تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۷
برای: خودم
به ناگاه خود را در یک میدان یافتم
میدانی از جنس تقلا
تقلا از هر بندی که مرا دربرگرفته است
بندها تمام من را در خود مخفی کرده بودند
به گونه ای که خود،نمیدانستم محصور شده ام
درمیان چارچوبی از افکار،عقاید و خودی دیگر
خودی که من نبودم
بلکه چیزی بود که باید میبودم
به راستی چه کسی تشخیص میدهد که آدمیت چیست؟
آدم های خوب چه کسانی هستند و آدم های بد چه کسانی هستند؟
هنگامی که خوب من با خوب دیگری و بد دیگری با بد من متفاوت است
چگونه میشود معیار دقیقی داشت
گاهی حتی به وجود هم شک میکنم
اگر بخواهم عمیق تر آن را بیان کنم
گاهی حتی به خود هم شک میکنم
چه کسی هستم؟
امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۵۷
برای: خودم
به ناگاه خود را در یک میدان یافتم
میدانی از جنس تقلا
تقلا از هر بندی که مرا دربرگرفته است
بندها تمام من را در خود مخفی کرده بودند
به گونه ای که خود،نمیدانستم محصور شده ام
درمیان چارچوبی از افکار،عقاید و خودی دیگر
خودی که من نبودم
بلکه چیزی بود که باید میبودم
به راستی چه کسی تشخیص میدهد که آدمیت چیست؟
آدم های خوب چه کسانی هستند و آدم های بد چه کسانی هستند؟
هنگامی که خوب من با خوب دیگری و بد دیگری با بد من متفاوت است
چگونه میشود معیار دقیقی داشت
گاهی حتی به وجود هم شک میکنم
اگر بخواهم عمیق تر آن را بیان کنم
گاهی حتی به خود هم شک میکنم
چه کسی هستم؟
امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8❤3
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: اهالی پست خانه
سلام؟
راستش رو بگم از اینکه بعد مدت ها چراغ پست خونه رو روشن میبینم ، اینکه باز هم بین این آمدن ها و رفتن و پرسه زدن بین لحظه ها باز اینجا محفل گرم ما هست احساس خوبی دارم
(به اعتراف که دلتنگ شما بودم ، دلتنگ این نام های اشنا و پرخاطره)
حرف که بسیاره ... اما اینبار هم میخوام ببینم حال دلهایتون چطوره
و ... ممنون از پستچی که این چراغ رو بار دیگه روشن کرد
این دلها بار دیگر گره میخورند
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: اهالی پست خانه
سلام؟
راستش رو بگم از اینکه بعد مدت ها چراغ پست خونه رو روشن میبینم ، اینکه باز هم بین این آمدن ها و رفتن و پرسه زدن بین لحظه ها باز اینجا محفل گرم ما هست احساس خوبی دارم
(به اعتراف که دلتنگ شما بودم ، دلتنگ این نام های اشنا و پرخاطره)
حرف که بسیاره ... اما اینبار هم میخوام ببینم حال دلهایتون چطوره
و ... ممنون از پستچی که این چراغ رو بار دیگه روشن کرد
این دلها بار دیگر گره میخورند
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤18
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۳
برای: برای ایران
کاش این خاک،
به جای شمردن فرزندانش در گورستان،
آنها را در خیابانها میشمرد؛
با دستهای پر از رویا،
با چشمهای پر از فردا،
نه با نامهایی حکشده بر سنگها.
امضا: سیلوا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۱۳
برای: برای ایران
کاش این خاک،
به جای شمردن فرزندانش در گورستان،
آنها را در خیابانها میشمرد؛
با دستهای پر از رویا،
با چشمهای پر از فردا،
نه با نامهایی حکشده بر سنگها.
امضا: سیلوا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊23💔7❤2
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: کسانی که بیدارند
فلسفه بافی نمیکنم، حرف های کلیشه ای نمیزنم
میروم سر اصل مطلب، هروقت که اوضاع سخت میشود و زندگی باب میلم نیست شروع میکنم به فکر کردن که الان، همین لحظه ای که من غرق در لحظات ناخوشایند زندگی ام، چه کسی در کجای دنیا از خوشحالی روی پاهایش بند نمیشود؟
او حق من را از من گرفته؟ معلوم است که نه
مگر خنده های گهگاه من از اشک کسی سرچشمه گرفته؟
نمیدانم کجای دنیا بهم میخورد اگر رنج و سختی پایدار نبود، چه میشد اگر میدانستیم چه زمانی تمام این درد به پایان میرسد
چه میشد اگر امید های مان واهی نبود و در نهایت همان میشد که ما میخواستیم.
نگران و آشفته ام، دردی در سینه ام هست که مال من نیست و این همان انسانیت است
فکر میکنم درد های انسان هاست که آنها را از هم متمایز کرده؛
زیاد فکر میکنم، الان به این فکر میکنم آیا اصلا کسی این نامه را میخواند؟
امضا: هآن
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: کسانی که بیدارند
فلسفه بافی نمیکنم، حرف های کلیشه ای نمیزنم
میروم سر اصل مطلب، هروقت که اوضاع سخت میشود و زندگی باب میلم نیست شروع میکنم به فکر کردن که الان، همین لحظه ای که من غرق در لحظات ناخوشایند زندگی ام، چه کسی در کجای دنیا از خوشحالی روی پاهایش بند نمیشود؟
او حق من را از من گرفته؟ معلوم است که نه
مگر خنده های گهگاه من از اشک کسی سرچشمه گرفته؟
نمیدانم کجای دنیا بهم میخورد اگر رنج و سختی پایدار نبود، چه میشد اگر میدانستیم چه زمانی تمام این درد به پایان میرسد
چه میشد اگر امید های مان واهی نبود و در نهایت همان میشد که ما میخواستیم.
نگران و آشفته ام، دردی در سینه ام هست که مال من نیست و این همان انسانیت است
فکر میکنم درد های انسان هاست که آنها را از هم متمایز کرده؛
زیاد فکر میکنم، الان به این فکر میکنم آیا اصلا کسی این نامه را میخواند؟
امضا: هآن
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤18🕊2💔1
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۴
برای: یک غریبه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
باز هم شب شد و در قلب من به روی خاطراتت باز.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۴
برای: یک غریبه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
باز هم شب شد و در قلب من به روی خاطراتت باز.
نمیدانم چه رسمیست که شبها تورو بیشتر به یاد می اورم
دست خطت
صدایت
چشم هایت
چشم هایت
امان از چشم هایت
نمیدانم در ان چشم ها چه نهفته ای که بعد از سه سال نمیتوانم از یادم ببرمشان
نمیدانم چطور عشقیست که بعد از سه سال هنوز نمیتوانم دروازه های قلبم را به رویت ببندم
دلم هرروز و هرروز بیشتر برایت تنگ میشود و این زندگی هرروز بی تو غریب تر
از شبی که با خود میگفتم زندگی بی تورا فراموش کردم سه سال و نه روز میگذرد
نمیدانم موفق شدم دوباره بیاموزم چطور بدون تعریف کردن روزهایم برایت،آنهارا شب کنم یا نه،
اما یک چیزی کم است
نمیدانم منه قبلی را تکه کردی و نیمی از آن را ربودی یا فقط کمبود خوده توست که انقدر مرا آزار میدهد
شاید هم تو بخشی از من بوده ای
نمیدانم
اما میدانم یک چیزی نیست
شاید هم آن یک چیز قلب تکه پاره ام باشد
شاید هم غرورم باشد چون تا انجایی که به یاد میاورم غرورم را تقریبا دور انداختی
بعد از ان نمیدانم چه بر سرم امده اما ابراز احساسات برایم سخت شده
نفسم تنگ میشود
دلم میلرزد انگار که دارند جگرم را فشار میدهند و جانم را میگیرند
کاش هیچوقت آن “دوستت دارم” لعنتی را به زبانم نمیاوردم
کاش آن حس را مثل شمعی در خودم خفه و خاموش میکردم اما نشد
تو روی آن بنزین ریختی و منو خودت را باهم سوزاندی.
امضا: کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه:نمناک
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔14❤2😢1
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۴
برای: شکننده قلبم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
کاش میشد این حرفا رو به خودت بگم .
کاش میشد دوباره بهت پیام بدم تا سر صحبت و باز کنم.
ولی نمیشه، هربار خواستم همه چیز و درست کنم، تو یه دلیلی واسه نابود کردنش پیدا کردی.
ولی اینا چیزاییه که باید بهت بگم.
نمیتونم بیشتر از این تو دلم نگهشون دارم
میخوام بهت بگم که دلم واسه چشمات تنگ شده .
خیلی زیاد.
امضا: سایه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۵۴
برای: شکننده قلبم
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
کاش میشد این حرفا رو به خودت بگم .
کاش میشد دوباره بهت پیام بدم تا سر صحبت و باز کنم.
ولی نمیشه، هربار خواستم همه چیز و درست کنم، تو یه دلیلی واسه نابود کردنش پیدا کردی.
ولی اینا چیزاییه که باید بهت بگم.
نمیتونم بیشتر از این تو دلم نگهشون دارم
میخوام بهت بگم که دلم واسه چشمات تنگ شده .
خیلی زیاد.
آرزو میتونم بتونم برگردم به اولین روزی که دیدمت. اولین قرارمون. جایی که بغلم کردی.
دلم میخواد برگردم به همون قبرستون مسخره
همونجایی که راجبش حرف زده بودیم.
همونجایی که اولین بار بوسم کردی
همونجایی که فهمیدم قراره دلم و بشکنی.
یادمه تو بغلت آروم ترین آدم دنیا بودم.
با اینکه میدونستم حرفات دروغه
ولی قلبم تصمیم گرفته بود باورشون کنه
مغزم تصمیم گرفته بود خاموش بشه و صحنه رو ترک کنه.
یادته چقدر استرس داشتم بابام زنگ بزنه؟
بهم گفتی چشاتو ببند یکم آرامش بگیر
انقد استرس داری نمیفهمی تو بغل دوست پسرتی.
میخوام بگم که دلم برات تنگ شده.
و میدونم تموم شدن چیزایی که بینمون بود یه لحظه ام ناراحتت نکرد.
خیلی زود جام و با یکی دیگه پر کردی.
ولی باید بگم من هنوزم آرزو میکنم برگردم به اولین قرارمون.
جایی که بغلت کردم.
آرزو میکنم برگردم و تمام اتفاقایی که برام افتاد دوباره اتفاق بیوفته، تا فقط بتونم یه بار دیگه به خودم دروغ بگم.
بگم که دوسم داری.
امضا: سایه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔15❤2🌚2
پستخانهٔ نیمهشب
اطلاعیه شماره یک پستخانه نیمهشب: هر پنج دقیقه، صدای قدمهای پستچی در سکوت شب میپیچد؛ با نامههایی که شاید یکی از آنها، راهش را به سوی شما پیدا کرده باشد. 🌒✉️ نامه ها هر پنج دقیقه یکبار به پستخانه میرسند...
اطلاعیه شماره دو پستخانه نیمهشب:
هر زمان از روز که دلتان خواست،
میتوانید حرفهایتان را به کاغذ بسپارید و نامه را به دست پستچی بدهید.
او تمام روز، رازهای شما را در کیفش نگه میدارد؛
تا ساعت از ۱۰:۳۰ شب بگذرد، شهر آرام بگیرد و چراغ پستخانه روشن شود.
آنوقت پستچی نیمهشب راه میافتد
و نامهها، یکییکی، به مقصد انتشار میرسند. 🌒✉️
هر زمان از روز که دلتان خواست،
میتوانید حرفهایتان را به کاغذ بسپارید و نامه را به دست پستچی بدهید.
او تمام روز، رازهای شما را در کیفش نگه میدارد؛
تا ساعت از ۱۰:۳۰ شب بگذرد، شهر آرام بگیرد و چراغ پستخانه روشن شود.
آنوقت پستچی نیمهشب راه میافتد
و نامهها، یکییکی، به مقصد انتشار میرسند. 🌒✉️
❤18🕊6
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۰۱
برای: غریبه
هنوزم خیلی بهت فکر میکنم
سه سال زمان زیادی برای فکر کردنه
من سه ساله به تو فکر میکنم
گاهی با خودم میگم کاش مثل تو بودم
بیخیال
سنگدل
مغرور
خودخواه
کاش توام هیچ ترینِ زندگی من بودی
مثل جایگاهی که من توی زندگی تو داشتم
اما گاهیم میگم کاش تو مثل من بودی
عاشق
عاشق
عاشق
خیلی دوست داشتم بدونم چطوری بین اونهمه دختر نتونستی منو توی قلب دوبلکس دو طبقه ات جا بدی
من حتی از تو کوچیکترین انتظاری نداشتم
توجه
عشق
محبت
من فقط ازت میخواستم باشی،باشی که من هرچقدر میتونستم عشق به پات میریختم
چون من تورو به بی سیاست ترین و خالصانه ترین حالت ممکن دوست داشتم و عاشقت بودم
گاهی خیلی غصه میخورم،اما میفهمم دردناک ترین بخشش اینه که من تورو هیچوقت نداشتم که بخوام بابت از دست دادنت ناراحت باشم
سوگِ من حتی اسم نداره
تو توی زندگی من حتی اسمی برای خودت تعیین نکردی
توکه عاشق یکی دیگه بودی چرا دست رو من گذاشتی
چرا منو عاشق خودت کردی
چرا خواستی عشق یکی دیگرو توی من زنده کنی
من بابت نخواستنت میبخشمت،اما بابت شکستنت نه.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۰۱
برای: غریبه
هنوزم خیلی بهت فکر میکنم
سه سال زمان زیادی برای فکر کردنه
من سه ساله به تو فکر میکنم
گاهی با خودم میگم کاش مثل تو بودم
بیخیال
سنگدل
مغرور
خودخواه
کاش توام هیچ ترینِ زندگی من بودی
مثل جایگاهی که من توی زندگی تو داشتم
اما گاهیم میگم کاش تو مثل من بودی
عاشق
عاشق
عاشق
خیلی دوست داشتم بدونم چطوری بین اونهمه دختر نتونستی منو توی قلب دوبلکس دو طبقه ات جا بدی
من حتی از تو کوچیکترین انتظاری نداشتم
توجه
عشق
محبت
من فقط ازت میخواستم باشی،باشی که من هرچقدر میتونستم عشق به پات میریختم
چون من تورو به بی سیاست ترین و خالصانه ترین حالت ممکن دوست داشتم و عاشقت بودم
گاهی خیلی غصه میخورم،اما میفهمم دردناک ترین بخشش اینه که من تورو هیچوقت نداشتم که بخوام بابت از دست دادنت ناراحت باشم
سوگِ من حتی اسم نداره
تو توی زندگی من حتی اسمی برای خودت تعیین نکردی
توکه عاشق یکی دیگه بودی چرا دست رو من گذاشتی
چرا منو عاشق خودت کردی
چرا خواستی عشق یکی دیگرو توی من زنده کنی
من بابت نخواستنت میبخشمت،اما بابت شکستنت نه.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔15❤2
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: فردایی از دست رفته
تا به یاد دارم، همین بوده است؛
بزرگترها حکم میراندند،
و ما بهای انتخابهایشان را میپرداختیم.
در تاریخ، در خانه،
در کار و در زیستن؛
حتی آنجا که گمان میکردیم
خود، سرنوشت خویش را برمیگزینیم،
ردِ انتخابی قدیمیتر
پیشاپیش بر راهمان حک شده بود.
گویی سهم ما از گذشته،
نه میراث آن،
که تاوان آن بود.
امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: فردایی از دست رفته
تا به یاد دارم، همین بوده است؛
بزرگترها حکم میراندند،
و ما بهای انتخابهایشان را میپرداختیم.
در تاریخ، در خانه،
در کار و در زیستن؛
حتی آنجا که گمان میکردیم
خود، سرنوشت خویش را برمیگزینیم،
ردِ انتخابی قدیمیتر
پیشاپیش بر راهمان حک شده بود.
گویی سهم ما از گذشته،
نه میراث آن،
که تاوان آن بود.
امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊12💔3❤2
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
💔5❤2
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۳:۱۴
برای: آبی من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نگران نباش آبی من، دیگه نمیخوام ازت بپرسم چرا رفتی. فکر نمیکنم دیگه جواب رو بخوام. بعضی جوابها هیچچیزی رو خوب نمیکنن، فقط به درد آدم یه اسم جدید میدن.
امضا: دختر کوچولوی مو فرفری
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۳:۱۴
برای: آبی من
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
نگران نباش آبی من، دیگه نمیخوام ازت بپرسم چرا رفتی. فکر نمیکنم دیگه جواب رو بخوام. بعضی جوابها هیچچیزی رو خوب نمیکنن، فقط به درد آدم یه اسم جدید میدن.
و راستش رو بخوای، دیگه خسته شدم از اینکه دنبال دلیل چیزی بگردم که برای تو اینقدر راحت بود.
مدت زیادی فکر میکردم حتماً یه توضیحی وجود داره. با خودم میگفتم شاید سردرگمی، شاید درگیر یه چیزی هستی، شاید اگه فقط یکم بیشتر صبر کنم برگردی و همهچیز دوباره مثل قبل بشه. برای همین صبر کردم. موندم. درکت کردم. چیزهایی رو بخشیدم که اصلاً نباید مجبور به بخشیدنشون میشدم. برای دور شدنت بهونه تراشیدم، چون پذیرفتن اینکه تو آرومآروم داشتی زندگی بدون من رو انتخاب میکردی، زیادی دردناک بود.
من وقتی همهچیز سخت بود هم کنارت بودم. احساسم بهت واقعی بود. هر حرفی که زدم، هر حسی که نشونت دادم، هر بار که گفتم برام مهمی، واقعاً منظورم همون بود. هیچوقت نصفهنیمه دوستت نداشتم. هیچوقت برای روزهای سخت، یه راه فرار برای خودم نگه نداشتم. وقتی تو رو انتخاب کردم، با تمام وجودم انتخابت کردم.
و شاید همین اشتباه من بود.
چون وقتی من داشتم تلاش میکردم چیزی که بینمون بود رو نجات بدم، تو داشتی یاد میگرفتی چطور رهاش کنی.
میدونی چقدر دردناکه؟ اینکه بفهمی کسی که حاضر بودی برای موندنش بجنگی، هیچوقت برای تو نجنگیده؟ اینکه وقتی تو شبها به خاطر فاصلهای که بینتون افتاده خوابت نمیبرد، اون طرف آروم خوابیده، حتی بدون اینکه فکر کنه حالت چطوره؟
من ازت آدم بینقصی نمیخواستم. نمیخواستم هر ثانیه در دسترسم باشی یا معجزه کنی و همهچیز رو درست کنی. فقط میخواستم حس کنم مهمم. میخواستم فکر کنم از دست دادنم برای تو هم درد داره. اما تو کاری کردی که حس کنم جایگزین کردنم آسونه، فراموش کردنم آسونه، و رفتن از کنارم از همهچیز آسونتره.
تو فقط منو ترک نکردی. تو کسی رو از دست دادی که میتونست توی بدترین روزهات درکت کنه. کسی که وقتی همهچیز سخت میشد هم میموند. کسی که حتی وقتی دیدن خوبیهات سخت شده بود، باز هم سعی میکرد خوبیهات رو ببینه.
شاید یه روز یاد من بیفتی.
نه وقتی تنهایی و فقط دنبال کسی میگردی که سکوتت رو پر کنه. نه وقتی دلت میخواد یکی بهت اهمیت بده. منظورم واقعاً یادمه؛ یاد اینکه چقدر با تو واقعی بودم، چقدر تلاش کردم، و چند بار به جای عصبانیت، درک کردن رو انتخاب کردم.
و شاید برای یک لحظه بفهمی کسی رو داشتی که صادقانه دوستت داشت و خودت گذاشتی تبدیل به یه غریبه بشه.
اما تا اون موقع، امیدوارم دیگه منتظر فهمیدن تو نباشم.
چون حقیقت اینه که من لیاقت نداشتم فقط وقتی دوست داشته بشم که برات راحت و بیدردسر بود. لیاقت نداشتم برای گرفتن توجه کسی که تمام قلبم رو بهش داده بودم، حس کنم باید خودم رو ثابت کنم.
پس نه، ازت نمیخوام برگردی.
میتونی همونجا که رفتی بمونی.
فقط امیدوارم یه روز، وقتی به من فکر میکنی، بفهمی که دوست داشتن من سخت نبود.
و مثل همیشه برای امضای کارم:اگر میگفتم بودی کافی نبود و اگر میگفتم نبودی انصاف نبود.
(من واقعا از تک تک اهالی این پستخانه ممنونم به خاطر اینکه نامه قبلیم واقعا ترکوند دستت تک تکتونو میبوسم)
امضا: دختر کوچولوی مو فرفری
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
❤13🕊1
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۳۸
برای: آنهایی که می گویند چرا احساسات نداری
خسته ز درون ز بالین ز افکارِ درونِ مغزم.
این خستگی ها تا کی ادامه دارد را نمی دانم
فقط می دانم حال خسته ام
چنان در مغزم دونفر در جنگ اند باهم که من نمی دانم کدامشان هستم
فقط می دانم من بی طرف ام و کاری نکرده ام فقط خسته ام
حال من اینجاهستم،
بی شوق و ذوق!
بی اراده نسبت به قبل
حالِ مرا می بینید؟
شده ام بی یار،درکوچه ها پریشان!
ز سرمای دستانم به او پناه برده بودم؛
که دستانم را نگرفت به کنار ،حتی بدون خداحافظی مرا ترک کرده و رفته!
دگر حالی نیست که خوب باشد یانه
که تعریفی ازش بشود یانشود
چه برسد به سرمای درون دستانم که حال گرم است یا سرد!
او رفته به کنار،
او نه خود را بلکه همراه خود قلبم هم ربوده و برده است!
دراین سینه
هیچ قلبی نیست!
فقط جای خالی است!
جای خالی او و جای خالی قلب ام در سینه ام!
من قلب ندارم.قلبم را ربوده اند!
یک انسان بی قلب چگونه می تواند از این به بعد با انسان های دیگر آداب ومعاشت کند؟چگونه می تواند بازهم عاشق شود؟وقتی قلب ندارد.چگونه می تواند؟!
امضا: زهرا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۲:۳۸
برای: آنهایی که می گویند چرا احساسات نداری
خسته ز درون ز بالین ز افکارِ درونِ مغزم.
این خستگی ها تا کی ادامه دارد را نمی دانم
فقط می دانم حال خسته ام
چنان در مغزم دونفر در جنگ اند باهم که من نمی دانم کدامشان هستم
فقط می دانم من بی طرف ام و کاری نکرده ام فقط خسته ام
حال من اینجاهستم،
بی شوق و ذوق!
بی اراده نسبت به قبل
حالِ مرا می بینید؟
شده ام بی یار،درکوچه ها پریشان!
ز سرمای دستانم به او پناه برده بودم؛
که دستانم را نگرفت به کنار ،حتی بدون خداحافظی مرا ترک کرده و رفته!
دگر حالی نیست که خوب باشد یانه
که تعریفی ازش بشود یانشود
چه برسد به سرمای درون دستانم که حال گرم است یا سرد!
او رفته به کنار،
او نه خود را بلکه همراه خود قلبم هم ربوده و برده است!
دراین سینه
هیچ قلبی نیست!
فقط جای خالی است!
جای خالی او و جای خالی قلب ام در سینه ام!
من قلب ندارم.قلبم را ربوده اند!
یک انسان بی قلب چگونه می تواند از این به بعد با انسان های دیگر آداب ومعاشت کند؟چگونه می تواند بازهم عاشق شود؟وقتی قلب ندارد.چگونه می تواند؟!
امضا: زهرا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔10🕊1
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: نیکلاس فلامل
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
روزی فکر میکردم زیباترین انسان روی زمین رو به رویم نشسته است، از هر نظر زیبا، حس میکردم خدا یکی از کهکشان هایش را روی خاک آفریده، با چشم عشق نگاهش نمیکردم چیزی فراتر از عشق بود.
اما او با چشم عشق نگاهم میکرد،.
در وجودش هیچوقت آلودگی و چیزی جز پاکی نمیدیدم، انگار آبیِ بود، در دل زمین.
امضا: همیشه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۰۸
برای: نیکلاس فلامل
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
روزی فکر میکردم زیباترین انسان روی زمین رو به رویم نشسته است، از هر نظر زیبا، حس میکردم خدا یکی از کهکشان هایش را روی خاک آفریده، با چشم عشق نگاهش نمیکردم چیزی فراتر از عشق بود.
اما او با چشم عشق نگاهم میکرد،.
در وجودش هیچوقت آلودگی و چیزی جز پاکی نمیدیدم، انگار آبیِ بود، در دل زمین.
خب پس چه باعث شد؟
کم کم احساس میکردم تغییر میکند، آلوده میشود، آب گلآلود میشود، به من نفرت میورزید، دنبال منبع گشتم دنبال چیزی یا کسی که تغییرش داد، روی اطرافیانش دست گذاشتم، روی محیطی که در آن زندگی میکرد، روی تک تک جزئیات زندگیاش دست گذاشتم، به جز خودش!
در این حین عاشقش شدم، با چشم عشق به او نگاه میکردم.
فکر میکردم بقیه خرابش کردن، همش میخواستم فریاد بزنم به کهکشانم دست نزنید ولی صدایم به هیچ جا نمیرسید...!
روز ها میگذشت و من غمِ آلوده شدنِ او در قلبم رشد میکرد، انگار وجودم مریض شده بود و من دارویی برایش نداشتم.
دیگر انقدر انرژیام هدر رفته بود که ازش بدم میآمد، حالم ازش بهم میخورد، عشقم تبدیل به نفرت شده بود طوری که عشق او نسبت به من تبدیل به نفرت شده بود.
فقط میخواستم زجر بکشد و از زجرش گریه میکردم، میخواستم نفرتم را با تمام قوا برایش نشان دهم، میخواستم بفهمد که حسی که قبلا به او داشتم تمام شده است، آرزو میکردم بمیرد چون مردناش برایم کمتر درد داشت.
و بعد...
و فقط بعدش
چیزی در وجودم تکان خورد، مثل یک تولد، چشم هایم باز شد...
او تمام مدت از من نفرت داشته...!
سالهای سال...
و حالا من هیچ حسی ندارم عملا هیچ نوع حسی نسبت به تو ندارم!
تو هیچوقت تغییر نکردی تو فقط نقابت را برداشتی.
بلاخره دیدم که اگر با یک چشم با عشق نگاهم میکردی با چشم دیگر با نفرت...
همیشه در گوشهیی از قلبت میخواستی از من تنفر داشته باشی،
همیشه دنبال بهانهیی بودی که دانهی آن نفرت جوانه بزند
و آخر سر چون در من آن بهانه را پیدا نکردی خودت درستش کردی...
با چی؟
با اعتراف عشق کهنهات به من و از این طریق نفرت نسبت به خودت.
بدی اش آنجا بود که دیگر همه را با چشم تنفر نگاه میکردی،
بدی اش آنجا بود که دیگر وجودت سیاه و تاریک بود،
دیگر سیاهچاله شده بودی.
کهکشانم مرده بود.
پینوشت: نمیدانم چه حسی بهت دارم، ولی میدانم هزار بار هم به دنیا بیایم هزار بار تو را انتخاب میکنم!
امضا: همیشه
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🌚6❤1🕊1
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: سنگدل ترین
نمیدانم تا چند وقت را قرار است در میدان خیال تو سپری کنم
آنجا همه چیز از جنس توست
همه چیز حول محور توست انگار تو خورشیدی و آن سیاه ها منم
زمان هایی که از پسِ واقعیت برنمیایم و زورم به آن نمیرسد به خیال تو پناه میاورم
نمیدانم چرا
مگر تو نبودی که زندگی شیرینم را به کامم تلخ کردی؟
مگر تو نبودی که غرور و دلم را تکه پاره کردی و رفتی؟
پس چرا پس از هر سختی و دشواری هنوز هم پشت خیالت قایم میشوم؟
آنجا عکسِ حقیقت،تو از جنس امنیتی
دوستم داری،دوستم داری و دوستم داری
غافلی چقدر دلم میخواست چنین جایگاهی را دل و قلبت داشته باشم
گاهی فراموش میکنم که من بزرگترین هیچ زندگی تو بودم
من هیچ ترین هیچِ تو بوده ام.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۳:۲۹
برای: سنگدل ترین
نمیدانم تا چند وقت را قرار است در میدان خیال تو سپری کنم
آنجا همه چیز از جنس توست
همه چیز حول محور توست انگار تو خورشیدی و آن سیاه ها منم
زمان هایی که از پسِ واقعیت برنمیایم و زورم به آن نمیرسد به خیال تو پناه میاورم
نمیدانم چرا
مگر تو نبودی که زندگی شیرینم را به کامم تلخ کردی؟
مگر تو نبودی که غرور و دلم را تکه پاره کردی و رفتی؟
پس چرا پس از هر سختی و دشواری هنوز هم پشت خیالت قایم میشوم؟
آنجا عکسِ حقیقت،تو از جنس امنیتی
دوستم داری،دوستم داری و دوستم داری
غافلی چقدر دلم میخواست چنین جایگاهی را دل و قلبت داشته باشم
گاهی فراموش میکنم که من بزرگترین هیچ زندگی تو بودم
من هیچ ترین هیچِ تو بوده ام.
امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔8❤2
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای عزیز شب های تاریکم
عزیزم ، سلام .
برای تو مینویسم که هیچ وقت منو ندیدی و ازم گذشتی . تقریبا از اون شبی که عشقمو بهت ابراز کردم ، یک سال گذشت . میگن هر آدمی ، یه شبی توی زندگیش داره که هیچوقت تلخیِ اون رو فراموش نمیکنه، اون شب هم ، تلخ ترین شب زندگی من بود .
فقط نمیدونم چرا بعد از یک سال ، تصویر چشات هنوز توی ذهنم مونده .. اونم منی که خیلی فراموش کارم .. کاش اون یه جفت چشم قهوه ای خوشگل ، یه بارم منو میدیدن . تو منو نخواستی و هیچوقت هم نفهمیدی چه دیوونه ای ازم ساختی .. هرکی رو میبینم که شبیه توعه ، مثل دیوونه ها پام روی زمین خشک میشه و نگاش میکنم ، آخه میدونی؟ یادم میره که واسه همیشه از این شهر رفتی .. بیخیال ، من که میدونم هیچکی مثل من دوست نداره ولی ، امیدوارم اون دختری که گفتی عاشقشی ، حداقل نصف من دوست داشته باشه:) شاید مال من نشده باشی ، ولی تا اونجایی که بتونم ، توی قلبم ازت مراقبت میکنم ، عمر من :))
امضا: شهریور تلخ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۰:۴۲
برای: برای عزیز شب های تاریکم
عزیزم ، سلام .
برای تو مینویسم که هیچ وقت منو ندیدی و ازم گذشتی . تقریبا از اون شبی که عشقمو بهت ابراز کردم ، یک سال گذشت . میگن هر آدمی ، یه شبی توی زندگیش داره که هیچوقت تلخیِ اون رو فراموش نمیکنه، اون شب هم ، تلخ ترین شب زندگی من بود .
فقط نمیدونم چرا بعد از یک سال ، تصویر چشات هنوز توی ذهنم مونده .. اونم منی که خیلی فراموش کارم .. کاش اون یه جفت چشم قهوه ای خوشگل ، یه بارم منو میدیدن . تو منو نخواستی و هیچوقت هم نفهمیدی چه دیوونه ای ازم ساختی .. هرکی رو میبینم که شبیه توعه ، مثل دیوونه ها پام روی زمین خشک میشه و نگاش میکنم ، آخه میدونی؟ یادم میره که واسه همیشه از این شهر رفتی .. بیخیال ، من که میدونم هیچکی مثل من دوست نداره ولی ، امیدوارم اون دختری که گفتی عاشقشی ، حداقل نصف من دوست داشته باشه:) شاید مال من نشده باشی ، ولی تا اونجایی که بتونم ، توی قلبم ازت مراقبت میکنم ، عمر من :))
امضا: شهریور تلخ
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔10❤2
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۷
برای: آشنای غریبه
چهره اول چهره دوم...
همینطور یکییکی به صورت آدمها نگاه میکردم.
هر کسی مرا میدید لابد فکر میکرد قصد بدی دارم؛ یا شاید خیال میکرد انسان بوالهوسی هستم که چشمش دنبال هرکسی میگردد.
اما نه!
من به دنبال هرکسی نبودم.
منتظر بودم میان انبوه انسانهای ناآشنا، آشنای غریبهام را ببینم.
مانند مادری که طفلش را گم کرده باشد، چشم میگرداندم و منتظر نشانهای از تو بودم.
تو کجا بودی؟
نمیدانم.
حس غریبی بود.
احساس ضعف میکردم یا شاید غم...
نمیدانم، شاید هر دو.
اما من از تو میپرسم؛ مگر میشود در این دنیای کوچک، میان این همه دیدار، حتی یکبار هم تو را نبینم؟
امضا: آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۰۱:۲۷
برای: آشنای غریبه
چهره اول چهره دوم...
همینطور یکییکی به صورت آدمها نگاه میکردم.
هر کسی مرا میدید لابد فکر میکرد قصد بدی دارم؛ یا شاید خیال میکرد انسان بوالهوسی هستم که چشمش دنبال هرکسی میگردد.
اما نه!
من به دنبال هرکسی نبودم.
منتظر بودم میان انبوه انسانهای ناآشنا، آشنای غریبهام را ببینم.
مانند مادری که طفلش را گم کرده باشد، چشم میگرداندم و منتظر نشانهای از تو بودم.
تو کجا بودی؟
نمیدانم.
حس غریبی بود.
احساس ضعف میکردم یا شاید غم...
نمیدانم، شاید هر دو.
اما من از تو میپرسم؛ مگر میشود در این دنیای کوچک، میان این همه دیدار، حتی یکبار هم تو را نبینم؟
امضا: آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔10❤2
آخرین پاکت امشب هم به راه افتاد…
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
چراغهای پستخانه خاموش شدند؛
اما نامههایی که هنوز در راهاند،
پشت این در میمانند تا شب دوباره از راه برسد. 🌘
❤8
چراغهای پستخانه روشن شد…
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
شب از راه رسیده و پاکتهایی که تمام روز در دل مانده بودند، یکییکی راهشان را پیدا میکنند.
پستخانهٔ نیمهشب باز است. 🌒
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۸:۰۵
برای: خودم و خودت
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(این نامه ، از خاکستری در تاریخ ۱۴۰۵/۳/۱۴ در ۱:۱۷ بامداد به جا مانده )
اول از همه ممنونم از پستچی و این پست خونه بابت همه چیز ، که تونستیم باهاش جور دیگه ای به همدیگه وصل شیم
این اولین نامم بعد وصل شدن هست و خب ، حس خوبیه که چراغ اینجا روشنه و قلمِ دلِ همه توی این پست خونه رد و بدل میشه
...
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۱۸:۰۵
برای: خودم و خودت
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
(این نامه ، از خاکستری در تاریخ ۱۴۰۵/۳/۱۴ در ۱:۱۷ بامداد به جا مانده )
اول از همه ممنونم از پستچی و این پست خونه بابت همه چیز ، که تونستیم باهاش جور دیگه ای به همدیگه وصل شیم
این اولین نامم بعد وصل شدن هست و خب ، حس خوبیه که چراغ اینجا روشنه و قلمِ دلِ همه توی این پست خونه رد و بدل میشه
...
نمیدونم از این همه عاشق تو سرزمینم خوشحال باشم یا دلواپس ، همه دل دادن اما کاش رسیده بودن و حسرتی نبود ، شایدم این نرسیدن ها ارزش بیشتری داره؟ البته
حرف عشق شد ، من هم میخوام از "او"ی خودم بگم ...
نمیدونم بهش عشق بگم یا نه ، ولی درس دل دادن رو از اون یاد گرفتم
اره ، اگه ازم بپرسن اولین باری که دیدمت کجا و چطور بود مو به مو میتونم توصیفش کنم
اولین حرفی که بهم زدی ، اولین چیزی که ازت شنیدم "چه صدای جالبی داری" ... اولین لبخندم بهت ... کاش میدونستی که صدای تو برام از صداهای دیگه دلنشین تر بود
قبل از دیدنت صداتو شنیده بودم از پشت گوشی توی یه ویس کوتاه ، همونجا حس کردم باید متفاوت باشی شاید برای هم باشیم ... و وقتی دیدمت ... مطمئن شدم ...
اولین صحبتی که با دوستت داشتی رو شنیدم و برای اولین بار حس کردم کسیو پیدا کردم که به فکر های من بدون شناختم فکر کرده ... یه کانکشن عجیب ...
مطمئنم تو هم دوسم داشتی ولی شاید نه مثل من ، شاید اونقدر مثل من خودت رو تسلیم احساست نمیکردی ، نمیذاشتی احساسات تا عمق وجودت نفوذ کنن
میدونی کجا اینو فهمیدم؟ اونجایی که بغلم کردی و یکی بهت گفت "اوه ، تاحالا ندیده بودم کسیو بغل کنیا" ... لبخند زدم ... دیده بودم افراد دیگه ایم بغل کنی اما میدونستم که این کار برات نه اسونه نه بی معنی ... ولی به روی خودم نیاووردم چون میدونستم مثل همیشه فقط دلم خوش میشه و بعدش دوباره به چرخه ی "کاش" ها برمی گشتم...
و هنوزم موقع نوشتن چیزی دربارت لبخند به لبمه ، لبخندی پر از درد
من باید ازت دست بکشم ، تو نقطه ی ضعف منی ، نقطه ای که باعث میشه معنیه "فکر کردن" رو فراموش کنم ...
دوست داشتنتو چشیدم ، خیلی چیزا یاد گرفتم ولی نباید تسلیم دلم باشم ، زندگی من با دوست داشتنت یه چپتر جدید داشت ولی نمیخوام بهش برگردم ، اون پروسه ی طولانی از درک احساساتم و درک تو (یه موجود درک ناپذیر) ...
به چشمات قسم که از تو لحظات عاشقانه نمیخواستم ، من قانع به بودنه با تو برای یک چای و صحبت بودم اما خیلی سختش کردی ، پیچیدگیه رفتارت خفم میکرد ، بلاتکلیفی منو پژمرده میکرد ، شک بین نفرت و دوست داشتنت منو اشفته میکرد ، رفتارت که گاهی صمیمی و گاهی دور تر از افق بود سردرگمم میکرد
دوسم داشتی اره اما شاید کم ... دل من برای ماجراجویی با تو توی تمام معماهاش اماده بود اما تو معمای دیگه ایو واسه حل کردن انتخاب کردی ، بدون من یا شاید هم با فکر من ... و من اینبار نباید به تو ببازم ، نه به عنوان کسی ک دل دادم ، به عنوان کسی که از دوست داشتنت درس گرفت و الان باید انتخابای بهتری داشته باشه
من توی دوست داشتنت کهنه کار شدم و تا حدی مرز بندی کردم که موقع لبخندات پا روی مین احساساتم نذارم ... ولی هنوز توی فکرم با تو هستم و وقتی میبینمت حضورت برام هوای اونجا رو مقدس میکنه ... شاعرانش نکنم ، خستم از توصیفات شاعرانه که کم هم برات ننوشتم
خلاصه بگم ... خیلی وقته ندیدمت و این حرفا اسونه نوشتنش ، نمیدونم ببینمت باز هم قاطعانه حرف میزنم یا نه ولی وقتشه دست و دلم رو باهم بکشم
میدونی چیه؟ دیگه نمیخوام خودمو بهت بشناسونم
نمیخوام این نامه بهت برسه
نمیخوام برگردم به گردش دوباره ی دلم...
من تمام تلاشمو کردم ، این نامه با وجود طولانی بودنش فقط یک بخش از هزار بخشو توصیف کرد ، و این خلاصه ی "ما" بود ... برای یک بار هم که شده میخوام برای خودم انتخابای بهتری کنم ، نه از خودخواهی ، شاید از امید؟
ما باهم قشنگ بودیم ، اما همه ی اون ها قرار نیست محقق بشن و اینو خوب بهم یاد دادی و سخت فهمیدم
و از این به بعد میخوام تو رو به عنوان کسی که بهم درسی داد یاد کنم ، نه کسی که یه زمانی جوری دوسش داشتم که احمقانه با فکر کردن بهش لبخند میزدم
امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
🕊7❤3
تاریخ: ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۳۰
برای: غریبه ترین آشنا
چه ساده
تو را استثنای خویش پنداشتم؛
غافل از آنکه در ازدحام آدمهایت،
من نیز نامی گذرا بودم.
روزی
مرا خاصترینِ خویش میخواندی،
و من به وهم ماندگاریات دل سپردم؛
غافل از آنکه همان جایگاه؛
روزی
به نام دیگری رقم خواهد خورد.
و حیف که چه دیر دریافتم؛
تو نیز از جنس همان آدمهایی بودی
که میپنداشتم
با همهشان فرق داری.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
ساعت: ۲۱:۳۰
برای: غریبه ترین آشنا
چه ساده
تو را استثنای خویش پنداشتم؛
غافل از آنکه در ازدحام آدمهایت،
من نیز نامی گذرا بودم.
روزی
مرا خاصترینِ خویش میخواندی،
و من به وهم ماندگاریات دل سپردم؛
غافل از آنکه همان جایگاه؛
روزی
به نام دیگری رقم خواهد خورد.
و حیف که چه دیر دریافتم؛
تو نیز از جنس همان آدمهایی بودی
که میپنداشتم
با همهشان فرق داری.
امضا: S
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
💔11