پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.52K subscribers
794 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۵۵
برای: برای ریحان

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

امشب دوباره به تو فکر کردم،شاید این نامه را بخوانی شایدم نخوانی نمیدانم
ولی می‌خواهم تصور کنم که این نامه را می‌خوانی و اندکی در قلب سنگی تو هم تعغیری ایجاد می کند.
یادت میاد؟ روزی که گفتی به من که حسی که به تو دارم اسمش عشق نیست گفتی اسمش را عشق نگذارم. آن موقع به تو نگفتم ولی من عاشقت شده بودم. می‌دانم بقیه در موردم چه فکری می‌کردند من برایشان منفور بودم چون با اینکه یک دختر بودم عاشق یک دختر دیگر شده بودم.این برای بعضی هایشان گناهی بزرگی بود. اگر شخصیت سه سال پیش من هم بود این را گناهی بزرگ می دانست برای همین کسانی که مرا قضاوت می کنند و مراگناهکار می خوانند را می بخشم. می‌دانم تا تجربه نکنند نمی فهمنند. دوستت داشتم این اواخر با هم حرف زدیم و خیلی چیزا گفتیم ولی چیزی که نتوانستم به تو بگویم این بود که عاشقت بودم. می‌دانی که کی فهمیدم عاشقت شدم؟ ان شبی که به تو گفتم از تو خوشم می آید و فکر کردی منظورم این است که دوست باشیم و بعد گفتی نه. ان شب تا صبح بیدار ماندم و گریه کردم فکر میکردم کسی با یک چکش بزرگ تمام استخوان هایم را خورد کرده. ان شب فهمیدم که عاشقت شدم.چون هیچکس و هیچ چیز با من این کار را نکرده بود. کاش فقط به ان اعتراف راضی میشدم.
ولی نشدم. دوباره به تو گفتم ولی این بار حقیقت را گفتم، گفتم دوستی نیست. دوستی برام کوچک بود من عشقت را میخواستم. تمامش را. می‌دانی تو چه شرایطی عاشقت شدم؟ موقعی که بعضی دوستان تو به من و دوستانم به نامردی تهمت زده بودند و بقیه دوستانت حتی با ان که با بی شرمی به ما تهمت نزده بودند ولی طرف آن دوست هایت بودند. ما دوشمن بودیم. باید می بودیم. ولی نمیدانم چه شد عاشقت شدم. به خودم گفتم تو شبیه دوستانت نیستی. همین دوشمنی فرصت یک گفتگو ساده با تو را نیز از من گرفت. تمام کاری که میتوانستم بکنم نگاه کردن به تو از فاصله دور بود. ولی کارم را درست انجام دادم. هنوزم بعد سه سال تمام حرف هایت را از بر هستم. نگاهایت به خودم را هم از بر هستم. تمام چیزی که به من دادی همان نگاها بود. نه در آغوش مرا کشیدی نه مرا بوسیدی نه حتی دستم را گرفتی نه تنت به تنم خورده. عشق من پاک بود تورا با نگاهم دوست داشتم. نمیدانم کدام برایم دردناک تر بود اینکه اخرش قبول کردم نمی‌توانی عاشقم باشی یا اینکه فهمیدم کسی دیگری را دوست داری.
یک پسر را دوست داشتی. با من فرق خاصی نداشت فقط پسر بود. البته هیچوقت ندیدمش. تو بامن از آو حرف زدی گفتی پسر خوبی است گفتی واقعا دوستت دارد. و منم دعا کردم بمیرد. چشم دیدنش را نداشتم ان هم مخصوصا کنار تو. یک چیز هست که به تو نگفتم. هیچ چیزی را در این دنیا اندازه که تورا خواستم و آرزو داشتم، نخواستم.
عشق من به تو بنظرم گناه می امد وجدانم به من گفت که نباید به تو فکر کنم چون گناهی بزرگ بود پس من صدای وجدانم را خاموش کردم. به باور هایم خیانت کردم. هر چیزی که نمی گذاشت به تو برسم را میخواستم نابود کنم. ولی چیزی که یقینا نگذاشت من به تو برسم خود تو بودی. تو و ان《 نه》 های مسخره ات.
یادت هست گفتی که چرا راحت نمی‌توانم بی خیال شوم؟ ان روزی که گریه میکردم و به تو زنگ زدم به من گفتی و گفتی نمیدونم من جای تو نیستم. راستش نمی‌توانستم به راحتی بی خیالت شوم چون می‌دانستم که دیگر نمی‌توانم کسی را اندازه تو دوست داشته باشم. هنوز هم حقیقت دارد دیگر نمی‌توانم اینقدر دیوونه وار کسی را دوست داشته باشم. اینقدر بی ریا و بدون محاسبه سود و زیانم. دیگر هم نمی توانم این حرف ها را به خود تو بگویم. می‌دانم گفتم ازت متنفر هستم ولی راستش نیستم. با تمام کارهایی که با من کردی واقعا ازت متنفر نیستم اینم حقیقت دیگری بود که به تو نگفتم. چون مرا یک احمق جلوه می دهد. چون می‌دانم با خودت می‌گویی کدام احمقی بعد از ان که به او دوروغ گفتم. از او اتو به دوشمنش دادم. و اینقدر راحت زمینش زدم و بعد آبروی او را بردم و در حسرت یک عذرخواهی صادقانه گذاشتمش می تواند از من متنفر نباشد؟ راستش ازت متنفر نیستم ولی دیگر عاشقت هم نیستم. از پس خوردن و با تو در رویا هایم زندگی کردن خسته شدم. از عشق یکطرفه خسته شدم . و تازه از اینکه با من مثل دوشمنت رفتار میکنی هم خسته شدم. از اینکه اینقدر بی رحمانه مرا له میکنی خسته شدم. 3 سال بود که عاشقت بودم دیگر بس است. لیاقت آدمی که دوسم داشته باشد را دارم. همه دارند. پس میخواهم صبور باشم شاید روزی ان چنان که دوست داشتم کسی عاشقم شد و منم دوستش داشتم. شاید طعم خوشبختی را چشیدم. نمی دانم. به هر حال این اخرین کلمه های من به تو بود .
دوستدار تو یکتا


