یا میتونید درباره چیزی که نیاز به راهنمایی دارین، از بقیه راهنمایی بگیرین دربارهاش
🕊7💔1
پستخانهٔ نیمهشب
به خانواده لینکآپ خوش اومدین https://t.me/Liink_Upp https://t.me/Liink_Upp
به هرحال اگه برای انجام هرفعالیتی پارتنر نیاز دارین، اینجا میتونی پیداش کنید.
🕊10
تاریخ: ۶ خرداد ۱۴۰۵.
ساعت: ۱۹:۰۴
برای: شنونده.
سلام،
قبل از همهی این اتفاق ها دفتری برای خودم خریدم که هرروز در ان بنویسم تا چیزی را در درونم زنده نگهه دارم. روز اول و دوم نوشتم و روز سوم رو تبدیل به یک کلمه و اخرین کلمه کردم، نا"مرئی". تمام این مدت برای بهبود و کمک گرفتن با چندین نفر حرف زدم و در نهایت فهمیدم که همه چیز توهم بوده و من برای هیچ تلاش میکردم. این مدت بسیار فهمیدم. از خودم و از کارکرد زندگی بسیار فهمیدم. مثلا اینکه زندگی کردن برای بعضی از ادمها فقط نیاز به برنامه ریزی دارد، اما برای من و اطرافیانم نیاز به استراتژی دارد. و بعد درمورد خودم فهمیدم که من برای دیگران به دنیا اومدم. هرگز برای خودم زندگی نکردم و حتی در رویاهای کودکی هم چیزی را برای خودم ندیدم و نخواستم، همه چیز برای دیگران بوده. اکنون در تلاشم که با این فهم نادرست از خودم کنار بیام، اکنون قابل لمس ترین هویتیه که بعد از، از دست ذادن همه چیز به دست اوردم. پر حرفی من کافیاست امیدوارم که زمانی از این چرخه از دست دادن مداوم خارج بشم و بتونم اول از همه خودم رو دوباره به دست بیارم. (توان درست چیدن کلمات کنار هم رو نداشتم، ممنونم که خواندید. سرتان سلامت)
امضا: درنا.
وضعیت نامه: جوهر الود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۱۹:۰۴
برای: شنونده.
سلام،
قبل از همهی این اتفاق ها دفتری برای خودم خریدم که هرروز در ان بنویسم تا چیزی را در درونم زنده نگهه دارم. روز اول و دوم نوشتم و روز سوم رو تبدیل به یک کلمه و اخرین کلمه کردم، نا"مرئی". تمام این مدت برای بهبود و کمک گرفتن با چندین نفر حرف زدم و در نهایت فهمیدم که همه چیز توهم بوده و من برای هیچ تلاش میکردم. این مدت بسیار فهمیدم. از خودم و از کارکرد زندگی بسیار فهمیدم. مثلا اینکه زندگی کردن برای بعضی از ادمها فقط نیاز به برنامه ریزی دارد، اما برای من و اطرافیانم نیاز به استراتژی دارد. و بعد درمورد خودم فهمیدم که من برای دیگران به دنیا اومدم. هرگز برای خودم زندگی نکردم و حتی در رویاهای کودکی هم چیزی را برای خودم ندیدم و نخواستم، همه چیز برای دیگران بوده. اکنون در تلاشم که با این فهم نادرست از خودم کنار بیام، اکنون قابل لمس ترین هویتیه که بعد از، از دست ذادن همه چیز به دست اوردم. پر حرفی من کافیاست امیدوارم که زمانی از این چرخه از دست دادن مداوم خارج بشم و بتونم اول از همه خودم رو دوباره به دست بیارم. (توان درست چیدن کلمات کنار هم رو نداشتم، ممنونم که خواندید. سرتان سلامت)
امضا: درنا.
وضعیت نامه: جوهر الود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
💔14
تاریخ : ۸ خرداد ماه ۱۴۰۵
ساعت : ۰۰:۳۰
برای: هاشم
سلام.
من همیشه از راه دادن ادمها به محدودهی امن خودم ترسیده ام، ترسیده ام که قلبم را از سینه خارج کنم و بدهم دست دیگری امانت.
میترسم که یکبار به سرشان بزند و بروند
و در این سینه جز تاریکی و غم چیزی باقی نگذارند،
نامههای شمارا همیشه دنبال میکنم، عجیب است که بدون تجربهی قبلی با کلمهبه کلمتان قلبم تیر میکشد و قطره شبنمی از چشمم میچکد
قلمتان روان است، عاشقانهتان مانند یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی ، لطیف و قابل لمس است ، عشق را مانند کتاب های عباس معروفی تجربه کردهاید، سخت و جانسوز ،
نوشته ها و خاطرات شما برای من تداعی کننده آثار عاشقانه معروفیست که قبل تر خوانده ام
مانند پروانه ای هستید که به دور شمعی میچرخد، حقیقی و بدون چشمداشت، در راه عشق میسوزید و همچنان از زیباییش میگویید !
میخواهم بگویم این قلمتان حیف است زمین نگذارید، بنویسید و بنویسید که نوشتن گاهی تنها راه نجات آدمیست که همین غمهاست که مارا بهم محرم میکند
نوشته های شمارا که خواندم با نهایت غمانگیز بودنشان انگار عشق را کمی زیباتر و مقدس تر میبینم. انگار عشق که برای من همیشه آبی غمانگیزی بود حالا کمی روشن تر است..
میگویند آدمی گناهکار به دنیا میآید و هرکس در این مدت زندگی تاوان گناه خود را به گونه ای میپردازد یکی عاشق میشود و دیگری بیمار...
به خوبی میدانم که لبههای شکسته قلب با هیچ صیقل و سنباده ای مسطح نمیشود برایتان صبر آرزو نمیکنم ، فراموشی هم خوب نیست برایتان آدم درست زندگیتان را آرزو میکنم چرا که تنها آدمی میتواند شفای آدمی باشد..
امضا : هوریا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت : ۰۰:۳۰
برای: هاشم
سلام.
من همیشه از راه دادن ادمها به محدودهی امن خودم ترسیده ام، ترسیده ام که قلبم را از سینه خارج کنم و بدهم دست دیگری امانت.
میترسم که یکبار به سرشان بزند و بروند
و در این سینه جز تاریکی و غم چیزی باقی نگذارند،
نامههای شمارا همیشه دنبال میکنم، عجیب است که بدون تجربهی قبلی با کلمهبه کلمتان قلبم تیر میکشد و قطره شبنمی از چشمم میچکد
قلمتان روان است، عاشقانهتان مانند یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی ، لطیف و قابل لمس است ، عشق را مانند کتاب های عباس معروفی تجربه کردهاید، سخت و جانسوز ،
نوشته ها و خاطرات شما برای من تداعی کننده آثار عاشقانه معروفیست که قبل تر خوانده ام
مانند پروانه ای هستید که به دور شمعی میچرخد، حقیقی و بدون چشمداشت، در راه عشق میسوزید و همچنان از زیباییش میگویید !
میخواهم بگویم این قلمتان حیف است زمین نگذارید، بنویسید و بنویسید که نوشتن گاهی تنها راه نجات آدمیست که همین غمهاست که مارا بهم محرم میکند
نوشته های شمارا که خواندم با نهایت غمانگیز بودنشان انگار عشق را کمی زیباتر و مقدس تر میبینم. انگار عشق که برای من همیشه آبی غمانگیزی بود حالا کمی روشن تر است..
میگویند آدمی گناهکار به دنیا میآید و هرکس در این مدت زندگی تاوان گناه خود را به گونه ای میپردازد یکی عاشق میشود و دیگری بیمار...
به خوبی میدانم که لبههای شکسته قلب با هیچ صیقل و سنباده ای مسطح نمیشود برایتان صبر آرزو نمیکنم ، فراموشی هم خوب نیست برایتان آدم درست زندگیتان را آرزو میکنم چرا که تنها آدمی میتواند شفای آدمی باشد..
امضا : هوریا
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
🕊17💔1
تاریخ: ۱۴۰۵٫۳٫۱۰
ساعت: ۲ بامداد
برای: اهالی پستخانه ی نیمه شب
سلام
از آخرین نامه هایی که از هم خوندیم سه ماهِ عجیب گذشت و کلکسیون عجایبِ غریب زندگی ما کامل تر شد.
امیدوارم خوب باشید و کمترین آسیب رو دیده باشین.
بی حوصله و گیج نشده باشین، کار و درآمدتونو از دست نداده باشین و هنوز دلِ زندگی کردن و دوست داشتن و نامه نوشتن و نامه خوندن و همه ی چیزهای خوب رو داشته باشین.
امیدوارم همه تون بازم همین حوالی باشین و به پستخانه ی نیمه شب سر بزنین.
من پریروز که بعد از یه ماه آنلاین شدم و اومدم اینجا ، یه نامه از هوریا داشتم و یه جمله از پستچی که هر دو بهم احساس خیلی خوبی دادن و خیلی متشکرم ازتون.
هوریا جواب نامه ت رو جدا مینویسم و باهات حرف میزنم.
فکر میکنم اینکه شما نامه های من به ترمه رو دوست دارید، بخاطر عزیز و زیبا بودن «عشق» و «دوست داشتن» باشه.
نوشتن من هم دقیقا برای همینه.
امیدوارم بتونیم باز بنویسیم و با حرف زدن از «عشق» و «زیبایی»، زیبا و عاشق بمونیم.
تو روزگاری که هر دوی این ها خیلی سخته.
امضا: هاشم.
وضعیت نامه: معطر.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۲ بامداد
برای: اهالی پستخانه ی نیمه شب
سلام
از آخرین نامه هایی که از هم خوندیم سه ماهِ عجیب گذشت و کلکسیون عجایبِ غریب زندگی ما کامل تر شد.
امیدوارم خوب باشید و کمترین آسیب رو دیده باشین.
بی حوصله و گیج نشده باشین، کار و درآمدتونو از دست نداده باشین و هنوز دلِ زندگی کردن و دوست داشتن و نامه نوشتن و نامه خوندن و همه ی چیزهای خوب رو داشته باشین.
امیدوارم همه تون بازم همین حوالی باشین و به پستخانه ی نیمه شب سر بزنین.
من پریروز که بعد از یه ماه آنلاین شدم و اومدم اینجا ، یه نامه از هوریا داشتم و یه جمله از پستچی که هر دو بهم احساس خیلی خوبی دادن و خیلی متشکرم ازتون.
هوریا جواب نامه ت رو جدا مینویسم و باهات حرف میزنم.
فکر میکنم اینکه شما نامه های من به ترمه رو دوست دارید، بخاطر عزیز و زیبا بودن «عشق» و «دوست داشتن» باشه.
نوشتن من هم دقیقا برای همینه.
امیدوارم بتونیم باز بنویسیم و با حرف زدن از «عشق» و «زیبایی»، زیبا و عاشق بمونیم.
تو روزگاری که هر دوی این ها خیلی سخته.
امضا: هاشم.
وضعیت نامه: معطر.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤17
📩 این یک نامهیِ بلند است؛واژههایی که از لبهی کاغذ چکه کردهاند.
تاریخ:۷ خرداد ۱۴۰۵
ساعت:۰۰:۲۵
برای:آبی من
چطور است امشب این نقاب مسخره را در پستخانه نیمه شب جا بگذارم؟
نمی دانم تو که بودی و چه بودی...فرستاده کدام خاطره شیرینم و جبران کدام گناهم.
ولی قسم به تار مویت تورا در شخص دیگری جستجو خواهم کرد اما هرگز نخواهم یافت.نه به خاطر اینکه دیگران بد هستند و تو بی نقص،بلکه چون هر قلبی فقط یکبار احساس وجود داشتن و زنده بودن میکند.
من میگردم میان نگاه ها،لبخند ها،حتی میان بوی عطر ها...دنبال چیزی که فقط در تو بود...آن درک بی قید و شرط و آن صبوری که خودم را میان پروانه هایش فراموش کرده بودم.
آبی من.. تو هدف زندگی را از من پرسیدی.
هدف زندگی؟
وضعیت نامه:اشک آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
تاریخ:۷ خرداد ۱۴۰۵
ساعت:۰۰:۲۵
برای:آبی من
چطور است امشب این نقاب مسخره را در پستخانه نیمه شب جا بگذارم؟
نمی دانم تو که بودی و چه بودی...فرستاده کدام خاطره شیرینم و جبران کدام گناهم.
ولی قسم به تار مویت تورا در شخص دیگری جستجو خواهم کرد اما هرگز نخواهم یافت.نه به خاطر اینکه دیگران بد هستند و تو بی نقص،بلکه چون هر قلبی فقط یکبار احساس وجود داشتن و زنده بودن میکند.
من میگردم میان نگاه ها،لبخند ها،حتی میان بوی عطر ها...دنبال چیزی که فقط در تو بود...آن درک بی قید و شرط و آن صبوری که خودم را میان پروانه هایش فراموش کرده بودم.
آبی من.. تو هدف زندگی را از من پرسیدی.
هدف زندگی؟
شاید در جهان دیگر، کودکی با رویای درس خواندن،ازدواج کردن و مادرشدن زیباترین هدف من باشد،اما انتهایش همان گونه نباشد.امضا:دختر کوچولوی مو فرفریت.
در جهان دیگر،دوباره تورا نبینم،به چشمانت خیره نشوم هرگز تورا آرزو نکنم، و هرگز تورا هدف زندگی ام به شمار نبرم و در جهان دیگر فراموشت کنم.
۲ آذر را، ۱۲ شب را، دقیقه ۴۶ را،دستبند یادگاری ات را و اولین گل زندگی ام را،آری فراموش خواهم کرد...
کت مشکی ات را که بوی رویا میداد و تارهای فرفری موهایم روی آن بودند،زخم کنار انگشتت هم همینطور،همه را فراموش خواهم کرد.
آرزوی بوسیدنت، در آغوشم فشردنت و انگشتان کوچکم را میان موهایت گذراندن...تمام من را غلبه کرد،به گونه ای که دیگر معنی زندگی را به یاد نداشتم،رنگ خورشید را فراموش کرده و زندگی را در چشمانت دیده بودم و خود را در زندگی چشمانت جاری کرده بودم.
اما آبی رویایی من چشمانت دروغگوترین و تاریک ترین اقیانوسی بود که مرا از من گرفت و برای ابد و یک روز پس نداد،گویی که دیگر در انتهای اقیانوس شیرین ترین عشق ها،تلخ ترین و برنده ترین شیشه های شکسته قلبم را تمام می کرد.و تو آنجا بودی!
و تو مرا پس زدی،نمیدانم...شاید پشتت به عشق و محبت دیگری گرم بود.اورا دیده بودم!بار ها کنارت دیده بودم.
دختری بهتر از من بود.بی نقص تر از من،موهای لخت و سیاهی دارد،قدش بلندتر است،به جای گیتاری که من مینوازم،او پیانو مینوازد،لبخندش شیرین تر است،دستانش برخلاف دستان همیشه سرد من،گرم و آرام بخش تر است،شاید به خاطر همین است که مرا پس زدی و او را به من ترجیح دادی.
تمام مرا گونه ای تمام کردی که دیگر هرگز کامل نشدم.
از آینده بیزارم و از خاطرات دلگیرم،تو لبخندم را از من گرفتی و برای همیشه بی رحم بودن را هدیه کردی.
تو رویاهای کودکانه مرا گلوله باران کردی و مرا مقصرتغییرهاخطاب کردی!اما باز هم من تورا تمنا کردم،به خیال داشتنت در دامن مادرم گریه کردم و فریادهای ناشی از دردهایم را در آغوش پدرم خفه کردم.و قلبم را مانند سیگارت زیر پایت له کردی و بازهم انتظار عشق از من داشتی؟آری من همانقدر احمقانه دوستت داشتم.
تو راست میگفتی!من هرگز نمی توانم خودم را پیدا کنم به هنگامی که در نزد دیگری گم شده ام.اما من همان دختر موفرفری نیم متری به یاد می آیم.
رفتنت عذابم نداد،بودنت هم مرحمی نبود اما خیال اینکه هرگز جایی در قلبت نداشتم مرا زنده زنده سوزاند.چگونه چنین زیبا سختن گفتی وقتی حتی چشمانت هم دروغ بود؟تو واقعا مرا نخواستی؟
ودر آخر...تو همانند سایه ماه روی آب بودی.همانقدر نزدیک و همانقدر دور.
"اگر میگفتم بودی کافی نبود و اگر میگفتم نبودی،انصاف نبود.
وضعیت نامه:اشک آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
💔16🕊2❤1
تاریخ: ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۳۷
برای: بهترین نوشته شدهی نویسندهی طمع کار.
برای تو و میلم بی دیدنت، به در آغوش کشیدنت، به وجود داشتن تو، به اینکه برای من باشی و جز من هیچ کس را نبینی.
در حسرت چشمان تو اگر جان بدهم چی؟ آن وقت کی جوابگوی این قلب بی قرار خواهد بود؟ اگر هیچ وقت راضی نشوم که آغوشت را ترک کنم چی؟ اگر تمام تلاش هایم برای فراموشی بی ثمر باشد؟
قبل از تو هرچند که نویسنده بودم اما انگار بعد از تو نوشتن رنگ واقعی گرفته است، حقیقی شده است و به دل مینشیند آخر هر خط که برای تو مینویسم فریاد عاشق شدن کاغذ و قلمم را هم میشنوم.
نوشتن از خودم همیشه کسالت بار بود و من همیشه منتظر کسی بودم، و چرا دنیا تو را سر راه من گذاشت زمانی که نمیشد برای من باشی؟
بهترین نوشته شدهی من، ای بهترین کسی که تو را روی کاغذ پاره هایم تعریف کردم، من نویسندهام، نویسندهای طمع کار به نوشتن از تو، نویسندهای طمع کار به تو.
حالا منِ تنهای خسته منتظرم منتظر جوابی از سوی تو، خسته شدم از خیال پردازی، واقعی باش نوشتهی من واقعی باش که من اینطور در تصور تو خواهم مرد، در تصور تو که روزی جوابی برای نامه های گمشدهام بنویسی و آیا تو نوشتن بلدی بهترین نوشته شده؟ نوشتن بلدی که با آن دل این نویسنده را شاد کنی؟ نویسنده ها همیشه مینویسند هیچ وقت نوشته نمیشوند، برایم بنویس بهترین نوشته شده بنویس که دوستم نداری اما برایم بنویس. همین جا دور از نگاه رو در رو در چشمانم برایم بنویس که بدانم هنوز فراموش نشدم.
امضا: نویسندهی طمع کار به بهترین نوشته شده.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۲۰:۳۷
برای: بهترین نوشته شدهی نویسندهی طمع کار.
برای تو و میلم بی دیدنت، به در آغوش کشیدنت، به وجود داشتن تو، به اینکه برای من باشی و جز من هیچ کس را نبینی.
در حسرت چشمان تو اگر جان بدهم چی؟ آن وقت کی جوابگوی این قلب بی قرار خواهد بود؟ اگر هیچ وقت راضی نشوم که آغوشت را ترک کنم چی؟ اگر تمام تلاش هایم برای فراموشی بی ثمر باشد؟
قبل از تو هرچند که نویسنده بودم اما انگار بعد از تو نوشتن رنگ واقعی گرفته است، حقیقی شده است و به دل مینشیند آخر هر خط که برای تو مینویسم فریاد عاشق شدن کاغذ و قلمم را هم میشنوم.
نوشتن از خودم همیشه کسالت بار بود و من همیشه منتظر کسی بودم، و چرا دنیا تو را سر راه من گذاشت زمانی که نمیشد برای من باشی؟
بهترین نوشته شدهی من، ای بهترین کسی که تو را روی کاغذ پاره هایم تعریف کردم، من نویسندهام، نویسندهای طمع کار به نوشتن از تو، نویسندهای طمع کار به تو.
حالا منِ تنهای خسته منتظرم منتظر جوابی از سوی تو، خسته شدم از خیال پردازی، واقعی باش نوشتهی من واقعی باش که من اینطور در تصور تو خواهم مرد، در تصور تو که روزی جوابی برای نامه های گمشدهام بنویسی و آیا تو نوشتن بلدی بهترین نوشته شده؟ نوشتن بلدی که با آن دل این نویسنده را شاد کنی؟ نویسنده ها همیشه مینویسند هیچ وقت نوشته نمیشوند، برایم بنویس بهترین نوشته شده بنویس که دوستم نداری اما برایم بنویس. همین جا دور از نگاه رو در رو در چشمانم برایم بنویس که بدانم هنوز فراموش نشدم.
امضا: نویسندهی طمع کار به بهترین نوشته شده.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤11🌚2
تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که نفس مینامم.
نمیدانم.
۱۰ ماه شد ولی اینجای داستان دیگر نمیدانم. نمیدانم چطور در این دنیای عجیب پا گذاشتم. شاید هنگامی که خمار چشمانت بودم، عطر موهایت من را به اینجا آورد؛ به جایی که همه چیز دوبار زندگی میشود، دوبار. یادم نمیآید کی ولی از یک لحظه به بعد هر تجربه همراه با خودش یک پرانتز داشت، پرانتزی که در درونش نوشته شده: اگه الان پیشم بود چی؟
و ذهنی که کمک میکند تا حداقل تصور رسیدن به عشق را بتوانم حس کنم.
نمیدانم عشقم چرا به چشم نمیآید؟ میگویی دوستم داری و میدانم که داری ولی مگر کسی که دوست داریم را میتوانیم لحظهای ناراحت کنیم؟!
نمیدانم درست یا غلط، سفید یا سیاه، خوب یا بد، مفید یا مضر، حقیقت یا دروغ، عشق یا هوس ولی رنگ و بوی دوست داشتنت این قلبی که دیگر فقط به خاطر تو میتپد را برای دست نکشیدن از کاری که گاهی از آن خسته میشود، قانع میکند.
نمیدانم آن برق چشمها به این نوشتهها میافتد یا خیر ولی میخواهم بگویم، درد دلتنگی که از درون شروع به تخریب کرده، درد دوری که نمیدانم کی به پایان میرسد، درد حسادت به کسانی که میتوانند تو را در آغوش بگیرند، درد دلشکستگی هنگامی که با حرفهایت خاکستر به رویش مینشیند، درد عشقی که نمیداند سرنوشتش چیست و حتی حتی درد اینکه وقتی در سیاهی شب اشکهای من زخمهای صورتم را میسوزاند، هالهی آفتاب در حال تاب خوردن در پیچ موهای بلند توست.
و خستهام از زندگیای که آغشته به این دردهاست ولی زیبا.
همه اینها کسی را ساخته که تمام وجودش در آرزوی گذراندن فقط یک “۲۴ ساعت” در کنار توست و اینجاست که میدانم، میدانم چه غریبانه دوستت دارم.
امضا: بوسندهی کش موی مشکی.
وضعیت نامه : نمناک و سوخته.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که نفس مینامم.
نمیدانم.
۱۰ ماه شد ولی اینجای داستان دیگر نمیدانم. نمیدانم چطور در این دنیای عجیب پا گذاشتم. شاید هنگامی که خمار چشمانت بودم، عطر موهایت من را به اینجا آورد؛ به جایی که همه چیز دوبار زندگی میشود، دوبار. یادم نمیآید کی ولی از یک لحظه به بعد هر تجربه همراه با خودش یک پرانتز داشت، پرانتزی که در درونش نوشته شده: اگه الان پیشم بود چی؟
و ذهنی که کمک میکند تا حداقل تصور رسیدن به عشق را بتوانم حس کنم.
نمیدانم عشقم چرا به چشم نمیآید؟ میگویی دوستم داری و میدانم که داری ولی مگر کسی که دوست داریم را میتوانیم لحظهای ناراحت کنیم؟!
نمیدانم درست یا غلط، سفید یا سیاه، خوب یا بد، مفید یا مضر، حقیقت یا دروغ، عشق یا هوس ولی رنگ و بوی دوست داشتنت این قلبی که دیگر فقط به خاطر تو میتپد را برای دست نکشیدن از کاری که گاهی از آن خسته میشود، قانع میکند.
نمیدانم آن برق چشمها به این نوشتهها میافتد یا خیر ولی میخواهم بگویم، درد دلتنگی که از درون شروع به تخریب کرده، درد دوری که نمیدانم کی به پایان میرسد، درد حسادت به کسانی که میتوانند تو را در آغوش بگیرند، درد دلشکستگی هنگامی که با حرفهایت خاکستر به رویش مینشیند، درد عشقی که نمیداند سرنوشتش چیست و حتی حتی درد اینکه وقتی در سیاهی شب اشکهای من زخمهای صورتم را میسوزاند، هالهی آفتاب در حال تاب خوردن در پیچ موهای بلند توست.
و خستهام از زندگیای که آغشته به این دردهاست ولی زیبا.
همه اینها کسی را ساخته که تمام وجودش در آرزوی گذراندن فقط یک “۲۴ ساعت” در کنار توست و اینجاست که میدانم، میدانم چه غریبانه دوستت دارم.
امضا: بوسندهی کش موی مشکی.
وضعیت نامه : نمناک و سوخته.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
💔11❤5😢2
تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۳
برای: گلیِ، دختر آبی من.
بعضی آدمها شبیهِ خانهاند…
حتی اگر کیلومترها دور باشند، باز هم دل آدم فقط کنار آنها آرام میگیرد.
و تو، برای من همان آرامشی هستی که هر شب دنبالش میگردم.
نمیدانی چقدر سخت است دلتنگِ کسی باشی که تمامِ خوشبختیِ تو در صدایش خلاصه میشود.
گاهی نصفِ شب، میانِ شلوغیِ فکرهایم، فقط به تو پناه میآورم؛
به اسمِ قشنگت،
به پیامهایت،
به خیالِ لبخندت…
و همان کافیست تا قلبم آرامتر بتپد.
گلی…
اگر عشق یک حسِ ساده بود،
این همه نبودنت مرا تا این حد بیقرار نمیکرد.
تو در زندگیِ من شبیهِ ماهی هستی که حتی از دور هم، تمامِ شبِ مرا روشن نگه میدارد.
من دوست داشتنت را آرامآرام زندگی میکنم؛
در هر آهنگی که مرا یاد تو میاندازد،
در هر شببخیری که هزار حرفِ نگفته پشتش پنهان است،
و در هر لحظهای که دلم فقط تو را میخواهد.
گاهی با خودم فکر میکنم،
چقدر قشنگ میشود روزی که دیگر مجبور نباشم دلتنگت شوم…
روزی که بتوانم بهجای نوشتنِ دوستت دارم،
آن را در چشمهایت بگویم.
تا آن روز،
بگذار این نامه بماند برای تمامِ شبهایی که قلبِ من، آرام و بیصدا، فقط برای تو تپیده است.
امضا: برای گلی 🌙
وضعیت نامه: نمناک.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۳
برای: گلیِ، دختر آبی من.
بعضی آدمها شبیهِ خانهاند…
حتی اگر کیلومترها دور باشند، باز هم دل آدم فقط کنار آنها آرام میگیرد.
و تو، برای من همان آرامشی هستی که هر شب دنبالش میگردم.
نمیدانی چقدر سخت است دلتنگِ کسی باشی که تمامِ خوشبختیِ تو در صدایش خلاصه میشود.
گاهی نصفِ شب، میانِ شلوغیِ فکرهایم، فقط به تو پناه میآورم؛
به اسمِ قشنگت،
به پیامهایت،
به خیالِ لبخندت…
و همان کافیست تا قلبم آرامتر بتپد.
گلی…
اگر عشق یک حسِ ساده بود،
این همه نبودنت مرا تا این حد بیقرار نمیکرد.
تو در زندگیِ من شبیهِ ماهی هستی که حتی از دور هم، تمامِ شبِ مرا روشن نگه میدارد.
من دوست داشتنت را آرامآرام زندگی میکنم؛
در هر آهنگی که مرا یاد تو میاندازد،
در هر شببخیری که هزار حرفِ نگفته پشتش پنهان است،
و در هر لحظهای که دلم فقط تو را میخواهد.
گاهی با خودم فکر میکنم،
چقدر قشنگ میشود روزی که دیگر مجبور نباشم دلتنگت شوم…
روزی که بتوانم بهجای نوشتنِ دوستت دارم،
آن را در چشمهایت بگویم.
تا آن روز،
بگذار این نامه بماند برای تمامِ شبهایی که قلبِ من، آرام و بیصدا، فقط برای تو تپیده است.
امضا: برای گلی 🌙
وضعیت نامه: نمناک.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤8🕊2🌚1
تاریخ: ۱۱خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۵
برای: بهترین نوشته شده.
شبانگاهان، که در بالین خستگی تمام روز رها شدهام، وقتی که دیگر به جز فقط فکر کردن به تو میتوانم از تو بنویسم، روحم انگار که تازه میشود و میخواهد که تا صبح دست از نوشتن برندارد؛ اما چه کنم بهترین نوشته شده؟ چه کنم که نوشته هایم دیگر به دل نمینشیند و دیگر آنها به تو نمیرسد که بی دریغ و بی فکر از آنها تعریف کنی.
اینجا مینویسم بی نام و نشان و دور و آروز میکنم که به تو برسد، آخر دیگر روی اینکه تو را نگاه کنم را هم ندارد، چه برسد به اینکه نوشتهای برای تو بفرستم از خودت.
دوستت دارم و ملتمسم برای اینکه دوستم بداری ولی نمیدانم که آن جسارت همیشگی در وجودم کجا رخت بسته و رفته، نمیدانم چرا مرا اینجا اینگونه ملتمس در برابر تو رها کرده و نمیدانم که چرا هیچ کس مرا نمیشناسد و درک نمیکند که چطور در تَب تو میسوزم.
تو مرا میشناسی؟ تو مرا میبینی؟ تو میدانی دیگر؟ بهم بگو که من بی هیچ اطمینان خاطری رها شدم و یک کلمهی تو مرا به زندگی باز خواهد گرداند.
سعی میکنم عادی باشم در برابر تو اما بهترین نوشته شدهی من تلاش من، تلاش نویسندهی طمع کار برای عادی بودن مثل تلاش دلقکی میماند برای نخنداندن همینقدر احمقانه.
میدانم بی جا توقع میکنم اما التماس میکنم صدایم کن، من محتاج صدا شدن از سوی تو هستم، من نویسندهی طمع کار غیر عادی تو، هرچند که تو برای من نیستی اما من برای تو توام چه مرا پَس بزنی و چه در آغوش بکشیام.
امضا: نویسندهی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۲۰:۴۵
برای: بهترین نوشته شده.
شبانگاهان، که در بالین خستگی تمام روز رها شدهام، وقتی که دیگر به جز فقط فکر کردن به تو میتوانم از تو بنویسم، روحم انگار که تازه میشود و میخواهد که تا صبح دست از نوشتن برندارد؛ اما چه کنم بهترین نوشته شده؟ چه کنم که نوشته هایم دیگر به دل نمینشیند و دیگر آنها به تو نمیرسد که بی دریغ و بی فکر از آنها تعریف کنی.
اینجا مینویسم بی نام و نشان و دور و آروز میکنم که به تو برسد، آخر دیگر روی اینکه تو را نگاه کنم را هم ندارد، چه برسد به اینکه نوشتهای برای تو بفرستم از خودت.
دوستت دارم و ملتمسم برای اینکه دوستم بداری ولی نمیدانم که آن جسارت همیشگی در وجودم کجا رخت بسته و رفته، نمیدانم چرا مرا اینجا اینگونه ملتمس در برابر تو رها کرده و نمیدانم که چرا هیچ کس مرا نمیشناسد و درک نمیکند که چطور در تَب تو میسوزم.
تو مرا میشناسی؟ تو مرا میبینی؟ تو میدانی دیگر؟ بهم بگو که من بی هیچ اطمینان خاطری رها شدم و یک کلمهی تو مرا به زندگی باز خواهد گرداند.
سعی میکنم عادی باشم در برابر تو اما بهترین نوشته شدهی من تلاش من، تلاش نویسندهی طمع کار برای عادی بودن مثل تلاش دلقکی میماند برای نخنداندن همینقدر احمقانه.
میدانم بی جا توقع میکنم اما التماس میکنم صدایم کن، من محتاج صدا شدن از سوی تو هستم، من نویسندهی طمع کار غیر عادی تو، هرچند که تو برای من نیستی اما من برای تو توام چه مرا پَس بزنی و چه در آغوش بکشیام.
امضا: نویسندهی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤9
تاریخ: ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۰۰:۳۶
برای: مرد پیراهن مشکی
درسته فراموشت کردم ولی دلیل نمیشه نگرانت نشم. تو قطعا نگران من یکی نیستی. تو برعکس من دور و برت خیلی شلوغ تر از منه. این منم که کنج اتاقم توی نصف شب وقتی شیشهی پنجره ها از پدافندا میلرزید نگران این بودم ک اگه یکی از موشکا بخوره بهت من چه کنم؟!
اولین باری که همو دیدیم یادته؟ دومین بار؟ دفعه های بعد؟ من تک تکشون جلو چشمم میومد...
من تو رو نه فقط وقتایی ک دورم خلوت بود دوست داشتم؛ من تو رو توی شلوغی روزهام، موقعی ک کلی سفارش جلو روم تلنبار شده بود دوست داشتم. من تو رو وقتایی ک حتی وقت نداشتم سرمو بخارونم، موقع قدم زدن توی جادهی ساحلی، حین برگشتن از سرکار دوست داشتم.
توی نامهی قبلی گفتم دیگه فراموشت کردم ولی فراموشی دلیل بر دوست نداشتن نیست که...
راستش رو بخوای من نمیخوام فراموشت کنم. اون حسی که بهت داشتم برای خودمم اولاش غیر قابل هضم بود.
- همه چیز با یه سلام سادهی تو شروع شد. شنیدن صدات همانا و برگشتن من و از دست رفتن قلبم همانا...
تو ایستاده بودی توی چارچوبِ در با همون پیرهن مشکیت:)
صحبتمون چند دقیقهی کوتاه بیشتر طول نکشید ولی برای رفتن قلب من کافی بود. دفعه های بعد صحبتمون حتی کوتاهتر هم بود.
همون لحظهی اول زانوم لرزید. نگاه متعجب دوستم بهم رو متوجه بودم. از من بعید بود همچین حالی...
من قبل تو خشک بودم و ساده و منطقی. تو اومدی و دنیای سادهی منو عوض کردی. دیگه هیچی توی قالب منطقم جا نمیگرفت. آبی آسمون و گرمای خورشید طراوت داشت. نسیم شب طراوت داشت. دیگه موهام رو موقع بیرون اومدن صرفا همین جوری با کش نمیبستم؛ ساعت ها جلوی آینه وقت صرف میکردم بخاطر اینکه "شاید" اگر دیدمت وضعم مناسب باشه! تو منی که سال ها با دنیای گیره سر و لاک قهر بودم آشتی دادی.
منی که ادعام فلک رو کر کرده بود، حالا صرفا با شنیدن اسمت دست و پام رو گم میکنم.
تو کسی بودی که تنها با حضورت منو تغییر دادی و حالا من کسی هستم که نه شبیه قبل هستم و نه کسی این من جدید رو میشناسه...
امضاء: میم_را
وضعیت نامه: تاخورده و جوهرآلود
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۰۰:۳۶
برای: مرد پیراهن مشکی
درسته فراموشت کردم ولی دلیل نمیشه نگرانت نشم. تو قطعا نگران من یکی نیستی. تو برعکس من دور و برت خیلی شلوغ تر از منه. این منم که کنج اتاقم توی نصف شب وقتی شیشهی پنجره ها از پدافندا میلرزید نگران این بودم ک اگه یکی از موشکا بخوره بهت من چه کنم؟!
اولین باری که همو دیدیم یادته؟ دومین بار؟ دفعه های بعد؟ من تک تکشون جلو چشمم میومد...
من تو رو نه فقط وقتایی ک دورم خلوت بود دوست داشتم؛ من تو رو توی شلوغی روزهام، موقعی ک کلی سفارش جلو روم تلنبار شده بود دوست داشتم. من تو رو وقتایی ک حتی وقت نداشتم سرمو بخارونم، موقع قدم زدن توی جادهی ساحلی، حین برگشتن از سرکار دوست داشتم.
توی نامهی قبلی گفتم دیگه فراموشت کردم ولی فراموشی دلیل بر دوست نداشتن نیست که...
راستش رو بخوای من نمیخوام فراموشت کنم. اون حسی که بهت داشتم برای خودمم اولاش غیر قابل هضم بود.
- همه چیز با یه سلام سادهی تو شروع شد. شنیدن صدات همانا و برگشتن من و از دست رفتن قلبم همانا...
تو ایستاده بودی توی چارچوبِ در با همون پیرهن مشکیت:)
صحبتمون چند دقیقهی کوتاه بیشتر طول نکشید ولی برای رفتن قلب من کافی بود. دفعه های بعد صحبتمون حتی کوتاهتر هم بود.
همون لحظهی اول زانوم لرزید. نگاه متعجب دوستم بهم رو متوجه بودم. از من بعید بود همچین حالی...
من قبل تو خشک بودم و ساده و منطقی. تو اومدی و دنیای سادهی منو عوض کردی. دیگه هیچی توی قالب منطقم جا نمیگرفت. آبی آسمون و گرمای خورشید طراوت داشت. نسیم شب طراوت داشت. دیگه موهام رو موقع بیرون اومدن صرفا همین جوری با کش نمیبستم؛ ساعت ها جلوی آینه وقت صرف میکردم بخاطر اینکه "شاید" اگر دیدمت وضعم مناسب باشه! تو منی که سال ها با دنیای گیره سر و لاک قهر بودم آشتی دادی.
منی که ادعام فلک رو کر کرده بود، حالا صرفا با شنیدن اسمت دست و پام رو گم میکنم.
تو کسی بودی که تنها با حضورت منو تغییر دادی و حالا من کسی هستم که نه شبیه قبل هستم و نه کسی این من جدید رو میشناسه...
امضاء: میم_را
وضعیت نامه: تاخورده و جوهرآلود
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
🕊7❤2😢2
📩 این یک نامهیِ بلند است؛واژههایی که از لبهی کاغذ چکه کردهاند.
تاریخ: ۱۴۰۵٫۳٫۱۲
ساعت: ۱۱٫۳۰ صبح
برای: هوریا
سلام هوریا
امیدوارم خوب باشی
برای نامه ای که برایم نوشتی از تو ممنونم.
اگه من میخواستم به این فکر کنم که بعد از این وقفه ی سه ماهه، نوشتن اون نامه ها رو دوباره از سر بگیرم، خیلی بعید بود که به این نتیجه برسم که انجامش بدم. چونکه آدم یه وقتایی دست و دلش به کاری گرم میشه و اگه به هر دلیل اون کار متوقف بشه، دیگه نمیشه.
نامه ی شما اما منو خوشحال کرد...
فکر کردم چه خوب که هنوز کسی به یاد قصه ی ما هست و دوست داره بشنوتش.
بعد از نامه ی شما پستچی کوتاه نوشت که دل او هم برای نامه های من تنگ شده!!!
بنابر این ها من فکر کردم چرا که نه؟ بیشتر بنویسم و حرف بزنیم.
اما حرف های شما
نوشته بودی که مراقب دلت هستی...
این خیلی آفرین داره و من بهت تبریک میگم!
واقعا خوبه که دلتو نگه داری تا وقتی که کسی پیدا بشه که اونقدر بالغ و فهمیده باشه که قدرشو بدونه.
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
تاریخ: ۱۴۰۵٫۳٫۱۲
ساعت: ۱۱٫۳۰ صبح
برای: هوریا
سلام هوریا
امیدوارم خوب باشی
برای نامه ای که برایم نوشتی از تو ممنونم.
اگه من میخواستم به این فکر کنم که بعد از این وقفه ی سه ماهه، نوشتن اون نامه ها رو دوباره از سر بگیرم، خیلی بعید بود که به این نتیجه برسم که انجامش بدم. چونکه آدم یه وقتایی دست و دلش به کاری گرم میشه و اگه به هر دلیل اون کار متوقف بشه، دیگه نمیشه.
نامه ی شما اما منو خوشحال کرد...
فکر کردم چه خوب که هنوز کسی به یاد قصه ی ما هست و دوست داره بشنوتش.
بعد از نامه ی شما پستچی کوتاه نوشت که دل او هم برای نامه های من تنگ شده!!!
بنابر این ها من فکر کردم چرا که نه؟ بیشتر بنویسم و حرف بزنیم.
اما حرف های شما
نوشته بودی که مراقب دلت هستی...
این خیلی آفرین داره و من بهت تبریک میگم!
واقعا خوبه که دلتو نگه داری تا وقتی که کسی پیدا بشه که اونقدر بالغ و فهمیده باشه که قدرشو بدونه.
ولی هیچ چیز تضمینی نداره...امضا: هاشم
روزی که قلبت برای کسی بلرزه سر دوراهی معروف دل و سر قرار میگیری...
اونجا اگه حرف سرتو گوش کنی و خطر نکنی، سال های سال یه گلوله ی سنگین و سیاه به اسم حسرت رو با خودت اینور و اونور میبری... که شاید اگه نترسیده بودم، حالا زندگی ام چقدر پر رنگ بود!!!
چون ممکنه دیگه هیچوقت دلت اونجوری برای کسی نلرزه.
ولی اگه حرف دلتو گوش کنی و دل به دریای عمیق و پر خطر عشق بزنی، شاید به یه جزیره ی رویایی برسی که روش زندگی پر رنگ و سرشار جریان داره... شاید هم نرسیده به اون جزیره غرق بشی و مجبور بشی سال ها تقلا کنی تا شاید بتونی جون سالم به در کنی.
به هر حال ما حق انتخاب داریم و بعد هم خودمون مسئول همه ی عواقبش هستیم.
اما هوریا! عشق رو اگه فقط «خواستن دیگری» تعریف کنیم، یه ماجراست ولی اگه «دوست داشتن دیگری» تعریف کنیم کلا ماجرای دیگه ایه.
اولی اینجوریه که تحمل نشدن هاش خیلی سخت و دردناکه ولی دومی به آدم قدرت تحمل میده.
گاهی هم آدم از اولی به دومی میرسه.
اینجوری که اول خودخواهانه فقط میخوای معشوقتو تصاحب کنی ولی وقتی نمیشه تو اونقدر تو آتیش میمونی کم کم خودخواهیات میسوزند و از بین میرن و تو به جایی میرسی که اونو بدون در تصاحب داشتنش، دوست میداری.
کلا به نظر من بیشترِ عشق هایی که ما درموردشون حرف میزنیم و میشنویم، چیزی نیستند جز خواهش ها و تلاش های خودخواهانه ی ما برای رفع نیازهای مختلفمون. البته نه اینکه این چیز بدی باشه. طبیعیه.
ولی عشقی که ما رو بکوبه و بسوزونه از نو بسازه و از ما آدم بهتری به وجود بیاره کمیابه و هر کسی هم خطرشو به جون نمیخره.
حسین منزوی میگه:
«عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد»
امیدوارم یه روز عاشق بشی و وقتی شدی عشقت زندگی ساز باشه.
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
💔8❤3🕊1
تاریخ: ۱۲خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: بهترین نوشته شده.
به کابوس دست کشیدن از تو فکر کردم و بعد به یاد آوردم که تصور در کنار تو زیستن برای من بهشتی بود، بهشتی هست، بهشتی خواهد بود.
برای تو مینویسم به امید آنکه روزی به دستت برسد، اما نوشته های من از بعد تو گمشده است در زمان و مکان، تو نیستی، نیستی که آنها را حقیقی کنی و شاید تقصیر من است که از دست تو فرار کردم.
دلم برای در آغوش کشیدن تو لَک زده است، برای دیدم تو برای آن دو چشمان سیاه، به سیاهی بخت من.
نوشتن از تو، رویای زیبای حقیقی شدهام بود، اینکه تو بودی و پن از بودنت مینوشتم، حالا ولی میدانم که اگر بخواهم تو باز خواهی بود، اما جسارت در من مرده بهترین نوشته شده، تمام جسارتم را خرج این کردم که بگویم دوستت دارم و حالا خالیام از هرچه شجاعت و پروگری است.
سکوت کر کننده شده و کاش من باز شهامت شکستن آن را داشتم، اما ندارم پس سکوت را بشکن چیزی بگو، دروغ بگو برایم مهم نیست که چی میگویی عزیز من، هرچه از دهان تو خارج شود برای من مقدس است.
نامهای مینویسم و به هیچ مقصدی که به تو ختم شود نمیفرستم و منتظر نامهای میمانم در جواب که هیچ وقت نوشته نخواهد شد.
امضا: نویسندهی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۲۲:۵۲
برای: بهترین نوشته شده.
به کابوس دست کشیدن از تو فکر کردم و بعد به یاد آوردم که تصور در کنار تو زیستن برای من بهشتی بود، بهشتی هست، بهشتی خواهد بود.
برای تو مینویسم به امید آنکه روزی به دستت برسد، اما نوشته های من از بعد تو گمشده است در زمان و مکان، تو نیستی، نیستی که آنها را حقیقی کنی و شاید تقصیر من است که از دست تو فرار کردم.
دلم برای در آغوش کشیدن تو لَک زده است، برای دیدم تو برای آن دو چشمان سیاه، به سیاهی بخت من.
نوشتن از تو، رویای زیبای حقیقی شدهام بود، اینکه تو بودی و پن از بودنت مینوشتم، حالا ولی میدانم که اگر بخواهم تو باز خواهی بود، اما جسارت در من مرده بهترین نوشته شده، تمام جسارتم را خرج این کردم که بگویم دوستت دارم و حالا خالیام از هرچه شجاعت و پروگری است.
سکوت کر کننده شده و کاش من باز شهامت شکستن آن را داشتم، اما ندارم پس سکوت را بشکن چیزی بگو، دروغ بگو برایم مهم نیست که چی میگویی عزیز من، هرچه از دهان تو خارج شود برای من مقدس است.
نامهای مینویسم و به هیچ مقصدی که به تو ختم شود نمیفرستم و منتظر نامهای میمانم در جواب که هیچ وقت نوشته نخواهد شد.
امضا: نویسندهی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤6💔3
📩 این یک نامهیِ بلند است؛واژههایی که از لبهی کاغذ چکه کردهاند.
تاریخ: ۱۴۰۵,۳,۱۳
ساعت: بیست و سی دقیقه ی شب
برای: پیترپن
درود؛
خب،این اولین نامه ی من در پست خانه ی نیمه شب محسوب میشود!
اگر انیمیشن پیترپن را دیده اید پس خیلی خوب این نامه را درک میکند...
درست است من یک انیمیشن بازم و میان آنها زندگی میکنم
«پیترپنِ عزیزم!
انگار قرار است آنقدر منتظرت بمانم که تنها علف زیر پاهایم سبز نشود، بلکه خود نیز به درختی تبدیل شوم و در انتظار دیدن تو شکوفه بزنم....
هر چه باشد ارزشش را دارد.
شاید برایت سوال شود که چرا تو را پیترپن خطاب میکنم؟
پیترپن شخصیت مورد علاقه ی من است
پن خداییست یونانی با نماد شادی،موسیقی و ماجراجویی
پسری نوجوان که از بزرگسالی میترسد و کار های احمقانه میکند
میل به ماجراجویی و جسارت او مرا به وجد میآورد
پسری دیوانه که بدون توجه به هر چیزی آنطور که میخواهد زندگی میکند
امضا:خانوم جودی⭑
وضعیت نامه:خاک آلود
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
تاریخ: ۱۴۰۵,۳,۱۳
ساعت: بیست و سی دقیقه ی شب
برای: پیترپن
درود؛
خب،این اولین نامه ی من در پست خانه ی نیمه شب محسوب میشود!
اگر انیمیشن پیترپن را دیده اید پس خیلی خوب این نامه را درک میکند...
درست است من یک انیمیشن بازم و میان آنها زندگی میکنم
«پیترپنِ عزیزم!
انگار قرار است آنقدر منتظرت بمانم که تنها علف زیر پاهایم سبز نشود، بلکه خود نیز به درختی تبدیل شوم و در انتظار دیدن تو شکوفه بزنم....
هر چه باشد ارزشش را دارد.
شاید برایت سوال شود که چرا تو را پیترپن خطاب میکنم؟
پیترپن شخصیت مورد علاقه ی من است
پن خداییست یونانی با نماد شادی،موسیقی و ماجراجویی
پسری نوجوان که از بزرگسالی میترسد و کار های احمقانه میکند
میل به ماجراجویی و جسارت او مرا به وجد میآورد
پسری دیوانه که بدون توجه به هر چیزی آنطور که میخواهد زندگی میکند
تو پیترپن نیستی اما من او را در تو میبنیم
شاید هم تو در آنی؟
نمیدانم
اما خوب میدانم که زندگی را در تو دیدم
سبز بودن را!
من در کنار تو خودم هستم یعنی میتوانم خودم باشم و تو پیترپنی...مرا سرزنش نمیکنی و تو نیز خودت هستی
من میتوانم با تو تا ابد کودک بمانم
کودکی میان آغوشت
زودتر به دنبال من بیا تا به درخشان ترین ستاره ی آسمان در سمت چپ برویم
منظورم همان ناکجاآباد خودمان است
جایی که رویاهایمان محقق میشود
جایی که میتوانیم من و تو بدون هیچ مانعی وقت بگذرانیم و خودمان باشیم
روزی با هم به جزیره ی جمجمه میرویم
به من قول میدهی؟قول انگشتی؟
کاش میتوانستم همچو وندی سایه تورا میان کشو ی خود حبس کنم
تا تو به دنبالش بیایی و بهانه ای باشد برای دیدار ما
من سایه ات را به کفشت بدوزم و زیر زیرکی نگاهت کنم
اما....من وندی نیستم
نه مثل او سایه تو را شکار کرده ام و نه مثل او تو را پس میزنم
من جودی ام!
کسی که به تو عشق میورزد و میخواهد با تو تا ابد دختری نوجوان بماند
من بی پروا و جسورم مثل تو اشتیاق زیادی به ماجراجویی و تجربه های جدید دارم
یادت هست؟ یک بار به من گفتی•تو خیلی شبیه منی•
من کنارت میمانم تا با هم با کاپیتان هوک بجنگیم
و هرهر به ریشش بخندیم
با تو و پسران گمشده بازی میکنم بازی گنج گمشده
من تورا رها نمیکنم من ناکجاآباد را ترک نمیکنم
من دنیای کثیف بزرگسالی را به تو و آزادی نادری که در کنارت دارم ترجیح نمیدهم
مرا به خانه ی عجیب خود در زیر درختی تودرتو دعوت کن
من میخواهم اولین دختر گمشده باشم»
٫راستی ²¹ روز گذشته از جداییمون٫
امضا:خانوم جودی⭑
وضعیت نامه:خاک آلود
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤4🌚4💔2
تاریخ: ۱۳ خرداد
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: پانصد و بیست
دیگه کمکم داریم به ساعت تولدت نزدیک میشیم؛ کمتر از سی دقیقهی دیگه میشه چهاردهم خرداد، روزی که تو چشمای زیبای خودت رو به این دنیا باز کردی. آرزو میکنم که بیستسالگیات جزو بهترین سالهای زندگیات قرار بگیرد. انگار همین دیروز بود… انگار همین دیروز بود تولدهای شانزده، هفده، هجده و نوزدهسالگیات، و من چقدر خیالپردازانه این تولدها رو تا صد و بیست سالگیات در ذهن خودم ادامه میدهم.
شاید یک روز من نباشم که ساعت دوازدهی شب، با خیال اینکه اولین نفر هستم، بهت تولدت را تبریک بگویم. شاید اون روز کس دیگری باشد که به جای ارسال پیام، چشمهای سیاه قشنگت رو ببوسه و در گوشت بگوید: تولدت مبارک.
اما بدون که جایی درون قلب من همیشه شب تولدت به یادت خواهد بود.
راستی هنوز وقتی به چشمات فکر میکنم، یاد اون تیکهی آهنگ میوفتم که میگه: هنوزم چشمهای تو مثل شبهای پرستارهست.
امضا: من
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۲۳:۳۳
برای: پانصد و بیست
دیگه کمکم داریم به ساعت تولدت نزدیک میشیم؛ کمتر از سی دقیقهی دیگه میشه چهاردهم خرداد، روزی که تو چشمای زیبای خودت رو به این دنیا باز کردی. آرزو میکنم که بیستسالگیات جزو بهترین سالهای زندگیات قرار بگیرد. انگار همین دیروز بود… انگار همین دیروز بود تولدهای شانزده، هفده، هجده و نوزدهسالگیات، و من چقدر خیالپردازانه این تولدها رو تا صد و بیست سالگیات در ذهن خودم ادامه میدهم.
شاید یک روز من نباشم که ساعت دوازدهی شب، با خیال اینکه اولین نفر هستم، بهت تولدت را تبریک بگویم. شاید اون روز کس دیگری باشد که به جای ارسال پیام، چشمهای سیاه قشنگت رو ببوسه و در گوشت بگوید: تولدت مبارک.
اما بدون که جایی درون قلب من همیشه شب تولدت به یادت خواهد بود.
راستی هنوز وقتی به چشمات فکر میکنم، یاد اون تیکهی آهنگ میوفتم که میگه: هنوزم چشمهای تو مثل شبهای پرستارهست.
امضا: من
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
💔6❤3🕊1
تاریخ: ۱۲ خردادِ سالِ ۱۴۰۵
ساعت:۲:۰۰
برای: او که نیست
همیشه به ما یاد دادند که عشق بوی گل رز میدهد
اما از آن شب به بعد،عشق بوی سیگار و اسطوخودوس میداد.
امضا:کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
تاریخ: ۱۲ خردادِ سالِ ۱۴۰۵
ساعت:۲:۰۰
برای: او که نیست
همیشه به ما یاد دادند که عشق بوی گل رز میدهد
اما از آن شب به بعد،عشق بوی سیگار و اسطوخودوس میداد.
امضا:کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
💔11❤7
تاریخ: ۱۴خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: بهترین نوشته شده.
شب ها زمانی که بدون حرف زدن با تو به بالین تخت میروم، با خودم فکر میکنم چقدر نزدیک و چقدر دور است آن شبهایی که تا دم صبح با تو و از تو میگفتم، زندگیام آن وقت ها فروغی داشت که حالا به خاموشی رفته و من خستهام بهترین نوشته شده به خستگی نویسندهای که دیگر نمیخواهد بنویسد.
دلم لک زده برای گم شدن در آغوش تو برای آن بزرگی و بلندی که مرا در بر میگیرفت اما آیا تو هم دلتنگ میشوی؟ دلتنگ وجود کوچکم که در برابر تو کوچکتر جلوه میکند.
دلم برای مثل قبل بودن تنگ شده است ولی جوری که من بودم و هستم تمام راه ها را بسته من از روی غرور و لجاجت دور از تو ایستادم و آخر که در غرور خود خواهم سوخت پس تقلای من برای نسوختن بهر چیست؟ احتمالا بهر فِطرَت آدمی در تلاش برای نجات یافته شدن. و تو نجاتم بده که من محتاج تو و نجات تو و ملتمس خود توام.
بهترین نوشته شدهام این نویسندهی خستهی طمع کار میخواهد که دیگر ننویسد، شاید چند شبی نامهای در گوشه و کناری از من پیدا شود اما ناگهان تصمیم گرفتم قید دفتر و قلم را بزنم، میخواهم نفس بکشم از دست خودم و هر تصوری که ساختم. بدان که درمان درد ننوشتن من تو خواهی بود پس بیا و باش لعنت به من و تمام کارهایم بیا که ما مثل قبل باشیم، قبلِ قبل قبلتر از اینکه من جسارت کنم و بگویم که دوستت دارم.
بهترین نوشته شدهی نویسندهی طمع کار!
قول میدهم که دیگر نگویم تورا دوست دارم پس بیا که ما مثل قبل باشیم، ولی فقط باشیم که من محتاج بودنم.
حالا بعد از این میخواهم قلمرا ترک بگویم پس این آخرین نامهی من به تو خواهد بود؟ کاش که اینطور نباشد، شاید اگر بدانم که هستی اینطور نباشد.
درهرحال من نویسندهای خسته هستم، نویسندهای خسته از نوشتن و درمان درد ننوشتن من تویی.
امضا: نویسندهی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
ساعت: ۰۱:۱۲
برای: بهترین نوشته شده.
شب ها زمانی که بدون حرف زدن با تو به بالین تخت میروم، با خودم فکر میکنم چقدر نزدیک و چقدر دور است آن شبهایی که تا دم صبح با تو و از تو میگفتم، زندگیام آن وقت ها فروغی داشت که حالا به خاموشی رفته و من خستهام بهترین نوشته شده به خستگی نویسندهای که دیگر نمیخواهد بنویسد.
دلم لک زده برای گم شدن در آغوش تو برای آن بزرگی و بلندی که مرا در بر میگیرفت اما آیا تو هم دلتنگ میشوی؟ دلتنگ وجود کوچکم که در برابر تو کوچکتر جلوه میکند.
دلم برای مثل قبل بودن تنگ شده است ولی جوری که من بودم و هستم تمام راه ها را بسته من از روی غرور و لجاجت دور از تو ایستادم و آخر که در غرور خود خواهم سوخت پس تقلای من برای نسوختن بهر چیست؟ احتمالا بهر فِطرَت آدمی در تلاش برای نجات یافته شدن. و تو نجاتم بده که من محتاج تو و نجات تو و ملتمس خود توام.
بهترین نوشته شدهام این نویسندهی خستهی طمع کار میخواهد که دیگر ننویسد، شاید چند شبی نامهای در گوشه و کناری از من پیدا شود اما ناگهان تصمیم گرفتم قید دفتر و قلم را بزنم، میخواهم نفس بکشم از دست خودم و هر تصوری که ساختم. بدان که درمان درد ننوشتن من تو خواهی بود پس بیا و باش لعنت به من و تمام کارهایم بیا که ما مثل قبل باشیم، قبلِ قبل قبلتر از اینکه من جسارت کنم و بگویم که دوستت دارم.
بهترین نوشته شدهی نویسندهی طمع کار!
قول میدهم که دیگر نگویم تورا دوست دارم پس بیا که ما مثل قبل باشیم، ولی فقط باشیم که من محتاج بودنم.
حالا بعد از این میخواهم قلمرا ترک بگویم پس این آخرین نامهی من به تو خواهد بود؟ کاش که اینطور نباشد، شاید اگر بدانم که هستی اینطور نباشد.
درهرحال من نویسندهای خسته هستم، نویسندهای خسته از نوشتن و درمان درد ننوشتن من تویی.
امضا: نویسندهی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.
تمبر: ثبت شده در پستخانهٔ نیمهشب.
❤19💔7
13 شهریور 1405
18:49
برای: اهالی پستخانه
بازگشایی پستخانه
نیمهشب که میشود، بعضی حرفها تازه بیدار میشوند؛
حرفهایی که در روشنایی روز، جایی برای گفتنشان پیدا نمیکنیم.
امشب، درهای «پستخانهٔ نیمهشب» دوباره باز میشود؛
تا نامهها دوباره به راه بیفتند،
و آدمهایی که شاید هرگز یکدیگر را نبینند،
برای چند خط، در جهان هم حضور داشته باشند.
اگر حرفی داری که مدتهاست به مقصد نرسیده،
اینجا چراغی هنوز روشن است.
پستخانهٔ نیمهشب دوباره باز است. 🌒
— پستچی نیمهشب
وضعیت: معطر
18:49
برای: اهالی پستخانه
بازگشایی پستخانه
نیمهشب که میشود، بعضی حرفها تازه بیدار میشوند؛
حرفهایی که در روشنایی روز، جایی برای گفتنشان پیدا نمیکنیم.
امشب، درهای «پستخانهٔ نیمهشب» دوباره باز میشود؛
تا نامهها دوباره به راه بیفتند،
و آدمهایی که شاید هرگز یکدیگر را نبینند،
برای چند خط، در جهان هم حضور داشته باشند.
اگر حرفی داری که مدتهاست به مقصد نرسیده،
اینجا چراغی هنوز روشن است.
پستخانهٔ نیمهشب دوباره باز است. 🌒
— پستچی نیمهشب
وضعیت: معطر
❤29