آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤8
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۰۵
برای: خودم و خودت
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(این نامه ، از خاکستری در تاریخ ۱۴۰۵/۳/۱۴ در ۱:۱۷ بامداد به جا مانده )
اول از همه ممنونم از پستچی و این پست خونه بابت همه چیز ، که تونستیم باهاش جور دیگه ای به همدیگه وصل شیم
این اولین نامم بعد وصل شدن هست و خب ، حس خوبیه که چراغ اینجا روشنه و قلمِ دلِ همه توی این پست خونه رد و بدل میشه
...
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۰۵
برای: خودم و خودت
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(این نامه ، از خاکستری در تاریخ ۱۴۰۵/۳/۱۴ در ۱:۱۷ بامداد به جا مانده )
اول از همه ممنونم از پستچی و این پست خونه بابت همه چیز ، که تونستیم باهاش جور دیگه ای به همدیگه وصل شیم
این اولین نامم بعد وصل شدن هست و خب ، حس خوبیه که چراغ اینجا روشنه و قلمِ دلِ همه توی این پست خونه رد و بدل میشه
...
نمیدونم از این همه عاشق تو سرزمینم خوشحال باشم یا دلواپس ، همه دل دادن اما کاش رسیده بودن و حسرتی نبود ، شایدم این نرسیدن ها ارزش بیشتری داره؟ البته
حرف عشق شد ، من هم میخوام از "او"ی خودم بگم ...
نمیدونم بهش عشق بگم یا نه ، ولی درس دل دادن رو از اون یاد گرفتم
اره ، اگه ازم بپرسن اولین باری که دیدمت کجا و چطور بود مو به مو میتونم توصیفش کنم
اولین حرفی که بهم زدی ، اولین چیزی که ازت شنیدم "چه صدای جالبی داری" ... اولین لبخندم بهت ... کاش میدونستی که صدای تو برام از صداهای دیگه دلنشین تر بود
قبل از دیدنت صداتو شنیده بودم از پشت گوشی توی یه ویس کوتاه ، همونجا حس کردم باید متفاوت باشی شاید برای هم باشیم ... و وقتی دیدمت ... مطمئن شدم ...
اولین صحبتی که با دوستت داشتی رو شنیدم و برای اولین بار حس کردم کسیو پیدا کردم که به فکر های من بدون شناختم فکر کرده ... یه کانکشن عجیب ...
مطمئنم تو هم دوسم داشتی ولی شاید نه مثل من ، شاید اونقدر مثل من خودت رو تسلیم احساست نمیکردی ، نمیذاشتی احساسات تا عمق وجودت نفوذ کنن
میدونی کجا اینو فهمیدم؟ اونجایی که بغلم کردی و یکی بهت گفت "اوه ، تاحالا ندیده بودم کسیو بغل کنیا" ... لبخند زدم ... دیده بودم افراد دیگه ایم بغل کنی اما میدونستم که این کار برات نه اسونه نه بی معنی ... ولی به روی خودم نیاووردم چون میدونستم مثل همیشه فقط دلم خوش میشه و بعدش دوباره به چرخه ی "کاش" ها برمی گشتم...
و هنوزم موقع نوشتن چیزی دربارت لبخند به لبمه ، لبخندی پر از درد
من باید ازت دست بکشم ، تو نقطه ی ضعف منی ، نقطه ای که باعث میشه معنیه "فکر کردن" رو فراموش کنم ...
دوست داشتنتو چشیدم ، خیلی چیزا یاد گرفتم ولی نباید تسلیم دلم باشم ، زندگی من با دوست داشتنت یه چپتر جدید داشت ولی نمیخوام بهش برگردم ، اون پروسه ی طولانی از درک احساساتم و درک تو (یه موجود درک ناپذیر) ...
به چشمات قسم که از تو لحظات عاشقانه نمیخواستم ، من قانع به بودنه با تو برای یک چای و صحبت بودم اما خیلی سختش کردی ، پیچیدگیه رفتارت خفم میکرد ، بلاتکلیفی منو پژمرده میکرد ، شک بین نفرت و دوست داشتنت منو اشفته میکرد ، رفتارت که گاهی صمیمی و گاهی دور تر از افق بود سردرگمم میکرد
دوسم داشتی اره اما شاید کم ... دل من برای ماجراجویی با تو توی تمام معماهاش اماده بود اما تو معمای دیگه ایو واسه حل کردن انتخاب کردی ، بدون من یا شاید هم با فکر من ... و من اینبار نباید به تو ببازم ، نه به عنوان کسی ک دل دادم ، به عنوان کسی که از دوست داشتنت درس گرفت و الان باید انتخابای بهتری داشته باشه
من توی دوست داشتنت کهنه کار شدم و تا حدی مرز بندی کردم که موقع لبخندات پا روی مین احساساتم نذارم ... ولی هنوز توی فکرم با تو هستم و وقتی میبینمت حضورت برام هوای اونجا رو مقدس میکنه ... شاعرانش نکنم ، خستم از توصیفات شاعرانه که کم هم برات ننوشتم
خلاصه بگم ... خیلی وقته ندیدمت و این حرفا اسونه نوشتنش ، نمیدونم ببینمت باز هم قاطعانه حرف میزنم یا نه ولی وقتشه دست و دلم رو باهم بکشم
میدونی چیه؟ دیگه نمیخوام خودمو بهت بشناسونم
نمیخوام این نامه بهت برسه
نمیخوام برگردم به گردش دوباره ی دلم...
من تمام تلاشمو کردم ، این نامه با وجود طولانی بودنش فقط یک بخش از هزار بخشو توصیف کرد ، و این خلاصه ی "ما" بود ... برای یک بار هم که شده میخوام برای خودم انتخابای بهتری کنم ، نه از خودخواهی ، شاید از امید؟
ما باهم قشنگ بودیم ، اما همه ی اون ها قرار نیست محقق بشن و اینو خوب بهم یاد دادی و سخت فهمیدم
و از این به بعد میخوام تو رو به عنوان کسی که بهم درسی داد یاد کنم ، نه کسی که یه زمانی جوری دوسش داشتم که احمقانه با فکر کردن بهش لبخند میزدم
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊7❤3
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۳۰
برای: غریبه ترین آشنا
چه ساده
تو را استثنای خویش پنداشتم؛
غافل از آنکه در ازدحام آدمهایت،
من نیز نامی گذرا بودم.
روزی
مرا خاصترینِ خویش میخواندی،
و من به وهم ماندگاریات دل سپردم؛
غافل از آنکه همان جایگاه؛
روزی
به نام دیگری رقم خواهد خورد.
و حیف که چه دیر دریافتم؛
تو نیز از جنس همان آدمهایی بودی
که میپنداشتم
با همهشان فرق داری.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۳۰
برای: غریبه ترین آشنا
چه ساده
تو را استثنای خویش پنداشتم؛
غافل از آنکه در ازدحام آدمهایت،
من نیز نامی گذرا بودم.
روزی
مرا خاصترینِ خویش میخواندی،
و من به وهم ماندگاریات دل سپردم؛
غافل از آنکه همان جایگاه؛
روزی
به نام دیگری رقم خواهد خورد.
و حیف که چه دیر دریافتم؛
تو نیز از جنس همان آدمهایی بودی
که میپنداشتم
با همهشان فرق داری.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔11
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۱
برای: برای زندگی
آنگاه که از شدت درد، مرگ را طلب میکنیم.
چرا که تنها مرگ میتواند آراممان کند! و این را نیز میدانیم که دیگر جایی برای بازگشت به همان آغاز و بهبودی نیست؛ به همین خاطر مرگ را طلب داریم، مگر آنکه معجزهای از سوی خالق رخ دهد! آنگاه است که پس از همه اینها، قدر درست زندگی کردن را درک میکنیم، قدر لحظهها و فرصتهایی که هست را میگیریم، و واکنشی از سوی خودمان نشان میدهیم! آنگاه است که وقت بازگشت به زندگی عادی فرا میرسد و زندگی را جدی میگیریم! چرا که مرگ را دیدهایم و ترسیدهایم، و حال به زندگی عادی بازگشتهایم!
امضا: زَک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۱
برای: برای زندگی
آنگاه که از شدت درد، مرگ را طلب میکنیم.
چرا که تنها مرگ میتواند آراممان کند! و این را نیز میدانیم که دیگر جایی برای بازگشت به همان آغاز و بهبودی نیست؛ به همین خاطر مرگ را طلب داریم، مگر آنکه معجزهای از سوی خالق رخ دهد! آنگاه است که پس از همه اینها، قدر درست زندگی کردن را درک میکنیم، قدر لحظهها و فرصتهایی که هست را میگیریم، و واکنشی از سوی خودمان نشان میدهیم! آنگاه است که وقت بازگشت به زندگی عادی فرا میرسد و زندگی را جدی میگیریم! چرا که مرگ را دیدهایم و ترسیدهایم، و حال به زندگی عادی بازگشتهایم!
امضا: زَک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔9❤1
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۵
برای: بهترین بازیکنِ این بازی
امروز دیدم،
آن چشم هارا که شیطنت از آنها می بارد،
آن شقیقه هارا که از خوشحالی بالا میروند،
اما به لبخند نمیشینند،
چون غرور پشت آنها پنهان شده.
آن نگاه…
چطور تو نبودی؟
نمیتوانم درک کنم چطور کسی میتواند اینقدر شبیه تو باشد.
چه میدانم،
شاید هم من در هر سر و هر جفت چشمی که می بینم،دنبال نشانه ای از تو میگردم،
دنبال رد پای خاطره ای از تو،
دنبال هرچیزی که شاید بتوانم به تو ربطش بدهم.
خیلی عجیب است که هنوز هم،
چیزی مثل آن نگاه میتواند حال مرا آنگونه دگرگون کند.
دست هایم یخ میکنند،
قلبم چنان می تپد که گویی هر لحظه قرار است از سینه ام کنده شود و پاهایم بی وقفه تکان میخورند.
نمیدانم نگاهت چطور هیولایی را درون خودش پنهان کرده،اما من هرشب خواب همان هیولا را میبینم.
کاش روزی برسد
که از تو
هیچ نشانی
در هیچ چیز
و هیچکس
نباشد.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۵
برای: بهترین بازیکنِ این بازی
امروز دیدم،
آن چشم هارا که شیطنت از آنها می بارد،
آن شقیقه هارا که از خوشحالی بالا میروند،
اما به لبخند نمیشینند،
چون غرور پشت آنها پنهان شده.
آن نگاه…
چطور تو نبودی؟
نمیتوانم درک کنم چطور کسی میتواند اینقدر شبیه تو باشد.
چه میدانم،
شاید هم من در هر سر و هر جفت چشمی که می بینم،دنبال نشانه ای از تو میگردم،
دنبال رد پای خاطره ای از تو،
دنبال هرچیزی که شاید بتوانم به تو ربطش بدهم.
خیلی عجیب است که هنوز هم،
چیزی مثل آن نگاه میتواند حال مرا آنگونه دگرگون کند.
دست هایم یخ میکنند،
قلبم چنان می تپد که گویی هر لحظه قرار است از سینه ام کنده شود و پاهایم بی وقفه تکان میخورند.
نمیدانم نگاهت چطور هیولایی را درون خودش پنهان کرده،اما من هرشب خواب همان هیولا را میبینم.
کاش روزی برسد
که از تو
هیچ نشانی
در هیچ چیز
و هیچکس
نباشد.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8❤1
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: همه پست خونه ایا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
راستش یخورده دلخورم از آدما، از زمین، از این مدل زندگی .اومدم یکم طبق معمول این حرفایی که نمیتونم به هیییچ احد الناسی بگم رو به شما بگم
...
امضا: ندام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: همه پست خونه ایا
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
راستش یخورده دلخورم از آدما، از زمین، از این مدل زندگی .اومدم یکم طبق معمول این حرفایی که نمیتونم به هیییچ احد الناسی بگم رو به شما بگم
...
راستش کلی دلم گرفته از این آدما. آدمایی که اینقد زندگی رو جدی گرفتن.اینقد دارن رباتی زندگی میکنن
آدمایی که مثل رئیس سیرک واستادن به فکر پول جمع کردن هستن و ی لحظه با خودشون فکر نمیکنن که چرا بعضيا میان پول میدن؟ برا همون دلقکی که زندگی رو فهمیده ولی یبار کسی به حرفای عاقلانه ش توجه نکرده
واقعا احمقانه س و بشدت ناراحتم میکنه
یکی نیس بگه بابا بکشین بیرون
یکم زندگی یکم دلقک بازی
این شهر رو دوس ندارم کلا این کره زمینو دوس ندارم افتضاحه.
چرا فک کردین اگه نخندین بهتون میگن تاکسیک و جذاب؟؟
کی همچین حرفی زده
بیشتر شما ی مشت ادم رو مخ این.
بیاین تروخدا با هم ادا دربیاریم مهربون باشیم. کی گفته شما باید کسی باشین که دنبال امضای سلبریتی باشین اخه؟
اونم یکی مثل شماست ولش کنین
تقلید رو ولش کنین
خودتون باشین
خودتون زندگی کنین
دست بردارین از این چرت و پرتایی که ی روز مده و پوشیدنش جذابیت فرداش د مده س و پوشیدنش شما رو از مد میندازه
آخه کدوم بی فکری اینو گفته شما که همینید که هستین؛ لباس هم که فرقی نکرده
بیاین بریم سمت چیزای واقعا جذاب و دلبر..
حیفه وقتی که برا اینا بزارین رها کنین
مثل ی پر توی هوا
معلقی که به هیچ جایی تعلق نداره
خودشه
فقط خودشه
خود خود واقعیش
و هیچکس هم نمیتونه بگه خوبه یا بد زشته یا زیبا چون هر چی هست خود واقعی شه و هیچکس زشت و زیبا رو تعیین نکرده
خلاصه که خیلی دلم گرفته و ببخشید سر شما خالی کردم💔
کاش ی شهر بود جدا از این مد ها و چرت و پرتا
اسمشم میزاشتیم دلقک آباد
امضا: ندام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤16
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۱
برای: زیباترین حسرت زندگیم
بازم گذرم افتاد به پست خانه نیمه شب ..
اینجا پر از آدماییه که مثل من ، دردِ نرسیدن به عشق رو تجربه کردن . .
میدونی ، الان یاد ۵ ماه پیش افتادم . توی اون روزایی که بیست و چهار ساعته اینجا موشک باران میشد، واقعا دیگه امیدی به زندگی نداشتم .. همه ی آدمای اینجا اینطوری بودن .
ولی میدونی .. من حتی وقتی که مرگ، توی یک قدمیم هم ایستاده بود، بازم توی فکر تو بودم .. اون روزا، درِ دفتر قهوه ای چرمه رو باز میذاشتم ، همونی که برگ برگش پر از عشق تو و عطر تو و یاد تو بود .
روی یکی از صفحه هاش ، نوشتم ((اگه یه روزی اومدی و دیدی که من زیر آوار موندم، بدون که آجر های این سقف ، روی قلبی فرود اومده که پر از عشق تو و یاد تو بود .. بدون که گرد و غبار ، روی دستایی نشسته که حسرت گرفتن دستات رو به گور بردن ))
آره عزیزم ، من اینطوری دوست داشتم ..
روزی صدبار میگم ای کاش اگه قراره یه روزی بمیرم، حداقل چند ثانیه ی آخر زندگیم، توی بغل تو باشم .. عیبی نداره. سهم ما هم از عاشقی این همه حسرت شد ، من که اینطوری توی اوج جوونیم پیر شدم ، حداقل کاش تو حالت خوب باشه❤️🩹
امضا: مادمازل
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۱
برای: زیباترین حسرت زندگیم
بازم گذرم افتاد به پست خانه نیمه شب ..
اینجا پر از آدماییه که مثل من ، دردِ نرسیدن به عشق رو تجربه کردن . .
میدونی ، الان یاد ۵ ماه پیش افتادم . توی اون روزایی که بیست و چهار ساعته اینجا موشک باران میشد، واقعا دیگه امیدی به زندگی نداشتم .. همه ی آدمای اینجا اینطوری بودن .
ولی میدونی .. من حتی وقتی که مرگ، توی یک قدمیم هم ایستاده بود، بازم توی فکر تو بودم .. اون روزا، درِ دفتر قهوه ای چرمه رو باز میذاشتم ، همونی که برگ برگش پر از عشق تو و عطر تو و یاد تو بود .
روی یکی از صفحه هاش ، نوشتم ((اگه یه روزی اومدی و دیدی که من زیر آوار موندم، بدون که آجر های این سقف ، روی قلبی فرود اومده که پر از عشق تو و یاد تو بود .. بدون که گرد و غبار ، روی دستایی نشسته که حسرت گرفتن دستات رو به گور بردن ))
آره عزیزم ، من اینطوری دوست داشتم ..
روزی صدبار میگم ای کاش اگه قراره یه روزی بمیرم، حداقل چند ثانیه ی آخر زندگیم، توی بغل تو باشم .. عیبی نداره. سهم ما هم از عاشقی این همه حسرت شد ، من که اینطوری توی اوج جوونیم پیر شدم ، حداقل کاش تو حالت خوب باشه❤️🩹
امضا: مادمازل
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔12🕊2
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۸
برای: ندام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
راستش نامتو با جون و دل خوندم و حس کردم یه چیزی باید بنویسم ... از واقعی بودن کلماتت واقعا لذت بردم
راستش توی خودمونی نوشتن خیلی خوب نیستم اما بیخیال ... احتمالا دستم هم به نامه ی کوتاه نره ... اما ... بیخیال ... بزار بنویسیم!
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۴۸
برای: ندام
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
راستش نامتو با جون و دل خوندم و حس کردم یه چیزی باید بنویسم ... از واقعی بودن کلماتت واقعا لذت بردم
راستش توی خودمونی نوشتن خیلی خوب نیستم اما بیخیال ... احتمالا دستم هم به نامه ی کوتاه نره ... اما ... بیخیال ... بزار بنویسیم!
به نظرم این از روح ازاده ی تو هست که در قید و بند تجملات و این دنیای به قول خودت "رباتی" نیست
راستش رو بگم منم خستم
گاهی به اطرافم نگاه میکنم و ادم ها رو فقط مترسک هایی میبینم که برای افراد سودجو ، ادمهای قابل پیش بینی و کنترل پذیر به حساب میان برای سود بیشتر ، توجه بیشتر ، ارزش بیشتر ، بیشتر و بیشتر و بیشتر و در عین حال انسانیت کمتر
مترسکهایی که بیشتر درگیر ابزارها شدن تا ارزش های واقعی
و امان از نقاب ...
سعی میکنم درک کنم که چرا افراد از نشون دادن خود واقعیشون دوری میکنن ، اونا گاها با خودشون هم سر جنگ دارن و جای قضاوت نیست ... و راستش این روز ها "کمتر دوست داشته شدن" هم چیز غریبی نیست ... برای همین شاید سمت قوانین دستوریه "چگونه کاریزماتیک باشیم" ، "چگونه کسی را جذب کنیم" و هزار و یک باید و نباید میرن تا شاید توی جامعه با تکه های شکسته ی خودشون پذیرفته شن
توی این جامعه ی پر نقاب ادمی که خود واقعیش هست اغلب ساده لوح ، غیرقابل اعتماد ، غیرقابل کنترل ، سوژه و سرگرم کننده دیده میشه تا یه ادم حقیقی ... چون همه در انتظار تظاهر هستن و این چیزها به اون "واقعیته فرد" اسیب میزنه ، برای همین همه خودشون رو توی پوسته ای از سیاست و نقابی برای پذیرش پنهان میکنن
و راستش رو بخوای به نظرم اینجور افراد هیچوقت زندگی رو لمس نمیکنن
مگه تموم عمر چندتا بهاره که زندگی رو از پشت نقاب و پوسته ها لمس کنیم؟
چی میشه رویا ببافیم؟
شاید بگین اینا برای محافظت لازمن اما
مقررات باید برای ارامش باشن ، محدود کنن اما حبس نکنن ، مگه نه؟ ... خودتون رو توی این پوسته ها خفه کردین حتا خودتون هم نمیتونین خودتون رو نجات بدین ، بسه ... واقعا بسه ... به خودتون بیان ... به "خود"تون بیاین ...
این محافظت نیست ، این خفگیه!
اتفاقا چندی پیش بود ، پیاده توی یکی از منطقه های قدیمی شهر قدم میزدم ... میدونی ... زندگی اونجا ملموس تر بود ، انگار ادما واقعی تر بودن ، انگار واقعا نفس میکشیدن ، انگار واقعا زندگی میکردن ، هرچند سخت ... اما واقعی بود ، چیزی که "دغدغه های مترسکها" هیچوقت نمیزاره این واقعیت رو لمس کنن
من نمیخوام قضاوت کنم ، مثل همیشه میگم "من هیچی نمیدونم" ... راستش انسان بودن به قدری پیچیده هست که هیچوقت نمیتونم همه چیز رو دربارش بدونم
اما میدونی چیه؟
ادم های تنظیم شده و دستوری توی زندگی زیادن ، من نمیخوام یکی از اونا باشم
(خودمانی نوشتن برام یکم سخته راستش ...حالا یکمم به سبک خودم بگم (خنده های شرورانه؟))
من هم میخواهم خودم باشم ...
بگذار بگویند از هفت دولت ختم دارد ، من را اهل دولت هشتم بدانید
دولت دیوانگان (یا شاید یه قول خودت دلقک اباد)
میخواهم زیر باران بروم ، خب که چی؟ لباسهایم خیس شوند ...
میخواهم کوکی را در چای غرق کنم ، خب که چی؟ جذاب به نظر نیاید ...
میخواهم پیش همه بغلش کنم ، خب که چی؟ ساده به نظر بیایم ...
میخواهم بلند بخندم ، خب که چی؟ هرچه دوست دارند فکر کنند ...
خودم را میشناسم
میدانم که نمیخواهد با خواست خود به کسی بدی کند
پس به خودش فرصت میدهد تا زندگی را واقعی لمس کند
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊8❤4
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۵
برای: غریبه ترین آشنا
هنوز هم؛
رد رنجت در خلوت دلم باقیست؛
اما زخم را به دست نسیان سپردم.
بخشیدمت، نه از سر آسودگی،
بلکه از ترس آنکه کینه، مرا؛
بیش از تو ویران کند.
حالا ماندهام و امیدی لرزان؛
و ای کاش فردا
این بخشایش را
خطای امروز نخوانم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۲:۲۵
برای: غریبه ترین آشنا
هنوز هم؛
رد رنجت در خلوت دلم باقیست؛
اما زخم را به دست نسیان سپردم.
بخشیدمت، نه از سر آسودگی،
بلکه از ترس آنکه کینه، مرا؛
بیش از تو ویران کند.
حالا ماندهام و امیدی لرزان؛
و ای کاش فردا
این بخشایش را
خطای امروز نخوانم.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤5
پستخانهٔ نیمهشب
اطلاعیه شماره دو پستخانه نیمهشب: هر زمان از روز که دلتان خواست، میتوانید حرفهایتان را به کاغذ بسپارید و نامه را به دست پستچی بدهید. او تمام روز، رازهای شما را در کیفش نگه میدارد؛ تا ساعت از ۱۰:۳۰ شب بگذرد، شهر آرام بگیرد و چراغ پستخانه روشن شود. آنوقت…
اطلاعیه شماره سه پستخانه نیمهشب:
گاهی یک نامه، آغازِ نامهای دیگر است.✉️
اگر میان سطرهای نامهای مکث کردی، حرفی به دلت نشست یا دلت خواست به نویسندهاش بگویی «میفهمم چه میگویی»، حالا راهی برای نوشتن داری.
دکمهای شیشهای به پایین نامهها اضافه شده؛ با زدن آن میتوانی برای آن نامه یا نویسندهٔ همان نامه، پاسخی در قالب یک نامه بنویسی و به صورت ریپلی شده در پست خانه منتشر میشود.
بعد از ارسال، پیامی هم برای او میرود تا بداند نامهای برایش رسیده و منتظر خواندن است.
شاید کسی آنسوی این شب، نداند کلماتش به دلِ تو رسیدهاند.
حالا میتوانی برایش بنویسی. 🤍
گاهی یک نامه، آغازِ نامهای دیگر است.✉️
اگر میان سطرهای نامهای مکث کردی، حرفی به دلت نشست یا دلت خواست به نویسندهاش بگویی «میفهمم چه میگویی»، حالا راهی برای نوشتن داری.
دکمهای شیشهای به پایین نامهها اضافه شده؛ با زدن آن میتوانی برای آن نامه یا نویسندهٔ همان نامه، پاسخی در قالب یک نامه بنویسی و به صورت ریپلی شده در پست خانه منتشر میشود.
بعد از ارسال، پیامی هم برای او میرود تا بداند نامهای برایش رسیده و منتظر خواندن است.
شاید کسی آنسوی این شب، نداند کلماتش به دلِ تو رسیدهاند.
حالا میتوانی برایش بنویسی. 🤍
❤17
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
❤1
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۳:۲۴
برای: یار آینده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام
سلام از من به تویی که قراره در آینده یار من باشی.
(من آدم سختگیر و معناساز برای همه چی هستم.)
پس از همین الان با معنی "یار" شروع کنیم:
- یار=همسفر، همدوش
تو همسفر من هستی.
امضا: نسیم گذران
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۳:۲۴
برای: یار آینده
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و سلام
سلام از من به تویی که قراره در آینده یار من باشی.
(من آدم سختگیر و معناساز برای همه چی هستم.)
پس از همین الان با معنی "یار" شروع کنیم:
- یار=همسفر، همدوش
تو همسفر من هستی.
از یکجایی که سفر هردویمان به هم گره خورد و قرار بر این شد که همسفر شویم، گوش و دلم در اختیارت قرار میگیرد که آنچه بر تو گذشته تا به اینجارا بشنود و در اغوش گیرد .
و توهم همینطور.
میگویم برات از قعرچاه هایی که در آن زیستم... و تقلا کردم... و درامدم...
میگویم برایت از همسفران، راهزنان و مسافران دلم.
و همانطور که در اکنون همدیگه همسفر شدهایم، از آینده یک کلاف کاموا برمیداریم و شروع به بافتن میکنیم...
بَه کِه چِه زیباست رویابافی!!!
من میخواهم دوشادوش هم زندگی کنیم.
- زندگی=زیستن کاملِ تجربهها
درشبهایی که قلبت مأمن رگبار میشود، سراسر مرهم میشوم...
در روزهایی که بار کار بر دوشهایم ترک انداخت، برایم تکیهگاهی باش که بر آن پناه برم...
من صَََبر میکنم برای آن روزها ای یار من!
در این دنیای سیاه و چرکین هروقت آمدی بر در دل، نشانیای آشنا بده تا بفهممت و در را بگشایم.
میدانی دیگر
من از انها نیستم که به راحتی "طلای دلم" را به کسی نشان دهم.
روزگار ترسانده مرا...
به امید دیدار در وقت قرار ...
امضا: نسیم گذران
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤7
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۰
برای: کسانی که بیدارند...
نیمهشب بخیر، غریبه.
نمیدانم این نامه را برای چه کسی مینویسم؛ شاید برای کسی که او هم از ادامهدادن خسته شده، اما هنوز هر صبح از تخت بیرون میآید و وانمود میکند چیزی در انتظارش هست.
مدتیست زندگی برایم شبیه اتاقی شده که چراغش روشن است، اما هیچکس در آن زندگی نمیکند. حرف میزنم، میخندم، جواب پیامها را میدهم و کارهایی را که باید، انجام میدهم؛ ولی انگار خودم مدتهاست از میان همهی اینها رفتهام.
خستهام؛ نه آن خستگیای که با چند ساعت خواب تمام شود. خستگی من جایی میان استخوانهایم خانه کرده. از تکرار روزهایی که فقط اسمشان عوض میشود، از امیدهایی که هر بار کمی دیرتر میرسند و از خودم که هنوز نمیدانم برای چه ادامه میدهم.
امشب این نامه را نفرستادم تا کسی نجاتم بدهد. فقط دلم میخواست جایی از این جهان، کسی بداند که من هم بودم؛ کسی که خیلی تلاش کرد، خیلی دوام آورد و یک شب، در پستخانهای دور، اعتراف کرد که دیگر از قویبودن خسته شده است.
امضا: آسمان نیمهشب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۴۰
برای: کسانی که بیدارند...
نیمهشب بخیر، غریبه.
نمیدانم این نامه را برای چه کسی مینویسم؛ شاید برای کسی که او هم از ادامهدادن خسته شده، اما هنوز هر صبح از تخت بیرون میآید و وانمود میکند چیزی در انتظارش هست.
مدتیست زندگی برایم شبیه اتاقی شده که چراغش روشن است، اما هیچکس در آن زندگی نمیکند. حرف میزنم، میخندم، جواب پیامها را میدهم و کارهایی را که باید، انجام میدهم؛ ولی انگار خودم مدتهاست از میان همهی اینها رفتهام.
خستهام؛ نه آن خستگیای که با چند ساعت خواب تمام شود. خستگی من جایی میان استخوانهایم خانه کرده. از تکرار روزهایی که فقط اسمشان عوض میشود، از امیدهایی که هر بار کمی دیرتر میرسند و از خودم که هنوز نمیدانم برای چه ادامه میدهم.
امشب این نامه را نفرستادم تا کسی نجاتم بدهد. فقط دلم میخواست جایی از این جهان، کسی بداند که من هم بودم؛ کسی که خیلی تلاش کرد، خیلی دوام آورد و یک شب، در پستخانهای دور، اعتراف کرد که دیگر از قویبودن خسته شده است.
امضا: آسمان نیمهشب
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔7❤2
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: برای EOS✨
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
برای: EOS✨ در سه روز بعد از ۱۵ شهریور و یه روز بعد از کورس قلب
متن نامه:
امضا: دوست سپیده:*
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۹
برای: برای EOS✨
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
برای: EOS✨ در سه روز بعد از ۱۵ شهریور و یه روز بعد از کورس قلب
متن نامه:
میدونی خیلی اوقات وقتی یه پلن ذهنیمو و یه کاری رو انجام نمیدم، چی یه کوچولو از عذاب وجدانم کم میکنه؟ اینکه خودم میدونم اون انجام ندادنه ابداا به خاطر اهمیت ندادن بهش نبوده، به خاطر این بوده که دلم میخواسته اون کارو تو پرفکتترین حالتش انجام بدم و کسی که دوسش دارم رو تا جایی که میشه خوشحالترترترترتر کنم.
ولی درمورد ۱۵ شهریور سال قبل سپیده، هیچوقتِ هیچوقت این قاعده صدق نکرد. هنوز عذاب وجدانش کامل باهامه. حتی اسم دقیقش هم عذاب وجدان نیست به نظرم. بیشتر غصه و حسرته. هنوز دلم میخواد زمان برگرده عقب و وقتی اون شب میخواستم بهت زنگ بزنم، با خودم نگم «نه، بذار حضوری برم بوستان، کادو ببرم.» یا حتی زمان برگرده به صبحش که تو اون لوکیشن جالب =)))) خیلی عمیقتر و خیلی بیشتر بغلت کنم و ببوسمت، نه هولهولکی و تندتند و نگم «وقتی از خونه برگرده میرم خوابگاه پیشش.»
و یه چیزی که فکر کنم باعث شده این حس تا الان باهام بمونه اینه که اون موقع فکر میکردم فقط یه تبریک ساده نگفتم و بعدا با تبریک بهتر جبران میکنم ولی بعداً فهمیدم اون سرسری تبریک گفتنم، بیشتر از چیزی که فکر میکردم دلتو شکونده و دلخورت کرده. و وقتی ناراحت شدی دیگه هیچی اهمیت نداشت. حتی اینکه خودم میدونستم برنامه داشتم بعدا و تو شرایط بهتر بهت تبریک بگم. و فکر کنم از همون موقع بود که حسرتم از اینکه کاش تو بهترین موقعیت، بهترین تبریک تولد دنیا رو بهت گفته بودم و بهترین کادوی ممکنو بهت داده بودم، تبدیل شد به اینکه کاش فقط بهت گفته بودم چقدر دوست خوبمی و چقدر دوستت دارم :*
ولی سپیده چه الان، چه ۱۵ شهریور سال قبل و چه تو همهی ۱۵ شهریورایی که بعدا میاد دلم میخواد یه چیزی رو بهت گفته باشم.
اینکه آدما دوستاشونو دوست دارن و این دوست داشتن میتونه باعث بشه خوبیاشون تو ذهنش پررنگ شه و آدم اونا رو تحسین کنه. درمورد تو ولی یه نکتهای هست. من وقتی تو ذهنم «دوست تو بودن» رو میذارم کنار و فقط خودِ خودِ سپیده رو میبینم دقیقترین واژهای که براش دارم قابل تحسین بودنه.
توی چیا؟ توی کلی از ویژگیهای اکتسابی و حتی غیر اکتسابیت. تو اینقدر بااستعداد، باپشتکار، خلاق و باهوشی و اهل مدیریت و تو همهچی به اندازه و معتدلی که گاهی جدا استرس میگیرم و دعا میکنم شرایط و موقعیتا همیشه یه جوری باشه که بتونی این همممممممه پتانسیلو بروز بدی و حتی یه قطرهشم هدر نره:*
میخوام اینم بدونی که این ویژگیا فقط یه سری کلمه قشنگ نیستنا. که بشه دربارهت گفت و رد شد. کاملا قابل دیدنن. توی حرف زدنت، فکر کردنت، کارایی که میکنی و چیزایی که ازت میبینم.
سپیدهی عزیز عزیز عزیزم و خیلی خوشحالم که همهچی یه جور چرخیده که من تونستم باهات دوست باشم عاقا. اینکه بین این همه آدمی که تو دانشگاه بودن فرصت اینو داشتم که با تو دوست بشم و یه بخشی از این تایمو با تو بگذرونم، خوشحالکننده هم حتی نه، ذوق مرگ کننده است.
شاید خیلی چیزا توی زندگی اتفاقی باشن، ولی اینکه از بین این همه آدم، من و تو یه جایی به هم رسیدیم از اون اتفاقاییه که خیلی بابتش خدا رو شکر میکنم. خییییییییلی زیاد. و تا ابد درود بر مصاحبهها، فصلت، مشهد و هزاران البته کلیپ=)
چندتا آرزو واسه جدیدتم دارم. امیدوارم همونقدر که ماها پتانسیلا و خوبیاتو میبینیم، خودتم ببینیشون. امیدوارم کلی بیشتر ببینمت، کلی بیشتر باهات باشم، کلی کمتر ناراحتت کنم، کلی زودتر پیاماتو سین کنم، کلی کمتر از دست اهالی دانشگاه حرص بخوری، کلی خوشالتر باشی و کلی کار خفنتر بکنی. بوس زیاد. اون دوستت که خیلی خوشاله دوست توعه.
امضا: اون دوستت که خیلی خوشاله دوست توعه
وضعیت کاغذ نامه: تاخورده
امضا: دوست سپیده:*
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤8😢2
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۴۰ برای: کسانی که بیدارند... نیمهشب بخیر، غریبه. نمیدانم این نامه را برای چه کسی مینویسم؛ شاید برای کسی که او هم از ادامهدادن خسته شده، اما هنوز هر صبح از تخت بیرون میآید و وانمود میکند چیزی در انتظارش هست. مدتیست زندگی…
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۸
برای: آسمان نیمهشب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به صاحبِ اتاق روشن،
نامهات را در پست خانه درست وقتی به دستم رسید که قطار باری از کنار ایستگاه میگذشت و شیشههای اتاقک نگهبانی را میلرزاند.
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۵۸
برای: آسمان نیمهشب
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به صاحبِ اتاق روشن،
نامهات را در پست خانه درست وقتی به دستم رسید که قطار باری از کنار ایستگاه میگذشت و شیشههای اتاقک نگهبانی را میلرزاند.
تقریبا جوانم و سه سال است که استخدام شده ام و شبها چراغ این ایستگاه را روشن نگه میدارم؛ ایستگاهی که دیگر کمتر قطاری در آن توقف میکند. گاهی تا صبح هیچکس نمیآید، هیچ دری باز نمیشود و هیچ مسافری نام اینجا را از پشت پنجره نمیخواند. بااینحال، هر شب چراغ سکوها را روشن میکنم.
نه از روی امید.
از روی وظیفه.
تو نوشته بودی شبیه اتاقی شدهای که چراغش روشن است، اما کسی در آن زندگی نمیکند. این جمله را میفهمم. بعضی مکانها خالی نیستند؛ فقط آنقدر منتظر ماندهاند که دیگر صدای حضور خودشان را نمیشنوند.
سالها پیش، زنی هر پنجشنبه با آخرین قطار به این ایستگاه میآمد. روی نیمکت سوم مینشست و منتظر کسی میماند که هیچوقت از قطار پیاده نشد. یک شب دیگر نیامد. فردای آن روز، روی نیمکت نوشتهای پیدا کردم: «آدم گاهی نمیرود؛ فقط دیگر توانِ منتظرماندن ندارد.»
نوشته را پاک نکردم.
نامهی تو مرا به یاد او انداخت؛ نه به این دلیل که شبیه یکدیگرید، بلکه چون هر دو طوری از خستگی نوشتهاید که انگار بابتش از جهان عذر میخواهید.
عذرخواهی نکن.
جهان بیش از اندازه از آدمها خواسته که رنجشان را آرام، تمیز و بیمزاحمت حمل کنند. تو مجبور نیستی خستگیات را زیبا کنی تا دیگران طاقت دیدنش را داشته باشند. مجبور نیستی از دل ویرانیات معنایی بیرون بکشی. بعضی دردها هیچ درسی ندارند؛ فقط دردند.
من نمیدانم چه چیزی تو را به این نقطه رسانده و وانمود نمیکنم چند سطر میتواند چیزی را تغییر دهد. تنها میتوانم شهادت بدهم که نامهات رسید. کسی آن را خواند. کلماتت برای چند دقیقه از تنهایی بیرون آمدند و در اتاقک کوچکی کنار ریل، روبهروی پسری نشستند که خودش مدتهاست جز با قطارهای عبوری حرف نمیزند.
گفته بودی میخواستی کسی بداند که تو هم بودی.
حالا کسی میداند.
اما اگر نامهی دیگری فرستادی، اینبار بهجای «بودم» بنویس «هستم»؛ حتی اگر به آن باور نداری. بعضی کلمهها را ابتدا باید نوشت و بعد، بسیار دیرتر، زندگی کرد.
چراغ ایستگاه تا صبح روشن میماند.
نه به این امید که حتماً قطاری خواهد آمد؛
فقط برای اینکه اگر آمد، از کنار تاریکی عبور نکند.
امضا: متصدی آخرین ایستگاه
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤8
پستخانهٔ نیمهشب
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۲:۳۹ برای: برای EOS✨ این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… برای: EOS✨ در سه روز بعد از ۱۵ شهریور و یه روز بعد از کورس قلب متن نامه: میدونی خیلی اوقات وقتی یه پلن ذهنیمو و یه کاری رو انجام نمیدم، چی یه کوچولو از عذاب وجدانم کم میکنه؟…
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۵
برای: دوست سپیده:*
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نامهتان را که خواندم، واقعاً خوشبحال سپیده
و خیلی خوشحال شدم که در این دنیا «پستخانهی نیمهشب» را پیدا کردهام.
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۱۵
برای: دوست سپیده:*
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نامهتان را که خواندم، واقعاً خوشبحال سپیده
و خیلی خوشحال شدم که در این دنیا «پستخانهی نیمهشب» را پیدا کردهام.
انگار در گوشهای دور از جهان، همه زیر نور مهتاب دور هم جمع شدهایم و میتوانیم از هر چیزی بگوییم؛ داستان زندگیمان را تعریف کنیم
و شادیها، دلتنگیها و غمهایمان را با یکدیگر قسمت کنیم. اینجا هرکسی میتواند از بار سنگینی که بر دوش میکشد بنویسد، بیآنکه از قضاوتشدن بترسد.
واقعاً این پستخانه را دوست دارم.
شاید چون اینجا هیچکس مجبور نیست وانمود کند حالش خوب است. آدمها با اسمهای ناپیدا میآیند، اما با واقعیترین بخش وجودشان نامه مینویسند. گاهی غمِ یک نفر، در دل غریبهای دوردست آشنا به نظر میرسد و کسی که خیال میکرد در رنجش تنهاست، ناگهان میفهمد گوشهای از این شب، قلب دیگری نیز به همان درد گرفته است.
به گمانم زیبایی اینجا همین است؛ ما شاید هرگز یکدیگر را نبینیم، نام هم را ندانیم و از کنار هم در خیابان عبور کنیم، بیآنکه بشناسیم؛ اما شبها، کلماتمان راهشان را پیدا میکنند و به دست کسانی میرسند که باید آنها را بخوانند.
اینجا نامهها فقط به مقصد نمیرسند؛ گاهی کسی را هم از تنهایی بیرون میآورند.
امیدوارم چراغ این پستخانه همیشه روشن بماند؛ برای تمام کسانی که در روشنایی روز جایی برای حرفهایشان پیدا نمیکنند.
خوشحالم که حالا من هم یکی از آدمهای این شبم.
— یکی از ساکنان کوچک پستخانهی نیمهشب
امضا: یکی از ساکنین پستخانه نیمهشب
وضعیت نامه: لبپر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: عزیز دردونه
اگه تو نبودی زندگی چیزی جز پوچی نبود؛
درد و غصهها مثل شکارچی، دشتهارو دونه به دونه به جستجوی من که مثل یه آهو در حال زیستن بودم طی میکردن.
ولی تو یهو مثل یه ابرقهرمان از اون دور دورا پیدات شد.. صبر کن ببینم، تو که هرگز دور نبودی، همیشه تویِ تمام قلب و وجودم ریشه زده بودی. توی خواب، توی بیداری، دوری و نزدیکی، هزیون و پریشونیها، همیشه مثل یه نوری خیلی روشنتر از نور خورشید به صورتم تابیدی، امید و گذاشتی کف دستم و آروم من و در آغوش کشیدی.. بدون اینکه سوالی بپرسی یا من و سرزنش کنی، گفتی کنارت میمونم تا رعد و برقهای ترسناک برن، و بعد فقط من و تو میمونیم و رنگین کمون خوشحالی و یه خونهی کوچولو از شادیها. شایدم نه، شاید رعد و برقهای بی ادب بخوان که بیشتر مهمون آسمونِ دنیامون باشن، مثل مهمونهایی که فرقی با خروسهای بیمحل ندارن! مهم نیست.. دستت و میگیرم و باهم به انتظار میشینیم، مگه وقتی که خورشیدِ من کنارمه، مهمه که خورشید دلش بخواد طلوع کنه یا نه؟ مهم اینه که تو باشی، بخندی و یهو از لای دندونات نور بتابه به زندگیم. همیشه بمون خورشیدِ خرمایی. باشه؟
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۳۵
برای: عزیز دردونه
اگه تو نبودی زندگی چیزی جز پوچی نبود؛
درد و غصهها مثل شکارچی، دشتهارو دونه به دونه به جستجوی من که مثل یه آهو در حال زیستن بودم طی میکردن.
ولی تو یهو مثل یه ابرقهرمان از اون دور دورا پیدات شد.. صبر کن ببینم، تو که هرگز دور نبودی، همیشه تویِ تمام قلب و وجودم ریشه زده بودی. توی خواب، توی بیداری، دوری و نزدیکی، هزیون و پریشونیها، همیشه مثل یه نوری خیلی روشنتر از نور خورشید به صورتم تابیدی، امید و گذاشتی کف دستم و آروم من و در آغوش کشیدی.. بدون اینکه سوالی بپرسی یا من و سرزنش کنی، گفتی کنارت میمونم تا رعد و برقهای ترسناک برن، و بعد فقط من و تو میمونیم و رنگین کمون خوشحالی و یه خونهی کوچولو از شادیها. شایدم نه، شاید رعد و برقهای بی ادب بخوان که بیشتر مهمون آسمونِ دنیامون باشن، مثل مهمونهایی که فرقی با خروسهای بیمحل ندارن! مهم نیست.. دستت و میگیرم و باهم به انتظار میشینیم، مگه وقتی که خورشیدِ من کنارمه، مهمه که خورشید دلش بخواد طلوع کنه یا نه؟ مهم اینه که تو باشی، بخندی و یهو از لای دندونات نور بتابه به زندگیم. همیشه بمون خورشیدِ خرمایی. باشه؟
امضا: قاصدک
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤5
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۱۳
برای: پستچی نیمهشب و اهالی پستخانه
پستچی عزیز! راستش از اینکه شما دیگه نبودید، ناراحت و نگرانتون بودم و حیفم میومد که این پستخانه ی قشنگ، بسته شده.
حالا خوشحالم که حالتون خوبه و برگشتید.
امیدوارم حال همه ی دوستانِ خوش ذوقم که ذوق نامه نوشتن دارند و حال همه ی نامه ها هم خوب باشه...
اما نامه های من که سراغشان را گرفتید؛
نامه های من به ترمه، گم شده اند. با تمام واژه های عاشقانه ای که توی اون ها بود...
از یابنده هم تقاضا میشود که به روی خودش نیاورد و نادیده بگیرد.
وضعیت نامه: تا خورده
امضا: هاشم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۱۳
برای: پستچی نیمهشب و اهالی پستخانه
پستچی عزیز! راستش از اینکه شما دیگه نبودید، ناراحت و نگرانتون بودم و حیفم میومد که این پستخانه ی قشنگ، بسته شده.
حالا خوشحالم که حالتون خوبه و برگشتید.
امیدوارم حال همه ی دوستانِ خوش ذوقم که ذوق نامه نوشتن دارند و حال همه ی نامه ها هم خوب باشه...
اما نامه های من که سراغشان را گرفتید؛
نامه های من به ترمه، گم شده اند. با تمام واژه های عاشقانه ای که توی اون ها بود...
از یابنده هم تقاضا میشود که به روی خودش نیاورد و نادیده بگیرد.
وضعیت نامه: تا خورده
امضا: هاشم
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤11💔4
تاریخ: ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: هرکسی که به خواندن این نامه احتیاج دارد
درود بر اهالی پستخانه
قصد اینو ندارم که کتابی حرف بزنم
کتابی که حرف میزنم انگار کلمه ها از شدت سنگین بودن تو گلوم گیر میکنن
بگذریم؛قاعدتا دسته کم نصف بیشتر شماها طعم انتظارو چشیدین،بله سخته
اما از یه جایی به بعد این منتظر بودنه شروع میکنه به کور کردن ذوق آدم یواش یواش امیدو میخوره کم کم بی حست میکنه فرسودت میکنه و در نهایت تو معتاد صبر میشی و هی انتظار میکشیو انتظار میکشی
دوست خوبم برایِ چیزی انتظار بکش که ارزش داره اگر دیدی داری تحلیل میری رهاش کن باور کن سبک میشی دنیا اونقدر مهربون نیست که عمری که برای انتظار صرف کردیو حساب نکنه چشم بهم میزنی میبینی عمرت رفت و تو موندیو کلی حسرت
اینم بگم که این انتظاره شامل همه چیز میشه چه آدما چه فرصت شغلی چه روزای بهتر و ...
خلاصه بگذر از هرچیزی که روحتو زودتر از جسمت از پا درمیاره
امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۳
برای: هرکسی که به خواندن این نامه احتیاج دارد
درود بر اهالی پستخانه
قصد اینو ندارم که کتابی حرف بزنم
کتابی که حرف میزنم انگار کلمه ها از شدت سنگین بودن تو گلوم گیر میکنن
بگذریم؛قاعدتا دسته کم نصف بیشتر شماها طعم انتظارو چشیدین،بله سخته
اما از یه جایی به بعد این منتظر بودنه شروع میکنه به کور کردن ذوق آدم یواش یواش امیدو میخوره کم کم بی حست میکنه فرسودت میکنه و در نهایت تو معتاد صبر میشی و هی انتظار میکشیو انتظار میکشی
دوست خوبم برایِ چیزی انتظار بکش که ارزش داره اگر دیدی داری تحلیل میری رهاش کن باور کن سبک میشی دنیا اونقدر مهربون نیست که عمری که برای انتظار صرف کردیو حساب نکنه چشم بهم میزنی میبینی عمرت رفت و تو موندیو کلی حسرت
اینم بگم که این انتظاره شامل همه چیز میشه چه آدما چه فرصت شغلی چه روزای بهتر و ...
خلاصه بگذر از هرچیزی که روحتو زودتر از جسمت از پا درمیاره
امضا: ترانه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤6🌚1💔1