پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.53K subscribers
792 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب pinned «اطلاعیه شماره چهار پست‌خانه نیمه‌شب: اهالی عزیز پست‌خانهٔ نیمه‌شب؛ پستچیِ نیمه‌شب، نامه جابه‌جا می‌کند؛ نه تکه‌های گفت‌وگویی را که آغاز و پایانش را فقط دو نفر می‌دانند. اگر صاحب نامه‌ای را از پیش می‌شناسید و میان شما گفت‌وگویی شخصی شکل گرفته، لطفاً ادامهٔ…»
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ای‌کاش بهم می‌گفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۱
برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز

آنه!!!
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشی دخترک، دخترکِ خیال پرداز...
نامه ی تو چقدر قشنگه!!!
بهت تبریک می‌گم که اینقدر قشنگ و بی ریا درباره ی احساساتت حرف می‌زنی.
آنه یک لحظه فکر کردم همکلاسی های تو چطور می‌تونن آدمی رو که اینجوری، به این قشنگی و اینقدر صادقانه حرف می‌زنه، نبینن یا بذارن احساس تنهایی کنه؟!
یعنی هیچ کس بلد نیست بیاد حرف بزنه؟ بیاد بگه آنه مسئله اینه که...؟
من فکر می‌کنم یه سوءتفاهم در میون باشه. یا شاید هم یه قضاوت کورکورانه. بعضی وقتا هم آدما یه کارایی رو بیخود و بی جهت می‌کنن. شاید رفتار دوستای تو هم آخرش معلوم بشه که به یه دلیل مسخره ست آنه.
ولی به نظرم مهم اینه که تو خیلی دختر قشنگی هستی. هوش هیجانی بالایی داری و خیلی خیلی زیبا درباره ی احساساتت با دوستات حرف می‌زنی. کلمه های زیبا تو قالب جمله های زیبا. بویژه اینکه اینا رو تو یه نامه نوشتی.
کاشکی منم به این خوبی می‌شد که بنویسم😊

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: Sterling

I wanted us to work. I wanted us to stay together. I did everything for you. I was always there for you. I'm so mad at myself for still thinking about you and us. For trusting you and giving my whole heart to you. Now there's a black whole in my heart, filled with hate and rage, with regret and despair. How could you not feel the same? How could you be so cold? How could you not love me anymore? It broke me apart when you closed the door. Was I just nothing to you? I guess I'll just have to spend everyday thinking about all the other ways that could've worked. I'm just tired. I have no more words to say. Goodbye to you but this wasn't the way...

امضا: Madeline
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔7❤1🌚1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۳
برای: مادری عزیز و دور

این نامه برای تو هستش، مادر.
مادر عزیزم، راستش من تورو خیلی دوست دارم، اما با این وجود خیلی وقته آرزو می‌کنم ای‌کاش فرسخ‌ها ازت دور بودم. ای‌کاش دور بودیم، شاید کمتر درد می‌کشیدیم.
مادر عزیزم، اگر از من بخواهند که نصف عمرم را به تو بدهم، بدون تردید تمامش را می‌دم، اما مادر، کنارت بودن من رو خیلی زخمی کرده؛ از ترکش‌های حرف‌هات تا رفتار و نگاه‌هات، درد داره.
مادر عزیزم، هیچ‌وقت نفهمیدم هشت‌سالگیِ من با هشت‌سالگیِ برادرم چه تفاوتی داشت که اون تنها نمی‌تونست کاری رو انجام بده، اما من می‌تونستم. مادر قشنگم، من هم نمی‌تونستم، اما مجبور بودم. مجبور بودم تکالیف رو تنهایی انجام بدم، تنهایی حواسم به خودم باشه، تنهایی با هیولای تاریک اتاق کنار بیام.
مجبور بودم الگو باشم، تکیه‌گاه باشم، با اینکه خودم احتیاج داشتم به یک آغوش مادر. همیشه تنهام گذاشتی.
مادر عزیزم، تو با فرق‌هایی که گذاشتی، با حرف‌هات، به دختری که تنها امیدش بودی، من رو دور کردی؛ از خودت، از پدر، از خانواده.
ای‌کاش تا روزی که زنده هستم بفهمی، شاید بار حسرت‌هام سبک‌تر باشه و راحت‌تر برم.
عزیز من.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔9👍1😢1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: شکننده قلبم

یادته بار آخر برات گریه کردم؟
بهت میگفتم چرا دوسم نداری؟
اشکامو پاک کردی گفتی گریه نکن. نمیخوام گریه کردنت و ببینم.
بعدش بغلم کردی و همه چی سیاه شد
هنوز دلم واسه اون روز تنگ میشه. با اینکه هیچوقت نگفتی دقیقا چه اتفاقی افتاد.
بعدش که مستی از سرم پرید دیدم تو یه ماشینم.
یه آقایی داشت تو خیابون میچرخوندتم تا آدرس خونه یادم بیاد.
خیلی مهربون بود. ازم میپرسید آبمیوه ای چیزی میخوام که از سرم بپره؟
منم میخندیدم و تشکر میکردم.
بعدش فهمیدم اون مرد یه غریبه رندوم بود.
حتی نیومده بودی پایین ببینی سوار اسنپ میشم یا نه:)
گفتی ترسیدی که یه موقع برات درد سر نشه.
من تو ذهن تو همین بودم، نه؟
فقط یه دردسر.
ولی هیچوقت نزاشتم خانوادم بفهمن اون شب چه اتفاقی افتاده.
راستش و بگم؟
دروغ چرا..
بیشتر از خودم، نگران تو بودم.
آخرشم دروغامو باور نکردن.
ولی فدای سرمون
همین که تو "دردسر" نیفتادی، خیالم راحته.
در عوض، منم فهمیدم که همیشه تو یاد گرفتن از تجربه ها خیلی بد عمل میکنم.
چون تو الان با یکی دیگه ای
ولی من یه تیکه از قلبم اون شب بین دستات جا موند.

امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2😢2💔2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ای‌کاش بهم می‌گفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

آنه، عزیزکم!
تجربه‌ی کاملا این چنینی نداشتم، با افراد زیادی دوست بودم اما گاهی احساس می‌کردم اگر بعد از پایان کلاس چیزی نگویم ممکن است دوستانم بدون صدا زدن من از کلاس خارج شوند و من بمانم و دیوار‌های خالی کلاس.
یکی دو بار این اتفاق افتاد. راستش را بخواهی، نمی‌دانم کاری که کردم درست بود یا نه، اما سعی کردم اجازه ندهم دوباره تکرار شود. خودم گفت‌وگو را شروع می‌کردم، خودم می‌گفتم: «بریم بیرون؟» و بقیه را همراه می‌کردم.
دختر برونگرایی نبودم اتفاقا هم خجالتی بودم هم درونگرا و آرام، اما ماندن در کلاس خالی و ساکت برایم سخت بود.
برای همین قبل از هر چیز می‌خواهم بگویم اگر دوست داری توی صف بوفه یک نفر همراهت باشد، یا دوست داری حین قدم زدن با یک دوست خوراکی‌ات را بخوری توقع زیادی نداری این چیزی است که همه ما انسان‌ها دوستش داریم و کاملا حق داری که دلگیر و غمگین باشی!
اما یک چیزی را هم از تجربه‌ی خودم یاد گرفته‌ام؛ همیشه آن چیزی که ما از رفتار آدم‌ها برداشت می‌کنیم، تمام حقیقت نیست.
ممکن است کسی در میان هم‌کلاسی‌هایت باشد که دلش بخواهد با تو در حیاط مدرسه هم‌قدم شود اما جلو آمدن را نیاموخته باشد.
به یاد دارم وقتی دبیرستانی بودیم یکی از هم‌کلاسی‌های دوران ابتدایی‌ام گفت همیشه دوست داشته‌ام با تو دوست شوم اما خیال می‌کردم تو از من خوشت نمی‌آید، جالب اینجاست من در آن زمان با دوست صمیمی‌ام قهر بودم و فکر میکردم هیچکس علاقه‌ای ندارد با من دوست صمیمی‌ باشد
اما همه چیز فقط در ذهن من بود.
من بی‌رحمانه خودم را دست‌کم میگرفتم.
حتی دوست صمیمی دوران ابتدایی و راهنمایی‌ام که مدتی بود از هم بی‌خبر بودیم چند روز پیش به من گفت تو برای من دوست صمیمی‌ام بودی ولی من برای تو نه!
در حالی که من برعکس همین را فکر میکردم.
میبینی دخترک خیال‌پرداز من؟گاهی ما در ذهن خودمان داستانی درباره‌ی خودمان و آدم‌های اطرافمان می‌سازیم و آن‌قدر به آن باور می‌کنیم که یادمان می‌رود شاید حقیقت چیز دیگری باشد.
شاید واقعاً بعضی از هم‌کلاسی‌هایت تو را نادیده گرفته باشند؛ من نمی‌دانم. اما حتی اگر چنین باشد، رفتار آنها نمی‌تواند به تو بگوید که تو چه ارزشی داری یا چه ایرادی داری.
اینکه کسی با تو بیرون نمی‌آید لزوما به این معنا نیست که مشکلی در تو وجود دارد.
شاید آن آدم خسته است، شاید خودش درگیر چیز دیگری است، شاید نمیخواهد دایره دوستانش را بزرگ‌تر کند، شاید اصلا تو انتخابش برای دوستی نباشی.
ولی دختر کوچولوی پست‌خانه می‌دونی حتی اگر کسی تو را برای دوستی انتخاب نکند چیزی از ارزش‌های تو کم نمیشود؟
پس سری بعدی یه نفس عمیق بکش و به خودت بگو:
«هر جوابی که بشنوم بازم دوستت دارم.»
بعد یکی از هم‌کلاسی‌هات رو دعوت کن که با هم به حیاط برین و قدم بزنید.
و یادت باشه جواب رد شنیدن طبیعیه و چیزی از قشنگی‌های تو کم نمیکنه.میدونم این کار خیلی سخته برای منی که توی دهه ۲۰ زندگی‌ام هستم هم سخته ولی تو از من قوی‌تری میدونم. سعی کن بار‌ها انجامش بدی تا ترست بریزه و بالاخره دوست‌های مناسبت رو پیدا کنی.
کم‌کم یاد می‌گیری از تنهایی نترسی. راستش یه جا خونده بودم انسان ذاتا تنهاست پس بابت تنهایی خودت رو اذیت نکن همه ما گاهی تنهاییم.
خودت رو بیشتر دوست داشته باش و از دیدن خوبی‌هات غافل نشو.
نامه‌ام خیلی طولانی شد اما امیدوارم کمک‌ کننده بوده باشه.
و این رو هم بدون همه ما امشب نامه تو رو خوندیم و کنارتیم پس تو تنها نیستی!
راستی آنه شخصیت مورد‌علاقمه و عاشق سریالشم ولی متاسفانه هنوز کتابش رو نخوندم!


امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۳
برای: ترمه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

بانو سلام
شب به خیر
حالت خوبه؟ چه خبرا؟ چیکارا می‌کنی؟
می‌گم من چند شب پیش تو جمع ازت گله کردم. نباید این کارو می‌کردم.
نباید به یابنده ی اون نامه هایی که برات نوشتم و گم شدند، می‌گفتم نادیده بگیره یا اینجا می‌گفتم که از تو خسته شده ام که نامه هامو نمی‌خونی همیشه دوری.
حافظ می‌گه:
«لاف عشق و گله از یار، بسی لاف دروغ
عشق بازان ِ چنین، مستحق حجرانند»
ترمه من به خودم قول دادم هیچوقت ازت گله نکنم و استاندارد عاشق بودن رو پایین نیارم. هر روز سعی کردم بیشتر یاد بگیرم که تو رو تمام و کمال، همون‌طور که هستی دوست داشته باشم. خیلی سعی کردم که بفهممت و حتی نیمه های تاریک وجودتو عاشقانه به آغوش بکشم و ازت انتظار نداشته باشم که اونجوری باشی که من پیش از تو توی تصوراتم ساخته بودم.
ترمه من بارها تو لحظه های سخت رابطه از شدت اینکه می‌خواستم تو متعلق به من بشی، تو رو رنجوندم. منم رنجیده بودم ولی فرق ما این بود که من عاشق تو بودم و «هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت».
من که به تو سخن سخت گفتم، عاشق خوبی نبودم. راه و رسم عاشقی رو درست بلد نبودم و شاید مستحق این دوری بودم.
می‌تونستم جوری باشم که هیچوقت دور نشی. کاش فقط بلد بودم که نخوام تو رو به تملک خودم در بیارم و آروم و صبور بودم تا هیچوقت فکر نکنی من دارم خودمو به تو تحمیل می‌کنم.
مولانا می‌گه:
« گوید سلیمان مر تو را، بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد، رو لانه شو رو لانه شو»
روزی که این شعر رو خوندم با خودم فکر کردم که ای وای!!! چرا بلد نبودم برای تو مرغک قشنگم لونه باشم!!؟ لونه بودن یعنی امنیت و آرامش کامل دادن تو هر شرایطی، مخصوصا زمان طوفان!
و از اون روز تصمیم گرفتم لونه ی تو باشم، حتی حالا که خیلی دوری. شاید این مجازات منه که به جرم اینکه اون روز لونه نبودم و خودخواه بودم، بعد از تو و وقتی خیلی دوری، لونه ای بشم همیشه خالی.
ولی حالا عاشق بهتری هستم و از نظر مردانه عاشق بودن، از اون روزها خیلی زیباترم.
ترمه!! ببخشید که تو جمع ازت گله کردم.
تو خوب ترینی تا همیشه و هیچ گله ای نیست. تو قشنگ ترینی و من دلم می‌خواد همه ی نامه هام بهت برسه و هیچ نامه ای گم نشه.


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۳
برای: ...

دوست عزیزم از من تورو از صمیم قلب همیشه دوست داشتم و میخاستمت
تو تنها رفیقم و تنها کسی بودی که بهش اطمینان داشتم تنها کسی بودی روش حساب باز میکرم
شاید تنها کسی فکر می‌کردم حقیقتا داشتم ولی هرگز نداشتم

و در این مدت تنها با شبحی از تو رفاقت داشتم نه با تو ، شاید شبحی که از سال ها تنهایی زاده شده بود و دنبال کالبدی می‌گشت تا خودش در قالب اون نشون بده

امضا: هه هه هه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۳ برای: شکوه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید این نامه، بوی باران روی ریل‌ها را می‌دهد… سلام شکوه، نامه‌ات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۰
برای: متصدی آخرین ایستگاه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام متصدی آخرین ایستگاه
اسم‌ت را نمی‌دانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بوی‌باران روی ریل‌ها را می‌دهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی چوب سوخته.


مچکرم بابت راهنمایی‌ات، راستش چه متصدی، چه مامور کنترل بلیط همه و همه شغل‌های‌جالبی دارید.
آن سفر فقط تا وقتی که به مقصد رسیدیم، بهترین سفر بود، اما همه‌اش بخاطر آدم‌ها بود، از مامور کنترل بلیت گرفته تا همسفر‌هایم.


تا زمانی که در حرکت هستم، زنده‌ام، اینکه از رنج انتظار صحبت کردم، به همین دلیل بود. درست می‌گویی هیچ وقت نمی‌توانم از انتظار صحبت کنم، اما از رنج آن می‌توانم. دروغ چرا، یک زیباییِ دست‌نیافتنی‌ای دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، انتظار را می‌گویم. آدم صبور می‌شود، رویا می‌آفریند، دوباره و چند باره زیست می‌کند، خیال‌اش را پرورش می‌دهد و بال در می‌آورد. انگار رستگار می‌شوم، همیشه در هر چیزی افراطی عمل می‌کنم، در انتظار، در عشق ورزیدن، در نوشتن، در رقصیدن، بهت نگفتم؟! در قطار با همسفر‌ها رقصیدیم، بعدش الویه خوردیم، رفتم تخت بالایی، دخترک روبرویم سیگار می‌کشید و تعریف می‌کرد که قرار است کجاها را در جنوب ببیند، وقتی رسیدیم، در سالن اصلی هم را در آغوش فشردیم. در زندگی همین مکالمه‌ها، همین محبت‌ها، فشردن دست‌ها، و غریبه‌ها نجات‌م می‌دهند، چرا که زندگی یعنی همین، انتظار، عشق، انتظار، عشق.

شاید باورت نشود، که وقتی از فیلم کوتاهِ عاشقانه‌ات نوشتی، گریه‌ام تبدیل به لبخند شد. من دلم می‌خواهد یک فیلم کوتاه بسازم که در آن آدم‌ها فقط راه می‌روند، از چهره‌شان نیز می‌گیرم، در ایستگاه قطار، جاده، پیاده‌روها...
شاید دلیل این انتخاب هم مربوط به ذهن‌ناآرامم باشد که همیشه دلش می‌خواهد در حرکت باشد.
بنظرم وقتی راه می‌روی و اکسیژن دریافت می‌کنی، آدم بهتری هستی، این را قول می‌دهم:)

نامه‌ات با اینکه بسیار معطر و خوشبو بود، اما کمی بوی خستگیِ بعد از یک شیفت کاری طاقت‌فرسا هم می‌داد. اگر درست گفتم، از خستگی‌هایت بگو، در نامه‌هایت میان هزاران قصه، تو نیز غصه‌های قصه‌هایت را بگو.

_پیوست این نامه، همراهی قطعه‌ی " نامه‌هایم را بده" از گوگوش بود.


امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۷
برای: آن که دیر رسید

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به تو،
که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم،
اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بسته‌ام.
نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان می‌کنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیق‌تر بر جان آدمی حک می‌کند. چه دردناک است که روزها و هفته‌ها و ماه‌ها، و چه‌بسا سال‌ها، چشم به دری بدوزی که شاید هرگز گشوده نشود؛ و با این همه، دل به همان احتمالِ اندکِ گشوده شدنش خوش کنی.

اما دری که روزگاری به روی قلب من بسته شد، دیگر مرا امیدی به گشوده شدنش نیست. یقین دارم آن در، در همین جهان بسته خواهد ماند و کلیدش نیز با ما به خاک سپرده خواهد شد.

با این حال، سال‌هاست امیدی دیگر در دل من زنده است؛ امیدِ دیداری در جهانی دیگر.

و چه چیزی بیش از این اندیشه روحم را می‌آزارد که مبادا در آن جهان نیز زبانِ فهم یکدیگر را ندانیم؟

ما در این دنیای سرد، هم‌کلام یکدیگر نبودیم؛ نتوانستیم واژه‌ای برای عمق دردهایمان بیابیم و چه‌بسا هیچ‌گاه نتوانستیم آنچه را در ژرفای جانمان می‌گذشت، برای یکدیگر بازگو کنیم.

اما اگر آن سوی این جهان نیز زبانمان یکی نباشد، چه خواهد شد؟

اگر هم‌زمان نباشیم چه؟

اگر یکی از ما زودتر چشم به آن جهان بگشاید و دیگری سال‌ها بعد از راه برسد، چه؟

اگر من به آنجا برسم و تو، پیر و خسته، دیرتر قدم در آن جهان بگذاری؟

نکند حتی مرگ نیز با ما سرِ شوخی داشته باشد و زمان، این بار نیز میان ما فاصله بیندازد؟

با این همه، عهدی با تو می‌بندم؛ عهدی که شاید هیچ‌کس جز خیالِ من شاهدش نباشد:

اگر زودتر از تو چشم به آن جهان گشودم، آن‌قدر انتظارت را خواهم کشید که چشم‌هایم کم‌سو شود، موهایم سپید گردد و چهره‌ام را چین‌های سال‌های انتظار پر کند.

و آن‌گاه، با همان چشمان کم‌سو، به کودکی خواهم نگریست که روزی، در جهانی دیگر، او را معشوق خویش می‌دانستم.

شاید تو مرا نشناسی؛
شاید زبانم را نفهمی؛
شاید حتی ندانی چرا نگاه پیرزنی غریبه، این‌چنین آشناست.

اما من خواهم دانست.

من خواهم دانست که سال‌ها، در انتظار تو نشسته بودم.

و شاید آن روز، برای نخستین‌بار، جهان به ما رحم کند و دری را بگشاید که در این دنیا، برای همیشه بسته ماند.
— زاییده‌ی ذهنی خیال‌پرداز


امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که  با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۳
برای: هانا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

تاریخ: ۲۳شهریور ‌۱۴۰۵
ساعت: ۱:۲۳
برای: اهالی پست خانه و هانای عزیزم.

نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی از آخرین نامه ام به اینجا خیلی وقته میگذره و نمیدونم اگر نامه ی قدیمی های پست خانه به دستم نمیرسید چقدر این فاصله طولانی تر میشد.
به هرحال ازت ممنونم هانا؛ دلیل این نامه تویی.
تموم نیمه شب هایی که درِ پست خانه بسته بود؛ چشم انتظار بودم و دلتنگ.
دلتنگ برای نامه های قشنگتون، دلتنگ برای این نوشته ها، توجه ها، و احساسات خرج شده، دلتنگ برای آدام، و دلتنگ برای نوشتن..
واقعیت اینه که من اونقدری که دلم میخواست و میخواد برای شما نامه ای ننوشتم و آره کلی نامه ی فرستاده نشده وجود داره که احتمالا فقط «تلنبار شده» صفت خوبی برای نشون دادن وضعیتشونه.
از اینا که بگذریم باید بگم انگار بین من و کلمات فاصله افتاده و دیگه دستم به نوشتن نمیره و اگر بره قرار نیست خواننده ای داشته باشن؛ یا بهتر بگم توان زیادی ازم میگیره. از نوشتن درد و غم خسته شدم؛ از برای عشق نوشتن بی تابم کرده؛ و نوشتن از امید فقط توهمی دردناک برام باقی گذاشته.
در آخر، این‌مدت خیلی نامه هارو دنبال نمیکردم و امیدوارم بتونم باز هم با پست خانه همراه باشم اما احتمالا این آخرین نامه با امضای روجاست؛ باید دنبال یک اسم جدید باشم.


امضا: روجا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۰۶
برای: سارینایِ قلبم🤍

تو برای من مثل بوی بارون روی خاک تشنه‌ای؛
مثل همون چند دقیقه‌ای که بیدار می‌شم و می‌بینم هنوز وقت دارم بخوابم و دلم نمی‌خواد از جام بلند شم.
شبیه آهنگی هستی که می‌تونم بارها و بارها گوش بدم و بازم ازش خسته نشم؛
شبیه پیدا کردن تهِ سوزن، بعد از کلی گشتن و ناامید شدن.
تو باعث شدی بتونم خودم رو پیدا کنم؛
بفهمم کی‌ام، چی‌ام و اصلاً از این دنیا چی می‌خوام.
یه جوری به زندگی من معنا دادی که خودمم قبل از تو نمی‌دونستم همچین معنایی می‌تونه وجود داشته باشه.
مثل یه آینه‌ای که هر بار توش به خودم نگاه کردم، یه چیز تازه از خودم فهمیدم.
و خدا، به جای خیلی از چیزهایی که نداشتم، تو رو گذاشت سر راه من.
و واقعاً چه خوب شد که تو رو داد بهم؛
چون تو مثل یه نور افتادی به تاریک‌ترین گوشه‌های وجودم و باعث شدی چیزهایی رو ببینم که مدت‌ها از خودم پنهونشون کرده بودم.
نمی‌دونم فردا چی می‌شه، دنیا قراره ما رو کجا ببره و آخر این همه اتفاق به کجا می‌رسه؛
فقط می‌دونم یه آرزوی ساده دارم:
ای کاش هیچ‌وقت از دستت ندم. ✨

امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۱۴
برای: صاحبِ این پستخونه؛

می‌خوام از صاحبِ این پست‌خونه تشکر کنم؛
بی‌شک یکی از بهترین چنل‌هایی که دارم.
راستش، وقتی آدم‌بزرگ‌ها منو از رویای بچگیم، یعنی نویسندگی، دلسرد کردن، دیگه هیچ‌وقت چیزی ننوشتم.
و این برای یه نویسنده‌ی تقلبی خیلی دردناکه؛
اینکه توی ذهنت پر از ایده باشه، اما جوهرت سال‌ها خشک مونده باشه!
این چنل باعث شد دوباره یه حسی ته دلم زنده بشه؛
اینکه شاید هنوزم کسی متن‌های مزخرف منو می‌خونه و براشون وقت می‌ذاره.
البته... نمی‌دونم. شاید هم نه.
شاید حق با اون آدما بود و من هیچ‌وقت توی نویسندگی استعدادی نداشتم.
اما حداقل امید داشتن که خوبه، نه؟
ممنونم که این چنل رو ساختی؛
نه فقط برای اینکه دو هزار آدم رو دور هم جمع کردی،
بلکه برای اینکه به آدم‌هایی مثل من یادآوری کردی هنوز می‌شه نوشت، حتی وقتی سال‌هاست جوهرِ قلمت خشک شده.
شاید من هیچ‌وقت نویسنده‌ی خوبی نشم؛
اما امشب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، دوباره دلم می‌خواد بنویسم.
و شاید همین، قشنگ‌ترین چیزی باشه که می‌شد ازت هدیه گرفت؛
امیدِ دوباره به رؤیایی که فکر می‌کردم سال‌ها پیش، برای همیشه مرده

امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۵۳ برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… درود آنه عزیزم من موقعی که راهنمایی بودم دقیقا همین مشکل داشتم و به علاوه برام قلدری هم میکردن. میخوام بهت بگم "خودت" بودن تو هیچ مشکلی نداره و این افراد صرفا…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۰۲
برای: هانا

هانای عزیز ممنون که پیامم رو خوندی توصیه خیلی خوبی بود و من تلاشم رو می‌کنم تا بهش عمل کنم 🌷
اما در مدرسه من اذیت نمیشم صرفا همونطور که اِبهام اشاره کرد همکلاسی‌هام من رو به جمع خودشون دعوت نمی‌کنند و گاهی اوقات من بهشون جوین میشم و اونا هم بهم گوش میدن اما هیچوقت اهمیت زیادی به من نمیدن یا گفت و گویی با من رو آغاز نمیکنند

امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۲۱ برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز آنه!!! سلام و شب به خیر امیدوارم خوب باشی دخترک، دخترکِ خیال پرداز... نامه ی تو چقدر قشنگه!!! بهت تبریک می‌گم که اینقدر قشنگ و بی ریا درباره ی احساساتت حرف می‌زنی. آنه یک لحظه فکر کردم همکلاسی…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۱۹
برای: هاشم

درود هاشم عزیز از تعریف های قشنگت بی‌نهایت سپاسگزارم ✨
برای من هم خیلی عجیبه چون یک آدم اجتماعی هستم و معمولا در جا های جدید تلاش می‌کنم تا ارتباط بسازم(حتی ارتباطات موقتی و خاطرات کوچک) و یکی از دلایلی که وضعیت کنونی اذیتم میکنه همین هست و من هم نظر شما رو دارم فکر میکنم یک سوتفاهم پیش اومده و شاید یک روزی متوجه بشم همه اینا برای یک موضوع کوچیک بوده
البته الان که فکر میکنم در روز های اخیر من گَه گاهی خیلی آرام وارد بحث هایی که در اطرافم شکل میگیره میشم و ممکنه درباره اون چیزی بگم مثلا زمانی که درباره تدریس یک معلم حرف می‌زنیم پس شاید این یک پیشرفت خیلی کوچک باشه ؟

امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که  با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۱۱
برای: هانا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

فکر می‌کنم دیرتر از همه‌ی آشنا‌های قدیمی دست به قلم شدم برای نوشتن پاسخ نامه‌ی دلچسبت.
هانا جانم!
دیشب در میان خواب و بیداری نامه‌ای از تو به دستم رسید. خدا می‌داند چقدر ذوق کردم و خدا می‌داند چقدر به موقع آمد؛ دقیقا لحظه‌ای که به آن نیاز داشتم. نامه‌ات به من شوری برای نوشتن داد و باعث شد نامه‌ای برای آنه بنویسم.
راستش را بخواهی هر شب نامه‌ها را دنبال می‌کنم. من نیز چشمانم به دنبال نام‌های آشنا می‌گردد و گاهی دوست دارم نامه‌ای بنویسم اما چیزی برای نوشتن و گفتن ندارم گویی زندگی‌ام از یک مرداب هم بی‌حرکت‌تر شده.
شاید حالا پری مرداب باشم اما در تلاشم، در تلاشم تا شور و شوق گذشته‌ام را برگردانم.
از روزی که راه‌ رسیدن به پست‌خانه بسته شده بود تا روزی که باز شد من چشم انتظار بودم، میخواستم نامه‌های زیادی که فقط برای شما نوشته بودم را ارسال کنم اما نتوانستم یا شاید هم نخواستم آن روز‌ها را دوباره به یاد آورم.
همه از عشق‌ نافرجام یا از وصلشان می‌گویند، از درد‌ها و شادی‌ها می‌گویند اما نمی‌دانم چرا هیچ کدام برای من وجود ندارد.
ممکن است دلیلش تجربه نکردن عشق، ماندنم در منطقه امن و یا به خاطر خانه نشینی اجباری‌ام باشد.
در روز‌های اخیر چندباری نامه‌ای را آغاز کردم اما در نوشتن پایان یا در انتشارش ناتوان بودم.
ازت ممنونم که به یادم بودی و من را به دوباره نوشتن دعوت کردی.
راستی آهنگ آسمان آبی فریدون فرخزاد رو گوش کردم، فکر می‌کنم من و تو خیلی شبیه هم باشیم.
منم عاشق لحظه‌های کوچیکم، عاشق آرامش لحظه‌های کوچیک، عاشق آبی آسمان و شنیدن صدای پرنده‌ها در سکوت صبح.
نفرت برای من هم سخته،میدونی فکر کنم منم مثل تو فکر می‌کنم.
من تا حالا نتونسته بودم چیزی که بهش فکر می‌کنم رو این‌طوری توضیح بدم، ولی آره، قبول دارم؛ زندگی یه پارادوکس بزرگه. شاید حتی بخش بزرگی از معنای زندگی توی تعادلی باشه که باید یاد بگیریم بین همین تضادها برقرار کنیم.
از روی سرنخ‌هات نتونستم محل زندگیت رو حدس بزنم. خیلی دلم خواست منم اونجا می‌بودم و باهم زیر درخت‌های سیب دوچرخه‌سواری می‌کردیم.
از مسابقه گذاشتن خوشم نمیاد بیشتر دوست داشتم توی سکوت طبیعت کنار هم رکاب میزدیم و از خوردن نسیم صبح‌گاهی به گونه‌هامون لذت می‌بردیم.
تو چی؟ یه رکاب زدن آروم رو ترجیح میدی یا یه دوچرخه‌سواری پرهیجان و سرعتی؟
برای من همین دوچرخه‌سواری آروم از صدتا کار هیجان انگیز جذاب‌تره!
(نیمی از نامه‌ام مربوط به نامه‌ایه که ۹ اسفند از تو به دستم رسیده بود و جواب من ماه‌ها در پیام‌های ذخیره شده تلگرامم ناقص و خاک خورده مانده بود، خوشحالم که دوباره دست به قلم شدم و برای تو نامه‌ای جدید نوشتم)


امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۹
برای: برای هرکسی که اینو میخونه

بعضی وقتا ادم با خودش میگه، واقعا حقه این همه درد این همه رنج؟؟
چقدر دیگه باید تحمل کرد تا همه چی تموم بشه؟؟
منتظر میمونم تا بزرگ شم و از این قفس فرار کنم، فرقی نداره به کجا پرواز میکنم فقط پر بگیرم و به اوج برسم:)))
از خودم خجالت میکشم خانواده ام هر کاری کردن بخاطر من بوده، اما قبول نیست اونا نمیخوان تغییر بکن، دوست ندارن درک کنن، فقط میخوان درک بشن!
اونا یه قفس هستن اما نا خواسته، منم دنبال یه ازادی خود خواسته...
دو خط موازی، باهم حرکت میکنن اما بهم نمیرسن، پس بهتر نیست هرکسی راه خودش رو بره؟:)

_سِدی

امضا: سِدی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤9🌚2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۰۷ برای: آن که دیر رسید این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… به تو، که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم، اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بسته‌ام. نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان می‌کنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیق‌تر…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۰۷
برای: از قلم افتاد

مرام دنیا، گاه گاهی رسیدن است
به دیدگاه دنیا، رسیدن، آرمیدن است
نگویم ای دوست که غمِ آن مخور
چرا که غمت، کار هر شب و روز من است
غمت دریافتم و غمم یافتم، ای همدرد
هم‌غمِ من، پی‌ریز دنیا بر نارسیدن است
روزی چند در این دارِ بی‌وفا میهمان‌ایم
امان ازین میزبان که کارش عاشق کشتن است
فراق یار در این دنیا را نیافتم هیچ پیوند
شاید در آن جای دگر، بنابر عاشقی کردن است
آن دم که پیوندِ جانان بدین‌جا شدنی مباد
چاره چه جز جُستِ یار بدان‌جا گشتن است؟
آن جای دیگر، پر است از چشم به راهان
که آرمانشان پیوند دوباره را دیدن است
آخرین واژگانم درسی‌ست از همین دنیا
که تنها در راه عشق، خواستن نتوانستن است!

امضا: سِپیم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۱۴
برای: سرنوشت

ناجی ، مرا نجات بده .
سال هاست منتظرم که ناجی ایی ناگهان به سراغم بیاید و مرا از این جهنمی که روحم در شعله های تاریکش می سوزد نجات دهد .

از جایی که خانه ام نیست

از کنار انسانی هر دم زیر نگاهش می شکنم .

از این هزارتوی تکراری که هر دم به من یادآوری می کند که تو محکومی به تاریکی

جایی که هستم فراتر از زندان جسم است .
اینجا زندان روح من است .

یا برای شکستن یا برای درخشیدن

دیگر برایم اهمیتی ندارد که شعله وحشی بعدی نجات است یا مجازات

تنها حکمی که حالا ، اکنون فهمیده ام این است :
ناجی وجود ندارد زیرا ناجی من هستم

و سرنوشت من حکم من نیست
و این زندان خانه من نیست .

سال ها به دنبال خانه ایی حقیقی در آنسوی دروازه های آسمان بودم . اما ، حالا ، اینجا ...

این من هستم که خانه را خواهم ساخت .

امضا: شوالیه زمستان
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1