چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۱۱
برای: ماه
به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۰:۱۱
برای: ماه
به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤1🌚1
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۵
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه .
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۵
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه .
خوشحالم که هنوز هم ذوق نوشتن دارین وقتی گفتین نامههاتون گم شده فکرکردم شاید زخم کهنهی باقیمونده از عشق هم کمی بهتر شده باشه که شاید کهنهتر شده باشه فکر کردم شاید روح خسته شما کمی التیام پیدا کرده باشه و کمی به جای اینکه همش مراقب عشق باشه مراقب خودش بوده باشه برای همین عمیقاً برای شما خوشحال شدم.
عشق هنوز برای من مبهم ترین مفهوم دنیاست . دوره و مقدسه اصلا فکرمیکنم آدم تا از دست نده نمیفهمه چقدر عاشقه:)درمورد زندگی ساز بودنش هم؟ فکرنکنم.
نامه قبلم به شما رو هنوز نگه داشتم که همینجا میفرستمش .
اینکه دوباره تصمیم گرفتهام برای شما بنویسم از عجایب این روزهای من است و من این روزها از چیزهای عجیب، عجیب خوشم میآید ..
امیدوارم کلمههایم برای شما خستهکننده و مزاحم نباشند و نامهها ادامه دار شوند..
نامهتان را خواندم؛ آرام و با مکث، مثل آدمی که میخواد کتاب موردعلاقهاش هرگز به پایان نرسد !
اینکه تصمیم گرفته اید دوباره دست به قلم شوید برایم باارزش است، میبینید این همان معجزهی نوشتن است
که گاهی مرهم است و گاهی درد ، گاهی قدرت میشود و گاهی زخم، گاهی به جلو میراند و گاه به عقب پس میزند !
کلماتتان را با دقت خواندم، نوشتههایتان درمورد عشق من را به یاد کمانچهی کیهانی میاندازد انگار هرچه کیهان کلهر مینوازد را شما به زبان آوردید .
نوشته بودید که بابت مراقب دلم بودن به من تبریک میگویید ، در تهمیدات قسمتی نوشته شده است که در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند ، عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند.
به نظر میرسد عشق پاداش ادمهای جسور است و در این راه ادمهای محافظه کار دیر یا زود فراموش میشوند.
نوشتههایتان حس خوبی به من میدهد، انگار که زمستان سردی است و درحالی که سوز سرما جانسوز است گوشهای از اتاق شومینهای روشن است ، درحالی که درختان خشکیده اند لبهی پنجره هنوز شاخه گل سرخی به زندگی ادامه میدهد و درحالی که ناامیدی مثل بیماری ای مسری هرجای این سرزمین گسترش مییابد هنوز امید مثل جوانه ای کوچک میروید .
نوری در اعماق قلبم روشن است که فکرمیکند در آینده ای که دور نیست میتواند کتابی را در دست بگیرد که شما نوشته اید !
در نامهی قبلتان نوشته بودید که ذات دوست داشتن نوشتههایتان را دلنشین میکند، کم و بیش درست است
درواقع ذات دوستداشتن همیشه هم دلنشین نیست این بیقید و شرط بودن دوست داشتن است که به آن اعتبار میبخشد و شما خوب بلد بودید که بیقید و شرط دوستبدارید .
جايي خواندم که نوشته بود زنان، بازندگان همیشگی در راه عشقاند
انگار درست است ما زنان چه شما مردها بلد باشید دوست بدارید چه نباشید بازندهایم :)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤10
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: کسی که میتواند پناه باشد
آدم صبح که چشماشو باز میکنه قویه کل روز مشغولِ کارو زندگیه حتی اگر یه مرده متحرک باشه بازم مجبوره قوی باشه و یه ادامه دهنده
گاهی اوقات زنده موندن تو این شرایط خودش یه برد بزرگ محسوب میشه
اما قوی ترین آدم ها هم بعد کلی مشغله و خستگی در طول روز نیاز دارن شب که میشه اتفاقات روزشون رو برایِ کسی تعریف کنن یا با یک بغل گرم ازشون استقبال بشه
ما نمیتونیم همیشه نقش یک تکیه گاه رو ایفا کنیم گاهی اوقات خودمونم نیاز داریم به کسی پناه ببریم و بهش تکیه کنیم تا خستگیِ راه از تنمون در بره و بتونیم نفسی تازه کنیم
آدمیزاد برای سرپا بودن نیاز داره دلش قرص باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: کسی که میتواند پناه باشد
آدم صبح که چشماشو باز میکنه قویه کل روز مشغولِ کارو زندگیه حتی اگر یه مرده متحرک باشه بازم مجبوره قوی باشه و یه ادامه دهنده
گاهی اوقات زنده موندن تو این شرایط خودش یه برد بزرگ محسوب میشه
اما قوی ترین آدم ها هم بعد کلی مشغله و خستگی در طول روز نیاز دارن شب که میشه اتفاقات روزشون رو برایِ کسی تعریف کنن یا با یک بغل گرم ازشون استقبال بشه
ما نمیتونیم همیشه نقش یک تکیه گاه رو ایفا کنیم گاهی اوقات خودمونم نیاز داریم به کسی پناه ببریم و بهش تکیه کنیم تا خستگیِ راه از تنمون در بره و بتونیم نفسی تازه کنیم
آدمیزاد برای سرپا بودن نیاز داره دلش قرص باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: تونی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
او رفت. خواستم با او هممسیر شوم، در پی سایهاش، به دنبال واگن سوم شتافتم؛ اما قطار گذشت و من، در میانهی راه، در ایستگاه نیمهشبِ جا ماندم.
امضا: خانم پپر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: تونی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
او رفت. خواستم با او هممسیر شوم، در پی سایهاش، به دنبال واگن سوم شتافتم؛ اما قطار گذشت و من، در میانهی راه، در ایستگاه نیمهشبِ جا ماندم.
نمیدانم چگونه سر از این سکوت وحشتناک درآوردم، اما اکنون، میان
استرس و آشفتگی، گیج و سرگردان سر از ایستگاهی در نیمه شب درآوردم؛ ایستگاهی که واپسین قطارش هم سالها پیش رفته بود و من تازه فهمیدم.
تنها یک ساعت فرصت تکیه زدن بر صندلی سرد ایستگاه برایم باقیست؛
سرشار از آشفتگی و خیال. فقط تا پاسی از شب مهلت دارم روی همان صندلی گوشه ی ایستگاه بنشینم و بعد بروم
به کجا؟
مگر مسیر دیگری بلدم؟ مگر جز همان جاده ی پرپیچ وخم و فرازونشیب جایی هست؟ همانجا که آسمانش همیشه گرفته است، ابرهای افسرده تمام افق را پوشاندند و زمینش، خشکیده از عطش، ترک خورده و بیجان افتاده.
تمام آنچه سالها سرکوبش کردم، یکباره به سرم هجوم آورده است؛ چون سیلابی تیره به سوی من روان شدهاند.
لابهلای این موجها، یاد او میآید. تکرار بی پایان من است.
آه، نمیدانی چند بار این خاطرات تکراری را از ذهن گذرانده ام و لبخند زده ام؛ مثل پیرزنی که روی صندلی راکش آرام تکان میخورد و آلبوم زردشدهٔ خاطراتش را ورق میزند، با شوق ملالانگیزی تعریف میکند…
"اینجا را ببین. اینجا اولین تلاقیِ نگاههایمان بود."
"یادش بخیر، انگار همین دیروز بود که آن هدیهٔ ارزشمند را با آن دستهای لرزان به من رساند."
ما با هم قلمِ سرنوشت را به دست گرفتیم تا قصهای بنویسیم، و ما کنار هم، صفحه به صفحه، آن را نوشتیم. اما او، فصلمان را نیمهتمام رها کرد و رفت... من ماندهام و نامهای که هیچوقت تمام نشد.
از ژرفای وجودم آه و افسوس برمیآید؛ لبخندی دردناک، به آینده ای فکر میکنم که هرگز نیامد؛ به مقصدی که در اطلس جغرافیای زندگیمان هیچگاه ترسیم نشد.
از این تظاهر و نقاب زدن خستهام؛ میخواهم فریاد بزنم که چقدر برایت بیتابم، چنان که شیونِ من، سکوتِ تو را بشکند.
میدانی؟ من از آن آدمهایی نبودم که بمانند؛ همیشه رهگذر همین ایستگاه ها بودم. اما تو آمدی؛ زخمهایم را نوازش کردی، به من امدِ جاودانه دادی، درکم کردی و مرا همانگونه که بودم، در صراحت وجودم پذیرفتی.
حالا هر چه می آید، تلخ یا شیرین، در گلویم حبس شده است. دیگر نیستی و همهٔ آن ناگفته ها در گلویم تهنشین شده اند. میترسم رپزی این سکوت، روحم را خفه کند.
امضا: خانم پپر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6❤2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: تو
این پایان بود؟ پایان تویی که نمیروی ...
نه از ذهن نه از دل🙃
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: تو
این پایان بود؟ پایان تویی که نمیروی ...
نه از ذهن نه از دل🙃
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4❤1
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: برای اهالی پست خانه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
«با عجله خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. نمیدانم چرا اینقدر عجله داشتم؛ گویی جایی کسی منتظرم بود و من باید قبل از اینکه چایمان سرد شود، میرسیدم ، یا که قبل از اینکه بستنی مان از دهن بیفتد.
امضا: آوان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: برای اهالی پست خانه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
«با عجله خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. نمیدانم چرا اینقدر عجله داشتم؛ گویی جایی کسی منتظرم بود و من باید قبل از اینکه چایمان سرد شود، میرسیدم ، یا که قبل از اینکه بستنی مان از دهن بیفتد.
به ایستگاه که رسیدم، شلوغ بود. صندلی خالی پیدا نکردم و به میلهها تکیه دادم. کمی که گذشت، صندلیها خالی شدند و توانستم بنشینم. اتوبوسها یکی پس از دیگری میگذشتند و من، همچون مسافری جامانده، در میان جمعیت مانده بودم و چهرهام حالتی از حیرت و توهم به خود گرفته بود. نمیدانم اتوبوس دهمی بود یا پانزدهمی؛ در آن میان، پسرانی از این سرزمین که خداوند از جنتلمنی و خوشرخساریِ هیچکدامشان کم نکند، مدام تمرکزم را به هم میریختند؛ دهانشان را که باز میکردند... بله، میگذشتند.
ناگهان صدای ناتوانی از پشتسرم شنیدم. رویم را برگرداندم؛ صاحب دکهای بود که درست پشت ایستگاه قرار داشت. رخساری مهربان داشت و مدام «دخترم، دخترم» صدایم میکرد.
جواب دادم: «بله پدرجان؟»
- دخترم، چرا نمیروی؟
- چرا پدرجان؟
- آخه ساعتهاست اینجا نشستهای! منتظر کسی هستی؟
- نه.
- گم شدی؟ نمیدانی کجا بروی؟
خندهای کردم و گفتم: «نمیدانم؛ فکر کنم بین گم شدن و پیدا شدن، مقصدی نامعلوم دارم.»
پدرجان متوجه منظورم نشد؛ با همان مهربانی پرسید: «آب میخواهی؟»
گفتم: «ممنون، خدانگهدار.»
روایتی از امروز نوزده شهریور 1405
ئاڤان
امضا: آوان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚3🕊2❤1💔1
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شب به خیر
حالتون خوبه؟
من هم به لطف شما خوبم.
امشب منتظر نامه ی شما بودم و از خوندنش لذت بردم. چون خیلی از من و نامه هام تعریف کرده بودید...
شوخی کردم. شندین تعریف هاتون هم که البته نظر لطف شماست، لذتبخشه ولی من از نامه ی شما برای حرف های آگاهانه و معناداری که زدید لذت بردم.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شب به خیر
حالتون خوبه؟
من هم به لطف شما خوبم.
امشب منتظر نامه ی شما بودم و از خوندنش لذت بردم. چون خیلی از من و نامه هام تعریف کرده بودید...
شوخی کردم. شندین تعریف هاتون هم که البته نظر لطف شماست، لذتبخشه ولی من از نامه ی شما برای حرف های آگاهانه و معناداری که زدید لذت بردم.
راستش درست متوجه شدید، من از نامه نوشتن برای ترمه خسته شدم. ترمه هیچ نامه ای رو نمیخونه و جواب هیچ حرفی رو نمیده. ترمه همیشه رفته و همیشه دور شده. هر سال که تولدشو تبریک میگم فقط میگه ممنون و اصلأ با خودش فکر نمیکنه که یک نفر منو اونقدر دوست داره که هر سال پیدام میکنه و تولدمو تبریک میگه؟!
ترمه فکر نمیکنه که مگه چند بار تو زندگیش اتفاق میافته که یک نفر اینجوری عاشقش بشه؟ به من هم که اصلاً فکر نمیکنه که مگه من چند بار میتونستم یک نفر رو اینقدر بی محابا دوست داشته باشم؟
ترمه فکر نمیکنه که حرف هایی که به هم زدیم مهم بودند و ما نباید به راحتی فراموششون میکردیم.
بر عکس من که هنوز طبق قولی که سال ۹۷ بهش دادم، تا همیشه دوستش دارم.
بر عکس من که انگار درخت بودم و پای رفتن نداشتم.
ترمه نمیدونست که آدم باید عاشق خودشو دوست داشته باشه و حداقل ملاحظه ی قلبشو بکنه و حرمت عشقش رو نگه داره.
من خسته شدم از اینکه براش بنویسم و بدونم که اگه همه ی اینها رو هم بخونه جوابش نهایتا اینه که ممنونم. تازه اگه با من دعوا نکنه که چرا برای من مینویسی.
راستش من هم خیلی عاشق خوبی نبودم و خیلی چیزها رو بلد نبودم یا امکانشو نداشتم ولی هر چی که بودم، دست کم احساسم ثبات داشت. من از لحظه ای که دیدمش تا امروز، یعنی بعد از هشت سال، هنوز یک نیم روز هم نشده که بهش فکر نکنم.
بعضی وقتا فکر میکنم اگه من یه روز دچار فراموشی بشم و همه چیز از یادم بره، شاید تنها کلمه ای که یادم نره اسم ترمه باشه.
نمیدونم، شاید اونم بیشتر از چیزی که من تصور میکنم بهم فکر میکنه.
من برای چی برای نامه مینویسم؟ دارم برای رفتن هاش ازش تشکر میکنم؟...
نمیدونم
شاید دارم فریاد میزنم که دوستش دارم. شاید دارم بی صدا، دوست داشتنش رو گریه میکنم.
ولی کاش درخت کوچه ی ترمه نشده بودم و پای رفتن داشتم. کاش دیروز دوباره بعد از هشت سال، ترانه ای که توی ذهنم میساختم به یاد او نبود.
دلم میخواست به تو بگم که زخم های من اگه خوب نشدن، از لاشون گل در اومده و زیباتر شده ام ولی راستش نه. از این خبرها نیست. زیبا بودم وقتی پر از شوق زندگی بودم و پر از احساس. وقتی به همه لبخند میزدم و انگار با خودم جادویی داشتم که همه جذبش میشدند و دوستم میداشتند. تازه برای ترمه هزار برابر زیباتر بودم ولی خب حواسش به زیبایی های من نبود. همه رو حروم کرد و حالا من بی خنده ترین مرد دنیام انگار.
با این همه شاید باید باز هم بنویسم و از دل روایتی تازه، خنده ها و زیبایی های گم شده ام رو پیدا کنم.
شاید هم کار خوبی میکنیم که با همه ی دردها هنوز از عشق میگیم. از چیزی که این روزا کمیاب شده. چون کمیاب شده شاید ما که دیدیمش بهتره برای دیگران تعریفش کنیم...
بگذریم
هذیان گویی های نیمه شب منو ببخشید
و ببخشید که همه ی این نامه حرف خودم شد.
یه نامه ی دیگه هم بهتون میدم و تو اون درباره ی شما حرف میزنم.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤4
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۸
برای: فردا
اکنون دیگر ، از پوست دیروزم رستهام؛ نه گذشته را انکار میکنم، نه دیگر در آوارِ آن سکونت دارم.
آدمها هرچه خواستند، از من کاستند؛ اما من از خویش، جهانی نو برآوردم.
دیگر خطاهایشان در من تکرار نمیشود؛ نه از آن رو که بخشیدهام، از آن رو که دیگر برایم اهمیتی ندارد چه کسی کدام جراحت را بر کدام فصل من مُهر کرد.
اکنون، گذشته را چون نامه ای ناتمام در صندوق فراموشی ها نهادهام؛ نه میسوزانمش، نه بازش میکنم، فقط دیگر چشمانتظار سطری از آن نیستم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۸
برای: فردا
اکنون دیگر ، از پوست دیروزم رستهام؛ نه گذشته را انکار میکنم، نه دیگر در آوارِ آن سکونت دارم.
آدمها هرچه خواستند، از من کاستند؛ اما من از خویش، جهانی نو برآوردم.
دیگر خطاهایشان در من تکرار نمیشود؛ نه از آن رو که بخشیدهام، از آن رو که دیگر برایم اهمیتی ندارد چه کسی کدام جراحت را بر کدام فصل من مُهر کرد.
اکنون، گذشته را چون نامه ای ناتمام در صندوق فراموشی ها نهادهام؛ نه میسوزانمش، نه بازش میکنم، فقط دیگر چشمانتظار سطری از آن نیستم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2🕊2
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۳۸
برای: ماه
نیا.
نیا و نزدیکم نشو.
نیا و به من لبخند نزن.
نیا و تمام معادلات دنیای من رو خراب نکن.
نیا چون من یک بیگانه ام؛ بیگانه ای که آدمِ بدِ داستانِ همهست.
و باز هم میگم،
"به قلبِ من دست نزن."
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۰:۳۸
برای: ماه
نیا.
نیا و نزدیکم نشو.
نیا و به من لبخند نزن.
نیا و تمام معادلات دنیای من رو خراب نکن.
نیا چون من یک بیگانه ام؛ بیگانه ای که آدمِ بدِ داستانِ همهست.
و باز هم میگم،
"به قلبِ من دست نزن."
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6❤2🌚2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۵:۲۷
برای: یک شب نشین
سلام
زیاد بلد نیستم کتابی بنویسم و جملات قشنگ استفاده کنم
ولییییی
حرفم اینه
میدونم
همه اینارو میفهممم
ولی خب ای کاش منم درک کنی
ای کاش به جای قضاوت از خودم میپرسیدی
همین الان
از چند جهت بهم فشار میشه
و داخل یک چند راهیی عجیب
وجدان و احساس ، آبرو
گیر کردم
میفهممت
ولی ای کاش بدون رودربایستی از خودم بپرسی چرا اون شب با اینکه فهمیدم
ولی بهت پیامی ندادم
امضا: استاد بزرگ
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۵:۲۷
برای: یک شب نشین
سلام
زیاد بلد نیستم کتابی بنویسم و جملات قشنگ استفاده کنم
ولییییی
حرفم اینه
میدونم
همه اینارو میفهممم
ولی خب ای کاش منم درک کنی
ای کاش به جای قضاوت از خودم میپرسیدی
همین الان
از چند جهت بهم فشار میشه
و داخل یک چند راهیی عجیب
وجدان و احساس ، آبرو
گیر کردم
میفهممت
ولی ای کاش بدون رودربایستی از خودم بپرسی چرا اون شب با اینکه فهمیدم
ولی بهت پیامی ندادم
امضا: استاد بزرگ
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: فرشته ی همیشگی
سلام دوست خوبم حالت خوبه؟؟؟ سراغی نمیگیری بیمعرفت، اشکال نداره میزارم پای اینکه سرت حسابی گرمه و دلت شاد
نمیدونم شایدم اصلا شاد نباشی و با موضوعات کوچیک قلب مهربونتو اذیت کنی
ولی خب اگه پیش خودم نگم حالت خوبه چطور خودمو راضی کنم که دیگه نزدیکت نشم ؟ درجریانی که چندین ساله تو این جریان دارم شکست میخورم ولی الان چند ماهی هست که دارم با تمام وجود تلاش میکنم چون متهم شدم به ایجاد ترحم باید هرطور که شده خودمو تبرئه کنم اگه واقعا و از قصد ترحم ایجاد کرده باشم چطور میتونم خودمو ببخشم؟شاید کسی که به خودم آسیب بزنه رو ببخشم ولی کسی که به تو آسیب زده رو هیچوقت نمیبخشم
راستی باید منو بابت خیلی چیزا ببخشی
مهم ترینش قوی نبودنمه ببخشید که نمیتونم واست بجنگم و تلاش کنم چون دیگه هیچ راهی پیش پام نیست من تقریبا هرکاری که در توانم بود رو انجام دادم
بگذریم میدونی که اگه یک بار دیگه صداتو بشنوم بال درمیارم... میدونم از دستش دادم واسه همیشه
تا ابد در قلب و ذهنم حک شدی دلتنگتم خیلی
امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: فرشته ی همیشگی
سلام دوست خوبم حالت خوبه؟؟؟ سراغی نمیگیری بیمعرفت، اشکال نداره میزارم پای اینکه سرت حسابی گرمه و دلت شاد
نمیدونم شایدم اصلا شاد نباشی و با موضوعات کوچیک قلب مهربونتو اذیت کنی
ولی خب اگه پیش خودم نگم حالت خوبه چطور خودمو راضی کنم که دیگه نزدیکت نشم ؟ درجریانی که چندین ساله تو این جریان دارم شکست میخورم ولی الان چند ماهی هست که دارم با تمام وجود تلاش میکنم چون متهم شدم به ایجاد ترحم باید هرطور که شده خودمو تبرئه کنم اگه واقعا و از قصد ترحم ایجاد کرده باشم چطور میتونم خودمو ببخشم؟شاید کسی که به خودم آسیب بزنه رو ببخشم ولی کسی که به تو آسیب زده رو هیچوقت نمیبخشم
راستی باید منو بابت خیلی چیزا ببخشی
مهم ترینش قوی نبودنمه ببخشید که نمیتونم واست بجنگم و تلاش کنم چون دیگه هیچ راهی پیش پام نیست من تقریبا هرکاری که در توانم بود رو انجام دادم
بگذریم میدونی که اگه یک بار دیگه صداتو بشنوم بال درمیارم... میدونم از دستش دادم واسه همیشه
تا ابد در قلب و ذهنم حک شدی دلتنگتم خیلی
امضا: مقتول
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۱۰:۳۸ برای: ماه نیا. نیا و نزدیکم نشو. نیا و به من لبخند نزن. نیا و تمام معادلات دنیای من رو خراب نکن. نیا چون من یک بیگانه ام؛ بیگانه ای که آدمِ بدِ داستانِ همهست. و باز هم میگم، "به قلبِ من دست نزن." امضا: بیگانه وضعیت نامه:…
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: بیگانه
ای بیگانهیِ من،
نامهات را که خواندم، تمام دلم بوی دود و شبهای بیپایان گرفت. میگویی بیگانهای؟
برای من، تو همان تنها خانهی آشنا در این دنیای غریب و بیقرار بودی که زبان سکوت مرا میفهمیدی.
اگر تو آدم بد این قصهی تاریکی، بگذار من هم در کنار تو، قهرمان این تکررِ تلخ باشم. بگذار همهچیز، تمام آنچه به آن دلخوش کرده بودیم، ویران شود؛ که من نه به دنبال نظم دنیا، که به دنبال رد پای تو در میان خاکسترهایم.
تو بودی که یادم دادی چگونه بندهای غرورم را بگسلم و در دریای احساس غرق شوم، حالا خودت در کدام گوشهی تنهاتری پناه گرفتهای؟ کدام ترس، دستهایت را از من پنهان کرده است؟
بیتابم… و دست از تو نمیکشم. مگر میشود از قلبی که نیمی از آن در مشت توست، دست کشید؟ میگویی نیا؟ میگویی نزدیک نشو؟ من همین حالا هم در تاروپود روحت ریشه دواندهام؛ حتی اگر فاصلهها، هزاران فرسنگ دود و دوری باشد.
بگذار بیپروا به قلبت دست ببرم؛ نه برای شکستن، که برای آنکه در میان این تاریکی مطلق، به تو ثابت کنم که نور، نه از آسمان، که از پیوند میان من و تو متولد میشود.
امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۵۰
برای: بیگانه
ای بیگانهیِ من،
نامهات را که خواندم، تمام دلم بوی دود و شبهای بیپایان گرفت. میگویی بیگانهای؟
برای من، تو همان تنها خانهی آشنا در این دنیای غریب و بیقرار بودی که زبان سکوت مرا میفهمیدی.
اگر تو آدم بد این قصهی تاریکی، بگذار من هم در کنار تو، قهرمان این تکررِ تلخ باشم. بگذار همهچیز، تمام آنچه به آن دلخوش کرده بودیم، ویران شود؛ که من نه به دنبال نظم دنیا، که به دنبال رد پای تو در میان خاکسترهایم.
تو بودی که یادم دادی چگونه بندهای غرورم را بگسلم و در دریای احساس غرق شوم، حالا خودت در کدام گوشهی تنهاتری پناه گرفتهای؟ کدام ترس، دستهایت را از من پنهان کرده است؟
بیتابم… و دست از تو نمیکشم. مگر میشود از قلبی که نیمی از آن در مشت توست، دست کشید؟ میگویی نیا؟ میگویی نزدیک نشو؟ من همین حالا هم در تاروپود روحت ریشه دواندهام؛ حتی اگر فاصلهها، هزاران فرسنگ دود و دوری باشد.
بگذار بیپروا به قلبت دست ببرم؛ نه برای شکستن، که برای آنکه در میان این تاریکی مطلق، به تو ثابت کنم که نور، نه از آسمان، که از پیوند میان من و تو متولد میشود.
امضا: YOU KHOW WHO I AM
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤9🕊1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: همه و هیچ
و حال رابطه ای میخواهم از سر عشق، از سر درستی
نه از سر نیاز و کمبود
رابطه در زندگانی ام، کمبود و نیاز نیست
بلکه یک مرحلهای است که روح و قلبم را بهتر شکوفا کنم در کنار دیگری
که خود او نیز رابطه را از سر نیاز نبیند
در دنیای کنونی متاسفانه آنقدر بد رابطه را معنا میکنند و چنین و چنان میبافند که حق داری اگر احساس کمبود کنی
درصورتی که اینطور نیست
باید اعتماد داشت
به زمانبندی اتفاقات و فرصتها...
در این ماه نو ، قراری با خودآی خود بستم و رها کردم
باشد که در روزی بیایم و نامهای از سر تحقق آن بنویسم 🕊
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۴
برای: همه و هیچ
و حال رابطه ای میخواهم از سر عشق، از سر درستی
نه از سر نیاز و کمبود
رابطه در زندگانی ام، کمبود و نیاز نیست
بلکه یک مرحلهای است که روح و قلبم را بهتر شکوفا کنم در کنار دیگری
که خود او نیز رابطه را از سر نیاز نبیند
در دنیای کنونی متاسفانه آنقدر بد رابطه را معنا میکنند و چنین و چنان میبافند که حق داری اگر احساس کمبود کنی
درصورتی که اینطور نیست
باید اعتماد داشت
به زمانبندی اتفاقات و فرصتها...
در این ماه نو ، قراری با خودآی خود بستم و رها کردم
باشد که در روزی بیایم و نامهای از سر تحقق آن بنویسم 🕊
امضا: نسیم گذرا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊6❤1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۲۳
برای: نینیِ ۲۱ سالهی من
و من
بعد از تمام تو
بالاخره فهمیدم بعضی قصه ها برای رسیدن نوشته نمیشوند؛ برای تمام شدن نوشته میشوند. شاید قرار نبود آخر این داستان «ما» باشیم. شاید سهم من از تو همین بود دوست داشتنت بی آنکه مال من شوی.
گرچه همین که از دور تورآ میبینم مرآ بس است دیگر چه کنم؟
حسرت بوسیدنت، بوییدنت، و ارام گرفتن کنارت تا ابد همراهم است
و برای تو میسرایم
نگاهت میکنم اما تو از دردم نمیدانی
که در چشم تو میمیرم ولی مرگم نمیدانی
چه شبها گریه کردم من تو از اشکم نمیدانی
که هر لبخند تو زخمی ست تو از زخمم نمیدانی
چه آتش ها به جانم هست تو از سوزم نمیدانی
من از دوری تو مردم تو نزدیکم نمی مانی.......
میدونم اینو نمیخونی حتی هیچوقت نمیفهمی که چقد برات نوشتم...
ولی نوشتم تا کمی از دردم کم کند....
امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۲۳
برای: نینیِ ۲۱ سالهی من
و من
بعد از تمام تو
بالاخره فهمیدم بعضی قصه ها برای رسیدن نوشته نمیشوند؛ برای تمام شدن نوشته میشوند. شاید قرار نبود آخر این داستان «ما» باشیم. شاید سهم من از تو همین بود دوست داشتنت بی آنکه مال من شوی.
گرچه همین که از دور تورآ میبینم مرآ بس است دیگر چه کنم؟
حسرت بوسیدنت، بوییدنت، و ارام گرفتن کنارت تا ابد همراهم است
و برای تو میسرایم
نگاهت میکنم اما تو از دردم نمیدانی
که در چشم تو میمیرم ولی مرگم نمیدانی
چه شبها گریه کردم من تو از اشکم نمیدانی
که هر لبخند تو زخمی ست تو از زخمم نمیدانی
چه آتش ها به جانم هست تو از سوزم نمیدانی
من از دوری تو مردم تو نزدیکم نمی مانی.......
میدونم اینو نمیخونی حتی هیچوقت نمیفهمی که چقد برات نوشتم...
ولی نوشتم تا کمی از دردم کم کند....
امضا: چوریی🐣
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔11❤1
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۷
برای: تو
این بود آخر داستان ما؟
میدانی ..
پذیرش فهمش دشوار است
اما برایم بنویس من تمام دلنوشته هایت را میخوانم و به خاطر خواهم سپرد این خاطرات تورا
منتظر دل نوشته هایت میمانم
دوست دارتو
دُختَرَک مآه🫂
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۷
برای: تو
این بود آخر داستان ما؟
میدانی ..
پذیرش فهمش دشوار است
اما برایم بنویس من تمام دلنوشته هایت را میخوانم و به خاطر خواهم سپرد این خاطرات تورا
منتظر دل نوشته هایت میمانم
دوست دارتو
دُختَرَک مآه🫂
امضا: دُختَرَک مآه
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚3💔2
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۳
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
امیدوارم خوب باشید
دیشب میخواستم براتون یه نامه ی دیگه بنویسم که خیلی دیر بود گذاشتم برای امشب. امشب هم خیلی دیر شد ولی من بیدارم...
نمیدونم شما چند سالتونه، حرفاتون آگاهانه و بالغانه ست و بوی سی و چند سالگی میده ولی اینکه هنوز در مورد عشق محتاطید بوی حداکثر بیست و دو سه سالگی.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۵۳
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
امیدوارم خوب باشید
دیشب میخواستم براتون یه نامه ی دیگه بنویسم که خیلی دیر بود گذاشتم برای امشب. امشب هم خیلی دیر شد ولی من بیدارم...
نمیدونم شما چند سالتونه، حرفاتون آگاهانه و بالغانه ست و بوی سی و چند سالگی میده ولی اینکه هنوز در مورد عشق محتاطید بوی حداکثر بیست و دو سه سالگی.
خانم بیست و دو سه ساله ای که زود به بلوغ فکری رسیده و نگاه عاقلانه ای به زندگی داره. اگه این باشه خیلی زیباست و تبریک میگم چون من بعد از اینکه همیشه خیلی احساسی و هیجانی زندگی کرده ام، به این نتیجه رسیده ام که برای آدم هیچ چیز بهتر و قشنگ تر از خرد و خردمندانه رفتار کردن نیست.
عشق خیلی قشنگه ولی واقعا وادی پر خطریه و بیشتر وقت ها همون زندگی سوزه. ولی خرد مسیر خوب سالم بودن و سالم زندگی کردنه. مسیر رشد کردن و آرام و مطمئن زیستن.
من امروز برای هر کس که میتونه در برابر توفان های هیجان و احساس، آرام و با طمأنینه رفتار کنه، احترام خیلی زیادی قائلم.
نمیدونم شما در این لحظه در رابطه ای هستید و احساسات مبهمی دارید، یا از یه رابطه ی تمام شده حرف میزنید یا اصلأ تا حالا در رابطه ی جدی ای نبوده اید!! ولی احساس میکنم آدمی هستید که احتمالا دارید خوب زندگی میکنید، کار و هدف و راه مشخصی دارید و بی عشق یا با عشق راه خودتونو میرید. نمیدونم، این فقط چیزیه که من در موردتون تو ذهن خودم تصور کردم.
اگه اینطور باشه بازم تبریک میگم و امیدوارم هیچوقت عشقی رو که باعث ویرانی بشه، تجربه نکنید.
اگه دوست داشتید در مورد خودتون بیشتر بگید.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4
تاریخ: ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: هرکسی که بیداره
بعضی وقتا آدمای اشتباهی که وارد زندگیت میشن چشمتو به روی همه فرصت ها و رابط سالم میبندن زمانی که تصمیم میگیری به علاقه کورکورانت خاتمه بدی تازه میفهمی آدمای سالمی هم وجود دارن که دراک باشن و موجب پیشرفتت بشن و کاری کنن از سلامت روان برخوردار بشی
متاسفانه ما آدما اون کسیو که دوستمون داره و برامون ارزش قائل هستو نادیده میگیریم و تن به علاقه نابجا به آدمی میدیم که صرفا فکر میکنیم این عشق واقعیه و باید سوخت و ساخت. اما عزیزِ من عشق واژه و حس مقدسیه و باید برای اهلش ابراز بشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۴
برای: هرکسی که بیداره
بعضی وقتا آدمای اشتباهی که وارد زندگیت میشن چشمتو به روی همه فرصت ها و رابط سالم میبندن زمانی که تصمیم میگیری به علاقه کورکورانت خاتمه بدی تازه میفهمی آدمای سالمی هم وجود دارن که دراک باشن و موجب پیشرفتت بشن و کاری کنن از سلامت روان برخوردار بشی
متاسفانه ما آدما اون کسیو که دوستمون داره و برامون ارزش قائل هستو نادیده میگیریم و تن به علاقه نابجا به آدمی میدیم که صرفا فکر میکنیم این عشق واقعیه و باید سوخت و ساخت. اما عزیزِ من عشق واژه و حس مقدسیه و باید برای اهلش ابراز بشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6💔3
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤4