پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۲ برای: متصدی آخرین ایستگاه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام با خوندن نامههاتون قلبم رقیق میشه و گاهی خودم رو جای شخصیتها میذارم، چشمهام رو میبندم و یک نفس عمیق میکشم. یاد آخرین باری میافتم که با قطار به مقصد…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: شکوه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید
این نامه، بوی باران روی ریلها را میدهد…
سلام شکوه،
نامهات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت شده بود و تنها صدای جاروی پیرمرد نظافتچی با تیکتاک ساعت سالن رقابت میکرد.
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: شکوه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید
این نامه، بوی باران روی ریلها را میدهد…
سلام شکوه،
نامهات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت شده بود و تنها صدای جاروی پیرمرد نظافتچی با تیکتاک ساعت سالن رقابت میکرد.
اینجا به مردی که مشخصات مسافران را بررسی میکند، «مأمور کنترل بلیت» میگوییم؛ اما در داستان تو، شاید بهتر باشد او را مأمور نجات یک سفر بنامیم. کسی که با یک جمله، اول یک کیلو از وزنت کم کرد و چند دقیقه بعد، دو تخت خالی و یکی از بهترین سفرهای زندگیات را به تو بخشید.
وقتی نوشتی هر مسافر دلیلی برای رسیدن دارد، لبخند زدم. راست میگویی. من سالهاست مقصدها را نه از روی بلیتها، بلکه از چهرهٔ آدمها حدس میزنم. بعضیها بهسوی شهری میروند، بعضیها بهسوی یک نفر و بعضیها فقط میخواهند تا جای ممکن از خودِ دیروزشان دور شوند.
پرسیدی آیا از تماشای انتظار آدمها رنج نمیبرم؟
چرا، شکوه.
بعد از سه سال کار در ایستگاه، فرق میان کسی را که منتظر قطار است و کسی را که منتظر یک آدم مانده، خوب میدانم. اولی مدام به ساعت نگاه میکند؛ دومی به درِ ورودی.
کسی که منتظر قطار است، با شنیدن سوت از جا بلند میشود؛ اما کسی که منتظر یک آدم است، با هر صدای پایی قلبش میلرزد.
نمیدانم تو این چند سال چشمانتظار چه کسی یا چه چیزی بودهای. نمیپرسم؛ بعضی انتظارها اگر به زبان بیایند، سنگینتر میشوند. فقط امیدوارم آنچه منتظرش هستی، سرانجام راه این ایستگاه را پیدا کند. و اگر نیامد، روزی خودت چمدانت را برداری و از سکوی انتظار دور شوی؛ آدم نباید تمام عمرش را به قطاری ببخشد که زمان آمدنش را هیچجا ننوشتهاند.
از فیلم کوتاهی که گفتی خوشم آمد. اگر روزی آن را بسازم، از چهرهها فیلم نمیگیرم؛ از دستهایی میگیرم که دیر رها میشوند، پاهایی که لحظهٔ آخر برمیگردند، بلیتهایی که در مشت مچاله شدهاند و صندلیهایی که پس از رفتن آدمها هنوز کمی گرم ماندهاند.
و شاید پایان فیلم، زنی باشد که یک روز زودتر به ایستگاه رسیده، کنار خواهرش نشسته و بیخبر از همهجا، دارد بهسمت یکی از بهترین خاطرات زندگیاش میرود.
بیشتر خواهم نوشت، شکوه؛ تا وقتی آن سوی شب، مسافری باشد که نامههایم را بخواند، چشمهایش را ببندد و کمی عمیقتر نفس بکشد.
— متصدی آخرین ایستگاه
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ایکاش بهم میگفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درود آنه عزیزم
من موقعی که راهنمایی بودم دقیقا همین مشکل داشتم و به علاوه برام قلدری هم میکردن.
امضا: هانا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
درود آنه عزیزم
من موقعی که راهنمایی بودم دقیقا همین مشکل داشتم و به علاوه برام قلدری هم میکردن.
میخوام بهت بگم "خودت" بودن تو هیچ مشکلی نداره و این افراد صرفا با اذیت کردن بقیه به روش های مختلف میتونن اون عقده ها و حفره های درونشون رو پر کنن میدونم خیلی سخته به هر حال باید یه تایم مشخصی رو توی روزت بذاری که با این افراد باشی و این خیلی میتونه آزار دهنده باشه ولی ازت خواهش میکنم اگر میخوای تغییر کنی فقط و فقط برای خودت باشه و نه کس دیگه ای. اون هم کلاسیا در نهایت میشن یه بخشی از خاطره و فراموش میشن و وجودشون کمرنگ و بی اهمیت میشه. اینکه تو قدرت داشته باشی " تو" باشی مهمه وگرنه مثل بقیه بودن خیلی راحته.
ولی من راه متفاوتی رفتمفکر کردم اگه تغییر کنم کمتر حرف بزنم کمتر دورشون باشم باعث میشه کمتر اذیتم کنن ولی نه تنها کمتز نشد بلکه بیشتر شد. لطفا از حق خودت دفاع کن مهم نیست چقدر تو اون زمان حتی برای چیز های کوچیک احمقانه به نظر برسه مهم اینه که تو برای خودت جنگیدی و برای خودت ارزش قائلی.
سرت درد نیارم راضی کردن آدما بی فایده است کلا آدمی همیشه دنبال یه چیزی و به چیزی که داره راضی نیست اما تو سعی کن در عین این که دنبال هدف ها و رویاهات میری از لحظه های کوچیک و داشته های زندگیت لذت ببری.
امضا: هانا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: کودکی با دنیا در جیب هایش
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
کودکی بود از حوالی همین کوچه ها؛
امضا: S
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: کودکی با دنیا در جیب هایش
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
کودکی بود از حوالی همین کوچه ها؛
هر غروب،
با زانوهای خاکی و جیبهایی انباشته از رویا
به پارک میدوید.
کنار نیمکت مینشست،
از بازیهایش میگفت، از فرداهای دور،
از آرزوهایی که هنوز هم قد خودش نشده بودند.
نیمکت، سالها محرمانهترین همدم او ماند؛
گوش میسپرد، بیآنکه چیزی بپرسد،
و به خاطر میسپرد، بیآنکه کلامی بر زبان آورد.
زمان، آهسته و بیصدا از کوچه گذشت.
کودک، جوان شد، بعد مردی شد با موهایی که رنگِ غروب گرفته بودند.
و یک روز،
به جای دویدن، با عصایی در دست آمد
و همانجا نشست.
دیگر از فردا نمیگفت؛
از دیروز میگفت، از آدمهایی که رفته بودند، از رویاهایی که در هیاهوی زندگی جا مانده بودند.
هر غروب میآمد؛
نیمکت طنین قدمهایش را از دور میشناخت.
تا یک غروب،
انتظار کشید..
اما طنین عصا نیامد.
غروبِ بعد هم نیامد.
و پس از آن،
هیچ غروبی.
نیمکت ماند
و جای خالی مردی که روزگاری؛
کودکی بود
با زانوهای خاکی
و تمام جهان
در جیبهایش.
و بعد از آن چه شد؟
از آن پس، هر غروب چشم به انتهای کوچه میدوخت؛ شاید صدای عصایی دوباره سکوت پارک را بشکند.
شاید سایه ای آشنا بر زمین بیوفتد
اما کوچه فقط باد را فرستاد،با خاطرهی کودکی که روزی بر او نشست،
و مردی که آخرین غروبش را
بیخبر
کنار او جا گذاشت.
امضا: S
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۸ برای: همیشه میخوام بهت بگم امضا: ماه کامل وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: ماه کامل
بگو
امضا: همیشه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۷
برای: ماه کامل
بگو
امضا: همیشه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
اطلاعیه شماره سه پستخانه نیمهشب: گاهی یک نامه، آغازِ نامهای دیگر است.✉️ اگر میان سطرهای نامهای مکث کردی، حرفی به دلت نشست یا دلت خواست به نویسندهاش بگویی «میفهمم چه میگویی»، حالا راهی برای نوشتن داری. دکمهای شیشهای به پایین نامهها اضافه شده؛ با…
اطلاعیه شماره چهار پستخانه نیمهشب:
اهالی عزیز پستخانهٔ نیمهشب؛
پستچیِ نیمهشب، نامه جابهجا میکند؛ نه تکههای گفتوگویی را که آغاز و پایانش را فقط دو نفر میدانند.
اگر صاحب نامهای را از پیش میشناسید و میان شما گفتوگویی شخصی شکل گرفته، لطفاً ادامهٔ آن را بیرون از پستخانه دنبال کنید. از این پس پیامهای کوتاه و دنبالهداری مثل «چرا به من نگفتی؟» یا «امروز ناراحت بودی؟» منتشر نخواهند شد.
اینجا قرار است خانهٔ نامهها باقی بماند؛
نامههایی که حتی اگر برای یک نفر نوشته شدهاند، چیزی برای شنیدن در دل دیگران هم روشن میکنند.
اهالی عزیز پستخانهٔ نیمهشب؛
پستچیِ نیمهشب، نامه جابهجا میکند؛ نه تکههای گفتوگویی را که آغاز و پایانش را فقط دو نفر میدانند.
اگر صاحب نامهای را از پیش میشناسید و میان شما گفتوگویی شخصی شکل گرفته، لطفاً ادامهٔ آن را بیرون از پستخانه دنبال کنید. از این پس پیامهای کوتاه و دنبالهداری مثل «چرا به من نگفتی؟» یا «امروز ناراحت بودی؟» منتشر نخواهند شد.
اینجا قرار است خانهٔ نامهها باقی بماند؛
نامههایی که حتی اگر برای یک نفر نوشته شدهاند، چیزی برای شنیدن در دل دیگران هم روشن میکنند.
❤9👍7
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۱
برای: هانا
همچنین ...
من هم دلتنگ قلم های اشنا هستم ، دلتنگ شبهای که با نامه ها روشن میشدند و انتظار های شیرین پشت هر نامه برای دیده شدن
این روزها اینجا قلم های جدیدی میبینم ، آرام لمسشان میکنم و همچنان با شوق میخوانم
و در عین حال منتظر نام و نامه های گرمِ قدیمی هم میشوم
حس عجیبی بود که یادی از من در نامه ای به جا مانده ... یک حس لطیف
امیدوارم همگیشان خوب باشند و باز برایمان از دلشان بگویند
خودم را نمیدانم ... قلمم کمی فرسوده است ، شاید جلایش دهم اما تا آن لحظه میخواهم نظارگر باشم
... شب را برایت اسوده ارزومندم ، مراقب خودت باش ...
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۱
برای: هانا
همچنین ...
من هم دلتنگ قلم های اشنا هستم ، دلتنگ شبهای که با نامه ها روشن میشدند و انتظار های شیرین پشت هر نامه برای دیده شدن
این روزها اینجا قلم های جدیدی میبینم ، آرام لمسشان میکنم و همچنان با شوق میخوانم
و در عین حال منتظر نام و نامه های گرمِ قدیمی هم میشوم
حس عجیبی بود که یادی از من در نامه ای به جا مانده ... یک حس لطیف
امیدوارم همگیشان خوب باشند و باز برایمان از دلشان بگویند
خودم را نمیدانم ... قلمم کمی فرسوده است ، شاید جلایش دهم اما تا آن لحظه میخواهم نظارگر باشم
... شب را برایت اسوده ارزومندم ، مراقب خودت باش ...
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊2❤1
پستخانهٔ نیمهشب pinned «اطلاعیه شماره چهار پستخانه نیمهشب: اهالی عزیز پستخانهٔ نیمهشب؛ پستچیِ نیمهشب، نامه جابهجا میکند؛ نه تکههای گفتوگویی را که آغاز و پایانش را فقط دو نفر میدانند. اگر صاحب نامهای را از پیش میشناسید و میان شما گفتوگویی شخصی شکل گرفته، لطفاً ادامهٔ…»
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ایکاش بهم میگفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۱
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنه!!!
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشی دخترک، دخترکِ خیال پرداز...
نامه ی تو چقدر قشنگه!!!
بهت تبریک میگم که اینقدر قشنگ و بی ریا درباره ی احساساتت حرف میزنی.
آنه یک لحظه فکر کردم همکلاسی های تو چطور میتونن آدمی رو که اینجوری، به این قشنگی و اینقدر صادقانه حرف میزنه، نبینن یا بذارن احساس تنهایی کنه؟!
یعنی هیچ کس بلد نیست بیاد حرف بزنه؟ بیاد بگه آنه مسئله اینه که...؟
من فکر میکنم یه سوءتفاهم در میون باشه. یا شاید هم یه قضاوت کورکورانه. بعضی وقتا هم آدما یه کارایی رو بیخود و بی جهت میکنن. شاید رفتار دوستای تو هم آخرش معلوم بشه که به یه دلیل مسخره ست آنه.
ولی به نظرم مهم اینه که تو خیلی دختر قشنگی هستی. هوش هیجانی بالایی داری و خیلی خیلی زیبا درباره ی احساساتت با دوستات حرف میزنی. کلمه های زیبا تو قالب جمله های زیبا. بویژه اینکه اینا رو تو یه نامه نوشتی.
کاشکی منم به این خوبی میشد که بنویسم😊
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۱
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
آنه!!!
سلام و شب به خیر
امیدوارم خوب باشی دخترک، دخترکِ خیال پرداز...
نامه ی تو چقدر قشنگه!!!
بهت تبریک میگم که اینقدر قشنگ و بی ریا درباره ی احساساتت حرف میزنی.
آنه یک لحظه فکر کردم همکلاسی های تو چطور میتونن آدمی رو که اینجوری، به این قشنگی و اینقدر صادقانه حرف میزنه، نبینن یا بذارن احساس تنهایی کنه؟!
یعنی هیچ کس بلد نیست بیاد حرف بزنه؟ بیاد بگه آنه مسئله اینه که...؟
من فکر میکنم یه سوءتفاهم در میون باشه. یا شاید هم یه قضاوت کورکورانه. بعضی وقتا هم آدما یه کارایی رو بیخود و بی جهت میکنن. شاید رفتار دوستای تو هم آخرش معلوم بشه که به یه دلیل مسخره ست آنه.
ولی به نظرم مهم اینه که تو خیلی دختر قشنگی هستی. هوش هیجانی بالایی داری و خیلی خیلی زیبا درباره ی احساساتت با دوستات حرف میزنی. کلمه های زیبا تو قالب جمله های زیبا. بویژه اینکه اینا رو تو یه نامه نوشتی.
کاشکی منم به این خوبی میشد که بنویسم😊
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: Sterling
I wanted us to work. I wanted us to stay together. I did everything for you. I was always there for you. I'm so mad at myself for still thinking about you and us. For trusting you and giving my whole heart to you. Now there's a black whole in my heart, filled with hate and rage, with regret and despair. How could you not feel the same? How could you be so cold? How could you not love me anymore? It broke me apart when you closed the door. Was I just nothing to you? I guess I'll just have to spend everyday thinking about all the other ways that could've worked. I'm just tired. I have no more words to say. Goodbye to you but this wasn't the way...
امضا: Madeline
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۰
برای: Sterling
I wanted us to work. I wanted us to stay together. I did everything for you. I was always there for you. I'm so mad at myself for still thinking about you and us. For trusting you and giving my whole heart to you. Now there's a black whole in my heart, filled with hate and rage, with regret and despair. How could you not feel the same? How could you be so cold? How could you not love me anymore? It broke me apart when you closed the door. Was I just nothing to you? I guess I'll just have to spend everyday thinking about all the other ways that could've worked. I'm just tired. I have no more words to say. Goodbye to you but this wasn't the way...
امضا: Madeline
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤1🌚1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۳
برای: مادری عزیز و دور
این نامه برای تو هستش، مادر.
مادر عزیزم، راستش من تورو خیلی دوست دارم، اما با این وجود خیلی وقته آرزو میکنم ایکاش فرسخها ازت دور بودم. ایکاش دور بودیم، شاید کمتر درد میکشیدیم.
مادر عزیزم، اگر از من بخواهند که نصف عمرم را به تو بدهم، بدون تردید تمامش را میدم، اما مادر، کنارت بودن من رو خیلی زخمی کرده؛ از ترکشهای حرفهات تا رفتار و نگاههات، درد داره.
مادر عزیزم، هیچوقت نفهمیدم هشتسالگیِ من با هشتسالگیِ برادرم چه تفاوتی داشت که اون تنها نمیتونست کاری رو انجام بده، اما من میتونستم. مادر قشنگم، من هم نمیتونستم، اما مجبور بودم. مجبور بودم تکالیف رو تنهایی انجام بدم، تنهایی حواسم به خودم باشه، تنهایی با هیولای تاریک اتاق کنار بیام.
مجبور بودم الگو باشم، تکیهگاه باشم، با اینکه خودم احتیاج داشتم به یک آغوش مادر. همیشه تنهام گذاشتی.
مادر عزیزم، تو با فرقهایی که گذاشتی، با حرفهات، به دختری که تنها امیدش بودی، من رو دور کردی؛ از خودت، از پدر، از خانواده.
ایکاش تا روزی که زنده هستم بفهمی، شاید بار حسرتهام سبکتر باشه و راحتتر برم.
عزیز من.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۳
برای: مادری عزیز و دور
این نامه برای تو هستش، مادر.
مادر عزیزم، راستش من تورو خیلی دوست دارم، اما با این وجود خیلی وقته آرزو میکنم ایکاش فرسخها ازت دور بودم. ایکاش دور بودیم، شاید کمتر درد میکشیدیم.
مادر عزیزم، اگر از من بخواهند که نصف عمرم را به تو بدهم، بدون تردید تمامش را میدم، اما مادر، کنارت بودن من رو خیلی زخمی کرده؛ از ترکشهای حرفهات تا رفتار و نگاههات، درد داره.
مادر عزیزم، هیچوقت نفهمیدم هشتسالگیِ من با هشتسالگیِ برادرم چه تفاوتی داشت که اون تنها نمیتونست کاری رو انجام بده، اما من میتونستم. مادر قشنگم، من هم نمیتونستم، اما مجبور بودم. مجبور بودم تکالیف رو تنهایی انجام بدم، تنهایی حواسم به خودم باشه، تنهایی با هیولای تاریک اتاق کنار بیام.
مجبور بودم الگو باشم، تکیهگاه باشم، با اینکه خودم احتیاج داشتم به یک آغوش مادر. همیشه تنهام گذاشتی.
مادر عزیزم، تو با فرقهایی که گذاشتی، با حرفهات، به دختری که تنها امیدش بودی، من رو دور کردی؛ از خودت، از پدر، از خانواده.
ایکاش تا روزی که زنده هستم بفهمی، شاید بار حسرتهام سبکتر باشه و راحتتر برم.
عزیز من.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔9👍1😢1
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: شکننده قلبم
یادته بار آخر برات گریه کردم؟
بهت میگفتم چرا دوسم نداری؟
اشکامو پاک کردی گفتی گریه نکن. نمیخوام گریه کردنت و ببینم.
بعدش بغلم کردی و همه چی سیاه شد
هنوز دلم واسه اون روز تنگ میشه. با اینکه هیچوقت نگفتی دقیقا چه اتفاقی افتاد.
بعدش که مستی از سرم پرید دیدم تو یه ماشینم.
یه آقایی داشت تو خیابون میچرخوندتم تا آدرس خونه یادم بیاد.
خیلی مهربون بود. ازم میپرسید آبمیوه ای چیزی میخوام که از سرم بپره؟
منم میخندیدم و تشکر میکردم.
بعدش فهمیدم اون مرد یه غریبه رندوم بود.
حتی نیومده بودی پایین ببینی سوار اسنپ میشم یا نه:)
گفتی ترسیدی که یه موقع برات درد سر نشه.
من تو ذهن تو همین بودم، نه؟
فقط یه دردسر.
ولی هیچوقت نزاشتم خانوادم بفهمن اون شب چه اتفاقی افتاده.
راستش و بگم؟
دروغ چرا..
بیشتر از خودم، نگران تو بودم.
آخرشم دروغامو باور نکردن.
ولی فدای سرمون
همین که تو "دردسر" نیفتادی، خیالم راحته.
در عوض، منم فهمیدم که همیشه تو یاد گرفتن از تجربه ها خیلی بد عمل میکنم.
چون تو الان با یکی دیگه ای
ولی من یه تیکه از قلبم اون شب بین دستات جا موند.
امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: شکننده قلبم
یادته بار آخر برات گریه کردم؟
بهت میگفتم چرا دوسم نداری؟
اشکامو پاک کردی گفتی گریه نکن. نمیخوام گریه کردنت و ببینم.
بعدش بغلم کردی و همه چی سیاه شد
هنوز دلم واسه اون روز تنگ میشه. با اینکه هیچوقت نگفتی دقیقا چه اتفاقی افتاد.
بعدش که مستی از سرم پرید دیدم تو یه ماشینم.
یه آقایی داشت تو خیابون میچرخوندتم تا آدرس خونه یادم بیاد.
خیلی مهربون بود. ازم میپرسید آبمیوه ای چیزی میخوام که از سرم بپره؟
منم میخندیدم و تشکر میکردم.
بعدش فهمیدم اون مرد یه غریبه رندوم بود.
حتی نیومده بودی پایین ببینی سوار اسنپ میشم یا نه:)
گفتی ترسیدی که یه موقع برات درد سر نشه.
من تو ذهن تو همین بودم، نه؟
فقط یه دردسر.
ولی هیچوقت نزاشتم خانوادم بفهمن اون شب چه اتفاقی افتاده.
راستش و بگم؟
دروغ چرا..
بیشتر از خودم، نگران تو بودم.
آخرشم دروغامو باور نکردن.
ولی فدای سرمون
همین که تو "دردسر" نیفتادی، خیالم راحته.
در عوض، منم فهمیدم که همیشه تو یاد گرفتن از تجربه ها خیلی بد عمل میکنم.
چون تو الان با یکی دیگه ای
ولی من یه تیکه از قلبم اون شب بین دستات جا موند.
امضا: سایه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2😢2💔2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ایکاش بهم میگفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آنه، عزیزکم!
تجربهی کاملا این چنینی نداشتم، با افراد زیادی دوست بودم اما گاهی احساس میکردم اگر بعد از پایان کلاس چیزی نگویم ممکن است دوستانم بدون صدا زدن من از کلاس خارج شوند و من بمانم و دیوارهای خالی کلاس.
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: آنه _ دخترک خیالپرداز
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آنه، عزیزکم!
تجربهی کاملا این چنینی نداشتم، با افراد زیادی دوست بودم اما گاهی احساس میکردم اگر بعد از پایان کلاس چیزی نگویم ممکن است دوستانم بدون صدا زدن من از کلاس خارج شوند و من بمانم و دیوارهای خالی کلاس.
یکی دو بار این اتفاق افتاد. راستش را بخواهی، نمیدانم کاری که کردم درست بود یا نه، اما سعی کردم اجازه ندهم دوباره تکرار شود. خودم گفتوگو را شروع میکردم، خودم میگفتم: «بریم بیرون؟» و بقیه را همراه میکردم.
دختر برونگرایی نبودم اتفاقا هم خجالتی بودم هم درونگرا و آرام، اما ماندن در کلاس خالی و ساکت برایم سخت بود.
برای همین قبل از هر چیز میخواهم بگویم اگر دوست داری توی صف بوفه یک نفر همراهت باشد، یا دوست داری حین قدم زدن با یک دوست خوراکیات را بخوری توقع زیادی نداری این چیزی است که همه ما انسانها دوستش داریم و کاملا حق داری که دلگیر و غمگین باشی!
اما یک چیزی را هم از تجربهی خودم یاد گرفتهام؛ همیشه آن چیزی که ما از رفتار آدمها برداشت میکنیم، تمام حقیقت نیست.
ممکن است کسی در میان همکلاسیهایت باشد که دلش بخواهد با تو در حیاط مدرسه همقدم شود اما جلو آمدن را نیاموخته باشد.
به یاد دارم وقتی دبیرستانی بودیم یکی از همکلاسیهای دوران ابتداییام گفت همیشه دوست داشتهام با تو دوست شوم اما خیال میکردم تو از من خوشت نمیآید، جالب اینجاست من در آن زمان با دوست صمیمیام قهر بودم و فکر میکردم هیچکس علاقهای ندارد با من دوست صمیمی باشد
اما همه چیز فقط در ذهن من بود.
من بیرحمانه خودم را دستکم میگرفتم.
حتی دوست صمیمی دوران ابتدایی و راهنماییام که مدتی بود از هم بیخبر بودیم چند روز پیش به من گفت تو برای من دوست صمیمیام بودی ولی من برای تو نه!
در حالی که من برعکس همین را فکر میکردم.
میبینی دخترک خیالپرداز من؟گاهی ما در ذهن خودمان داستانی دربارهی خودمان و آدمهای اطرافمان میسازیم و آنقدر به آن باور میکنیم که یادمان میرود شاید حقیقت چیز دیگری باشد.
شاید واقعاً بعضی از همکلاسیهایت تو را نادیده گرفته باشند؛ من نمیدانم. اما حتی اگر چنین باشد، رفتار آنها نمیتواند به تو بگوید که تو چه ارزشی داری یا چه ایرادی داری.
اینکه کسی با تو بیرون نمیآید لزوما به این معنا نیست که مشکلی در تو وجود دارد.
شاید آن آدم خسته است، شاید خودش درگیر چیز دیگری است، شاید نمیخواهد دایره دوستانش را بزرگتر کند، شاید اصلا تو انتخابش برای دوستی نباشی.
ولی دختر کوچولوی پستخانه میدونی حتی اگر کسی تو را برای دوستی انتخاب نکند چیزی از ارزشهای تو کم نمیشود؟
پس سری بعدی یه نفس عمیق بکش و به خودت بگو:
«هر جوابی که بشنوم بازم دوستت دارم.»
بعد یکی از همکلاسیهات رو دعوت کن که با هم به حیاط برین و قدم بزنید.
و یادت باشه جواب رد شنیدن طبیعیه و چیزی از قشنگیهای تو کم نمیکنه.میدونم این کار خیلی سخته برای منی که توی دهه ۲۰ زندگیام هستم هم سخته ولی تو از من قویتری میدونم. سعی کن بارها انجامش بدی تا ترست بریزه و بالاخره دوستهای مناسبت رو پیدا کنی.
کمکم یاد میگیری از تنهایی نترسی. راستش یه جا خونده بودم انسان ذاتا تنهاست پس بابت تنهایی خودت رو اذیت نکن همه ما گاهی تنهاییم.
خودت رو بیشتر دوست داشته باش و از دیدن خوبیهات غافل نشو.
نامهام خیلی طولانی شد اما امیدوارم کمک کننده بوده باشه.
و این رو هم بدون همه ما امشب نامه تو رو خوندیم و کنارتیم پس تو تنها نیستی!
راستی آنه شخصیت موردعلاقمه و عاشق سریالشم ولی متاسفانه هنوز کتابش رو نخوندم!
امضا: دخترک آبی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۳
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
بانو سلام
شب به خیر
حالت خوبه؟ چه خبرا؟ چیکارا میکنی؟
میگم من چند شب پیش تو جمع ازت گله کردم. نباید این کارو میکردم.
نباید به یابنده ی اون نامه هایی که برات نوشتم و گم شدند، میگفتم نادیده بگیره یا اینجا میگفتم که از تو خسته شده ام که نامه هامو نمیخونی همیشه دوری.
حافظ میگه:
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۳
برای: ترمه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
بانو سلام
شب به خیر
حالت خوبه؟ چه خبرا؟ چیکارا میکنی؟
میگم من چند شب پیش تو جمع ازت گله کردم. نباید این کارو میکردم.
نباید به یابنده ی اون نامه هایی که برات نوشتم و گم شدند، میگفتم نادیده بگیره یا اینجا میگفتم که از تو خسته شده ام که نامه هامو نمیخونی همیشه دوری.
حافظ میگه:
«لاف عشق و گله از یار، بسی لاف دروغ
عشق بازان ِ چنین، مستحق حجرانند»
ترمه من به خودم قول دادم هیچوقت ازت گله نکنم و استاندارد عاشق بودن رو پایین نیارم. هر روز سعی کردم بیشتر یاد بگیرم که تو رو تمام و کمال، همونطور که هستی دوست داشته باشم. خیلی سعی کردم که بفهممت و حتی نیمه های تاریک وجودتو عاشقانه به آغوش بکشم و ازت انتظار نداشته باشم که اونجوری باشی که من پیش از تو توی تصوراتم ساخته بودم.
ترمه من بارها تو لحظه های سخت رابطه از شدت اینکه میخواستم تو متعلق به من بشی، تو رو رنجوندم. منم رنجیده بودم ولی فرق ما این بود که من عاشق تو بودم و «هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت».
من که به تو سخن سخت گفتم، عاشق خوبی نبودم. راه و رسم عاشقی رو درست بلد نبودم و شاید مستحق این دوری بودم.
میتونستم جوری باشم که هیچوقت دور نشی. کاش فقط بلد بودم که نخوام تو رو به تملک خودم در بیارم و آروم و صبور بودم تا هیچوقت فکر نکنی من دارم خودمو به تو تحمیل میکنم.
مولانا میگه:
« گوید سلیمان مر تو را، بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد، رو لانه شو رو لانه شو»
روزی که این شعر رو خوندم با خودم فکر کردم که ای وای!!! چرا بلد نبودم برای تو مرغک قشنگم لونه باشم!!؟ لونه بودن یعنی امنیت و آرامش کامل دادن تو هر شرایطی، مخصوصا زمان طوفان!
و از اون روز تصمیم گرفتم لونه ی تو باشم، حتی حالا که خیلی دوری. شاید این مجازات منه که به جرم اینکه اون روز لونه نبودم و خودخواه بودم، بعد از تو و وقتی خیلی دوری، لونه ای بشم همیشه خالی.
ولی حالا عاشق بهتری هستم و از نظر مردانه عاشق بودن، از اون روزها خیلی زیباترم.
ترمه!! ببخشید که تو جمع ازت گله کردم.
تو خوب ترینی تا همیشه و هیچ گله ای نیست. تو قشنگ ترینی و من دلم میخواد همه ی نامه هام بهت برسه و هیچ نامه ای گم نشه.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۳
برای: ...
دوست عزیزم از من تورو از صمیم قلب همیشه دوست داشتم و میخاستمت
تو تنها رفیقم و تنها کسی بودی که بهش اطمینان داشتم تنها کسی بودی روش حساب باز میکرم
شاید تنها کسی فکر میکردم حقیقتا داشتم ولی هرگز نداشتم
و در این مدت تنها با شبحی از تو رفاقت داشتم نه با تو ، شاید شبحی که از سال ها تنهایی زاده شده بود و دنبال کالبدی میگشت تا خودش در قالب اون نشون بده
امضا: هه هه هه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۳
برای: ...
دوست عزیزم از من تورو از صمیم قلب همیشه دوست داشتم و میخاستمت
تو تنها رفیقم و تنها کسی بودی که بهش اطمینان داشتم تنها کسی بودی روش حساب باز میکرم
شاید تنها کسی فکر میکردم حقیقتا داشتم ولی هرگز نداشتم
و در این مدت تنها با شبحی از تو رفاقت داشتم نه با تو ، شاید شبحی که از سال ها تنهایی زاده شده بود و دنبال کالبدی میگشت تا خودش در قالب اون نشون بده
امضا: هه هه هه
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۳ برای: شکوه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید این نامه، بوی باران روی ریلها را میدهد… سلام شکوه، نامهات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۰
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام متصدی آخرین ایستگاه
اسمت را نمیدانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بویباران روی ریلها را میدهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی چوب سوخته.
مچکرم بابت راهنماییات، راستش چه متصدی، چه مامور کنترل بلیط همه و همه شغلهایجالبی دارید.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۵۰
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام متصدی آخرین ایستگاه
اسمت را نمیدانم، البته این اسم را بیشتر دوست دارم، تراوشات فکری تو، دقیقا بویباران روی ریلها را میدهد، بوی خاک، بوی نارنگی و بوی چوب سوخته.
مچکرم بابت راهنماییات، راستش چه متصدی، چه مامور کنترل بلیط همه و همه شغلهایجالبی دارید.
آن سفر فقط تا وقتی که به مقصد رسیدیم، بهترین سفر بود، اما همهاش بخاطر آدمها بود، از مامور کنترل بلیت گرفته تا همسفرهایم.
تا زمانی که در حرکت هستم، زندهام، اینکه از رنج انتظار صحبت کردم، به همین دلیل بود. درست میگویی هیچ وقت نمیتوانم از انتظار صحبت کنم، اما از رنج آن میتوانم. دروغ چرا، یک زیباییِ دستنیافتنیای دارد که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست، انتظار را میگویم. آدم صبور میشود، رویا میآفریند، دوباره و چند باره زیست میکند، خیالاش را پرورش میدهد و بال در میآورد. انگار رستگار میشوم، همیشه در هر چیزی افراطی عمل میکنم، در انتظار، در عشق ورزیدن، در نوشتن، در رقصیدن، بهت نگفتم؟! در قطار با همسفرها رقصیدیم، بعدش الویه خوردیم، رفتم تخت بالایی، دخترک روبرویم سیگار میکشید و تعریف میکرد که قرار است کجاها را در جنوب ببیند، وقتی رسیدیم، در سالن اصلی هم را در آغوش فشردیم. در زندگی همین مکالمهها، همین محبتها، فشردن دستها، و غریبهها نجاتم میدهند، چرا که زندگی یعنی همین، انتظار، عشق، انتظار، عشق.
شاید باورت نشود، که وقتی از فیلم کوتاهِ عاشقانهات نوشتی، گریهام تبدیل به لبخند شد. من دلم میخواهد یک فیلم کوتاه بسازم که در آن آدمها فقط راه میروند، از چهرهشان نیز میگیرم، در ایستگاه قطار، جاده، پیادهروها...
شاید دلیل این انتخاب هم مربوط به ذهنناآرامم باشد که همیشه دلش میخواهد در حرکت باشد.
بنظرم وقتی راه میروی و اکسیژن دریافت میکنی، آدم بهتری هستی، این را قول میدهم:)
نامهات با اینکه بسیار معطر و خوشبو بود، اما کمی بوی خستگیِ بعد از یک شیفت کاری طاقتفرسا هم میداد. اگر درست گفتم، از خستگیهایت بگو، در نامههایت میان هزاران قصه، تو نیز غصههای قصههایت را بگو.
_پیوست این نامه، همراهی قطعهی " نامههایم را بده" از گوگوش بود.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۷
برای: آن که دیر رسید
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به تو،
که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم،
اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بستهام.
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۷
برای: آن که دیر رسید
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به تو،
که شاید در این جهان نرسیدنت را تجربه کردم،
اما هنوز در جهان دیگری به رسیدنت امید بستهام.
نرسیدن، دردناک است؛ اما گمان میکنم انتظار، زخمِ نرسیدن را عمیقتر بر جان آدمی حک میکند. چه دردناک است که روزها و هفتهها و ماهها، و چهبسا سالها، چشم به دری بدوزی که شاید هرگز گشوده نشود؛ و با این همه، دل به همان احتمالِ اندکِ گشوده شدنش خوش کنی.
اما دری که روزگاری به روی قلب من بسته شد، دیگر مرا امیدی به گشوده شدنش نیست. یقین دارم آن در، در همین جهان بسته خواهد ماند و کلیدش نیز با ما به خاک سپرده خواهد شد.
با این حال، سالهاست امیدی دیگر در دل من زنده است؛ امیدِ دیداری در جهانی دیگر.
و چه چیزی بیش از این اندیشه روحم را میآزارد که مبادا در آن جهان نیز زبانِ فهم یکدیگر را ندانیم؟
ما در این دنیای سرد، همکلام یکدیگر نبودیم؛ نتوانستیم واژهای برای عمق دردهایمان بیابیم و چهبسا هیچگاه نتوانستیم آنچه را در ژرفای جانمان میگذشت، برای یکدیگر بازگو کنیم.
اما اگر آن سوی این جهان نیز زبانمان یکی نباشد، چه خواهد شد؟
اگر همزمان نباشیم چه؟
اگر یکی از ما زودتر چشم به آن جهان بگشاید و دیگری سالها بعد از راه برسد، چه؟
اگر من به آنجا برسم و تو، پیر و خسته، دیرتر قدم در آن جهان بگذاری؟
نکند حتی مرگ نیز با ما سرِ شوخی داشته باشد و زمان، این بار نیز میان ما فاصله بیندازد؟
با این همه، عهدی با تو میبندم؛ عهدی که شاید هیچکس جز خیالِ من شاهدش نباشد:
اگر زودتر از تو چشم به آن جهان گشودم، آنقدر انتظارت را خواهم کشید که چشمهایم کمسو شود، موهایم سپید گردد و چهرهام را چینهای سالهای انتظار پر کند.
و آنگاه، با همان چشمان کمسو، به کودکی خواهم نگریست که روزی، در جهانی دیگر، او را معشوق خویش میدانستم.
شاید تو مرا نشناسی؛
شاید زبانم را نفهمی؛
شاید حتی ندانی چرا نگاه پیرزنی غریبه، اینچنین آشناست.
اما من خواهم دانست.
من خواهم دانست که سالها، در انتظار تو نشسته بودم.
و شاید آن روز، برای نخستینبار، جهان به ما رحم کند و دری را بگشاید که در این دنیا، برای همیشه بسته ماند.
— زاییدهی ذهنی خیالپرداز
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: قدیمی های پست خانه تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت:۲۳:۵۸ امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست. فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با…
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۳
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تاریخ: ۲۳شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱:۲۳
برای: اهالی پست خانه و هانای عزیزم.
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی از آخرین نامه ام به اینجا خیلی وقته میگذره و نمیدونم اگر نامه ی قدیمی های پست خانه به دستم نمیرسید چقدر این فاصله طولانی تر میشد.
به هرحال ازت ممنونم هانا؛ دلیل این نامه تویی.
امضا: روجا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۳
برای: هانا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تاریخ: ۲۳شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱:۲۳
برای: اهالی پست خانه و هانای عزیزم.
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی از آخرین نامه ام به اینجا خیلی وقته میگذره و نمیدونم اگر نامه ی قدیمی های پست خانه به دستم نمیرسید چقدر این فاصله طولانی تر میشد.
به هرحال ازت ممنونم هانا؛ دلیل این نامه تویی.
تموم نیمه شب هایی که درِ پست خانه بسته بود؛ چشم انتظار بودم و دلتنگ.
دلتنگ برای نامه های قشنگتون، دلتنگ برای این نوشته ها، توجه ها، و احساسات خرج شده، دلتنگ برای آدام، و دلتنگ برای نوشتن..
واقعیت اینه که من اونقدری که دلم میخواست و میخواد برای شما نامه ای ننوشتم و آره کلی نامه ی فرستاده نشده وجود داره که احتمالا فقط «تلنبار شده» صفت خوبی برای نشون دادن وضعیتشونه.
از اینا که بگذریم باید بگم انگار بین من و کلمات فاصله افتاده و دیگه دستم به نوشتن نمیره و اگر بره قرار نیست خواننده ای داشته باشن؛ یا بهتر بگم توان زیادی ازم میگیره. از نوشتن درد و غم خسته شدم؛ از برای عشق نوشتن بی تابم کرده؛ و نوشتن از امید فقط توهمی دردناک برام باقی گذاشته.
در آخر، اینمدت خیلی نامه هارو دنبال نمیکردم و امیدوارم بتونم باز هم با پست خانه همراه باشم اما احتمالا این آخرین نامه با امضای روجاست؛ باید دنبال یک اسم جدید باشم.
امضا: روجا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۰۶
برای: سارینایِ قلبم🤍
تو برای من مثل بوی بارون روی خاک تشنهای؛
مثل همون چند دقیقهای که بیدار میشم و میبینم هنوز وقت دارم بخوابم و دلم نمیخواد از جام بلند شم.
شبیه آهنگی هستی که میتونم بارها و بارها گوش بدم و بازم ازش خسته نشم؛
شبیه پیدا کردن تهِ سوزن، بعد از کلی گشتن و ناامید شدن.
تو باعث شدی بتونم خودم رو پیدا کنم؛
بفهمم کیام، چیام و اصلاً از این دنیا چی میخوام.
یه جوری به زندگی من معنا دادی که خودمم قبل از تو نمیدونستم همچین معنایی میتونه وجود داشته باشه.
مثل یه آینهای که هر بار توش به خودم نگاه کردم، یه چیز تازه از خودم فهمیدم.
و خدا، به جای خیلی از چیزهایی که نداشتم، تو رو گذاشت سر راه من.
و واقعاً چه خوب شد که تو رو داد بهم؛
چون تو مثل یه نور افتادی به تاریکترین گوشههای وجودم و باعث شدی چیزهایی رو ببینم که مدتها از خودم پنهونشون کرده بودم.
نمیدونم فردا چی میشه، دنیا قراره ما رو کجا ببره و آخر این همه اتفاق به کجا میرسه؛
فقط میدونم یه آرزوی ساده دارم:
ای کاش هیچوقت از دستت ندم. ✨
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۰۶
برای: سارینایِ قلبم🤍
تو برای من مثل بوی بارون روی خاک تشنهای؛
مثل همون چند دقیقهای که بیدار میشم و میبینم هنوز وقت دارم بخوابم و دلم نمیخواد از جام بلند شم.
شبیه آهنگی هستی که میتونم بارها و بارها گوش بدم و بازم ازش خسته نشم؛
شبیه پیدا کردن تهِ سوزن، بعد از کلی گشتن و ناامید شدن.
تو باعث شدی بتونم خودم رو پیدا کنم؛
بفهمم کیام، چیام و اصلاً از این دنیا چی میخوام.
یه جوری به زندگی من معنا دادی که خودمم قبل از تو نمیدونستم همچین معنایی میتونه وجود داشته باشه.
مثل یه آینهای که هر بار توش به خودم نگاه کردم، یه چیز تازه از خودم فهمیدم.
و خدا، به جای خیلی از چیزهایی که نداشتم، تو رو گذاشت سر راه من.
و واقعاً چه خوب شد که تو رو داد بهم؛
چون تو مثل یه نور افتادی به تاریکترین گوشههای وجودم و باعث شدی چیزهایی رو ببینم که مدتها از خودم پنهونشون کرده بودم.
نمیدونم فردا چی میشه، دنیا قراره ما رو کجا ببره و آخر این همه اتفاق به کجا میرسه؛
فقط میدونم یه آرزوی ساده دارم:
ای کاش هیچوقت از دستت ندم. ✨
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۹:۱۴
برای: صاحبِ این پستخونه؛
میخوام از صاحبِ این پستخونه تشکر کنم؛
بیشک یکی از بهترین چنلهایی که دارم.
راستش، وقتی آدمبزرگها منو از رویای بچگیم، یعنی نویسندگی، دلسرد کردن، دیگه هیچوقت چیزی ننوشتم.
و این برای یه نویسندهی تقلبی خیلی دردناکه؛
اینکه توی ذهنت پر از ایده باشه، اما جوهرت سالها خشک مونده باشه!
این چنل باعث شد دوباره یه حسی ته دلم زنده بشه؛
اینکه شاید هنوزم کسی متنهای مزخرف منو میخونه و براشون وقت میذاره.
البته... نمیدونم. شاید هم نه.
شاید حق با اون آدما بود و من هیچوقت توی نویسندگی استعدادی نداشتم.
اما حداقل امید داشتن که خوبه، نه؟
ممنونم که این چنل رو ساختی؛
نه فقط برای اینکه دو هزار آدم رو دور هم جمع کردی،
بلکه برای اینکه به آدمهایی مثل من یادآوری کردی هنوز میشه نوشت، حتی وقتی سالهاست جوهرِ قلمت خشک شده.
شاید من هیچوقت نویسندهی خوبی نشم؛
اما امشب، برای اولین بار بعد از مدتها، دوباره دلم میخواد بنویسم.
و شاید همین، قشنگترین چیزی باشه که میشد ازت هدیه گرفت؛
امیدِ دوباره به رؤیایی که فکر میکردم سالها پیش، برای همیشه مرده
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۹:۱۴
برای: صاحبِ این پستخونه؛
میخوام از صاحبِ این پستخونه تشکر کنم؛
بیشک یکی از بهترین چنلهایی که دارم.
راستش، وقتی آدمبزرگها منو از رویای بچگیم، یعنی نویسندگی، دلسرد کردن، دیگه هیچوقت چیزی ننوشتم.
و این برای یه نویسندهی تقلبی خیلی دردناکه؛
اینکه توی ذهنت پر از ایده باشه، اما جوهرت سالها خشک مونده باشه!
این چنل باعث شد دوباره یه حسی ته دلم زنده بشه؛
اینکه شاید هنوزم کسی متنهای مزخرف منو میخونه و براشون وقت میذاره.
البته... نمیدونم. شاید هم نه.
شاید حق با اون آدما بود و من هیچوقت توی نویسندگی استعدادی نداشتم.
اما حداقل امید داشتن که خوبه، نه؟
ممنونم که این چنل رو ساختی؛
نه فقط برای اینکه دو هزار آدم رو دور هم جمع کردی،
بلکه برای اینکه به آدمهایی مثل من یادآوری کردی هنوز میشه نوشت، حتی وقتی سالهاست جوهرِ قلمت خشک شده.
شاید من هیچوقت نویسندهی خوبی نشم؛
اما امشب، برای اولین بار بعد از مدتها، دوباره دلم میخواد بنویسم.
و شاید همین، قشنگترین چیزی باشه که میشد ازت هدیه گرفت؛
امیدِ دوباره به رؤیایی که فکر میکردم سالها پیش، برای همیشه مرده
امضا: از قلم افتاد
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5