تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: فرشته کوچولو
محبوبم چطور میتونم آروم باشم وقتی یاد تو بیداری منو احاطه کرده و چطور میتونم بیحرکت نباشم وقتی آب پاکیو رو دستم ریختی و همه درارو به روم بستی
باید بسوزم و شاهد مرگ تدریجیام باشم و هیچ کاری هم از دستم برنمیاد اگرم دست به تلاشی بزنم مثله فریاد زیر آب میمونه نه تنها کسی نمیشنوه و مرگمو سرعت میبخشه
من رو عشقت قمار کردم و زندگیمو باختم ولی از ته قلبم این باختو دوست دارم
کاش یه روز یه جا یک بار دیگه هم مسیر بشیم این تنها امیدیه که واسم مونده فقط یک بار دیگه دیدنت قلبم
امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: فرشته کوچولو
محبوبم چطور میتونم آروم باشم وقتی یاد تو بیداری منو احاطه کرده و چطور میتونم بیحرکت نباشم وقتی آب پاکیو رو دستم ریختی و همه درارو به روم بستی
باید بسوزم و شاهد مرگ تدریجیام باشم و هیچ کاری هم از دستم برنمیاد اگرم دست به تلاشی بزنم مثله فریاد زیر آب میمونه نه تنها کسی نمیشنوه و مرگمو سرعت میبخشه
من رو عشقت قمار کردم و زندگیمو باختم ولی از ته قلبم این باختو دوست دارم
کاش یه روز یه جا یک بار دیگه هم مسیر بشیم این تنها امیدیه که واسم مونده فقط یک بار دیگه دیدنت قلبم
امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۱۳ برای: نسیم گذرا سلام شب شما به خیر من آرزوی چنین خوابی رو دارم... حتما بعد از اون خواب خیلی بهش فکر کردید. نفهمیدید اون پیر مرد کی بود؟ میتونم بپرسم که شما تا حالا جز این خواب تجربه ی عرفانی دیگه ای داشتید؟ مثلا اینکه…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: هاشم
شب بر شماهم آرام🪽
قبول دارم واقعا؛ موضوعی نیست که خیلی بشنویم یا ببینیم.
نه واقعا نفهمیدم کی بود.
شاید یک راهنما، شاید یک سالک، شاید خودای درونم حتی...
هرکی که بود تلنگر مهمی در اون زمان به من زد و برام فرد/چیز/فهم ارزشمندی تلقی میشه.
۱۷ سالم بود فکر کنم .
آشنا شدنم با دنیای متافیزیک و مدیتیشن و درون و مسیر خودشناسی از اون سن شروع شد برای من.
پیرو یه فرقه عرفانی واقعا بار سنگینی رو به دوش ادم میذاره .
پیرو نه؛
ولی کنجکاو و ماجراجو میشه گفت.
تجربه دیگری هم داشتم بله.
چه در تایمی که درحال مراقبه بودم، که انگار مکاشفه هم رخ داده.
چه در خواب
یا حتی بیداری ..
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۱
برای: هاشم
شب بر شماهم آرام🪽
قبول دارم واقعا؛ موضوعی نیست که خیلی بشنویم یا ببینیم.
نه واقعا نفهمیدم کی بود.
شاید یک راهنما، شاید یک سالک، شاید خودای درونم حتی...
هرکی که بود تلنگر مهمی در اون زمان به من زد و برام فرد/چیز/فهم ارزشمندی تلقی میشه.
۱۷ سالم بود فکر کنم .
آشنا شدنم با دنیای متافیزیک و مدیتیشن و درون و مسیر خودشناسی از اون سن شروع شد برای من.
پیرو یه فرقه عرفانی واقعا بار سنگینی رو به دوش ادم میذاره .
پیرو نه؛
ولی کنجکاو و ماجراجو میشه گفت.
تجربه دیگری هم داشتم بله.
چه در تایمی که درحال مراقبه بودم، که انگار مکاشفه هم رخ داده.
چه در خواب
یا حتی بیداری ..
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۵۱ برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب شب به خیر دوستای من یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش میترسه ولی عاشق مهربونیش میشه. من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمیتونم فراموشش…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: هاشم
نامهی شما رو دیدم و برام یادآوری شد خوابی که شاید هیچوقت نشه فراموشش کرد.
من آدم بسیار معتقدی نیستم و خیلی پایبند اصول هم نیستم، اما تابع انسانیت هستم.
آن شب دلم از کسی شکسته بود. شب سختی رو سپری میکردم. درونم پر از حرف بود؛ حرفهایی که نمیدانستم به چه کسی بگم. مدام گریه میکردم تا شاید راه نفسی داشته باشم. نمیدانم حتی چه زمانی خوابم برد، اما در خواب دیدم چندین نفر یک تابوت بزرگ را بر روی شانه دارند. از یکی از همانها که تابوت را بر شانه داشتند پرسیدم: فرد درون تابوت کیست؟ و جوابی که گرفتم را هرگز فراموش نمیکنم.
مرد جواب داد: «امام رضاست. هر حرفی داری بگو.»
و من میان آن همه حرف، یک کلمه گفتم:
«دلم.»
و بیدار شدم. اذان صبح بود.
تا وقتی هوا کامل روشن شد، به این فکر میکردم که اگر از او بد میگفتم، چیزی میشد؟ آیا با اینکه آنقدر درد داشتم، اما نتوانستم چیزی بگویم؟
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: هاشم
نامهی شما رو دیدم و برام یادآوری شد خوابی که شاید هیچوقت نشه فراموشش کرد.
من آدم بسیار معتقدی نیستم و خیلی پایبند اصول هم نیستم، اما تابع انسانیت هستم.
آن شب دلم از کسی شکسته بود. شب سختی رو سپری میکردم. درونم پر از حرف بود؛ حرفهایی که نمیدانستم به چه کسی بگم. مدام گریه میکردم تا شاید راه نفسی داشته باشم. نمیدانم حتی چه زمانی خوابم برد، اما در خواب دیدم چندین نفر یک تابوت بزرگ را بر روی شانه دارند. از یکی از همانها که تابوت را بر شانه داشتند پرسیدم: فرد درون تابوت کیست؟ و جوابی که گرفتم را هرگز فراموش نمیکنم.
مرد جواب داد: «امام رضاست. هر حرفی داری بگو.»
و من میان آن همه حرف، یک کلمه گفتم:
«دلم.»
و بیدار شدم. اذان صبح بود.
تا وقتی هوا کامل روشن شد، به این فکر میکردم که اگر از او بد میگفتم، چیزی میشد؟ آیا با اینکه آنقدر درد داشتم، اما نتوانستم چیزی بگویم؟
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢5🕊4
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۱ برای: هاشم شب بر شماهم آرام🪽 قبول دارم واقعا؛ موضوعی نیست که خیلی بشنویم یا ببینیم. نه واقعا نفهمیدم کی بود. شاید یک راهنما، شاید یک سالک، شاید خودای درونم حتی... هرکی که بود تلنگر مهمی در اون زمان به من زد و برام فرد/چیز/فهم…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۱
برای: نسیم گذرا
درست میگید. پیرو بودن خیلی سخت و سنگینه.
خوابتون واقعا حیرت انگیزه. خیلی عظیم و عجیبه
من واقعا متحیر شدم
فقط میتونم بگم خوشا به حالتون.
اگه میشه تجربه های دیگه تون رو هم بگید.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۱
برای: نسیم گذرا
درست میگید. پیرو بودن خیلی سخت و سنگینه.
خوابتون واقعا حیرت انگیزه. خیلی عظیم و عجیبه
من واقعا متحیر شدم
فقط میتونم بگم خوشا به حالتون.
اگه میشه تجربه های دیگه تون رو هم بگید.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚1
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: سنگدل ترین
این اخیر زیاد دلتنگت میشوم
نمیدانم دلم تنگ خودت می شود یا خاطراتی که برای من به دروغ ساختی
دلتنگی که گمان نکنم شاید نامش انتظار باشد
هرشب میروم و پستخانه نیمه شب را بالا و پایین میکنم تا شاید رد پایی،نشانه ای از نامه ای از طرف تو برای خودم ببینم،مدام نامه هارا ورق میزنم جلوی کلمات:«امضا» و «برای» متوقف میشوم
اما بله
هیچ رد پایی از تو نیست
انگار در پیچ و خم سرنوشت من گم شده ای
هیچ جایی پیدایت نمیکنم حتی به تازگی در خواب هایم هم پیدا نمیشوی
نمیدانم تا کی این انتظار
این دلتنگی
این عشق
قرار است ادامه داشته باشد اما
دیگر خودم را تسلیم نبودِ تو کردم
پذیرفتم که دیگر کاری از دستانم ساخته نیست
نه میتوانم فراموشت کنم و نه از تو متنفر باشم
چقدر سخت است،انتخاب بین خودم و تو
مدام با خودم جنگ میکنم و بلاهایی که سرم اوردی را مرور میکنم و برای خودم دل میسوزانم
اما چندلحظه بعد دلتنگت میشوم
انگار در میدان جنگی حاضر شدم که هردو رقیب خودمم
یکی آن من که خودم را انتخاب کرده و دیگری تورا
نمیدانم برنده ی این نبرد کدام یکیست اما ای کاش روزی،
حرفی
اتفاقی
مهرِ تورا از دلم بیرون کند
ای کاش.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۰
برای: سنگدل ترین
این اخیر زیاد دلتنگت میشوم
نمیدانم دلم تنگ خودت می شود یا خاطراتی که برای من به دروغ ساختی
دلتنگی که گمان نکنم شاید نامش انتظار باشد
هرشب میروم و پستخانه نیمه شب را بالا و پایین میکنم تا شاید رد پایی،نشانه ای از نامه ای از طرف تو برای خودم ببینم،مدام نامه هارا ورق میزنم جلوی کلمات:«امضا» و «برای» متوقف میشوم
اما بله
هیچ رد پایی از تو نیست
انگار در پیچ و خم سرنوشت من گم شده ای
هیچ جایی پیدایت نمیکنم حتی به تازگی در خواب هایم هم پیدا نمیشوی
نمیدانم تا کی این انتظار
این دلتنگی
این عشق
قرار است ادامه داشته باشد اما
دیگر خودم را تسلیم نبودِ تو کردم
پذیرفتم که دیگر کاری از دستانم ساخته نیست
نه میتوانم فراموشت کنم و نه از تو متنفر باشم
چقدر سخت است،انتخاب بین خودم و تو
مدام با خودم جنگ میکنم و بلاهایی که سرم اوردی را مرور میکنم و برای خودم دل میسوزانم
اما چندلحظه بعد دلتنگت میشوم
انگار در میدان جنگی حاضر شدم که هردو رقیب خودمم
یکی آن من که خودم را انتخاب کرده و دیگری تورا
نمیدانم برنده ی این نبرد کدام یکیست اما ای کاش روزی،
حرفی
اتفاقی
مهرِ تورا از دلم بیرون کند
ای کاش.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۱ برای: نسیم گذرا درست میگید. پیرو بودن خیلی سخت و سنگینه. خوابتون واقعا حیرت انگیزه. خیلی عظیم و عجیبه من واقعا متحیر شدم فقط میتونم بگم خوشا به حالتون. اگه میشه تجربه های دیگه تون رو هم بگید. امضا: هاشم وضعیت نامه: معطر…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: هاشم
امیدوارم واقعا هرکس در طول زندگیش به نشانه هایی که سر راهش میان توجه کافی رو داشته باشه .
چون همیشه در درست ترین زمان به سمت ادم میان
و امیدوارم هممون بتونیم نشانه هارو همونطور که هستن ببینیم و عمیقا دریافت کنیم پیامشون رو
حتی اگر نشه با کلمات و ذهن توضیحش داد..
راستش بقیه تجربیات و خوابهام رو درحال حاضر حس خوبی نمیگیرم که بیان کنم؛ ببخشید .
