه: مچاله تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۳
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
آره دوست خوبم
باعث خوشحالیمه که یه نفر درکم میکنه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۳
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
آره دوست خوبم
باعث خوشحالیمه که یه نفر درکم میکنه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۱
برای: نانا ، کسی که قلبمو بهش دادم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اممم خب اره!
میدونم میدونم یادمه که گفتی نامه دادن برای ما شاید لوس باشه.. ،
اما خب بازم باید میگفتمشون!
شایدم تو هیچوقت اصلا ندیدیش
میدونی..
نانا ،
من بارها بارها بارها و بارها حرفای دیشبمونو خوندمشون
من می خوندمشون
و هر بار..
وای!
تو کی انقدر برای من مهم شدی :)؟
امضا: شین
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۱
برای: نانا ، کسی که قلبمو بهش دادم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اممم خب اره!
میدونم میدونم یادمه که گفتی نامه دادن برای ما شاید لوس باشه.. ،
اما خب بازم باید میگفتمشون!
شایدم تو هیچوقت اصلا ندیدیش
میدونی..
نانا ،
من بارها بارها بارها و بارها حرفای دیشبمونو خوندمشون
من می خوندمشون
و هر بار..
وای!
تو کی انقدر برای من مهم شدی :)؟
بین ستاره ها حرف میزدیم!
بین ستاره ها
من خوشالم که تورو تو دنیام دارم :»
و خوشالم از اینکه میدونم که منم برات واقعا امنم و این فقط درمورد من نیست
اینکه مراقبمی!
اینکه واقعا به معنای کلمه همیشه هستی!!
و اما درمورد قلب شیشه ت
نانای من
گربه لوس
تدی (این نیکنیم جدیده هااا)
راضی نیستم حتی یه خش کوچیک روش بیفته
میدونی که راضی نیستم حتی خم به ابروت بیاد
میدونی که دوست دارم همیشه جات پیش من امن باشه
اما خب چیکار کنم عزیزم؟
هوم؟ چیکار کنم از حرفایی که ناگذیرم از زدنش
که اگر نه، خودمم که اروم اروم ازت دور میشم بابت نگفتنشون..
که نه من دوسش دارم نه تو .
و متنفرم وقتی میبینم که یه کوچولو حتی بابتش بی حوصله میشی یا حتی یه کوچولو مکدر
و نکته بعدی ؛
من هستممممممممممم!
من کنارت هستم خیلی جدی میگم اینو و قرارم نیست که برم
تازه تو قراره بیایو داستانا شروع بشهه
پس کجا اصلا میتونم برمم!؟
پ.ن : این در همیشه بازه!
امضا: شین
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۵:۱۱ برای: هانا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… فکر میکنم دیرتر از همهی آشناهای قدیمی دست به قلم شدم برای نوشتن پاسخ نامهی دلچسبت. هانا جانم! دیشب در میان خواب و بیداری نامهای از تو به دستم رسید. خدا میداند چقدر ذوق…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: دخترک آبی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
منم لحظه های آروم بیشتر دوست دارم. همون رکاب زدن های آروم انگار تازه اون موقع است که جریان زندگی رو متوجه میشی که هیچ وقت راه و روشش "عجله" نیست. اما با این حال منخودم همیشه حس می کنم نکنه عقب باشم نکنه همیشه یه گوشه ای که هیچ حس "تعلقی" بهش ندارم باقی بمونم.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: دخترک آبی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
منم لحظه های آروم بیشتر دوست دارم. همون رکاب زدن های آروم انگار تازه اون موقع است که جریان زندگی رو متوجه میشی که هیچ وقت راه و روشش "عجله" نیست. اما با این حال منخودم همیشه حس می کنم نکنه عقب باشم نکنه همیشه یه گوشه ای که هیچ حس "تعلقی" بهش ندارم باقی بمونم.
درباره اینکه گفتی حس شادی یا عشق و وصل برای تو وجود نداره برای منم همینطور اما نمیدونم این از اون حس کردن زیاد از حد و نشخوار فکریه یا نه. حتی بعضی موقع ها هم شده فکر کنم نکنه نتونم کسی رو خیلی دوست داشته باشم یا عاشقش باشم یا اینکه نکنه هیچ وقت نتونم اون احساس دوست داشته شدن خاص تجربه کنم نمیدونم کدومش ترسناک تره.
