پست‌خانهٔ نیمه‌شب
2.5K subscribers
835 links
پست‌خانه فقط «نیمه‌شب» باز است.
انتشار نامه‌ها: بین ۲۲:۳۰ تا ۰۲:۳۰
خارج از این ساعت:
پست‌خانه بسته است.
نامه‌ها در سکوت می‌مانند.
صندوق پستی :
@Midnightpostmanbot
Download Telegram
📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: هشتم اسفند چهارصد و چهار
ساعت: شش و پنجاه و سه دقیقه ی بعد از ظهر
برای: ترمه


«گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی»

سلام
امیدوارم خوب باشی
من به تو سلام می‌کنم و نامه هایی می‌نویسم که تو هیچوقت نخونی. این کارمو سخت می‌کنه و مدام برای نوشتن مرددم می‌کنه ولی سعی می‌کنم ادامه بدم.
این نامه ادامه ی نامه ی دیشبه. دیشب خاطره بازی من به روزهایی رسید که تو و مهران از هم بریدید و من خواسته یا ناخواسته شدم سنگ صبور تو...
نمی‌تونستم تو اون شرایط غمت رو نادیده بگیرم. ضربه خورده بودی و زخم هات نیاز به مرهم داشت. تو اون مرهمو دست من دیده بودی و من ازت دریغ نکردم.
خوب بودی و زیبا و شیرین. دانشجوی گرافیک سوره بودی و پر از شور و امید و آرزو. پر از ذوق.
من می‌دونستم داره چه اتفاقی می‌افته! می‌دونستم هر بار که حرف می‌زنیم داره ازت بیشتر و بیشتر خوشم میاد و صادقانه بگم؛ هیچوقت سعی نکردم جلوی این احساس رو بگیرم.
دو هفته گذشت...
روزهای باطراوت آخر فروردین و اوایل اردیبهشت بود و زیبایی های تو...
نمی‌شد دل نداد، نمی‌شد دوست نداشت!
و دوست داشتنِ تو شروع شده بود...
مثل شروع شدن بهار...
مثل شروع شدن بارن...

می‌برمت به شبِ سیزدهِ اردیبهشت نود و هفت
به دل به دریا زدنم و گفتنِ حرف دل
دریا طوفانی نبود، مثل این بود که تو ساحل بندر چابهار ایستاده باشم و بی هیچ ترسی پامو بذارم تو دریای آروم و گرم و زلال...
تو انگار از لب من منتظر شنیدن یه حرف تازه بودی
وقتی گفتم ذوق کردی
برای گفتن احساست لحظه ای درنگ نکردی.
من گفتم: مهرت داره به دلم میشینه، دوست دارم وقت بیشتری با هم بگذرونیم و باهات بیشتر آشنا شم!!!
تو با ذوق گفتی: موافقم.
اهل سیاست بازی نبودی و همین‌، برای من یکی از جذاب ترین ویژگی های تو بود...
چهاردهم اردیبهشت ، ایستگاه تئاتر شهر مترو، اولین قرار و دیدار ما...
قدت بلند تر از تصور قبلی من بود و چقدر زیبا بودی!!!
قدم زدیم تا کافه لمیز...
پشت میز که نشستیم من نمی‌تونستم از تو چشم بردارم، انگار سراپا چشم شده بودم...
تو می‌خندیدی از اینکه اونطور بی وقفه نگاهت می‌کردم.
گفتم: دوست دارم تمام زمان قرار تماشات کنم.
می‌خندیدیم و انگار همه ی شادی دنیا مال ما بود...
تو چای سفارش دادی و من قهوه...
یادته؟ یه دفترچه از کیفت درآوردی و گفتی بیا همه چیز رابطه مون رو بنویسیم. قرارها، برنامه ها، قول ها و...
بعد تا شب ولیعصرو قدم زدیم و قرار گذاشتیم که این قدم زدن رو عادت همیشه کنیم، حتی وقتی که گذر زمان گرد پیری روی موهامون ریخت...
اولین قرار تمام شد‌ و رگبار بهاری عشق آغاز...

