پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.52K subscribers
814 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
‌
تاریخ: ۱۲ خردادِ سالِ ۱۴۰۵
ساعت:۲:۰۰
برای: او که نیست


همیشه به ما یاد دادند که عشق بوی گل رز میدهد
اما از آن شب به بعد،عشق بوی سیگار و اسطوخودوس میداد.

امضا:کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه: نمناک

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔11❤7
‌‌تاریخ: ۱۴خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: بهترین نوشته‌ شده‌.


شب ها زمانی که بدون حرف زدن با تو به بالین تخت میروم، با خودم فکر میکنم چقدر نزدیک و چقدر دور است آن شبهایی که تا دم صبح با تو و از تو میگفتم، زندگی‌ام آن وقت ها فروغی داشت که حالا به خاموشی رفته و من خسته‌ام بهترین نوشته شده به خستگی نویسنده‌ای که دیگر نمی‌خواهد بنویسد.
دلم لک زده برای گم شدن در آغوش تو برای آن بزرگی و بلندی که مرا در بر می‌گیرفت اما آیا تو هم دلتنگ میشوی؟ دلتنگ وجود کوچکم که در برابر تو کوچکتر جلوه میکند.
دلم برای مثل قبل بودن تنگ شده است ولی جوری که من بودم و هستم تمام راه ها را بسته من از روی غرور و لجاجت دور از تو ایستادم و آخر که در غرور خود خواهم سوخت پس تقلای من برای نسوختن بهر چیست؟ احتمالا بهر فِطرَت آدمی در تلاش برای نجات یافته شدن. و تو نجاتم بده که من محتاج تو و نجات تو و ملتمس خود توام.
بهترین نوشته شده‌ام این نویسنده‌ی خسته‌ی طمع کار می‌خواهد که دیگر ننویسد، شاید چند شبی نامه‌ای در گوشه و کناری از من پیدا شود اما ناگهان تصمیم گرفتم قید دفتر و قلم را بزنم، میخواهم نفس بکشم از دست خودم و هر تصوری که ساختم. بدان که درمان درد ننوشتن من تو خواهی بود پس بیا و باش لعنت به من و تمام کارهایم بیا که ما مثل قبل باشیم، قبلِ قبل قبل‌تر از اینکه من جسارت کنم و بگویم که دوستت دارم.
بهترین نوشته شده‌ی نویسنده‌ی طمع کار!
قول می‌دهم که دیگر نگویم تورا دوست دارم پس بیا که ما مثل قبل باشیم، ولی فقط باشیم که من محتاج بودنم.
حالا بعد از این میخواهم قلم‌را ترک‌ بگویم پس این آخرین نامه‌ی من به تو خواهد بود؟ کاش که اینطور نباشد، شاید اگر بدانم که هستی اینطور نباشد.
درهرحال من نویسنده‌‌ای خسته هستم، نویسنده‌ای خسته از نوشتن و درمان درد ننوشتن من تویی.

امضا: نویسنده‌ی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤19💔7
بعد از مدتی دوباره پست‌خانه قراره باز بشه...
❤33
13 شهریور 1405
18:49

برای: اهالی پست‌خانه

بازگشایی پست‌خانه

نیمه‌شب که می‌شود، بعضی حرف‌ها تازه بیدار می‌شوند؛
حرف‌هایی که در روشنایی روز، جایی برای گفتنشان پیدا نمی‌کنیم.

امشب، درهای «پست‌خانهٔ نیمه‌شب» دوباره باز می‌شود؛
تا نامه‌ها دوباره به راه بیفتند،
و آدم‌هایی که شاید هرگز یکدیگر را نبینند،
برای چند خط، در جهان هم حضور داشته باشند.

اگر حرفی داری که مدت‌هاست به مقصد نرسیده،
اینجا چراغی هنوز روشن است.

پست‌خانهٔ نیمه‌شب دوباره باز است. 🌒

— پستچی نیمه‌شب
وضعیت: معطر
❤29
ربات پستچی نیمه‌شب، تا آخر شب تکمیل میشه و آیدیش رو میذارم، نامه هاتون رو نگه دارین و بعدش برای ربات بفرستین تا توی پست خانه منتشر بشه.
❤13
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: اهالی پست‌خانه

از حالا پست‌چی نیمه‌شب آماده گرفتن نامه های شماست...
چراغ پست‌خانه روشن است.

امضا: پستچی نیمه‌شب
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
آدرس پستچی نیمه‌شب:
@Midnightpostmanbot
پست‌خانهٔ نیمه‌شب pinned «آدرس پستچی نیمه‌شب: @Midnightpostmanbot»
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۷
برای: کسی که خیلی دلم برایش تنگ شده...

کاش میشد بهت بگویم چقدر دوستت دارم
کاش می‌توانستم دوباره زیبایی لبخندت و شادی چهره ات را ببینم
کاش می‌توانستم دوباره صدای گرمت را بشنوم
کاش میشد وقتی دوباره دیدمت با من مثل غریبه نمیبودی
کاش...

امضا: یاسمن
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔14
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۶
برای: اهالی پست خانه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

مدتی می‌شود که پست‌خانه را چک می‌کنم. هر بار که به اینجا سر می‌زنم، به خودم می‌گویم: نه، من نمی‌توانم نامه‌ای بنویسم که در خورِ خواننده‌های این نامه‌ها باشد.
نمی‌دانم این نامه را ارسال می‌کنم یا نه و اگر هم ارسال کنم، کسی پیدا می‌شود که این نامه را بخواند؟ حتی نمی‌دانم چگونه مقدمه را به مقصودم متصل کنم که هردویشان وصله‌های ناجورِ نامه‌ی بدخطم نشوند.
شگفت اینکه همه‌ی نامه‌ها را لبریز از احساسات می‌بینم؛ احساسات نویسنده‌های پست‌خانه چنان زیبا و صادقانه بیان شده که از گفتن اینکه عقلم مانع قلبم می‌شود، شرم دارم.
دوستانم را می‌بینم که یکی پس از دیگری کوتاه می‌آیند و دلباخته‌ی کسی می‌شوند که با شاهزاده در ذهنشان زمین تا آسمان تفاوت دارد. (می‌دانم اگر نمی‌گفتم "شاهزاده" تا شما بفهمید دخترم، نامه مرموزتر می‌شد؛ اما من قصد مبهم نوشتن را ندارم.)
اما من نمی‌توانم. مهم نیست چقدر بنشینم، با خودم صحبت کنم و دلیل بیاورم که زمان آن رسیده به قلبم هم اجازه‌ی دخالت بدهم؛ هرچه کنم، نمی‌شود. عقلم بر روی صندلی قضاوت نشسته و حکم همه‌ی آن‌هایی را که جرئت پیش‌قدم شدن داشتند، اعدام اعلام می‌کند.
می‌دانم شاهزاده در ذهنم نه آن‌قدر بی‌نقص است که وجود نداشته باشد و نه آن‌قدر پرعیب‌وایراد که بتوانم از خواستنش چشم‌پوشی کنم. مدت‌ها همه‌ی تقصیرها را گردن خودم و عقلم می‌انداختم و از خودم شکایت می‌کردم که چرا این‌قدر منطقی‌ام؛ ولی دیدم حتی عقلم به کنار، قلبم هم به قدری عاشق اوست که کوتاه نمی‌آید.
آخر سر که از این وضع خسته و درمانده شدم، حافظ را به امید خبری خوب باز کردم که این غزل آمد:
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
بختم ار یار شود، رختم از این‌جا ببرد
آقای لسان‌الغیب، اشکالی ندارد اگر او در این شهر نیست. اصلا شاید اسب سفیدش را وقت نکرده زین کند. من خود به شهر دیگری می‌روم؛ شاهزاده نیازی نیست بیاید.


امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤17🕊1
اطلاعیه شماره یک پست‌خانه نیمه‌شب:
هر پنج دقیقه، صدای قدم‌های پستچی در سکوت شب می‌پیچد؛
با نامه‌هایی که شاید یکی از آن‌ها، راهش را به سوی شما پیدا کرده باشد. 🌒✉️
نامه ها هر پنج دقیقه یک‌بار به پست‌خانه میرسند...
🌚9❤3🕊1
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: برای آنکه مرا به فراموشی سپرد

مدت هاست با خود فکر میکنم آدم ها چه راحت دل میکَنند چه راحت فراموش میکنند و به زندگیشان میرسند
نمیدانم مشکل از آنهاست یا من زیادی دل میبندم
شب که میرسد دلبستگی ام دوچندان میشود به آن خانه قدیمی‌ای فکر میکنم که از بدو تولد تا آستانه جوابی درآن زیستم و انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را در آن رقم زدم و حالا دیگر درآن جا زندگی نمیکنم به آدمی فکر میکنم که رویا بافی هایم با او مرا تا انتهای خوشبختی میبرد اما دیگر خبری از او نیست.
سعی میکنم بی‌توجه باشم اما با شنیدن اتفاقیِ صدای موسیقی در لباس فروشی‌ای که از کنار آن میگذرم یا خواندن پاراگرافی در یک رمان یا بوییدن میوه ها و هزاران پدیده ی کوچک دیگر به عمق خاطرات پرتاب میشوم و تلنگری سخت و سنگین مرا بیتاب و پریشان حال میکند
گاهی با خود فکر میکنم که ای کاش روابط انسانی آنقدر سخت و پیچیده نبودند آن وقت میتوانستم تمام آن گِله ها و دلخوریم هایم را برایت بگویم و قلب سنگینم را کمی سبک بکنم اما صد افسوس که بازهم خیالی بیش نیست.

امضا: غریبه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔14❤2
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۷
برای: خودم

به ناگاه خود را در یک میدان یافتم
میدانی از جنس تقلا
تقلا از هر بندی که مرا دربرگرفته است
بندها تمام من را در خود مخفی کرده بودند
به گونه ای که خود،نمی‌دانستم محصور شده ام
درمیان چارچوبی از افکار،عقاید و خودی دیگر
خودی که من نبودم
بلکه چیزی بود که باید می‌بودم
به راستی چه کسی تشخیص میدهد که آدمیت چیست؟
آدم های خوب چه کسانی هستند و آدم های بد چه کسانی هستند؟
هنگامی که خوب من با خوب دیگری و بد دیگری با بد من متفاوت است
چگونه میشود معیار دقیقی داشت
گاهی حتی به وجود هم شک میکنم
اگر بخواهم عمیق تر آن را بیان کنم
گاهی حتی به خود هم شک میکنم
چه کسی هستم؟

امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔8❤3
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: اهالی پست خانه

سلام؟
راستش رو بگم از اینکه بعد مدت ها چراغ پست خونه رو روشن میبینم ، اینکه باز هم بین این آمدن ها و رفتن و پرسه زدن بین لحظه ها باز اینجا محفل گرم ما هست احساس خوبی دارم
(به اعتراف که دلتنگ شما بودم ، دلتنگ این نام های اشنا و پرخاطره)

حرف که بسیاره ... اما اینبار هم میخوام ببینم حال دلهایتون چطوره
و ... ممنون از پستچی که این چراغ رو بار دیگه روشن کرد
این دلها بار دیگر گره میخورند

امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤18
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۳
برای: برای ایران

کاش این خاک،
به جای شمردن فرزندانش در گورستان،
آن‌ها را در خیابان‌ها می‌شمرد؛
با دست‌های پر از رویا،
با چشم‌های پر از فردا،
نه با نام‌هایی حک‌شده بر سنگ‌ها.

امضا: سیلوا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊23💔7❤2
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۳۰
برای: کسانی که بیدارند

فلسفه بافی نمی‌کنم، حرف های کلیشه ای نمی‌زنم
میروم سر اصل مطلب، هروقت که اوضاع سخت می‌شود و زندگی باب میلم نیست شروع میکنم به فکر کردن که الان، همین لحظه ای که من غرق در لحظات ناخوشایند زندگی ام، چه کسی در کجای دنیا از خوشحالی روی پاهایش بند نمی‌شود؟
او حق من را از من گرفته؟ معلوم است که نه
مگر خنده های گهگاه من از اشک کسی سرچشمه گرفته؟
نمی‌دانم کجای دنیا بهم می‌خورد اگر رنج و سختی پایدار نبود، چه میشد اگر می‌دانستیم چه زمانی تمام این درد به پایان می‌رسد
چه میشد اگر امید های مان واهی نبود و در نهایت همان می‌شد که ما می‌خواستیم.
نگران و آشفته ام، دردی در سینه ام هست که مال من نیست و این همان انسانیت است
فکر میکنم درد های انسان هاست که آنها را از هم متمایز کرده؛
زیاد فکر می‌کنم، الان به این فکر میکنم آیا اصلا کسی این نامه را میخواند؟

امضا: هآن
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤18🕊2💔1
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۲۴
برای: یک غریبه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

باز هم شب شد و در قلب من به روی خاطراتت باز.
نمیدانم چه رسمیست که شبها تورو بیشتر به یاد می اورم
دست خطت
صدایت
چشم هایت
چشم هایت
امان از چشم هایت
نمیدانم در ان چشم ها چه نهفته ای که بعد از سه سال نمیتوانم از یادم ببرمشان
نمیدانم چطور عشقیست که بعد از سه سال هنوز نمیتوانم دروازه های قلبم را به رویت ببندم
دلم هرروز و هرروز بیشتر برایت تنگ میشود و این زندگی هرروز بی تو غریب تر
از شبی که با خود میگفتم زندگی بی تورا فراموش کردم سه سال و نه روز میگذرد
نمیدانم موفق شدم دوباره بیاموزم چطور بدون تعریف کردن روزهایم برایت،آنهارا شب کنم یا نه،
اما یک چیزی کم است
نمیدانم منه قبلی را تکه کردی و نیمی از آن را ربودی یا فقط کمبود خوده توست که انقدر مرا آزار میدهد
شاید هم تو بخشی از من بوده ای
نمیدانم
اما میدانم یک چیزی نیست
شاید هم آن یک چیز قلب تکه پاره ام باشد
شاید هم غرورم باشد چون تا انجایی که به یاد میاورم غرورم را تقریبا دور انداختی
بعد از ان نمیدانم چه بر سرم امده اما ابراز احساسات برایم سخت شده
نفسم تنگ میشود
دلم میلرزد انگار که دارند جگرم را فشار میدهند و جانم را میگیرند
کاش هیچوقت آن “دوستت دارم” لعنتی را به زبانم نمیاوردم
کاش آن حس را مثل شمعی در خودم خفه و خاموش میکردم اما نشد
تو روی آن بنزین ریختی و منو خودت را باهم سوزاندی.
امضا: کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه:نمناک

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔14❤2😢1
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۵۴
برای: شکننده قلبم

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

کاش میشد این حرفا رو به خودت بگم .
کاش میشد دوباره بهت پیام بدم تا سر صحبت و باز کنم.
ولی نمیشه، هربار خواستم همه چیز و درست کنم، تو یه دلیلی واسه نابود کردنش پیدا کردی.
ولی اینا چیزاییه که باید بهت بگم.
نمیتونم بیشتر از این تو دلم نگهشون دارم‌
میخوام بهت بگم که دلم واسه چشمات تنگ شده .
خیلی زیاد.
آرزو میتونم بتونم برگردم به اولین روزی که دیدمت. اولین قرارمون. جایی که بغلم کردی.
دلم میخواد برگردم به همون قبرستون مسخره
همونجایی که راجبش حرف زده بودیم.
همونجایی که اولین بار بوسم کردی
همونجایی که فهمیدم قراره دلم و بشکنی.
یادمه تو بغلت آروم ترین آدم دنیا بودم.
با اینکه میدونستم حرفات دروغه
ولی قلبم تصمیم گرفته بود باورشون کنه
مغزم تصمیم گرفته بود خاموش بشه و صحنه رو ترک کنه.
یادته چقدر استرس داشتم بابام زنگ بزنه؟
بهم گفتی چشاتو ببند یکم آرامش بگیر
انقد استرس داری نمیفهمی تو بغل دوست پسرتی.
میخوام بگم که دلم برات تنگ شده.
و میدونم تموم شدن چیزایی که بینمون بود یه لحظه ام ناراحتت نکرد.
خیلی زود جام و با یکی دیگه پر کردی.
ولی باید بگم من هنوزم آرزو میکنم برگردم به اولین قرارمون.
جایی که بغلت کردم.
آرزو میکنم برگردم و تمام اتفاقایی که برام افتاد دوباره اتفاق بیوفته، تا فقط بتونم یه بار دیگه به خودم دروغ بگم.
بگم که دوسم داری.


امضا: سایه
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔15❤2🌚2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
اطلاعیه شماره یک پست‌خانه نیمه‌شب: هر پنج دقیقه، صدای قدم‌های پستچی در سکوت شب می‌پیچد؛ با نامه‌هایی که شاید یکی از آن‌ها، راهش را به سوی شما پیدا کرده باشد. 🌒✉️ نامه ها هر پنج دقیقه یک‌بار به پست‌خانه میرسند...
اطلاعیه شماره دو پست‌خانه نیمه‌شب:

هر زمان از روز که دلتان خواست،
میتوانید حرف‌هایتان را به کاغذ بسپارید و نامه را به دست پستچی بدهید.

او تمام روز، رازهای شما را در کیفش نگه می‌دارد؛
تا ساعت از ۱۰:۳۰ شب بگذرد، شهر آرام بگیرد و چراغ پست‌خانه روشن شود.

آن‌وقت پستچی نیمه‌شب راه می‌افتد
و نامه‌ها، یکی‌یکی، به مقصد انتشار می‌رسند. 🌒✉️
❤18🕊6
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۱:۰۱
برای: غریبه

هنوزم خیلی بهت فکر میکنم
سه سال زمان زیادی برای فکر کردنه
من سه ساله به تو فکر میکنم
گاهی با خودم میگم کاش مثل تو بودم
بیخیال
سنگدل
مغرور
خودخواه
کاش توام هیچ ترینِ زندگی من بودی
مثل جایگاهی که من توی زندگی تو داشتم
اما گاهیم میگم کاش تو مثل من بودی
عاشق
عاشق
عاشق
خیلی دوست داشتم بدونم چطوری بین اونهمه دختر نتونستی منو توی قلب دوبلکس دو طبقه ات جا بدی
من حتی از تو کوچیکترین انتظاری نداشتم
توجه
عشق
محبت
من فقط ازت میخواستم باشی،باشی که من هرچقدر میتونستم عشق به پات میریختم
چون من تورو به بی سیاست ترین و خالصانه ترین حالت ممکن دوست داشتم و عاشقت بودم
گاهی خیلی غصه میخورم،اما میفهمم دردناک ترین بخشش اینه که من تورو هیچوقت نداشتم که بخوام بابت از دست دادنت ناراحت باشم
سوگِ من حتی اسم نداره
تو توی زندگی من حتی اسمی برای خودت تعیین نکردی
توکه عاشق یکی دیگه بودی چرا دست رو من گذاشتی
چرا منو عاشق خودت کردی
چرا خواستی عشق یکی دیگرو توی من زنده کنی
من بابت نخواستنت میبخشمت،اما بابت شکستنت نه.

امضا: خواب زده
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔15❤2
تاریخ: ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۳۵
برای: فردایی از دست رفته

تا به یاد دارم، همین بوده است؛
بزرگ‌ترها حکم می‌راندند،
و ما بهای انتخاب‌هایشان را می‌پرداختیم.
در تاریخ، در خانه،
در کار و در زیستن؛
حتی آنجا که گمان می‌کردیم
خود، سرنوشت خویش را برمی‌گزینیم،
ردِ انتخابی قدیمی‌تر
پیشاپیش بر راه‌مان حک شده بود.
گویی سهم ما از گذشته،
نه میراث آن،
که تاوان آن بود.

امضا: S
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
🕊12💔3❤2