حقیقتا فکر کردم اون نامه ای که قبلاً برات نوشتم رو گم کردی ولی خوشحال شدم که خونده بودیش. اگه اون آهنگه رو دوست داشتی احتمالاً این آهنگ وای که دلم از احمدرضا نبوی زاده رو هم دوست داشته باشی.(لایو اش تو یوتوب ببینی جالبه)
من خودم هر آهنگی که ملودی اش دوست داشته باشمگوش میدم حقیقتا حتی اگه نفهمم چی میگه😭 نمیدونم فقط من اینجوری ام یا تو هم همینطوری؟
در آخر هم امیدوارم اون حرف های تلنبار شده ای که میخواستی بهم بگی رو بزنی اگر هم نزدی فدا سرت میتونیم مثل رمز و راز باهم صحبت کنیم از موضوع های کوچیک ساده روزمره تا بحثای عمیق. من واقعا این پست خانه رو دوست دارم. حقیقتا خیلی دوست داشتم هنوز هم بساط نامه کاغذی فرستادن با پست فراهم بود همیشه دوست داشتم یه بار این کارو امتحان کنم، نامه بنویسم و در انتظار نامه گرفتن باشم. من خودم همیشه برای تولد کسایی که دوستشون دارم بهشون کارت پستال با نوشته و تاریخ میدم انگار یهو بعد یه مدت که یه گوشه از خونه ات پیداش کنی، چیز جالبی هست به نظرم.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۱ برای: "⋆⋆⋆⋆⋆" این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچوقت به دستت برسه. یه آدمی هست که برای من اسم خاصی نداره؛ یا شاید بهتره بگم، اسمش رو برای خودم یه جور دیگه گذاشتم.…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
سلام،نامه ت رو خوندم و احساس کردم یک پیغامه از طرف خود گذشته م
دلم میخواد چیزی رو بهت بگن که خود گذشته م اگر جلوم بود میگفتم.
درسته که این احساس در تو الان کمه. ولی مثل یک شعله اگر کنترل نشه تبدیل به آتشی غیر قابل مهار میشه.
یکهو به خودت میای از فکرش خوابت نمیبره
اگر صلاحت توی این علاقه نمیبینی فکرشم ادامه نده.
یکهو به خودت میای تو میمونی و علاقه یک طرفه و دلی که شکسته .
امضا: یکتا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
سلام،نامه ت رو خوندم و احساس کردم یک پیغامه از طرف خود گذشته م
دلم میخواد چیزی رو بهت بگن که خود گذشته م اگر جلوم بود میگفتم.
درسته که این احساس در تو الان کمه. ولی مثل یک شعله اگر کنترل نشه تبدیل به آتشی غیر قابل مهار میشه.
یکهو به خودت میای از فکرش خوابت نمیبره
اگر صلاحت توی این علاقه نمیبینی فکرشم ادامه نده.
یکهو به خودت میای تو میمونی و علاقه یک طرفه و دلی که شکسته .
امضا: یکتا
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۲ برای: هانا سلام هانای عزیز خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامههای من هم ارزش قائل میشه و میخونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدمهای خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامههات تنگ شده…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: قاصدک
اشکال نداره قاصدک همیشه هممون یه حرفایی تو دلمونه که نمیدونیم با چه جمله بندی بریزیم شون بیرون بخاطر ترس از قضاوت شدن، ترس از اینکه نکنه نفهمن، نکنه اهمیت ندن، نکنه رد بشن و...
اما قشنگی این فضا اینکه ما با هم سعی میکنیم پیچیدگی مکالمه رو کشف کنیم، با همدیگه بفهمم با هم دیگه تحلیل کنیم.
اینجا تنهایی معنی نداره به هر حال کسی پیدا میشه که اون احساس پشت کلماتت درک کنه
امیدوارم بیشتر برام بنویسی و بیشتر با هم حرف بزنیم.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: قاصدک
اشکال نداره قاصدک همیشه هممون یه حرفایی تو دلمونه که نمیدونیم با چه جمله بندی بریزیم شون بیرون بخاطر ترس از قضاوت شدن، ترس از اینکه نکنه نفهمن، نکنه اهمیت ندن، نکنه رد بشن و...
اما قشنگی این فضا اینکه ما با هم سعی میکنیم پیچیدگی مکالمه رو کشف کنیم، با همدیگه بفهمم با هم دیگه تحلیل کنیم.
اینجا تنهایی معنی نداره به هر حال کسی پیدا میشه که اون احساس پشت کلماتت درک کنه
امیدوارم بیشتر برام بنویسی و بیشتر با هم حرف بزنیم.
امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1😢1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دلبرک سلام
شب شهریوریت به خیر
چه خبر؟ خوبی؟
میگم یادته اون سال، این روزای شهریورش چقدر منتظر پاییز بودیم؟ قرار گذاشتیم که روز اول پاییز رو با هم باشیم و جشنش بگیریم و بعدم همه ی روزاشو برای هم شاعرانه کنیم؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دلبرک سلام
شب شهریوریت به خیر
چه خبر؟ خوبی؟
میگم یادته اون سال، این روزای شهریورش چقدر منتظر پاییز بودیم؟ قرار گذاشتیم که روز اول پاییز رو با هم باشیم و جشنش بگیریم و بعدم همه ی روزاشو برای هم شاعرانه کنیم؟
کم کم کلاس تصویرگری تو داشت تموم میشد. دوره ی اول کلاسای مربی گری مهدت هم چیزی نمونده بود که تموم بشه.
من عشق میکردم که داری این کلاسا رو میری. یادته میگفتم یه روز یه مهدکودک میزنم برات؟ یا اینکه میگفتم یه روز من شعر و داستان کودک مینویسم و تو تصویرگیری میکنی، بعد لباسای به قول تو رنگی رنگیمونو میپوشیم و میریم تو انتشاراتی که همیشه منتظر کار جدید ماست، میدیمش برای چاپ و بعد هم یه خرده تو شهر میگردیم و خرید میکنیم و میایم خونه و بساط چای و شام رو به پا میکنیم؟
میگم؛ من و تو واقعا رویا پرداز بودیما
رویا پردازان طنازی هم بودیم.
چقدر میخندیدیم!!
همین روزای شهریور بود که میخواستم برم اصفهان واسه کار ، بعد تو کلی خوراکی برام آوردی، تو یکی از کوچه های محله تون تو ماشینم، همون وانت سفیده، نشستیم و هنوز من نرفته، دلت تنگ شده بود. دل من بیشتر...
کاش میشد بدونیم اون شب الان کجاست؟
من ۲۷ ساله و توی ۱۸ ساله حالا کجا هستند؟ چه میکنند؟ دارند برای پاییز خیالپردازی میکنند؟
راستی اون وانت سفید رو فروختم. تا روزی که فروختمش، همیشه تو کنارم روی صندلیش نشسته بودی و یه وقتایی من که کلاج میگرفتم دنده رو تو عوض میکردی و میگفتی بفرما، الان من دارم میرونم و میخندیدیم. روزی که میخواستم بفروشمش دلم برات خیلی تنگ شد. گفتم ترمه جون پیاده شو ولی ناراحت نباشیا!!! بهترشو میخریم. اون آردیه رو هم که بعد از وانته خریدم و چند بار تو راه خراب شد و کلافه مون کرد، فروختم. اونم وقتی داشت میرفت من دلم واسه غر زدنا و اخمات و واسه اون زردآلویی که تو گاراژ اون برقکار ارمنیه، خوردیم تنگ شد.
بعد از آردیه یه مزدا دوکابین گرفتم که فقط باب این بود که بشینیم توش و بریم هر جای دنیا که دلمون بخواد.
نمیدونم مزدا میتونی برونی یا نه. اگه میتونی، هر وقت نیازش داشتی بیا ببرش.
راستی!!!!! الان یادم اومد!!!!! ما قرار بود پول جمع کنیم و یه ۲۰۶ بنفش بادمجونی بخریم دختر جون!!!! چی شد پس؟ اون قرعه کشیه که شریکی پولشو میریختیم هنوز به ناممون در نیومده؟؟ یه زنگ به اون خانومه بزن، بگو زن حسابی پس کی قراره نوبت ما بشه؟؟ ۸ سال شد!!! ۲۰۶ خیلی گرون شد به خدا!!!
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔10
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مریم
من هنوز بت فکر میکنم غرقت میشم هیچکس دیگ برام ت نمیشه هیچکس ب چشمم نمیاد ت چی بودی چی داشتی
قلبمم کسی نمیتونه بدزده غیر ت
راست میگن آدم یبار عاشق میشه و من هنوز عاشقم
کاش یکم از حسی ک بت داشتم داشتی
۴ سال گذشته
و هنوز شمارت حفظم
هنوز ارزوت میکنم
امضا: d. dryani
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مریم
من هنوز بت فکر میکنم غرقت میشم هیچکس دیگ برام ت نمیشه هیچکس ب چشمم نمیاد ت چی بودی چی داشتی
قلبمم کسی نمیتونه بدزده غیر ت
راست میگن آدم یبار عاشق میشه و من هنوز عاشقم
کاش یکم از حسی ک بت داشتم داشتی
۴ سال گذشته
و هنوز شمارت حفظم
هنوز ارزوت میکنم
امضا: d. dryani
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای دلم
میدانی عزیزم دلم میخواهد که بروم شاید بپرسی به کجا اما جوابش نمیدانم هست دلم میخواهد که نمانم دور شوم دور دور به آنجایی بروم که کسی مرا نمیشناسد
تنهای تنهای کسی انتظاری نداشته باشد و آنجا آرام زندگی کنم
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای دلم
میدانی عزیزم دلم میخواهد که بروم شاید بپرسی به کجا اما جوابش نمیدانم هست دلم میخواهد که نمانم دور شوم دور دور به آنجایی بروم که کسی مرا نمیشناسد
تنهای تنهای کسی انتظاری نداشته باشد و آنجا آرام زندگی کنم
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۹ برای: هر کسی که دلش گرفته راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۵
برای: ماه شب تار
خدا در پس هر تاریکی یک نوری قرار داره که تو حتی در اعماق ذهنت هم نمیتونی بهش بپردازی.
هرچیزی زمانی داره، عشق خودش به سراغت، تو حتی اگر به سراغش خم بری تا زمان و مکان درستی نباشه میدا نمیکنی.
اگر داری توی تاریکی زندگی میکنینگران مباش، فقط ادامه بده و تلاش کن. نا امید نشو.
الماس خیلی سختی و فشار کشید تا الماس شد.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۵
برای: ماه شب تار
خدا در پس هر تاریکی یک نوری قرار داره که تو حتی در اعماق ذهنت هم نمیتونی بهش بپردازی.
هرچیزی زمانی داره، عشق خودش به سراغت، تو حتی اگر به سراغش خم بری تا زمان و مکان درستی نباشه میدا نمیکنی.
اگر داری توی تاریکی زندگی میکنینگران مباش، فقط ادامه بده و تلاش کن. نا امید نشو.
الماس خیلی سختی و فشار کشید تا الماس شد.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمیدانم تا کجا میرود، در کدام خانه، کدام شخص میخواند. حتی منتظر جواب هم نیستم؛ البته شاید اندکی باشم، ولی نه آنقدر که تمام روز را چشمبهراه باشم. شاید هم چشمبهراهم و خود نمیدانم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمیدانم تا کجا میرود، در کدام خانه، کدام شخص میخواند. حتی منتظر جواب هم نیستم؛ البته شاید اندکی باشم، ولی نه آنقدر که تمام روز را چشمبهراه باشم. شاید هم چشمبهراهم و خود نمیدانم.
راستش من مدتهاست که چشمبهراهم؛ از همان کودکی، چشمبهراه یک همبازی، چشمبهراه مادر و آغوشش، چشمبهراه پدر و لبخندش دمِ درِ مدرسه. و در نوجوانی، چشمبهراه همان یار و شاهزادهٔ سوار بر اسب. و البته اندکتعداد آدمی در زمان شور نوجوانی آمدند، اما تمامشان یا سوار بر الاغی بودند یا در حال دروغ و جفنگ بودند.
به هر حال، با اشک و زاری از نوجوانی به جوانی رسیدم و منتظر دوست و رفیق واقعی، منتظر آرامش بودم که آن را هم نیافتم. و اکنون یک جوان بیذوق و آرام و گوشهگیر شدهام که روحی ۸۰ ساله دارد؛ جوانی که روزش را تکراری میگذراند و خود را با کتابهای شعر و ادبیات، گلخانه، چای، غذاهای اختراعی، موسیقی، رقصهای ناموزون و گاهی فیلمهای پیشنهادی و شاید هم خواب و ساختن داستان و رویا در ذهنش سپری میکند، بدون آنکه میلی به دنیای بیرون و مردمش داشته باشد.
شاید آنکه هیچوقت کسی واقعاً کنارش نبود هم بیتأثیر در این حال و اوضاع او نباشد.
خلاصهاش را بگویم: یک آدمِ افسردهٔ تنها که با وجود درک معنا، گاهی میپذیرد وجود داشتن بیمعناست و به فکر نابودی خود میافتد، اما همچنان ادامه دارد؛ مبهم و تار و غیرقابلدرک.
