پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.51K subscribers
814 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
اطلاعیه شماره دو پست‌خانه نیمه‌شب: هر زمان از روز که دلتان خواست، میتوانید حرف‌هایتان را به کاغذ بسپارید و نامه را به دست پستچی بدهید. او تمام روز، رازهای شما را در کیفش نگه می‌دارد؛ تا ساعت از ۱۰:۳۰ شب بگذرد، شهر آرام بگیرد و چراغ پست‌خانه روشن شود. آن‌وقت…
اطلاعیه شماره سه پست‌خانه نیمه‌شب:

گاهی یک نامه، آغازِ نامه‌ای دیگر است.✉️
اگر میان سطرهای نامه‌ای مکث کردی، حرفی به دلت نشست یا دلت خواست به نویسنده‌اش بگویی «می‌فهمم چه می‌گویی»، حالا راهی برای نوشتن داری.

دکمه‌ای شیشه‌ای به پایین نامه‌ها اضافه شده؛ با زدن آن می‌توانی برای آن نامه یا نویسندهٔ همان نامه، پاسخی در قالب یک نامه بنویسی و به صورت ریپلی شده در پست خانه منتشر می‌شود.

بعد از ارسال، پیامی هم برای او می‌رود تا بداند نامه‌ای برایش رسیده و منتظر خواندن است.

شاید کسی آن‌سوی این شب، نداند کلماتش به دلِ تو رسیده‌اند.
حالا می‌توانی برایش بنویسی. 🤍
❤17
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
❤1
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۲۴
برای: یار آینده

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

و سلام
سلام از من به تویی که قراره در آینده یار من باشی.
(من آدم سختگیر و معناساز برای همه چی هستم.)
پس از همین الان با معنی "یار" شروع کنیم:

- یار=هم‌سفر، هم‌دوش

تو همسفر من هستی.
از یکجایی که سفر هردویمان به هم گره خورد و قرار بر این شد که همسفر شویم، گوش و دلم در اختیارت قرار میگیرد که آنچه بر تو گذشته تا به اینجارا بشنود و در اغوش گیرد .
و توهم همینطور.
می‌گویم‌ برات از قعرچاه هایی که در آن زیستم... و تقلا کردم... و درامدم...
می‌گویم برایت از همسفران، راهزنان و مسافران دلم.

و همانطور که در اکنون همدیگه همسفر شده‌ایم، از آینده یک کلاف کاموا برمیداریم و شروع به بافتن می‌کنیم...
بَه کِه چِه زیباست رویابافی!!!

من می‌خواهم دوشادوش هم زندگی کنیم.
- زندگی=زیستن کاملِ تجربه‌ها

درشبهایی که قلبت مأمن رگبار می‌شود، سراسر مرهم می‌شوم...
در روزهایی که بار کار بر دوشهایم ترک انداخت، برایم تکیه‌گاهی باش که بر آن پناه برم...

من صَََبر میکنم برای آن روزها ای یار من!
در این دنیای سیاه و چرکین هروقت آمدی بر در دل، نشانی‌ای آشنا بده تا بفهممت و در را بگشایم.
میدانی دیگر
من از انها نیستم که به راحتی "طلای دلم" را به کسی نشان دهم.
روزگار ترسانده مرا...

به امید دیدار در وقت قرار ...


امضا: نسیم گذران
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤7
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۰
برای: کسانی که بیدارند...

نیمه‌شب بخیر، غریبه.

نمی‌دانم این نامه را برای چه کسی می‌نویسم؛ شاید برای کسی که او هم از ادامه‌دادن خسته شده، اما هنوز هر صبح از تخت بیرون می‌آید و وانمود می‌کند چیزی در انتظارش هست.

مدتی‌ست زندگی برایم شبیه اتاقی شده که چراغش روشن است، اما هیچ‌کس در آن زندگی نمی‌کند. حرف می‌زنم، می‌خندم، جواب پیام‌ها را می‌دهم و کارهایی را که باید، انجام می‌دهم؛ ولی انگار خودم مدت‌هاست از میان همه‌ی این‌ها رفته‌ام.

خسته‌ام؛ نه آن خستگی‌ای که با چند ساعت خواب تمام شود. خستگی من جایی میان استخوان‌هایم خانه کرده. از تکرار روزهایی که فقط اسمشان عوض می‌شود، از امیدهایی که هر بار کمی دیرتر می‌رسند و از خودم که هنوز نمی‌دانم برای چه ادامه می‌دهم.

امشب این نامه را نفرستادم تا کسی نجاتم بدهد. فقط دلم می‌خواست جایی از این جهان، کسی بداند که من هم بودم؛ کسی که خیلی تلاش کرد، خیلی دوام آورد و یک شب، در پست‌خانه‌ای دور، اعتراف کرد که دیگر از قوی‌بودن خسته شده است.

امضا: آسمان نیمه‌شب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔7❤2
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: برای EOS✨

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

برای: EOS✨ در سه روز بعد از ۱۵ شهریور و یه روز بعد از کورس قلب

متن نامه:
میدونی خیلی اوقات وقتی یه پلن ذهنیمو و یه کاری رو انجام نمیدم، چی یه کوچولو از عذاب وجدانم کم می‌کنه؟ اینکه خودم می‌دونم اون انجام ندادنه ابداا به خاطر اهمیت ندادن بهش نبوده، به خاطر این بوده که دلم می‌خواسته اون کارو تو پرفکت‌ترین حالتش انجام بدم و کسی که دوسش دارم رو تا جایی که میشه خوشحال‌ترترترترتر کنم.

ولی درمورد ۱۵ شهریور سال قبل سپیده، هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت این قاعده صدق نکرد. هنوز عذاب وجدانش کامل باهامه. حتی اسم دقیقش هم عذاب وجدان نیست به نظرم. بیشتر غصه و حسرته. هنوز دلم می‌خواد زمان برگرده عقب و وقتی اون شب می‌خواستم بهت زنگ بزنم، با خودم نگم «نه، بذار حضوری برم بوستان، کادو ببرم.» یا حتی زمان برگرده به صبحش که تو اون لوکیشن جالب =)))) خیلی عمیق‌تر و خیلی بیشتر بغلت کنم و ببوسمت، نه هول‌هولکی و تندتند و نگم «وقتی از خونه برگرده میرم خوابگاه پیشش.»

و یه چیزی که فکر کنم باعث شده این حس تا الان باهام بمونه اینه که اون موقع فکر می‌کردم فقط یه تبریک ساده نگفتم و بعدا با تبریک بهتر جبران می‌کنم ولی بعداً فهمیدم اون سرسری تبریک گفتنم، بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم دلتو شکونده و دلخورت کرده. و وقتی ناراحت شدی دیگه هیچی اهمیت نداشت. حتی اینکه خودم می‌دونستم برنامه داشتم بعدا و تو شرایط بهتر بهت تبریک بگم. و فکر کنم از همون موقع بود که حسرتم از اینکه کاش تو بهترین موقعیت، بهترین تبریک تولد دنیا رو بهت گفته بودم و بهترین کادوی ممکنو بهت داده بودم، تبدیل شد به اینکه کاش فقط بهت گفته بودم چقدر دوست خوبمی و چقدر دوستت دارم :*

ولی سپیده چه الان، چه ۱۵ شهریور سال قبل و چه تو همه‌ی ۱۵ شهریورایی که بعدا میاد دلم میخواد یه چیزی رو بهت گفته باشم.

اینکه آدما دوستاشونو دوست دارن و این دوست داشتن می‌تونه باعث بشه خوبیاشون تو ذهنش پررنگ شه و آدم اونا رو تحسین کنه. درمورد تو ولی یه نکته‌ای هست. من وقتی تو ذهنم «دوست تو بودن» رو می‌ذارم کنار و فقط خودِ خودِ سپیده رو می‌بینم دقیق‌ترین واژه‌ای که براش دارم قابل تحسین بودنه.

توی چیا؟ توی کلی از ویژگی‌های اکتسابی و حتی غیر اکتسابیت. تو اینقدر بااستعداد، باپشتکار، خلاق و باهوشی و اهل مدیریت و تو همه‌چی به اندازه و معتدلی که گاهی جدا استرس می‌گیرم و دعا می‌کنم شرایط و موقعیتا همیشه یه جوری باشه که بتونی این همممممممه پتانسیلو بروز بدی و حتی یه قطره‌شم هدر نره:*
میخوام اینم بدونی که این ویژگیا فقط یه سری کلمه قشنگ نیستنا. که بشه درباره‌ت گفت و رد شد. کاملا قابل دیدنن. توی حرف زدنت، فکر کردنت، کارایی که می‌کنی و چیزایی که ازت می‌بینم.

سپیده‌ی عزیز عزیز عزیزم و خیلی خوشحالم که همه‌چی یه جور چرخیده که من تونستم باهات دوست باشم عاقا. اینکه بین این همه آدمی که تو دانشگاه بودن فرصت اینو داشتم که با تو دوست بشم و یه بخشی از این تایمو با تو بگذرونم، خوشحال‌کننده‌ هم حتی نه، ذوق مرگ کننده است.

شاید خیلی چیزا توی زندگی اتفاقی باشن، ولی اینکه از بین این همه آدم، من و تو یه جایی به هم رسیدیم از اون اتفاقاییه که خیلی بابتش خدا رو شکر می‌کنم. خییییییییلی زیاد. و تا ابد درود بر مصاحبه‌ها، فصلت، مشهد و هزاران البته کلیپ=)

چندتا آرزو واسه جدیدتم دارم. امیدوارم همون‌قدر که ماها پتانسیلا و خوبیاتو می‌بینیم، خودتم ببینیشون. امیدوارم کلی بیش‌تر ببینمت، کلی بیش‌تر باهات باشم، کلی کم‌تر ناراحتت کنم، کلی زودتر پیاماتو سین کنم، کلی کمتر از دست اهالی دانشگاه حرص بخوری، کلی خوشالتر باشی و کلی کار خفن‌تر بکنی. بوس زیاد. اون دوستت که خیلی خوشاله دوست توعه.

امضا: اون دوستت که خیلی خوشاله دوست توعه

وضعیت کاغذ نامه: تاخورده


امضا: دوست سپیده:*
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤8😢2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۰ برای: کسانی که بیدارند... نیمه‌شب بخیر، غریبه. نمی‌دانم این نامه را برای چه کسی می‌نویسم؛ شاید برای کسی که او هم از ادامه‌دادن خسته شده، اما هنوز هر صبح از تخت بیرون می‌آید و وانمود می‌کند چیزی در انتظارش هست. مدتی‌ست زندگی…
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۸
برای: آسمان نیمه‌شب

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

به صاحبِ اتاق روشن،

نامه‌ات را در پست خانه درست وقتی به دستم رسید که قطار باری از کنار ایستگاه می‌گذشت و شیشه‌های اتاقک نگهبانی را می‌لرزاند.
تقریبا جوانم و سه سال است که استخدام شده ام و شب‌ها چراغ این ایستگاه را روشن نگه می‌دارم؛ ایستگاهی که دیگر کمتر قطاری در آن توقف می‌کند. گاهی تا صبح هیچ‌کس نمی‌آید، هیچ دری باز نمی‌شود و هیچ مسافری نام این‌جا را از پشت پنجره نمی‌خواند. بااین‌حال، هر شب چراغ سکوها را روشن می‌کنم.

نه از روی امید.

از روی وظیفه.

تو نوشته بودی شبیه اتاقی شده‌ای که چراغش روشن است، اما کسی در آن زندگی نمی‌کند. این جمله را می‌فهمم. بعضی مکان‌ها خالی نیستند؛ فقط آن‌قدر منتظر مانده‌اند که دیگر صدای حضور خودشان را نمی‌شنوند.

سال‌ها پیش، زنی هر پنجشنبه با آخرین قطار به این ایستگاه می‌آمد. روی نیمکت سوم می‌نشست و منتظر کسی می‌ماند که هیچ‌وقت از قطار پیاده نشد. یک شب دیگر نیامد. فردای آن روز، روی نیمکت نوشته‌ای پیدا کردم: «آدم گاهی نمی‌رود؛ فقط دیگر توانِ منتظرماندن ندارد.»

نوشته را پاک نکردم.

نامه‌ی تو مرا به یاد او انداخت؛ نه به این دلیل که شبیه یکدیگرید، بلکه چون هر دو طوری از خستگی نوشته‌اید که انگار بابتش از جهان عذر می‌خواهید.

عذرخواهی نکن.

جهان بیش از اندازه از آدم‌ها خواسته که رنجشان را آرام، تمیز و بی‌مزاحمت حمل کنند. تو مجبور نیستی خستگی‌ات را زیبا کنی تا دیگران طاقت دیدنش را داشته باشند. مجبور نیستی از دل ویرانی‌ات معنایی بیرون بکشی. بعضی دردها هیچ درسی ندارند؛ فقط دردند.

من نمی‌دانم چه چیزی تو را به این نقطه رسانده و وانمود نمی‌کنم چند سطر می‌تواند چیزی را تغییر دهد. تنها می‌توانم شهادت بدهم که نامه‌ات رسید. کسی آن را خواند. کلماتت برای چند دقیقه از تنهایی بیرون آمدند و در اتاقک کوچکی کنار ریل، روبه‌روی پسری نشستند که خودش مدت‌هاست جز با قطارهای عبوری حرف نمی‌زند.

گفته بودی می‌خواستی کسی بداند که تو هم بودی.

حالا کسی می‌داند.

اما اگر نامه‌ی دیگری فرستادی، این‌بار به‌جای «بودم» بنویس «هستم»؛ حتی اگر به آن باور نداری. بعضی کلمه‌ها را ابتدا باید نوشت و بعد، بسیار دیرتر، زندگی کرد.

چراغ ایستگاه تا صبح روشن می‌ماند.

نه به این امید که حتماً قطاری خواهد آمد؛
فقط برای اینکه اگر آمد، از کنار تاریکی عبور نکند.


امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤8
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: برای EOS✨ این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… برای: EOS✨ در سه روز بعد از ۱۵ شهریور و یه روز بعد از کورس قلب متن نامه: میدونی خیلی اوقات وقتی یه پلن ذهنیمو و یه کاری رو انجام نمیدم، چی یه کوچولو از عذاب وجدانم کم می‌کنه؟…
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۵
برای: دوست سپیده:*

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نامه‌تان را که خواندم، واقعاً خوشبحال سپیده
و خیلی خوشحال شدم که در این دنیا «پست‌خانه‌ی نیمه‌شب» را پیدا کرده‌ام.
انگار در گوشه‌ای دور از جهان، همه زیر نور مهتاب دور هم جمع شده‌ایم و می‌توانیم از هر چیزی بگوییم؛ داستان زندگی‌مان را تعریف کنیم
و شادی‌ها، دلتنگی‌ها و غم‌هایمان را با یکدیگر قسمت کنیم. اینجا هرکسی می‌تواند از بار سنگینی که بر دوش می‌کشد بنویسد، بی‌آنکه از قضاوت‌شدن بترسد.

واقعاً این پست‌خانه را دوست دارم.

شاید چون اینجا هیچ‌کس مجبور نیست وانمود کند حالش خوب است. آدم‌ها با اسم‌های ناپیدا می‌آیند، اما با واقعی‌ترین بخش وجودشان نامه می‌نویسند. گاهی غمِ یک نفر، در دل غریبه‌ای دوردست آشنا به نظر می‌رسد و کسی که خیال می‌کرد در رنجش تنهاست، ناگهان می‌فهمد گوشه‌ای از این شب، قلب دیگری نیز به همان درد گرفته است.

به گمانم زیبایی اینجا همین است؛ ما شاید هرگز یکدیگر را نبینیم، نام هم را ندانیم و از کنار هم در خیابان عبور کنیم، بی‌آنکه بشناسیم؛ اما شب‌ها، کلماتمان راهشان را پیدا می‌کنند و به دست کسانی می‌رسند که باید آن‌ها را بخوانند.

اینجا نامه‌ها فقط به مقصد نمی‌رسند؛ گاهی کسی را هم از تنهایی بیرون می‌آورند.

امیدوارم چراغ این پست‌خانه همیشه روشن بماند؛ برای تمام کسانی که در روشنایی روز جایی برای حرف‌هایشان پیدا نمی‌کنند.

خوشحالم که حالا من هم یکی از آدم‌های این شبم.

— یکی از ساکنان کوچک پست‌خانه‌ی نیمه‌شب


امضا: یکی از ساکنین پست‌خانه نیمه‌شب
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: عزیز دردونه

اگه تو نبودی زندگی چیزی جز پوچی نبود؛
درد و غصه‌ها مثل شکارچی، دشت‌هارو دونه به دونه به جستجوی من که مثل یه آهو در حال زیستن بودم طی می‌کردن.
ولی تو یهو مثل یه ابرقهرمان از اون دور دورا پیدات شد.. صبر کن ببینم، تو که هرگز دور نبودی، همیشه تویِ تمام قلب و وجودم ریشه زده بودی. توی خواب، توی بیداری، دوری و نزدیکی، هزیون‌ و پریشونی‌ها، همیشه مثل یه نوری خیلی روشن‌تر از نور خورشید به صورتم تابیدی، امید و گذاشتی کف دستم و آروم من و در آغوش کشیدی.. بدون اینکه سوالی بپرسی یا من و سرزنش کنی، گفتی کنارت می‌مونم تا رعد و برق‌های ترسناک برن، و بعد فقط من و تو می‌مونیم و رنگین کمون خوشحالی و یه خونه‌ی کوچولو از شادی‌ها. شایدم نه، شاید رعد و برق‌های بی ادب بخوان که بیشتر مهمون آسمونِ دنیامون باشن، مثل مهمون‌هایی که فرقی با خروس‌های بی‌محل ندارن! مهم نیست.. دستت و می‌گیرم و باهم به انتظار می‌شینیم، مگه وقتی که خورشیدِ من کنارمه، مهمه که خورشید دلش بخواد طلوع کنه یا نه؟ مهم اینه که تو باشی، بخندی و یهو از لای دندونات نور بتابه به زندگیم. همیشه بمون خورشیدِ خرمایی. باشه؟

امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤5
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۳
برای: پستچی نیمه‌شب و اهالی پستخانه

پستچی عزیز! راستش از اینکه شما دیگه نبودید، ناراحت و نگرانتون بودم و حیفم میومد که این پستخانه ی قشنگ، بسته شده.
حالا خوشحالم که حالتون خوبه و برگشتید.
امیدوارم حال همه ی دوستانِ خوش ذوقم که ذوق نامه نوشتن دارند و حال همه ی نامه ها هم خوب باشه...
اما نامه های من که سراغشان را گرفتید؛
نامه های من به ترمه، گم شده اند. با تمام واژه های عاشقانه ای که توی اون ها بود...
از یابنده هم تقاضا می‌شود که به روی خودش نیاورد و نادیده بگیرد.

وضعیت نامه: تا خورده

امضا: هاشم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤11💔4
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: هرکسی که به خواندن این نامه احتیاج دارد

درود بر اهالی پست‌خانه
قصد اینو ندارم که کتابی حرف بزنم
کتابی که حرف میزنم انگار کلمه ها از شدت سنگین بودن تو گلوم گیر میکنن
بگذریم؛قاعدتا دسته کم نصف بیشتر شماها طعم انتظارو چشیدین،بله سخته
اما از یه جایی به بعد این منتظر بودنه شروع میکنه به کور کردن ذوق آدم یواش یواش امیدو میخوره کم کم بی حست میکنه فرسودت میکنه و در نهایت تو معتاد صبر میشی و هی انتظار میکشیو انتظار میکشی
دوست خوبم برایِ چیزی انتظار بکش که ارزش داره اگر دیدی داری تحلیل میری رهاش کن باور کن سبک میشی دنیا اونقدر مهربون نیست که عمری که برای انتظار صرف کردیو حساب نکنه چشم بهم میزنی میبینی عمرت رفت و تو موندیو کلی حسرت
اینم بگم که این انتظاره شامل همه چیز میشه چه آدما چه فرصت شغلی چه روزای بهتر و ...
خلاصه بگذر از هرچیزی که روحتو زودتر از جسمت از پا درمیاره

امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6🌚1💔1
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: خورشیدِ تاریکی‌هایِ من

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

عزیزترینِ من
اجازه بده برات یه داستان تعریف کنم
چند سال قبل دخترکی بود که تنها نبود اما همیشه احساس تنهایی می‌کرد. توی هر جمعی... بین آدما هم تنها بود. هرگز نمیتونست چیزهایی که واقعا توی ذهنش بود رو بگه و حس نکنه یه وصله ناجوره.
تا اینکه یهو سر و کله یه نفر پیدا شد. حدس میزنم خود خدا اون آدمو فرستاد توی مسیر زندگی دخترک.
هیچوقت نفهمید چطور شد تونست به اون اعتماد کنه.‌ اون مثل بقیه آدما نبود، یه چیز متفاوت بین شون جاری شد. چیزی که شاید فقط یک بار در زندگی اتفاق بیفته.
روز ها اومدن و رفتن
هفته‌ ها
ماه ها
آروم آروم داره میشه سال‌ ها!
دختره باورش نمی شد اون آدم باهاش دوست بشه، ولش نکنه، به صحبت کردن ادامه بده، حتی زمان هایی که دختره چیزای عجیب غریب میگه درکش کنه...
دوست دارم تو رو خورشید بنامم
خورشیدی که فکر نمی کردم هرگز طلوع کنه
اما کرد!
حالا من با غمت غمگین می شم و با شادیت خوشحال
می خوام یه رازی رو بهت بگم
بعضی زمان ها از قصد پشت تلفن بین حرف هام اشتباه میکنم تا صدای خنده ات رو بشنوم
و بعضی زمان ها از نوتیفیکیشن پیام هات اسکرین شات می گیرم چون می ترسم تو فقط یه رویا باشی و یهو محو بشی

ممنونم که هستی

شاید روزی بیاد که رو به روت بایستم و همه ی این حرف ها رو بزنم
شاید هم فقط بگم که
من خیلی دوستت دارم


امضا: میخک کوچک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤8
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۴۸ برای: ندام این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… راستش نامتو با جون و دل خوندم و حس کردم یه چیزی باید بنویسم ... از واقعی بودن کلماتت واقعا لذت بردم راستش توی خودمونی نوشتن خیلی خوب نیستم اما بیخیال ... احتمالا دستم هم به…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: آنکه هیچ نمیداند

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

آخخخ گفتی
نامه ت برام هر جمله ش قابل لمس بود
خوشحالم که یکی رو مثل خودم با همونقدر دغدغه و خستگی از این زندگی پیدا کردم

...
میدونی دلم میسوزه براشون
واقعا گم کردن خودشونو و وقتی میبینمشون وسط لذت هام ی غم میریزن که انگار تو ی استخر پر آب تمیز و خنک، زهر میریزن و کل آبش سمی میشه
کاش یا میتونستم بهشون آب خوشمزه بدم که سم رو بشوره ببره یا دریا باشم و سم هیچ تاثیری روم نزاره...
قسمتی که ساده لوح و غیر قابل اعتماد و... رو گفتی دقیقا میشه دیدِ رباتا به دلقکا یا به قول خودت مترسکا به دلقکا
کلی اینو با چشم خودم دیدم که آدمایی که رها زندگی کردن و حس عمیق زندگی رو چشیدن چجوری این ویژگی ها رو بهشون چسبوندن
اصن شاید خودمم یکی از اونا باشم
البته من که برام مهم نیس
مهم اینه لذت بزرگِ واقعی رو پیدا کنم و عشق کنم باهاش
لذت ببرم
ولی این ویژگیا واقعا براشون نیست
خندان بودن دلیل بر عقل نداشتن نیس که
اتفاقا عاقل بودنه
ولی این موضوع برا خیلیا قفله و گارد دارن نسبت بهش
نمیدونم از تغییر میترسن یا نمیخان باورشون به چیزی که بچگی بهشون گفتن عوض شه
آخه مگه چقدر زنده ایم؟
مگه چقدر زمین بهمون فرصت میده چاق بشیم چله بشیم بعد بخوردمون
ولی نمیدونم
نمیدونم چیکار کنم
نمیدونم باید دست رو دست بزارم و همینجوری هیچکس این لذتای دست نخورده رو پیدا نکنه و من برم پی لذت خودم یا کاری کنم و تموم تلاش و وقتم رو بزارم تا بیشتر آدما بیان ببینن بچشن و لذت ببرن


امضا: ندام
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤6
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: استاد اعظم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نمی‌دانم چرا امشب این‌قدر ساکت گذشت.
شاید برای تو فقط یک شب معمولی بود؛ شبی مثل هزار شب دیگر که می‌آیند و می‌روند و چیزی از خودشان باقی نمی‌گذارند. اما برای من، امشب فرق داشت.
بعد از تمام شب‌هایی که با خنده و حرف گذشت، بعد از آن همه جمله‌ای که بینمان رد و بدل شد و شب‌هایی که دلم نمی‌خواست تمام شوند، امشب ناگهان هیچ چیز نبود. نه حرفی، نه خنده‌ای، نه حتی همان چند کلمه‌ی ساده‌ای که همیشه منتظرشان بودم.
و من، برخلاف چیزی که باید، منتظر ماندم.
هر بار که گوشی‌ام روشن می‌شد، برای یک لحظه فکر کردم شاید تو باشی. شاید پیامی فرستاده‌ای، شاید مثل شب‌های قبل قرار است دوباره حرف بزنیم و من چند ساعت دیگر هم از این شب سهم داشته باشم.
اما خبری نشد.
عجیب است که آدم می‌تواند به حضور یک نفر در ساعت خاصی از شب عادت کند؛ به اینکه بداند کسی هست که می‌شود با او خندید، حرف زد و برای چند ساعت فراموش کرد روز چقدر خسته‌کننده بوده. و بعد یک شب، وقتی آن حضور نیست، تازه می‌فهمد چقدر به آن عادت کرده بوده.
حتی وقتی می‌گویی «برو بخواب»، گاهی دلم می‌گیرد. نه از اینکه باید بخوابم؛ از اینکه من هنوز دلم می‌خواهد بمانم و حرف بزنم، اما انگار تو زودتر از من دلت می‌خواهد شب تمام شود.
شاید حق با تو باشد. شاید من زیادی به این شب‌ها دل بسته‌ام.
ولی کاش می‌دانستی امشب چقدر دلم می‌خواست یکی از همان شب‌های قبلی باشد؛ همان شب‌هایی که می‌خندیدیم و زمان بی‌صدا می‌گذشت. کاش امشب هم یک دلیل کوچک برای لبخند زدن داشتم.
ناراحتم، نه چون اتفاق بزرگی افتاده؛ شاید دقیقاً به همین دلیل. چون هیچ اتفاقی نیفتاد.
فقط سکوت بود.
و من ماندم و یک عالمه حرف نگفته، یک صفحه‌ی خالی و انتظاری که هرچه دیرتر می‌شد، بیشتر شبیه دلتنگی می‌شد.
شاید فردا این حس برایم عجیب به نظر برسد. شاید حتی بخندم و بگویم «چقدر برای یک شبِ ساکت ناراحت شده بودم.»
اما امشب نمی‌توانم.
امشب فقط دلم برای همان خنده‌های شب‌های قبل تنگ شده.


امضا: یک شب نشین
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔6😢1
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: هاشم

سلام . خوشحالم که حالتون خوبه
عمیقا دلم برای حس خوبی که داستانتون داشت تنگ می‌شه. برای خودم و داستان ناتموم یکم ناراحتم اما برای شما؟ خوشحالم .
جواب نامه‌ای که برام نوشته بودین رو داده بودم اما اینجا تعطیل شد و نشد که به دستتون برسه . یادمه توی خط آخر نامه برام آرزو کرده بودین گفته بودین امیدوارم عاشق بشی و به قول حسین منزوی عشقت زندگی ساز باشه :) نمی‌دونم واقعا عاشق شدم یا نه اما در هرصورت قشنگ‌ترین آرزویی بود که تاحالا شنیده بودم.

امضا: هوریا
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤10
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۴۴ برای: آنکه هیچ نمیداند این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… آخخخ گفتی نامه ت برام هر جمله ش قابل لمس بود خوشحالم که یکی رو مثل خودم با همونقدر دغدغه و خستگی از این زندگی پیدا کردم ... میدونی دلم میسوزه براشون واقعا گم کردن…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۸
برای: ندام

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

چاق بشیم ، چله بشیم بعد زمین بخورتمون؟! (لبخند و البته یه خنده ی ریز)
دید قشنگی بود!
فکر کنم از هسته ی زمین جای گدازه گل و اکلیل بپاشه!
(بامزگی ب من یکی نیومده! ولی خب...)

دریا بشیم؟ ... یاد اهنگ "مرداب" افتادم ...
منم نمیدونم ... شاید بزاریم به حال خودشون بمونن ، نه از روی خودخواهی فقط شاید برای اینکه بعضیا اینجوری راحت ترن
قهرمان بودن یعنی فدا و گاهی فنا شدن ...
ما نمیتونیم قهرمان همه باشیم ، یه سریا قهرمان نمیخوان فقط میخوان هرجور که هستن "بمونن" و راضین و زندگی براشون این معنیو داره (ثبات)

از طرفی ، بیتفاوت از بین نفس هایی که در حال قطع شدن هست هم نمیشه گذشت ... نفس هایی که بین این پوسته ها هنوز خفه نشده
میشه دنیا رو بهشون نشون داد و بعد انتخاب رو به دست خودشون گذاشت ، ادمی از همین چیزاست

و میدونی چیه ... بعضیا هم حق دارن ، دست سرنوشت این روزها به هرکودوممون یه سیلیه محکم زده و خب ... یه سریا از ماها رو سیاه و کبود کرده
خیلی ها پر و بالشون شکسته ، پوسته و نقابی در کار نیست

جدا از هرچی خودم راستش لذت رو به هر بهایی دوست ندارم
اما کاش بعد اینکه سرنوشت مارو یه دل سیر زد کنار هم مینشستیم، کمی از دست سنگین اون غول بیابونی میگفتیم ، زخم هامون رو با هم درمان میکردیم و بعد چای و شیرینی ... کنار هم
(زیاد آرمانیه فک کنم ... شایدم حرفام اینجوری باشه ... *نمیدانم*)


امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: لب‌پر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤4🕊1
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۵
برای: توِ مَن

نمیدانم این را دارم درست مینویسم یا نه
نمیدانم برای تو مینویسم یا نه
اما اینجا نشسته ام و نگاه میکنم
به نبودنت به هوایی که بی تو خفه است
به گردِ غباری که روی دلم نشسته
به پنجره ای که هیچ وقت باز نشده
باورم نمیشود واقعا دلتنگم
یا دل بازی اش گرفته
میخواد بخواهد ، مهم نیست چه کسی را
یا تو را میخواهد بخواهد فقط
سردرگمم میدانی بازی زشتی است
یار و حریف رفته ، تنهایی نمیچسبد
چکار کنم بگو
چطوری بفهمم و بدانم
از عشق تو تب کرده ام
یا تب کرده ام و عشق طلب کرده ام

امضا: ویوی
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤1💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۱:۲۸ برای: هاشم سلام . خوشحالم که حالتون خوبه عمیقا دلم برای حس خوبی که داستانتون داشت تنگ می‌شه. برای خودم و داستان ناتموم یکم ناراحتم اما برای شما؟ خوشحالم . جواب نامه‌ای که برام نوشته بودین رو داده بودم اما اینجا تعطیل شد…
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۰۵
برای: هوریا

سلام هوریا خانم
احوال شما؟ امیدوارم خوب باشید☘
خوشحال شدم که به یاد من بودید.
برای من خوشحالید که نامه هام گم شدن؟🙃

حافظ می‌گه:
«از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست»
من هم می‌نوشتم که از آتش مراقبت کرده باشم و نگذاشته باشم که بمیره...
می‌نوشتم که زیبا باشم ولی حالا نمی‌دونم با این نوشتن زیباتر می‌شم یا با ننوشتن؟
حالا بگذریم...
راستی کاش این پستچی تو کارش جدی تر بود و یهو تعطیلش نمی‌کرد که اون نامه ی شما رو می‌خوندم.
حالا چرا نمی‌دونید عاشق شدید یا نه؟

امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊5
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۱۵
برای: فردایی از دست رفته

دل‌زده ام؛
از روزهایی که می‌آیند و جز تکرار،
چیزی در آستین صبح ندارند.
من یکی از فرزندان این خاکم،
که رویاهایم پشت در فردا جا مانده‌اند؛
میان اخبار تلخ،
گرانی رویاها،
و هزار "نمی‌شود"
که بر لبان این سرزمین پیر گشته‌اند.
من، یکی از فرزندان این خاکم،
از تبار رویاهای نیمه‌جان؛
روییده در خاکی
که فردایش همیشه دور است.
و چه تلخ است؛
جوان بودن در سرزمینی که
برای رسیدن به فردا،
باید هر روز
پاره‌ای از امروزت را
به دست فراموشی بسپاری.

امضا: S
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔8
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤2
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