پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.5K subscribers
824 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
‌
تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۳
برای: گلیِ، دختر آبی من
.

بعضی آدم‌ها شبیهِ خانه‌اند…
حتی اگر کیلومترها دور باشند، باز هم دل آدم فقط کنار آن‌ها آرام می‌گیرد.
و تو، برای من همان آرامشی هستی که هر شب دنبالش می‌گردم.
نمی‌دانی چقدر سخت است دلتنگِ کسی باشی که تمامِ خوشبختیِ تو در صدایش خلاصه می‌شود.
گاهی نصفِ شب، میانِ شلوغیِ فکرهایم، فقط به تو پناه می‌آورم؛
به اسمِ قشنگت،
به پیام‌هایت،
به خیالِ لبخندت…
و همان کافی‌ست تا قلبم آرام‌تر بتپد.
گلی…
اگر عشق یک حسِ ساده بود،
این همه نبودنت مرا تا این حد بی‌قرار نمی‌کرد.
تو در زندگیِ من شبیهِ ماهی هستی که حتی از دور هم، تمامِ شبِ مرا روشن نگه می‌دارد.
من دوست داشتنت را آرام‌آرام زندگی می‌کنم؛
در هر آهنگی که مرا یاد تو می‌اندازد،
در هر شب‌بخیری که هزار حرفِ نگفته پشتش پنهان است،
و در هر لحظه‌ای که دلم فقط تو را می‌خواهد.
گاهی با خودم فکر می‌کنم،
چقدر قشنگ می‌شود روزی که دیگر مجبور نباشم دلتنگت شوم…
روزی که بتوانم به‌جای نوشتنِ دوستت دارم،
آن را در چشم‌هایت بگویم.
تا آن روز،
بگذار این نامه بماند برای تمامِ شب‌هایی که قلبِ من، آرام و بی‌صدا، فقط برای تو تپیده است.

امضا: برای گلی 🌙
وضعیت نامه: نمناک.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤8🕊2🌚1
‌‌تاریخ: ۱۱خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۵
برای: بهترین نوشته‌ شده‌.


شبانگاهان، که در بالین خستگی تمام روز رها شده‌ام، وقتی که دیگر به جز فقط فکر کردن به تو میتوانم از تو بنویسم، روحم انگار که تازه میشود و می‌خواهد که تا صبح دست از نوشتن برندارد؛ اما چه کنم بهترین نوشته شده؟ چه کنم که نوشته هایم دیگر به دل نمی‌نشیند و دیگر آنها به تو نمی‌رسد که بی دریغ و بی فکر از آنها تعریف کنی.
اینجا مینویسم بی نام و نشان و دور و آروز میکنم که به تو برسد، آخر دیگر روی اینکه تو را نگاه کنم را هم ندارد، چه برسد به اینکه نوشته‌ای برای تو بفرستم از خودت.
دوستت دارم و ملتمسم برای اینکه دوستم بداری ولی نمیدانم که آن جسارت همیشگی در وجودم کجا رخت بسته و رفته، نمیدانم چرا مرا اینجا اینگونه ملتمس در برابر تو رها کرده و نمیدانم که چرا هیچ کس مرا نمی‌شناسد و درک نمیکند که چطور در تَب تو میسوزم.
تو مرا میشناسی؟ تو مرا میبینی؟ تو میدانی دیگر؟ بهم بگو که من بی هیچ اطمینان خاطری رها شدم و یک کلمه‌ی تو مرا به زندگی باز خواهد گرداند.
سعی میکنم عادی باشم در برابر تو اما بهترین نوشته شده‌ی من تلاش من، تلاش نویسنده‌ی طمع کار برای عادی بودن مثل تلاش دلقکی می‌ماند برای نخنداندن همینقدر احمقانه.
میدانم بی جا توقع میکنم اما التماس میکنم صدایم کن، من محتاج صدا شدن از سوی تو هستم، من نویسنده‌ی طمع کار غیر عادی تو، هرچند که تو برای من نیستی اما من برای تو توام چه مرا پَس بزنی و چه در آغوش بکشی‌ام.

امضا: نویسنده‌ی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤9
‌تاریخ: ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۰۰:۳۶
برای: مرد پیراهن مشکی

درسته فراموشت کردم ولی دلیل نمیشه نگرانت نشم. تو قطعا نگران من یکی نیستی. تو برعکس من دور و برت خیلی شلوغ تر از منه. این منم که کنج اتاقم توی نصف شب وقتی شیشه‌ی پنجره ها از پدافندا میلرزید نگران این بودم ک اگه یکی از موشکا بخوره بهت من چه کنم؟!
اولین باری که همو دیدیم یادته؟ دومین بار؟ دفعه های بعد؟ من تک تکشون جلو چشمم میومد...
من تو رو نه فقط وقتایی ک دورم خلوت بود دوست داشتم؛ من تو رو توی شلوغی روزهام، موقعی ک کلی سفارش جلو روم تلنبار شده بود دوست داشتم. من تو رو وقتایی ک حتی وقت نداشتم سرمو بخارونم، موقع قدم زدن توی جاده‌ی ساحلی، حین برگشتن از سرکار دوست داشتم.
توی نامه‌ی قبلی گفتم دیگه فراموشت کردم ولی فراموشی دلیل بر دوست نداشتن نیست که...
راستش رو بخوای من نمیخوام فراموشت کنم. اون حسی که بهت داشتم برای خودمم اولاش غیر قابل هضم بود.
- همه چیز با یه سلام ساده‌ی تو شروع شد. شنیدن صدات همانا و برگشتن من و از دست رفتن قلبم همانا...
تو ایستاده بودی توی چارچوبِ در با همون پیرهن مشکی‌ت:)
صحبت‌مون چند دقیقه‌ی کوتاه بیشتر طول نکشید ولی برای رفتن قلب من کافی بود. دفعه های بعد صحبتمون حتی کوتاه‌تر هم بود.
همون لحظه‌ی اول زانوم لرزید. نگاه متعجب دوستم بهم رو متوجه بودم. از من بعید بود همچین حالی...
من قبل تو خشک بودم و ساده و منطقی. تو اومدی و دنیای ساده‌ی منو عوض کردی. دیگه هیچی توی قالب منطقم جا نمی‌گرفت. آبی آسمون و گرمای خورشید طراوت داشت. نسیم شب طراوت داشت. دیگه موهام رو موقع بیرون اومدن صرفا همین جوری با کش نمی‌بستم؛ ساعت ها جلوی آینه وقت صرف میکردم بخاطر اینکه "شاید" اگر دیدمت وضعم مناسب باشه! تو منی که سال ها با دنیای گیره سر و لاک قهر بودم آشتی دادی.
منی که ادعام فلک رو کر کرده بود، حالا صرفا با شنیدن اسمت دست و پام رو گم میکنم.
تو کسی بودی که تنها با حضورت منو تغییر دادی و حالا من کسی هستم که نه شبیه قبل هستم و نه کسی این من جدید رو می‌شناسه...

امضاء: میم_را
وضعیت نامه: تاخورده و جوهرآلود

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊7❤2😢2
‌📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: ۱۴۰۵٫۳٫۱۲
ساعت: ۱۱٫۳۰ صبح
برای: هوریا


سلام هوریا
امیدوارم خوب باشی
برای نامه ای که برایم نوشتی از تو ممنونم.
اگه من می‌خواستم به این فکر کنم که بعد از این وقفه ی سه ماهه، نوشتن اون نامه ها رو دوباره از سر بگیرم، خیلی بعید بود که به این نتیجه برسم که انجامش بدم. چونکه آدم یه وقتایی دست و دلش به کاری گرم میشه و اگه به هر دلیل اون کار متوقف بشه، دیگه نمی‌شه.
نامه ی شما اما منو خوشحال کرد...
فکر کردم چه خوب که هنوز کسی به یاد قصه ی ما هست و دوست داره بشنوتش.
بعد از نامه ی شما پستچی کوتاه نوشت که دل او هم برای نامه های من تنگ شده!!!
بنابر این ها من فکر کردم چرا که نه؟ بیشتر بنویسم و حرف بزنیم.
اما حرف های شما
نوشته بودی که مراقب دلت هستی...
این خیلی آفرین داره و من بهت تبریک می‌گم!
واقعا خوبه که دلتو نگه داری تا وقتی که کسی پیدا بشه که اونقدر بالغ و فهمیده باشه که قدرشو بدونه.
ولی هیچ چیز تضمینی نداره...
روزی که قلبت برای کسی بلرزه سر دوراهی معروف دل و سر قرار می‌گیری...
اونجا اگه حرف سرتو گوش کنی و خطر نکنی، سال های سال یه گلوله ی سنگین و سیاه به اسم حسرت رو با خودت اینور و اونور می‌بری... که شاید اگه نترسیده بودم، حالا زندگی ام چقدر پر رنگ بود!!!
چون ممکنه دیگه هیچوقت دلت اونجوری برای کسی نلرزه.
ولی اگه حرف دلتو گوش کنی و دل به دریای عمیق و پر خطر عشق بزنی، شاید به یه جزیره ی رویایی برسی که روش زندگی پر رنگ و سرشار جریان داره... شاید هم نرسیده به اون جزیره غرق بشی و مجبور بشی سال ها تقلا کنی تا شاید بتونی جون سالم به در کنی.
به هر حال ما حق انتخاب داریم و بعد هم خودمون مسئول همه ی عواقبش هستیم.
اما هوریا! عشق رو اگه فقط «خواستن دیگری» تعریف کنیم، یه ماجراست ولی اگه «دوست داشتن دیگری» تعریف کنیم کلا ماجرای دیگه ایه.
اولی اینجوریه که تحمل نشدن هاش خیلی سخت و دردناکه ولی دومی به آدم قدرت تحمل می‌ده.
گاهی هم آدم از اولی به دومی می‌رسه.
اینجوری که اول خودخواهانه فقط می‌خوای معشوقتو تصاحب کنی ولی وقتی نمی‌شه تو اونقدر تو آتیش می‌مونی کم کم خودخواهیات می‌سوزند و از بین می‌رن و تو به جایی می‌رسی که اونو بدون در تصاحب داشتنش، دوست می‌داری.
کلا به نظر من بیشترِ عشق هایی که ما درموردشون حرف می‌زنیم و می‌شنویم، چیزی نیستند جز خواهش ها و تلاش های خودخواهانه ی ما برای رفع نیازهای مختلفمون. البته نه اینکه این چیز بدی باشه. طبیعیه.
ولی عشقی که ما رو بکوبه و بسوزونه از نو بسازه و از ما آدم بهتری به وجود بیاره کمیابه و هر کسی هم خطرشو به جون نمیخره.
حسین منزوی می‌گه:
«عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد»

امیدوارم یه روز عاشق بشی و وقتی شدی عشقت زندگی ساز باشه.
امضا: هاشم
وضعیت نامه: معطر

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔8❤3🕊1
‌‌تاریخ: ۱۲خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: بهترین نوشته‌ شده‌.

به کابوس دست کشیدن از تو فکر کردم و بعد به یاد آوردم که تصور در کنار تو زیستن برای من بهشتی بود، بهشتی هست، بهشتی خواهد بود.
برای تو مینویسم به امید آنکه روزی به دستت برسد، اما نوشته های من از بعد تو گمشده است در زمان و مکان، تو نیستی، نیستی که آنها را حقیقی کنی و شاید تقصیر من است که از دست تو فرار کردم.
دلم برای در آغوش کشیدن تو لَک زده است، برای دیدم تو برای آن دو چشمان سیاه، به سیاهی بخت من.
نوشتن از تو، رویای زیبای حقیقی شده‌ام بود، اینکه تو بودی و پن از بودنت مینوشتم، حالا ولی میدانم که اگر بخواهم تو باز خواهی بود، اما جسارت در من مرده بهترین نوشته شده، تمام جسارتم را خرج این کردم که بگویم دوستت دارم و حالا خالی‌ام از هرچه شجاعت و پروگری است.
سکوت کر کننده شده و کاش من باز شهامت شکستن آن را داشتم، اما ندارم پس سکوت را بشکن چیزی بگو، دروغ بگو برایم مهم نیست که چی میگویی عزیز من، هرچه از دهان تو خارج شود برای من مقدس است.
نامه‌ای مینویسم و به هیچ مقصدی که به تو ختم شود نمیفرستم و منتظر نامه‌ای می‌مانم در جواب که هیچ وقت نوشته نخواهد شد.

امضا: نویسنده‌ی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤6💔3
‌📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: ۱۴۰۵,۳,۱۳
ساعت: بیست و سی دقیقه ی شب
برای: پیترپن


درود؛
خب،این اولین نامه ی من در پست خانه ی نیمه شب محسوب میشود!
اگر انیمیشن پیترپن را دیده اید پس خیلی خوب این نامه را درک میکند...
درست است من یک انیمیشن بازم و میان آنها زندگی میکنم
«پیترپنِ عزیزم!
انگار قرار است آنقدر منتظرت بمانم که تنها علف زیر پاهایم سبز نشود، بلکه خود نیز به درختی تبدیل شوم و در انتظار دیدن تو شکوفه بزنم....
هر چه باشد ارزشش را دارد.
شاید برایت سوال شود که چرا تو را پیترپن خطاب میکنم؟
پیترپن شخصیت مورد علاقه ی من است
پن خداییست یونانی با نماد شادی،موسیقی و ماجراجویی
پسری نوجوان که از بزرگسالی می‌ترسد و کار های احمقانه میکند
میل به ماجراجویی و جسارت او مرا به وجد میآورد
پسری دیوانه که بدون توجه به هر چیزی آنطور که میخواهد زندگی میکند
تو پیترپن نیستی اما من او را در تو می‌بنیم
شاید هم تو در آنی؟
نمیدانم
اما خوب میدانم که زندگی را در تو دیدم
سبز بودن را!
من در کنار تو خودم هستم یعنی میتوانم خودم باشم و تو پیترپنی...مرا سرزنش نمیکنی و تو نیز خودت هستی
من میتوانم با تو تا ابد کودک بمانم
کودکی میان آغوشت
زودتر به دنبال من بیا تا به درخشان ترین ستاره ی آسمان در سمت چپ برویم
منظورم همان ناکجاآباد خودمان است
جایی که رویاهایمان محقق می‌شود
جایی که میتوانیم من و تو بدون هیچ مانعی وقت بگذرانیم و خودمان باشیم
روزی با هم به جزیره ی جمجمه میرویم
به من قول میدهی؟قول انگشتی؟
کاش می‌توانستم همچو وندی سایه تورا میان کشو ی خود حبس کنم
تا تو به دنبالش بیایی و بهانه ای باشد برای دیدار ما
من سایه ات را به کفشت بدوزم و زیر زیرکی نگاهت کنم
اما....من وندی نیستم
نه مثل او سایه تو را شکار کرده ام و نه مثل او تو را پس میزنم
من جودی ام!
کسی که به تو عشق می‌ورزد و میخواهد با تو تا ابد دختری نوجوان بماند
من بی پروا و جسورم مثل تو اشتیاق زیادی به ماجراجویی و تجربه های جدید دارم
یادت هست؟ یک بار به من گفتی•تو خیلی شبیه منی•
من کنارت میمانم تا با هم با کاپیتان هوک بجنگیم
و هرهر به ریشش بخندیم
با تو و پسران گمشده بازی میکنم بازی گنج گمشده
من تورا رها نمیکنم من ناکجاآباد را ترک نمیکنم
من دنیای کثیف بزرگسالی را به تو و آزادی نادری که در کنارت دارم ترجیح نمیدهم
مرا به خانه ی عجیب خود در زیر درختی تودرتو دعوت کن
من میخواهم اولین دختر گمشده باشم»
٫راستی ²¹ روز گذشته از جداییمون٫

امضا:خانوم جودی⭑
وضعیت نامه:خاک آلود

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤4🌚4💔2
‌تاریخ: ۱۳ خرداد
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: پانصد و بیست


دیگه کم‌کم داریم به ساعت تولدت نزدیک می‌شیم؛ کمتر از سی دقیقه‌ی دیگه میشه چهاردهم خرداد، روزی که تو چشمای زیبای خودت رو به این دنیا باز کردی. آرزو می‌کنم که بیست‌سالگی‌ات جزو بهترین سال‌های زندگی‌ات قرار بگیرد. انگار همین دیروز بود… انگار همین دیروز بود تولدهای شانزده، هفده، هجده و نوزده‌سالگی‌ات، و من چقدر خیال‌پردازانه این تولدها رو تا صد و بیست سالگی‌ات در ذهن خودم ادامه می‌دهم.

شاید یک روز من نباشم که ساعت دوازده‌ی شب، با خیال اینکه اولین نفر هستم، بهت تولدت را تبریک بگویم. شاید اون روز کس دیگری باشد که به جای ارسال پیام، چشم‌های سیاه قشنگت رو ببوسه و در گوشت بگوید: تولدت مبارک.
اما بدون که جایی درون قلب من همیشه شب تولدت به یادت خواهد بود.

راستی هنوز وقتی به چشمات فکر می‌کنم، یاد اون تیکه‌ی آهنگ میوفتم که میگه: هنوزم چشم‌های تو مثل شب‌های پرستاره‌ست.

امضا: من
وضعیت نامه: نمناک

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔6❤3🕊1
‌
تاریخ: ۱۲ خردادِ سالِ ۱۴۰۵
ساعت:۲:۰۰
برای: او که نیست


همیشه به ما یاد دادند که عشق بوی گل رز میدهد
اما از آن شب به بعد،عشق بوی سیگار و اسطوخودوس میداد.

امضا:کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه: نمناک

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔11❤7
‌‌تاریخ: ۱۴خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: بهترین نوشته‌ شده‌.


شب ها زمانی که بدون حرف زدن با تو به بالین تخت میروم، با خودم فکر میکنم چقدر نزدیک و چقدر دور است آن شبهایی که تا دم صبح با تو و از تو میگفتم، زندگی‌ام آن وقت ها فروغی داشت که حالا به خاموشی رفته و من خسته‌ام بهترین نوشته شده به خستگی نویسنده‌ای که دیگر نمی‌خواهد بنویسد.
دلم لک زده برای گم شدن در آغوش تو برای آن بزرگی و بلندی که مرا در بر می‌گیرفت اما آیا تو هم دلتنگ میشوی؟ دلتنگ وجود کوچکم که در برابر تو کوچکتر جلوه میکند.
دلم برای مثل قبل بودن تنگ شده است ولی جوری که من بودم و هستم تمام راه ها را بسته من از روی غرور و لجاجت دور از تو ایستادم و آخر که در غرور خود خواهم سوخت پس تقلای من برای نسوختن بهر چیست؟ احتمالا بهر فِطرَت آدمی در تلاش برای نجات یافته شدن. و تو نجاتم بده که من محتاج تو و نجات تو و ملتمس خود توام.
بهترین نوشته شده‌ام این نویسنده‌ی خسته‌ی طمع کار می‌خواهد که دیگر ننویسد، شاید چند شبی نامه‌ای در گوشه و کناری از من پیدا شود اما ناگهان تصمیم گرفتم قید دفتر و قلم را بزنم، میخواهم نفس بکشم از دست خودم و هر تصوری که ساختم. بدان که درمان درد ننوشتن من تو خواهی بود پس بیا و باش لعنت به من و تمام کارهایم بیا که ما مثل قبل باشیم، قبلِ قبل قبل‌تر از اینکه من جسارت کنم و بگویم که دوستت دارم.
بهترین نوشته شده‌ی نویسنده‌ی طمع کار!
قول می‌دهم که دیگر نگویم تورا دوست دارم پس بیا که ما مثل قبل باشیم، ولی فقط باشیم که من محتاج بودنم.
حالا بعد از این میخواهم قلم‌را ترک‌ بگویم پس این آخرین نامه‌ی من به تو خواهد بود؟ کاش که اینطور نباشد، شاید اگر بدانم که هستی اینطور نباشد.
درهرحال من نویسنده‌‌ای خسته هستم، نویسنده‌ای خسته از نوشتن و درمان درد ننوشتن من تویی.

امضا: نویسنده‌ی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤19💔7
بعد از مدتی دوباره پست‌خانه قراره باز بشه...
❤33
13 شهریور 1405
18:49

برای: اهالی پست‌خانه

بازگشایی پست‌خانه

نیمه‌شب که می‌شود، بعضی حرف‌ها تازه بیدار می‌شوند؛
حرف‌هایی که در روشنایی روز، جایی برای گفتنشان پیدا نمی‌کنیم.

امشب، درهای «پست‌خانهٔ نیمه‌شب» دوباره باز می‌شود؛
تا نامه‌ها دوباره به راه بیفتند،
و آدم‌هایی که شاید هرگز یکدیگر را نبینند،
برای چند خط، در جهان هم حضور داشته باشند.

اگر حرفی داری که مدت‌هاست به مقصد نرسیده،
اینجا چراغی هنوز روشن است.

پست‌خانهٔ نیمه‌شب دوباره باز است. 🌒

— پستچی نیمه‌شب
وضعیت: معطر
❤29
ربات پستچی نیمه‌شب، تا آخر شب تکمیل میشه و آیدیش رو میذارم، نامه هاتون رو نگه دارین و بعدش برای ربات بفرستین تا توی پست خانه منتشر بشه.
❤13
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۱
برای: اهالی پست‌خانه

از حالا پست‌چی نیمه‌شب آماده گرفتن نامه های شماست...
چراغ پست‌خانه روشن است.

امضا: پستچی نیمه‌شب
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
آدرس پستچی نیمه‌شب:
@Midnightpostmanbot
پست‌خانهٔ نیمه‌شب pinned «آدرس پستچی نیمه‌شب: @Midnightpostmanbot»
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۷
برای: کسی که خیلی دلم برایش تنگ شده...

کاش میشد بهت بگویم چقدر دوستت دارم
کاش می‌توانستم دوباره زیبایی لبخندت و شادی چهره ات را ببینم
کاش می‌توانستم دوباره صدای گرمت را بشنوم
کاش میشد وقتی دوباره دیدمت با من مثل غریبه نمیبودی
کاش...

امضا: یاسمن
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔14
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۶
برای: اهالی پست خانه

این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…

مدتی می‌شود که پست‌خانه را چک می‌کنم. هر بار که به اینجا سر می‌زنم، به خودم می‌گویم: نه، من نمی‌توانم نامه‌ای بنویسم که در خورِ خواننده‌های این نامه‌ها باشد.
نمی‌دانم این نامه را ارسال می‌کنم یا نه و اگر هم ارسال کنم، کسی پیدا می‌شود که این نامه را بخواند؟ حتی نمی‌دانم چگونه مقدمه را به مقصودم متصل کنم که هردویشان وصله‌های ناجورِ نامه‌ی بدخطم نشوند.
شگفت اینکه همه‌ی نامه‌ها را لبریز از احساسات می‌بینم؛ احساسات نویسنده‌های پست‌خانه چنان زیبا و صادقانه بیان شده که از گفتن اینکه عقلم مانع قلبم می‌شود، شرم دارم.
دوستانم را می‌بینم که یکی پس از دیگری کوتاه می‌آیند و دلباخته‌ی کسی می‌شوند که با شاهزاده در ذهنشان زمین تا آسمان تفاوت دارد. (می‌دانم اگر نمی‌گفتم "شاهزاده" تا شما بفهمید دخترم، نامه مرموزتر می‌شد؛ اما من قصد مبهم نوشتن را ندارم.)
اما من نمی‌توانم. مهم نیست چقدر بنشینم، با خودم صحبت کنم و دلیل بیاورم که زمان آن رسیده به قلبم هم اجازه‌ی دخالت بدهم؛ هرچه کنم، نمی‌شود. عقلم بر روی صندلی قضاوت نشسته و حکم همه‌ی آن‌هایی را که جرئت پیش‌قدم شدن داشتند، اعدام اعلام می‌کند.
می‌دانم شاهزاده در ذهنم نه آن‌قدر بی‌نقص است که وجود نداشته باشد و نه آن‌قدر پرعیب‌وایراد که بتوانم از خواستنش چشم‌پوشی کنم. مدت‌ها همه‌ی تقصیرها را گردن خودم و عقلم می‌انداختم و از خودم شکایت می‌کردم که چرا این‌قدر منطقی‌ام؛ ولی دیدم حتی عقلم به کنار، قلبم هم به قدری عاشق اوست که کوتاه نمی‌آید.
آخر سر که از این وضع خسته و درمانده شدم، حافظ را به امید خبری خوب باز کردم که این غزل آمد:
نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد
بختم ار یار شود، رختم از این‌جا ببرد
آقای لسان‌الغیب، اشکالی ندارد اگر او در این شهر نیست. اصلا شاید اسب سفیدش را وقت نکرده زین کند. من خود به شهر دیگری می‌روم؛ شاهزاده نیازی نیست بیاید.


امضا: سپیده دم
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤17🕊1
اطلاعیه شماره یک پست‌خانه نیمه‌شب:
هر پنج دقیقه، صدای قدم‌های پستچی در سکوت شب می‌پیچد؛
با نامه‌هایی که شاید یکی از آن‌ها، راهش را به سوی شما پیدا کرده باشد. 🌒✉️
نامه ها هر پنج دقیقه یک‌بار به پست‌خانه میرسند...
🌚9❤3🕊1
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۸
برای: برای آنکه مرا به فراموشی سپرد

مدت هاست با خود فکر میکنم آدم ها چه راحت دل میکَنند چه راحت فراموش میکنند و به زندگیشان میرسند
نمیدانم مشکل از آنهاست یا من زیادی دل میبندم
شب که میرسد دلبستگی ام دوچندان میشود به آن خانه قدیمی‌ای فکر میکنم که از بدو تولد تا آستانه جوابی درآن زیستم و انبوهی از خاطرات تلخ و شیرین را در آن رقم زدم و حالا دیگر درآن جا زندگی نمیکنم به آدمی فکر میکنم که رویا بافی هایم با او مرا تا انتهای خوشبختی میبرد اما دیگر خبری از او نیست.
سعی میکنم بی‌توجه باشم اما با شنیدن اتفاقیِ صدای موسیقی در لباس فروشی‌ای که از کنار آن میگذرم یا خواندن پاراگرافی در یک رمان یا بوییدن میوه ها و هزاران پدیده ی کوچک دیگر به عمق خاطرات پرتاب میشوم و تلنگری سخت و سنگین مرا بیتاب و پریشان حال میکند
گاهی با خود فکر میکنم که ای کاش روابط انسانی آنقدر سخت و پیچیده نبودند آن وقت میتوانستم تمام آن گِله ها و دلخوریم هایم را برایت بگویم و قلب سنگینم را کمی سبک بکنم اما صد افسوس که بازهم خیالی بیش نیست.

امضا: غریبه
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔14❤2
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۵۷
برای: خودم

به ناگاه خود را در یک میدان یافتم
میدانی از جنس تقلا
تقلا از هر بندی که مرا دربرگرفته است
بندها تمام من را در خود مخفی کرده بودند
به گونه ای که خود،نمی‌دانستم محصور شده ام
درمیان چارچوبی از افکار،عقاید و خودی دیگر
خودی که من نبودم
بلکه چیزی بود که باید می‌بودم
به راستی چه کسی تشخیص میدهد که آدمیت چیست؟
آدم های خوب چه کسانی هستند و آدم های بد چه کسانی هستند؟
هنگامی که خوب من با خوب دیگری و بد دیگری با بد من متفاوت است
چگونه میشود معیار دقیقی داشت
گاهی حتی به وجود هم شک میکنم
اگر بخواهم عمیق تر آن را بیان کنم
گاهی حتی به خود هم شک میکنم
چه کسی هستم؟

امضا: کریستوفر
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
💔8❤3
تاریخ: ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۰۵
برای: اهالی پست خانه

سلام؟
راستش رو بگم از اینکه بعد مدت ها چراغ پست خونه رو روشن میبینم ، اینکه باز هم بین این آمدن ها و رفتن و پرسه زدن بین لحظه ها باز اینجا محفل گرم ما هست احساس خوبی دارم
(به اعتراف که دلتنگ شما بودم ، دلتنگ این نام های اشنا و پرخاطره)

حرف که بسیاره ... اما اینبار هم میخوام ببینم حال دلهایتون چطوره
و ... ممنون از پستچی که این چراغ رو بار دیگه روشن کرد
این دلها بار دیگر گره میخورند

امضا: آنکه هیچ نمیداند
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت‌شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب
❤18