تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: تو
درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: تو
درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
عزیزترینم
برات مینویسم و آرزو میکنم ای کاش در عوضش کنارت بودم. ای کاش همه چیز جوری بود که می تونستم این حرف ها رو توی گوشت زمزمه کنم.
زمان هایی که غمگین و دل شکستهای من هم غمگینم. روز های منم خاکستری و دلگیرن.
اما زمان هایی که نمیتونم حالت رو خوب کنم دقیقا برام جهنمه.
ای کاش می دونستی هر لبخندت چقدر برای من زیبا و ارزشمنده.
یادت میاد اون روز هایی که من غمگین و آسیب دیده بودم و فکر نمی کردم روزی برسه که احساس خوب رو از ته دل تجربه کنم بهم چی می گفتی؟
شاید همیشه نتونم دستتو بگیرم و از اون مرداب بیرون بکشمت اما شک نکن این بیرون منتظرتم. پس بدو بیا
حالا نوبت توئه. بدو بیا اینجا. هرچقدر هم طول بکشه من منتظرت می مونم
مراقب خودت باش خورشیدِ من
از طرف دلتنگ و دوستدار همیشگی تو
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
عزیزترینم
برات مینویسم و آرزو میکنم ای کاش در عوضش کنارت بودم. ای کاش همه چیز جوری بود که می تونستم این حرف ها رو توی گوشت زمزمه کنم.
زمان هایی که غمگین و دل شکستهای من هم غمگینم. روز های منم خاکستری و دلگیرن.
اما زمان هایی که نمیتونم حالت رو خوب کنم دقیقا برام جهنمه.
ای کاش می دونستی هر لبخندت چقدر برای من زیبا و ارزشمنده.
یادت میاد اون روز هایی که من غمگین و آسیب دیده بودم و فکر نمی کردم روزی برسه که احساس خوب رو از ته دل تجربه کنم بهم چی می گفتی؟
شاید همیشه نتونم دستتو بگیرم و از اون مرداب بیرون بکشمت اما شک نکن این بیرون منتظرتم. پس بدو بیا
حالا نوبت توئه. بدو بیا اینجا. هرچقدر هم طول بکشه من منتظرت می مونم
مراقب خودت باش خورشیدِ من
از طرف دلتنگ و دوستدار همیشگی تو
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: همهی من.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
افسوسها بر من...منی که برایِ فرار از تنهایی،به آغوشِ تنهایی پناه بردم!
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: همهی من.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
افسوسها بر من...منی که برایِ فرار از تنهایی،به آغوشِ تنهایی پناه بردم!
افسوس بر من که برایِ گرم شدن،آتشِ خاطراتت را روشن کردم و ندیدم که چگونه مرا به خاکستر تبدیل میکند.
آیا میتوانی به من بگویی،کدام خورشیدی است که از سرِ بیوفایی،غروب نکند؟
کدام شبِ طولانیای است که با آمدنِ سپیدهدم،از یادِ تاریکی رها نشود؟
کدام ستارهای است که از سرِ دلتنگی،از آسمان نیفتد و در میانهیِ راه،خاک نشود؟
من،که در پیِ یافتنِ تو در میانهیِ تودههایِ خاک بودم،ندیدم که خود،بخشی از همان خاک شدهام.من،که میخواستم زمان را برایِ رسیدن به تو متوقف کنم،دیدم که چگونه زمان،مثلِ شنهایِ لرزانِ یک ساعتِ شنی،زندگیام را از میانِ انگشتانم میرباید.
بگو ببینم...کدام زخم است که وقتی لمس میشود،درد نمیکند؟
کدام کوهستانی است که از سنگینیِ باران،سر بر زمین ننهد؟
کدام قلبی است که از شدتِ تپشهایِ نامحسوس،در سینه،خسته و فرسوده نشود؟
عزیزِ دور،یا شاید هم "حضورِ غایبِ من"...
من در میانهیِ یک تضادِ بیرحم زندگی میکنم؛در میانهیِ تمنایِ داشتن و تلخیِ نداشتن.من مثلِ آن کبوترِ زخمی هستم که راهِ بازگشت به آشیانهیِ خیال را گم کرده است،اما همچنان بال میزند؛نه برایِ پرواز،که برایِ اثباتِ این حقیقت که هنوز،قدرتی برایِ رنج کشیدن دارد.
کدام آسمانی است که از باریدنِ اشکهایِ پنهان،ابری بر خود نگیرد؟
کدام درختی است که از سنگینیِ میوههایِ شیرینش،شاخههایش را به زمین نیاورد؟
کدام روحی است که از شدتِ عشق،در میانهیِ این جهانِ سرد،یخ نزند؟
من،با تمامِ این افسوسها،با تمامِ این شکسته شدنها،هنوز اینجا ایستادهام؛مثلِ همان بیدِ مجنون،لرزان اما مقتدر.نه برایِ اینکه بر زمین بیفتم،بلکه برای اینکه به تو ثابت کنم:حتی در میانهیِ نبودنِ تو،من،تمامِ وجودم را با "بودنِ تو" پر کردهام.
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگیم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
با سلام، نمیدانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگیام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگیام مینویسم.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگیم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
با سلام، نمیدانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگیام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگیام مینویسم.
به گذر زمان و آدمها خیلی فکر میکنم، وسواس فکری گرفتهام، همچنان از روزهای تعطیل متنفرم، امروز چند مرتبه به عمه فکر کردم، به عمهای که سالی یکبار هم نمیدیدمش، صبح زود که بیدار شدم، یک آهنگ زیبای کوردی پلی شد، یکهو به قبرستان روستای پدری فکر کردم، نسیم خنکی از پنجره میآمد، به خنکی قبرستان فکر کردم، به اینکه او چقدر تنهاست و این تنهایی را خودخواسته با پایان دادن به زندگیاش انتخاب کرد، راستش من دل و جرئت او را ندارم، من به هر چیز با وجود بیرحمی دنیا، هرگز نمیتوانم به پایان زندگی فکر کنم، دیوانهی زیستنم، اما میدانی قبلنها دیوانهتر بودم، باب دیلن گوش میدادم و میرقصیدم، یا با آهنگهای قمیشی پرواز میکردم، آنجایی که میگفت، مسیر زندگی مثل یه روده که یعنی راهی جز رفتن نداری. رفتن و گذشتن و گمشدن. زندگی بزرگسالی من را ایزوله کرده، در تمام این سالها به زمانهایی که شوق داشتهام فکر میکنم، به زمانی که با بچههای مدرسه، در باشگاه توسط مربیای که عاشقانه ما را دوست میداشت، تمرین هندبال میکردیم و شوق داشتم، زمانی که مسابقات استانی دو، تنها مدالآور بخش انفرادی تیم و استان بودهام یادم نمیرود، چون شوق داشتم، وقتی در راهنمایی معلم ادبیاتِ بدعنق مدرسه من را حساس و زودرنج و درسخون و مستعد میدانست و تشویقم میکرد، شوق داشتم، وقتی درب ورودی اصلی دانشگاه تهران نشسته بودم و پسرک گیتار میزد و قلبم پر از احساس بود، شوق داشتم، وقتی رسیدم به درب دانشکدهی حقوق نیز بیشتر از قبل، رد شدن از روبروی سینما بهمن و تماشای کتابفروشی مورد علاقم اونور خیابون، درختهای دانشگاه و گربههاش، سر ذوقم میآورد، هنوزم شوق دارم، امیدوارم زمانی که رویاها تحقق یافتند و یک درخت را محکم بغل گرفتم و چند نهال کاشتم، سپس یک مادر بزرگ باحال شدم و نوهها میان نامه، کتابها و دلنوشتههایم سرنخی از اینروزها یافتند، سرگذشت خوبی داشته باشم. امیدوارم تا ۳۰ سالگی دیگر موهایت را کوتاه نکنی و از بلند شدن ناخنهایت نترسی و عشق را تجربه کنی، و یکبار دیگر زیر باران تمام تنت خیس شود و از قید و بندهای دنیا رها شوی.
میدانم که هیچچیز اندازهی بارش باران تو را سر شوق نمیآورد، پس امیدوارم آنقدر جوان بمانی و بارانهای بسیاری را ببینی، آرامش داشته باشی و خوشحال باشی که از دل بحرانهای این روزها نجات یافتهای.
البته که یادت نرود " نجات دهنده" خودت هستی❤️
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7😢1💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: نمیدونم کی
درود بر تمام کسانی که وجودشون موجب آرامش ذهن قبل از خواب میشه و پلک های خسته رو باهم آشتی میده ،قفسه های درهم فکر رو مرتب میکنه و روح سرد آدم رو گرم میکنه
شب بر تمام اهالیه پستخانه بدور از قهر پلک تا سپیده دم باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: نمیدونم کی
درود بر تمام کسانی که وجودشون موجب آرامش ذهن قبل از خواب میشه و پلک های خسته رو باهم آشتی میده ،قفسه های درهم فکر رو مرتب میکنه و روح سرد آدم رو گرم میکنه
شب بر تمام اهالیه پستخانه بدور از قهر پلک تا سپیده دم باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7🕊1💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۶
برای: نامه ای به خودم
چه خوبه که پست خونه رو پیدا کردم
واقعا حس و حال خوبی داره که میتونم از خودم بگم بدون این که قضاوت بشم
و حرفام دیده بشن و بتونم حرف های دل بقیه رو بخونم، نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟
ولی این روزا داره بهم سخت میگذره، از اینکه نمیدونم میخوام چطور زندگی کنم ؟
از اینکه میدونم باید تلاش کنم ولی نمیکنم، از این که توی سیکل تلاش نکردن گیر افتادم، از اینکه واقعا نمیدونم میخوام آینده چی باشم، از اینکه واقعا نمیدونم این دنیا چیه ؟
از اینکه تصمیم گرفتن چقدر سخته ...
توروخدا بگین که تنها نیستم...
بگین شماهم درگیرش هستین و چطور باهاش کنار میاین؟
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۶
برای: نامه ای به خودم
چه خوبه که پست خونه رو پیدا کردم
واقعا حس و حال خوبی داره که میتونم از خودم بگم بدون این که قضاوت بشم
و حرفام دیده بشن و بتونم حرف های دل بقیه رو بخونم، نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟
ولی این روزا داره بهم سخت میگذره، از اینکه نمیدونم میخوام چطور زندگی کنم ؟
از اینکه میدونم باید تلاش کنم ولی نمیکنم، از این که توی سیکل تلاش نکردن گیر افتادم، از اینکه واقعا نمیدونم میخوام آینده چی باشم، از اینکه واقعا نمیدونم این دنیا چیه ؟
از اینکه تصمیم گرفتن چقدر سخته ...
توروخدا بگین که تنها نیستم...
بگین شماهم درگیرش هستین و چطور باهاش کنار میاین؟
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7😢1🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۲
برای: رویا های به خاک نشسته
دو شب، برای یک سرزمین کافی بود
تا هزاران رویا، ناگهان بی صدا شوند.
و ایران ماند با مشتهایی از خاکستر
و قلبی که دیگر مثل قبل نمیتپد.
و همانند مادری که، فرزندانش را به دست خاک سپرد
چشمهایی، که امید را فریاد میزدند،
و لبخندهایی که
مرگ،
برای خاموشی فروغشان؛ زود آمده بود.
آن چشمهای سرشار از امید، صبح را ندیدند،
و رویاهایشان در نیمه راه به خون نشست.
چنان که گویی
آن دو شب، تکهای از قلب ایران را با خود برده است
و از آن دو شب؛ داغی بر جای ماند
که هیچ صبحی از حافظهی این خاک نخواهد شست؛
داغی که هر بار، "ایران" را صدا بزنیم،
دوباره در سینهمان، شعله خواهد کشید.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۲
برای: رویا های به خاک نشسته
دو شب، برای یک سرزمین کافی بود
تا هزاران رویا، ناگهان بی صدا شوند.
و ایران ماند با مشتهایی از خاکستر
و قلبی که دیگر مثل قبل نمیتپد.
و همانند مادری که، فرزندانش را به دست خاک سپرد
چشمهایی، که امید را فریاد میزدند،
و لبخندهایی که
مرگ،
برای خاموشی فروغشان؛ زود آمده بود.
آن چشمهای سرشار از امید، صبح را ندیدند،
و رویاهایشان در نیمه راه به خون نشست.
چنان که گویی
آن دو شب، تکهای از قلب ایران را با خود برده است
و از آن دو شب؛ داغی بر جای ماند
که هیچ صبحی از حافظهی این خاک نخواهد شست؛
داغی که هر بار، "ایران" را صدا بزنیم،
دوباره در سینهمان، شعله خواهد کشید.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔12❤2🕊1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4💔2🕊1
اطلاعیه های پستخانه نیمهشب:
اطلاعیه شماره یک پستخانه
اطلاعیه شماره دو پستخانه
اطلاعیه شماره سه پستخانه
اطلاعیه شماره یک پستخانه
اطلاعیه شماره دو پستخانه
اطلاعیه شماره سه پستخانه
❤6😢1🕊1
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: تو
باشه
هرطور مایلی
دوستدارتو دختر شاه پریون🌼
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: تو
باشه
هرطور مایلی
دوستدارتو دختر شاه پریون🌼
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚2
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۰۸
برای: رهگذر نیمه شب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
مرثیهیِ با شکوه
باز هم سپیدهدم، بیتو از سر باز کرد و من در تالار تاریکی تنهایی ایستادم. اصلاً میدانی؟ صبحهایی که با فروغِ نگاهت طلوع نمیکنند، برای من نه سپیدهدم، که آغاز یک نیمروز سیاه و بیباراناند.
امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۸:۰۸
برای: رهگذر نیمه شب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
مرثیهیِ با شکوه
باز هم سپیدهدم، بیتو از سر باز کرد و من در تالار تاریکی تنهایی ایستادم. اصلاً میدانی؟ صبحهایی که با فروغِ نگاهت طلوع نمیکنند، برای من نه سپیدهدم، که آغاز یک نیمروز سیاه و بیباراناند.
یادت هست؟ آنگاه که واژهها را برایت مینوشتم؟ در میان این غوغای بیامان جهان، آیا هرگز تکهای از خیال من، یا ذرهای از جان من، به سوی تو نزیست و در بند عشقت حضور نیافت؟
پس از رفتنت، روحم همچون برگِ پاییزی مچاله شدهای، در گوشهای از تاریکی خزید؛ همان گوشهای که با سرمای بیرحم خود، مرا از پناه گرمای وجودت راندی. تو رفتی و من، از ایستادن بازماندم؛ گویی ستونهای هستیام فرو ریختند. اشک و درد، بندبند جانم را درهم پیچیدند، چنان که گویی پارهای از کالبدم را با خود بردی و در غبار بیخبری رها کردی.
اما نه... رفتنت، فراتر از کالبد، جان را از رگ میکشید؛ درد تو، از جدایی گوشت و پوست نیز گزندهتر بود.
آه، افسوس که عمر، چقدر زود در گذر زمان، چون شعلهای در باد فرو مینشیند! تا پیش از تو، معنای حسرت را در لغتنامهها میجستم، اما اکنون میدانم حسرت، همان غول بیشاخ و دمی است که در سینهی من قد کشیده. تو از رنجهایت برایم میگفتی و من، در غرور ناآگاهیام، معنای آن سوز را نمیفهمیدم.
آیا از سر لطف، مرا نیز شریک دردهای بیپایانت کردی و سپس، به تنهایی رخصت رفتن دادی؟
اکنون، در این خلأ و پوچی، پناهگاهی ندارم جز سکوت. کاش میدانستم که تو تمام آن زخمها، رنجهایت را بر زمین گذاشتی و به سوی رهایی پر کشیدی؛ اما من، هنوز در بند خاطرات زخمی تو اسیرم.
تو چون پروانهای رها، بر باغ جان من نشستی؛ بوسهای بر رخسار گلها و غنچهها نشاندی و بیصدا رفتی.
حال، در این فصل آشوب و خزان، چرا فنجان چایات را نیمهکاره رها کردی؟ انقدر از رفتنت میگذرد، که بخار گرم آن، دیگر به آغوش هوا نمیپیوندد؟
من در سکوت سنگین این اتاق، نشسته ام و گویی صدای زمزمههایت را در نجوای باد میشنوم. از جا میپرم، با تلاطم به اطراف مینگرم، اما تنها سایهی خالی نبودنت را میبینم. از خود خرده مگیرم که چرا در زندان خاطرت گرفتار شدهام؛
مگر فراموش کردهای؟ هر شب، پیش از آنکه خواب، چشمانم را بر هم بگذارد، با آن نجوای آرام میگفتی: «یادت نرود، من عاشق توام.»
من دیگر فراموش نکردهام؛ من در همان لحظهای که مرا در آغوش کشیدی،
در همان زمان متوقف شدم.
من در همان لحظه، در تو حبس شدم. آنقدر در گوشم از عشق خواندی که تمام بندها و ریسمانهای گذشته را چه شیرین و چه تلخ یکی پس از دیگری گسستم.
اکنون مرا میان دو سر آسودگی و رنج رها کردهای؛ نه توان بازگشت به آن روزهای خوش را دارم و نه تاب ادامه دادن در این دنیای بیرنگ.
میدانستم که میخواهی در حافظهی تاریخ جانم حک شوی، میدانستی که میخواهی اثری جاودان بر روحم بر جای بگذاری... و آری، گذاشتی. تو ماندنی شدی، اما نه در کنارم؛
بلکه تو ماندی در خون من، در نجوای من، و این عشقِ جاودانی تا ابد، تنها دارایی من خواهد بود.
امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4❤2🌚2
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۴۲
برای: دروغ بزرگ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اون شبی که واسه ی اولین بار، باهات حرف زدم هیچوقت یادم نمیره. خرداد ۴۰۴، سال نحسی که کاش هیچوقت نمیرسید.
همون شب، قلبم بهم گفت؛ گفت قراره یه اتفاق بیفته. گفت هیچوقت فراموشش نمیکنی. با خودم گفتم، ولش کن اهمیتی نداره. ولی کاش همونجوری که مثل یه فکر، بی اهمیت بود؛ بی اهمیت میموندی.
امضا: جوجهی داییش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۴۲
برای: دروغ بزرگ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اون شبی که واسه ی اولین بار، باهات حرف زدم هیچوقت یادم نمیره. خرداد ۴۰۴، سال نحسی که کاش هیچوقت نمیرسید.
همون شب، قلبم بهم گفت؛ گفت قراره یه اتفاق بیفته. گفت هیچوقت فراموشش نمیکنی. با خودم گفتم، ولش کن اهمیتی نداره. ولی کاش همونجوری که مثل یه فکر، بی اهمیت بود؛ بی اهمیت میموندی.
باهات حرف زدم. حس میکردم بالاخره عاشق شدم، حس میکردم،بالاخره یکی پیدا شد که بتونم باهاش درمورد خودم، درمورد احساساتم حرف بزنم. ولی اشتباهم، دقیقا همونجا بود!
جوری باهام حرف میزدی، انگار عاشق منی. انگار منو میخوای، خودتم اینو گفتی. حسش میکردم، هرلحظه، هرثانیه فکرمیکردم خواستنی ام. فکرمیکردم یکی پیدا شده که منو بخواد و من اونو بخوام.
ولی رفتی. رفتی و منو با رویاهای توی قلبم تنها گذاشتی، وقتی برگشتی؛ عشقتو کوبیدی تو صورتم. میدونی بهم چی گفتی؟ "حتی جوجه هم یکی دیگست. مهم نیست چقدر بگذره، حتی صدسالم بگذره بازم من عاشق اونم." بهم گفتی، بود و نبودم ذره ای توی زندگیت فرق ایجاد نمیکنه.
قلبمو شکوندی، دنبال درست کردنش بودی، ولی نمیدونستی هیچوقت قرار نیست بتونی زخماتو از قلب من پاک کنی. ازت گذشتم، فراموشت کردم. برمیگشتی، دعوا میکردیم و هروقت بهت میگفتم معذرت میخوام، میدونی چی میگفتی؟ میگفتی، معذرت خواهیام از دوستت دارم گفتنای تو هم الکی تره!
زخم من چرک کرده، درسته منم پناه خودمو پیدا میکنم. ولی هیچوقت قرار نیست یادم بره، چی گفتی، چیکار کردی.
و برنمیگردم، حتی اگه واقعا عاشقم باشی.
با خودم میگفتم یه دروغ بزرگی، تو یه توهمی. هنوزم هستی.
تو بزرگترین و بدترین دروغ زندگیِ من بودی.
ولی من از اون شب به بعد، دیگه نمیدونم هنوزم میخوامت یا نه.. دیگه نمیدونم فراموشت کنم یا نه. چون من حتی برای یه لحظه هم شده باشه، دخترم گفتناتو باور کردم.
ولی این تقصیر خودم بود، نه تقصیرِ تو..
تقصیر خودم بود، که برگشتم.
همون دخترِ غریبهای که سعی میکرد، برای یک لحظه هم که شده قلبتو آروم کنه، الان دیگه نمیخواد زنده باشه.
وقتی به این فکرمیکنم، که ذره ای نبودنم برات اهمیت نداره؛ بیشتر ازت متنفر میشم.
ازت متنفرم که اون شب تونستی حفرهی توی قلبمو پر کنی، و همچنین از خودم. که فکرکردم هرچی دلم بخواد، میتونم بهت بگم. کاش هیچوقت بهت نمیگفتم دوستت دارم.
امیدوارم هیچوقت دیگه نبینمت، درسته هرشب برای هردوتامون گریه میکنم، درسته دلم برای دخترم گفتنای دروغینت تنگ شده، درسته نمیدونم منو میخواستی یا نه، درسته هنوزم که هنوزه از خودم بیزارم، ولی دیگه نمیخوام ببینمت دروغ من:)
تو فقط یه توهم بزرگ بودی..
امضا: جوجهی داییش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚4💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۰۶
برای: برای تمام تنهایان غریب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
گاهی رنج های انسانی هیچ منطق خاصی ندارد صرفا درد هایی هستن که حتی در ظرف کلمات نمی گنجن…
بزرگترین رنج من در تعامل با عزیزترین و نزدیک ترین افرادم معنا می شود،در تعارض های عقیدتی…
امضا: تنهای غریب
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۰۶
برای: برای تمام تنهایان غریب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
گاهی رنج های انسانی هیچ منطق خاصی ندارد صرفا درد هایی هستن که حتی در ظرف کلمات نمی گنجن…
بزرگترین رنج من در تعامل با عزیزترین و نزدیک ترین افرادم معنا می شود،در تعارض های عقیدتی…
بعد از چندین ماه مامان و بابا و خواهرهام رو دیدم و تصمیم بر سفری چندین روز برای ارامش خاطر شد، اما لحظه لحظه ی این سفر برای من به مانند نمک ریختن روی زخم عمیق قدیمی روح من هست ، خانواده تنها ،نزدیک ترین و عزیزترین در آن واحد دورترین و غریبه ترین افراد به من هستن.
نمیدونم از این تجدید دیدار چند ساعت میگذره اما سنگینی صحبت ها،طرز نگاه ها ،برخوردها،تفکرات و تعصباتشون چنان بر قلب و روان من سنگینی میکنه که خسته تر و فرسوده تر از قبل هستم…
در تمام جوامع عشق و محبت مادر سمبل عمیق ترین و واقعی ترین نوع عشق و دوست داشتن هست، دوست داشتن بدون قید و شرط
اما من محبت مادرانه را هم مشروط تجربه کردم این روزها هم که همه چیز در سایه اعتقاد و باور به خدا هست…خدایی که درچهارچوب تفکری من نه تنها فاقد ارزش ذاتی ست بلکه هیچ جایگاهی هم ندارد .
اولین خانواده هرکس بدون انتخاب و اختیار شخص به او تحمیل می شود، این روزها فقط به این فکر می کنم ایا روزی من خانواده ی خودم رو خواهم ساخت؟ جایی امن برای خودم بودن ؟ برای پذیرفته شدن بدون قید و شرط، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن؟ بدون نقاب سنگین …
برای من که هیچ گاه عشق را با چاشنی خودم بودن دریافت نکردم حتی خیالش هم خام و بسیار دور بنظر می رسه …
من خسته ،درمانده و بریده ام و در حسرت آغوشی امن برای گریستن به پهنای صورت ام…
از تنهایی مطلق نفسم به شماره افتاده و از توضیح شرایط پیچیده ی تعارض خودم با خانواده ام و نحوه ی تعامل پیچیده ترم ،این نقاب سنگین که این روزها ورای توان من هست برای دیگری و درک شدن و پذیرفته شدن غیرممکن تر بنظر می رسه،شاید تنها راه باقی مانده خقتن ابدی ست، کاش بدون دخالت و عاملیت من صبح فردا نباشم.
امشب آسمان بس دل تنگانه و آزادانه می گرید و می غرد،اما من بغض هایم را غریبانه در اعماق وجودم دفن می کنم …
اگر شد و فردا یا هر فردایی ، آسمان را ندیدم ،بدانید خوشحالم.
شاید خاک همان آغوش امنی باشد که بتونم روی شانه هایش آروم بگیرم…
امضا: تنهای غریب
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۳
برای: هاشم
سلام امیدوارم خوب باشین راستش رو بخواین تعریفتون از من که قطعا نشونهی لطف شماست حسابی خوشحالم کرد. همونطور که خودتون هم حدس زده بودین اوایل بیست سالگی ام
تصورتون از من بسیار دقیق و ریزبینانه و در عین حال بله درسته!
هرچند متوجه نشدم چرا محتاط بودن من در رابطه با عشق رو به سنم نسبت داده بودین.کمترکسی پیدا میشه که بعد از یه مکالمه نسبتا کوتاه کلمات شما رو بهم نسبت نده. نوشتید که فکر میکنید خوب زندگی میکنم میخواهم بگویم که به نظرم این روزها هیچکس واقعا خوب زندگی نمیکند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم ادامهاش را اما درست میگویید من خوب یاد گرفتهام که مسیر درست راهرچند تنها طی کنم:)دوست دارم که از خودم بنویسم اما دقیقا نمیدونم چی خوشحال میشم اگه بگین دقیقا منظورتون چی بود:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۳
برای: هاشم
سلام امیدوارم خوب باشین راستش رو بخواین تعریفتون از من که قطعا نشونهی لطف شماست حسابی خوشحالم کرد. همونطور که خودتون هم حدس زده بودین اوایل بیست سالگی ام
تصورتون از من بسیار دقیق و ریزبینانه و در عین حال بله درسته!
هرچند متوجه نشدم چرا محتاط بودن من در رابطه با عشق رو به سنم نسبت داده بودین.کمترکسی پیدا میشه که بعد از یه مکالمه نسبتا کوتاه کلمات شما رو بهم نسبت نده. نوشتید که فکر میکنید خوب زندگی میکنم میخواهم بگویم که به نظرم این روزها هیچکس واقعا خوب زندگی نمیکند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم ادامهاش را اما درست میگویید من خوب یاد گرفتهام که مسیر درست راهرچند تنها طی کنم:)دوست دارم که از خودم بنویسم اما دقیقا نمیدونم چی خوشحال میشم اگه بگین دقیقا منظورتون چی بود:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: برای آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد .
میدانم، میدانم که با خود فکر میکنی فراموش شدهای. میدانم که هر شب میان گذشته، آینده و حال سفر میکنی. میدانم به آدمیانی که روزی عزیزترین بودند و اکنون غریبتریناند، فکر میکنی؛ به روزهایی که با خود میگفتی تا ابد کنارشان عمرت را سپری خواهی کرد، اما غافل از حوادث تلخ روزگار: ریزش اعتماد، چوب خیانت، طعم تلخ دیر فهمیدن، دیر رسیدن و دروغها...
میدانم گاهی با خودت میگویی شاید اگر در بلاهای طبیعی از دستشان میدادی، میتوانستی برایشان سوگواری کنی و با غم خالص کنج دلت کنار بیایی، اما اکنون آن غم آلوده به خشم و نفرت است؛ غمی که همچون ذغالی روشن در کف دستت داری.
رهایش کن. رها کن، عزیز من. به سال ۱۴۹۹ فکر کن؛ همهی ما رفتهایم و دیگر وجود نداریم. آن چشمهای مواج از انتظار که بیفروغ به راهند را خالی کن. بگذار از گوشهی چشمت غم پایین بریزد و تمام شود. امید دارم روزی آن چشمها منظرهی زیبای خود را خواهد یافت.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: برای آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد .
میدانم، میدانم که با خود فکر میکنی فراموش شدهای. میدانم که هر شب میان گذشته، آینده و حال سفر میکنی. میدانم به آدمیانی که روزی عزیزترین بودند و اکنون غریبتریناند، فکر میکنی؛ به روزهایی که با خود میگفتی تا ابد کنارشان عمرت را سپری خواهی کرد، اما غافل از حوادث تلخ روزگار: ریزش اعتماد، چوب خیانت، طعم تلخ دیر فهمیدن، دیر رسیدن و دروغها...
میدانم گاهی با خودت میگویی شاید اگر در بلاهای طبیعی از دستشان میدادی، میتوانستی برایشان سوگواری کنی و با غم خالص کنج دلت کنار بیایی، اما اکنون آن غم آلوده به خشم و نفرت است؛ غمی که همچون ذغالی روشن در کف دستت داری.
رهایش کن. رها کن، عزیز من. به سال ۱۴۹۹ فکر کن؛ همهی ما رفتهایم و دیگر وجود نداریم. آن چشمهای مواج از انتظار که بیفروغ به راهند را خالی کن. بگذار از گوشهی چشمت غم پایین بریزد و تمام شود. امید دارم روزی آن چشمها منظرهی زیبای خود را خواهد یافت.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🕊2😢1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم چرا هنوز مینویسم.
شاید چون حرف زدن با آدمها خستهکنندهتر از سکوت شده است. آدمها معمولاً جوابهایی دارند که من سؤالشان را نپرسیدهام؛ میگویند درست میشود، میگویند زمان همهچیز را حل میکند، میگویند باید امیدوار بود.
اما من مدتهاست به این جملهها اعتماد ندارم.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم چرا هنوز مینویسم.
شاید چون حرف زدن با آدمها خستهکنندهتر از سکوت شده است. آدمها معمولاً جوابهایی دارند که من سؤالشان را نپرسیدهام؛ میگویند درست میشود، میگویند زمان همهچیز را حل میکند، میگویند باید امیدوار بود.
اما من مدتهاست به این جملهها اعتماد ندارم.
راستش را بخواهی، من همیشه آنقدرها هم قوی نبودهام که دیگران فکر میکنند.
فقط یاد گرفتهام خراب شدنم را آرام انجام بدهم.
گاهی ساعتها در یک اتاق میمانم و هیچ کاری نمیکنم. نه اینکه کاری نداشته باشم؛ اتفاقاً هزار کار دارم. فقط هیچکدام آنقدر واقعی به نظر نمیرسند که بتوانم دستم را دراز کنم و شروعشان کنم.
بعد شب میشود.
و شب برای من عجیب است.
همهچیز ساکت میشود و چیزهایی که در روز میتوانم نادیده بگیرم، یکییکی برمیگردند.
به گذشته فکر میکنم.
به آدمهایی که بودند.
به چیزهایی که میتوانستند اتفاق بیفتند و نیفتادند.
به خودم؛ به دختری که شاید قرار بود خیلی زودتر از اینها بفهمد چه میخواهد.
اما نفهمید.
هنوز هم نمیداند.
گاهی از خودم میپرسم اگر همهچیز را از من بگیرند، چه چیزی باقی میماند؟
یک مشت فکر پراکنده؟ چند خاطره؟ چند آرزو که دیگر جرئت نامیدنشان را آرزو ندارم؟
من از شکست خوردن کمتر از شروع کردن و دوباره شکست خوردن میترسم.
برای همین عقب میکشم.
به گوشی پناه میبرم، به خیال، به داستانهایی که خودم در ذهنم میسازم؛ به هر چیزی که چند ساعت مرا از خودم دور کند.
و بعد، وقتی دوباره تنها میشوم، میفهمم هیچچیز حل نشده است.
این قسمت را دوست ندارم اعتراف کنم، اما گاهی حتی برای آیندهام هم هیجان ندارم.
نه اینکه هیچ چیز نخواهم.
اتفاقاً چیزهای زیادی میخواهم.
فقط بین «میخواهم» و «میتوانم» فاصلهای افتاده که گاهی نمیدانم چطور باید از آن عبور کنم.
امید هم برای من چیز سادهای نیست.
گاهی هست، خیلی کمرنگ؛ آنقدر کمرنگ که خودم هم به بودنش شک میکنم. گاهی هم دیگر پیدایش نمیکنم.
با این حال، یک چیز درباره خودم میدانم:
هنوز کاملاً تسلیم نشدهام.
اگر شده بودم، احتمالاً دیگر اینهمه درباره اینکه چه کسی هستم، چه میخواهم و قرار است چه بشوم فکر نمیکردم.
شاید همین تناقض، تمام چیزی است که از من باقی مانده؛
دختری که هم از زندگی خسته است و هم هنوز نمیتواند از فکرِ یک زندگی دیگر دست بکشد.
نمیخواهم به خودم دروغ بگویم و بنویسم «همهچیز درست میشود».
نمیدانم درست میشود یا نه.
فقط میدانم امروز، هنوز اینجا هستم.
و شاید برای امشب، همین حقیقت کافی باشد.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢6🕊2💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۵۳ برای: هاشم سلام امیدوارم خوب باشین راستش رو بخواین تعریفتون از من که قطعا نشونهی لطف شماست حسابی خوشحالم کرد. همونطور که خودتون هم حدس زده بودین اوایل بیست سالگی ام تصورتون از من بسیار دقیق و ریزبینانه و در عین حال بله درسته!…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
هوریا سلام و شب به خیر
من به لطف شما خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید...
خوشحالم که دوباره از شما نامه دارم و متشکرم که برام مینویسید.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
هوریا سلام و شب به خیر
من به لطف شما خوبم. امیدوارم شما هم خوب باشید...
خوشحالم که دوباره از شما نامه دارم و متشکرم که برام مینویسید.
آشنایی و دوستی با یک آدم جدید، بدون اینکه او را ببینیم، حس تازه و جالبیه. ارتباطی سوا و ورای ظاهر و هر چیز ظاهری. یه ارتباط کاملا انسانی و خالص. یه خرده شبیه قصه هاست و من بعد از این چند نامه که برای هم نوشتیم این حس زیبا رو دارم.
منظورم از اینکه گفتم احتیاطتون در مورد عشق بوی بیست و چند سالگی میده، این بود که جوونی باعث میشه کم تجربه باشید و نگران باشید که نکنه عشق بیاد و چیزی رو خراب کنه و از طرفی میدونید که فعلا فرصت دارید که عاشق بشید و عجله ای نیست. ولی کسی که سی و چند ساله یا بیشتر و مثلا بالای چهل باشه، اگه عشقی تو زندگیش نباشه، با تمام وجود دلش میخواد تا دیر نشده این اتفاق بیافته و کسی پیدا بشه برای به تعلق خود درآوردن و متعلقش شدن.
اینکه عاقلانه زندگی میکنید و این توانایی رو دارید که بی ترس از تنهایی راه خودتونو برید، خیلی خوبه.
درسته که بیشتر ما آدما بیشتر وقتا پی حرف دلمون میریم ولی بیشتر وقتا آخرش به حرف های سرمون میرسیم. پس خوش به حال هر کس که بین این دو تا نقطه ی تعادل رو پیدا میکنه. شاید شما از همین دسته آدم ها باشید😊
در مورد خودتون هم گفتم مثلا بدونم تا حالا تجربه ای از عشق داشتید یا نه؟ اهل کدوم دیارید و کجا خونه دارید... چیکار میکنید؟ کتاب چیا خوندید و هر چیزی که خودتون دلتون بخواد بگید.
راستی اسمتون خیلی زیباست. «هوریا» تو ذهن من تصویر یه بانوی اثیری رو تداعی میکنه.
منتظر نامه ی بعدی شما هستم.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: مادری که برای شنیدن صدای پسرش به ایستگاه میآمد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
چند سالی است که متصدی این ایستگاهم و خیال میکردم همه کسانی که به اینجا میآیند، منتظر قطاری هستند. تا اینکه زنی را دیدم که پنجشنبهها، درست ساعت هفت عصر، وارد سالن میشد؛ بیآنکه چمدانی داشته باشد یا حتی به تابلوی حرکت قطارها نگاه کند.
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۹
برای: مادری که برای شنیدن صدای پسرش به ایستگاه میآمد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
چند سالی است که متصدی این ایستگاهم و خیال میکردم همه کسانی که به اینجا میآیند، منتظر قطاری هستند. تا اینکه زنی را دیدم که پنجشنبهها، درست ساعت هفت عصر، وارد سالن میشد؛ بیآنکه چمدانی داشته باشد یا حتی به تابلوی حرکت قطارها نگاه کند.
روی صندلی سوم، کنار دستگاه فروش بلیت مینشست. وقتی ساعت به هفتوده دقیقه میرسید و صدای بلندگو در سالن میپیچید، چشمهایش را میبست:
«مسافران محترم، قطار شماره ۲۱ تا دقایقی دیگر وارد ایستگاه خواهد شد...»
اعلان که تمام میشد، بلند میشد و میرفت.
ماهها این کار را تکرار کرد. یک شب کنجکاوی بر من غلبه کرد. وقتی خواست از ایستگاه خارج شود، پرسیدم:
«ببخشید خانم، شما منتظر کسی هستید؟»
ایستاد و به بلندگوهای سقف نگاه کرد.
گفت:
«نه. این صدای پسرم است.»
بعد فهمیدم پسرش سالها پیش در همین ایستگاه کار میکرده و اعلانها با صدای او ضبط شدهاند. سه سال بود که از دنیا رفته بود، اما صدایش هنوز هر شب از بلندگوها نام شهرهایی را میخواند که خودش دیگر نمیتوانست به هیچکدامشان سفر کند.
هفته گذشته دستگاه اعلان ایستگاه را عوض کردند. صدای تازهای جای صدای او نشست؛ واضحتر، رسمیتر و بهگفته مدیران، «استانداردتر».
پنجشنبه، زن مثل همیشه آمد و روی همان صندلی نشست. ساعت هفتوده دقیقه، صدای جدید پخش شد. زن سرش را بالا آورد و چند لحظه به بلندگو خیره ماند. چیزی نگفت؛ فقط کیفش را برداشت و بهسمت در خروجی رفت.
نمیدانم چرا، اما دستم را روی دکمه میکروفن گذاشتم و صدایش کردم:
«خانم... لطفاً چند لحظه صبر کنید.»
فایل قدیمی را از میان پوشههای سیستم پیدا کردم. برخلاف مقررات، آن را برای آخرینبار در تمام ایستگاه پخش کردم:
«مسافران محترم...»
زن همانجا، میان سالن ایستاد و چشمهایش را بست.
آن شب هیچ قطاری در ساعت هفتوده دقیقه وارد ایستگاه نشد؛ بااینحال، کسی که سه سال پیش رفته بود، برای چند ثانیه بازگشت.
حالا میدانم ایستگاه فقط محل رفتن و رسیدن آدمها نیست. گاهی کسی به اینجا میآید تا صدایی را ملاقات کند که در هیچ جای دیگری از دنیا منتظرش نیست.
— متصدی شیفت شب
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤10😢2🕊2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۵ برای: هاشم درود بر شما من چندتا خواب دیدم که واقعا هروقت بهشون فکر میکنم، همونقدر عجیب و پرمعنا برام جلوه میکنن با خوندن نامه شما، یاد یکیشون افتادم که میخوام تعریف کنم. هروقت میخوام این خواب رو به زبون بیارم، باید چندتا…
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۳
برای: نسیم گذرا
سلام
شب شما به خیر
من آرزوی چنین خوابی رو دارم...
حتما بعد از اون خواب خیلی بهش فکر کردید. نفهمیدید اون پیر مرد کی بود؟
میتونم بپرسم که شما تا حالا جز این خواب تجربه ی عرفانی دیگه ای داشتید؟ مثلا اینکه پیرو یه فرقه ی عرفانی باشید؟
راستش اصلا فکر نمیکردم اینجا یه نفر چنین خوابی تعریف کنه
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۳
برای: نسیم گذرا
سلام
شب شما به خیر
من آرزوی چنین خوابی رو دارم...
حتما بعد از اون خواب خیلی بهش فکر کردید. نفهمیدید اون پیر مرد کی بود؟
میتونم بپرسم که شما تا حالا جز این خواب تجربه ی عرفانی دیگه ای داشتید؟ مثلا اینکه پیرو یه فرقه ی عرفانی باشید؟
راستش اصلا فکر نمیکردم اینجا یه نفر چنین خوابی تعریف کنه
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊3
تاریخ: ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: فرشته کوچولو
محبوبم چطور میتونم آروم باشم وقتی یاد تو بیداری منو احاطه کرده و چطور میتونم بیحرکت نباشم وقتی آب پاکیو رو دستم ریختی و همه درارو به روم بستی
باید بسوزم و شاهد مرگ تدریجیام باشم و هیچ کاری هم از دستم برنمیاد اگرم دست به تلاشی بزنم مثله فریاد زیر آب میمونه نه تنها کسی نمیشنوه و مرگمو سرعت میبخشه
من رو عشقت قمار کردم و زندگیمو باختم ولی از ته قلبم این باختو دوست دارم
کاش یه روز یه جا یک بار دیگه هم مسیر بشیم این تنها امیدیه که واسم مونده فقط یک بار دیگه دیدنت قلبم
امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۶
برای: فرشته کوچولو
محبوبم چطور میتونم آروم باشم وقتی یاد تو بیداری منو احاطه کرده و چطور میتونم بیحرکت نباشم وقتی آب پاکیو رو دستم ریختی و همه درارو به روم بستی
باید بسوزم و شاهد مرگ تدریجیام باشم و هیچ کاری هم از دستم برنمیاد اگرم دست به تلاشی بزنم مثله فریاد زیر آب میمونه نه تنها کسی نمیشنوه و مرگمو سرعت میبخشه
من رو عشقت قمار کردم و زندگیمو باختم ولی از ته قلبم این باختو دوست دارم
کاش یه روز یه جا یک بار دیگه هم مسیر بشیم این تنها امیدیه که واسم مونده فقط یک بار دیگه دیدنت قلبم
امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4💔1