امیدوارم روزی کسی نجاتش بدهد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت
از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)
امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت
از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)
امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: هر که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دیروز، این کانال را یافتم و تابحال، دو نامه در آن نگاشتم که هر دو شعر بودند، اثر خویش، اثری ناچیز. اما اینبار حس کردم که باید متنی از دفترچه یادداشت ام بیرون آورم؛
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: هر که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دیروز، این کانال را یافتم و تابحال، دو نامه در آن نگاشتم که هر دو شعر بودند، اثر خویش، اثری ناچیز. اما اینبار حس کردم که باید متنی از دفترچه یادداشت ام بیرون آورم؛
حدود چهار ماه پیش آن را نوشتم، به زبان خودمانی هم هست، ادبی و سنگین نیست؛ امیدوارم از میان آن واژگان که درد و دل خودم با خودم است، چراغی به نشانه همدردی در دل یک همنوع عزیزی روشن شود.
"وارد مرحله جدیدی از تلاش برای فراموش کردن ... شدیم.
بخوبی و وضوح، بر ما روشن هست که نمیشه هیچوقت هیچوقت هیچوقت کسی رو کاملا فراموش کردن مخصوصاً اینکه زخم عمیقی از اون بر روح و روان من بر جای مونده و هر جا هم احساس منِ INTJ فعال بشه، مانند کتیبه ای هزار ساله بر خاطراتم باقی خواهد ماند.
اما در این یک ماهی که گذشت، متوجه شدم که تغییراتی لازمه برای فراموش کردن اون.
ابتدا باید از خودم بپرسم من چرا میخوام ... رو فراموش کنم؟ به این دلیل که هر چی بوده تموم شده، و ... هم مغرور از این هاست که بخواد برگرده. گیرم هم که برگشت و عذر خواهی کرد و آشتی کرد، تو که از شخصیت و رفتار و عملش آگاهی داری، بازم حاضری وارد رابطه با کسی بشی که برای بار سوم هم ممکنه ولت کنه؟ نه.
نمیشه زندگی رو بر چیزی بنا کرد که وجود نداره؛ ... اسما و رسماً، در ظاهر و باطن و در گفتار و رفتار، از من جدا شده؛ تنها چیزی که از ... باقی مونده، دنیایی از احساساتی هستن که پشت ماه ها خاطره خوب و بد با این آدم قرار دارن.
بله، زخم و آسیب زیادی از این رابطه خوردم. اما نه دنیا و جهان و زندگی، و نه حتی خود ... هم به #@& ش نیست که چنین چیزی هست. دنبال راه حل و بازگشت به زندگی باش. ... ، آدم خوبی بود، خوش قلب، مهربون، خوشذات و نیک. اما چیزی که منجر به چنین فاجعه و رفتار بدی از جانب او شد، ترکیبی از چسبندگی و وابستگی افراطی من، اتفاقات خارج از کنترل هر دو ما، و نخواستنِ خود ... برای بودن با من بود و همچنین اشتباهات خود من. کسی با اینجای ماجرا کاری نداره. میدونم، درد داره دوباره دیدن تمام مسیر هایی که با هم رفتیم، تمام نادیده گرفته شدن هات، تمام لحظاتی که حس میکردی قدرتو نمیدونه ولی تو از ته ته قلبت دوسش داشتی؛ ولی چاره ای نیست برادر. هیچ کاری نمیتونی بکنی، نه میتونی ... رو برگردونی، که اگه موندنش صلاح بود اصلا رفتنی در کار نبود، و نه میتونی گذشته رو پاک کنی و تمام حرف های بدی که بهت زد و دلی که ازت شکوند و خرد و خاکشیر کرد. کاری نمیتونی بکنی. زندگیت رو بکن و منتظر مرگ باش، بالاخره سر میرسه.
دیگه به پروفایل و عکس هایی که میذاره، نگاه مکن؛ هر بار که خواستی بهش فکر کنی مانع ذهنت شو ( چطوری آخه؟ اون همه وجود من بود... ) . دور و بر محل زندگیش و آموزشگاه زبان نرو. دنبال پلاک ماشین باباش نباش ( که از قضا حفظی اونو )
بذار بره زندگیش رو بکنه. آدمها در نهایت میرن دنبال چیزی که زندگی و جریانش میره. آدم ها چیزی میشن که باید بشن، و تو هم هیچ کاری نمیتونی بکنی. تمومش کن. چپتر یک و دو و سه هم نداره. یک سال و دو سال و ده سال هم نیست، شاید تا سالها نتونی اونطور که باید فراموشش کنی و هیچوقت هم کامل نمیتونی. فقط تلاشت رو بکن. چیزی که باید اتفاق بیوفته اتفاق میوفته، صلحی که آرزوش رو میکنی اگه قرار باشه اتفاق بیوفته اتفاق میوفته. تلاشت رو بکن و همیشه در نظر داشته باش که هر آغازی پایانی داره. طلب شفای درد دلت از خدا بکن، و هر لحظه زندگیت رو زندگی کن؛ چون هر لحظه ممکنه تموم بشه.
و من منتظر اون روزم. میدونم که زیادی ناامید و خسته و بی رمق ام. اما باید ادامه بدی. ...
کلام آخر:
اون آدم خیلی خوبی بود؛ خیلی. ما دوره ای از زندگیمون خیلی برای همدیگه تلاش کردیم. بینهایت مشکل بیرون رابطه مون وجود داشت ولی عشق خودمون رو حفظ کردیم. مشکل از جایی شروع شد که دیگه اون نخواست. من هم اشتباهات زیادی کردم، اون هم همینطور. ما جوون بودیم، هر دو بار اولمون بود که عاشق میشیم. یه دوره ای از زندگیمون هممسیر بودیم. هر چقدرم دردناک، تموم شده در نهایت. مدت هاست که برای سلامتی خودش و خانواده اش دعا میکنم و من آرزو دارم یه جای دیگه، بالاخره به هم برسیم، حتی تو یه دنیای دیگه.
به یاد همه عشق های دنیا که روزی تکه ای از وجود همدیگه بودن، اما الان غریبه هائی هستن، که آشناان. بخاطر همین، غریب آشنا، برای من از اسم واقعیم برام ارزشمند تره.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: تو
اگه دوستم داری لطفا بیخیال شو
آخه من حالم بده میگویند درست میشود آخه کی الان چند ماه میگذره من هنوز حالم خوش نیست فرضاً که درست شد ناراحتی هایی که الان دارم چی دوست داشتم که این نامه را برایت میفرستادم اما من آدم رکی نیستم کمی خجالت میکشم وهمین خجالتی بودنم هست که مرا غمگین میکند در اینجا مینویسم که شاید آرام شوم و کسی مرا درک کند و۰۰۰۰
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: تو
اگه دوستم داری لطفا بیخیال شو
آخه من حالم بده میگویند درست میشود آخه کی الان چند ماه میگذره من هنوز حالم خوش نیست فرضاً که درست شد ناراحتی هایی که الان دارم چی دوست داشتم که این نامه را برایت میفرستادم اما من آدم رکی نیستم کمی خجالت میکشم وهمین خجالتی بودنم هست که مرا غمگین میکند در اینجا مینویسم که شاید آرام شوم و کسی مرا درک کند و۰۰۰۰
امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2💔1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: پستچی
پستچی پشیمونم از نامه ی قبلیم .
افکار بهم حمله کردن و باعث شدن یه نامه ی درب و داغون بنویسم
غلط املایی، جمله های بی فعل
خواهشا اون نامه رو به دست مقصد نده.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۵
برای: پستچی
پستچی پشیمونم از نامه ی قبلیم .
افکار بهم حمله کردن و باعث شدن یه نامه ی درب و داغون بنویسم
غلط املایی، جمله های بی فعل
خواهشا اون نامه رو به دست مقصد نده.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه
انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.
خستم کردی.
خسته نشدی؟
چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟
نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب شدم؟اره.
ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.
پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.
و به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۹
برای: ماه
انقدر من رو نگاه نکن.
کاری جز نگاه کردن بلد نیستی؟
نه میری،نه میای جلو.
خستم کردی.
خسته نشدی؟
چی میخوای بشنوی؟
بگم بغل میخوام؟بگم اشتباه کردم؟
اعتراف کنم که بی رحمم؟
اعتراف کنم که برام مهم نیست؟
نه....
نمیگم.
تیکه تیکه شدم؟اره.
هیولا خطاب شدم؟اره.
ولی نه...هنوز وجود دارم.هنوز میتونم ادامه بدم....پس اعتراف نمیکنم.به هیچکدومشون.
پس بشین و نگاه کن و منتظر بمون.
و به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1