پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۹ برای: مادری که برای شنیدن صدای پسرش به ایستگاه میآمد این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… چند سالی است که متصدی این ایستگاهم و خیال میکردم همه کسانی که به اینجا میآیند، منتظر قطاری هستند. تا اینکه زنی را دیدم که پنجشنبهها،…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام با خوندن نامههاتون قلبم رقیق میشه و گاهی خودم رو جای شخصیتها میذارم، چشمهام رو میبندم و یک نفس عمیق میکشم.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام با خوندن نامههاتون قلبم رقیق میشه و گاهی خودم رو جای شخصیتها میذارم، چشمهام رو میبندم و یک نفس عمیق میکشم.
یاد آخرین باری میافتم که با قطار به مقصد بندرعباس سفر کردم، در آن سفر به همراه خواهرم بودم، از یکماه پیش رزرو شده بود، اما روزی که مامور بررسی مشخصات مسافرین( نمیدانم دقیقا اسم فیلد کارییشان چیست) نگاهم کرد، یک لبخند زد و گفت: خانم تاریخ حرکت رو دیدید؟!
+بله که دیدم
خیر شما فردا عازم هستید، اشتباه متوجه شدید. بالاخره پیش میآید، فردا تشریف بیارید.
همانجا یک کیلو کم کردم، من هر طور شده باید امروز بروم. جناب مامور با طمانینه و با خونسردی گفت باید این رزرو رو کنسل کنید، جا داریم، دقیقا برای ۲ نفر، دو تخت، پریدم بالا و هیچ وقت تو زندگیم اینطور از خوششانسی ذوق نکرده بودم، یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. قطار برای من فرصت آشنایی و معاشرت با آدمهاییست که هر کدام یک دلیل برای رسیدن به مقصد دارن، یکی دانشجوست، یکی برای دیدن جزایر آمده، دیگری همسرش او را فرستاده تا به خوانوادهاش سر بزند، و یکی مرخصی سربازیاش تمام شده و باید برگردد. میدانی اگر قطارها نبودند، هیچ شهری و هیچ آدمی کشف نمیشد، قطارها میآیند که بروند، درست مثل آدمها و قصههایشان. هر وقت در ایستگاه قطار انتظار میکشم، تمام وجودم را زمان در خود میبلعد، از انتظار بیزارم، اما تو نمیدانی که این چندمین سال متوالیست که چشم انتظارم! آیا تو از دیدن انتظار آدمها رنج نمیبری؟!
در پاییز ایستگاهها شلوغترند، قطارها چابکتر و آدمها سراسیمهتر. پاییز فصل کوچ کردن و جابجاییست. امیدوارم تو بهترین پاییز رو امسال تجربه کنی، در سکون و آرامش باشی، و از کشف کردن آدمها، چمدانها و نشانهها فیلم بسازی، یه فیلم کوتاه، شاید بهترین فیلم کوتاه، از دستها، پاها، راهها، قطارها، بوسهها، صداها، صندلیها و زمان.
از خوندن نامههات لذت میبرم، بیشتر بنویس.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤9
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۵
برای: همه
گاهی ما مجبور به رفتن میشویم درحالی که تمامی یاخته های بدنمان فریاد میزنند : نرو، ما بدون او نمیتوانیم.
ما در این شرایط نیز باید برویم، زیرا هیچکس مهمتر از خود و خانواده نیست.
گاهی تنمان و دلمان فریاد ماندن سر میدهند؛ درحالی که منفعت خودمان در رفتن است.
پس بروید، حتی اگر توانش را ندارید.
موفقیت تاوان دارد.
امضا: روناک و ناگفته هایش
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۵
برای: همه
گاهی ما مجبور به رفتن میشویم درحالی که تمامی یاخته های بدنمان فریاد میزنند : نرو، ما بدون او نمیتوانیم.
ما در این شرایط نیز باید برویم، زیرا هیچکس مهمتر از خود و خانواده نیست.
گاهی تنمان و دلمان فریاد ماندن سر میدهند؛ درحالی که منفعت خودمان در رفتن است.
پس بروید، حتی اگر توانش را ندارید.
موفقیت تاوان دارد.
امضا: روناک و ناگفته هایش
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۶
برای: هرکسی که لایق این نامه است
میدونم که میرسی به هرچیزی که میخوای به هرچیزی که ارزوش رو داری فقط جا نزن، خسته نشو
هیچوقت هن یادت نره که یک روزی ازاد میشیم هممون باهم توی روز ازادی میرقصیم. ولی برای این آزادی، این میهن و مهم تر از همه خودت و خانوادت تلاش کن.
ایران به تو نیاز داره.
عزیز خسته من، هروقت میخواستی جا بزنی یادت بیار که یک ملت امیدش تویی.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۶
برای: هرکسی که لایق این نامه است
میدونم که میرسی به هرچیزی که میخوای به هرچیزی که ارزوش رو داری فقط جا نزن، خسته نشو
هیچوقت هن یادت نره که یک روزی ازاد میشیم هممون باهم توی روز ازادی میرقصیم. ولی برای این آزادی، این میهن و مهم تر از همه خودت و خانوادت تلاش کن.
ایران به تو نیاز داره.
عزیز خسته من، هروقت میخواستی جا بزنی یادت بیار که یک ملت امیدش تویی.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤13
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: اهالی پستخانه
گاهی وقت ها به نویسندگان نامه ها حسادت میکنم که حس نوشتن به این زیبایی درونشان هست
و من که احساس میکنم همچون مدادی که تا انتها تراشیده شده باشه در دل هزاران حرف دارم و نای نوشتن را نه،همین چند جمله اندک هم رمق را از سلوله های مغزم میگیرد.
قلمتان سبز باد.
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: اهالی پستخانه
گاهی وقت ها به نویسندگان نامه ها حسادت میکنم که حس نوشتن به این زیبایی درونشان هست
و من که احساس میکنم همچون مدادی که تا انتها تراشیده شده باشه در دل هزاران حرف دارم و نای نوشتن را نه،همین چند جمله اندک هم رمق را از سلوله های مغزم میگیرد.
قلمتان سبز باد.
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤18
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۰ برای: تو درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟ امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: دُختَرَک مآه
چی بگم ؟
میبینم نامه هاتو
ولی خب 😔
نمیدونم چی بگم
تو یچی بگو
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: دُختَرَک مآه
چی بگم ؟
میبینم نامه هاتو
ولی خب 😔
نمیدونم چی بگم
تو یچی بگو
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🌚3
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: .
"و اما بر خورشید هم برف نشست"
امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: .
"و اما بر خورشید هم برف نشست"
امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
💔3
پستخانهٔ نیمهشب pinned «اطلاعیه های پستخانه نیمهشب: اطلاعیه شماره یک پستخانه اطلاعیه شماره دو پستخانه اطلاعیه شماره سه پستخانه»
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۴ برای: دُختَرَک مآه چی بگم ؟ میبینم نامه هاتو ولی خب 😔 نمیدونم چی بگم تو یچی بگو امضا: بی نام وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۴:۰۱
برای: بی نام
به قلب من دست نزن
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۴:۰۱
برای: بی نام
به قلب من دست نزن
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۵۵
برای: برای ریحان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
امشب دوباره به تو فکر کردم،شاید این نامه را بخوانی شایدم نخوانی نمیدانم
ولی میخواهم تصور کنم که این نامه را میخوانی و اندکی در قلب سنگی تو هم تعغیری ایجاد می کند.
امضا: یکتا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۵۵
برای: برای ریحان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
امشب دوباره به تو فکر کردم،شاید این نامه را بخوانی شایدم نخوانی نمیدانم
ولی میخواهم تصور کنم که این نامه را میخوانی و اندکی در قلب سنگی تو هم تعغیری ایجاد می کند.
یادت میاد؟ روزی که گفتی به من که حسی که به تو دارم اسمش عشق نیست گفتی اسمش را عشق نگذارم. آن موقع به تو نگفتم ولی من عاشقت شده بودم. میدانم بقیه در موردم چه فکری میکردند من برایشان منفور بودم چون با اینکه یک دختر بودم عاشق یک دختر دیگر شده بودم.این برای بعضی هایشان گناهی بزرگی بود. اگر شخصیت سه سال پیش من هم بود این را گناهی بزرگ می دانست برای همین کسانی که مرا قضاوت می کنند و مراگناهکار می خوانند را می بخشم. میدانم تا تجربه نکنند نمی فهمنند. دوستت داشتم این اواخر با هم حرف زدیم و خیلی چیزا گفتیم ولی چیزی که نتوانستم به تو بگویم این بود که عاشقت بودم. میدانی که کی فهمیدم عاشقت شدم؟ ان شبی که به تو گفتم از تو خوشم می آید و فکر کردی منظورم این است که دوست باشیم و بعد گفتی نه. ان شب تا صبح بیدار ماندم و گریه کردم فکر میکردم کسی با یک چکش بزرگ تمام استخوان هایم را خورد کرده. ان شب فهمیدم که عاشقت شدم.چون هیچکس و هیچ چیز با من این کار را نکرده بود. کاش فقط به ان اعتراف راضی میشدم.
ولی نشدم. دوباره به تو گفتم ولی این بار حقیقت را گفتم، گفتم دوستی نیست. دوستی برام کوچک بود من عشقت را میخواستم. تمامش را. میدانی تو چه شرایطی عاشقت شدم؟ موقعی که بعضی دوستان تو به من و دوستانم به نامردی تهمت زده بودند و بقیه دوستانت حتی با ان که با بی شرمی به ما تهمت نزده بودند ولی طرف آن دوست هایت بودند. ما دوشمن بودیم. باید می بودیم. ولی نمیدانم چه شد عاشقت شدم. به خودم گفتم تو شبیه دوستانت نیستی. همین دوشمنی فرصت یک گفتگو ساده با تو را نیز از من گرفت. تمام کاری که میتوانستم بکنم نگاه کردن به تو از فاصله دور بود. ولی کارم را درست انجام دادم. هنوزم بعد سه سال تمام حرف هایت را از بر هستم. نگاهایت به خودم را هم از بر هستم. تمام چیزی که به من دادی همان نگاها بود. نه در آغوش مرا کشیدی نه مرا بوسیدی نه حتی دستم را گرفتی نه تنت به تنم خورده. عشق من پاک بود تورا با نگاهم دوست داشتم. نمیدانم کدام برایم دردناک تر بود اینکه اخرش قبول کردم نمیتوانی عاشقم باشی یا اینکه فهمیدم کسی دیگری را دوست داری.
یک پسر را دوست داشتی. با من فرق خاصی نداشت فقط پسر بود. البته هیچوقت ندیدمش. تو بامن از آو حرف زدی گفتی پسر خوبی است گفتی واقعا دوستت دارد. و منم دعا کردم بمیرد. چشم دیدنش را نداشتم ان هم مخصوصا کنار تو. یک چیز هست که به تو نگفتم. هیچ چیزی را در این دنیا اندازه که تورا خواستم و آرزو داشتم، نخواستم.
عشق من به تو بنظرم گناه می امد وجدانم به من گفت که نباید به تو فکر کنم چون گناهی بزرگ بود پس من صدای وجدانم را خاموش کردم. به باور هایم خیانت کردم. هر چیزی که نمی گذاشت به تو برسم را میخواستم نابود کنم. ولی چیزی که یقینا نگذاشت من به تو برسم خود تو بودی. تو و ان《 نه》 های مسخره ات.
یادت هست گفتی که چرا راحت نمیتوانم بی خیال شوم؟ ان روزی که گریه میکردم و به تو زنگ زدم به من گفتی و گفتی نمیدونم من جای تو نیستم. راستش نمیتوانستم به راحتی بی خیالت شوم چون میدانستم که دیگر نمیتوانم کسی را اندازه تو دوست داشته باشم. هنوز هم حقیقت دارد دیگر نمیتوانم اینقدر دیوونه وار کسی را دوست داشته باشم. اینقدر بی ریا و بدون محاسبه سود و زیانم. دیگر هم نمی توانم این حرف ها را به خود تو بگویم. میدانم گفتم ازت متنفر هستم ولی راستش نیستم. با تمام کارهایی که با من کردی واقعا ازت متنفر نیستم اینم حقیقت دیگری بود که به تو نگفتم. چون مرا یک احمق جلوه می دهد. چون میدانم با خودت میگویی کدام احمقی بعد از ان که به او دوروغ گفتم. از او اتو به دوشمنش دادم. و اینقدر راحت زمینش زدم و بعد آبروی او را بردم و در حسرت یک عذرخواهی صادقانه گذاشتمش می تواند از من متنفر نباشد؟ راستش ازت متنفر نیستم ولی دیگر عاشقت هم نیستم. از پس خوردن و با تو در رویا هایم زندگی کردن خسته شدم. از عشق یکطرفه خسته شدم . و تازه از اینکه با من مثل دوشمنت رفتار میکنی هم خسته شدم. از اینکه اینقدر بی رحمانه مرا له میکنی خسته شدم. 3 سال بود که عاشقت بودم دیگر بس است. لیاقت آدمی که دوسم داشته باشد را دارم. همه دارند. پس میخواهم صبور باشم شاید روزی ان چنان که دوست داشتم کسی عاشقم شد و منم دوستش داشتم. شاید طعم خوشبختی را چشیدم. نمی دانم. به هر حال این اخرین کلمه های من به تو بود .
دوستدار تو یکتا
امضا: یکتا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۴:۰۱ برای: بی نام به قلب من دست نزن امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: دُختَرَک مآه
یک ناراحتی پیش اومد
چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه
ولی خب من بخشیدمت ❤️
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: دُختَرَک مآه
یک ناراحتی پیش اومد
چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه
ولی خب من بخشیدمت ❤️
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: قدیمی های پست خانه
تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت:۲۳:۵۸
امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست.
فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با تحلیل و موشکافی عجیبی مینویسه و همیشه اصرار داره رهگذر یه جا نمی ایسته و میره ولی امیدوارم هنوز زیر قولت زده باشی و نرفته باشی، برای دخترک آبی از لطافت نامه هات خیلی خوشم میاد حس پری جنگل ها رو میدی، برای سین که امیدوارم حالت خوب باشه دیگه غمی رو تحمل نکنی اشکت از سر شوق و ذوق باشه حقیقا غم تو نامه ها و حسی که داخل شون هست همیشه انگار دلم آتیش میگیره و دلم میخواد محکم بغلت کنم، برای فردوسی که خیلی رک و صادقه، برای روجا،قاصدک و آنکه هیچ نمی داند دلم برای همه تون و نامه هاتون تنگ شده هر شب که چنل باز میکنم دنبال نامه هاتون میگیردم امیدوارم حال همه تون خوب باشه و هر وقت حس و حالش اومد سراغتون دوباره بنویسید.
امضا:هانا
وضعیت نامه: جوهر آلود
امضا: هانا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: قدیمی های پست خانه
تاریخ:۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت:۲۳:۵۸
امشب نه میخوام غر بزنم ، نه حوصله دارم اونقدرا که کاری بکنم. کلاً میدونم هر کی تو حال خودشه و دنبال یه راه حلی هست.
فقط می خواستم بگم دلم برای نامه های رهگذر که با تحلیل و موشکافی عجیبی مینویسه و همیشه اصرار داره رهگذر یه جا نمی ایسته و میره ولی امیدوارم هنوز زیر قولت زده باشی و نرفته باشی، برای دخترک آبی از لطافت نامه هات خیلی خوشم میاد حس پری جنگل ها رو میدی، برای سین که امیدوارم حالت خوب باشه دیگه غمی رو تحمل نکنی اشکت از سر شوق و ذوق باشه حقیقا غم تو نامه ها و حسی که داخل شون هست همیشه انگار دلم آتیش میگیره و دلم میخواد محکم بغلت کنم، برای فردوسی که خیلی رک و صادقه، برای روجا،قاصدک و آنکه هیچ نمی داند دلم برای همه تون و نامه هاتون تنگ شده هر شب که چنل باز میکنم دنبال نامه هاتون میگیردم امیدوارم حال همه تون خوب باشه و هر وقت حس و حالش اومد سراغتون دوباره بنویسید.
امضا:هانا
وضعیت نامه: جوهر آلود
امضا: هانا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤9👍1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۷ برای: دُختَرَک مآه یک ناراحتی پیش اومد چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه ولی خب من بخشیدمت ❤️ امضا: بی نام وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۵
برای: بی نام
یعنی انقدررر برات دردسر میشد که دوست نداشتی کسی مطلع بشه؟ خب اگه اینجوری بود صاف به خودم میگفتی نیاز به کشش نبود.
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۵
برای: بی نام
یعنی انقدررر برات دردسر میشد که دوست نداشتی کسی مطلع بشه؟ خب اگه اینجوری بود صاف به خودم میگفتی نیاز به کشش نبود.
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۵ برای: بی نام یعنی انقدررر برات دردسر میشد که دوست نداشتی کسی مطلع بشه؟ خب اگه اینجوری بود صاف به خودم میگفتی نیاز به کشش نبود. امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: جوهرآلود تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۹
برای: دُختَرَک مآه
اره واقعا دردسر درست میشد
ولی خب من فکر نمیکردم کس دیگ ای بدونه
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۹
برای: دُختَرَک مآه
اره واقعا دردسر درست میشد
ولی خب من فکر نمیکردم کس دیگ ای بدونه
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۰
برای: هرکس که میخواند
میدونم چقدر دلت میخواست بمونی.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۰
برای: هرکس که میخواند
میدونم چقدر دلت میخواست بمونی.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۴
برای: میترا
تنها کسی که همیشه حسرتش به دلم میمونه تویی...
امضا: همیشه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۴
برای: میترا
تنها کسی که همیشه حسرتش به دلم میمونه تویی...
امضا: همیشه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۰۹ برای: دُختَرَک مآه اره واقعا دردسر درست میشد ولی خب من فکر نمیکردم کس دیگ ای بدونه امضا: بی نام وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: بی نام
لطفا بگید موضوع چی بوده میخوام بدونم🫠
امضا: همیشه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: بی نام
لطفا بگید موضوع چی بوده میخوام بدونم🫠
امضا: همیشه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚2
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: آزادی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی از اونایی که عزیزانی دلسوز و مسئولیتپذیر کنار خودشون دارن، شاید ندونن چی میگم؛ اما اونایی که تکیهگاهی بودن برای همه و خودشون توی قفس، درک میکنن.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۵
برای: آزادی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
خیلی از اونایی که عزیزانی دلسوز و مسئولیتپذیر کنار خودشون دارن، شاید ندونن چی میگم؛ اما اونایی که تکیهگاهی بودن برای همه و خودشون توی قفس، درک میکنن.
همونهایی که تصمیماتی برای خودشون نتونستن بگیرن، چون یکسری کلاهبهسر و ریش و گیسسفید صلاح رو بیشتر میفهمیدند؛ همونا که با سختیِ تمام تحمل کردند تا جادهی ناهموار رو صاف کنن برای بعدیها؛ همونا که گاهی با خندیدن دیگران، حسرتی به دلشون چنگ میزنه؛ همونا که مراقب بودن تا مبادا آبرویی بره و آبرو رو مثل ذغال روشنی توی مشتشون میگردوندن و مراقب بودن، غافل از دستِ سوختشون؛ همونا که یه روزی به خودشون اومدن و دیدن که حاصل زندگیشون کولهباری از حسرته؛ حسرت خیلی چیزا، حتی کوچکترین و عادیترین مسائل زندگی.
گاهی با خودم میگم آیا روزی میرسه که هر آدمی بفهمه زندگیِ دیگران متعلق به خودشونه؟
میرسه زمانی که تابو بشکنه و کسی صاحب کسی نباشه؟
به نظرم بردهداریِ قدیم الان هم هست؛ فقط سند، اسم و نوعش فرق کرده.
مثلاً دختر بزرگ یک خانواده که سندش دستبهدست میچرخه و هیچوقت مهر آزادی روش زده نمیشه.
نمیدونم، شاید روزی برسه که همه آزاد بشن؛ البته شاید، اگر آزادی فقط افسانه نباشه.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4👍1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۱
برای: همکلاسی هام
ایکاش بهم میگفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟
توقع زیادی هست اینکه دوست دارم در استراحت هایی که معلم سرکلاس میده یا زنگ تفریح ها یکی میومد تا اون تایم باهم حرف بزنیم و وقت بگذرونیم من الان خیلی احساس تنهایی میکنم و حتی نمیدونم باید براش چیکار کنم .
تنها چیزی که میدونم اینه که باید بجنگم برای رسیدن به اون جایی که میخوام و خیلی به این موارد اهمیت ندم
آخرش میخوام بگم امیدوارم برای هیچ کسی رخ نده
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۱
برای: همکلاسی هام
ایکاش بهم میگفتید چرا من رو اینقدر ایگنور میکنید ناراحت کننده هست که نمیتونم بفهمم مشکلم چیه و مستقیم نمیگید دربارش بهم چجوری قراره خودم رو اصلاح کنم وقتی نمیدونم مشکل کجاست ؟
توقع زیادی هست اینکه دوست دارم در استراحت هایی که معلم سرکلاس میده یا زنگ تفریح ها یکی میومد تا اون تایم باهم حرف بزنیم و وقت بگذرونیم من الان خیلی احساس تنهایی میکنم و حتی نمیدونم باید براش چیکار کنم .
تنها چیزی که میدونم اینه که باید بجنگم برای رسیدن به اون جایی که میخوام و خیلی به این موارد اهمیت ندم
آخرش میخوام بگم امیدوارم برای هیچ کسی رخ نده
امضا: آنه _ دخترک خیالپرداز
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔18🕊1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۱
برای: برای عزیزی که عزیزش نیستم
دلم برات تنگ میشه دلم برای اون چیزی بودی و دیگه نیستی خبلی تنگ میشه 🙃
امضا: چایی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۱
برای: برای عزیزی که عزیزش نیستم
دلم برات تنگ میشه دلم برای اون چیزی بودی و دیگه نیستی خبلی تنگ میشه 🙃
امضا: چایی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3👍1