تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۳
برای: ...
دوست عزیزم از من تورو از صمیم قلب همیشه دوست داشتم و میخاستمت
تو تنها رفیقم و تنها کسی بودی که بهش اطمینان داشتم تنها کسی بودی روش حساب باز میکرم
شاید تنها کسی فکر میکردم حقیقتا داشتم ولی هرگز نداشتم
و در این مدت تنها با شبحی از تو رفاقت داشتم نه با تو ، شاید شبحی که از سال ها تنهایی زاده شده بود و دنبال کالبدی میگشت تا خودش در قالب اون نشون بده
امضا: هه هه هه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۳
برای: ...
دوست عزیزم از من تورو از صمیم قلب همیشه دوست داشتم و میخاستمت
تو تنها رفیقم و تنها کسی بودی که بهش اطمینان داشتم تنها کسی بودی روش حساب باز میکرم
شاید تنها کسی فکر میکردم حقیقتا داشتم ولی هرگز نداشتم
و در این مدت تنها با شبحی از تو رفاقت داشتم نه با تو ، شاید شبحی که از سال ها تنهایی زاده شده بود و دنبال کالبدی میگشت تا خودش در قالب اون نشون بده
امضا: هه هه هه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۳ برای: شکوه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید این نامه، بوی باران روی ریلها را میدهد… سلام شکوه، نامهات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۰
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام متصدی آخرین ایستگاه
اسمت را نمیدانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بویباران روی ریلها را میدهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی چوب سوخته.
مچکرم بابت راهنماییات، راستش چه متصدی، چه مامور کنترل بلیط همه و همه شغلهایجالبی دارید.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۵۰
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام متصدی آخرین ایستگاه
اسمت را نمیدانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بویباران روی ریلها را میدهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی چوب سوخته.
مچکرم بابت راهنماییات، راستش چه متصدی، چه مامور کنترل بلیط همه و همه شغلهایجالبی دارید.
آن سفر فقط تا وقتی که به مقصد رسیدیم، بهترین سفر بود، اما همهاش بخاطر آدمها بود، از مامور کنترل بلیت گرفته تا همسفرهایم.
تا زمانی که در حرکت هستم، زندهام، اینکه از رنج انتظار صحبت کردم، به همین دلیل بود. درست میگویی هیچ وقت نمیتوانم از انتظار صحبت کنم، اما از رنج آن میتوانم. دروغ چرا، یک زیباییِ دستنیافتنیای دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، انتظار را میگویم. آدم صبور میشود، رویا میآفریند، دوباره و چند باره زیست میکند، خیالاش را پرورش میدهد و بال در میآورد. انگار رستگار میشوم، همیشه در هر چیزی افراطی عمل میکنم، در انتظار، در عشق ورزیدن، در نوشتن، در رقصیدن، بهت نگفتم؟! در قطار با همسفرها رقصیدیم، بعدش الویه خوردیم، رفتم تخت بالایی، دخترک روبرویم سیگار میکشید و تعریف میکرد که قرار است کجاها را در جنوب ببیند، وقتی رسیدیم، در سالن اصلی هم را در آغوش فشردیم. در زندگی همین مکالمهها، همین محبتها، فشردن دستها، و غریبهها نجاتم میدهند، چرا که زندگی یعنی همین، انتظار، عشق، انتظار، عشق.
شاید باورت نشود، که وقتی از فیلم کوتاهِ عاشقانهات نوشتی، گریهام تبدیل به لبخند شد. من دلم میخواهد یک فیلم کوتاه بسازم که در آن آدمها فقط راه میروند، از چهرهشان نیز میگیرم، در ایستگاه قطار، جاده، پیادهروها...
شاید دلیل این انتخاب هم مربوط به ذهنناآرامم باشد که همیشه دلش میخواهد در حرکت باشد.
بنظرم وقتی راه میروی و اکسیژن دریافت میکنی، آدم بهتری هستی، این را قول میدهم:)
نامهات با اینکه بسیار معطر و خوشبو بود، اما کمی بوی خستگیِ بعد از یک شیفت کاری طاقتفرسا هم میداد. اگر درست گفتم، از خستگیهایت بگو، در نامههایت میان هزاران قصه، تو نیز غصههای قصههایت را بگو.
_پیوست این نامه، همراهی قطعهی " نامههایم را بده" از گوگوش بود.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۷
برای: آن که دیر رسید
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به تو،
که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم،
اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بستهام.
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۷
برای: آن که دیر رسید
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به تو،
که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم،
اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بستهام.
نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان میکنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیقتر بر جان آدمی حک میکند. چه دردناک است که روزها و هفتهها و ماهها، و چهبسا سالها، چشم به دری بدوزی که شاید هرگز گشوده نشود؛ و با این همه، دل به همان احتمالِ اندکِ گشوده شدنش خوش کنی.
اما دری که روزگاری به روی قلب من بسته شد، دیگر مرا امیدی به گشوده شدنش نیست. یقین دارم آن در، در همین جهان بسته خواهد ماند و کلیدش نیز با ما به خاک سپرده خواهد شد.
با این حال، سالهاست امیدی دیگر در دل من زنده است؛ امیدِ دیداری در جهانی دیگر.
و چه چیزی بیش از این اندیشه روحم را میآزارد که مبادا در آن جهان نیز زبانِ فهم یکدیگر را ندانیم؟
ما در این دنیای سرد، همکلام یکدیگر نبودیم؛ نتوانستیم واژهای برای عمق دردهایمان بیابیم و چهبسا هیچگاه نتوانستیم آنچه را در ژرفای جانمان میگذشت، برای یکدیگر بازگو کنیم.
اما اگر آن سوی این جهان نیز زبانمان یکی نباشد، چه خواهد شد؟
اگر همزمان نباشیم چه؟
اگر یکی از ما زودتر چشم به آن جهان بگشاید و دیگری سالها بعد از راه برسد، چه؟
اگر من به آنجا برسم و تو، پیر و خسته، دیرتر قدم در آن جهان بگذاری؟
نکند حتی مرگ نیز با ما سرِ شوخی داشته باشد و زمان، این بار نیز میان ما فاصله بیندازد؟
با این همه، عهدی با تو میبندم؛ عهدی که شاید هیچکس جز خیالِ من شاهدش نباشد:
اگر زودتر از تو چشم به آن جهان گشودم، آنقدر انتظارت را خواهم کشید که چشمهایم کمسو شود، موهایم سپید گردد و چهرهام را چینهای سالهای انتظار پر کند.
و آنگاه، با همان چشمان کمسو، به کودکی خواهم نگریست که روزی، در جهانی دیگر، او را معشوق خویش میدانستم.
شاید تو مرا نشناسی؛
شاید زبانم را نفهمی؛
شاید حتی ندانی چرا نگاه پیرزنی غریبه، اینچنین آشناست.
اما من خواهم دانست.
من خواهم دانست که سالها، در انتظار تو نشسته بودم.
و شاید آن روز، برای نخستینبار، جهان به ما رحم کند و دری را بگشاید که در این دنیا، برای همیشه بسته ماند.
— زاییدهی ذهنی خیالپرداز
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۳
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تاریخ: ۲۳شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱:۲۳
برای: اهالی پست خانه و هانای عزیزم.
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی از آخرین نامه ام به اینجا خیلی وقته میگذره و نمیدونم اگر نامه ی قدیمی های پست خانه به دستم نمیرسید چقدر این فاصله طولانی تر میشد.
به هرحال ازت ممنونم هانا؛ دلیل این نامه تویی.
امضا: روجا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۳
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تاریخ: ۲۳شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱:۲۳
برای: اهالی پست خانه و هانای عزیزم.
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی از آخرین نامه ام به اینجا خیلی وقته میگذره و نمیدونم اگر نامه ی قدیمی های پست خانه به دستم نمیرسید چقدر این فاصله طولانی تر میشد.
به هرحال ازت ممنونم هانا؛ دلیل این نامه تویی.
تموم نیمه شب هایی که درِ پست خانه بسته بود؛ چشم انتظار بودم و دلتنگ.
دلتنگ برای نامه های قشنگتون، دلتنگ برای این نوشته ها، توجه ها، و احساسات خرج شده، دلتنگ برای آدام، و دلتنگ برای نوشتن..
واقعیت اینه که من اونقدری که دلم میخواست و میخواد برای شما نامه ای ننوشتم و آره کلی نامه ی فرستاده نشده وجود داره که احتمالا فقط «تلنبار شده» صفت خوبی برای نشون دادن وضعیتشونه.
از اینا که بگذریم باید بگم انگار بین من و کلمات فاصله افتاده و دیگه دستم به نوشتن نمیره و اگر بره قرار نیست خواننده ای داشته باشن؛ یا بهتر بگم توان زیادی ازم میگیره. از نوشتن درد و غم خسته شدم؛ از برای عشق نوشتن بی تابم کرده؛ و نوشتن از امید فقط توهمی دردناک برام باقی گذاشته.
در آخر، اینمدت خیلی نامه هارو دنبال نمیکردم و امیدوارم بتونم باز هم با پست خانه همراه باشم اما احتمالا این آخرین نامه با امضای روجاست؛ باید دنبال یک اسم جدید باشم.
امضا: روجا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۰۶
برای: سارینایِ قلبم🤍
تو برای من مثل بوی بارون روی خاک تشنهای؛
مثل همون چند دقیقهای که بیدار میشم و میبینم هنوز وقت دارم بخوابم و دلم نمیخواد از جام بلند شم.
شبیه آهنگی هستی که میتونم بارها و بارها گوش بدم و بازم ازش خسته نشم؛
شبیه پیدا کردن تهِ سوزن، بعد از کلی گشتن و ناامید شدن.
تو باعث شدی بتونم خودم رو پیدا کنم؛
بفهمم کیام، چیام و اصلاً از این دنیا چی میخوام.
یه جوری به زندگی من معنا دادی که خودمم قبل از تو نمیدونستم همچین معنایی میتونه وجود داشته باشه.
مثل یه آینهای که هر بار توش به خودم نگاه کردم، یه چیز تازه از خودم فهمیدم.
و خدا، به جای خیلی از چیزهایی که نداشتم، تو رو گذاشت سر راه من.
و واقعاً چه خوب شد که تو رو داد بهم؛
چون تو مثل یه نور افتادی به تاریکترین گوشههای وجودم و باعث شدی چیزهایی رو ببینم که مدتها از خودم پنهونشون کرده بودم.
نمیدونم فردا چی میشه، دنیا قراره ما رو کجا ببره و آخر این همه اتفاق به کجا میرسه؛
فقط میدونم یه آرزوی ساده دارم:
ای کاش هیچوقت از دستت ندم. ✨
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۰۶
برای: سارینایِ قلبم🤍
تو برای من مثل بوی بارون روی خاک تشنهای؛
مثل همون چند دقیقهای که بیدار میشم و میبینم هنوز وقت دارم بخوابم و دلم نمیخواد از جام بلند شم.
شبیه آهنگی هستی که میتونم بارها و بارها گوش بدم و بازم ازش خسته نشم؛
شبیه پیدا کردن تهِ سوزن، بعد از کلی گشتن و ناامید شدن.
تو باعث شدی بتونم خودم رو پیدا کنم؛
بفهمم کیام، چیام و اصلاً از این دنیا چی میخوام.
یه جوری به زندگی من معنا دادی که خودمم قبل از تو نمیدونستم همچین معنایی میتونه وجود داشته باشه.
مثل یه آینهای که هر بار توش به خودم نگاه کردم، یه چیز تازه از خودم فهمیدم.
و خدا، به جای خیلی از چیزهایی که نداشتم، تو رو گذاشت سر راه من.
و واقعاً چه خوب شد که تو رو داد بهم؛
چون تو مثل یه نور افتادی به تاریکترین گوشههای وجودم و باعث شدی چیزهایی رو ببینم که مدتها از خودم پنهونشون کرده بودم.
نمیدونم فردا چی میشه، دنیا قراره ما رو کجا ببره و آخر این همه اتفاق به کجا میرسه؛
فقط میدونم یه آرزوی ساده دارم:
ای کاش هیچوقت از دستت ندم. ✨
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۱۴
برای: صاحبِ این پستخونه؛
میخوام از صاحبِ این پستخونه تشکر کنم؛
بیشک یکی از بهترین چنلهایی که دارم.
راستش، وقتی آدمبزرگها منو از رویای بچگیم، یعنی نویسندگی، دلسرد کردن، دیگه هیچوقت چیزی ننوشتم.
و این برای یه نویسندهی تقلبی خیلی دردناکه؛
اینکه توی ذهنت پر از ایده باشه، اما جوهرت سالها خشک مونده باشه!
این چنل باعث شد دوباره یه حسی ته دلم زنده بشه؛
اینکه شاید هنوزم کسی متنهای مزخرف منو میخونه و براشون وقت میذاره.
البته... نمیدونم. شاید هم نه.
شاید حق با اون آدما بود و من هیچوقت توی نویسندگی استعدادی نداشتم.
اما حداقل امید داشتن که خوبه، نه؟
ممنونم که این چنل رو ساختی؛
نه فقط برای اینکه دو هزار آدم رو دور هم جمع کردی،
بلکه برای اینکه به آدمهایی مثل من یادآوری کردی هنوز میشه نوشت، حتی وقتی سالهاست جوهرِ قلمت خشک شده.
شاید من هیچوقت نویسندهی خوبی نشم؛
اما امشب، برای اولین بار بعد از مدتها، دوباره دلم میخواد بنویسم.
و شاید همین، قشنگترین چیزی باشه که میشد ازت هدیه گرفت؛
امیدِ دوباره به رؤیایی که فکر میکردم سالها پیش، برای همیشه مرده
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۱۴
برای: صاحبِ این پستخونه؛
میخوام از صاحبِ این پستخونه تشکر کنم؛
بیشک یکی از بهترین چنلهایی که دارم.
راستش، وقتی آدمبزرگها منو از رویای بچگیم، یعنی نویسندگی، دلسرد کردن، دیگه هیچوقت چیزی ننوشتم.
و این برای یه نویسندهی تقلبی خیلی دردناکه؛
اینکه توی ذهنت پر از ایده باشه، اما جوهرت سالها خشک مونده باشه!
این چنل باعث شد دوباره یه حسی ته دلم زنده بشه؛
اینکه شاید هنوزم کسی متنهای مزخرف منو میخونه و براشون وقت میذاره.
البته... نمیدونم. شاید هم نه.
شاید حق با اون آدما بود و من هیچوقت توی نویسندگی استعدادی نداشتم.
اما حداقل امید داشتن که خوبه، نه؟
ممنونم که این چنل رو ساختی؛
نه فقط برای اینکه دو هزار آدم رو دور هم جمع کردی،
بلکه برای اینکه به آدمهایی مثل من یادآوری کردی هنوز میشه نوشت، حتی وقتی سالهاست جوهرِ قلمت خشک شده.
شاید من هیچوقت نویسندهی خوبی نشم؛
اما امشب، برای اولین بار بعد از مدتها، دوباره دلم میخواد بنویسم.
و شاید همین، قشنگترین چیزی باشه که میشد ازت هدیه گرفت؛
امیدِ دوباره به رؤیایی که فکر میکردم سالها پیش، برای همیشه مرده
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۳ برای: آنه _ دخترک خیالپرداز این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود آنه عزیزم من موقعی که راهنمایی بودم دقیقا همین مشکل داشتم و به علاوه برام قلدری هم میکردن. میخوام بهت بگم "خودت" بودن تو هیچ مشکلی نداره و این افراد صرفا…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۰۲
برای: هانا
هانای عزیز ممنون که پیامم رو خوندی توصیه خیلی خوبی بود و من تلاشم رو میکنم تا بهش عمل کنم 🌷
اما در مدرسه من اذیت نمیشم صرفا همونطور که اِبهام اشاره کرد همکلاسیهام من رو به جمع خودشون دعوت نمیکنند و گاهی اوقات من بهشون جوین میشم و اونا هم بهم گوش میدن اما هیچوقت اهمیت زیادی به من نمیدن یا گفت و گویی با من رو آغاز نمیکنند
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۰۲
برای: هانا
هانای عزیز ممنون که پیامم رو خوندی توصیه خیلی خوبی بود و من تلاشم رو میکنم تا بهش عمل کنم 🌷
اما در مدرسه من اذیت نمیشم صرفا همونطور که اِبهام اشاره کرد همکلاسیهام من رو به جمع خودشون دعوت نمیکنند و گاهی اوقات من بهشون جوین میشم و اونا هم بهم گوش میدن اما هیچوقت اهمیت زیادی به من نمیدن یا گفت و گویی با من رو آغاز نمیکنند
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: آنه _ دخترک خیالپرداز آنه!!! سلام و شب به خیر امیدوارم خوب باشی دخترک، دخترکِ خیال پرداز... نامه ی تو چقدر قشنگه!!! بهت تبریک میگم که اینقدر قشنگ و بی ریا درباره ی احساساتت حرف میزنی. آنه یک لحظه فکر کردم همکلاسی…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۱۹
برای: هاشم
درود هاشم عزیز از تعریف های قشنگت بینهایت سپاسگزارم ✨
برای من هم خیلی عجیبه چون یک آدم اجتماعی هستم و معمولا در جا های جدید تلاش میکنم تا ارتباط بسازم(حتی ارتباطات موقتی و خاطرات کوچک) و یکی از دلایلی که وضعیت کنونی اذیتم میکنه همین هست و من هم نظر شما رو دارم فکر میکنم یک سوتفاهم پیش اومده و شاید یک روزی متوجه بشم همه اینا برای یک موضوع کوچیک بوده
البته الان که فکر میکنم در روز های اخیر من گَه گاهی خیلی آرام وارد بحث هایی که در اطرافم شکل میگیره میشم و ممکنه درباره اون چیزی بگم مثلا زمانی که درباره تدریس یک معلم حرف میزنیم پس شاید این یک پیشرفت خیلی کوچک باشه ؟
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۱۹
برای: هاشم
درود هاشم عزیز از تعریف های قشنگت بینهایت سپاسگزارم ✨
برای من هم خیلی عجیبه چون یک آدم اجتماعی هستم و معمولا در جا های جدید تلاش میکنم تا ارتباط بسازم(حتی ارتباطات موقتی و خاطرات کوچک) و یکی از دلایلی که وضعیت کنونی اذیتم میکنه همین هست و من هم نظر شما رو دارم فکر میکنم یک سوتفاهم پیش اومده و شاید یک روزی متوجه بشم همه اینا برای یک موضوع کوچیک بوده
البته الان که فکر میکنم در روز های اخیر من گَه گاهی خیلی آرام وارد بحث هایی که در اطرافم شکل میگیره میشم و ممکنه درباره اون چیزی بگم مثلا زمانی که درباره تدریس یک معلم حرف میزنیم پس شاید این یک پیشرفت خیلی کوچک باشه ؟
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۱۱
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
فکر میکنم دیرتر از همهی آشناهای قدیمی دست به قلم شدم برای نوشتن پاسخ نامهی دلچسبت.
هانا جانم!
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۱۱
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
فکر میکنم دیرتر از همهی آشناهای قدیمی دست به قلم شدم برای نوشتن پاسخ نامهی دلچسبت.
هانا جانم!
دیشب در میان خواب و بیداری نامهای از تو به دستم رسید. خدا میداند چقدر ذوق کردم و خدا میداند چقدر به موقع آمد؛ دقیقا لحظهای که به آن نیاز داشتم. نامهات به من شوری برای نوشتن داد و باعث شد نامهای برای آنه بنویسم.
راستش را بخواهی هر شب نامهها را دنبال میکنم. من نیز چشمانم به دنبال نامهای آشنا میگردد و گاهی دوست دارم نامهای بنویسم اما چیزی برای نوشتن و گفتن ندارم گویی زندگیام از یک مرداب هم بیحرکتتر شده.
شاید حالا پری مرداب باشم اما در تلاشم، در تلاشم تا شور و شوق گذشتهام را برگردانم.
از روزی که راه رسیدن به پستخانه بسته شده بود تا روزی که باز شد من چشم انتظار بودم، میخواستم نامههای زیادی که فقط برای شما نوشته بودم را ارسال کنم اما نتوانستم یا شاید هم نخواستم آن روزها را دوباره به یاد آورم.
همه از عشق نافرجام یا از وصلشان میگویند، از دردها و شادیها میگویند اما نمیدانم چرا هیچ کدام برای من وجود ندارد.
ممکن است دلیلش تجربه نکردن عشق، ماندنم در منطقه امن و یا به خاطر خانه نشینی اجباریام باشد.
در روزهای اخیر چندباری نامهای را آغاز کردم اما در نوشتن پایان یا در انتشارش ناتوان بودم.
ازت ممنونم که به یادم بودی و من را به دوباره نوشتن دعوت کردی.
راستی آهنگ آسمان آبی فریدون فرخزاد رو گوش کردم، فکر میکنم من و تو خیلی شبیه هم باشیم.
منم عاشق لحظههای کوچیکم، عاشق آرامش لحظههای کوچیک، عاشق آبی آسمان و شنیدن صدای پرندهها در سکوت صبح.
نفرت برای من هم سخته،میدونی فکر کنم منم مثل تو فکر میکنم.
من تا حالا نتونسته بودم چیزی که بهش فکر میکنم رو اینطوری توضیح بدم، ولی آره، قبول دارم؛ زندگی یه پارادوکس بزرگه. شاید حتی بخش بزرگی از معنای زندگی توی تعادلی باشه که باید یاد بگیریم بین همین تضادها برقرار کنیم.
از روی سرنخهات نتونستم محل زندگیت رو حدس بزنم. خیلی دلم خواست منم اونجا میبودم و باهم زیر درختهای سیب دوچرخهسواری میکردیم.
از مسابقه گذاشتن خوشم نمیاد بیشتر دوست داشتم توی سکوت طبیعت کنار هم رکاب میزدیم و از خوردن نسیم صبحگاهی به گونههامون لذت میبردیم.
تو چی؟ یه رکاب زدن آروم رو ترجیح میدی یا یه دوچرخهسواری پرهیجان و سرعتی؟
برای من همین دوچرخهسواری آروم از صدتا کار هیجان انگیز جذابتره!
(نیمی از نامهام مربوط به نامهایه که ۹ اسفند از تو به دستم رسیده بود و جواب من ماهها در پیامهای ذخیره شده تلگرامم ناقص و خاک خورده مانده بود، خوشحالم که دوباره دست به قلم شدم و برای تو نامهای جدید نوشتم)
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۹
برای: برای هرکسی که اینو میخونه
بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟
چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟
منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط پر بگیرم و به اوج برسم:)))
از خودم خجالت میکشم خانواده ام هر کاری کردن بخاطر من بوده، اما قبول نیست اونا نمیخوان تغییر بکن، دوست ندارن درک کنن، فقط میخوان درک بشن!
اونا یه قفس هستن اما نا خواسته، منم دنبال یه ازادی خود خواسته...
دو خط موازی، باهم حرکت میکنن اما بهم نمیرسن، پس بهتر نیست هرکسی راه خودش رو بره؟:)
_سِدی
امضا: سِدی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۰:۴۹
برای: برای هرکسی که اینو میخونه
بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟
چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟
منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط پر بگیرم و به اوج برسم:)))
از خودم خجالت میکشم خانواده ام هر کاری کردن بخاطر من بوده، اما قبول نیست اونا نمیخوان تغییر بکن، دوست ندارن درک کنن، فقط میخوان درک بشن!
اونا یه قفس هستن اما نا خواسته، منم دنبال یه ازادی خود خواسته...
دو خط موازی، باهم حرکت میکنن اما بهم نمیرسن، پس بهتر نیست هرکسی راه خودش رو بره؟:)
_سِدی
امضا: سِدی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤9🌚2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۰۷ برای: آن که دیر رسید این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… به تو، که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم، اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بستهام. نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان میکنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیقتر…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۰۷
برای: از قلم افتاد
مرام دنیا، گاه گاهی رسیدن است
به دیدگاه دنیا، رسیدن، آرمیدن است
نگویم ای دوست که غمِ آن مخور
چرا که غمت، کار هر شب و روز من است
غمت دریافتم و غمم یافتم، ای همدرد
همغمِ من، پیریز دنیا بر نارسیدن است
روزی چند در این دارِ بیوفا میهمانایم
امان ازین میزبان که کارش عاشق کشتن است
فراق یار در این دنیا را نیافتم هیچ پیوند
شاید در آن جای دگر، بنابر عاشقی کردن است
آن دم که پیوندِ جانان بدینجا شدنی مباد
چاره چه جز جُستِ یار بدانجا گشتن است؟
آن جای دیگر، پر است از چشم به راهان
که آرمانشان پیوند دوباره را دیدن است
آخرین واژگانم درسیست از همین دنیا
که تنها در راه عشق، خواستن نتوانستن است!
امضا: سِپیم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۰۷
برای: از قلم افتاد
مرام دنیا، گاه گاهی رسیدن است
به دیدگاه دنیا، رسیدن، آرمیدن است
نگویم ای دوست که غمِ آن مخور
چرا که غمت، کار هر شب و روز من است
غمت دریافتم و غمم یافتم، ای همدرد
همغمِ من، پیریز دنیا بر نارسیدن است
روزی چند در این دارِ بیوفا میهمانایم
امان ازین میزبان که کارش عاشق کشتن است
فراق یار در این دنیا را نیافتم هیچ پیوند
شاید در آن جای دگر، بنابر عاشقی کردن است
آن دم که پیوندِ جانان بدینجا شدنی مباد
چاره چه جز جُستِ یار بدانجا گشتن است؟
آن جای دیگر، پر است از چشم به راهان
که آرمانشان پیوند دوباره را دیدن است
آخرین واژگانم درسیست از همین دنیا
که تنها در راه عشق، خواستن نتوانستن است!
امضا: سِپیم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۴
برای: سرنوشت
ناجی ، مرا نجات بده .
سال هاست منتظرم که ناجی ایی ناگهان به سراغم بیاید و مرا از این جهنمی که روحم در شعله های تاریکش می سوزد نجات دهد .
از جایی که خانه ام نیست
از کنار انسانی هر دم زیر نگاهش می شکنم .
از این هزارتوی تکراری که هر دم به من یادآوری می کند که تو محکومی به تاریکی
جایی که هستم فراتر از زندان جسم است .
اینجا زندان روح من است .
یا برای شکستن یا برای درخشیدن
دیگر برایم اهمیتی ندارد که شعله وحشی بعدی نجات است یا مجازات
تنها حکمی که حالا ، اکنون فهمیده ام این است :
ناجی وجود ندارد زیرا ناجی من هستم
و سرنوشت من حکم من نیست
و این زندان خانه من نیست .
سال ها به دنبال خانه ایی حقیقی در آنسوی دروازه های آسمان بودم . اما ، حالا ، اینجا ...
این من هستم که خانه را خواهم ساخت .
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۱۴
برای: سرنوشت
ناجی ، مرا نجات بده .
سال هاست منتظرم که ناجی ایی ناگهان به سراغم بیاید و مرا از این جهنمی که روحم در شعله های تاریکش می سوزد نجات دهد .
از جایی که خانه ام نیست
از کنار انسانی هر دم زیر نگاهش می شکنم .
از این هزارتوی تکراری که هر دم به من یادآوری می کند که تو محکومی به تاریکی
جایی که هستم فراتر از زندان جسم است .
اینجا زندان روح من است .
یا برای شکستن یا برای درخشیدن
دیگر برایم اهمیتی ندارد که شعله وحشی بعدی نجات است یا مجازات
تنها حکمی که حالا ، اکنون فهمیده ام این است :
ناجی وجود ندارد زیرا ناجی من هستم
و سرنوشت من حکم من نیست
و این زندان خانه من نیست .
سال ها به دنبال خانه ایی حقیقی در آنسوی دروازه های آسمان بودم . اما ، حالا ، اینجا ...
این من هستم که خانه را خواهم ساخت .
امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: هر کسی که دلش گرفته
راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی رو، دوست دارم برم سرکار، دوست دارم مستقل بشم دستم تو جیب خودم باشه، با آدما ارتباط برقرار کنم، آدم مهم و مفیدی باشم، دوست دارم منم مثل بقیه رابطه عاشقانه رو تجربه کنم، دوست دارم دوست داشته بشم و دوست بدارم، دوست دارم زندگیم رنگ و بوی دیگه ای بگیره ولی متاسفانه زندگیم الان خیلی خاکستریه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: هر کسی که دلش گرفته
راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی رو، دوست دارم برم سرکار، دوست دارم مستقل بشم دستم تو جیب خودم باشه، با آدما ارتباط برقرار کنم، آدم مهم و مفیدی باشم، دوست دارم منم مثل بقیه رابطه عاشقانه رو تجربه کنم، دوست دارم دوست داشته بشم و دوست بدارم، دوست دارم زندگیم رنگ و بوی دیگه ای بگیره ولی متاسفانه زندگیم الان خیلی خاکستریه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۱
برای: "⋆⋆⋆⋆⋆"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچوقت به دستت برسه.
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۱
برای: "⋆⋆⋆⋆⋆"
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدونم چرا دارم اینو مینویسم، وقتی حتی مطمئن نیستم قراره هیچوقت به دستت برسه.
یه آدمی هست که برای من اسم خاصی نداره؛ یا شاید بهتره بگم، اسمش رو برای خودم یه جور دیگه گذاشتم.
"⋆⋆⋆⋆⋆"
پنج تا ستارهی ساده، که برای هیچکس معنای خاصی ندارن، ولی برای من دارن.
نمیدونم دقیقاً چه چیزی در موردت باعث شده اینقدر توی ذهنم بمونی.
نه میتونم اسمش رو فقط «علاقه» بذارم، نه میتونم وانمود کنم که یه حس معمولیه.
یه حس عجیبه؛ از اونایی که خود آدم هم دقیقاً نمیفهمه از کجا شروع شده.
گاهی دلم میخواد ببینمت، حتی فقط برای چند ثانیه.
گاهی هم درست همون لحظهای که احتمال دیدنت پیش میاد، سرمو پایین میاندازم و از همون چیزی که خودم دلم میخواست، فرار میکنم.
عجیب نیست؟
اینکه آدم همزمان هم دلش بخواد کسی رو ببینه، هم از لحظهی دیدنش بترسه.
شاید تو اصلاً ندونی کسی هست که بعضی وقتها بیدلیل بهت فکر میکنه.
شاید هیچوقت نفهمی چرا یه اتفاق ساده، یه نگاه، یا حتی احتمال دیدنت میتونه چند ساعت ذهنش رو درگیر کنه.
و شاید اصلاً این نامه هیچوقت به دستت نرسه.
ولی اگر یه روز، جایی، "⋆⋆⋆⋆⋆" رو دیدی و یه لحظه بیدلیل مکث کردی، شاید بدونی برای یه نفر این پنج تا ستاره فقط پنج تا علامت نیست.
شاید برای یه نفر، خلاصهی تمام چیزهاییه که هیچوقت جرئت نکرد به زبون بیاره.
من حتی نمیدونم آخر این حس قراره چی بشه.
شاید یه روز تموم بشه.
شاید تبدیل بشه به یه خاطرهی دور.
شاید هم یه مدت دیگه هنوز هر بار اسمت از جایی رد شد، یه گوشهی ذهنم روشن بشه.
فقط میدونم فعلاً، هرچقدر هم سعی کردم بیخیالش بشم، هنوز یه جایی از ذهنم هستی.
نه به خاطر اینکه اتفاق خاصی بینمون افتاده؛
شاید دقیقاً به خاطر اینکه هیچ اتفاق خاصی نیفتاده.
و شاید عجیبترین نوع دوست داشتن همینه؛
وقتی چیزی بین دو نفر وجود نداره، ولی برای یکیشون، همین «هیچ» هم پر از معناست.
پس اینو نه برای اینکه چیزی ازت بخوام مینویسم، نه برای اینکه منتظر جوابی باشم.
فقط برای اینکه یکبار، جایی که نمیدونم چه کسی میخونه، اعتراف کنم:
نمیدونم دقیقاً چه حسی بهت دارم...
ولی میدونم یه حس عادی نیس :)
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3❤2
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۱
برای: کریستوفر
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشید
خوابتون رو برای من تعریف کرده بودید، میخواستم همون موقع جواب نامه تون رو بدم ولی اینجا محدودیت داره و هر شب بیشتر از دو تا نامه نمیشه فرستاد.
امشب اومدم جواب بدم ولی دیدم نامه تون نیست. نمیدونم چی شده؟ خودتون گفتید که حذف بشه؟
از توجهتون به نامه م متشکرم🙏
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۱
برای: کریستوفر
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشید
خوابتون رو برای من تعریف کرده بودید، میخواستم همون موقع جواب نامه تون رو بدم ولی اینجا محدودیت داره و هر شب بیشتر از دو تا نامه نمیشه فرستاد.
امشب اومدم جواب بدم ولی دیدم نامه تون نیست. نمیدونم چی شده؟ خودتون گفتید که حذف بشه؟
از توجهتون به نامه م متشکرم🙏
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: سِدی
تا حدی درکت میکنم سدی عزیز، منم خیلی در رنجم از خانواده، هر وقت تراپی میشم ریشه مشکلات بر میگرده به خانواده و مخصوصا مادرم، بعضی وقتا با خودم میگم چرا من نباید طعم یه خانواده حامی و شاد رو بچشم؟ ولی بعدش میگم اونا سنگ جلوی پای من نندازن نمیخوام حمایت کنن، انگاری عادت کردم واسه رسیدن به کوچک ترین خواسته ها هم حتی بجنگم، ولی اشکال نداره من میجنگم برای هر چیزی که لایقشم و بدستش میارم مثل همیشه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: سِدی
تا حدی درکت میکنم سدی عزیز، منم خیلی در رنجم از خانواده، هر وقت تراپی میشم ریشه مشکلات بر میگرده به خانواده و مخصوصا مادرم، بعضی وقتا با خودم میگم چرا من نباید طعم یه خانواده حامی و شاد رو بچشم؟ ولی بعدش میگم اونا سنگ جلوی پای من نندازن نمیخوام حمایت کنن، انگاری عادت کردم واسه رسیدن به کوچک ترین خواسته ها هم حتی بجنگم، ولی اشکال نداره من میجنگم برای هر چیزی که لایقشم و بدستش میارم مثل همیشه
امضا: ماه شب تار
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۴۹ برای: برای هرکسی که اینو میخونه بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟ چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟ منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۲
برای: سِدی
منم سِدی،منم.
از اینکه توی این جبر جغرافیایی زندگی می کنم متنفرم اینکه میبینم دارم برای عادی ترین حقوقم می جنگم!
فقط منتظرم بزرگ شم و از این خراب شده ی لعنتی فرار کنم
برم یه جایی که دیگه اینقدر نگران افسردگی مامان نباشم.
اگه به خودم بود هرگز نمی خواستم پامو به این دنیای لعنتی بذارم اما دست من نبود انگار، یه سری آدم با خواست خودشون منو آوردن و حتی براشون ذره ای مهم نیستم.
مطمئنم یه روزی از اونجا خلاص میشی مطمئنم سِدی.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۲
برای: سِدی
منم سِدی،منم.
از اینکه توی این جبر جغرافیایی زندگی می کنم متنفرم اینکه میبینم دارم برای عادی ترین حقوقم می جنگم!
فقط منتظرم بزرگ شم و از این خراب شده ی لعنتی فرار کنم
برم یه جایی که دیگه اینقدر نگران افسردگی مامان نباشم.
اگه به خودم بود هرگز نمی خواستم پامو به این دنیای لعنتی بذارم اما دست من نبود انگار، یه سری آدم با خواست خودشون منو آوردن و حتی براشون ذره ای مهم نیستم.
مطمئنم یه روزی از اونجا خلاص میشی مطمئنم سِدی.
امضا: یونآ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۹ برای: هر کسی که دلش گرفته راستش خیلی دلم گرفته، تو شرایط بدی گیر کردم، هر چقدر تلاش میکنم انگاری همه درها به روم قفل شده، دنبال یه نور کوچیک میگردم تو این همه تاریکی، دنبال یه خوشی کوچیک میگردم تا بتونم تحمل کنم غم این زندگی…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: ماه شب تار
احساس میکنم درکت میکنمم
میخوای در موردش باهام حرف بزنی :)
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۴
برای: ماه شب تار
احساس میکنم درکت میکنمم
میخوای در موردش باهام حرف بزنی :)
امضا: 𝐍𝐚𝐳𝐥𝐢
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢2🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۲
برای: هانا
سلام هانای عزیز
خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامههای من هم ارزش قائل میشه و میخونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدمهای خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامههات تنگ شده بود.
و اینکه امیدوارم بتونم از این به بعد نامههای بیشتری بنویسم و حتی نامههای بیشتری از تو بخونم.
برای کسی مثل من که سالهای طولانی حرفهاش و توی سینه نگه داشته، کمی سخته که بخوام اونهارو به زبون بیارم یا بنویسم.. شاید همچنان سالها طول بکشه که بخوام خودمو ابراز کنم.. نمیدونم..
و اینکه منم دلم برای قدیمیهای پستخانه تنگ شده، امیدوارم هر جا هستید سلامت و سبز باشید.
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۲
برای: هانا
سلام هانای عزیز
خیلی خوشحال شدم که دیدم کسی برای نامههای من هم ارزش قائل میشه و میخونه.. ممنونم ازت برای این ابراز دلتنگی و یادآوری اینکه هنوز آدمهای خوب و مهربون وجود دارن، منم دلم برای تو و نامههات تنگ شده بود.
و اینکه امیدوارم بتونم از این به بعد نامههای بیشتری بنویسم و حتی نامههای بیشتری از تو بخونم.
برای کسی مثل من که سالهای طولانی حرفهاش و توی سینه نگه داشته، کمی سخته که بخوام اونهارو به زبون بیارم یا بنویسم.. شاید همچنان سالها طول بکشه که بخوام خودمو ابراز کنم.. نمیدونم..
و اینکه منم دلم برای قدیمیهای پستخانه تنگ شده، امیدوارم هر جا هستید سلامت و سبز باشید.
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب