پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.53K subscribers
771 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۰۷ برای: آن که دیر رسید این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… به تو، که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم، اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بسته‌ام. نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان می‌کنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیق‌تر…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۰۷
برای: از قلم افتاد

مرام دنیا، گاه گاهی رسیدن است
به دیدگاه دنیا، رسیدن، آرمیدن است
نگویم ای دوست که غمِ آن مخور
چرا که غمت، کار هر شب و روز من است
غمت دریافتم و غمم یافتم، ای همدرد
هم‌غمِ من، پی‌ریز دنیا بر نارسیدن است
روزی چند در این دارِ بی‌وفا میهمان‌ایم
امان ازین میزبان که کارش عاشق کشتن است
فراق یار در این دنیا را نیافتم هیچ پیوند
شاید در آن جای دگر، بنابر عاشقی کردن است
آن دم که پیوندِ جانان بدین‌جا شدنی مباد
چاره چه جز جُستِ یار بدان‌جا گشتن است؟
آن جای دیگر، پر است از چشم به راهان
که آرمانشان پیوند دوباره را دیدن است
آخرین واژگانم درسی‌ست از همین دنیا
که تنها در راه عشق، خواستن نتوانستن است!

امضا: سِپیم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۴
برای: سرنوشت

ناجی ، مرا نجات بده .
سال هاست منتظرم که ناجی ایی ناگهان به سراغم بیاید و مرا از این جهنمی که روحم در شعله های تاریکش می سوزد نجات دهد .

از جایی که خانه ام نیست

از کنار انسانی هر دم زیر نگاهش می شکنم .

از این هزارتوی تکراری که هر دم به من یادآوری می کند که تو محکومی به تاریکی

جایی که هستم فراتر از زندان جسم است .
اینجا زندان روح من است .

یا برای شکستن یا برای درخشیدن

دیگر برایم اهمیتی ندارد که شعله وحشی بعدی نجات است یا مجازات

تنها حکمی که حالا ، اکنون فهمیده ام این است :
ناجی وجود ندارد زیرا ناجی من هستم

و سرنوشت من حکم من نیست
و این زندان خانه من نیست .

سال ها به دنبال خانه ایی حقیقی در آنسوی دروازه های آسمان بودم . اما ، حالا ، اینجا ...

این من هستم که خانه را خواهم ساخت .

امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: هر کسی که دلش گرفته

راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی رو، دوست دارم برم سرکار، دوست دارم مستقل بشم دستم تو جیب خودم باشه، با آدما ارتباط برقرار کنم، آدم مهم و مفیدی باشم، دوست دارم منم مثل بقیه رابطه عاشقانه رو تجربه کنم، دوست دارم دوست داشته بشم و دوست بدارم، دوست دارم زندگیم رنگ و بوی دیگه ای بگیره ولی متاسفانه زندگیم الان خیلی خاکستریه

امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۱
برای: "⋆⋆⋆⋆⋆"

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمی‌دونم چرا دارم اینو می‌نویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچ‌وقت به دستت برسه.
یه آدمی هست که برای من اسم خاصی نداره؛ یا شاید بهتره بگم، اسمش رو برای خودم یه جور دیگه گذاشتم.
"⋆⋆⋆⋆⋆"

پنج تا ستاره‌ی ساده، که برای هیچ‌کس معنای خاصی ندارن، ولی برای من دارن.

نمی‌دونم دقیقاً چه چیزی در موردت باعث شده این‌قدر توی ذهنم بمونی.
نه می‌تونم اسمش رو فقط «علاقه» بذارم، نه می‌تونم وانمود کنم که یه حس معمولیه.

یه حس عجیبه؛ از اونایی که خود آدم هم دقیقاً نمی‌فهمه از کجا شروع شده.

گاهی دلم می‌خواد ببینمت، حتی فقط برای چند ثانیه.
گاهی هم درست همون لحظه‌ای که احتمال دیدنت پیش میاد، سرمو پایین می‌اندازم و از همون چیزی که خودم دلم می‌خواست، فرار می‌کنم.

عجیب نیست؟

اینکه آدم هم‌زمان هم دلش بخواد کسی رو ببینه، هم از لحظه‌ی دیدنش بترسه.

شاید تو اصلاً ندونی کسی هست که بعضی وقت‌ها بی‌دلیل بهت فکر می‌کنه.
شاید هیچ‌وقت نفهمی چرا یه اتفاق ساده، یه نگاه، یا حتی احتمال دیدنت می‌تونه چند ساعت ذهنش رو درگیر کنه.

و شاید اصلاً این نامه هیچ‌وقت به دستت نرسه.

ولی اگر یه روز، جایی، "⋆⋆⋆⋆⋆" رو دیدی و یه لحظه بی‌دلیل مکث کردی، شاید بدونی برای یه نفر این پنج تا ستاره فقط پنج تا علامت نیست.

شاید برای یه نفر، خلاصه‌ی تمام چیزهاییه که هیچ‌وقت جرئت نکرد به زبون بیاره.

من حتی نمی‌دونم آخر این حس قراره چی بشه.
شاید یه روز تموم بشه.
شاید تبدیل بشه به یه خاطره‌ی دور.
شاید هم یه مدت دیگه هنوز هر بار اسمت از جایی رد شد، یه گوشه‌ی ذهنم روشن بشه.

فقط می‌دونم فعلاً، هرچقدر هم سعی کردم بی‌خیالش بشم، هنوز یه جایی از ذهنم هستی.

نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی بینمون افتاده؛
شاید دقیقاً به خاطر اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.

و شاید عجیب‌ترین نوع دوست داشتن همینه؛
وقتی چیزی بین دو نفر وجود نداره، ولی برای یکی‌شون، همین «هیچ» هم پر از معناست.

پس اینو نه برای اینکه چیزی ازت بخوام می‌نویسم، نه برای اینکه منتظر جوابی باشم.

فقط برای اینکه یک‌بار، جایی که نمی‌دونم چه کسی می‌خونه، اعتراف کنم:

نمی‌دونم دقیقاً چه حسی بهت دارم...

ولی می‌دونم یه حس عادی نیس :)


امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3❤2
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۱
برای: کریستوفر

سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشید
خوابتون رو برای من تعریف کرده بودید، می‌خواستم همون موقع جواب نامه تون رو بدم ولی اینجا محدودیت داره و هر شب بیشتر از دو تا نامه نمی‌شه فرستاد.
امشب اومدم جواب بدم ولی دیدم نامه تون نیست. نمی‌دونم چی شده؟ خودتون گفتید که حذف بشه؟
از توجهتون به نامه م متشکرم🙏

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: سِدی

تا حدی درکت میکنم سدی عزیز، منم خیلی در رنجم از خانواده، هر وقت تراپی میشم ریشه مشکلات بر میگرده به خانواده و مخصوصا مادرم، بعضی وقتا با خودم میگم چرا من نباید طعم یه خانواده حامی و شاد رو بچشم؟ ولی بعدش میگم اونا سنگ جلوی پای من نندازن نمیخوام حمایت کنن، انگاری عادت کردم واسه رسیدن به کوچک ترین خواسته ها هم حتی بجنگم، ولی اشکال نداره من میجنگم برای هر چیزی که لایقشم و بدستش میارم مثل همیشه

امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۲
برای: سِدی

منم سِدی،منم.
از اینکه توی این جبر جغرافیایی زندگی می کنم متنفرم اینکه میبینم دارم برای عادی ترین حقوقم می جنگم!
فقط منتظرم بزرگ شم و از این خراب شده ی لعنتی فرار کنم
برم یه جایی که دیگه اینقدر نگران افسردگی مامان نباشم.
اگه به خودم بود هرگز نمی خواستم پامو به این دنیای لعنتی بذارم اما دست من نبود انگار، یه سری آدم با خواست خودشون منو آوردن و حتی براشون ذره ای مهم نیستم.
مطمئنم یه روزی از اونجا خلاص میشی مطمئنم سِدی.

امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که  با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۲
برای: هانا

سلام هانای عزیز
خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامه‌های من هم ارزش قائل می‌شه و می‌خونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدم‌های خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامه‌هات تنگ شده بود.
و اینکه امیدوارم بتونم از این به بعد نامه‌های بیشتری بنویسم و حتی نامه‌های بیشتری از تو بخونم.
برای کسی مثل من که سال‌های طولانی حرف‌هاش و توی سینه نگه داشته، کمی سخته که بخوام اون‌هارو به زبون بیارم یا بنویسم.. شاید همچنان سال‌ها طول بکشه که بخوام خودمو ابراز کنم‌.. نمی‌دونم.‌.
و اینکه منم دلم برای قدیمی‌های پست‌خانه تنگ شده، امیدوارم هر جا هستید سلامت و سبز باشید.

امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۱
برای: نانا ، کسی که قلبمو بهش دادم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

اممم خب اره!
میدونم میدونم یادمه که گفتی نامه دادن برای ما شاید لوس باشه.. ،
اما خب بازم باید میگفتمشون!
شایدم تو هیچوقت اصلا ندیدیش
میدونی..
نانا ،
من بارها بارها بارها و بارها حرفای دیشبمونو خوندمشون
من می خوندمشون
و هر بار..
وای!
تو کی انقدر برای من مهم شدی :)؟
بین ستاره ها حرف میزدیم!
بین ستاره ها
من خوشالم که تورو تو دنیام دارم :»
و خوشالم از اینکه میدونم که منم برات واقعا امنم و این فقط درمورد من نیست
اینکه مراقبمی!
اینکه واقعا به معنای کلمه همیشه هستی!!
و اما درمورد قلب شیشه ت
نانای من
گربه لوس
تدی (این نیک‌نیم جدیده هااا)
راضی نیستم حتی یه خش کوچیک روش بیفته
میدونی که راضی نیستم حتی خم به ابروت بیاد
میدونی که دوست دارم همیشه جات پیش من امن باشه
اما خب چیکار کنم عزیزم؟
هوم؟ چیکار کنم از حرفایی که ناگذیرم از زدنش
که اگر نه، خودمم که اروم اروم ازت دور میشم بابت نگفتنشون..
که نه من دوسش دارم نه تو .
و متنفرم وقتی میبینم که یه کوچولو حتی بابتش بی حوصله میشی یا حتی یه کوچولو مکدر
و نکته بعدی ؛
من هستممممممممممم!
من کنارت هستم خیلی جدی میگم اینو و قرارم نیست که برم
تازه تو قراره بیایو داستانا شروع بشهه
پس کجا اصلا میتونم برمم!؟

پ.ن : این در همیشه بازه!


امضا: شین
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۵:۱۱ برای: هانا این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… فکر می‌کنم دیرتر از همه‌ی آشنا‌های قدیمی دست به قلم شدم برای نوشتن پاسخ نامه‌ی دلچسبت. هانا جانم! دیشب در میان خواب و بیداری نامه‌ای از تو به دستم رسید. خدا می‌داند چقدر ذوق…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۸
برای: دخترک آبی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

منم لحظه های آروم بیشتر دوست دارم. همون رکاب زدن های آروم انگار تازه اون موقع است که جریان زندگی‌ رو متوجه میشی که هیچ وقت راه و روشش "عجله" نیست. اما با این حال من‌خودم همیشه حس می کنم نکنه عقب باشم نکنه همیشه یه گوشه ای که هیچ حس "تعلقی" بهش ندارم باقی بمونم.
درباره اینکه گفتی حس شادی یا عشق و وصل برای تو وجود نداره برای منم همینطور اما نمیدونم این از اون حس کردن زیاد از حد و نشخوار فکریه یا نه. حتی بعضی موقع ها هم شده فکر کنم نکنه نتونم کسی رو خیلی دوست داشته باشم یا عاشقش باشم یا اینکه نکنه هیچ وقت نتونم اون احساس دوست داشته شدن خاص تجربه کنم نمیدونم کدومش ترسناک تره.
حقیقتا فکر کردم اون نامه ای که قبلاً برات نوشتم رو گم کردی ولی خوشحال شدم که خونده بودیش. اگه اون آهنگه رو دوست داشتی احتمالاً این آهنگ وای که دلم از احمدرضا نبوی زاده رو هم دوست داشته باشی.(لایو اش تو یوتوب ببینی جالبه)
من خودم هر آهنگی که ملودی اش دوست داشته باشم‌گوش میدم حقیقتا حتی اگه نفهمم چی میگه😭 نمیدونم فقط من اینجوری ام یا تو هم‌ همینطوری؟
در آخر هم امیدوارم اون حرف های تلنبار شده ای که میخواستی بهم بگی رو بزنی اگر هم نزدی فدا سرت میتونیم مثل رمز و راز باهم صحبت کنیم از موضوع های کوچیک ساده روزمره تا بحثای عمیق. من واقعا این پست خانه رو دوست دارم. حقیقتا خیلی دوست داشتم هنوز هم بساط نامه کاغذی فرستادن با پست فراهم بود همیشه دوست داشتم یه بار این کارو امتحان کنم، نامه بنویسم و در انتظار نامه گرفتن باشم. من خودم همیشه برای تولد کسایی که دوستشون دارم بهشون کارت پستال با نوشته و تاریخ میدم انگار یهو بعد یه مدت که یه گوشه از خونه ات پیداش کنی، چیز جالبی هست به نظرم.


امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۱ برای: "⋆⋆⋆⋆⋆" این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمی‌دونم چرا دارم اینو می‌نویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچ‌وقت به دستت برسه. یه آدمی هست که برای من اسم خاصی نداره؛ یا شاید بهتره بگم، اسمش رو برای خودم یه جور دیگه گذاشتم.…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢

سلام،نامه ت رو خوندم و احساس کردم یک پیغامه از طرف خود گذشته م
دلم میخواد چیزی رو بهت بگن که خود گذشته م اگر جلوم بود میگفتم.
درسته که این احساس در تو الان کمه. ولی مثل یک شعله اگر کنترل نشه تبدیل به آتشی غیر قابل مهار میشه.
یکهو به خودت میای از فکرش خوابت نمیبره
اگر صلاحت توی این علاقه نمیبینی فکرشم ادامه نده.
یکهو به خودت میای تو میمونی و علاقه یک طرفه و دلی که شکسته .

امضا: یکتا
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۱۲ برای: هانا سلام هانای عزیز خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامه‌های من هم ارزش قائل می‌شه و می‌خونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدم‌های خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامه‌هات تنگ شده…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۲
برای: قاصدک

اشکال نداره قاصدک همیشه هممون یه حرفایی تو دلمونه که نمیدونیم با چه جمله بندی بریزیم شون بیرون بخاطر ترس از قضاوت شدن، ترس از اینکه نکنه نفهمن، نکنه اهمیت ندن، نکنه رد بشن و...
اما قشنگی این فضا اینکه ما با هم سعی میکنیم پیچیدگی مکالمه رو کشف کنیم، با همدیگه بفهمم با هم دیگه تحلیل کنیم.
اینجا تنهایی معنی نداره به هر حال کسی پیدا میشه که اون احساس پشت کلماتت درک کنه
امیدوارم بیشتر برام بنویسی و بیشتر با هم حرف بزنیم.

امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1😢1
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: ترمه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

دلبرک سلام
شب شهریوریت به خیر

چه خبر؟ خوبی؟
می‌گم یادته اون سال، این روزای شهریورش چقدر منتظر پاییز بودیم؟ قرار گذاشتیم که روز اول پاییز رو با هم باشیم و جشنش بگیریم و بعدم همه ی روزاشو برای هم شاعرانه کنیم؟
کم کم کلاس تصویرگری تو داشت تموم می‌شد. دوره ی اول کلاسای مربی گری مهدت هم چیزی نمونده بود که تموم بشه.
من عشق می‌کردم که داری این کلاسا رو میری. یادته می‌گفتم یه روز یه مهدکودک می‌زنم برات؟ یا اینکه می‌گفتم یه روز من شعر و داستان کودک می‌نویسم و تو تصویرگیری می‌کنی، بعد لباسای به قول تو رنگی رنگیمونو می‌پوشیم و می‌ریم تو انتشاراتی که همیشه منتظر کار جدید ماست، میدیمش برای چاپ و بعد هم یه خرده تو شهر می‌گردیم و خرید می‌کنیم و میایم خونه و بساط چای و شام رو به پا می‌کنیم؟
می‌گم؛ من و تو واقعا رویا پرداز بودیما
رویا پردازان طنازی هم بودیم.
چقدر می‌خندیدیم!!
همین روزای شهریور بود که می‌خواستم برم اصفهان واسه کار ، بعد تو کلی خوراکی برام آوردی، تو یکی از کوچه های محله تون تو ماشینم، همون وانت سفیده، نشستیم و هنوز من نرفته، دلت تنگ شده بود. دل من بیشتر...
کاش می‌شد بدونیم اون شب الان کجاست؟
من ۲۷ ساله و توی ۱۸ ساله حالا کجا هستند؟ چه می‌کنند؟ دارند برای پاییز خیال‌پردازی می‌کنند؟
راستی اون وانت سفید رو فروختم‌. تا روزی که فروختمش، همیشه تو کنارم روی صندلیش نشسته بودی و یه وقتایی من که کلاج می‌گرفتم دنده رو تو عوض می‌کردی و می‌گفتی بفرما، الان من دارم میرونم و می‌خندیدیم. روزی که می‌خواستم بفروشمش دلم برات خیلی تنگ شد. گفتم ترمه جون پیاده شو ولی ناراحت نباشیا!!! بهترشو می‌خریم. اون آردیه رو هم که بعد از وانته خریدم و چند بار تو راه خراب شد و کلافه مون کرد، فروختم. اونم وقتی داشت می‌رفت من دلم واسه غر زدنا و اخمات و واسه اون زردآلویی که تو گاراژ اون برقکار ارمنیه، خوردیم تنگ شد.
بعد از آردیه یه مزدا دوکابین گرفتم که فقط باب این بود که بشینیم توش و بریم هر جای دنیا که دلمون بخواد.
نمی‌دونم مزدا می‌تونی برونی یا نه. اگه می‌تونی، هر وقت نیازش داشتی بیا ببرش.
راستی!!!!! الان یادم اومد!!!!! ما قرار بود پول جمع کنیم و یه ۲۰۶ بنفش بادمجونی بخریم دختر جون!!!! چی شد پس؟ اون قرعه کشیه که شریکی پولشو می‌ریختیم هنوز به ناممون در نیومده؟؟ یه زنگ به اون خانومه بزن، بگو زن حسابی پس کی قراره نوبت ما بشه؟؟ ۸ سال شد!!! ۲۰۶ خیلی گرون شد به خدا!!!


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔10
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: مریم

من هنوز بت فکر میکنم غرقت میشم هیچکس  دیگ برام ت نمیشه هیچکس ب چشمم نمیاد ت چی بودی چی داشتی
قلبمم کسی نمیتونه بدزده غیر ت
راست میگن آدم یبار عاشق میشه و من هنوز عاشقم
کاش یکم از حسی ک بت داشتم داشتی
۴ سال گذشته
و هنوز شمارت حفظم
هنوز ارزوت میکنم

امضا: d. dryani
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای دلم

میدانی عزیزم دلم میخواهد که بروم شاید بپرسی به کجا  اما جوابش نمی‌دانم هست  دلم می‌خواهد که نمانم  دور شوم دور  دور به آنجایی  بروم که کسی مرا نمی‌شناسد
تنهای تنهای  کسی انتظاری نداشته باشد  و آنجا آرام زندگی کنم

امضا: از یک دوست
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔3❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۹ برای: هر کسی که دلش گرفته راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی…
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۵
برای: ماه شب تار

خدا در پس هر تاریکی یک نوری قرار داره که تو حتی در اعماق ذهنت هم نمیتونی بهش بپردازی.
هرچیزی زمانی داره، عشق خودش به سراغت، تو حتی اگر به سراغش خم بری تا زمان و مکان درستی نباشه میدا نمیکنی.
اگر داری توی تاریکی زندگی میکنینگران مباش، فقط ادامه بده و تلاش کن. نا امید نشو.
الماس خیلی سختی و فشار کشید تا الماس شد.

امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: نمیدانم شاید خودم شاید کسانی که رفتند و شاید کسانی که میخوانند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمی‌دانم از کجا شروع کنم، اما دوست داشتم بنویسم؛ یک نامه به مقصدی نامعلوم، به نشانی نامعلوم. اصلاً نمی‌دانم تا کجا می‌رود، در کدام خانه، کدام شخص می‌خواند. حتی منتظر جواب هم نیستم؛ البته شاید اندکی باشم، ولی نه آن‌قدر که تمام روز را چشم‌به‌راه باشم. شاید هم چشم‌به‌راهم و خود نمی‌دانم.
راستش من مدت‌هاست که چشم‌به‌راهم؛ از همان کودکی، چشم‌به‌راه یک هم‌بازی، چشم‌به‌راه مادر و آغوشش، چشم‌به‌راه پدر و لبخندش دمِ درِ مدرسه. و در نوجوانی، چشم‌به‌راه همان یار و شاهزادهٔ سوار بر اسب. و البته اندک‌تعداد آدمی در زمان شور نوجوانی آمدند، اما تمامشان یا سوار بر الاغی بودند یا در حال دروغ و جفنگ بودند.

به هر حال، با اشک و زاری از نوجوانی به جوانی رسیدم و منتظر دوست و رفیق واقعی، منتظر آرامش بودم که آن را هم نیافتم. و اکنون یک جوان بی‌ذوق و آرام و گوشه‌گیر شده‌ام که روحی ۸۰ ساله دارد؛ جوانی که روزش را تکراری می‌گذراند و خود را با کتاب‌های شعر و ادبیات، گلخانه، چای، غذاهای اختراعی، موسیقی، رقص‌های ناموزون و گاهی فیلم‌های پیشنهادی و شاید هم خواب و ساختن داستان و رویا در ذهنش سپری می‌کند، بدون آن‌که میلی به دنیای بیرون و مردمش داشته باشد.

شاید آن‌که هیچ‌وقت کسی واقعاً کنارش نبود هم بی‌تأثیر در این حال و اوضاع او نباشد.

خلاصه‌اش را بگویم: یک آدمِ افسردهٔ تنها که با وجود درک معنا، گاهی می‌پذیرد وجود داشتن بی‌معناست و به فکر نابودی خود می‌افتد، اما همچنان ادامه دارد؛ مبهم و تار و غیرقابل‌درک.

امیدوارم روزی کسی نجاتش بدهد.


امضا: اِبهام
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4
تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۶
برای: (م) بدبخت

از این تظاهر درک کردن بیزارم.
زخم برای هیچکس جز کسی که داره درد میکشه مهم نیست، اونقدری هممون دغدغه داریم و مشکلات مثل خورده میفتن به جونمون ، اونقدری زیادن که حتی وقت برای پیدا کردنشون پیدا نمی کنیم.
چه برسه دردای توجه به دردای آدما
حرف زدن فایده ای نداشته هیچ وقت اما اینو خوب می دونی وقتی چیزی روی شونه هات سنگینی می کنه ، من اینجام.
من همیشه شنوای حرفایی ام که نیاز به شنیده شدن م(بدبخت عزیز)

امضا: یونآ
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب