پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.5K subscribers
835 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
باد از راه‌های دور گذشته
و خبرِ قدم‌هایی را آورده که هنوز نرسیده‌اند؛
نامه‌ها بی‌صدا کنار هم مانده‌اند
مثل دل‌هایی که یاد گرفته‌اند
در سکوت هم همراه باشند.
چراغِ پست‌خانه خاموش است؛
تا نیمه‌شبِ فردا.
🕊13❤1
‌تاریخ: ۳۱ فروردین ۱۴۰۵، دوشنبه
ساعت: ۱۲ و ۲۱ دقیقه ی بامداد
برای: پستچی و تمام نامه های پست نشده و منتظران


اگه الان وصل شدین، بدونین تمام این مدت دلتنگتون بودم و بهتون فکر میکردم.
چشم انتظار شبهایی ام که پستچی دوباره برگرده و نامه هامون رو به دست هم برسونه.
بیشتر از نامه ها، دلتنگ خود پستچی هم هستم، شاید این نامه ها فقط یه بهانه ست که دلای ما رو بهم گره بزنه تا دیگه هیچوقت همدیگه رو گم نکنیم.
دوستتون دارم.
اگه نور قلبتون خاموش شد، بدونین این پستخونه یه چراغ خیلی پرنور داره که تو تاریک ترین شبها روشن میشه و کفاف هممون رو میده.
دوستتون دارم.
دوستتون دارم.
دوستتون دارم.
نمیتونم صبر کنم تا دوباره نامه هامون به دست هم برسه.

امضا: کسی که در میان انبوه گم شد.
وضعیت نامه: اشک آلود.
تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔15🕊1
‌تاریخ: هفدهم‌اردیبهشت‌ماه، هزارو‌چهارصد‌پنج؛
ساعت:هفده‌و‌یک‌دقیقه‌، بعد‌از‌ظهر
برای: دل هایی مانند من


کاغذم گاه مچاله گاه نمکاک گاه در آتش افکارم خاکستر میشود.
در همان افکاری که شب ها بیخوابم کرده در همان دلی که قبلاً دریا بوده سرچشمه عشق بوده اما الان خشک و فرسوده و سیاه شده.
گاه به‌خاطر می‌آوردم زمانی که چقدر یک آدم را دوست داشتم دلم برایش رفته بود اما نیمه راه، در دریا غرق شد.
 یادم هست که چقدر وحشتناک بود اینکه در آن سیاهی تنها من بودم، خفه بودم، بی صدا بودم؛
آن حس، آن احساس هرروز و هرشب گلویم را میگیرد خفه ام می‌کند و آزارم میدهد.
شاید من ساده دل بودم شاید او آدم اشتباهی بود یا شاید هم فقط یک توهم بود
 نمیدانم هرچه بود ماند و نرفت تنها چیزی که از بین رفت وجودیت من بود و من و من.

امضا: گرگ.
وضعیت نامه: مچاله شده و نمناک.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔7
تاریخ: ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: او که نیست


بعد از گذشتِ سه سال،هنوز واژه هایم از تو گل میکنند،از حضور تو جان میگیرند،حضورت نه در حقیقت؛ بلکه در رویا هایم،در خواب هایم،در خیالاتم.
وقتی به تو فکر میکنم واژه ها خودشان میایند
بدون فکر
بدون زور
بدون درنگ
انگار که به کلمات تبدیل میشوی
و بر لبانم میایی
و من آن را مینویسم
کاش بودی و من بجای خیال،از چشمانت الهام میگرفتم
کلمات را از چشمانت میخواندم
ای کاش.

امضا: کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه:نمناک

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊7💔5
‌📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: ۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۲:۱۰
برای: من کسی را ندارم برای هر که از اهالی پست خانه که بخواند


امیدوارانه ترین کلمات، از دل ناامید ترین افراد می‌جوشد.
اوست که تمام راه ها را طی کرده و حال غرق در نااميدی نمی‌خواهد کسی دیگر اینگونه غرق شود.
دقیقا مثل غریق نجات که شاید زیاد در معرض مردن، از زیادی غرق شدن، بوده اما اکنون تبدیل به غریق نجاتی شده کمک کننده.
حالِ من نیز درعین سادگی، همینقدر پیچیده است.
برخی می‌گویند
چرا کافکا بازی درمی آوری و یک جمله را با هزار رمز و راز منتقل میکنی؟ باید بگویم از تنی کاموا گونه و درهم تنیده و از تجربیاتی مارپیچ گونه و گیج کننده، گویا تر از این حروف من در آستین ندارم.
شاید برای همین آبم با شعر بهتر در یک جوب روان می‌شود.
جملات قصار جلا دهنده تر هستند نزد من تا جملات صاف و همواری که از فرط همواریش، رویش می لغزم و پا شکسته و سر درگم، در سادگیش میپیچم.
برگردیم سر اصل مطلب..
من اما امشب خسته تر از قبل و دل شکسته تر از دیروز و تنها تر از ی ساعت پیش، نشسته ام.
اینجاست که پست خانه مرا از تنهایی نجات می‌دهد.
از میان مردابی که در آن فرو رفته ام با طناب همدردی و درک دستم را می‌گیرد و اندکی می‌گذارد سر از آن باتلاق، خارج کنم و نفسی بکشم تا حداقل بیشتر زنده بمانم.
هیچگاه خواستار انتقال غم و اندوهم به دیگران نبودم و نخواستم سنگینی غمم را دیگران به اندازه ی پشه ای حمل کنند اما شما اهالی پست خانه...
با شما انگار راحت ترم
راحت تر از زمانی که با خودم و جنگ های درونم میگذرانم.
انگار برای لحظه ای این داد و فریاد های ذهنم، برای یافتن گوش شنوا، خجالت زده صدایشان را می‌بلعند تا خدایی نکرده گوش شنوا آزرده نشود. و این به سود من است.
این راهی ست که پیدا کرده ام
برای کمتر کردن هیاهو ها و خزعبلات ذهنم و آرام تر گرفتن قلب یخ زده ام.
قلبم لرزان است در عین انجماد.
یخ زده است اما گرمابخش وجودم شده.
شاید از شدت سرما به لرزش درآمده
نمیدانم.
هر چه که هست مهم نیست.
مهم این است اهالی پست خانه هستند تا صدای قلب لرزان یخ زده ام را حداقل در توهماتم بشنوند.
و در پست خانه قبل از ارسال نامه ام بسته شد..💔
آه که گر فرداشب نیمه اش را چشمانم نتواند ببیند چه؟
آه که صدایم همه گوش ها را فراری می‌دهد
با اینکه همه می‌گویند صدایت زیباست اما دروغ می‌گویند صدایم کودکانه است اما زیبا نه.
که صدای زیبا را گوش می‌دهند اما کودکانه را نه.
امضا: آب پاش کوچک میان جنگلی خشکیده
وضعیت نامه: مچاله شده.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔16❤1
خوشحالم که دوباره میتونیم برگردیم...
امیدوارم حال همه اهالی پست‌خانه خوب باشه❤️
🕊31
سلام بچه ها شبتون بخیر، من قبل اینکه جنگ بشه یه ایده ای داشتم و میخواستم عملیش کنم که نشد و بعد یه ماه از جنگ توی بله اجراش کردم و بازخورد خوبی داشت و تونست به خیلی ها کمک بکنه و خواستم دعوت کنم ازتون که بیاین و ازش استفاده کنید...
🌚13
این ایده اسمش لینک‌آپ، یه جایی که شما میتونید برای هرفعالیتی که نیاز دارین توش همراه داشته باشین، یه همراه مناسب براش پیدا کنید، مثلا می‌خواین زبان بخونید، می‌خوایم مهاجرت کنید میتونید برای هر فعالیتی پارتنر پیدا کنید.
🌚11
یا میتونید توش کسایی که علاقه های مشترک دارین رو‌ پیدا کنید و با همدیگه دربارشون صحبت کنید
🌚10
یا میتونید درباره چیزی که نیاز به راهنمایی دارین، از بقیه راهنمایی بگیرین درباره‌اش
به خانواده لینک‌آپ خوش اومدین
https://t.me/Liink_Upp
https://t.me/Liink_Upp
🕊7💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
به خانواده لینک‌آپ خوش اومدین https://t.me/Liink_Upp https://t.me/Liink_Upp
به هرحال اگه برای انجام هرفعالیتی پارتنر نیاز دارین، اینجا میتونی پیداش کنید.
🕊10
‌تاریخ: ۶ خرداد ۱۴۰۵.
ساعت: ۱۹:۰۴
برای: شنونده.


‌سلام،
قبل از همه‌ی این اتفاق ها دفتری برای خودم خریدم که هرروز در ان بنویسم تا چیزی را در درونم زنده نگهه دارم. روز اول و دوم نوشتم و روز سوم رو تبدیل به یک کلمه و اخرین کلمه کردم، نا"مرئی". تمام این مدت برای بهبود و کمک گرفتن با چندین نفر حرف زدم و در نهایت فهمیدم که همه چیز توهم بوده و من برای هیچ تلاش میکردم. این مدت بسیار فهمیدم. از خودم و از کارکرد زندگی بسیار فهمیدم. مثلا اینکه زندگی کردن برای بعضی از ادمها فقط نیاز به برنامه ریزی دارد، اما برای من و اطرافیانم نیاز به استراتژی دارد. و بعد درمورد خودم فهمیدم که من برای دیگران به دنیا اومدم‌. هرگز برای خودم زندگی نکردم و حتی در رویاهای کودکی هم چیزی را برای خودم ندیدم و نخواستم، همه چیز برای دیگران بوده. اکنون در تلاشم که با این فهم نادرست از خودم کنار بیام، اکنون قابل لمس ترین هویتیه که بعد از، از دست ذادن همه چیز به دست اوردم. پر حرفی من کافی‌است امیدوارم که زمانی از این چرخه از دست دادن مداوم خارج بشم و بتونم اول از همه خودم رو دوباره به دست بیارم. (توان درست چیدن کلمات کنار هم رو نداشتم، ممنونم که خواندید. سرتان سلامت)

امضا: درنا.
وضعیت نامه: جوهر الود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔14
‌تاریخ : ۸ خرداد ماه ۱۴۰۵
ساعت : ۰۰:۳۰
برای: هاشم


سلام.
من همیشه از راه دادن ادم‌ها به محدوده‌ی امن خودم ترسیده ام، ترسیده ام که قلبم را از سینه خارج کنم و بدهم دست دیگری امانت.
میترسم که یکبار به سرشان بزند و بروند
و در این سینه جز تاریکی و غم چیزی باقی نگذارند،
نامه‌های شمارا همیشه دنبال میکنم، عجیب است که بدون تجربه‌ی قبلی با کلمه‌به کلمتان قلبم تیر می‌کشد و قطره شبنمی از چشمم می‌چکد
قلمتان روان است، عاشقانه‌تان مانند یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی ، لطیف و قابل لمس است ، عشق را مانند کتاب های عباس معروفی تجربه کرده‌اید، سخت و جان‌سوز ،
نوشته ها و خاطرات شما برای من تداعی کننده آثار عاشقانه معروفی‌ست که قبل تر خوانده ام
مانند پروانه ای هستید که به دور شمعی می‌چرخد، حقیقی و بدون چشم‌داشت، در راه عشق میسوزید و همچنان از زیباییش می‌گویید !
میخواهم بگویم این قلمتان حیف است زمین نگذارید، بنویسید و بنویسید که نوشتن گاهی تنها راه نجات آدمی‌‌ست که همین غم‌هاست که مارا بهم محرم می‌کند
نوشته های شمارا که خواندم با نهایت غم‌انگیز بودنشان انگار عشق را کمی زیباتر و مقدس تر میبینم. انگار عشق که برای من همیشه آبی غم‌انگیزی بود حالا کمی روشن تر است..
می‌گویند آدمی گناهکار به دنیا می‌آید و هرکس در این مدت زندگی تاوان گناه خود را به گونه ای می‌پردازد یکی عاشق می‌شود و دیگری بیمار...
به خوبی میدانم که لبه‌های شکسته قلب با هیچ صیقل و سنباده ای مسطح نمیشود برایتان صبر آرزو نمیکنم ، فراموشی هم خوب نیست برایتان آدم درست زندگیتان را آرزو میکنم چرا که تنها آدمی می‌تواند شفای آدمی باشد..

امضا : هوریا
وضعیت نامه: جوهر‌آلود

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊17💔1
منم دلم برای نامه‌های هاشم تنگ شده...
💔22🌚1
‌تاریخ: ۱۴۰۵٫۳٫۱۰
ساعت: ۲ بامداد
برای: اهالی پستخانه ی نیمه شب


سلام
از آخرین نامه هایی که از هم خوندیم سه ماهِ عجیب گذشت و کلکسیون عجایبِ غریب زندگی ما کامل تر شد.
امیدوارم خوب باشید و کمترین آسیب رو دیده باشین.
بی حوصله و گیج نشده باشین، کار و درآمدتونو از دست نداده باشین و هنوز دلِ زندگی کردن و دوست داشتن و نامه نوشتن و نامه خوندن و همه ی چیزهای خوب رو داشته باشین.
امیدوارم همه تون بازم همین حوالی باشین و به پستخانه ی نیمه شب سر بزنین.
من پریروز که بعد از یه ماه آنلاین شدم و اومدم اینجا ، یه نامه از هوریا داشتم و یه جمله از پستچی که هر دو بهم احساس خیلی خوبی دادن و خیلی متشکرم ازتون.
هوریا جواب نامه ت رو جدا می‌نویسم و باهات حرف می‌زنم.
فکر می‌کنم اینکه شما نامه های من به ترمه رو دوست دارید، بخاطر عزیز و زیبا بودن «عشق» و «دوست داشتن» باشه.
نوشتن من هم دقیقا برای همینه.
امیدوارم بتونیم باز بنویسیم و با حرف زدن از «عشق» و «زیبایی»، زیبا و عاشق بمونیم.
تو روزگاری که هر دوی این ها خیلی سخته.

امضا: هاشم.
وضعیت نامه: معطر.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤17
📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ:۷ خرداد ۱۴۰۵
ساعت:۰۰:۲۵
برای:آبی من


چطور است امشب این نقاب مسخره را در پستخانه نیمه شب جا بگذارم؟
نمی دانم تو که بودی و چه بودی...فرستاده کدام خاطره شیرینم و جبران کدام گناهم.
ولی قسم به تار مویت تورا در شخص دیگری جستجو خواهم کرد اما هرگز نخواهم یافت.نه به خاطر اینکه دیگران بد هستند و تو بی نقص،بلکه چون هر قلبی فقط یکبار احساس وجود داشتن و زنده بودن میکند.
من میگردم میان نگاه ها،لبخند ها،حتی میان بوی عطر ها...دنبال چیزی که فقط در تو بود...آن درک بی قید و شرط و آن صبوری که خودم را میان پروانه هایش فراموش کرده بودم.
آبی من.. تو هدف زندگی را از من پرسیدی.
هدف زندگی؟
شاید در جهان دیگر، کودکی با رویای درس خواندن،ازدواج کردن و مادرشدن زیباترین هدف من باشد،اما انتهایش همان گونه نباشد.
در جهان دیگر،دوباره تورا نبینم،به چشمانت خیره نشوم هرگز تورا آرزو نکنم، و هرگز تورا هدف زندگی ام به شمار نبرم و در جهان دیگر فراموشت کنم.
۲ آذر را، ۱۲ شب را، دقیقه ۴۶ را،دستبند یادگاری ات را و اولین گل زندگی ام را،آری فراموش خواهم کرد...
کت مشکی ات را که بوی رویا میداد و تارهای فرفری موهایم روی آن بودند،زخم کنار انگشتت هم همینطور،همه را فراموش خواهم کرد.
آرزوی بوسیدنت، در آغوشم فشردنت و انگشتان کوچکم را میان موهایت گذراندن...تمام من را غلبه کرد،به گونه ای که دیگر معنی زندگی را به یاد نداشتم،رنگ خورشید را فراموش کرده و زندگی را در چشمانت دیده بودم و خود را در زندگی چشمانت جاری کرده بودم.
اما آبی رویایی من چشمانت دروغگوترین و تاریک ترین اقیانوسی بود که مرا از من گرفت و برای ابد و یک روز پس نداد،گویی که دیگر در انتهای اقیانوس شیرین ترین عشق ها،تلخ ترین و برنده ترین شیشه های شکسته قلبم را تمام می کرد.و تو آنجا بودی!
و تو مرا پس زدی،نمیدانم...شاید پشتت به عشق و محبت دیگری گرم بود.اورا دیده بودم!بار ها کنارت دیده بودم.
دختری بهتر از من بود.بی نقص تر از من،موهای لخت و سیاهی دارد،قدش بلندتر است،به جای گیتاری که من مینوازم،او پیانو مینوازد،لبخندش شیرین تر است،دستانش برخلاف دستان همیشه سرد من،گرم و آرام بخش تر است،شاید به خاطر همین است که مرا پس زدی و او را به من ترجیح دادی.
تمام مرا گونه ای تمام کردی که دیگر هرگز کامل نشدم.
از آینده بیزارم و از خاطرات دلگیرم،تو لبخندم را از من گرفتی و برای همیشه بی رحم بودن را هدیه کردی.
تو رویاهای کودکانه مرا گلوله باران کردی و مرا مقصرتغییرهاخطاب کردی!اما باز هم من تورا تمنا کردم،به خیال داشتنت در دامن مادرم گریه کردم و فریادهای ناشی از دردهایم را در آغوش پدرم خفه کردم.و قلبم را مانند سیگارت زیر پایت له کردی و بازهم انتظار عشق از من داشتی؟آری من همانقدر احمقانه دوستت داشتم.
تو راست میگفتی!من هرگز نمی توانم خودم را پیدا کنم به هنگامی که در نزد دیگری گم شده ام.اما من همان دختر موفرفری نیم متری به یاد می آیم.
رفتنت عذابم نداد،بودنت هم مرحمی نبود اما خیال اینکه هرگز جایی در قلبت نداشتم مرا زنده زنده سوزاند.چگونه چنین زیبا سختن گفتی وقتی حتی چشمانت هم دروغ بود؟تو واقعا مرا نخواستی؟
ودر آخر...تو همانند سایه ماه روی آب بودی.همانقدر نزدیک و همانقدر دور.
"اگر میگفتم بودی کافی نبود و اگر میگفتم نبودی،انصاف نبود.
امضا:دختر کوچولوی مو فرفریت.
وضعیت نامه:اشک آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔16🕊2❤1
‌تاریخ: ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۳۷
برای: بهترین نوشته‌ شده‌ی نویسنده‌ی طمع کار.


برای تو و میلم بی دیدنت، به در آغوش کشیدنت، به وجود داشتن تو، به این‌که برای من باشی و جز من هیچ کس را نبینی.
در حسرت چشمان تو اگر جان بدهم چی؟ آن وقت کی جوابگوی این قلب بی قرار خواهد بود؟ اگر هیچ وقت راضی نشوم که آغوشت را ترک‌ کنم‌ چی؟ اگر تمام تلاش هایم برای فراموشی بی ثمر باشد؟
قبل از تو هرچند که نویسنده بودم اما انگار بعد از تو نوشتن رنگ واقعی گرفته است، حقیقی شده است و به دل مینشیند آخر هر خط که برای تو مینویسم فریاد عاشق شدن کاغذ و قلمم را هم میشنوم.
نوشتن از خودم همیشه کسالت بار بود و من همیشه منتظر کسی بودم، و چرا دنیا تو را سر راه من گذاشت زمانی که نمیشد برای من باشی؟
بهترین نوشته شده‌ی من، ای بهترین کسی که تو را روی کاغذ پاره هایم تعریف کردم، من نویسنده‌ام، نویسنده‌ای طمع کار به نوشتن از تو، نویسنده‌ای طمع کار به تو.
حالا منِ تنهای خسته منتظرم منتظر جوابی از سوی تو، خسته شدم از خیال پردازی، واقعی باش نوشته‌ی من واقعی باش که من اینطور در تصور تو خواهم مرد، در تصور تو که روزی جوابی برای نامه های گمشده‌ام بنویسی و آیا تو نوشتن بلدی بهترین نوشته شده؟ نوشتن بلدی که با آن دل این نویسنده را شاد کنی؟ نویسنده ها همیشه می‌نویسند هیچ وقت نوشته نمی‌شوند، برایم بنویس بهترین نوشته شده بنویس که دوستم نداری اما برایم بنویس. همین جا دور از نگاه رو در رو در چشمانم برایم بنویس که بدانم هنوز فراموش نشدم.


امضا: نویسنده‌ی طمع کار به بهترین نوشته شده.
وضعیت نامه : جوهر آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤11🌚2
‌تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۰۰
برای: کسی که نفس می‌نامم.


نمی‌دانم.
۱۰ ماه شد ولی اینجای داستان دیگر نمی‌دانم. نمی‌دانم چطور در این دنیای عجیب پا گذاشتم. شاید هنگامی که خمار چشمانت بودم، عطر موهایت من را به اینجا آورد؛ به جایی که همه چیز دوبار زندگی می‌شود، دوبار. یادم نمی‌آید کی ولی از یک لحظه به بعد هر تجربه همراه با خودش یک پرانتز داشت، پرانتزی که در درونش نوشته شده: اگه الان پیشم بود چی؟
و ذهنی که کمک می‌کند تا حداقل تصور رسیدن به عشق را بتوانم حس کنم.
نمی‌دانم عشقم چرا به چشم نمی‌آید؟ می‌گویی دوستم داری و میدانم که داری ولی مگر کسی که دوست داریم را می‌توانیم لحظه‌ای ناراحت کنیم؟!
نمی‌دانم درست یا غلط، سفید یا سیاه، خوب یا بد، مفید یا مضر، حقیقت یا دروغ، عشق یا هوس ولی رنگ و بوی دوست داشتنت این قلبی که دیگر فقط به خاطر تو می‌تپد را برای دست نکشیدن از کاری که گاهی از آن خسته می‌شود، قانع می‌کند.

نمی‌دانم آن برق چشم‌ها به این نوشته‌ها می‌افتد یا خیر ولی می‌خواهم بگویم، درد دلتنگی که از درون شروع به تخریب کرده، درد دوری که نمیدانم کی به پایان می‌رسد، درد حسادت به کسانی که می‌توانند تو را در آغوش بگیرند، درد دل‌شکستگی هنگامی که با حرف‌هایت خاکستر به رویش می‌نشیند، درد عشقی که نمی‌داند سرنوشتش چیست و حتی حتی درد اینکه وقتی در سیاهی شب اشک‌های من زخم‌های صورتم را می‌سوزاند، هاله‌ی آفتاب در حال تاب خوردن در پیچ موهای بلند توست.
و خسته‌ام از زندگی‌ای که آغشته به این دردهاست ولی زیبا.

همه این‌ها کسی را ساخته که تمام وجودش در آرزوی گذراندن فقط یک “۲۴ ساعت” در کنار توست و اینجاست که می‌دانم، می‌دانم چه غریبانه دوستت دارم.

امضا: بوسنده‌ی کش موی مشکی.
وضعیت نامه : نمناک و سوخته.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔11❤5😢2
‌
تاریخ: ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۰۲:۲۳
برای: گلیِ، دختر آبی من
.

بعضی آدم‌ها شبیهِ خانه‌اند…
حتی اگر کیلومترها دور باشند، باز هم دل آدم فقط کنار آن‌ها آرام می‌گیرد.
و تو، برای من همان آرامشی هستی که هر شب دنبالش می‌گردم.
نمی‌دانی چقدر سخت است دلتنگِ کسی باشی که تمامِ خوشبختیِ تو در صدایش خلاصه می‌شود.
گاهی نصفِ شب، میانِ شلوغیِ فکرهایم، فقط به تو پناه می‌آورم؛
به اسمِ قشنگت،
به پیام‌هایت،
به خیالِ لبخندت…
و همان کافی‌ست تا قلبم آرام‌تر بتپد.
گلی…
اگر عشق یک حسِ ساده بود،
این همه نبودنت مرا تا این حد بی‌قرار نمی‌کرد.
تو در زندگیِ من شبیهِ ماهی هستی که حتی از دور هم، تمامِ شبِ مرا روشن نگه می‌دارد.
من دوست داشتنت را آرام‌آرام زندگی می‌کنم؛
در هر آهنگی که مرا یاد تو می‌اندازد،
در هر شب‌بخیری که هزار حرفِ نگفته پشتش پنهان است،
و در هر لحظه‌ای که دلم فقط تو را می‌خواهد.
گاهی با خودم فکر می‌کنم،
چقدر قشنگ می‌شود روزی که دیگر مجبور نباشم دلتنگت شوم…
روزی که بتوانم به‌جای نوشتنِ دوستت دارم،
آن را در چشم‌هایت بگویم.
تا آن روز،
بگذار این نامه بماند برای تمامِ شب‌هایی که قلبِ من، آرام و بی‌صدا، فقط برای تو تپیده است.

امضا: برای گلی 🌙
وضعیت نامه: نمناک.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤8🕊2🌚1
‌‌تاریخ: ۱۱خرداد ۱۴۰۵
ساعت: ۲۰:۴۵
برای: بهترین نوشته‌ شده‌.


شبانگاهان، که در بالین خستگی تمام روز رها شده‌ام، وقتی که دیگر به جز فقط فکر کردن به تو میتوانم از تو بنویسم، روحم انگار که تازه میشود و می‌خواهد که تا صبح دست از نوشتن برندارد؛ اما چه کنم بهترین نوشته شده؟ چه کنم که نوشته هایم دیگر به دل نمی‌نشیند و دیگر آنها به تو نمی‌رسد که بی دریغ و بی فکر از آنها تعریف کنی.
اینجا مینویسم بی نام و نشان و دور و آروز میکنم که به تو برسد، آخر دیگر روی اینکه تو را نگاه کنم را هم ندارد، چه برسد به اینکه نوشته‌ای برای تو بفرستم از خودت.
دوستت دارم و ملتمسم برای اینکه دوستم بداری ولی نمیدانم که آن جسارت همیشگی در وجودم کجا رخت بسته و رفته، نمیدانم چرا مرا اینجا اینگونه ملتمس در برابر تو رها کرده و نمیدانم که چرا هیچ کس مرا نمی‌شناسد و درک نمیکند که چطور در تَب تو میسوزم.
تو مرا میشناسی؟ تو مرا میبینی؟ تو میدانی دیگر؟ بهم بگو که من بی هیچ اطمینان خاطری رها شدم و یک کلمه‌ی تو مرا به زندگی باز خواهد گرداند.
سعی میکنم عادی باشم در برابر تو اما بهترین نوشته شده‌ی من تلاش من، تلاش نویسنده‌ی طمع کار برای عادی بودن مثل تلاش دلقکی می‌ماند برای نخنداندن همینقدر احمقانه.
میدانم بی جا توقع میکنم اما التماس میکنم صدایم کن، من محتاج صدا شدن از سوی تو هستم، من نویسنده‌ی طمع کار غیر عادی تو، هرچند که تو برای من نیستی اما من برای تو توام چه مرا پَس بزنی و چه در آغوش بکشی‌ام.

امضا: نویسنده‌ی طمع کار.
وضعیت نامه : جوهر آلود.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
❤9