ممنونم از توجه شما نسبت به این موضوع.
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: هاشم
امیدوارم واقعا هرکس در طول زندگیش به نشانه هایی که سر راهش میان توجه کافی رو داشته باشه .
چون همیشه در درست ترین زمان به سمت ادم میان
و امیدوارم هممون بتونیم نشانه هارو همونطور که هستن ببینیم و عمیقا دریافت کنیم پیامشون رو
حتی اگر نشه با کلمات و ذهن توضیحش داد..
راستش بقیه تجربیات و خوابهام رو درحال حاضر حس خوبی نمیگیرم که بیان کنم؛ ببخشید .
ممنونم از توجه شما نسبت به این موضوع.
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊2
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: دردی که درمان بود.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دردِ درمانگر...
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: دردی که درمان بود.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
دردِ درمانگر...
آیا تا به حال شنیدهای که از صدایِ شکستنِ یک الماس، موسیقیِ برخاست؟ یا از شکافِ میانِ دو سنگِ سخت، نوری بیرون بزند؟ من، در میانهیِ این همه ویرانی، با تو روبرو شدهام. با تو که نه یک پزشک، که نه یک تسکیندهندهیِ معمولی؛ تو تنها "پایانِ جستجو"ی منی.
دنیا، با تمامِ آن شلوغیها، آن داروخانههایِ پر از امیدِ دروغین، و آن آدمهایی که با لبخندهایِ مصنوعی میخواهند زخمهایِ من را پانسمان کنند، برایم بیمعناست. آنها میآیند، با کلماتِ صیقلخورده و با نگاههایِ دلسوزانه، میخواهند مرا از این "دردِ باشکوه" رها کنند. اما آنها نمیدانند که من، این درد را نه به عنوانِ یک دشمن، که به عنوانِ یک "هویت" پذیرفتهام. آنها میخواهند مرا از خودم جدا کنند، در حالی که تنها راهِ یافتنِ من، در میانهیِ همین رنج است که تو در من بیدار کردهای.
بگو ببینم... کدام تسکین، میتواند جایگزینِ این "شکنجهیِ شیرین" شود؟ کدام آرامش، میتواند با آرامشِ ناشی ازِ حضورِ تو، برابری کند؟ حضورِ تو، مثلِ ریختنِ نمک بر زخم نیست؛ حضورِ تو، مثلِ باز کردنِ پنجرهای در یک اتاقِ تاریک و خفه است. تو با آمدنت، نه اینکه درد را از بین ببری، بلکه به دردِ من "معنا" میدهی. تو به من میآموزی که چگونه با این درد زندگی کنم، چگونه در میانهیِ آن، باشکوه بمانم.
من، که سالها در جستجویِ یک فرار بودم، اکنون در جستجویِ "استقرار" در میانهیِ تو هستم. میدانم که دیگر راهِ بازگشتی به آن "منِ بیدرد" نیست. آن آدمِ قدیمی، آن آدمِ بیخیال و بیروح، در لحظهیِ اولین برخوردِ نگاهِ تو با روحم، مرده است. و من، با کمالِ میل، برایِ این مرگ، سپاسگزارم. چون تنها از میانِ خاکسترِ آن آدمِ قدیمی است که میتوان این "منِ جدید" را، این "منِ عاشق و رنجکشیده" را، از میانِ شعلهها بیرون کشید.
کدام رودخانه، میتواند مسیرِ خود را از دریا تغییر دهد؟ و کدام چمدان، وقتی به مقصد رسیده است، هنوز در راهِ رفتن است؟ من، مثلِ آن چمدان، لبریز از خاطرات و پاهایی هستم که از حرکت ایستادهاند، اما روحی که همچنان در حالِ سفر است. من، در میانهیِ این ایستایی، در حالِ حرکتِ بیانتهایِ عشق به تو هستم.
عزیزِ من... تو تنها درمانِ منی، چون تو تنها کسی هستی که "زبانِ دردِ من" را میفهمی. تو تنها کسی هستی که وقتی من در میانهیِ فریادهایِ بیصدا، در حالِ فروپاشی هستم، میآیی و بدونِ گفتنِ کلمهای، با همان سنگینیِ حضورت، مرا در آغوش میگیری. تو نمیخواهی مرا درمان کنی تا دیگر درد نکشم؛ تو میخواهی مرا درمان کنی تا بتوانم، "بیشتر" درد بکشم، "بیشتر" باشم، "بیشتر" دوستت داشته باشم.
پس بگذار این درد باقی بماند. بگذار این زخم، همواره باز باشد. چون این تنها راهِ است که من، از طریقِ آن، با تو در ارتباط باشم. چون این تنها راهِ است که من، در میانهیِ این جهانِ بیروح، ثابت کنم که هنوز، قلبِ من، با تمامِ ویرانیهایش، میتپد.
من، در میانهیِ این درد، تو را پیدا کردهام. و در میانهیِ تو، خود را گم کردهام. و این، باشکوهترین درمانِ جهان است.
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4🌚1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۰ برای: سنگدل ترین این اخیر زیاد دلتنگت میشوم نمیدانم دلم تنگ خودت می شود یا خاطراتی که برای من به دروغ ساختی دلتنگی که گمان نکنم شاید نامش انتظار باشد هرشب میروم و پستخانه نیمه شب را بالا و پایین میکنم تا شاید رد پایی،نشانه…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: خواب زده
کاش دلت حرف گوش کن بود🫂
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۴
برای: خواب زده
کاش دلت حرف گوش کن بود🫂
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۰۴ برای: خواب زده کاش دلت حرف گوش کن بود🫂 امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: معطر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۱
برای: دُختَرَک مآه
ای کاش🫠
توی دریای دلتنگیم غرق میشم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۱
برای: دُختَرَک مآه
ای کاش🫠
توی دریای دلتنگیم غرق میشم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۰۹ برای: مادری که برای شنیدن صدای پسرش به ایستگاه میآمد این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… چند سالی است که متصدی این ایستگاهم و خیال میکردم همه کسانی که به اینجا میآیند، منتظر قطاری هستند. تا اینکه زنی را دیدم که پنجشنبهها،…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام با خوندن نامههاتون قلبم رقیق میشه و گاهی خودم رو جای شخصیتها میذارم، چشمهام رو میبندم و یک نفس عمیق میکشم.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۲
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام با خوندن نامههاتون قلبم رقیق میشه و گاهی خودم رو جای شخصیتها میذارم، چشمهام رو میبندم و یک نفس عمیق میکشم.
یاد آخرین باری میافتم که با قطار به مقصد بندرعباس سفر کردم، در آن سفر به همراه خواهرم بودم، از یکماه پیش رزرو شده بود، اما روزی که مامور بررسی مشخصات مسافرین( نمیدانم دقیقا اسم فیلد کارییشان چیست) نگاهم کرد، یک لبخند زد و گفت: خانم تاریخ حرکت رو دیدید؟!
+بله که دیدم
خیر شما فردا عازم هستید، اشتباه متوجه شدید. بالاخره پیش میآید، فردا تشریف بیارید.
همانجا یک کیلو کم کردم، من هر طور شده باید امروز بروم. جناب مامور با طمانینه و با خونسردی گفت باید این رزرو رو کنسل کنید، جا داریم، دقیقا برای ۲ نفر، دو تخت، پریدم بالا و هیچ وقت تو زندگیم اینطور از خوششانسی ذوق نکرده بودم، یکی از بهترین سفرهای زندگیم بود. قطار برای من فرصت آشنایی و معاشرت با آدمهاییست که هر کدام یک دلیل برای رسیدن به مقصد دارن، یکی دانشجوست، یکی برای دیدن جزایر آمده، دیگری همسرش او را فرستاده تا به خوانوادهاش سر بزند، و یکی مرخصی سربازیاش تمام شده و باید برگردد. میدانی اگر قطارها نبودند، هیچ شهری و هیچ آدمی کشف نمیشد، قطارها میآیند که بروند، درست مثل آدمها و قصههایشان. هر وقت در ایستگاه قطار انتظار میکشم، تمام وجودم را زمان در خود میبلعد، از انتظار بیزارم، اما تو نمیدانی که این چندمین سال متوالیست که چشم انتظارم! آیا تو از دیدن انتظار آدمها رنج نمیبری؟!
در پاییز ایستگاهها شلوغترند، قطارها چابکتر و آدمها سراسیمهتر. پاییز فصل کوچ کردن و جابجاییست. امیدوارم تو بهترین پاییز رو امسال تجربه کنی، در سکون و آرامش باشی، و از کشف کردن آدمها، چمدانها و نشانهها فیلم بسازی، یه فیلم کوتاه، شاید بهترین فیلم کوتاه، از دستها، پاها، راهها، قطارها، بوسهها، صداها، صندلیها و زمان.
از خوندن نامههات لذت میبرم، بیشتر بنویس.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤9
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۵
برای: همه
گاهی ما مجبور به رفتن میشویم درحالی که تمامی یاخته های بدنمان فریاد میزنند : نرو، ما بدون او نمیتوانیم.
ما در این شرایط نیز باید برویم، زیرا هیچکس مهمتر از خود و خانواده نیست.
گاهی تنمان و دلمان فریاد ماندن سر میدهند؛ درحالی که منفعت خودمان در رفتن است.
پس بروید، حتی اگر توانش را ندارید.
موفقیت تاوان دارد.
امضا: روناک و ناگفته هایش
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۵
برای: همه
گاهی ما مجبور به رفتن میشویم درحالی که تمامی یاخته های بدنمان فریاد میزنند : نرو، ما بدون او نمیتوانیم.
ما در این شرایط نیز باید برویم، زیرا هیچکس مهمتر از خود و خانواده نیست.
گاهی تنمان و دلمان فریاد ماندن سر میدهند؛ درحالی که منفعت خودمان در رفتن است.
پس بروید، حتی اگر توانش را ندارید.
موفقیت تاوان دارد.
امضا: روناک و ناگفته هایش
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۶
برای: هرکسی که لایق این نامه است
میدونم که میرسی به هرچیزی که میخوای به هرچیزی که ارزوش رو داری فقط جا نزن، خسته نشو
هیچوقت هن یادت نره که یک روزی ازاد میشیم هممون باهم توی روز ازادی میرقصیم. ولی برای این آزادی، این میهن و مهم تر از همه خودت و خانوادت تلاش کن.
ایران به تو نیاز داره.
عزیز خسته من، هروقت میخواستی جا بزنی یادت بیار که یک ملت امیدش تویی.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۶
برای: هرکسی که لایق این نامه است
میدونم که میرسی به هرچیزی که میخوای به هرچیزی که ارزوش رو داری فقط جا نزن، خسته نشو
هیچوقت هن یادت نره که یک روزی ازاد میشیم هممون باهم توی روز ازادی میرقصیم. ولی برای این آزادی، این میهن و مهم تر از همه خودت و خانوادت تلاش کن.
ایران به تو نیاز داره.
عزیز خسته من، هروقت میخواستی جا بزنی یادت بیار که یک ملت امیدش تویی.
امضا: DRFBIKMLHZAP
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤13
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: اهالی پستخانه
گاهی وقت ها به نویسندگان نامه ها حسادت میکنم که حس نوشتن به این زیبایی درونشان هست
و من که احساس میکنم همچون مدادی که تا انتها تراشیده شده باشه در دل هزاران حرف دارم و نای نوشتن را نه،همین چند جمله اندک هم رمق را از سلوله های مغزم میگیرد.
قلمتان سبز باد.
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: اهالی پستخانه
گاهی وقت ها به نویسندگان نامه ها حسادت میکنم که حس نوشتن به این زیبایی درونشان هست
و من که احساس میکنم همچون مدادی که تا انتها تراشیده شده باشه در دل هزاران حرف دارم و نای نوشتن را نه،همین چند جمله اندک هم رمق را از سلوله های مغزم میگیرد.
قلمتان سبز باد.
امضا: ترانه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤18
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۴۰ برای: تو درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟ امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: دُختَرَک مآه
چی بگم ؟
میبینم نامه هاتو
ولی خب 😔
نمیدونم چی بگم
تو یچی بگو
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: دُختَرَک مآه
چی بگم ؟
میبینم نامه هاتو
ولی خب 😔
نمیدونم چی بگم
تو یچی بگو
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🌚3
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: .
"و اما بر خورشید هم برف نشست"
امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: .
"و اما بر خورشید هم برف نشست"
امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
💔3
پستخانهٔ نیمهشب pinned «اطلاعیه های پستخانه نیمهشب: اطلاعیه شماره یک پستخانه اطلاعیه شماره دو پستخانه اطلاعیه شماره سه پستخانه»
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۴ برای: دُختَرَک مآه چی بگم ؟ میبینم نامه هاتو ولی خب 😔 نمیدونم چی بگم تو یچی بگو امضا: بی نام وضعیت نامه: لبپر تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۴:۰۱
برای: بی نام
به قلب من دست نزن
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۴:۰۱
برای: بی نام
به قلب من دست نزن
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۵۵
برای: برای ریحان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
امشب دوباره به تو فکر کردم،شاید این نامه را بخوانی شایدم نخوانی نمیدانم
ولی میخواهم تصور کنم که این نامه را میخوانی و اندکی در قلب سنگی تو هم تعغیری ایجاد می کند.
امضا: یکتا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۵۵
برای: برای ریحان
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
امشب دوباره به تو فکر کردم،شاید این نامه را بخوانی شایدم نخوانی نمیدانم
ولی میخواهم تصور کنم که این نامه را میخوانی و اندکی در قلب سنگی تو هم تعغیری ایجاد می کند.
یادت میاد؟ روزی که گفتی به من که حسی که به تو دارم اسمش عشق نیست گفتی اسمش را عشق نگذارم. آن موقع به تو نگفتم ولی من عاشقت شده بودم. میدانم بقیه در موردم چه فکری میکردند من برایشان منفور بودم چون با اینکه یک دختر بودم عاشق یک دختر دیگر شده بودم.این برای بعضی هایشان گناهی بزرگی بود. اگر شخصیت سه سال پیش من هم بود این را گناهی بزرگ می دانست برای همین کسانی که مرا قضاوت می کنند و مراگناهکار می خوانند را می بخشم. میدانم تا تجربه نکنند نمی فهمنند. دوستت داشتم این اواخر با هم حرف زدیم و خیلی چیزا گفتیم ولی چیزی که نتوانستم به تو بگویم این بود که عاشقت بودم. میدانی که کی فهمیدم عاشقت شدم؟ ان شبی که به تو گفتم از تو خوشم می آید و فکر کردی منظورم این است که دوست باشیم و بعد گفتی نه. ان شب تا صبح بیدار ماندم و گریه کردم فکر میکردم کسی با یک چکش بزرگ تمام استخوان هایم را خورد کرده. ان شب فهمیدم که عاشقت شدم.چون هیچکس و هیچ چیز با من این کار را نکرده بود. کاش فقط به ان اعتراف راضی میشدم.
ولی نشدم. دوباره به تو گفتم ولی این بار حقیقت را گفتم، گفتم دوستی نیست. دوستی برام کوچک بود من عشقت را میخواستم. تمامش را. میدانی تو چه شرایطی عاشقت شدم؟ موقعی که بعضی دوستان تو به من و دوستانم به نامردی تهمت زده بودند و بقیه دوستانت حتی با ان که با بی شرمی به ما تهمت نزده بودند ولی طرف آن دوست هایت بودند. ما دوشمن بودیم. باید می بودیم. ولی نمیدانم چه شد عاشقت شدم. به خودم گفتم تو شبیه دوستانت نیستی. همین دوشمنی فرصت یک گفتگو ساده با تو را نیز از من گرفت. تمام کاری که میتوانستم بکنم نگاه کردن به تو از فاصله دور بود. ولی کارم را درست انجام دادم. هنوزم بعد سه سال تمام حرف هایت را از بر هستم. نگاهایت به خودم را هم از بر هستم. تمام چیزی که به من دادی همان نگاها بود. نه در آغوش مرا کشیدی نه مرا بوسیدی نه حتی دستم را گرفتی نه تنت به تنم خورده. عشق من پاک بود تورا با نگاهم دوست داشتم. نمیدانم کدام برایم دردناک تر بود اینکه اخرش قبول کردم نمیتوانی عاشقم باشی یا اینکه فهمیدم کسی دیگری را دوست داری.
یک پسر را دوست داشتی. با من فرق خاصی نداشت فقط پسر بود. البته هیچوقت ندیدمش. تو بامن از آو حرف زدی گفتی پسر خوبی است گفتی واقعا دوستت دارد. و منم دعا کردم بمیرد. چشم دیدنش را نداشتم ان هم مخصوصا کنار تو. یک چیز هست که به تو نگفتم. هیچ چیزی را در این دنیا اندازه که تورا خواستم و آرزو داشتم، نخواستم.
عشق من به تو بنظرم گناه می امد وجدانم به من گفت که نباید به تو فکر کنم چون گناهی بزرگ بود پس من صدای وجدانم را خاموش کردم. به باور هایم خیانت کردم. هر چیزی که نمی گذاشت به تو برسم را میخواستم نابود کنم. ولی چیزی که یقینا نگذاشت من به تو برسم خود تو بودی. تو و ان《 نه》 های مسخره ات.
یادت هست گفتی که چرا راحت نمیتوانم بی خیال شوم؟ ان روزی که گریه میکردم و به تو زنگ زدم به من گفتی و گفتی نمیدونم من جای تو نیستم. راستش نمیتوانستم به راحتی بی خیالت شوم چون میدانستم که دیگر نمیتوانم کسی را اندازه تو دوست داشته باشم. هنوز هم حقیقت دارد دیگر نمیتوانم اینقدر دیوونه وار کسی را دوست داشته باشم. اینقدر بی ریا و بدون محاسبه سود و زیانم. دیگر هم نمی توانم این حرف ها را به خود تو بگویم. میدانم گفتم ازت متنفر هستم ولی راستش نیستم. با تمام کارهایی که با من کردی واقعا ازت متنفر نیستم اینم حقیقت دیگری بود که به تو نگفتم. چون مرا یک احمق جلوه می دهد. چون میدانم با خودت میگویی کدام احمقی بعد از ان که به او دوروغ گفتم. از او اتو به دوشمنش دادم. و اینقدر راحت زمینش زدم و بعد آبروی او را بردم و در حسرت یک عذرخواهی صادقانه گذاشتمش می تواند از من متنفر نباشد؟ راستش ازت متنفر نیستم ولی دیگر عاشقت هم نیستم. از پس خوردن و با تو در رویا هایم زندگی کردن خسته شدم. از عشق یکطرفه خسته شدم . و تازه از اینکه با من مثل دوشمنت رفتار میکنی هم خسته شدم. از اینکه اینقدر بی رحمانه مرا له میکنی خسته شدم. 3 سال بود که عاشقت بودم دیگر بس است. لیاقت آدمی که دوسم داشته باشد را دارم. همه دارند. پس میخواهم صبور باشم شاید روزی ان چنان که دوست داشتم کسی عاشقم شد و منم دوستش داشتم. شاید طعم خوشبختی را چشیدم. نمی دانم. به هر حال این اخرین کلمه های من به تو بود .
دوستدار تو یکتا
امضا: یکتا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۴:۰۱ برای: بی نام به قلب من دست نزن امضا: دُختَرَک مآه وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: دُختَرَک مآه
یک ناراحتی پیش اومد
چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه
ولی خب من بخشیدمت ❤️
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۷
برای: دُختَرَک مآه
یک ناراحتی پیش اومد
چون خب دوست نداشتم کسی مطلع بشه
ولی خب من بخشیدمت ❤️
امضا: بی نام
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب