پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.52K subscribers
814 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۳۸
برای: ماه

نیا.
نیا و نزدیکم نشو.
نیا و به من لبخند نزن.
نیا و تمام معادلات دنیای من رو خراب نکن.
نیا چون من یک بیگانه ام؛ بیگانه ای که آدمِ بدِ داستانِ همه‌ست.

و باز هم میگم،

"به قلبِ من دست نزن."

امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔6❤2🌚2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۲۷
برای: یک شب نشین

سلام
زیاد بلد نیستم کتابی بنویسم و جملات قشنگ استفاده کنم
ولییییی
حرفم اینه
میدونم
همه اینارو میفهممم
ولی خب ای کاش منم درک کنی
ای کاش به جای قضاوت از خودم میپرسیدی
همین الان
از چند جهت بهم فشار میشه
و داخل یک چند راهیی عجیب
وجدان و احساس ، آبرو
گیر کردم
میفهممت
ولی ای کاش بدون رودربایستی از خودم بپرسی چرا اون شب با اینکه فهمیدم
ولی بهت پیامی ندادم

امضا: استاد بزرگ
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔7❤2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: فرشته ی همیشگی

سلام دوست خوبم حالت خوبه؟؟؟ سراغی نمیگیری بی‌معرفت، اشکال نداره میزارم پای اینکه سرت حسابی گرمه و دلت شاد
نمیدونم شایدم اصلا شاد نباشی و با موضوعات کوچیک قلب مهربونتو اذیت کنی
ولی خب اگه پیش خودم نگم حالت خوبه چطور خودمو راضی کنم که دیگه نزدیکت نشم ؟ درجریانی که چندین ساله تو این جریان دارم شکست میخورم ولی الان چند ماهی هست که دارم با تمام وجود تلاش میکنم چون متهم شدم به ایجاد ترحم باید هرطور که شده خودمو تبرئه کنم اگه واقعا و از قصد ترحم ایجاد کرده باشم چطور میتونم خودمو ببخشم؟شاید کسی که به خودم آسیب بزنه رو ببخشم ولی کسی که به تو آسیب زده رو هیچوقت نمیبخشم
راستی باید منو بابت خیلی چیزا ببخشی
مهم ترینش قوی نبودنمه ببخشید که نمیتونم واست بجنگم و تلاش کنم چون دیگه هیچ راهی پیش پام نیست من تقریبا هرکاری که در توانم بود رو انجام دادم
بگذریم میدونی که اگه یک بار دیگه صداتو بشنوم بال درمیارم... میدونم از دستش دادم واسه همیشه
تا ابد در قلب و ذهنم حک شدی دلتنگتم خیلی

امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔8
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۳۸ برای: ماه نیا. نیا و نزدیکم نشو. نیا و به من لبخند نزن. نیا و تمام معادلات دنیای من رو خراب نکن. نیا چون من یک بیگانه ام؛ بیگانه ای که آدمِ بدِ داستانِ همه‌ست. و باز هم میگم، "به قلبِ من دست نزن." امضا: بیگانه وضعیت نامه:…
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: بیگانه

ای بیگانه‌یِ من،

نامه‌ات را که خواندم، تمام دلم بوی دود و شب‌های بی‌پایان گرفت. می‌گویی بیگانه‌ای؟
برای من، تو همان تنها خانه‌ی آشنا در این دنیای غریب و بی‌قرار بودی که زبان سکوت مرا می‌فهمیدی.

اگر تو آدم بد این قصه‌ی تاریکی، بگذار من هم در کنار‌ تو، قهرمان این تکررِ تلخ باشم. بگذار همه‌چیز، تمام آن‌چه به آن دل‌خوش کرده بودیم، ویران شود؛ که من نه به دنبال نظم دنیا، که به دنبال رد پای تو در میان خاکسترهایم.

تو بودی که یادم دادی چگونه بندهای غرورم را بگسلم و در دریای احساس غرق شوم، حالا خودت در کدام گوشه‌ی تنهاتری پناه گرفته‌ای؟ کدام ترس، دست‌هایت را از من پنهان کرده است؟
بی‌تابم… و دست از تو نمی‌کشم. مگر می‌شود از قلبی که نیمی از آن در مشت توست، دست کشید؟ می‌گویی نیا؟ می‌گویی نزدیک نشو؟ من همین حالا هم در تاروپود روحت ریشه دوانده‌ام؛ حتی اگر فاصله‌ها، هزاران فرسنگ دود و دوری باشد.

بگذار بی‌پروا به قلبت دست ببرم؛ نه برای شکستن، که برای آنکه در میان این تاریکی مطلق، به تو ثابت کنم که نور، نه از آسمان، که از پیوند میان من و تو متولد می‌شود.

امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤9🕊1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: همه و هیچ

و حال رابطه ای می‌خواهم از سر عشق، از سر درستی
نه از سر نیاز و کمبود
رابطه در زندگانی ام، کمبود و نیاز نیست
بلکه یک مرحله‌ای است که روح و قلبم را بهتر شکوفا کنم در کنار دیگری
که خود او نیز رابطه را از سر نیاز نبیند
در دنیای کنونی متاسفانه آنقدر بد رابطه را معنا می‌کنند و چنین و چنان می‌بافند که حق داری اگر احساس کمبود کنی
درصورتی که اینطور نیست
باید اعتماد داشت
به زمانبندی اتفاقات و فرصت‌ها...

در این ماه نو ، قراری با خودآی خود بستم و رها کردم
باشد که در روزی بیایم و نامه‌ای از سر تحقق آن بنویسم 🕊

امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊6❤1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۳
برای: نینی‌ِ ۲۱ ساله‌ی من

و من
بعد از تمام تو
بالاخره فهمیدم بعضی قصه ها برای رسیدن نوشته نمیشوند؛ برای تمام شدن نوشته میشوند. شاید قرار نبود آخر این داستان «ما» باشیم. شاید سهم من از تو همین بود دوست داشتنت بی آنکه مال من شوی.
گرچه همین که از دور تورآ میبینم مرآ بس است دیگر چه کنم؟
حسرت بوسیدنت، بوییدنت، و ارام گرفتن کنارت تا ابد همراهم است
و برای تو می‌سرایم
نگاهت میکنم اما تو از دردم نمیدانی
که در چشم تو میمیرم ولی مرگم نمیدانی
چه شبها گریه کردم من تو از اشکم نمیدانی
که هر لبخند تو زخمی ست تو از زخمم نمیدانی
چه آتش ها به جانم هست تو از سوزم نمیدانی
من از دوری تو مردم تو نزدیکم نمی مانی.......

میدونم اینو نمیخونی حتی هیچوقت نمی‌فهمی که چقد برات نوشتم...
ولی نوشتم تا کمی از دردم کم کند....

امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔11❤1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۷
برای: تو

این بود آخر داستان ما؟
میدانی ..
پذیرش فهمش دشوار است
اما برایم بنویس من تمام دلنوشته هایت را میخوانم و به خاطر خواهم سپرد این خاطرات تورا
منتظر دل نوشته هایت میمانم
دوست دارتو
دُختَرَک مآه🫂

امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚3💔2
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۳
برای: هوریا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
امیدوارم خوب باشید
دیشب می‌خواستم براتون یه نامه ی دیگه بنویسم که خیلی دیر بود گذاشتم برای امشب. امشب هم خیلی دیر شد ولی من بیدارم...
نمی‌دونم شما چند سالتونه، حرفاتون آگاهانه و بالغانه ست و بوی سی و چند سالگی می‌ده ولی اینکه هنوز در مورد عشق محتاطید بوی حداکثر بیست و دو سه سالگی.
خانم بیست و دو سه ساله ای که زود به بلوغ فکری رسیده و نگاه عاقلانه ای به زندگی داره. اگه این باشه خیلی زیباست و تبریک می‌گم چون من بعد از اینکه همیشه خیلی احساسی و هیجانی زندگی کرده ام، به این نتیجه رسیده ام که برای آدم هیچ چیز بهتر و قشنگ تر از خرد و خردمندانه رفتار کردن نیست.
عشق خیلی قشنگه ولی واقعا وادی پر خطریه و بیشتر وقت ها همون زندگی سوزه. ولی خرد مسیر خوب سالم بودن و سالم زندگی کردنه. مسیر رشد کردن و آرام و مطمئن زیستن.
من امروز برای هر کس که می‌تونه در برابر توفان های هیجان و احساس، آرام و با طمأنینه رفتار کنه، احترام خیلی زیادی قائلم.
نمی‌دونم شما در این لحظه در رابطه ای هستید و احساسات مبهمی دارید، یا از یه رابطه ی تمام شده حرف می‌زنید یا اصلأ تا حالا در رابطه ی جدی ای نبوده اید!! ولی احساس می‌کنم آدمی هستید که احتمالا دارید خوب زندگی می‌کنید، کار و هدف و راه مشخصی دارید و بی عشق یا با عشق راه خودتونو میرید. نمی‌دونم، این فقط چیزیه که من در موردتون تو ذهن خودم تصور کردم.
اگه اینطور باشه بازم تبریک می‌گم و امیدوارم هیچوقت عشقی رو که باعث ویرانی بشه، تجربه نکنید.
اگه دوست داشتید در مورد خودتون بیشتر بگید.


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔4
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: هرکسی که بیداره

بعضی وقتا آدمای اشتباهی که وارد زندگیت میشن چشمتو به روی همه فرصت ها و رابط سالم میبندن زمانی که تصمیم میگیری به علاقه کورکورانت خاتمه بدی تازه میفهمی آدمای سالمی هم وجود دارن که دراک باشن و موجب پیشرفتت بشن و کاری کنن از سلامت روان برخوردار بشی
متاسفانه ما آدما اون کسیو که دوستمون داره و برامون ارزش قائل هستو نادیده میگیریم و تن به علاقه نابجا به آدمی میدیم که صرفا فکر میکنیم این عشق واقعیه و باید سوخت و ساخت. اما عزیزِ من عشق واژه و حس مقدسیه و باید برای اهلش ابراز بشه

امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6💔3
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۵
برای: نهنگِ مهربان من

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

سلام
می‌دونم حالت خوبه. می‌دونم تو به اون قدرتمندی و زیبایی و توی اون دریای بزرگ و زلال، حالت همیشه خوبه.
کاش می‌دونستم اون دریا که توش دیدمت کجاست و می‌تونستم بیام اونجا و بازم اون لذت عجیب رو تجربه کنم.
چقدر عجیب بود...
تو اومدی سمت من و من وحشت کردم... من وسط دریا بودم و داشتم برای غرق نشدن دست و پا می‌زدم که تو با اون عظمت غول آسا اومدی سمتم و فکر کردم تو یه لحظه منو می‌کشی ولی از آب پرتم کردی به آسمون و دوباره افتادم توی آب. می‌دیدم که رفتی زیر آب یه چرخ زدی و دوباره اومدی منو پرتاب کرده به آسمون...
حیرت کرده بودم و نمی‌دونستم داره چه اتفاقی میافته ولی یه لحظه احساس کردم تو داری فقط با من بازی می‌کنی. احساس کردم تو خیلی بیشتر از یه حیوون میفهمی و تو اون هیکل بزرگ به قلب مهربونه و یه چیزی که ما آدما بهش می‌گیم مرام که یکی از جلوه هاش اینجوریه که وقتی یکی گرفتاره، بهش کمک می‌کنیم.
من دیدم که تو کمک کردی که من غرق نشم و وقتی توی هوا و نور خورشید اوج می‌گرفتم، تو توی آب می‌خندیدی. بعد دلم چنان آروم و شاد شد که دیگه اصلا دوست نداشتم جایی غیر از اونجا و با کسی غیر از تو باشم؟
ای کاش می‌دونستم تو کی بودی و چی بودی نهنگ!!!
کاش می‌شد دوباره ببینمت و لمست کنم.
تا همیشه دوستت دارم ❤️


امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤8
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۳
برای: هاشم

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه . منتظر نامه‌تون بودم. دروغ چرا خوشحالم از اینکه یکی یکجای این کره خاکی منتظر نامه‌ی من مونده :)
مینویسید خسته اید، من می‌خونم حق دارید. اصلا شاید بهتر باشه اینبار وقتی سر دوراهی عشق و خودتون قرار گرفتین بدون اینکه بهش فکر‌کنین خودتون رو انتخاب کنین. همون روح خسته و اسیب‌دیده ای که حالا بیشتر از زمان دیگه ای نیاز به مراقبت و توجه شما داره تا یکبار دیگه همونطوری بخنده که هشت‌سال پیش میخندید:)وفاداری و محبتی که شما دارین نشونه‌ی ضعف روحی شما نیست بیشتر تجلی خانواده‌ایه که پسرشون رو درست بزرگ کردن و مادری عشق ورزیده و عشق ورزیدن رو یاد داده. ببخشید بابت طولانی شدنش‌ نامه دومتون رو توی نامه ی دیگه ای جواب میدم:)

امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۶
برای: آن سوی واقعیت

ایکاش میشد؛
در کتابی گم شوم،
در موسیقی‌ای ناپدید،
و در رویایی بیدار بمانم؛
جایی که ظلم
تنها واژه‌ای خاموش است،
دروغ؛ فقط پاره‌ای از روایت،
و آدم‌ها
هنوز معنای زیبایی را؛
به دست فراموشی نسپارده اند
جایی که آنجا؛
آدم‌های خیالی
گاه از آدم‌های واقعی انسان‌ترند؛
دست هایی که در هیچ جهانی برای لمس شدن وجود ندارند
اما از هزاران اغوش این جهان فانی حقیقی‌ترند
شاید برای همین است که
به جهان خیال پناه می‌برم؛
جایی که مرز میان رویا و حقیقت
چنان محو می‌شود که دیگر؛
تمایلی به دانستن حقیقی‌ترینِ آن دو ندارم.

امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۶
برای: سنگدل ترین

فقط میخواستم بگم هنوزم منتظرم بیای و درستش کنی
بیای و بگی این تهش نبود
چون من خیلی دوست دارم
انقد دوست دارم که میتونم دوست نداشتن تورو هم جبران کنم.

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔5❤1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۹
برای: آن سوی واقعیت

ایکاش میشد؛
در کتابی گم شوم،
در موسیقی‌ای ناپدید،
و در رویایی بیدار بمانم؛
جایی که ظلم
تنها واژه‌ای خاموش است،
دروغ؛ فقط پاره‌ای از روایت،
و آدم‌ها
هنوز معنای زیبایی را؛
به دست فراموشی نسپارده اند
جایی که آنجا؛
آدم‌های خیالی
گاه از آدم‌های واقعی انسان‌ترند؛
دست هایی که در هیچ جهانی برای لمس شدن وجود ندارند
اما از هزاران اغوش این جهان فانی حقیقی‌ترند
شاید برای همین است که
به جهان خیال پناه می‌برم؛
جایی که مرز میان رویا و حقیقت
چنان محو می‌شود که دیگر؛
تمایلی به دانستن حقیقی‌ترینِ آن دو ندارم.

امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤3
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۵۱
برای: رویاپردازان طناز پستخانه ی نیمه شب

شب به خیر دوستای من

یه گوشه ی دنیا، توی یه دریای زلال بیکران، یه نهنگ خیلی بزرگ هست که آدم از عظمتش می‌ترسه ولی عاشق مهربونیش میشه.
من چند سال پیش دیدمش و هیچوقت نمی‌تونم فراموشش کنم.
برعکس همه ی خواب های دیگه که نهایتاً بعد از چند روز فراموش می‌شن...
دیشب براش یه نامه نوشتم و فرستادم که البته امشب به دستش رسید. شما هم خوندینش...
می‌گم، شما هم تا حالا خواب عجیبی دیدین که هیچوقت فراموشش نکرده باشین؟
اگه دوست دارین بیاین برامون تعریفش کنین و مارو ببرین تو سرزمین خوابتون...

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: آن که نیست

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

همیشه مي‌گفتي برات مهمم ! با کارات ، رفتارات و همه‌ي ري‌اکشنات نشون میدادي و من حس میکردم برات مهمم !
اما مهم نبودم !
اگر بودم که نمیرفتي ، اگر بودم که اینجوري نمي‌کردي!
حتي یادته از اینکه یه روزي نباشم ، میترسیدي ؟
الآن دیگه نمي‌ترسي !
الکي بهت دل خوش کرده بودم ، وقتي تو حتي دلت تنگ نمیشه براي من
دلم و به چي خوش کنم ؟
همه‌ي افکار و کاراي من تو بودي ، الآن براي کي هستي :)؟
چند شبه که دیگه خوابتم ندیدم ، تو خوابم دیگه یه سر به ما نمیزني ؟
یعني الآن قهر کردي یا ...
یا واقعاً همه چیز تموم شده ؟!
نگو که تمومه ! چون من نمي‌خوام باور کنم ، نمیخوام بپذیرم که همه چیز تموم شده !
یا خیلي بي رحم و احساساتي ! یا شایدم خیلي دل صبوري داري
اما بین اینا ، این و میدونم که بدون وجودت ، بدون فکر کردن بهت ، بدون دیدنت ، نفس کشیدن و زندگي کردنم الکي و حرومه و تو نیستي !
نمیخواي بیاي ؟ واقعاً نمیاي ؟
واقعاً من و از ذهنت پاك کردي و در حدي فراموشم کردي که حتي بهم نگاهم نمي‌کني یا یادت رفته که من کي و چي و کدومم ؟
حالا دیگه کي ساعت ها پشت پنجره میمونه تا بلکه رد بشي و نگات کنه ؟
کي وقتي یه روز نباشي نگرانت میشه ؟ کي مثل من به هر آب و آتیشي میزنه تا از راه دور یکم حالت و خوب کنه ؟ کي واقعاً ؟


امضا: ریرا
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔7
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۹
برای: تو

چیزی برام نمینویسی؟

امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
😢4🕊1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۲:۲۶ برای: سنگدل ترین فقط میخواستم بگم هنوزم منتظرم بیای و درستش کنی بیای و بگی این تهش نبود چون من خیلی دوست دارم انقد دوست دارم که میتونم دوست نداشتن تورو هم جبران کنم. امضا: خواب زده وضعیت نامه: نمناک تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ…
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: خواب زده

من سال پیش دقیقا یه چنین حرفایی میزدم و همچین سوالاتی داشتم
ولی میدونی چی شد؟
خبر رسید که حالش خوبه و داره به زندگی و تفریحاتش می‌پردازه
اونجا بود که سیلی محکمی خوردم و سِیلی از اشک بی‌هوا جاری شد :)
ولی
بعدش
فقط واقعیت جلوی چشمام بود و منی که باید می‌پذیرفتم و در هاله‌ای از ابهام و سوالات بی‌پاسخ، برای خودم همه چی رو تموم میکردم.

امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊2
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۸
برای: زنی که با آخرین قطار از ترس‌هایش دور شد

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به کسی که این نامه را پیدا می‌کند،

سه سال است متصدی ایستگاهی‌ام که قطارها فقط چند دقیقه در آن توقف می‌کنند. در این سال‌ها آدم‌های زیادی را دیده‌ام؛
بعضی‌ها با گریه آمده‌اند و خندان رفته‌اند، بعضی‌ها هم خندان رسیده‌اند و چند دقیقه بعد، گوشه‌ای از سکو گریه کرده‌اند. کم‌کم یاد گرفته‌ام حال آدم‌ها را نه از صورتشان، که از چمدان‌هایشان بفهمم. آدمی که برای سفر آماده باشد، چمدانش را محکم در دست می‌گیرد؛ اما کسی که در حال فرار است، مدام پشت سرش را نگاه می‌کند.

سه‌شنبه‌شبی در پاییز، کمی پیش از رسیدن آخرین قطار، زنی جوان وارد ایستگاه شد. باران می‌بارید و موهایش به صورتش چسبیده بود. یک کیف کوچک همراهش بود؛ آن‌قدر کوچک که معلوم بود فرصت نکرده چیزی جز ضروری‌ترین چیزهای زندگی‌اش را بردارد.

پرسید:
«این قطار تا کجا می‌رود؟»

گفتم:
«تا آخر خط.»

نگاهی به تابلوی مسیر انداخت و گفت:
«همان‌جا یک بلیت می‌خواهم.»

هنگام پرداخت پول، آستینش کمی بالا رفت. روی مچش جای کبودی بود. چیزی نپرسیدم. در این شغل یاد می‌گیری بعضی سؤال‌ها برای دانستن نیستند؛ فقط آدم را مجبور می‌کنند چیزی را که به‌سختی پنهان کرده، دوباره به زبان بیاورد.

بلیت را به او دادم. رفت و روی نیمکت انتهای سکو نشست؛ جایی که چراغش سال‌هاست خراب است.

چند دقیقه بعد، مردی نفس‌زنان وارد ایستگاه شد. عصبانی بود و تصویر همان زن را روی تلفنش نشانم داد.

گفت:
«این زن از اینجا رد نشده؟»

در تمام سه سال خدمتم، درباره زمان حرکت هیچ قطاری دروغ نگفته بودم، هیچ مسافری را اشتباه راهنمایی نکرده بودم و حتی یک‌بار هم پول اضافه‌ای از کسی نگرفته بودم.

اما آن شب به چشم‌های مرد نگاه کردم و گفتم:
«نه، کسی را ندیده‌ام.»

قطار که رسید، زن سوار شد. پشت پنجره نشست، اما تا لحظه حرکت سرش را بالا نیاورد. فقط وقتی قطار از کنار اتاقک من می‌گذشت، نگاهم کرد. لبخند نزد، دست تکان نداد؛ تنها کف دستش را برای لحظه‌ای روی شیشه گذاشت.

قطار رفت و ایستگاه دوباره ساکت شد.

نمی‌دانم آن زن به کجا رفت، چه نامی داشت یا اکنون چه می‌کند. حتی مطمئن نیستم تصمیم درستی گرفته باشم. من فقط متصدی ایستگاهم؛ کارم این است که مراقب باشم قطارها به‌موقع برسند و آدم‌ها سوار قطار درست شوند.

اما آن شب فهمیدم گاهی مهم نیست قطار به کجا می‌رود؛ مهم این است که کسی نگذارد تو را پیش از حرکت، از آن پیاده کنند.

این اولین دروغ دوران خدمتم بود.

و تنها کاری‌ست که بابتش نشان افتخار نمی‌خواهم؛ چون همین که آن زن اکنون جایی دور از این ایستگاه، بدون ترس خوابیده باشد، برایم کافی‌ست.

— متصدی شیفت شبِ ایستگاهی که نامش را نمی‌نویسم


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔6