پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.51K subscribers
814 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: فردایی از دست رفته

تا به یاد دارم، همین بوده است؛
بزرگ‌ترها حکم می‌راندند،
و ما بهای انتخاب‌هایشان را می‌پرداختیم.
در تاریخ، در خانه،
در کار و در زیستن؛
حتی آنجا که گمان می‌کردیم
خود، سرنوشت خویش را برمی‌گزینیم،
ردِ انتخابی قدیمی‌تر
پیشاپیش بر راه‌مان حک شده بود.
گویی سهم ما از گذشته،
نه میراث آن،
که تاوان آن بود.

امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊12💔3❤2
نامه های هاشم، ما هنوز منتظریم...
❤12😢5
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
💔5❤2
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۱۴
برای: آبی من


این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

نگران نباش آبی من، دیگه نمی‌خوام ازت بپرسم چرا رفتی. فکر نمی‌کنم دیگه جواب رو بخوام. بعضی جواب‌ها هیچ‌چیزی رو خوب نمی‌کنن، فقط به درد آدم یه اسم جدید می‌دن.
و راستش رو بخوای، دیگه خسته شدم از اینکه دنبال دلیل چیزی بگردم که برای تو این‌قدر راحت بود.
مدت زیادی فکر می‌کردم حتماً یه توضیحی وجود داره. با خودم می‌گفتم شاید سردرگمی، شاید درگیر یه چیزی هستی، شاید اگه فقط یکم بیشتر صبر کنم برگردی و همه‌چیز دوباره مثل قبل بشه. برای همین صبر کردم. موندم. درکت کردم. چیزهایی رو بخشیدم که اصلاً نباید مجبور به بخشیدنشون می‌شدم. برای دور شدنت بهونه تراشیدم، چون پذیرفتن اینکه تو آروم‌آروم داشتی زندگی بدون من رو انتخاب می‌کردی، زیادی دردناک بود.
من وقتی همه‌چیز سخت بود هم کنارت بودم. احساسم بهت واقعی بود. هر حرفی که زدم، هر حسی که نشونت دادم، هر بار که گفتم برام مهمی، واقعاً منظورم همون بود. هیچ‌وقت نصفه‌نیمه دوستت نداشتم. هیچ‌وقت برای روزهای سخت، یه راه فرار برای خودم نگه نداشتم. وقتی تو رو انتخاب کردم، با تمام وجودم انتخابت کردم.
و شاید همین اشتباه من بود.
چون وقتی من داشتم تلاش می‌کردم چیزی که بینمون بود رو نجات بدم، تو داشتی یاد می‌گرفتی چطور رهاش کنی.
می‌دونی چقدر دردناکه؟ اینکه بفهمی کسی که حاضر بودی برای موندنش بجنگی، هیچ‌وقت برای تو نجنگیده؟ اینکه وقتی تو شب‌ها به خاطر فاصله‌ای که بینتون افتاده خوابت نمی‌برد، اون طرف آروم خوابیده، حتی بدون اینکه فکر کنه حالت چطوره؟
من ازت آدم بی‌نقصی نمی‌خواستم. نمی‌خواستم هر ثانیه در دسترسم باشی یا معجزه کنی و همه‌چیز رو درست کنی. فقط می‌خواستم حس کنم مهمم. می‌خواستم فکر کنم از دست دادنم برای تو هم درد داره. اما تو کاری کردی که حس کنم جایگزین کردنم آسونه، فراموش کردنم آسونه، و رفتن از کنارم از همه‌چیز آسون‌تره.
تو فقط منو ترک نکردی. تو کسی رو از دست دادی که می‌تونست توی بدترین روزهات درکت کنه. کسی که وقتی همه‌چیز سخت می‌شد هم می‌موند. کسی که حتی وقتی دیدن خوبی‌هات سخت شده بود، باز هم سعی می‌کرد خوبی‌هات رو ببینه.
شاید یه روز یاد من بیفتی.
نه وقتی تنهایی و فقط دنبال کسی می‌گردی که سکوتت رو پر کنه. نه وقتی دلت می‌خواد یکی بهت اهمیت بده. منظورم واقعاً یادمه؛ یاد اینکه چقدر با تو واقعی بودم، چقدر تلاش کردم، و چند بار به جای عصبانیت، درک کردن رو انتخاب کردم.
و شاید برای یک لحظه بفهمی کسی رو داشتی که صادقانه دوستت داشت و خودت گذاشتی تبدیل به یه غریبه بشه.
اما تا اون موقع، امیدوارم دیگه منتظر فهمیدن تو نباشم.
چون حقیقت اینه که من لیاقت نداشتم فقط وقتی دوست داشته بشم که برات راحت و بی‌دردسر بود. لیاقت نداشتم برای گرفتن توجه کسی که تمام قلبم رو بهش داده بودم، حس کنم باید خودم رو ثابت کنم.
پس نه، ازت نمی‌خوام برگردی.
می‌تونی همون‌جا که رفتی بمونی.
فقط امیدوارم یه روز، وقتی به من فکر می‌کنی، بفهمی که دوست داشتن من سخت نبود.
و مثل همیشه برای امضای کارم:اگر میگفتم بودی کافی نبود و اگر میگفتم نبودی انصاف نبود.


(من واقعا از تک تک اهالی این پستخانه ممنونم به خاطر اینکه نامه قبلیم واقعا ترکوند دستت تک تکتونو میبوسم)

امضا: دختر کوچولوی مو فرفری
وضعیت نامه: معطر

تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤13🕊1
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۸
برای: آنهایی که می گویند چرا احساسات نداری

خسته ز درون ز بالین ز افکارِ درونِ مغزم.
این خستگی ها تا کی ادامه دارد را نمی دانم
فقط می دانم حال خسته ام
چنان در مغزم دونفر در جنگ اند باهم که من نمی دانم کدامشان هستم
فقط می دانم من بی طرف ام و کاری نکرده ام فقط خسته ام
حال من اینجاهستم،
بی شوق و ذوق!
بی اراده نسبت به قبل
حالِ مرا می بینید؟
شده ام بی یار،درکوچه ها پریشان!
ز سرمای دستانم به او پناه برده بودم؛
که دستانم را نگرفت به کنار ،حتی بدون خداحافظی مرا ترک کرده و رفته!
دگر حالی نیست که خوب باشد یانه
که تعریفی ازش بشود یانشود
چه برسد به سرمای درون دستانم که حال گرم است یا سرد!
او رفته به کنار،
او نه خود را بلکه همراه خود قلبم هم ربوده و برده است!
دراین سینه
هیچ قلبی نیست!
فقط جای خالی است!
جای خالی او و جای خالی قلب ام در سینه ام!
من قلب ندارم.قلبم را ربوده اند!
یک انسان بی قلب چگونه می تواند از این به بعد با انسان های دیگر آداب ومعاشت کند؟چگونه می تواند بازهم عاشق شود؟وقتی قلب ندارد.چگونه می تواند؟!

امضا: زهرا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔10🕊1
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: نیکلاس فلامل

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

روزی فکر می‌کردم زیباترین انسان روی زمین رو به رویم نشسته است، از هر نظر زیبا، حس می‌کردم خدا یکی از کهکشان هایش را روی خاک آفریده، با چشم عشق نگاهش نمی‌کردم چیزی فراتر از عشق بود.
اما او با چشم عشق نگاهم می‌کرد،.
در وجودش هیچوقت آلودگی و چیزی جز پاکی نمی‌دیدم، انگار آبیِ بود، در دل زمین.
خب پس چه باعث شد؟
کم کم احساس می‌کردم تغییر می‌کند، آلوده می‌شود، آب گل‌آلود می‌شود، به من نفرت می‌ورزید، دنبال منبع گشتم دنبال چیزی یا کسی که تغییرش داد، روی اطرافیانش دست گذاشتم، روی محیطی که در آن زندگی می‌کرد، روی تک تک جزئیات زندگی‌اش دست گذاشتم، به جز خودش!
در این حین عاشقش شدم، با چشم عشق به او نگاه می‌کردم.
فکر می‌کردم بقیه خرابش کردن، همش می‌خواستم فریاد بزنم به کهکشانم دست نزنید ولی صدایم به هیچ جا نمی‌رسید...!
روز ها می‌گذشت و من غمِ آلوده شدنِ او در قلبم رشد می‌کرد، انگار وجودم مریض شده بود و من دارویی برایش نداشتم.
دیگر انقدر انرژی‌ام هدر رفته بود که ازش بدم می‌آمد، حالم ازش بهم می‌خورد، عشقم تبدیل به نفرت شده بود طوری که عشق او نسبت به من تبدیل به نفرت شده بود.
فقط می‌خواستم زجر بکشد و از زجرش گریه می‌کردم، می‌خواستم نفرتم را با تمام قوا برایش نشان دهم، می‌خواستم بفهمد که حسی که قبلا به او داشتم تمام شده است، آرزو می‌کردم بمیرد چون مردن‌اش برایم کمتر درد داشت.
و بعد...
و فقط بعدش
چیزی در وجودم تکان خورد، مثل یک تولد، چشم هایم باز شد...
او تمام مدت از من نفرت داشته...!
سالهای سال...
و حالا من هیچ حسی ندارم عملا هیچ نوع حسی نسبت به تو ندارم!
تو هیچوقت تغییر نکردی تو فقط نقابت را برداشتی.
بلاخره دیدم که اگر با یک چشم با عشق نگاهم می‌کردی با چشم دیگر با نفرت...
همیشه در گوشه‌یی از قلبت می‌خواستی از من تنفر داشته باشی،
همیشه دنبال بهانه‌یی بودی که دانه‌ی آن نفرت جوانه بزند
و آخر سر چون در من آن بهانه را پیدا نکردی خودت درستش کردی...
با چی؟
با اعتراف عشق کهنه‌ات به من و از این طریق نفرت نسبت به خودت.
بدی اش آنجا بود که دیگر همه را با چشم تنفر نگاه می‌کردی،
بدی اش آنجا بود که دیگر وجودت سیاه و تاریک بود،
دیگر سیاهچاله شده بودی.
کهکشانم مرده بود.

پی‌نوشت: نمی‌دانم چه حسی بهت دارم، ولی می‌دانم هزار بار هم به دنیا بیایم هزار بار تو را انتخاب می‌کنم!


امضا: همیشه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🌚6❤1🕊1
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: سنگدل ترین

نمیدانم تا چند وقت را قرار است در میدان خیال تو سپری کنم
آنجا همه چیز از جنس توست
همه چیز حول محور توست انگار تو خورشیدی و آن سیاه ها منم
زمان هایی که از پسِ واقعیت برنمیایم و زورم به آن نمیرسد به خیال تو پناه میاورم
نمیدانم چرا
مگر تو نبودی که زندگی شیرینم را به کامم تلخ کردی؟
مگر تو نبودی که غرور و دلم را تکه پاره کردی و رفتی؟
پس چرا پس از هر سختی و دشواری هنوز هم پشت خیالت قایم میشوم؟
آنجا عکسِ حقیقت،تو از جنس امنیتی
دوستم داری،دوستم داری و دوستم داری
غافلی چقدر دلم میخواست چنین جایگاهی را دل و قلبت داشته باشم
گاهی فراموش میکنم که من بزرگترین هیچ زندگی تو بودم
من هیچ ترین هیچِ تو بوده ام.

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔8❤2
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای عزیز شب های تاریکم

عزیزم ، سلام .
برای تو می‌نویسم که هیچ وقت منو ندیدی و ازم گذشتی . تقریبا از اون شبی که عشقمو بهت ابراز کردم ، یک سال گذشت . میگن هر آدمی ، یه شبی توی زندگیش داره که هیچوقت تلخیِ اون رو فراموش نمیکنه، اون شب هم ، تلخ ترین شب زندگی من بود .
فقط نمیدونم چرا بعد از یک سال ، تصویر چشات هنوز توی ذهنم مونده .. اونم منی که خیلی فراموش کارم .. کاش اون یه جفت چشم قهوه ای خوشگل ، یه بارم منو میدیدن . تو منو نخواستی و هیچوقت هم نفهمیدی چه دیوونه ای ازم ساختی .. هرکی رو میبینم که شبیه توعه ، مثل دیوونه ها پام روی زمین خشک میشه و نگاش میکنم ، آخه میدونی؟ یادم می‌ره که واسه همیشه از این شهر رفتی .. بیخیال ، من که میدونم هیچکی مثل من دوست نداره ولی ، امیدوارم اون دختری که گفتی عاشقشی ، حداقل نصف من دوست داشته باشه:) شاید مال من نشده باشی ، ولی تا اونجایی که بتونم ، توی قلبم ازت مراقبت میکنم ، عمر من :))

امضا: شهریور تلخ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔10❤2
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۷
برای: آشنای غریبه

چهره‌ اول چهره دوم...
همین‌طور یکی‌یکی به صورت آدم‌ها نگاه می‌کردم.
هر کسی مرا می‌دید لابد فکر می‌کرد قصد بدی دارم؛ یا شاید خیال می‌کرد انسان بوالهوسی هستم که چشمش دنبال هرکسی می‌گردد.
اما نه!
من به دنبال هرکسی نبودم.
منتظر بودم میان انبوه انسان‌های ناآشنا، آشنای غریبه‌ام را ببینم.
مانند مادری که طفلش را گم کرده باشد، چشم می‌گرداندم و منتظر نشانه‌ای از تو بودم.
تو کجا بودی؟
نمی‌دانم.
حس غریبی بود.
احساس ضعف میکردم یا شاید غم...
نمی‌دانم، شاید هر دو.
اما من از تو می‌پرسم؛ مگر می‌شود در این دنیای کوچک، میان این همه دیدار، حتی یک‌بار هم تو را نبینم؟

امضا: آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔10❤2
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤8
چراغ‌های پست‌خانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکت‌هایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکی‌یکی راهشان را پیدا می‌کنند.
پست‌خانهٔ نیمه‌شب باز است. 🌒
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۰۵
برای: خودم و خودت

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

(این نامه ، از خاکستری در تاریخ ۱۴۰۵/۳/۱۴ در ۱:۱۷ بامداد به جا مانده )

اول از همه ممنونم از پستچی و این پست خونه بابت همه چیز ، که تونستیم باهاش جور دیگه ای به همدیگه وصل شیم
این اولین نامم بعد وصل شدن هست و خب ، حس خوبیه که چراغ اینجا روشنه و قلمِ دلِ همه توی این پست خونه رد و بدل میشه
...
نمیدونم از این همه عاشق تو سرزمینم خوشحال باشم یا دلواپس ، همه دل دادن اما کاش رسیده بودن و حسرتی نبود ، شایدم این نرسیدن ها ارزش بیشتری داره؟ البته
حرف عشق شد ، من هم میخوام از "او"ی خودم بگم ...
نمیدونم بهش عشق بگم یا نه ، ولی درس دل دادن رو از اون یاد گرفتم
اره ، اگه ازم بپرسن اولین باری که دیدمت کجا و چطور بود مو به مو میتونم توصیفش کنم
اولین حرفی که بهم زدی ، اولین چیزی که ازت شنیدم "چه صدای جالبی داری" ... اولین لبخندم بهت ... کاش میدونستی که صدای تو برام از صداهای دیگه دلنشین تر بود
قبل از دیدنت صداتو شنیده بودم از پشت گوشی توی یه ویس کوتاه ، همونجا حس کردم باید متفاوت باشی شاید برای هم باشیم  ... و وقتی دیدمت ... مطمئن شدم ...
اولین صحبتی که با دوستت داشتی رو شنیدم و برای اولین بار حس کردم کسیو پیدا کردم که به فکر های من بدون شناختم فکر کرده ... یه کانکشن عجیب ...
مطمئنم تو هم دوسم داشتی ولی شاید نه مثل من ، شاید اونقدر مثل من خودت رو تسلیم احساست نمیکردی ، نمیذاشتی احساسات تا عمق وجودت نفوذ کنن
میدونی کجا اینو فهمیدم؟ اونجایی که بغلم کردی و یکی بهت گفت "اوه ، تاحالا ندیده بودم کسیو بغل کنیا" ... لبخند زدم ... دیده بودم افراد دیگه ایم بغل کنی اما میدونستم که این کار برات نه اسونه نه بی معنی ... ولی به روی خودم نیاووردم چون میدونستم مثل همیشه فقط دلم خوش میشه و بعدش دوباره به چرخه ی "کاش" ها برمی گشتم...
و هنوزم موقع نوشتن چیزی دربارت لبخند به لبمه ، لبخندی پر از درد
من باید ازت دست بکشم ، تو نقطه ی ضعف منی ، نقطه ای که باعث میشه معنیه "فکر کردن" رو فراموش کنم ...
دوست داشتنتو چشیدم ، خیلی چیزا یاد گرفتم ولی نباید تسلیم دلم باشم ، زندگی من با دوست داشتنت یه چپتر جدید داشت ولی نمیخوام بهش برگردم ، اون پروسه ی طولانی از درک احساساتم و درک تو (یه موجود درک ناپذیر)  ...
به چشمات قسم که از تو لحظات عاشقانه نمیخواستم ، من قانع به بودنه با تو برای یک چای و صحبت بودم اما خیلی سختش کردی ، پیچیدگیه رفتارت خفم میکرد ، بلاتکلیفی منو پژمرده میکرد ، شک بین نفرت و دوست داشتنت منو اشفته میکرد ، رفتارت که گاهی صمیمی و گاهی دور تر از افق بود سردرگمم میکرد
دوسم داشتی اره اما شاید کم ... دل من برای ماجراجویی با تو توی تمام معماهاش اماده بود اما تو معمای دیگه ایو واسه حل کردن انتخاب کردی ، بدون من یا شاید هم با فکر من ... و من اینبار نباید به تو ببازم ، نه به عنوان کسی ک دل دادم ، به عنوان کسی که از دوست داشتنت درس گرفت و الان باید انتخابای بهتری داشته باشه
من توی دوست داشتنت کهنه کار شدم و تا حدی مرز بندی کردم که موقع لبخندات پا روی مین احساساتم نذارم ... ولی هنوز توی فکرم با تو هستم و وقتی میبینمت حضورت برام هوای اونجا رو مقدس میکنه ... شاعرانش نکنم ، خستم از توصیفات شاعرانه که کم هم برات ننوشتم
خلاصه بگم ... خیلی وقته ندیدمت و این حرفا اسونه نوشتنش ، نمیدونم ببینمت باز هم قاطعانه حرف میزنم یا نه ولی وقتشه دست و دلم رو باهم بکشم
میدونی چیه؟ دیگه نمیخوام خودمو بهت بشناسونم
نمیخوام این نامه بهت برسه
نمیخوام برگردم به گردش دوباره ی دلم...
من تمام تلاشمو کردم ، این نامه با وجود طولانی بودنش فقط یک بخش از هزار بخشو توصیف کرد ، و این خلاصه ی "ما" بود ... برای یک بار هم که شده میخوام برای خودم انتخابای بهتری کنم ، نه از خودخواهی ، شاید از امید؟
ما باهم قشنگ بودیم ، اما همه ی اون ها قرار نیست محقق بشن و اینو خوب بهم یاد دادی و سخت فهمیدم
و از این به بعد میخوام تو رو به عنوان کسی که بهم درسی داد یاد کنم ، نه کسی که یه زمانی جوری دوسش داشتم که احمقانه با فکر کردن بهش لبخند میزدم


امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊7❤3
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۳۰
برای: غریبه ترین آشنا

چه ساده
تو را استثنای خویش پنداشتم؛
غافل از آن‌که در ازدحام آدم‌هایت،
من نیز نامی گذرا بودم.
روزی
مرا خاص‌ترینِ خویش می‌خواندی،
و من به وهم ماندگاری‌ات دل سپردم؛
غافل از آن‌که همان جایگاه؛
روزی
به نام دیگری رقم خواهد خورد.
و حیف که چه دیر دریافتم؛
تو نیز از جنس همان آدم‌هایی بودی
که می‌پنداشتم
با همه‌شان فرق داری.

امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔11
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۱
برای: برای زندگی

آن‌گاه که از شدت درد، مرگ را طلب می‌کنیم.
چرا که تنها مرگ می‌تواند آراممان کند! و این را نیز می‌دانیم که دیگر جایی برای بازگشت به همان آغاز و بهبودی نیست؛ به همین خاطر مرگ را طلب داریم، مگر آن‌که معجزه‌ای از سوی خالق رخ دهد! آن‌گاه است که پس از همه این‌ها، قدر درست زندگی کردن را درک می‌کنیم، قدر لحظه‌ها و فرصت‌هایی که هست را می‌گیریم، و واکنشی از سوی خودمان نشان می‌دهیم! آن‌گاه است که وقت بازگشت به زندگی عادی فرا می‌رسد و زندگی را جدی می‌گیریم! چرا که مرگ را دیده‌ایم و ترسیده‌ایم، و حال به زندگی عادی بازگشته‌ایم!

امضا: زَک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔9❤1
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۵
برای: بهترین بازیکنِ این بازی

امروز دیدم،
آن چشم هارا که شیطنت از آنها می بارد،
آن شقیقه هارا که از خوشحالی بالا میروند،
اما به لبخند نمیشینند،
چون غرور پشت آنها پنهان شده.
آن نگاه…
چطور تو نبودی؟
نمیتوانم درک کنم چطور کسی میتواند اینقدر شبیه تو باشد.
چه میدانم،
شاید هم من در هر سر و هر جفت چشمی که می بینم،دنبال نشانه ای از تو میگردم،
دنبال رد پای خاطره ای از تو،
دنبال هرچیزی که شاید بتوانم به تو ربطش بدهم.
خیلی عجیب است که هنوز هم،
چیزی مثل آن نگاه میتواند حال مرا آنگونه دگرگون کند.
دست هایم یخ میکنند،
قلبم چنان می تپد که گویی هر لحظه قرار است از سینه ام کنده شود و پاهایم بی وقفه تکان میخورند.
نمیدانم نگاهت چطور هیولایی را درون خودش پنهان کرده،اما من هرشب خواب همان هیولا را میبینم.
کاش روزی برسد
که از تو
هیچ نشانی
در هیچ چیز
و هیچکس
نباشد.

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔8❤1
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۴۹
برای: همه پست خونه ایا

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

راستش یخورده دلخورم از آدما، از زمین، از این مدل زندگی .اومدم یکم طبق معمول این حرفایی که نمیتونم به هیییچ احد الناسی بگم رو به شما بگم

...
راستش کلی دلم گرفته از این آدما. آدمایی که اینقد زندگی رو جدی گرفتن.اینقد دارن رباتی زندگی میکنن
آدمایی که مثل رئیس سیرک واستادن به فکر پول جمع کردن هستن و ی لحظه با خودشون فکر نمیکنن که چرا بعضيا میان پول میدن؟ برا همون دلقکی که زندگی رو فهمیده ولی یبار کسی به حرفای عاقلانه ش توجه نکرده
واقعا احمقانه س و بشدت ناراحتم میکنه
یکی نیس بگه بابا بکشین بیرون
یکم زندگی یکم دلقک بازی
این شهر رو دوس ندارم کلا این کره زمینو دوس ندارم افتضاحه.
چرا فک کردین اگه نخندین بهتون میگن تاکسیک و جذاب؟؟
کی همچین حرفی زده
بیشتر شما ی مشت ادم رو مخ این.
بیاین تروخدا با هم ادا دربیاریم مهربون باشیم. کی گفته شما باید کسی باشین که دنبال امضای سلبریتی باشین اخه؟
اونم یکی مثل شماست ولش کنین
تقلید رو ولش کنین
خودتون باشین
خودتون زندگی کنین
دست بردارین از این چرت و پرتایی که ی روز مده و پوشیدنش جذابیت فرداش د مده س و پوشیدنش شما رو از مد میندازه
آخه کدوم بی فکری اینو گفته شما که همینید که هستین؛ لباس هم که فرقی نکرده
بیاین بریم سمت چیزای واقعا جذاب و دلبر..
حیفه وقتی که برا اینا بزارین رها کنین
مثل ی پر توی هوا
معلقی که به هیچ جایی تعلق نداره
خودشه
فقط خودشه
خود خود واقعیش
و هیچکس هم نمیتونه بگه خوبه یا بد زشته یا زیبا چون هر چی هست خود واقعی شه و هیچکس زشت و زیبا رو تعیین نکرده
خلاصه که خیلی دلم گرفته و ببخشید سر شما خالی کردم💔
کاش ی شهر بود جدا از این مد ها و چرت و پرتا
اسمشم میزاشتیم دلقک آباد


امضا: ندام
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤16
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۱
برای: زیباترین حسرت زندگیم

بازم گذرم افتاد به پست خانه نیمه شب ..
اینجا پر از آدماییه که مثل من ، دردِ نرسیدن به عشق رو تجربه کردن . .
میدونی ، الان یاد ۵ ماه پیش افتادم . توی اون روزایی که بیست و چهار ساعته اینجا موشک باران میشد، واقعا دیگه امیدی به زندگی نداشتم .. همه ی آدمای اینجا  اینطوری بودن .
ولی میدونی .. من حتی وقتی که مرگ، توی یک قدمیم هم ایستاده بود، بازم توی فکر تو بودم .. اون روزا، درِ دفتر قهوه ای چرمه رو باز میذاشتم ، همونی که برگ برگش پر از عشق تو و عطر تو و یاد تو بود .
روی یکی از صفحه هاش ، نوشتم ((اگه یه روزی اومدی و دیدی که من زیر آوار موندم، بدون که آجر های این سقف ، روی قلبی فرود اومده که پر از عشق تو و یاد تو بود .. بدون که گرد و غبار ، روی دستایی نشسته که حسرت گرفتن دستات رو به گور بردن ))
آره عزیزم ، من اینطوری دوست داشتم ..
روزی صدبار میگم ای کاش اگه قراره یه روزی بمیرم، حداقل چند ثانیه ی آخر زندگیم، توی بغل تو باشم .. عیبی نداره. سهم ما هم از عاشقی این همه حسرت شد ، من که اینطوری توی اوج جوونیم پیر شدم ، حداقل کاش تو حالت خوب باشه❤️‍🩹

امضا: مادمازل
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔12🕊2
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۸
برای: ندام

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

راستش نامتو با جون و دل خوندم و حس کردم یه چیزی باید بنویسم ... از واقعی بودن کلماتت واقعا لذت بردم
راستش توی خودمونی نوشتن خیلی خوب نیستم اما بیخیال ... احتمالا دستم هم به نامه ی کوتاه نره ... اما ... بیخیال ... بزار بنویسیم!
به نظرم این از روح ازاده ی تو هست که در قید و بند تجملات و این دنیای به قول خودت "رباتی" نیست

راستش رو بگم منم خستم

گاهی به اطرافم نگاه میکنم و ادم ها رو فقط مترسک هایی میبینم که برای افراد سودجو ، ادمهای قابل پیش بینی و کنترل پذیر به حساب میان برای سود بیشتر ، توجه بیشتر ، ارزش بیشتر ، بیشتر و بیشتر و بیشتر و در عین حال انسانیت کمتر
مترسکهایی که بیشتر درگیر ابزارها شدن تا ارزش های واقعی

و امان از نقاب ...
سعی میکنم درک کنم که چرا افراد از نشون دادن خود واقعیشون دوری میکنن ، اونا گاها با خودشون هم سر جنگ دارن و جای قضاوت نیست ... و راستش این روز ها "کمتر دوست داشته شدن" هم چیز غریبی نیست ... برای همین شاید سمت قوانین دستوریه "چگونه کاریزماتیک باشیم‌" ، "چگونه کسی را جذب کنیم" و هزار و یک باید و نباید میرن تا شاید توی جامعه با تکه های شکسته ی خودشون پذیرفته شن
توی این جامعه ی پر نقاب ادمی که خود واقعیش هست اغلب ساده لوح ، غیرقابل اعتماد ، غیرقابل کنترل ، سوژه و سرگرم کننده دیده میشه تا یه ادم حقیقی ... چون همه در انتظار تظاهر هستن و این چیزها به اون "واقعیته فرد" اسیب میزنه ، برای همین همه خودشون رو توی پوسته ای از سیاست و نقابی برای پذیرش پنهان میکنن

و راستش رو بخوای به نظرم اینجور افراد هیچوقت زندگی رو لمس نمیکنن

مگه تموم عمر چندتا بهاره که زندگی رو از پشت نقاب و پوسته ها لمس کنیم؟
چی میشه رویا ببافیم؟

شاید بگین اینا برای محافظت لازمن اما
مقررات باید برای ارامش باشن ، محدود کنن اما حبس نکنن ، مگه نه؟ ... خودتون رو توی این پوسته ها خفه کردین حتا خودتون هم نمیتونین خودتون رو نجات بدین ، بسه ... واقعا بسه ... به خودتون بیان ... به "خود"تون بیاین ...
این محافظت نیست ، این خفگیه!

اتفاقا چندی پیش بود ، پیاده توی یکی از منطقه های قدیمی شهر قدم میزدم ... میدونی ... زندگی اونجا ملموس تر بود ، انگار ادما واقعی تر بودن ، انگار واقعا نفس میکشیدن ، انگار واقعا زندگی میکردن ، هرچند سخت ... اما واقعی بود ، چیزی که "دغدغه های مترسکها" هیچوقت نمیزاره این واقعیت رو لمس کنن

من نمیخوام قضاوت کنم ، مثل همیشه میگم "من هیچی نمیدونم" ... راستش انسان بودن به قدری پیچیده هست که هیچوقت نمیتونم همه چیز رو دربارش بدونم


اما میدونی چیه؟
ادم های تنظیم شده و دستوری توی زندگی زیادن ، من نمیخوام یکی از اونا باشم

(خودمانی نوشتن برام یکم سخته راستش ...حالا یکمم به سبک خودم بگم (خنده های شرورانه؟))

من هم میخواهم خودم باشم ...
بگذار بگویند از هفت دولت ختم دارد ، من را اهل دولت هشتم بدانید
دولت دیوانگان (یا شاید یه قول خودت دلقک اباد)

میخواهم زیر باران بروم ، خب که چی؟ لباسهایم خیس شوند ...
میخواهم کوکی را در چای غرق کنم ، خب که چی؟ جذاب به نظر نیاید ...
میخواهم پیش همه بغلش کنم ، خب که چی؟ ساده به نظر بیایم ...
میخواهم بلند بخندم ، خب که چی؟ هرچه دوست دارند فکر کنند ...

خودم را میشناسم
میدانم که نمیخواهد با خواست خود به کسی بدی کند
پس به خودش فرصت میدهد تا زندگی را واقعی لمس کند


امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊8❤4
تاریخ: ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۵
برای: غریبه ترین آشنا

هنوز هم؛
رد رنجت در خلوت دلم باقی‌ست؛
اما زخم را به دست نسیان سپردم.
بخشیدمت، نه از سر آسودگی،
بلکه از ترس آن‌که کینه، مرا؛
بیش از تو ویران کند.
حالا مانده‌ام و امیدی لرزان؛
و ای کاش فردا
این بخشایش را
خطای امروز نخوانم.

امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔7
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغ‌های پست‌خانه خاموش شدند؛
اما نامه‌هایی که هنوز در راه‌اند،
پشت این در می‌مانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤5
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
اطلاعیه شماره دو پست‌خانه نیمه‌شب: هر زمان از روز که دلتان خواست، میتوانید حرف‌هایتان را به کاغذ بسپارید و نامه را به دست پستچی بدهید. او تمام روز، رازهای شما را در کیفش نگه می‌دارد؛ تا ساعت از ۱۰:۳۰ شب بگذرد، شهر آرام بگیرد و چراغ پست‌خانه روشن شود. آن‌وقت…
اطلاعیه شماره سه پست‌خانه نیمه‌شب:

گاهی یک نامه، آغازِ نامه‌ای دیگر است.✉️
اگر میان سطرهای نامه‌ای مکث کردی، حرفی به دلت نشست یا دلت خواست به نویسنده‌اش بگویی «می‌فهمم چه می‌گویی»، حالا راهی برای نوشتن داری.

دکمه‌ای شیشه‌ای به پایین نامه‌ها اضافه شده؛ با زدن آن می‌توانی برای آن نامه یا نویسندهٔ همان نامه، پاسخی در قالب یک نامه بنویسی و به صورت ریپلی شده در پست خانه منتشر می‌شود.

بعد از ارسال، پیامی هم برای او می‌رود تا بداند نامه‌ای برایش رسیده و منتظر خواندن است.

شاید کسی آن‌سوی این شب، نداند کلماتش به دلِ تو رسیده‌اند.
حالا می‌توانی برایش بنویسی. 🤍
❤17