تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
عزیزترینِ من
اجازه بده برات یه داستان تعریف کنم
چند سال قبل دخترکی بود که تنها نبود اما همیشه احساس تنهایی میکرد. توی هر جمعی... بین آدما هم تنها بود. هرگز نمیتونست چیزهایی که واقعا توی ذهنش بود رو بگه و حس نکنه یه وصله ناجوره.
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: خورشیدِ تاریکیهایِ من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
عزیزترینِ من
اجازه بده برات یه داستان تعریف کنم
چند سال قبل دخترکی بود که تنها نبود اما همیشه احساس تنهایی میکرد. توی هر جمعی... بین آدما هم تنها بود. هرگز نمیتونست چیزهایی که واقعا توی ذهنش بود رو بگه و حس نکنه یه وصله ناجوره.
تا اینکه یهو سر و کله یه نفر پیدا شد. حدس میزنم خود خدا اون آدمو فرستاد توی مسیر زندگی دخترک.
هیچوقت نفهمید چطور شد تونست به اون اعتماد کنه. اون مثل بقیه آدما نبود، یه چیز متفاوت بین شون جاری شد. چیزی که شاید فقط یک بار در زندگی اتفاق بیفته.
روز ها اومدن و رفتن
هفته ها
ماه ها
آروم آروم داره میشه سال ها!
دختره باورش نمی شد اون آدم باهاش دوست بشه، ولش نکنه، به صحبت کردن ادامه بده، حتی زمان هایی که دختره چیزای عجیب غریب میگه درکش کنه...
دوست دارم تو رو خورشید بنامم
خورشیدی که فکر نمی کردم هرگز طلوع کنه
اما کرد!
حالا من با غمت غمگین می شم و با شادیت خوشحال
می خوام یه رازی رو بهت بگم
بعضی زمان ها از قصد پشت تلفن بین حرف هام اشتباه میکنم تا صدای خنده ات رو بشنوم
و بعضی زمان ها از نوتیفیکیشن پیام هات اسکرین شات می گیرم چون می ترسم تو فقط یه رویا باشی و یهو محو بشی
ممنونم که هستی
شاید روزی بیاد که رو به روت بایستم و همه ی این حرف ها رو بزنم
شاید هم فقط بگم که
من خیلی دوستت دارم
امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤8
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۸ برای: ندام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… راستش نامتو با جون و دل خوندم و حس کردم یه چیزی باید بنویسم ... از واقعی بودن کلماتت واقعا لذت بردم راستش توی خودمونی نوشتن خیلی خوب نیستم اما بیخیال ... احتمالا دستم هم به…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: آنکه هیچ نمیداند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آخخخ گفتی
نامه ت برام هر جمله ش قابل لمس بود
خوشحالم که یکی رو مثل خودم با همونقدر دغدغه و خستگی از این زندگی پیدا کردم
...
امضا: ندام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: آنکه هیچ نمیداند
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
آخخخ گفتی
نامه ت برام هر جمله ش قابل لمس بود
خوشحالم که یکی رو مثل خودم با همونقدر دغدغه و خستگی از این زندگی پیدا کردم
...
میدونی دلم میسوزه براشون
واقعا گم کردن خودشونو و وقتی میبینمشون وسط لذت هام ی غم میریزن که انگار تو ی استخر پر آب تمیز و خنک، زهر میریزن و کل آبش سمی میشه
کاش یا میتونستم بهشون آب خوشمزه بدم که سم رو بشوره ببره یا دریا باشم و سم هیچ تاثیری روم نزاره...
قسمتی که ساده لوح و غیر قابل اعتماد و... رو گفتی دقیقا میشه دیدِ رباتا به دلقکا یا به قول خودت مترسکا به دلقکا
کلی اینو با چشم خودم دیدم که آدمایی که رها زندگی کردن و حس عمیق زندگی رو چشیدن چجوری این ویژگی ها رو بهشون چسبوندن
اصن شاید خودمم یکی از اونا باشم
البته من که برام مهم نیس
مهم اینه لذت بزرگِ واقعی رو پیدا کنم و عشق کنم باهاش
لذت ببرم
ولی این ویژگیا واقعا براشون نیست
خندان بودن دلیل بر عقل نداشتن نیس که
اتفاقا عاقل بودنه
ولی این موضوع برا خیلیا قفله و گارد دارن نسبت بهش
نمیدونم از تغییر میترسن یا نمیخان باورشون به چیزی که بچگی بهشون گفتن عوض شه
آخه مگه چقدر زنده ایم؟
مگه چقدر زمین بهمون فرصت میده چاق بشیم چله بشیم بعد بخوردمون
ولی نمیدونم
نمیدونم چیکار کنم
نمیدونم باید دست رو دست بزارم و همینجوری هیچکس این لذتای دست نخورده رو پیدا نکنه و من برم پی لذت خودم یا کاری کنم و تموم تلاش و وقتم رو بزارم تا بیشتر آدما بیان ببینن بچشن و لذت ببرن
امضا: ندام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: استاد اعظم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم چرا امشب اینقدر ساکت گذشت.
شاید برای تو فقط یک شب معمولی بود؛ شبی مثل هزار شب دیگر که میآیند و میروند و چیزی از خودشان باقی نمیگذارند. اما برای من، امشب فرق داشت.
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: استاد اعظم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نمیدانم چرا امشب اینقدر ساکت گذشت.
شاید برای تو فقط یک شب معمولی بود؛ شبی مثل هزار شب دیگر که میآیند و میروند و چیزی از خودشان باقی نمیگذارند. اما برای من، امشب فرق داشت.
بعد از تمام شبهایی که با خنده و حرف گذشت، بعد از آن همه جملهای که بینمان رد و بدل شد و شبهایی که دلم نمیخواست تمام شوند، امشب ناگهان هیچ چیز نبود. نه حرفی، نه خندهای، نه حتی همان چند کلمهی سادهای که همیشه منتظرشان بودم.
و من، برخلاف چیزی که باید، منتظر ماندم.
هر بار که گوشیام روشن میشد، برای یک لحظه فکر کردم شاید تو باشی. شاید پیامی فرستادهای، شاید مثل شبهای قبل قرار است دوباره حرف بزنیم و من چند ساعت دیگر هم از این شب سهم داشته باشم.
اما خبری نشد.
عجیب است که آدم میتواند به حضور یک نفر در ساعت خاصی از شب عادت کند؛ به اینکه بداند کسی هست که میشود با او خندید، حرف زد و برای چند ساعت فراموش کرد روز چقدر خستهکننده بوده. و بعد یک شب، وقتی آن حضور نیست، تازه میفهمد چقدر به آن عادت کرده بوده.
حتی وقتی میگویی «برو بخواب»، گاهی دلم میگیرد. نه از اینکه باید بخوابم؛ از اینکه من هنوز دلم میخواهد بمانم و حرف بزنم، اما انگار تو زودتر از من دلت میخواهد شب تمام شود.
شاید حق با تو باشد. شاید من زیادی به این شبها دل بستهام.
ولی کاش میدانستی امشب چقدر دلم میخواست یکی از همان شبهای قبلی باشد؛ همان شبهایی که میخندیدیم و زمان بیصدا میگذشت. کاش امشب هم یک دلیل کوچک برای لبخند زدن داشتم.
ناراحتم، نه چون اتفاق بزرگی افتاده؛ شاید دقیقاً به همین دلیل. چون هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط سکوت بود.
و من ماندم و یک عالمه حرف نگفته، یک صفحهی خالی و انتظاری که هرچه دیرتر میشد، بیشتر شبیه دلتنگی میشد.
شاید فردا این حس برایم عجیب به نظر برسد. شاید حتی بخندم و بگویم «چقدر برای یک شبِ ساکت ناراحت شده بودم.»
اما امشب نمیتوانم.
امشب فقط دلم برای همان خندههای شبهای قبل تنگ شده.
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6😢1
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: هاشم
سلام . خوشحالم که حالتون خوبه
عمیقا دلم برای حس خوبی که داستانتون داشت تنگ میشه. برای خودم و داستان ناتموم یکم ناراحتم اما برای شما؟ خوشحالم .
جواب نامهای که برام نوشته بودین رو داده بودم اما اینجا تعطیل شد و نشد که به دستتون برسه . یادمه توی خط آخر نامه برام آرزو کرده بودین گفته بودین امیدوارم عاشق بشی و به قول حسین منزوی عشقت زندگی ساز باشه :) نمیدونم واقعا عاشق شدم یا نه اما در هرصورت قشنگترین آرزویی بود که تاحالا شنیده بودم.
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: هاشم
سلام . خوشحالم که حالتون خوبه
عمیقا دلم برای حس خوبی که داستانتون داشت تنگ میشه. برای خودم و داستان ناتموم یکم ناراحتم اما برای شما؟ خوشحالم .
جواب نامهای که برام نوشته بودین رو داده بودم اما اینجا تعطیل شد و نشد که به دستتون برسه . یادمه توی خط آخر نامه برام آرزو کرده بودین گفته بودین امیدوارم عاشق بشی و به قول حسین منزوی عشقت زندگی ساز باشه :) نمیدونم واقعا عاشق شدم یا نه اما در هرصورت قشنگترین آرزویی بود که تاحالا شنیده بودم.
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤10
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۴ برای: آنکه هیچ نمیداند این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آخخخ گفتی نامه ت برام هر جمله ش قابل لمس بود خوشحالم که یکی رو مثل خودم با همونقدر دغدغه و خستگی از این زندگی پیدا کردم ... میدونی دلم میسوزه براشون واقعا گم کردن…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: ندام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
چاق بشیم ، چله بشیم بعد زمین بخورتمون؟! (لبخند و البته یه خنده ی ریز)
دید قشنگی بود!
فکر کنم از هسته ی زمین جای گدازه گل و اکلیل بپاشه!
(بامزگی ب من یکی نیومده! ولی خب...)
دریا بشیم؟ ... یاد اهنگ "مرداب" افتادم ...
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: ندام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
چاق بشیم ، چله بشیم بعد زمین بخورتمون؟! (لبخند و البته یه خنده ی ریز)
دید قشنگی بود!
فکر کنم از هسته ی زمین جای گدازه گل و اکلیل بپاشه!
(بامزگی ب من یکی نیومده! ولی خب...)
دریا بشیم؟ ... یاد اهنگ "مرداب" افتادم ...
منم نمیدونم ... شاید بزاریم به حال خودشون بمونن ، نه از روی خودخواهی فقط شاید برای اینکه بعضیا اینجوری راحت ترن
قهرمان بودن یعنی فدا و گاهی فنا شدن ...
ما نمیتونیم قهرمان همه باشیم ، یه سریا قهرمان نمیخوان فقط میخوان هرجور که هستن "بمونن" و راضین و زندگی براشون این معنیو داره (ثبات)
از طرفی ، بیتفاوت از بین نفس هایی که در حال قطع شدن هست هم نمیشه گذشت ... نفس هایی که بین این پوسته ها هنوز خفه نشده
میشه دنیا رو بهشون نشون داد و بعد انتخاب رو به دست خودشون گذاشت ، ادمی از همین چیزاست
و میدونی چیه ... بعضیا هم حق دارن ، دست سرنوشت این روزها به هرکودوممون یه سیلیه محکم زده و خب ... یه سریا از ماها رو سیاه و کبود کرده
خیلی ها پر و بالشون شکسته ، پوسته و نقابی در کار نیست
جدا از هرچی خودم راستش لذت رو به هر بهایی دوست ندارم
اما کاش بعد اینکه سرنوشت مارو یه دل سیر زد کنار هم مینشستیم، کمی از دست سنگین اون غول بیابونی میگفتیم ، زخم هامون رو با هم درمان میکردیم و بعد چای و شیرینی ... کنار هم
(زیاد آرمانیه فک کنم ... شایدم حرفام اینجوری باشه ... *نمیدانم*)
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4🕊1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۵۱ برای: استاد اعظم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… نمیدانم چرا امشب اینقدر ساکت گذشت. شاید برای تو فقط یک شب معمولی بود؛ شبی مثل هزار شب دیگر که میآیند و میروند و چیزی از خودشان باقی نمیگذارند. اما برای من، امشب فرق…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۱
برای: یک شب نشین
انتظاری نداشتم که پیامی از او دریافت کنم اما دل به دیده گرفت
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۱
برای: یک شب نشین
انتظاری نداشتم که پیامی از او دریافت کنم اما دل به دیده گرفت
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤4
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۵
برای: توِ مَن
نمیدانم این را دارم درست مینویسم یا نه
نمیدانم برای تو مینویسم یا نه
اما اینجا نشسته ام و نگاه میکنم
به نبودنت به هوایی که بی تو خفه است
به گردِ غباری که روی دلم نشسته
به پنجره ای که هیچ وقت باز نشده
باورم نمیشود واقعا دلتنگم
یا دل بازی اش گرفته
میخواد بخواهد ، مهم نیست چه کسی را
یا تو را میخواهد بخواهد فقط
سردرگمم میدانی بازی زشتی است
یار و حریف رفته ، تنهایی نمیچسبد
چکار کنم بگو
چطوری بفهمم و بدانم
از عشق تو تب کرده ام
یا تب کرده ام و عشق طلب کرده ام
امضا: ویوی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۵
برای: توِ مَن
نمیدانم این را دارم درست مینویسم یا نه
نمیدانم برای تو مینویسم یا نه
اما اینجا نشسته ام و نگاه میکنم
به نبودنت به هوایی که بی تو خفه است
به گردِ غباری که روی دلم نشسته
به پنجره ای که هیچ وقت باز نشده
باورم نمیشود واقعا دلتنگم
یا دل بازی اش گرفته
میخواد بخواهد ، مهم نیست چه کسی را
یا تو را میخواهد بخواهد فقط
سردرگمم میدانی بازی زشتی است
یار و حریف رفته ، تنهایی نمیچسبد
چکار کنم بگو
چطوری بفهمم و بدانم
از عشق تو تب کرده ام
یا تب کرده ام و عشق طلب کرده ام
امضا: ویوی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤1💔1
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۸ برای: هاشم سلام . خوشحالم که حالتون خوبه عمیقا دلم برای حس خوبی که داستانتون داشت تنگ میشه. برای خودم و داستان ناتموم یکم ناراحتم اما برای شما؟ خوشحالم . جواب نامهای که برام نوشته بودین رو داده بودم اما اینجا تعطیل شد…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: هوریا
سلام هوریا خانم
احوال شما؟ امیدوارم خوب باشید☘
خوشحال شدم که به یاد من بودید.
برای من خوشحالید که نامه هام گم شدن؟🙃
حافظ میگه:
«از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست»
من هم مینوشتم که از آتش مراقبت کرده باشم و نگذاشته باشم که بمیره...
مینوشتم که زیبا باشم ولی حالا نمیدونم با این نوشتن زیباتر میشم یا با ننوشتن؟
حالا بگذریم...
راستی کاش این پستچی تو کارش جدی تر بود و یهو تعطیلش نمیکرد که اون نامه ی شما رو میخوندم.
حالا چرا نمیدونید عاشق شدید یا نه؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: هوریا
سلام هوریا خانم
احوال شما؟ امیدوارم خوب باشید☘
خوشحال شدم که به یاد من بودید.
برای من خوشحالید که نامه هام گم شدن؟🙃
حافظ میگه:
«از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست»
من هم مینوشتم که از آتش مراقبت کرده باشم و نگذاشته باشم که بمیره...
مینوشتم که زیبا باشم ولی حالا نمیدونم با این نوشتن زیباتر میشم یا با ننوشتن؟
حالا بگذریم...
راستی کاش این پستچی تو کارش جدی تر بود و یهو تعطیلش نمیکرد که اون نامه ی شما رو میخوندم.
حالا چرا نمیدونید عاشق شدید یا نه؟
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊5
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۵
برای: فردایی از دست رفته
دلزده ام؛
از روزهایی که میآیند و جز تکرار،
چیزی در آستین صبح ندارند.
من یکی از فرزندان این خاکم،
که رویاهایم پشت در فردا جا ماندهاند؛
میان اخبار تلخ،
گرانی رویاها،
و هزار "نمیشود"
که بر لبان این سرزمین پیر گشتهاند.
من، یکی از فرزندان این خاکم،
از تبار رویاهای نیمهجان؛
روییده در خاکی
که فردایش همیشه دور است.
و چه تلخ است؛
جوان بودن در سرزمینی که
برای رسیدن به فردا،
باید هر روز
پارهای از امروزت را
به دست فراموشی بسپاری.
امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۱۵
برای: فردایی از دست رفته
دلزده ام؛
از روزهایی که میآیند و جز تکرار،
چیزی در آستین صبح ندارند.
من یکی از فرزندان این خاکم،
که رویاهایم پشت در فردا جا ماندهاند؛
میان اخبار تلخ،
گرانی رویاها،
و هزار "نمیشود"
که بر لبان این سرزمین پیر گشتهاند.
من، یکی از فرزندان این خاکم،
از تبار رویاهای نیمهجان؛
روییده در خاکی
که فردایش همیشه دور است.
و چه تلخ است؛
جوان بودن در سرزمینی که
برای رسیدن به فردا،
باید هر روز
پارهای از امروزت را
به دست فراموشی بسپاری.
امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۱۱
برای: ماه
به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۰:۱۱
برای: ماه
به قلبِ من دست نزن.
امضا: بیگانه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤1🌚1
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۵
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه .
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۵
برای: هاشم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام . امیدوارم حالتون خوب باشه .
خوشحالم که هنوز هم ذوق نوشتن دارین وقتی گفتین نامههاتون گم شده فکرکردم شاید زخم کهنهی باقیمونده از عشق هم کمی بهتر شده باشه که شاید کهنهتر شده باشه فکر کردم شاید روح خسته شما کمی التیام پیدا کرده باشه و کمی به جای اینکه همش مراقب عشق باشه مراقب خودش بوده باشه برای همین عمیقاً برای شما خوشحال شدم.
عشق هنوز برای من مبهم ترین مفهوم دنیاست . دوره و مقدسه اصلا فکرمیکنم آدم تا از دست نده نمیفهمه چقدر عاشقه:)درمورد زندگی ساز بودنش هم؟ فکرنکنم.
نامه قبلم به شما رو هنوز نگه داشتم که همینجا میفرستمش .
اینکه دوباره تصمیم گرفتهام برای شما بنویسم از عجایب این روزهای من است و من این روزها از چیزهای عجیب، عجیب خوشم میآید ..
امیدوارم کلمههایم برای شما خستهکننده و مزاحم نباشند و نامهها ادامه دار شوند..
نامهتان را خواندم؛ آرام و با مکث، مثل آدمی که میخواد کتاب موردعلاقهاش هرگز به پایان نرسد !
اینکه تصمیم گرفته اید دوباره دست به قلم شوید برایم باارزش است، میبینید این همان معجزهی نوشتن است
که گاهی مرهم است و گاهی درد ، گاهی قدرت میشود و گاهی زخم، گاهی به جلو میراند و گاه به عقب پس میزند !
کلماتتان را با دقت خواندم، نوشتههایتان درمورد عشق من را به یاد کمانچهی کیهانی میاندازد انگار هرچه کیهان کلهر مینوازد را شما به زبان آوردید .
نوشته بودید که بابت مراقب دلم بودن به من تبریک میگویید ، در تهمیدات قسمتی نوشته شده است که در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند ، عشق آتش است هرجا که باشد جز او رخت دیگری ننهد هرجا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند.
به نظر میرسد عشق پاداش ادمهای جسور است و در این راه ادمهای محافظه کار دیر یا زود فراموش میشوند.
نوشتههایتان حس خوبی به من میدهد، انگار که زمستان سردی است و درحالی که سوز سرما جانسوز است گوشهای از اتاق شومینهای روشن است ، درحالی که درختان خشکیده اند لبهی پنجره هنوز شاخه گل سرخی به زندگی ادامه میدهد و درحالی که ناامیدی مثل بیماری ای مسری هرجای این سرزمین گسترش مییابد هنوز امید مثل جوانه ای کوچک میروید .
نوری در اعماق قلبم روشن است که فکرمیکند در آینده ای که دور نیست میتواند کتابی را در دست بگیرد که شما نوشته اید !
در نامهی قبلتان نوشته بودید که ذات دوست داشتن نوشتههایتان را دلنشین میکند، کم و بیش درست است
درواقع ذات دوستداشتن همیشه هم دلنشین نیست این بیقید و شرط بودن دوست داشتن است که به آن اعتبار میبخشد و شما خوب بلد بودید که بیقید و شرط دوستبدارید .
جايي خواندم که نوشته بود زنان، بازندگان همیشگی در راه عشقاند
انگار درست است ما زنان چه شما مردها بلد باشید دوست بدارید چه نباشید بازندهایم :)
امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤10
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: کسی که میتواند پناه باشد
آدم صبح که چشماشو باز میکنه قویه کل روز مشغولِ کارو زندگیه حتی اگر یه مرده متحرک باشه بازم مجبوره قوی باشه و یه ادامه دهنده
گاهی اوقات زنده موندن تو این شرایط خودش یه برد بزرگ محسوب میشه
اما قوی ترین آدم ها هم بعد کلی مشغله و خستگی در طول روز نیاز دارن شب که میشه اتفاقات روزشون رو برایِ کسی تعریف کنن یا با یک بغل گرم ازشون استقبال بشه
ما نمیتونیم همیشه نقش یک تکیه گاه رو ایفا کنیم گاهی اوقات خودمونم نیاز داریم به کسی پناه ببریم و بهش تکیه کنیم تا خستگیِ راه از تنمون در بره و بتونیم نفسی تازه کنیم
آدمیزاد برای سرپا بودن نیاز داره دلش قرص باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: کسی که میتواند پناه باشد
آدم صبح که چشماشو باز میکنه قویه کل روز مشغولِ کارو زندگیه حتی اگر یه مرده متحرک باشه بازم مجبوره قوی باشه و یه ادامه دهنده
گاهی اوقات زنده موندن تو این شرایط خودش یه برد بزرگ محسوب میشه
اما قوی ترین آدم ها هم بعد کلی مشغله و خستگی در طول روز نیاز دارن شب که میشه اتفاقات روزشون رو برایِ کسی تعریف کنن یا با یک بغل گرم ازشون استقبال بشه
ما نمیتونیم همیشه نقش یک تکیه گاه رو ایفا کنیم گاهی اوقات خودمونم نیاز داریم به کسی پناه ببریم و بهش تکیه کنیم تا خستگیِ راه از تنمون در بره و بتونیم نفسی تازه کنیم
آدمیزاد برای سرپا بودن نیاز داره دلش قرص باشه
امضا: ترانه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: تونی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
او رفت. خواستم با او هممسیر شوم، در پی سایهاش، به دنبال واگن سوم شتافتم؛ اما قطار گذشت و من، در میانهی راه، در ایستگاه نیمهشبِ جا ماندم.
امضا: خانم پپر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۰۸
برای: تونی
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
او رفت. خواستم با او هممسیر شوم، در پی سایهاش، به دنبال واگن سوم شتافتم؛ اما قطار گذشت و من، در میانهی راه، در ایستگاه نیمهشبِ جا ماندم.
نمیدانم چگونه سر از این سکوت وحشتناک درآوردم، اما اکنون، میان
استرس و آشفتگی، گیج و سرگردان سر از ایستگاهی در نیمه شب درآوردم؛ ایستگاهی که واپسین قطارش هم سالها پیش رفته بود و من تازه فهمیدم.
تنها یک ساعت فرصت تکیه زدن بر صندلی سرد ایستگاه برایم باقیست؛
سرشار از آشفتگی و خیال. فقط تا پاسی از شب مهلت دارم روی همان صندلی گوشه ی ایستگاه بنشینم و بعد بروم
به کجا؟
مگر مسیر دیگری بلدم؟ مگر جز همان جاده ی پرپیچ وخم و فرازونشیب جایی هست؟ همانجا که آسمانش همیشه گرفته است، ابرهای افسرده تمام افق را پوشاندند و زمینش، خشکیده از عطش، ترک خورده و بیجان افتاده.
تمام آنچه سالها سرکوبش کردم، یکباره به سرم هجوم آورده است؛ چون سیلابی تیره به سوی من روان شدهاند.
لابهلای این موجها، یاد او میآید. تکرار بی پایان من است.
آه، نمیدانی چند بار این خاطرات تکراری را از ذهن گذرانده ام و لبخند زده ام؛ مثل پیرزنی که روی صندلی راکش آرام تکان میخورد و آلبوم زردشدهٔ خاطراتش را ورق میزند، با شوق ملالانگیزی تعریف میکند…
"اینجا را ببین. اینجا اولین تلاقیِ نگاههایمان بود."
"یادش بخیر، انگار همین دیروز بود که آن هدیهٔ ارزشمند را با آن دستهای لرزان به من رساند."
ما با هم قلمِ سرنوشت را به دست گرفتیم تا قصهای بنویسیم، و ما کنار هم، صفحه به صفحه، آن را نوشتیم. اما او، فصلمان را نیمهتمام رها کرد و رفت... من ماندهام و نامهای که هیچوقت تمام نشد.
از ژرفای وجودم آه و افسوس برمیآید؛ لبخندی دردناک، به آینده ای فکر میکنم که هرگز نیامد؛ به مقصدی که در اطلس جغرافیای زندگیمان هیچگاه ترسیم نشد.
از این تظاهر و نقاب زدن خستهام؛ میخواهم فریاد بزنم که چقدر برایت بیتابم، چنان که شیونِ من، سکوتِ تو را بشکند.
میدانی؟ من از آن آدمهایی نبودم که بمانند؛ همیشه رهگذر همین ایستگاه ها بودم. اما تو آمدی؛ زخمهایم را نوازش کردی، به من امدِ جاودانه دادی، درکم کردی و مرا همانگونه که بودم، در صراحت وجودم پذیرفتی.
حالا هر چه می آید، تلخ یا شیرین، در گلویم حبس شده است. دیگر نیستی و همهٔ آن ناگفته ها در گلویم تهنشین شده اند. میترسم رپزی این سکوت، روحم را خفه کند.
امضا: خانم پپر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔6❤2
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: تو
این پایان بود؟ پایان تویی که نمیروی ...
نه از ذهن نه از دل🙃
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۹
برای: تو
این پایان بود؟ پایان تویی که نمیروی ...
نه از ذهن نه از دل🙃
امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔4❤1
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: برای اهالی پست خانه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
«با عجله خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. نمیدانم چرا اینقدر عجله داشتم؛ گویی جایی کسی منتظرم بود و من باید قبل از اینکه چایمان سرد شود، میرسیدم ، یا که قبل از اینکه بستنی مان از دهن بیفتد.
امضا: آوان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۴
برای: برای اهالی پست خانه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
«با عجله خودم را به ایستگاه اتوبوس رساندم. نمیدانم چرا اینقدر عجله داشتم؛ گویی جایی کسی منتظرم بود و من باید قبل از اینکه چایمان سرد شود، میرسیدم ، یا که قبل از اینکه بستنی مان از دهن بیفتد.
به ایستگاه که رسیدم، شلوغ بود. صندلی خالی پیدا نکردم و به میلهها تکیه دادم. کمی که گذشت، صندلیها خالی شدند و توانستم بنشینم. اتوبوسها یکی پس از دیگری میگذشتند و من، همچون مسافری جامانده، در میان جمعیت مانده بودم و چهرهام حالتی از حیرت و توهم به خود گرفته بود. نمیدانم اتوبوس دهمی بود یا پانزدهمی؛ در آن میان، پسرانی از این سرزمین که خداوند از جنتلمنی و خوشرخساریِ هیچکدامشان کم نکند، مدام تمرکزم را به هم میریختند؛ دهانشان را که باز میکردند... بله، میگذشتند.
ناگهان صدای ناتوانی از پشتسرم شنیدم. رویم را برگرداندم؛ صاحب دکهای بود که درست پشت ایستگاه قرار داشت. رخساری مهربان داشت و مدام «دخترم، دخترم» صدایم میکرد.
جواب دادم: «بله پدرجان؟»
- دخترم، چرا نمیروی؟
- چرا پدرجان؟
- آخه ساعتهاست اینجا نشستهای! منتظر کسی هستی؟
- نه.
- گم شدی؟ نمیدانی کجا بروی؟
خندهای کردم و گفتم: «نمیدانم؛ فکر کنم بین گم شدن و پیدا شدن، مقصدی نامعلوم دارم.»
پدرجان متوجه منظورم نشد؛ با همان مهربانی پرسید: «آب میخواهی؟»
گفتم: «ممنون، خدانگهدار.»
روایتی از امروز نوزده شهریور 1405
ئاڤان
امضا: آوان
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚3🕊2❤1💔1
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شب به خیر
حالتون خوبه؟
من هم به لطف شما خوبم.
امشب منتظر نامه ی شما بودم و از خوندنش لذت بردم. چون خیلی از من و نامه هام تعریف کرده بودید...
شوخی کردم. شندین تعریف هاتون هم که البته نظر لطف شماست، لذتبخشه ولی من از نامه ی شما برای حرف های آگاهانه و معناداری که زدید لذت بردم.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: هوریا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام
شب به خیر
حالتون خوبه؟
من هم به لطف شما خوبم.
امشب منتظر نامه ی شما بودم و از خوندنش لذت بردم. چون خیلی از من و نامه هام تعریف کرده بودید...
شوخی کردم. شندین تعریف هاتون هم که البته نظر لطف شماست، لذتبخشه ولی من از نامه ی شما برای حرف های آگاهانه و معناداری که زدید لذت بردم.
راستش درست متوجه شدید، من از نامه نوشتن برای ترمه خسته شدم. ترمه هیچ نامه ای رو نمیخونه و جواب هیچ حرفی رو نمیده. ترمه همیشه رفته و همیشه دور شده. هر سال که تولدشو تبریک میگم فقط میگه ممنون و اصلأ با خودش فکر نمیکنه که یک نفر منو اونقدر دوست داره که هر سال پیدام میکنه و تولدمو تبریک میگه؟!
ترمه فکر نمیکنه که مگه چند بار تو زندگیش اتفاق میافته که یک نفر اینجوری عاشقش بشه؟ به من هم که اصلاً فکر نمیکنه که مگه من چند بار میتونستم یک نفر رو اینقدر بی محابا دوست داشته باشم؟
ترمه فکر نمیکنه که حرف هایی که به هم زدیم مهم بودند و ما نباید به راحتی فراموششون میکردیم.
بر عکس من که هنوز طبق قولی که سال ۹۷ بهش دادم، تا همیشه دوستش دارم.
بر عکس من که انگار درخت بودم و پای رفتن نداشتم.
ترمه نمیدونست که آدم باید عاشق خودشو دوست داشته باشه و حداقل ملاحظه ی قلبشو بکنه و حرمت عشقش رو نگه داره.
من خسته شدم از اینکه براش بنویسم و بدونم که اگه همه ی اینها رو هم بخونه جوابش نهایتا اینه که ممنونم. تازه اگه با من دعوا نکنه که چرا برای من مینویسی.
راستش من هم خیلی عاشق خوبی نبودم و خیلی چیزها رو بلد نبودم یا امکانشو نداشتم ولی هر چی که بودم، دست کم احساسم ثبات داشت. من از لحظه ای که دیدمش تا امروز، یعنی بعد از هشت سال، هنوز یک نیم روز هم نشده که بهش فکر نکنم.
بعضی وقتا فکر میکنم اگه من یه روز دچار فراموشی بشم و همه چیز از یادم بره، شاید تنها کلمه ای که یادم نره اسم ترمه باشه.
نمیدونم، شاید اونم بیشتر از چیزی که من تصور میکنم بهم فکر میکنه.
من برای چی برای نامه مینویسم؟ دارم برای رفتن هاش ازش تشکر میکنم؟...
نمیدونم
شاید دارم فریاد میزنم که دوستش دارم. شاید دارم بی صدا، دوست داشتنش رو گریه میکنم.
ولی کاش درخت کوچه ی ترمه نشده بودم و پای رفتن داشتم. کاش دیروز دوباره بعد از هشت سال، ترانه ای که توی ذهنم میساختم به یاد او نبود.
دلم میخواست به تو بگم که زخم های من اگه خوب نشدن، از لاشون گل در اومده و زیباتر شده ام ولی راستش نه. از این خبرها نیست. زیبا بودم وقتی پر از شوق زندگی بودم و پر از احساس. وقتی به همه لبخند میزدم و انگار با خودم جادویی داشتم که همه جذبش میشدند و دوستم میداشتند. تازه برای ترمه هزار برابر زیباتر بودم ولی خب حواسش به زیبایی های من نبود. همه رو حروم کرد و حالا من بی خنده ترین مرد دنیام انگار.
با این همه شاید باید باز هم بنویسم و از دل روایتی تازه، خنده ها و زیبایی های گم شده ام رو پیدا کنم.
شاید هم کار خوبی میکنیم که با همه ی دردها هنوز از عشق میگیم. از چیزی که این روزا کمیاب شده. چون کمیاب شده شاید ما که دیدیمش بهتره برای دیگران تعریفش کنیم...
بگذریم
هذیان گویی های نیمه شب منو ببخشید
و ببخشید که همه ی این نامه حرف خودم شد.
یه نامه ی دیگه هم بهتون میدم و تو اون درباره ی شما حرف میزنم.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤4
تاریخ: ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۸
برای: فردا
اکنون دیگر ، از پوست دیروزم رستهام؛ نه گذشته را انکار میکنم، نه دیگر در آوارِ آن سکونت دارم.
آدمها هرچه خواستند، از من کاستند؛ اما من از خویش، جهانی نو برآوردم.
دیگر خطاهایشان در من تکرار نمیشود؛ نه از آن رو که بخشیدهام، از آن رو که دیگر برایم اهمیتی ندارد چه کسی کدام جراحت را بر کدام فصل من مُهر کرد.
اکنون، گذشته را چون نامه ای ناتمام در صندوق فراموشی ها نهادهام؛ نه میسوزانمش، نه بازش میکنم، فقط دیگر چشمانتظار سطری از آن نیستم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۸
برای: فردا
اکنون دیگر ، از پوست دیروزم رستهام؛ نه گذشته را انکار میکنم، نه دیگر در آوارِ آن سکونت دارم.
آدمها هرچه خواستند، از من کاستند؛ اما من از خویش، جهانی نو برآوردم.
دیگر خطاهایشان در من تکرار نمیشود؛ نه از آن رو که بخشیدهام، از آن رو که دیگر برایم اهمیتی ندارد چه کسی کدام جراحت را بر کدام فصل من مُهر کرد.
اکنون، گذشته را چون نامه ای ناتمام در صندوق فراموشی ها نهادهام؛ نه میسوزانمش، نه بازش میکنم، فقط دیگر چشمانتظار سطری از آن نیستم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤2🕊2
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