پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۶ برای: سنگدل ترین فقط میخواستم بگم هنوزم منتظرم بیای و درستش کنی بیای و بگی این تهش نبود چون من خیلی دوست دارم انقد دوست دارم که میتونم دوست نداشتن تورو هم جبران کنم. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: خواب زده
من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم
ولی میدونی چی شد؟
خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش میپردازه
اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بیهوا جاری شد :)
ولی
بعدش
فقط واقعیت جلوی چشمام بود و منی که باید میپذیرفتم و در هالهای از ابهام و سوالات بیپاسخ، برای خودم همه چی رو تموم میکردم.
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: خواب زده
من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم
ولی میدونی چی شد؟
خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش میپردازه
اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بیهوا جاری شد :)
ولی
بعدش
فقط واقعیت جلوی چشمام بود و منی که باید میپذیرفتم و در هالهای از ابهام و سوالات بیپاسخ، برای خودم همه چی رو تموم میکردم.
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊2
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: زنی که با آخرین قطار از ترسهایش دور شد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
سه سال است متصدی ایستگاهیام که قطارها فقط چند دقیقه در آن توقف میکنند. در این سالها آدمهای زیادی را دیدهام؛
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: زنی که با آخرین قطار از ترسهایش دور شد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
سه سال است متصدی ایستگاهیام که قطارها فقط چند دقیقه در آن توقف میکنند. در این سالها آدمهای زیادی را دیدهام؛
بعضیها با گریه آمدهاند و خندان رفتهاند، بعضیها هم خندان رسیدهاند و چند دقیقه بعد، گوشهای از سکو گریه کردهاند. کمکم یاد گرفتهام حال آدمها را نه از صورتشان، که از چمدانهایشان بفهمم. آدمی که برای سفر آماده باشد، چمدانش را محکم در دست میگیرد؛ اما کسی که در حال فرار است، مدام پشت سرش را نگاه میکند.
سهشنبهشبی در پاییز، کمی پیش از رسیدن آخرین قطار، زنی جوان وارد ایستگاه شد. باران میبارید و موهایش به صورتش چسبیده بود. یک کیف کوچک همراهش بود؛ آنقدر کوچک که معلوم بود فرصت نکرده چیزی جز ضروریترین چیزهای زندگیاش را بردارد.
پرسید:
«این قطار تا کجا میرود؟»
گفتم:
«تا آخر خط.»
نگاهی به تابلوی مسیر انداخت و گفت:
«همانجا یک بلیت میخواهم.»
هنگام پرداخت پول، آستینش کمی بالا رفت. روی مچش جای کبودی بود. چیزی نپرسیدم. در این شغل یاد میگیری بعضی سؤالها برای دانستن نیستند؛ فقط آدم را مجبور میکنند چیزی را که بهسختی پنهان کرده، دوباره به زبان بیاورد.
بلیت را به او دادم. رفت و روی نیمکت انتهای سکو نشست؛ جایی که چراغش سالهاست خراب است.
چند دقیقه بعد، مردی نفسزنان وارد ایستگاه شد. عصبانی بود و تصویر همان زن را روی تلفنش نشانم داد.
گفت:
«این زن از اینجا رد نشده؟»
در تمام سه سال خدمتم، درباره زمان حرکت هیچ قطاری دروغ نگفته بودم، هیچ مسافری را اشتباه راهنمایی نکرده بودم و حتی یکبار هم پول اضافهای از کسی نگرفته بودم.
اما آن شب به چشمهای مرد نگاه کردم و گفتم:
«نه، کسی را ندیدهام.»
قطار که رسید، زن سوار شد. پشت پنجره نشست، اما تا لحظه حرکت سرش را بالا نیاورد. فقط وقتی قطار از کنار اتاقک من میگذشت، نگاهم کرد. لبخند نزد، دست تکان نداد؛ تنها کف دستش را برای لحظهای روی شیشه گذاشت.
قطار رفت و ایستگاه دوباره ساکت شد.
نمیدانم آن زن به کجا رفت، چه نامی داشت یا اکنون چه میکند. حتی مطمئن نیستم تصمیم درستی گرفته باشم. من فقط متصدی ایستگاهم؛ کارم این است که مراقب باشم قطارها بهموقع برسند و آدمها سوار قطار درست شوند.
اما آن شب فهمیدم گاهی مهم نیست قطار به کجا میرود؛ مهم این است که کسی نگذارد تو را پیش از حرکت، از آن پیاده کنند.
این اولین دروغ دوران خدمتم بود.
و تنها کاریست که بابتش نشان افتخار نمیخواهم؛ چون همین که آن زن اکنون جایی دور از این ایستگاه، بدون ترس خوابیده باشد، برایم کافیست.
— متصدی شیفت شبِ ایستگاهی که نامش را نمینویسم
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۵۱ برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب شب به خیر دوستای من یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش میترسه ولی عاشق مهربونیش میشه. من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمیتونم فراموشش…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: هاشم
درود بر شما
من چندتا خواب دیدم که واقعا هروقت بهشون فکر میکنم، همونقدر عجیب و پرمعنا برام جلوه میکنن
با خوندن نامه شما، یاد یکیشون افتادم که میخوام تعریف کنم.
هروقت میخوام این خواب رو به زبون بیارم، باید چندتا نفس عمیق بکشم .
یک پیرمردی با حالت درویشانه و با چشم های طوسی و آرامش عجیبی به من نگاه کرد.
و من هم به او.
اون سیم اتصال نگاهی که بین ما شکل گرفت، از قوی ترین و واقعی ترین نگاها بود ...
هیچوقت فراموش نمیکنم نفوذ نگاهشون رو.
همون نفوذ و قدرت من رو از پا در اورد...
پاهام سست شد و اول به حالت نشسته رو دوزانو دراومدم و بعد کامل افتادم و هییییچ کنترل و قدرتی روی عضلاتم نداشتم..
بسیار حال عجیبی بود
و اونجا بود که اون پیرمرد جمله ای رو به زبون اورد که تا عمر دارم بر ذهنم حک شده . با دستش به من اشاره کرد و گفت :
جلل الله ! این خداست .
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: هاشم
درود بر شما
من چندتا خواب دیدم که واقعا هروقت بهشون فکر میکنم، همونقدر عجیب و پرمعنا برام جلوه میکنن
با خوندن نامه شما، یاد یکیشون افتادم که میخوام تعریف کنم.
هروقت میخوام این خواب رو به زبون بیارم، باید چندتا نفس عمیق بکشم .
یک پیرمردی با حالت درویشانه و با چشم های طوسی و آرامش عجیبی به من نگاه کرد.
و من هم به او.
اون سیم اتصال نگاهی که بین ما شکل گرفت، از قوی ترین و واقعی ترین نگاها بود ...
هیچوقت فراموش نمیکنم نفوذ نگاهشون رو.
همون نفوذ و قدرت من رو از پا در اورد...
پاهام سست شد و اول به حالت نشسته رو دوزانو دراومدم و بعد کامل افتادم و هییییچ کنترل و قدرتی روی عضلاتم نداشتم..
بسیار حال عجیبی بود
و اونجا بود که اون پیرمرد جمله ای رو به زبون اورد که تا عمر دارم بر ذهنم حک شده . با دستش به من اشاره کرد و گفت :
جلل الله ! این خداست .
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۴ برای: خواب زده من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم ولی میدونی چی شد؟ خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش میپردازه اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بیهوا جاری شد :) ولی…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نسیم گذرا
وقتی نامه ات رو خواندم،خوشحال شدم که کسی اینجا نامه ام رو خوانده و برام یادداشت گذاشته.
همینجوری که تو این حالم
میدونم با کسی که بهم خیانت کرده خوشحال داره زندگی میکنه
و نمیدونم چه حالی دارم
نمیدونم چرا این دلتنگی
این عشق
تبدیل به نفرت نمیشه
چرا از بین نمیره
بین کلی فکر گیر کردم و نمیدونم چی درسته و چی غلط
نمیدونم ادمی که اونقدر منو با لقب های قشنگ خطاب میکرد واقعیه
یا اونی که بدون هیچ توضیحی گذاشت و رفت
مثل گذشته ی تو بین کلی ابهام و سوال نصفه نیمه رها شده و حرف های نگفته و فکر های توی سرم گیر افتادم
اما امیدوارم یروز از این حال بیرون بیام و از این عشق بکنم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نسیم گذرا
وقتی نامه ات رو خواندم،خوشحال شدم که کسی اینجا نامه ام رو خوانده و برام یادداشت گذاشته.
همینجوری که تو این حالم
میدونم با کسی که بهم خیانت کرده خوشحال داره زندگی میکنه
و نمیدونم چه حالی دارم
نمیدونم چرا این دلتنگی
این عشق
تبدیل به نفرت نمیشه
چرا از بین نمیره
بین کلی فکر گیر کردم و نمیدونم چی درسته و چی غلط
نمیدونم ادمی که اونقدر منو با لقب های قشنگ خطاب میکرد واقعیه
یا اونی که بدون هیچ توضیحی گذاشت و رفت
مثل گذشته ی تو بین کلی ابهام و سوال نصفه نیمه رها شده و حرف های نگفته و فکر های توی سرم گیر افتادم
اما امیدوارم یروز از این حال بیرون بیام و از این عشق بکنم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نیمه ی گمشده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
یادته روزی رو که رفته بودیم جواب آزمایشتو نشونِ دکتر بدیم ؟
دستام از شدت عرق تو دستت نمیموند .
هی سر میخورد پایین .
موهام از شدت استرس وز شده بود و بیش از پیش فر خورده بود تو هوا .
لپم گل انداخته بود و تو هم هِی مسخره بازی در میآوردی و اعصابمو خورد میکردی .
امضا: ری ری
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نیمه ی گمشده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
یادته روزی رو که رفته بودیم جواب آزمایشتو نشونِ دکتر بدیم ؟
دستام از شدت عرق تو دستت نمیموند .
هی سر میخورد پایین .
موهام از شدت استرس وز شده بود و بیش از پیش فر خورده بود تو هوا .
لپم گل انداخته بود و تو هم هِی مسخره بازی در میآوردی و اعصابمو خورد میکردی .
یادته دکتر گفت فقط یه عفونتِ ساده اس و با چنتا چرک خشک کن خوب میشه ؟
تو هم خندیدی و به دکتر گفتی : دکتر من از همون اولشم میدونستم بادمجون بم آفت نداره ، شما به این خانوم بگو چیزیم نیست .
بعدش که اومدیم بیرون بردی برام بستنی خریدی .
بعدش منو بردی کتابفروشی .
بعدشم رفتیم نشستیم تو پارک بازیِ بچه کوچیکا رو دیدیم .
اما تو فهمیدی .
فهمیدی که حتی بعد از بستنی و کتابفروشی و دیدنِ بچه ها حالم خوب نیست .
اومدی سمتم .
صورتم رو تو دستات گرفتی و گفتی :
ریحان من خوبم ، اما تو خوبی؟
اولین قطره ی اشک که از چشمم پایین افتاد و پلکِ اول رو زدم ، فهمیدم تو نیستی .
من بودم که داشتم با روانم میجنگیدم .
که تنهایی رفتم دکتر و جواب آزمایش نشون دادم ، بستنی خوردم ، تنهایی رفتم کتابفروشی و تنهایی رو نیمکت نشسته بودم .
تو هیچوقت نبودی عزیزم .
نبودی و همچنان نیستی .
اصلا شاید الان ، منم نباشم .
امضا: ری ری
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔13
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: تو
درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: تو
درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
عزیزترینم
برات مینویسم و آرزو میکنم ای کاش در عوضش کنارت بودم. ای کاش همه چیز جوری بود که می تونستم این حرف ها رو توی گوشت زمزمه کنم.
زمان هایی که غمگین و دل شکستهای من هم غمگینم. روز های منم خاکستری و دلگیرن.
اما زمان هایی که نمیتونم حالت رو خوب کنم دقیقا برام جهنمه.
ای کاش می دونستی هر لبخندت چقدر برای من زیبا و ارزشمنده.
یادت میاد اون روز هایی که من غمگین و آسیب دیده بودم و فکر نمی کردم روزی برسه که احساس خوب رو از ته دل تجربه کنم بهم چی می گفتی؟
شاید همیشه نتونم دستتو بگیرم و از اون مرداب بیرون بکشمت اما شک نکن این بیرون منتظرتم. پس بدو بیا
حالا نوبت توئه. بدو بیا اینجا. هرچقدر هم طول بکشه من منتظرت می مونم
مراقب خودت باش خورشیدِ من
از طرف دلتنگ و دوستدار همیشگی تو
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
عزیزترینم
برات مینویسم و آرزو میکنم ای کاش در عوضش کنارت بودم. ای کاش همه چیز جوری بود که می تونستم این حرف ها رو توی گوشت زمزمه کنم.
زمان هایی که غمگین و دل شکستهای من هم غمگینم. روز های منم خاکستری و دلگیرن.
اما زمان هایی که نمیتونم حالت رو خوب کنم دقیقا برام جهنمه.
ای کاش می دونستی هر لبخندت چقدر برای من زیبا و ارزشمنده.
یادت میاد اون روز هایی که من غمگین و آسیب دیده بودم و فکر نمی کردم روزی برسه که احساس خوب رو از ته دل تجربه کنم بهم چی می گفتی؟
شاید همیشه نتونم دستتو بگیرم و از اون مرداب بیرون بکشمت اما شک نکن این بیرون منتظرتم. پس بدو بیا
حالا نوبت توئه. بدو بیا اینجا. هرچقدر هم طول بکشه من منتظرت می مونم
مراقب خودت باش خورشیدِ من
از طرف دلتنگ و دوستدار همیشگی تو
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: همهی من.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
افسوسها بر من...منی که برایِ فرار از تنهایی،به آغوشِ تنهایی پناه بردم!
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: همهی من.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
افسوسها بر من...منی که برایِ فرار از تنهایی،به آغوشِ تنهایی پناه بردم!
افسوس بر من که برایِ گرم شدن،آتشِ خاطراتت را روشن کردم و ندیدم که چگونه مرا به خاکستر تبدیل میکند.
آیا میتوانی به من بگویی،کدام خورشیدی است که از سرِ بیوفایی،غروب نکند؟
کدام شبِ طولانیای است که با آمدنِ سپیدهدم،از یادِ تاریکی رها نشود؟
کدام ستارهای است که از سرِ دلتنگی،از آسمان نیفتد و در میانهیِ راه،خاک نشود؟
من،که در پیِ یافتنِ تو در میانهیِ تودههایِ خاک بودم،ندیدم که خود،بخشی از همان خاک شدهام.من،که میخواستم زمان را برایِ رسیدن به تو متوقف کنم،دیدم که چگونه زمان،مثلِ شنهایِ لرزانِ یک ساعتِ شنی،زندگیام را از میانِ انگشتانم میرباید.
بگو ببینم...کدام زخم است که وقتی لمس میشود،درد نمیکند؟
کدام کوهستانی است که از سنگینیِ باران،سر بر زمین ننهد؟
کدام قلبی است که از شدتِ تپشهایِ نامحسوس،در سینه،خسته و فرسوده نشود؟
عزیزِ دور،یا شاید هم "حضورِ غایبِ من"...
من در میانهیِ یک تضادِ بیرحم زندگی میکنم؛در میانهیِ تمنایِ داشتن و تلخیِ نداشتن.من مثلِ آن کبوترِ زخمی هستم که راهِ بازگشت به آشیانهیِ خیال را گم کرده است،اما همچنان بال میزند؛نه برایِ پرواز،که برایِ اثباتِ این حقیقت که هنوز،قدرتی برایِ رنج کشیدن دارد.
کدام آسمانی است که از باریدنِ اشکهایِ پنهان،ابری بر خود نگیرد؟
کدام درختی است که از سنگینیِ میوههایِ شیرینش،شاخههایش را به زمین نیاورد؟
کدام روحی است که از شدتِ عشق،در میانهیِ این جهانِ سرد،یخ نزند؟
من،با تمامِ این افسوسها،با تمامِ این شکسته شدنها،هنوز اینجا ایستادهام؛مثلِ همان بیدِ مجنون،لرزان اما مقتدر.نه برایِ اینکه بر زمین بیفتم،بلکه برای اینکه به تو ثابت کنم:حتی در میانهیِ نبودنِ تو،من،تمامِ وجودم را با "بودنِ تو" پر کردهام.
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگیم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
با سلام، نمیدانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگیام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگیام مینویسم.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگیم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
با سلام، نمیدانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگیام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگیام مینویسم.
به گذر زمان و آدمها خیلی فکر میکنم، وسواس فکری گرفتهام، همچنان از روزهای تعطیل متنفرم، امروز چند مرتبه به عمه فکر کردم، به عمهای که سالی یکبار هم نمیدیدمش، صبح زود که بیدار شدم، یک آهنگ زیبای کوردی پلی شد، یکهو به قبرستان روستای پدری فکر کردم، نسیم خنکی از پنجره میآمد، به خنکی قبرستان فکر کردم، به اینکه او چقدر تنهاست و این تنهایی را خودخواسته با پایان دادن به زندگیاش انتخاب کرد، راستش من دل و جرئت او را ندارم، من به هر چیز با وجود بیرحمی دنیا، هرگز نمیتوانم به پایان زندگی فکر کنم، دیوانهی زیستنم، اما میدانی قبلنها دیوانهتر بودم، باب دیلن گوش میدادم و میرقصیدم، یا با آهنگهای قمیشی پرواز میکردم، آنجایی که میگفت، مسیر زندگی مثل یه روده که یعنی راهی جز رفتن نداری. رفتن و گذشتن و گمشدن. زندگی بزرگسالی من را ایزوله کرده، در تمام این سالها به زمانهایی که شوق داشتهام فکر میکنم، به زمانی که با بچههای مدرسه، در باشگاه توسط مربیای که عاشقانه ما را دوست میداشت، تمرین هندبال میکردیم و شوق داشتم، زمانی که مسابقات استانی دو، تنها مدالآور بخش انفرادی تیم و استان بودهام یادم نمیرود، چون شوق داشتم، وقتی در راهنمایی معلم ادبیاتِ بدعنق مدرسه من را حساس و زودرنج و درسخون و مستعد میدانست و تشویقم میکرد، شوق داشتم، وقتی درب ورودی اصلی دانشگاه تهران نشسته بودم و پسرک گیتار میزد و قلبم پر از احساس بود، شوق داشتم، وقتی رسیدم به درب دانشکدهی حقوق نیز بیشتر از قبل، رد شدن از روبروی سینما بهمن و تماشای کتابفروشی مورد علاقم اونور خیابون، درختهای دانشگاه و گربههاش، سر ذوقم میآورد، هنوزم شوق دارم، امیدوارم زمانی که رویاها تحقق یافتند و یک درخت را محکم بغل گرفتم و چند نهال کاشتم، سپس یک مادر بزرگ باحال شدم و نوهها میان نامه، کتابها و دلنوشتههایم سرنخی از اینروزها یافتند، سرگذشت خوبی داشته باشم. امیدوارم تا ۳۰ سالگی دیگر موهایت را کوتاه نکنی و از بلند شدن ناخنهایت نترسی و عشق را تجربه کنی، و یکبار دیگر زیر باران تمام تنت خیس شود و از قید و بندهای دنیا رها شوی.
میدانم که هیچچیز اندازهی بارش باران تو را سر شوق نمیآورد، پس امیدوارم آنقدر جوان بمانی و بارانهای بسیاری را ببینی، آرامش داشته باشی و خوشحال باشی که از دل بحرانهای این روزها نجات یافتهای.
البته که یادت نرود " نجات دهنده" خودت هستی❤️
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7😢1💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: نمیدونم کی
درود بر تمام کسانی که وجودشون موجب آرامش ذهن قبل از خواب میشه و پلک های خسته رو باهم آشتی میده ،قفسه های درهم فکر رو مرتب میکنه و روح سرد آدم رو گرم میکنه
شب بر تمام اهالیه پستخانه بدور از قهر پلک تا سپیده دم باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: نمیدونم کی
درود بر تمام کسانی که وجودشون موجب آرامش ذهن قبل از خواب میشه و پلک های خسته رو باهم آشتی میده ،قفسه های درهم فکر رو مرتب میکنه و روح سرد آدم رو گرم میکنه
شب بر تمام اهالیه پستخانه بدور از قهر پلک تا سپیده دم باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7🕊1💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۶
برای: نامه ای به خودم
چه خوبه که پست خونه رو پیدا کردم
واقعا حس و حال خوبی داره که میتونم از خودم بگم بدون این که قضاوت بشم
و حرفام دیده بشن و بتونم حرف های دل بقیه رو بخونم، نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟
ولی این روزا داره بهم سخت میگذره، از اینکه نمیدونم میخوام چطور زندگی کنم ؟
از اینکه میدونم باید تلاش کنم ولی نمیکنم، از این که توی سیکل تلاش نکردن گیر افتادم، از اینکه واقعا نمیدونم میخوام آینده چی باشم، از اینکه واقعا نمیدونم این دنیا چیه ؟
از اینکه تصمیم گرفتن چقدر سخته ...
توروخدا بگین که تنها نیستم...
بگین شماهم درگیرش هستین و چطور باهاش کنار میاین؟
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۶
برای: نامه ای به خودم
چه خوبه که پست خونه رو پیدا کردم
واقعا حس و حال خوبی داره که میتونم از خودم بگم بدون این که قضاوت بشم
و حرفام دیده بشن و بتونم حرف های دل بقیه رو بخونم، نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟
ولی این روزا داره بهم سخت میگذره، از اینکه نمیدونم میخوام چطور زندگی کنم ؟
از اینکه میدونم باید تلاش کنم ولی نمیکنم، از این که توی سیکل تلاش نکردن گیر افتادم، از اینکه واقعا نمیدونم میخوام آینده چی باشم، از اینکه واقعا نمیدونم این دنیا چیه ؟
از اینکه تصمیم گرفتن چقدر سخته ...
توروخدا بگین که تنها نیستم...
بگین شماهم درگیرش هستین و چطور باهاش کنار میاین؟
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7😢1🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۲
برای: رویا های به خاک نشسته
دو شب، برای یک سرزمین کافی بود
تا هزاران رویا، ناگهان بی صدا شوند.
و ایران ماند با مشتهایی از خاکستر
و قلبی که دیگر مثل قبل نمیتپد.
و همانند مادری که، فرزندانش را به دست خاک سپرد
چشمهایی، که امید را فریاد میزدند،
و لبخندهایی که
مرگ،
برای خاموشی فروغشان؛ زود آمده بود.
آن چشمهای سرشار از امید، صبح را ندیدند،
و رویاهایشان در نیمه راه به خون نشست.
چنان که گویی
آن دو شب، تکهای از قلب ایران را با خود برده است
و از آن دو شب؛ داغی بر جای ماند
که هیچ صبحی از حافظهی این خاک نخواهد شست؛
داغی که هر بار، "ایران" را صدا بزنیم،
دوباره در سینهمان، شعله خواهد کشید.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۲
برای: رویا های به خاک نشسته
دو شب، برای یک سرزمین کافی بود
تا هزاران رویا، ناگهان بی صدا شوند.
و ایران ماند با مشتهایی از خاکستر
و قلبی که دیگر مثل قبل نمیتپد.
و همانند مادری که، فرزندانش را به دست خاک سپرد
چشمهایی، که امید را فریاد میزدند،
و لبخندهایی که
مرگ،
برای خاموشی فروغشان؛ زود آمده بود.
آن چشمهای سرشار از امید، صبح را ندیدند،
و رویاهایشان در نیمه راه به خون نشست.
چنان که گویی
آن دو شب، تکهای از قلب ایران را با خود برده است
و از آن دو شب؛ داغی بر جای ماند
که هیچ صبحی از حافظهی این خاک نخواهد شست؛
داغی که هر بار، "ایران" را صدا بزنیم،
دوباره در سینهمان، شعله خواهد کشید.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔12❤2🕊1
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4💔2🕊1
اطلاعیه های پستخانه نیمهشب:
اطلاعیه شماره یک پستخانه
اطلاعیه شماره دو پستخانه
اطلاعیه شماره سه پستخانه
اطلاعیه شماره یک پستخانه
اطلاعیه شماره دو پستخانه
اطلاعیه شماره سه پستخانه
❤6😢1🕊1
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: تو
باشه
هرطور مایلی
دوستدارتو دختر شاه پریون🌼
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۴
برای: تو
باشه
هرطور مایلی
دوستدارتو دختر شاه پریون🌼
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚2
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۸:۰۸
برای: رهگذر نیمه شب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
مرثیهیِ با شکوه
باز هم سپیدهدم، بیتو از سر باز کرد و من در تالار تاریکی تنهایی ایستادم. اصلاً میدانی؟ صبحهایی که با فروغِ نگاهت طلوع نمیکنند، برای من نه سپیدهدم، که آغاز یک نیمروز سیاه و بیباراناند.
امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۸:۰۸
برای: رهگذر نیمه شب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
مرثیهیِ با شکوه
باز هم سپیدهدم، بیتو از سر باز کرد و من در تالار تاریکی تنهایی ایستادم. اصلاً میدانی؟ صبحهایی که با فروغِ نگاهت طلوع نمیکنند، برای من نه سپیدهدم، که آغاز یک نیمروز سیاه و بیباراناند.
یادت هست؟ آنگاه که واژهها را برایت مینوشتم؟ در میان این غوغای بیامان جهان، آیا هرگز تکهای از خیال من، یا ذرهای از جان من، به سوی تو نزیست و در بند عشقت حضور نیافت؟
پس از رفتنت، روحم همچون برگِ پاییزی مچاله شدهای، در گوشهای از تاریکی خزید؛ همان گوشهای که با سرمای بیرحم خود، مرا از پناه گرمای وجودت راندی. تو رفتی و من، از ایستادن بازماندم؛ گویی ستونهای هستیام فرو ریختند. اشک و درد، بندبند جانم را درهم پیچیدند، چنان که گویی پارهای از کالبدم را با خود بردی و در غبار بیخبری رها کردی.
اما نه... رفتنت، فراتر از کالبد، جان را از رگ میکشید؛ درد تو، از جدایی گوشت و پوست نیز گزندهتر بود.
آه، افسوس که عمر، چقدر زود در گذر زمان، چون شعلهای در باد فرو مینشیند! تا پیش از تو، معنای حسرت را در لغتنامهها میجستم، اما اکنون میدانم حسرت، همان غول بیشاخ و دمی است که در سینهی من قد کشیده. تو از رنجهایت برایم میگفتی و من، در غرور ناآگاهیام، معنای آن سوز را نمیفهمیدم.
آیا از سر لطف، مرا نیز شریک دردهای بیپایانت کردی و سپس، به تنهایی رخصت رفتن دادی؟
اکنون، در این خلأ و پوچی، پناهگاهی ندارم جز سکوت. کاش میدانستم که تو تمام آن زخمها، رنجهایت را بر زمین گذاشتی و به سوی رهایی پر کشیدی؛ اما من، هنوز در بند خاطرات زخمی تو اسیرم.
تو چون پروانهای رها، بر باغ جان من نشستی؛ بوسهای بر رخسار گلها و غنچهها نشاندی و بیصدا رفتی.
حال، در این فصل آشوب و خزان، چرا فنجان چایات را نیمهکاره رها کردی؟ انقدر از رفتنت میگذرد، که بخار گرم آن، دیگر به آغوش هوا نمیپیوندد؟
من در سکوت سنگین این اتاق، نشسته ام و گویی صدای زمزمههایت را در نجوای باد میشنوم. از جا میپرم، با تلاطم به اطراف مینگرم، اما تنها سایهی خالی نبودنت را میبینم. از خود خرده مگیرم که چرا در زندان خاطرت گرفتار شدهام؛
مگر فراموش کردهای؟ هر شب، پیش از آنکه خواب، چشمانم را بر هم بگذارد، با آن نجوای آرام میگفتی: «یادت نرود، من عاشق توام.»
من دیگر فراموش نکردهام؛ من در همان لحظهای که مرا در آغوش کشیدی،
در همان زمان متوقف شدم.
من در همان لحظه، در تو حبس شدم. آنقدر در گوشم از عشق خواندی که تمام بندها و ریسمانهای گذشته را چه شیرین و چه تلخ یکی پس از دیگری گسستم.
اکنون مرا میان دو سر آسودگی و رنج رها کردهای؛ نه توان بازگشت به آن روزهای خوش را دارم و نه تاب ادامه دادن در این دنیای بیرنگ.
میدانستم که میخواهی در حافظهی تاریخ جانم حک شوی، میدانستی که میخواهی اثری جاودان بر روحم بر جای بگذاری... و آری، گذاشتی. تو ماندنی شدی، اما نه در کنارم؛
بلکه تو ماندی در خون من، در نجوای من، و این عشقِ جاودانی تا ابد، تنها دارایی من خواهد بود.
امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4❤2🌚2
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۴۲
برای: دروغ بزرگ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اون شبی که واسه ی اولین بار، باهات حرف زدم هیچوقت یادم نمیره. خرداد ۴۰۴، سال نحسی که کاش هیچوقت نمیرسید.
همون شب، قلبم بهم گفت؛ گفت قراره یه اتفاق بیفته. گفت هیچوقت فراموشش نمیکنی. با خودم گفتم، ولش کن اهمیتی نداره. ولی کاش همونجوری که مثل یه فکر، بی اهمیت بود؛ بی اهمیت میموندی.
امضا: جوجهی داییش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۴۲
برای: دروغ بزرگ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اون شبی که واسه ی اولین بار، باهات حرف زدم هیچوقت یادم نمیره. خرداد ۴۰۴، سال نحسی که کاش هیچوقت نمیرسید.
همون شب، قلبم بهم گفت؛ گفت قراره یه اتفاق بیفته. گفت هیچوقت فراموشش نمیکنی. با خودم گفتم، ولش کن اهمیتی نداره. ولی کاش همونجوری که مثل یه فکر، بی اهمیت بود؛ بی اهمیت میموندی.
باهات حرف زدم. حس میکردم بالاخره عاشق شدم، حس میکردم،بالاخره یکی پیدا شد که بتونم باهاش درمورد خودم، درمورد احساساتم حرف بزنم. ولی اشتباهم، دقیقا همونجا بود!
جوری باهام حرف میزدی، انگار عاشق منی. انگار منو میخوای، خودتم اینو گفتی. حسش میکردم، هرلحظه، هرثانیه فکرمیکردم خواستنی ام. فکرمیکردم یکی پیدا شده که منو بخواد و من اونو بخوام.
ولی رفتی. رفتی و منو با رویاهای توی قلبم تنها گذاشتی، وقتی برگشتی؛ عشقتو کوبیدی تو صورتم. میدونی بهم چی گفتی؟ "حتی جوجه هم یکی دیگست. مهم نیست چقدر بگذره، حتی صدسالم بگذره بازم من عاشق اونم." بهم گفتی، بود و نبودم ذره ای توی زندگیت فرق ایجاد نمیکنه.
قلبمو شکوندی، دنبال درست کردنش بودی، ولی نمیدونستی هیچوقت قرار نیست بتونی زخماتو از قلب من پاک کنی. ازت گذشتم، فراموشت کردم. برمیگشتی، دعوا میکردیم و هروقت بهت میگفتم معذرت میخوام، میدونی چی میگفتی؟ میگفتی، معذرت خواهیام از دوستت دارم گفتنای تو هم الکی تره!
زخم من چرک کرده، درسته منم پناه خودمو پیدا میکنم. ولی هیچوقت قرار نیست یادم بره، چی گفتی، چیکار کردی.
و برنمیگردم، حتی اگه واقعا عاشقم باشی.
با خودم میگفتم یه دروغ بزرگی، تو یه توهمی. هنوزم هستی.
تو بزرگترین و بدترین دروغ زندگیِ من بودی.
ولی من از اون شب به بعد، دیگه نمیدونم هنوزم میخوامت یا نه.. دیگه نمیدونم فراموشت کنم یا نه. چون من حتی برای یه لحظه هم شده باشه، دخترم گفتناتو باور کردم.
ولی این تقصیر خودم بود، نه تقصیرِ تو..
تقصیر خودم بود، که برگشتم.
همون دخترِ غریبهای که سعی میکرد، برای یک لحظه هم که شده قلبتو آروم کنه، الان دیگه نمیخواد زنده باشه.
وقتی به این فکرمیکنم، که ذره ای نبودنم برات اهمیت نداره؛ بیشتر ازت متنفر میشم.
ازت متنفرم که اون شب تونستی حفرهی توی قلبمو پر کنی، و همچنین از خودم. که فکرکردم هرچی دلم بخواد، میتونم بهت بگم. کاش هیچوقت بهت نمیگفتم دوستت دارم.
امیدوارم هیچوقت دیگه نبینمت، درسته هرشب برای هردوتامون گریه میکنم، درسته دلم برای دخترم گفتنای دروغینت تنگ شده، درسته نمیدونم منو میخواستی یا نه، درسته هنوزم که هنوزه از خودم بیزارم، ولی دیگه نمیخوام ببینمت دروغ من:)
تو فقط یه توهم بزرگ بودی..
امضا: جوجهی داییش
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚4💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۰۶
برای: برای تمام تنهایان غریب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
گاهی رنج های انسانی هیچ منطق خاصی ندارد صرفا درد هایی هستن که حتی در ظرف کلمات نمی گنجن…
بزرگترین رنج من در تعامل با عزیزترین و نزدیک ترین افرادم معنا می شود،در تعارض های عقیدتی…
امضا: تنهای غریب
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۰۶
برای: برای تمام تنهایان غریب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
گاهی رنج های انسانی هیچ منطق خاصی ندارد صرفا درد هایی هستن که حتی در ظرف کلمات نمی گنجن…
بزرگترین رنج من در تعامل با عزیزترین و نزدیک ترین افرادم معنا می شود،در تعارض های عقیدتی…
بعد از چندین ماه مامان و بابا و خواهرهام رو دیدم و تصمیم بر سفری چندین روز برای ارامش خاطر شد، اما لحظه لحظه ی این سفر برای من به مانند نمک ریختن روی زخم عمیق قدیمی روح من هست ، خانواده تنها ،نزدیک ترین و عزیزترین در آن واحد دورترین و غریبه ترین افراد به من هستن.
نمیدونم از این تجدید دیدار چند ساعت میگذره اما سنگینی صحبت ها،طرز نگاه ها ،برخوردها،تفکرات و تعصباتشون چنان بر قلب و روان من سنگینی میکنه که خسته تر و فرسوده تر از قبل هستم…
در تمام جوامع عشق و محبت مادر سمبل عمیق ترین و واقعی ترین نوع عشق و دوست داشتن هست، دوست داشتن بدون قید و شرط
اما من محبت مادرانه را هم مشروط تجربه کردم این روزها هم که همه چیز در سایه اعتقاد و باور به خدا هست…خدایی که درچهارچوب تفکری من نه تنها فاقد ارزش ذاتی ست بلکه هیچ جایگاهی هم ندارد .
اولین خانواده هرکس بدون انتخاب و اختیار شخص به او تحمیل می شود، این روزها فقط به این فکر می کنم ایا روزی من خانواده ی خودم رو خواهم ساخت؟ جایی امن برای خودم بودن ؟ برای پذیرفته شدن بدون قید و شرط، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن؟ بدون نقاب سنگین …
برای من که هیچ گاه عشق را با چاشنی خودم بودن دریافت نکردم حتی خیالش هم خام و بسیار دور بنظر می رسه …
من خسته ،درمانده و بریده ام و در حسرت آغوشی امن برای گریستن به پهنای صورت ام…
از تنهایی مطلق نفسم به شماره افتاده و از توضیح شرایط پیچیده ی تعارض خودم با خانواده ام و نحوه ی تعامل پیچیده ترم ،این نقاب سنگین که این روزها ورای توان من هست برای دیگری و درک شدن و پذیرفته شدن غیرممکن تر بنظر می رسه،شاید تنها راه باقی مانده خقتن ابدی ست، کاش بدون دخالت و عاملیت من صبح فردا نباشم.
امشب آسمان بس دل تنگانه و آزادانه می گرید و می غرد،اما من بغض هایم را غریبانه در اعماق وجودم دفن می کنم …
اگر شد و فردا یا هر فردایی ، آسمان را ندیدم ،بدانید خوشحالم.
شاید خاک همان آغوش امنی باشد که بتونم روی شانه هایش آروم بگیرم…
امضا: تنهای غریب
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۳
برای: هاشم
سلام امیدوارم خوب باشین راستش رو بخواین تعریفتون از من که قطعا نشونهی لطف شماست حسابی خوشحالم کرد. همونطور که خودتون هم حدس زده بودین اوایل بیست سالگی ام
تصورتون از من بسیار دقیق و ریزبینانه و در عین حال بله درسته!
هرچند متوجه نشدم چرا محتاط بودن من در رابطه با عشق رو به سنم نسبت داده بودین.کمترکسی پیدا میشه که بعد از یه مکالمه نسبتا کوتاه کلمات شما رو بهم نسبت نده. نوشتید که فکر میکنید خوب زندگی میکنم میخواهم بگویم که به نظرم این روزها هیچکس واقعا خوب زندگی نمیکند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم ادامهاش را اما درست میگویید من خوب یاد گرفتهام که مسیر درست راهرچند تنها طی کنم:)دوست دارم که از خودم بنویسم اما دقیقا نمیدونم چی خوشحال میشم اگه بگین دقیقا منظورتون چی بود:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۳
برای: هاشم
سلام امیدوارم خوب باشین راستش رو بخواین تعریفتون از من که قطعا نشونهی لطف شماست حسابی خوشحالم کرد. همونطور که خودتون هم حدس زده بودین اوایل بیست سالگی ام
تصورتون از من بسیار دقیق و ریزبینانه و در عین حال بله درسته!
هرچند متوجه نشدم چرا محتاط بودن من در رابطه با عشق رو به سنم نسبت داده بودین.کمترکسی پیدا میشه که بعد از یه مکالمه نسبتا کوتاه کلمات شما رو بهم نسبت نده. نوشتید که فکر میکنید خوب زندگی میکنم میخواهم بگویم که به نظرم این روزها هیچکس واقعا خوب زندگی نمیکند و من هم از این قاعده مستثنی نیستم ادامهاش را اما درست میگویید من خوب یاد گرفتهام که مسیر درست راهرچند تنها طی کنم:)دوست دارم که از خودم بنویسم اما دقیقا نمیدونم چی خوشحال میشم اگه بگین دقیقا منظورتون چی بود:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: برای آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد .
میدانم، میدانم که با خود فکر میکنی فراموش شدهای. میدانم که هر شب میان گذشته، آینده و حال سفر میکنی. میدانم به آدمیانی که روزی عزیزترین بودند و اکنون غریبتریناند، فکر میکنی؛ به روزهایی که با خود میگفتی تا ابد کنارشان عمرت را سپری خواهی کرد، اما غافل از حوادث تلخ روزگار: ریزش اعتماد، چوب خیانت، طعم تلخ دیر فهمیدن، دیر رسیدن و دروغها...
میدانم گاهی با خودت میگویی شاید اگر در بلاهای طبیعی از دستشان میدادی، میتوانستی برایشان سوگواری کنی و با غم خالص کنج دلت کنار بیایی، اما اکنون آن غم آلوده به خشم و نفرت است؛ غمی که همچون ذغالی روشن در کف دستت داری.
رهایش کن. رها کن، عزیز من. به سال ۱۴۹۹ فکر کن؛ همهی ما رفتهایم و دیگر وجود نداریم. آن چشمهای مواج از انتظار که بیفروغ به راهند را خالی کن. بگذار از گوشهی چشمت غم پایین بریزد و تمام شود. امید دارم روزی آن چشمها منظرهی زیبای خود را خواهد یافت.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: برای آن که در آینه با چشمانی غمگین به من مینگرد .
میدانم، میدانم که با خود فکر میکنی فراموش شدهای. میدانم که هر شب میان گذشته، آینده و حال سفر میکنی. میدانم به آدمیانی که روزی عزیزترین بودند و اکنون غریبتریناند، فکر میکنی؛ به روزهایی که با خود میگفتی تا ابد کنارشان عمرت را سپری خواهی کرد، اما غافل از حوادث تلخ روزگار: ریزش اعتماد، چوب خیانت، طعم تلخ دیر فهمیدن، دیر رسیدن و دروغها...
میدانم گاهی با خودت میگویی شاید اگر در بلاهای طبیعی از دستشان میدادی، میتوانستی برایشان سوگواری کنی و با غم خالص کنج دلت کنار بیایی، اما اکنون آن غم آلوده به خشم و نفرت است؛ غمی که همچون ذغالی روشن در کف دستت داری.
رهایش کن. رها کن، عزیز من. به سال ۱۴۹۹ فکر کن؛ همهی ما رفتهایم و دیگر وجود نداریم. آن چشمهای مواج از انتظار که بیفروغ به راهند را خالی کن. بگذار از گوشهی چشمت غم پایین بریزد و تمام شود. امید دارم روزی آن چشمها منظرهی زیبای خود را خواهد یافت.
امضا: اِبهام
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4🕊2😢1