امضا: یکتا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۴:۰۱ برای: بی نام به قلب من دست نزن امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: دُختَرَک مآه

یک ناراحتی پیش اومد
چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه
ولی خب من بخشیدمت ❤️

امضا: بی نام
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: قدیمی های پست خانه

تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت:۲۳:۵۸
امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست.
فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که  با تحلیل و موشکافی عجیبی مینویسه و همیشه اصرار داره رهگذر یه جا نمی ایسته و میره ولی امیدوارم هنوز زیر قولت زده باشی و نرفته باشی، برای دخترک آبی از لطافت نامه هات خیلی خوشم میاد حس پری جنگل ها رو میدی، برای سین که امیدوارم حالت خوب باشه دیگه غمی رو تحمل نکنی اشکت از سر شوق و ذوق باشه حقیقا غم تو نامه ها و حسی که داخل شون هست همیشه انگار دلم آتیش میگیره و دلم میخواد محکم بغلت کنم، برای فردوسی که خیلی رک و صادقه، برای روجا،قاصدک و آنکه هیچ نمی داند دلم برای همه تون و نامه هاتون تنگ شده هر شب که چنل باز میکنم دنبال نامه هاتون میگیردم امیدوارم حال همه تون خوب باشه و هر وقت حس و حالش اومد سراغتون دوباره بنویسید.
امضا:هانا
وضعیت نامه: جوهر آلود

امضا: هانا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤9👍1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۷ برای: دُختَرَک مآه یک ناراحتی پیش اومد چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه ولی خب من بخشیدمت ❤️ امضا: بی نام وضعیت نامه: لب‌پر تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۵
برای: بی نام

یعنی انقدررر برات دردسر میشد که دوست نداشتی کسی مطلع بشه؟ خب اگه اینجوری بود صاف به خودم میگفتی نیاز به کشش نبود.

امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۰
برای: هرکس که میخواند

میدونم چقدر دلت میخواست بمونی.

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔2
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۴
برای: میترا

تنها کسی که همیشه حسرتش به دلم میمونه تویی...

امضا: همیشه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: آزادی

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

خیلی از اونایی که عزیزانی دلسوز و مسئولیت‌پذیر کنار خودشون دارن، شاید ندونن چی می‌گم؛ اما اونایی که تکیه‌گاهی بودن برای همه و خودشون توی قفس، درک می‌کنن.
همون‌هایی که تصمیماتی برای خودشون نتونستن بگیرن، چون یک‌سری کلاه‌به‌سر و ریش و گیس‌سفید صلاح رو بیشتر می‌فهمیدند؛ همونا که با سختیِ تمام تحمل کردند تا جاده‌ی ناهموار رو صاف کنن برای بعدی‌ها؛ همونا که گاهی با خندیدن دیگران، حسرتی به دلشون چنگ می‌زنه؛ همونا که مراقب بودن تا مبادا آبرویی بره و آبرو رو مثل ذغال روشنی توی مشتشون می‌گردوندن و مراقب بودن، غافل از دستِ سوختشون؛ همونا که یه روزی به خودشون اومدن و دیدن که حاصل زندگی‌شون کوله‌باری از حسرته؛ حسرت خیلی چیزا، حتی کوچک‌ترین و عادی‌ترین مسائل زندگی.

گاهی با خودم می‌گم آیا روزی می‌رسه که هر آدمی بفهمه زندگیِ دیگران متعلق به خودشونه؟

می‌رسه زمانی که تابو بشکنه و کسی صاحب کسی نباشه؟

به نظرم برده‌داریِ قدیم الان هم هست؛ فقط سند، اسم و نوعش فرق کرده.

مثلاً دختر بزرگ یک خانواده که سندش دست‌به‌دست می‌چرخه و هیچ‌وقت مهر آزادی روش زده نمی‌شه.

نمی‌دونم، شاید روزی برسه که همه آزاد بشن؛ البته شاید، اگر آزادی فقط افسانه نباشه.


امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4👍1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۱
برای: همکلاسی هام

ای‌کاش بهم می‌گفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟
توقع زیادی هست اینکه دوست دارم در استراحت هایی که معلم سرکلاس میده یا زنگ تفریح ها یکی میومد تا اون تایم باهم حرف بزنیم و وقت بگذرونیم من الان خیلی احساس تنهایی می‌کنم و حتی نمی‌دونم باید براش چیکار کنم .
تنها چیزی که می‌دونم اینه که باید بجنگم برای رسیدن به اون جایی که می‌خوام و خیلی به این موارد اهمیت ندم
آخرش می‌خوام بگم امیدوارم برای هیچ کسی رخ نده

امضا: آنه _ دخترک خیال‌پرداز
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔18🕊1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۱
برای: برای عزیزی که عزیزش نیستم

دلم برات تنگ میشه دلم برای اون چیزی بودی و دیگه نیستی خبلی تنگ میشه 🙃

امضا: چایی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3👍1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۳
برای: هم‌نوعی که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.

از دست غمِ همیشه همراه، فرار نتوان کرد
در موجِ دریای این زندگی، قرار نتوان کرد
چه سود از جستن و گریختن از آن
آنگه که بر آنی برقصی بر ساز آن
عشق بی‌فرجام، غم دردناک و رنج
آن توان کرد که همه بنامیم: انسان‌سنج
روح ناخالص و نتراشیده و دست نخورده
چه توان در پاکی جای گیرد که نپرورده
این درک منست زین زندگی فانی
منم بر آنچه دانم، تو بر آن که همانی
رمز و راز آفرینش اوست که می‌داند
و روح را بر آن که داند می‌پروراند
ببخشای و بگذر زان عشق نافرجام
دو روز زندگی مکن بر خود بدکام
کام از آن اوست که کند اعتماد
هر چند دشوار است در این دار ناشاد
امیدت نومید مکن، برخیز ز جای
طلب شفای زخم دلت کن از خدای
غم دو روز هیچگاه مخور بدین دنیا
آنچه دوش گذشت و آنچه آید فردا

امضا: سِپیم
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4😢1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۳
برای: برای شب

دلم میخواست حرف بزنی .سکوتت از اون شب با سکوتم ست شد
رفتن من و خلوت مبهم تو از اون موقع توی مه گرفتارم کرد و هنوز نتونستم رله خونه پیدا کنم

امضا: ماه کامل
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: قلب مشکیم

چرا نمیای پیشم؟ چرا نمی‌ذاری کمکت کنم؟
من نمی‌تونم بهت زخم بزنم هر چقدر هم که تو به این کارت ادامه بدی. می‌دونم چقدر شکستی اما بیا. «داشتی میوفتادی بیا، می‌تونم نگیرم مگه آخه دستتو..»

امضا: ماری
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤2
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: مردی که هر هفته خودش را به همسرش معرفی می‌کند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به کسی که این نامه را پیدا می‌کند،

جوانم و سه سال است متصدی این ایستگاهم. در تمام این سال‌ها، آدم‌های زیادی را دیده‌ام که برای آخرین‌بار با کسی خداحافظی کرده‌اند؛ اما فقط یک نفر را می‌شناسم که هر هفته به اینجا می‌آید تا برای نخستین‌بار با همسرش آشنا شود.
هر دوشنبه، ساعت شش‌وچهل دقیقه، پیرمردی به نام یوسف وارد ایستگاه می‌شود. همیشه همان کت قهوه‌ای را می‌پوشد، یک شاخه میخک قرمز در دست می‌گیرد و دو بلیت برای قطاری می‌خرد که هیچ‌وقت سوارش نمی‌شوند. بعد روی نیمکت زیر ساعت بزرگ ایستگاه می‌نشیند و منتظر می‌ماند.

چند دقیقه بعد، زنی سالخورده همراه دخترش وارد سالن می‌شود. دختر، مادرش را تا نیمکت می‌آورد، دستش را در دست پیرمرد می‌گذارد و کمی دورتر می‌ایستد.

زن به مرد نگاه می‌کند؛ با همان نگاه محتاطی که آدم‌ها به غریبه‌ها دارند.

پیرمرد لبخند می‌زند و می‌پرسد:

«ببخشید خانم، قطار ساعت هفت از همین سکو حرکت می‌کند؟»

زن شانه بالا می‌اندازد.

«نمی‌دانم. من هم منتظرم.»

بعد مرد گل را به‌سمتش می‌گیرد و می‌گوید:

«پس اجازه می‌دهید تا آمدن قطار، کنارتان بنشینم؟»

این جمله را هر هفته، دقیقاً به همین شکل تکرار می‌کند؛ چون پنجاه‌ودو سال پیش، نخستین گفت‌وگوی آن‌ها در همین ایستگاه و با همین جمله آغاز شده بود.

همسرش چند سالی‌ست حافظه‌اش را از دست داده. دیگر خانه‌شان، فرزندانشان و حتی نام مردی را که نیم‌قرن کنارش زندگی کرده به یاد نمی‌آورد. بعضی دوشنبه‌ها گل را می‌گیرد و لبخند می‌زند. بعضی روزها از پیرمرد می‌ترسد و از او می‌خواهد دورتر بنشیند.

اما یوسف هر بار طوری رفتار می‌کند که انگار واقعاً نخستین دیدارشان است؛ بی‌آنکه از فراموش‌شدن دلخور شود.

هفته پیش، باران شدیدی می‌بارید. قطار ساعت هفت با تأخیر وارد ایستگاه شد. صدای سوتش که در سالن پیچید، زن ناگهان سرش را بلند کرد. مدت زیادی به پیرمرد خیره ماند و بعد خیلی آرام گفت:

«یوسف... باز هم برایم میخک قرمز آورده‌ای؟»

دست پیرمرد لرزید.

پنجاه‌ودو سال زندگی، برای چند ثانیه به چشمان زن بازگشته بود.

پیرمرد چیزی نگفت. فقط دستش را گرفت و پیشانی‌اش را بوسید. زن لبخند زد؛ اما چند لحظه بعد دوباره با نگرانی پرسید:

«ببخشید آقا، شما چه کسی هستید؟»

یوسف اشک‌هایش را پاک کرد، گل را دوباره به طرفش گرفت و با همان لبخند همیشگی گفت:

«من یوسفم. قطار دیر کرده؛ گفتم اگر اجازه بدهید تا آمدنش کنارتان بنشینم.»

آن روز فهمیدم بعضی آدم‌ها یکدیگر را فقط یک‌بار پیدا نمی‌کنند. گاهی عشق یعنی حاضر باشی هر روز از ابتدا آغاز کنی؛ خودت را دوباره معرفی کنی، دوباره اعتماد کسی را به دست بیاوری و برای چندمین‌بار کاری کنی که همان آدم، از میان تمام غریبه‌های جهان، تو را انتخاب کند.

قطار آن‌ها مدت‌هاست که رسیده؛ اما یوسف هنوز هر دوشنبه به ایستگاه می‌آید تا همسرش را دوباره پیدا کند.

— متصدی شیفت شب


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤11
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ای‌کاش بهم می‌گفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۱
برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز

آنه دخترک قشنگم، تو منو یاد یک نفر انداختی که سال‌ها بود فراموشش کرده بودم؛ همونی که همیشه نامرئی‌ترینِ کلاس بود. دختری که همیشه تهِ کلاس، روی نیمکتی دونفره، تنها می‌نشست. هیچ‌وقت نفهمید چرا کسی کنارش نمی‌شینه، چرا توی بحث‌ها نمی‌تونه شرکت کنه، هم‌صحبتی نداره، هم‌قدمی توی حیاط شلوغ مدرسه نداره؛ حتی نمی‌تونه با کسی توی صف بوفه هم وایسه و راجع به خوراکی جدید بوفه‌ی مدرسه حرف بزنه.
همون که همیشه گروهِ تک‌نفره‌ی کلاس بود؛ همون که اگر روزی مدرسه نمی‌رفت، کسی متوجه نمی‌شد. اون دختر دوازده سال، هر روز رو به امید پیدا کردن یک دوست به مدرسه رفت، اما در نهایت هیچ‌وقت موفق نشد دوستی پیدا کنه و تنها پناهش شد سرزمینِ خیالش.
و اون دختر امروز هم هیچ دوستی نداره، اما الان دیگه باهاش کنار اومده و دیگه مثل قدیما ناراحت نمی‌شه. البته شاید بعضی وقت‌ها هنوز هم با حسرت به دوستی‌ها نگاه کنه.

امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4😢2❤1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۲ برای: متصدی آخرین ایستگاه این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… سلام با خوندن نامه‌هاتون قلبم رقیق می‌شه و گاهی خودم رو جای شخصیت‌ها می‌ذارم، چشم‌هام رو می‌بندم و یک نفس عمیق می‌کشم. یاد آخرین باری می‌‌افتم که با قطار به مقصد…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۳
برای: شکوه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

برای: شکوه؛ مسافری که یک روز زودتر به قطارش رسید
این نامه، بوی باران روی ریل‌ها را می‌دهد…

سلام شکوه،

نامه‌ات کمی پس از عبور آخرین قطار به دستم رسید؛ درست وقتی ایستگاه خلوت شده بود و تنها صدای جاروی پیرمرد نظافتچی با تیک‌تاک ساعت سالن رقابت می‌کرد.
اینجا به مردی که مشخصات مسافران را بررسی می‌کند، «مأمور کنترل بلیت» می‌گوییم؛ اما در داستان تو، شاید بهتر باشد او را مأمور نجات یک سفر بنامیم. کسی که با یک جمله، اول یک کیلو از وزنت کم کرد و چند دقیقه بعد، دو تخت خالی و یکی از بهترین سفرهای زندگی‌ات را به تو بخشید.

وقتی نوشتی هر مسافر دلیلی برای رسیدن دارد، لبخند زدم. راست می‌گویی. من سال‌هاست مقصدها را نه از روی بلیت‌ها، بلکه از چهرهٔ آدم‌ها حدس می‌زنم. بعضی‌ها به‌سوی شهری می‌روند، بعضی‌ها به‌سوی یک نفر و بعضی‌ها فقط می‌خواهند تا جای ممکن از خودِ دیروزشان دور شوند.

پرسیدی آیا از تماشای انتظار آدم‌ها رنج نمی‌برم؟

چرا، شکوه.

بعد از سه سال کار در ایستگاه، فرق میان کسی را که منتظر قطار است و کسی را که منتظر یک آدم مانده، خوب می‌دانم. اولی مدام به ساعت نگاه می‌کند؛ دومی به درِ ورودی.

کسی که منتظر قطار است، با شنیدن سوت از جا بلند می‌شود؛ اما کسی که منتظر یک آدم است، با هر صدای پایی قلبش می‌لرزد.

نمی‌دانم تو این چند سال چشم‌انتظار چه کسی یا چه چیزی بوده‌ای. نمی‌پرسم؛ بعضی انتظارها اگر به زبان بیایند، سنگین‌تر می‌شوند. فقط امیدوارم آنچه منتظرش هستی، سرانجام راه این ایستگاه را پیدا کند. و اگر نیامد، روزی خودت چمدانت را برداری و از سکوی انتظار دور شوی؛ آدم نباید تمام عمرش را به قطاری ببخشد که زمان آمدنش را هیچ‌جا ننوشته‌اند.

از فیلم کوتاهی که گفتی خوشم آمد. اگر روزی آن را بسازم، از چهره‌ها فیلم نمی‌گیرم؛ از دست‌هایی می‌گیرم که دیر رها می‌شوند، پاهایی که لحظهٔ آخر برمی‌گردند، بلیت‌هایی که در مشت مچاله شده‌اند و صندلی‌هایی که پس از رفتن آدم‌ها هنوز کمی گرم مانده‌اند.

و شاید پایان فیلم، زنی باشد که یک روز زودتر به ایستگاه رسیده، کنار خواهرش نشسته و بی‌خبر از همه‌جا، دارد به‌سمت یکی از بهترین خاطرات زندگی‌اش می‌رود.

بیشتر خواهم نوشت، شکوه؛ تا وقتی آن سوی شب، مسافری باشد که نامه‌هایم را بخواند، چشم‌هایش را ببندد و کمی عمیق‌تر نفس بکشد.

— متصدی آخرین ایستگاه


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۱ برای: همکلاسی هام ای‌کاش بهم می‌گفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟ توقع زیادی هست اینکه دوست…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۳
برای: آنه _ دخترک خیال‌پرداز

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

درود آنه عزیزم
من موقعی که راهنمایی بودم دقیقا همین مشکل داشتم و به علاوه برام قلدری هم میکردن.
میخوام بهت بگم "خودت" بودن تو هیچ مشکلی نداره و این افراد صرفا با اذیت کردن بقیه به روش های مختلف میتونن اون عقده ها و حفره های درونشون رو پر کنن میدونم خیلی سخته به هر حال باید یه تایم مشخصی رو توی روزت بذاری که با این افراد باشی و این خیلی میتونه آزار دهنده باشه ولی ازت خواهش میکنم اگر میخوای تغییر کنی فقط و فقط برای خودت باشه و نه کس دیگه ای. اون هم کلاسیا در نهایت میشن یه بخشی از خاطره و فراموش میشن و وجودشون کم‌رنگ و بی اهمیت میشه. این‌که تو قدرت داشته باشی " تو" باشی مهمه وگرنه مثل بقیه بودن خیلی راحته.
ولی من راه متفاوتی رفتم‌فکر کردم اگه تغییر کنم کمتر حرف بزنم کمتر دورشون باشم باعث میشه کمتر اذیتم کنن ولی نه تنها کمتز نشد بلکه بیشتر شد. لطفا از حق خودت دفاع کن مهم نیست چقدر تو اون زمان حتی برای چیز های کوچیک احمقانه به نظر برسه مهم اینه که تو برای خودت جنگیدی و برای خودت ارزش قائلی.
سرت درد نیارم راضی کردن آدما بی فایده است کلا آدمی همیشه دنبال یه چیزی و به چیزی که داره راضی نیست اما تو سعی کن در عین این که دنبال هدف ها و رویاهات میری از لحظه های کوچیک و داشته های زندگیت لذت ببری.


امضا: هانا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب