چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۵
برای: نهنگِ مهربان من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
میدونم حالت خوبه. میدونم تو به اون قدرتمندی و زیبایی و توی اون دریای بزرگ و زلال، حالت همیشه خوبه.
کاش میدونستم اون دریا که توش دیدمت کجاست و میتونستم بیام اونجا و بازم اون لذت عجیب رو تجربه کنم.
چقدر عجیب بود...
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۵
برای: نهنگِ مهربان من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
میدونم حالت خوبه. میدونم تو به اون قدرتمندی و زیبایی و توی اون دریای بزرگ و زلال، حالت همیشه خوبه.
کاش میدونستم اون دریا که توش دیدمت کجاست و میتونستم بیام اونجا و بازم اون لذت عجیب رو تجربه کنم.
چقدر عجیب بود...
تو اومدی سمت من و من وحشت کردم... من وسط دریا بودم و داشتم برای غرق نشدن دست و پا میزدم که تو با اون عظمت غول آسا اومدی سمتم و فکر کردم تو یه لحظه منو میکشی ولی از آب پرتم کردی به آسمون و دوباره افتادم توی آب. میدیدم که رفتی زیر آب یه چرخ زدی و دوباره اومدی منو پرتاب کرده به آسمون...
حیرت کرده بودم و نمیدونستم داره چه اتفاقی میافته ولی یه لحظه احساس کردم تو داری فقط با من بازی میکنی. احساس کردم تو خیلی بیشتر از یه حیوون میفهمی و تو اون هیکل بزرگ به قلب مهربونه و یه چیزی که ما آدما بهش میگیم مرام که یکی از جلوه هاش اینجوریه که وقتی یکی گرفتاره، بهش کمک میکنیم.
من دیدم که تو کمک کردی که من غرق نشم و وقتی توی هوا و نور خورشید اوج میگرفتم، تو توی آب میخندیدی. بعد دلم چنان آروم و شاد شد که دیگه اصلا دوست نداشتم جایی غیر از اونجا و با کسی غیر از تو باشم؟
ای کاش میدونستم تو کی بودی و چی بودی نهنگ!!!
کاش میشد دوباره ببینمت و لمست کنم.
تا همیشه دوستت دارم ❤️
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤8
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: هاشم
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . منتظر نامهتون بودم. دروغ چرا خوشحالم از اینکه یکی یکجای این کره خاکی منتظر نامهی من مونده :)
مینویسید خسته اید، من میخونم حق دارید. اصلا شاید بهتر باشه اینبار وقتی سر دوراهی عشق و خودتون قرار گرفتین بدون اینکه بهش فکرکنین خودتون رو انتخاب کنین. همون روح خسته و اسیبدیده ای که حالا بیشتر از زمان دیگه ای نیاز به مراقبت و توجه شما داره تا یکبار دیگه همونطوری بخنده که هشتسال پیش میخندید:)وفاداری و محبتی که شما دارین نشونهی ضعف روحی شما نیست بیشتر تجلی خانوادهایه که پسرشون رو درست بزرگ کردن و مادری عشق ورزیده و عشق ورزیدن رو یاد داده. ببخشید بابت طولانی شدنش نامه دومتون رو توی نامه ی دیگه ای جواب میدم:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: هاشم
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . منتظر نامهتون بودم. دروغ چرا خوشحالم از اینکه یکی یکجای این کره خاکی منتظر نامهی من مونده :)
مینویسید خسته اید، من میخونم حق دارید. اصلا شاید بهتر باشه اینبار وقتی سر دوراهی عشق و خودتون قرار گرفتین بدون اینکه بهش فکرکنین خودتون رو انتخاب کنین. همون روح خسته و اسیبدیده ای که حالا بیشتر از زمان دیگه ای نیاز به مراقبت و توجه شما داره تا یکبار دیگه همونطوری بخنده که هشتسال پیش میخندید:)وفاداری و محبتی که شما دارین نشونهی ضعف روحی شما نیست بیشتر تجلی خانوادهایه که پسرشون رو درست بزرگ کردن و مادری عشق ورزیده و عشق ورزیدن رو یاد داده. ببخشید بابت طولانی شدنش نامه دومتون رو توی نامه ی دیگه ای جواب میدم:)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۶
برای: آن سوی واقعیت
ایکاش میشد؛
در کتابی گم شوم،
در موسیقیای ناپدید،
و در رویایی بیدار بمانم؛
جایی که ظلم
تنها واژهای خاموش است،
دروغ؛ فقط پارهای از روایت،
و آدمها
هنوز معنای زیبایی را؛
به دست فراموشی نسپارده اند
جایی که آنجا؛
آدمهای خیالی
گاه از آدمهای واقعی انسانترند؛
دست هایی که در هیچ جهانی برای لمس شدن وجود ندارند
اما از هزاران اغوش این جهان فانی حقیقیترند
شاید برای همین است که
به جهان خیال پناه میبرم؛
جایی که مرز میان رویا و حقیقت
چنان محو میشود که دیگر؛
تمایلی به دانستن حقیقیترینِ آن دو ندارم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۶
برای: آن سوی واقعیت
ایکاش میشد؛
در کتابی گم شوم،
در موسیقیای ناپدید،
و در رویایی بیدار بمانم؛
جایی که ظلم
تنها واژهای خاموش است،
دروغ؛ فقط پارهای از روایت،
و آدمها
هنوز معنای زیبایی را؛
به دست فراموشی نسپارده اند
جایی که آنجا؛
آدمهای خیالی
گاه از آدمهای واقعی انسانترند؛
دست هایی که در هیچ جهانی برای لمس شدن وجود ندارند
اما از هزاران اغوش این جهان فانی حقیقیترند
شاید برای همین است که
به جهان خیال پناه میبرم؛
جایی که مرز میان رویا و حقیقت
چنان محو میشود که دیگر؛
تمایلی به دانستن حقیقیترینِ آن دو ندارم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۶
برای: سنگدل ترین
فقط میخواستم بگم هنوزم منتظرم بیای و درستش کنی
بیای و بگی این تهش نبود
چون من خیلی دوست دارم
انقد دوست دارم که میتونم دوست نداشتن تورو هم جبران کنم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۶
برای: سنگدل ترین
فقط میخواستم بگم هنوزم منتظرم بیای و درستش کنی
بیای و بگی این تهش نبود
چون من خیلی دوست دارم
انقد دوست دارم که میتونم دوست نداشتن تورو هم جبران کنم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5❤1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۹
برای: آن سوی واقعیت
ایکاش میشد؛
در کتابی گم شوم،
در موسیقیای ناپدید،
و در رویایی بیدار بمانم؛
جایی که ظلم
تنها واژهای خاموش است،
دروغ؛ فقط پارهای از روایت،
و آدمها
هنوز معنای زیبایی را؛
به دست فراموشی نسپارده اند
جایی که آنجا؛
آدمهای خیالی
گاه از آدمهای واقعی انسانترند؛
دست هایی که در هیچ جهانی برای لمس شدن وجود ندارند
اما از هزاران اغوش این جهان فانی حقیقیترند
شاید برای همین است که
به جهان خیال پناه میبرم؛
جایی که مرز میان رویا و حقیقت
چنان محو میشود که دیگر؛
تمایلی به دانستن حقیقیترینِ آن دو ندارم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۹
برای: آن سوی واقعیت
ایکاش میشد؛
در کتابی گم شوم،
در موسیقیای ناپدید،
و در رویایی بیدار بمانم؛
جایی که ظلم
تنها واژهای خاموش است،
دروغ؛ فقط پارهای از روایت،
و آدمها
هنوز معنای زیبایی را؛
به دست فراموشی نسپارده اند
جایی که آنجا؛
آدمهای خیالی
گاه از آدمهای واقعی انسانترند؛
دست هایی که در هیچ جهانی برای لمس شدن وجود ندارند
اما از هزاران اغوش این جهان فانی حقیقیترند
شاید برای همین است که
به جهان خیال پناه میبرم؛
جایی که مرز میان رویا و حقیقت
چنان محو میشود که دیگر؛
تمایلی به دانستن حقیقیترینِ آن دو ندارم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۵۱
برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب
شب به خیر دوستای من
یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش میترسه ولی عاشق مهربونیش میشه.
من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم.
برعکس همه ی خواب های دیگه که نهایتاً بعد از چند روز فراموش میشن...
دیشب براش یه نامه نوشتم و فرستادم که البته امشب به دستش رسید. شما هم خوندینش...
میگم، شما هم تا حالا خواب عجیبی دیدین که هیچوقت فراموشش نکرده باشین؟
اگه دوست دارین بیاین برامون تعریفش کنین و مارو ببرین تو سرزمین خوابتون...
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۰:۵۱
برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب
شب به خیر دوستای من
یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش میترسه ولی عاشق مهربونیش میشه.
من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمیتونم فراموشش کنم.
برعکس همه ی خواب های دیگه که نهایتاً بعد از چند روز فراموش میشن...
دیشب براش یه نامه نوشتم و فرستادم که البته امشب به دستش رسید. شما هم خوندینش...
میگم، شما هم تا حالا خواب عجیبی دیدین که هیچوقت فراموشش نکرده باشین؟
اگه دوست دارین بیاین برامون تعریفش کنین و مارو ببرین تو سرزمین خوابتون...
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: آن که نیست
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همیشه ميگفتي برات مهمم ! با کارات ، رفتارات و همهي رياکشنات نشون میدادي و من حس میکردم برات مهمم !
اما مهم نبودم !
اگر بودم که نمیرفتي ، اگر بودم که اینجوري نميکردي!
حتي یادته از اینکه یه روزي نباشم ، میترسیدي ؟
الآن دیگه نميترسي !
امضا: ریرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: آن که نیست
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
همیشه ميگفتي برات مهمم ! با کارات ، رفتارات و همهي رياکشنات نشون میدادي و من حس میکردم برات مهمم !
اما مهم نبودم !
اگر بودم که نمیرفتي ، اگر بودم که اینجوري نميکردي!
حتي یادته از اینکه یه روزي نباشم ، میترسیدي ؟
الآن دیگه نميترسي !
الکي بهت دل خوش کرده بودم ، وقتي تو حتي دلت تنگ نمیشه براي من
دلم و به چي خوش کنم ؟
همهي افکار و کاراي من تو بودي ، الآن براي کي هستي :)؟
چند شبه که دیگه خوابتم ندیدم ، تو خوابم دیگه یه سر به ما نمیزني ؟
یعني الآن قهر کردي یا ...
یا واقعاً همه چیز تموم شده ؟!
نگو که تمومه ! چون من نميخوام باور کنم ، نمیخوام بپذیرم که همه چیز تموم شده !
یا خیلي بي رحم و احساساتي ! یا شایدم خیلي دل صبوري داري
اما بین اینا ، این و میدونم که بدون وجودت ، بدون فکر کردن بهت ، بدون دیدنت ، نفس کشیدن و زندگي کردنم الکي و حرومه و تو نیستي !
نمیخواي بیاي ؟ واقعاً نمیاي ؟
واقعاً من و از ذهنت پاك کردي و در حدي فراموشم کردي که حتي بهم نگاهم نميکني یا یادت رفته که من کي و چي و کدومم ؟
حالا دیگه کي ساعت ها پشت پنجره میمونه تا بلکه رد بشي و نگات کنه ؟
کي وقتي یه روز نباشي نگرانت میشه ؟ کي مثل من به هر آب و آتیشي میزنه تا از راه دور یکم حالت و خوب کنه ؟ کي واقعاً ؟
امضا: ریرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: تو
چیزی برام نمینویسی؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: تو
چیزی برام نمینویسی؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢4🕊1💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۶ برای: سنگدل ترین فقط میخواستم بگم هنوزم منتظرم بیای و درستش کنی بیای و بگی این تهش نبود چون من خیلی دوست دارم انقد دوست دارم که میتونم دوست نداشتن تورو هم جبران کنم. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: خواب زده
من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم
ولی میدونی چی شد؟
خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش میپردازه
اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بیهوا جاری شد :)
ولی
بعدش
فقط واقعیت جلوی چشمام بود و منی که باید میپذیرفتم و در هالهای از ابهام و سوالات بیپاسخ، برای خودم همه چی رو تموم میکردم.
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: خواب زده
من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم
ولی میدونی چی شد؟
خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش میپردازه
اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بیهوا جاری شد :)
ولی
بعدش
فقط واقعیت جلوی چشمام بود و منی که باید میپذیرفتم و در هالهای از ابهام و سوالات بیپاسخ، برای خودم همه چی رو تموم میکردم.
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊2
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: زنی که با آخرین قطار از ترسهایش دور شد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
سه سال است متصدی ایستگاهیام که قطارها فقط چند دقیقه در آن توقف میکنند. در این سالها آدمهای زیادی را دیدهام؛
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: زنی که با آخرین قطار از ترسهایش دور شد
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به کسی که این نامه را پیدا میکند،
سه سال است متصدی ایستگاهیام که قطارها فقط چند دقیقه در آن توقف میکنند. در این سالها آدمهای زیادی را دیدهام؛
بعضیها با گریه آمدهاند و خندان رفتهاند، بعضیها هم خندان رسیدهاند و چند دقیقه بعد، گوشهای از سکو گریه کردهاند. کمکم یاد گرفتهام حال آدمها را نه از صورتشان، که از چمدانهایشان بفهمم. آدمی که برای سفر آماده باشد، چمدانش را محکم در دست میگیرد؛ اما کسی که در حال فرار است، مدام پشت سرش را نگاه میکند.
سهشنبهشبی در پاییز، کمی پیش از رسیدن آخرین قطار، زنی جوان وارد ایستگاه شد. باران میبارید و موهایش به صورتش چسبیده بود. یک کیف کوچک همراهش بود؛ آنقدر کوچک که معلوم بود فرصت نکرده چیزی جز ضروریترین چیزهای زندگیاش را بردارد.
پرسید:
«این قطار تا کجا میرود؟»
گفتم:
«تا آخر خط.»
نگاهی به تابلوی مسیر انداخت و گفت:
«همانجا یک بلیت میخواهم.»
هنگام پرداخت پول، آستینش کمی بالا رفت. روی مچش جای کبودی بود. چیزی نپرسیدم. در این شغل یاد میگیری بعضی سؤالها برای دانستن نیستند؛ فقط آدم را مجبور میکنند چیزی را که بهسختی پنهان کرده، دوباره به زبان بیاورد.
بلیت را به او دادم. رفت و روی نیمکت انتهای سکو نشست؛ جایی که چراغش سالهاست خراب است.
چند دقیقه بعد، مردی نفسزنان وارد ایستگاه شد. عصبانی بود و تصویر همان زن را روی تلفنش نشانم داد.
گفت:
«این زن از اینجا رد نشده؟»
در تمام سه سال خدمتم، درباره زمان حرکت هیچ قطاری دروغ نگفته بودم، هیچ مسافری را اشتباه راهنمایی نکرده بودم و حتی یکبار هم پول اضافهای از کسی نگرفته بودم.
اما آن شب به چشمهای مرد نگاه کردم و گفتم:
«نه، کسی را ندیدهام.»
قطار که رسید، زن سوار شد. پشت پنجره نشست، اما تا لحظه حرکت سرش را بالا نیاورد. فقط وقتی قطار از کنار اتاقک من میگذشت، نگاهم کرد. لبخند نزد، دست تکان نداد؛ تنها کف دستش را برای لحظهای روی شیشه گذاشت.
قطار رفت و ایستگاه دوباره ساکت شد.
نمیدانم آن زن به کجا رفت، چه نامی داشت یا اکنون چه میکند. حتی مطمئن نیستم تصمیم درستی گرفته باشم. من فقط متصدی ایستگاهم؛ کارم این است که مراقب باشم قطارها بهموقع برسند و آدمها سوار قطار درست شوند.
اما آن شب فهمیدم گاهی مهم نیست قطار به کجا میرود؛ مهم این است که کسی نگذارد تو را پیش از حرکت، از آن پیاده کنند.
این اولین دروغ دوران خدمتم بود.
و تنها کاریست که بابتش نشان افتخار نمیخواهم؛ چون همین که آن زن اکنون جایی دور از این ایستگاه، بدون ترس خوابیده باشد، برایم کافیست.
— متصدی شیفت شبِ ایستگاهی که نامش را نمینویسم
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۰:۵۱ برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب شب به خیر دوستای من یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش میترسه ولی عاشق مهربونیش میشه. من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمیتونم فراموشش…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: هاشم
درود بر شما
من چندتا خواب دیدم که واقعا هروقت بهشون فکر میکنم، همونقدر عجیب و پرمعنا برام جلوه میکنن
با خوندن نامه شما، یاد یکیشون افتادم که میخوام تعریف کنم.
هروقت میخوام این خواب رو به زبون بیارم، باید چندتا نفس عمیق بکشم .
یک پیرمردی با حالت درویشانه و با چشم های طوسی و آرامش عجیبی به من نگاه کرد.
و من هم به او.
اون سیم اتصال نگاهی که بین ما شکل گرفت، از قوی ترین و واقعی ترین نگاها بود ...
هیچوقت فراموش نمیکنم نفوذ نگاهشون رو.
همون نفوذ و قدرت من رو از پا در اورد...
پاهام سست شد و اول به حالت نشسته رو دوزانو دراومدم و بعد کامل افتادم و هییییچ کنترل و قدرتی روی عضلاتم نداشتم..
بسیار حال عجیبی بود
و اونجا بود که اون پیرمرد جمله ای رو به زبون اورد که تا عمر دارم بر ذهنم حک شده . با دستش به من اشاره کرد و گفت :
جلل الله ! این خداست .
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: هاشم
درود بر شما
من چندتا خواب دیدم که واقعا هروقت بهشون فکر میکنم، همونقدر عجیب و پرمعنا برام جلوه میکنن
با خوندن نامه شما، یاد یکیشون افتادم که میخوام تعریف کنم.
هروقت میخوام این خواب رو به زبون بیارم، باید چندتا نفس عمیق بکشم .
یک پیرمردی با حالت درویشانه و با چشم های طوسی و آرامش عجیبی به من نگاه کرد.
و من هم به او.
اون سیم اتصال نگاهی که بین ما شکل گرفت، از قوی ترین و واقعی ترین نگاها بود ...
هیچوقت فراموش نمیکنم نفوذ نگاهشون رو.
همون نفوذ و قدرت من رو از پا در اورد...
پاهام سست شد و اول به حالت نشسته رو دوزانو دراومدم و بعد کامل افتادم و هییییچ کنترل و قدرتی روی عضلاتم نداشتم..
بسیار حال عجیبی بود
و اونجا بود که اون پیرمرد جمله ای رو به زبون اورد که تا عمر دارم بر ذهنم حک شده . با دستش به من اشاره کرد و گفت :
جلل الله ! این خداست .
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
😢3
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۲۴ برای: خواب زده من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم ولی میدونی چی شد؟ خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش میپردازه اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بیهوا جاری شد :) ولی…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نسیم گذرا
وقتی نامه ات رو خواندم،خوشحال شدم که کسی اینجا نامه ام رو خوانده و برام یادداشت گذاشته.
همینجوری که تو این حالم
میدونم با کسی که بهم خیانت کرده خوشحال داره زندگی میکنه
و نمیدونم چه حالی دارم
نمیدونم چرا این دلتنگی
این عشق
تبدیل به نفرت نمیشه
چرا از بین نمیره
بین کلی فکر گیر کردم و نمیدونم چی درسته و چی غلط
نمیدونم ادمی که اونقدر منو با لقب های قشنگ خطاب میکرد واقعیه
یا اونی که بدون هیچ توضیحی گذاشت و رفت
مثل گذشته ی تو بین کلی ابهام و سوال نصفه نیمه رها شده و حرف های نگفته و فکر های توی سرم گیر افتادم
اما امیدوارم یروز از این حال بیرون بیام و از این عشق بکنم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نسیم گذرا
وقتی نامه ات رو خواندم،خوشحال شدم که کسی اینجا نامه ام رو خوانده و برام یادداشت گذاشته.
همینجوری که تو این حالم
میدونم با کسی که بهم خیانت کرده خوشحال داره زندگی میکنه
و نمیدونم چه حالی دارم
نمیدونم چرا این دلتنگی
این عشق
تبدیل به نفرت نمیشه
چرا از بین نمیره
بین کلی فکر گیر کردم و نمیدونم چی درسته و چی غلط
نمیدونم ادمی که اونقدر منو با لقب های قشنگ خطاب میکرد واقعیه
یا اونی که بدون هیچ توضیحی گذاشت و رفت
مثل گذشته ی تو بین کلی ابهام و سوال نصفه نیمه رها شده و حرف های نگفته و فکر های توی سرم گیر افتادم
اما امیدوارم یروز از این حال بیرون بیام و از این عشق بکنم.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نیمه ی گمشده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
یادته روزی رو که رفته بودیم جواب آزمایشتو نشونِ دکتر بدیم ؟
دستام از شدت عرق تو دستت نمیموند .
هی سر میخورد پایین .
موهام از شدت استرس وز شده بود و بیش از پیش فر خورده بود تو هوا .
لپم گل انداخته بود و تو هم هِی مسخره بازی در میآوردی و اعصابمو خورد میکردی .
امضا: ری ری
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۷
برای: نیمه ی گمشده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
یادته روزی رو که رفته بودیم جواب آزمایشتو نشونِ دکتر بدیم ؟
دستام از شدت عرق تو دستت نمیموند .
هی سر میخورد پایین .
موهام از شدت استرس وز شده بود و بیش از پیش فر خورده بود تو هوا .
لپم گل انداخته بود و تو هم هِی مسخره بازی در میآوردی و اعصابمو خورد میکردی .
یادته دکتر گفت فقط یه عفونتِ ساده اس و با چنتا چرک خشک کن خوب میشه ؟
تو هم خندیدی و به دکتر گفتی : دکتر من از همون اولشم میدونستم بادمجون بم آفت نداره ، شما به این خانوم بگو چیزیم نیست .
بعدش که اومدیم بیرون بردی برام بستنی خریدی .
بعدش منو بردی کتابفروشی .
بعدشم رفتیم نشستیم تو پارک بازیِ بچه کوچیکا رو دیدیم .
اما تو فهمیدی .
فهمیدی که حتی بعد از بستنی و کتابفروشی و دیدنِ بچه ها حالم خوب نیست .
اومدی سمتم .
صورتم رو تو دستات گرفتی و گفتی :
ریحان من خوبم ، اما تو خوبی؟
اولین قطره ی اشک که از چشمم پایین افتاد و پلکِ اول رو زدم ، فهمیدم تو نیستی .
من بودم که داشتم با روانم میجنگیدم .
که تنهایی رفتم دکتر و جواب آزمایش نشون دادم ، بستنی خوردم ، تنهایی رفتم کتابفروشی و تنهایی رو نیمکت نشسته بودم .
تو هیچوقت نبودی عزیزم .
نبودی و همچنان نیستی .
اصلا شاید الان ، منم نباشم .
امضا: ری ری
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔13
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: تو
درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۴۰
برای: تو
درسته دیگه مثل قبل نیستیم ولی میدونی که ۹ ماه دیگه وضعیت همین رواله؟ و تو یعنی هیچی نمیخوای بگیH.R؟
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔5🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
عزیزترینم
برات مینویسم و آرزو میکنم ای کاش در عوضش کنارت بودم. ای کاش همه چیز جوری بود که می تونستم این حرف ها رو توی گوشت زمزمه کنم.
زمان هایی که غمگین و دل شکستهای من هم غمگینم. روز های منم خاکستری و دلگیرن.
اما زمان هایی که نمیتونم حالت رو خوب کنم دقیقا برام جهنمه.
ای کاش می دونستی هر لبخندت چقدر برای من زیبا و ارزشمنده.
یادت میاد اون روز هایی که من غمگین و آسیب دیده بودم و فکر نمی کردم روزی برسه که احساس خوب رو از ته دل تجربه کنم بهم چی می گفتی؟
شاید همیشه نتونم دستتو بگیرم و از اون مرداب بیرون بکشمت اما شک نکن این بیرون منتظرتم. پس بدو بیا
حالا نوبت توئه. بدو بیا اینجا. هرچقدر هم طول بکشه من منتظرت می مونم
مراقب خودت باش خورشیدِ من
از طرف دلتنگ و دوستدار همیشگی تو
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
عزیزترینم
برات مینویسم و آرزو میکنم ای کاش در عوضش کنارت بودم. ای کاش همه چیز جوری بود که می تونستم این حرف ها رو توی گوشت زمزمه کنم.
زمان هایی که غمگین و دل شکستهای من هم غمگینم. روز های منم خاکستری و دلگیرن.
اما زمان هایی که نمیتونم حالت رو خوب کنم دقیقا برام جهنمه.
ای کاش می دونستی هر لبخندت چقدر برای من زیبا و ارزشمنده.
یادت میاد اون روز هایی که من غمگین و آسیب دیده بودم و فکر نمی کردم روزی برسه که احساس خوب رو از ته دل تجربه کنم بهم چی می گفتی؟
شاید همیشه نتونم دستتو بگیرم و از اون مرداب بیرون بکشمت اما شک نکن این بیرون منتظرتم. پس بدو بیا
حالا نوبت توئه. بدو بیا اینجا. هرچقدر هم طول بکشه من منتظرت می مونم
مراقب خودت باش خورشیدِ من
از طرف دلتنگ و دوستدار همیشگی تو
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤3💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: همهی من.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
افسوسها بر من...منی که برایِ فرار از تنهایی،به آغوشِ تنهایی پناه بردم!
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: همهی من.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
افسوسها بر من...منی که برایِ فرار از تنهایی،به آغوشِ تنهایی پناه بردم!
افسوس بر من که برایِ گرم شدن،آتشِ خاطراتت را روشن کردم و ندیدم که چگونه مرا به خاکستر تبدیل میکند.
آیا میتوانی به من بگویی،کدام خورشیدی است که از سرِ بیوفایی،غروب نکند؟
کدام شبِ طولانیای است که با آمدنِ سپیدهدم،از یادِ تاریکی رها نشود؟
کدام ستارهای است که از سرِ دلتنگی،از آسمان نیفتد و در میانهیِ راه،خاک نشود؟
من،که در پیِ یافتنِ تو در میانهیِ تودههایِ خاک بودم،ندیدم که خود،بخشی از همان خاک شدهام.من،که میخواستم زمان را برایِ رسیدن به تو متوقف کنم،دیدم که چگونه زمان،مثلِ شنهایِ لرزانِ یک ساعتِ شنی،زندگیام را از میانِ انگشتانم میرباید.
بگو ببینم...کدام زخم است که وقتی لمس میشود،درد نمیکند؟
کدام کوهستانی است که از سنگینیِ باران،سر بر زمین ننهد؟
کدام قلبی است که از شدتِ تپشهایِ نامحسوس،در سینه،خسته و فرسوده نشود؟
عزیزِ دور،یا شاید هم "حضورِ غایبِ من"...
من در میانهیِ یک تضادِ بیرحم زندگی میکنم؛در میانهیِ تمنایِ داشتن و تلخیِ نداشتن.من مثلِ آن کبوترِ زخمی هستم که راهِ بازگشت به آشیانهیِ خیال را گم کرده است،اما همچنان بال میزند؛نه برایِ پرواز،که برایِ اثباتِ این حقیقت که هنوز،قدرتی برایِ رنج کشیدن دارد.
کدام آسمانی است که از باریدنِ اشکهایِ پنهان،ابری بر خود نگیرد؟
کدام درختی است که از سنگینیِ میوههایِ شیرینش،شاخههایش را به زمین نیاورد؟
کدام روحی است که از شدتِ عشق،در میانهیِ این جهانِ سرد،یخ نزند؟
من،با تمامِ این افسوسها،با تمامِ این شکسته شدنها،هنوز اینجا ایستادهام؛مثلِ همان بیدِ مجنون،لرزان اما مقتدر.نه برایِ اینکه بر زمین بیفتم،بلکه برای اینکه به تو ثابت کنم:حتی در میانهیِ نبودنِ تو،من،تمامِ وجودم را با "بودنِ تو" پر کردهام.
امضا: رَهآ
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگیم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
با سلام، نمیدانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگیام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگیام مینویسم.
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۲
برای: ۳۰ سالگیم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
با سلام، نمیدانم از کجا شروع کنم، در ۲۰ سالگیام برای ۲۲ سالگی و در ۲۲ سالگی برای ۲۶ سالگی و حالا در ۲۵ سالگی برای ۳۰ سالگیام مینویسم.
به گذر زمان و آدمها خیلی فکر میکنم، وسواس فکری گرفتهام، همچنان از روزهای تعطیل متنفرم، امروز چند مرتبه به عمه فکر کردم، به عمهای که سالی یکبار هم نمیدیدمش، صبح زود که بیدار شدم، یک آهنگ زیبای کوردی پلی شد، یکهو به قبرستان روستای پدری فکر کردم، نسیم خنکی از پنجره میآمد، به خنکی قبرستان فکر کردم، به اینکه او چقدر تنهاست و این تنهایی را خودخواسته با پایان دادن به زندگیاش انتخاب کرد، راستش من دل و جرئت او را ندارم، من به هر چیز با وجود بیرحمی دنیا، هرگز نمیتوانم به پایان زندگی فکر کنم، دیوانهی زیستنم، اما میدانی قبلنها دیوانهتر بودم، باب دیلن گوش میدادم و میرقصیدم، یا با آهنگهای قمیشی پرواز میکردم، آنجایی که میگفت، مسیر زندگی مثل یه روده که یعنی راهی جز رفتن نداری. رفتن و گذشتن و گمشدن. زندگی بزرگسالی من را ایزوله کرده، در تمام این سالها به زمانهایی که شوق داشتهام فکر میکنم، به زمانی که با بچههای مدرسه، در باشگاه توسط مربیای که عاشقانه ما را دوست میداشت، تمرین هندبال میکردیم و شوق داشتم، زمانی که مسابقات استانی دو، تنها مدالآور بخش انفرادی تیم و استان بودهام یادم نمیرود، چون شوق داشتم، وقتی در راهنمایی معلم ادبیاتِ بدعنق مدرسه من را حساس و زودرنج و درسخون و مستعد میدانست و تشویقم میکرد، شوق داشتم، وقتی درب ورودی اصلی دانشگاه تهران نشسته بودم و پسرک گیتار میزد و قلبم پر از احساس بود، شوق داشتم، وقتی رسیدم به درب دانشکدهی حقوق نیز بیشتر از قبل، رد شدن از روبروی سینما بهمن و تماشای کتابفروشی مورد علاقم اونور خیابون، درختهای دانشگاه و گربههاش، سر ذوقم میآورد، هنوزم شوق دارم، امیدوارم زمانی که رویاها تحقق یافتند و یک درخت را محکم بغل گرفتم و چند نهال کاشتم، سپس یک مادر بزرگ باحال شدم و نوهها میان نامه، کتابها و دلنوشتههایم سرنخی از اینروزها یافتند، سرگذشت خوبی داشته باشم. امیدوارم تا ۳۰ سالگی دیگر موهایت را کوتاه نکنی و از بلند شدن ناخنهایت نترسی و عشق را تجربه کنی، و یکبار دیگر زیر باران تمام تنت خیس شود و از قید و بندهای دنیا رها شوی.
میدانم که هیچچیز اندازهی بارش باران تو را سر شوق نمیآورد، پس امیدوارم آنقدر جوان بمانی و بارانهای بسیاری را ببینی، آرامش داشته باشی و خوشحال باشی که از دل بحرانهای این روزها نجات یافتهای.
البته که یادت نرود " نجات دهنده" خودت هستی❤️
امضا: شکوه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7😢1💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: نمیدونم کی
درود بر تمام کسانی که وجودشون موجب آرامش ذهن قبل از خواب میشه و پلک های خسته رو باهم آشتی میده ،قفسه های درهم فکر رو مرتب میکنه و روح سرد آدم رو گرم میکنه
شب بر تمام اهالیه پستخانه بدور از قهر پلک تا سپیده دم باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: نمیدونم کی
درود بر تمام کسانی که وجودشون موجب آرامش ذهن قبل از خواب میشه و پلک های خسته رو باهم آشتی میده ،قفسه های درهم فکر رو مرتب میکنه و روح سرد آدم رو گرم میکنه
شب بر تمام اهالیه پستخانه بدور از قهر پلک تا سپیده دم باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7🕊1💔1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۶
برای: نامه ای به خودم
چه خوبه که پست خونه رو پیدا کردم
واقعا حس و حال خوبی داره که میتونم از خودم بگم بدون این که قضاوت بشم
و حرفام دیده بشن و بتونم حرف های دل بقیه رو بخونم، نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟
ولی این روزا داره بهم سخت میگذره، از اینکه نمیدونم میخوام چطور زندگی کنم ؟
از اینکه میدونم باید تلاش کنم ولی نمیکنم، از این که توی سیکل تلاش نکردن گیر افتادم، از اینکه واقعا نمیدونم میخوام آینده چی باشم، از اینکه واقعا نمیدونم این دنیا چیه ؟
از اینکه تصمیم گرفتن چقدر سخته ...
توروخدا بگین که تنها نیستم...
بگین شماهم درگیرش هستین و چطور باهاش کنار میاین؟
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۶
برای: نامه ای به خودم
چه خوبه که پست خونه رو پیدا کردم
واقعا حس و حال خوبی داره که میتونم از خودم بگم بدون این که قضاوت بشم
و حرفام دیده بشن و بتونم حرف های دل بقیه رو بخونم، نمیدونم شما هم اینطور هستین یا نه ؟
ولی این روزا داره بهم سخت میگذره، از اینکه نمیدونم میخوام چطور زندگی کنم ؟
از اینکه میدونم باید تلاش کنم ولی نمیکنم، از این که توی سیکل تلاش نکردن گیر افتادم، از اینکه واقعا نمیدونم میخوام آینده چی باشم، از اینکه واقعا نمیدونم این دنیا چیه ؟
از اینکه تصمیم گرفتن چقدر سخته ...
توروخدا بگین که تنها نیستم...
بگین شماهم درگیرش هستین و چطور باهاش کنار میاین؟
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7😢1🌚1
تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۲
برای: رویا های به خاک نشسته
دو شب، برای یک سرزمین کافی بود
تا هزاران رویا، ناگهان بی صدا شوند.
و ایران ماند با مشتهایی از خاکستر
و قلبی که دیگر مثل قبل نمیتپد.
و همانند مادری که، فرزندانش را به دست خاک سپرد
چشمهایی، که امید را فریاد میزدند،
و لبخندهایی که
مرگ،
برای خاموشی فروغشان؛ زود آمده بود.
آن چشمهای سرشار از امید، صبح را ندیدند،
و رویاهایشان در نیمه راه به خون نشست.
چنان که گویی
آن دو شب، تکهای از قلب ایران را با خود برده است
و از آن دو شب؛ داغی بر جای ماند
که هیچ صبحی از حافظهی این خاک نخواهد شست؛
داغی که هر بار، "ایران" را صدا بزنیم،
دوباره در سینهمان، شعله خواهد کشید.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۲
برای: رویا های به خاک نشسته
دو شب، برای یک سرزمین کافی بود
تا هزاران رویا، ناگهان بی صدا شوند.
و ایران ماند با مشتهایی از خاکستر
و قلبی که دیگر مثل قبل نمیتپد.
و همانند مادری که، فرزندانش را به دست خاک سپرد
چشمهایی، که امید را فریاد میزدند،
و لبخندهایی که
مرگ،
برای خاموشی فروغشان؛ زود آمده بود.
آن چشمهای سرشار از امید، صبح را ندیدند،
و رویاهایشان در نیمه راه به خون نشست.
چنان که گویی
آن دو شب، تکهای از قلب ایران را با خود برده است
و از آن دو شب؛ داغی بر جای ماند
که هیچ صبحی از حافظهی این خاک نخواهد شست؛
داغی که هر بار، "ایران" را صدا بزنیم،
دوباره در سینهمان، شعله خواهد کشید.
امضا: S
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔12❤2🕊1