شبت به خیر

امضا: هاشم
وضعیت نامه: تاخورده

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
😢4🕊3🌚3💔2
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
‌تاریخ: ۷ اسفند ۱۴۰۴ ساعت: ۰۰:۴۹ برای: هانا. اشتباه تایپی بود که تاریخ رو یکسال قبل ثبت کرده بودی یا دلیلی زیرکانه پشتش بود؟ در هر دو صورت، متنت به من حس نزدیکی داد. حسی از تلاش برای ارتباط گرفتن و ناکام موندن، حتی توی همین پست‌خانه زیبا. من هم همیشه تلاش…
📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: ۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۰۰:۰۳
برای: فردوسی

اول مرسی که وقت گذاشتی برام نامه نوشتی و هم ببخشید که با تاخیر جواب دادم. داشتم حداقل به ۱۰۰ مدلی که میتونستم نامه رو بنویسم فکر میکردم بعد به این نتیجه رسیدم که به اصل پست خانه برگردم و بی پرده بنویسم خلاصه اش اینکه خودم باشم.
در جواب سوال اولت نمیدونم شاید ترکیبی از هر دو. از ناخودآگاهم بوده شاید دلم میخواست تو اون لحظه توی یه سال قبل خودم بودم ولی خب شایدم نه.
حقیقتا یه متنی رو چند وقت پیش درباره نشخوار فکری نوشتم که دوست دارم بخونیش
نه اینکه ادعا داشته باشم نویسنده هستم یا چیزی ولی بعضی از تراوشات ذهنیم به نظرم جالبن.《در سیاه چاله فکرهایم فرو می روم. گویی مرداب هوس انگیزی هستند که من به سمتشان کشیده می شوم ، در ژرف آن فرو می روم و آخرین حباب های نفس هایم را بیرون میدهم. سایه ای هستند که هر ثانیه و هر دقیقه به دنبال من می دوند. از وجودم باران اشک می بارد . اگر می توانستم روی ذهنم تابلوی "فعلاً اینجا تعطیل است" می گذاشتم تا دیگر هیچ فکری به آن ذهن مریض دردنده ام رسوخ نکند تا آن را هزاران بار نشخوار کند و روح مرا ببلعد و تنها جسم خسته ای با لاشه قلبی فسرده به جای بگذارد》
حقیقتا آدم اهل غر زدن نیستم ولی بعضی موقع ها توی یه سری موقعیتا انگار زیر پام خالی میشه. انگار به خودم میام و میبینم هیچ کس دورم نیست. اون موقع است که نمیتونم تشخیص بدم منم که دارم خودم دور میشم از بقیه یا آدما از من. ولی خب به جواب یه چند وقتیه رسیدم منتها پذیرش سخته، پذیرش اینکه از آدما نباید انتظار داشته باشی. پذیرش اینکه نهایتا هر چقدرم آدمی با تو همدردی کنه بازم کامل درکت نمیکنه. و خب راه حلی که علاوه بر پذیرش پیدا کردم ابراز احساسمه. اولا فکر میکردم آدمای نزدیکم بدون اینکه من چیزی بگم باید تا یه حد نسبی متوجه رفتار و احساسم بشن چون خودم نسبت به آدما همینطورم شاید بیش از حد رفتار و احساسشون تحلیل میکنم که بعضی موقع ها موجب سوء تفاهم توی ذهن خودم میشه گرچه که بیانش نمیکنم معمولا ولی خب تا حد نسبی زیادی میتونم درکشون کنم. ولی بعد متوجه شدم که آدما نمیتونن همیشه بفهمن توی ذهن و وجودت چی میگذره پس، توی این مدتی سعی کردم صحبت کنم گرچه بعضی موقع ها کلمات گم میکنم نه اینکه خجالتی باشم ولی خب دوست دارم توی یه قالب خاص و با لحن درست صحبت کنم که خب سخته دیگه. بیشتر از این سرت درد نمیارم خلاصه که همین.

امضا:هانا
وضعیت نامه:تا خورده و معطر

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊5
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
‌📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند. تاریخ: ۷ اسفند ۱۴۰۴ ساعت: ۰۱:۲۹ برای: هانا هانای قشنگم جمله هایت را با بند بند وجودم لمس کردم من هم عین توام به کسی متعلق نیستم اگر همین حالا بخواهم بروم بعید میدانم کسی باشد که چمدان…
📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

‌تاریخ: ۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۰۰:۱۹
برای: دخترک آبی


میدونی دیدن اسمت حس شنیدن بوی یه عطر قدیمی رو میدن که بعد یه زمان طولانی استشمام میکنی. اولش که دیدم تو هم یه جورایی شبیه منی خوشحال شدم ولی خب این خودخواهیه. چون بیش از حد حس کردن دردناکه . ولی خب شخصیتی مثل من یه جورایی وجودش به بقیه آدما وابسته ان یعنی درسته اذیت میشم اما نمیتونم دوستشون نداشته باشم.
نفرت برام سخته. شاید از کسی کینه به دل گرفته باشم ولی برای مدت کوتاه بعد بخشیدم چون واقعا جایی برای تنفر نمیتونم داشته باشم و اینکه من دوست دارم وقتی از خودت میگی. فکر میکنم همه ما توی این پست خانه یه عطشی به شناختن همدیگه داریم اما از طرفی دوست داریم راز آلود بمونیم.
اون شبی که نامه رو نوشتم بعدش نشستم یه دل سیر گریه کردم و آهنگ آبی آسمان از فریدون فرخزاد گوش دادم. پیشنها میکنم گوشش بدی البته نه برای اینکه گریه کنی. برای اینکه قشنگه و حس یه غریبه آشنا رو میده. صبح بعدش رفتم دوچرخه سورای و شکوفه های سیب توی باغا رو دیدم و سبزه ها و گل های کوچیک و ریز رو میان شکاف های دیواره باغا و سقف کاهگلی شون دیدم و بهم حس زنده بودن داد. *یه راهنمای کوچولو درباره جایی که زندگی میکنم به بهاراش معروفه*
من لحظه های کوچیک رو دوست دارم. البته با به اشتراک گذاشتن شون با بقیه بیشتر لذت میبرم اما خب به این معنی نیست که تنهایی لذت نمیبرم. قهوه خوردن توی یه کافه دنج. قدم زدن با آهنگ مورد علاقه ام. ناز کردن گربه های خیابون. لبخند زدن به بقیه. شنیدن صدای پرنده های سر صبح و کلی لحظه های کوچیک دیگه. میدونم حرفام زیاد شد اما دوست دارم یکی از باورام باهات به اشتراک بذارم و اگرم مایل بودی دوست دارم بدونم تو چه طور دربارش فکر میکنی؟
یکی از باورای عمیقی که دارم پارادوکسه.
حتی من خود شخصیتم پارادوکسه .شاید از نامه های قبلیم متوجه بشی . آخه ما ها همه چی رو تا ابدیت میخوایم اما مرگ ما رو ازش جدا میکنه. معنی و پوچی زندگی خودش پارادوکسه. اینکه چیزای خوب در نهایت زیاد و کمش بده پارادوکسه. نمیدونم شایدم جواب نهایی یه تعادل نسبیه.
به نظرم دیگه همینقدر که حرف زدم کافیه و در آخر مرسی که وقت گذاشتی برام نامه بنویسی.

امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊4
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند. ‌تاریخ: ۷ اسفند ۱۴۰۴ ساعت: ۱:۴۲ برای: هانا گاهی ادم با تمام اون نخ ها باز هم سخت توی اون شیشه حبس میشه ... گاهی با همه ی تعاملات باز احساس میکنه که درک نمیشه ...، تنهایی رفیق فاب همست...…
تاریخ :۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۰۰:۲۷
برای: آنکه هیچ نمیداند


میدونی توی نامه ات یه صداقت بی رحمانه پنهان بود که اگه همون شب میدیدم دلگیر میشدم. اما خب صبح روز بعدش دیدم و میدونی چیه؟
از رک بودنت خوشم اومد. از اینکه بی پروا اومدی حقیقت گذاشتی جلوی روم نه کمتر نه بیشتر. چیزی که واقعا هست. شاید اشتباه ماها اینکه چیزا رو کم و زیاد میکنم. شاید اگه فقط شاید همه چیز بدون پس و پیش گذاشتن همونطور که هست میدیدیم الان راه حل خیلی چیزا توی دستمون بود. درباره تعلق خب مطمئن نیستم. دارم سعی میکنم محدودیت نذارم. اما شاید دلیلی که واقعا حس تعلق ندارم سرکش بودنم باشه. شایدم نه. خیلی چیزا هست که نمیدونم. واقعا اسم جالبی رو برای توصیف خودت انتخاب کردی و اینکه از تو هم ممنونم که برام نامه نوشته.

امضا: هانا
وضعیت نامه: معطر

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊6
‌تاریخ: ۹ اسفند۱۴۰۴
ساعت: ۱۲:۲۹
برای: خودم


امروز رفتم فروشگاه برای خونه خرید کنم،دو روز بود چیز آنچنانی خونه نداشتم واسه خوردن،حتی نودل های فوری که واسه همچین روزایی نگه میدارم هم تموم شده بود،وارد فروشگاه شدم شوکه شدم،مردم ریخته بودن تو فروشگاه و خیلی شلوغ بود،بیشتر موادی که میخواستم بخرم تموم شده بود،باقی چیزا هم ته قفسه ها مونده بودن همونا رو برداشتم و نوبتم که رسید حسابم شد ۵میلیون و ۷۰۰ تومن.
برگشتم خونه وسایلو گذاشتم سر جاش که مامانبزرگم زنگ زد و گفت هرچی بطری تو داری رو پر آب کن و یه کیف اضطراری پر کن بزار تو راهرو اگه یه وقت چیزی شد برش دار مستقیم بیا خونمون زیرزمین امنه خدابیامرز بابابزرگت خوب روش کار کرده چیزیمون نمیشه اونجا و...
توی تاریکی نشستم گوشی هرچی وسیله شارژیه رو زدم به شارژ به این فکر میکنم که فردا با صدای زنگ گوشیم بلند میشم یا با صدای آژیر خطر.

امضا: گمشده
وضعیت نامه :جوهر آلود_لب‌پر.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔9
‌تاریخ: نهم اسفند ماه ۱۴۰۴.
ساعت: بیست و هشت دقیقه پس از بامداد.
برای: هر آنکه سیاه است.


امشب دلگرفته، خسته و پریشانم.
سیاهی تمام وجودم را فرا گرفته است.
بعید می‌دانم از خدا هم کاری بربیاید.
خواستم بلند بنویسم اما کلمات هم رمق چیده شدن بر صفحه گوشی را از دست داده‌اند. مثل من که رمق چیده شدن بر صفحه زندگی را دارم از دست می‌دهم.
امشب برای اولین بار، نمناکم.
اگر شما هم مثل من، نمناک و سیاه هستید، با یک لایک هم‌دردی خود را اعلام کنید.

امضاء: فردوسی.
وضعیت نامه: نمناک.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔16🕊1
‌📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: هشتم اسفند هزار و چهارصد و چهار
ساعت: دوازده نیمه شب
برای: قلم مغموم من


قلمم ، سرد شده ای ! جوهرت خشک شده است یا که دیگر رنگی ندارد ؟ قلمم دیگر مرتب نمیکنی کلمات پراکنده ای را که در ظغیان دریای افکارم در حال غرق شدن اند ! قلمم ، بنویس که با نوشتن مرا بیرون کشی از گودال متعفن سردرگمی . تو هم شکسته ای میان چرخدنده های ظلم ؟! یا که خوابیده ای برای فرار از غم ؟!
قلم مغموم من هوا در ذهن من پس است میدانم اما دوام بیاور ، سرد نشو که با سرد شدنت گرمای کلمات را از دفتر خاطرات زندگی خواهی گرفت . قلمم ، بنویس چرا که نوشتن و رهایی دو بخش لاینفک احساسات اند . خشک نکن چشمه ی امید را در دفتر ظلمانی خاطرات .
خوب میدانم چرا این روز ها جز خون نمی نویسی ؛ گویی با رسیدن به گاف زندگی ، مرگ برایت تداعی می شود .
قلم من در اولین واژه ها ساکت می ماند شاید در نامه های پیشین زیادی فریاد کشیده است ! قلم تو در چه حال است ای روزگار ؟ چه بی احساس است قلمت ! می نویسد هر رنگی را ! در گوشه ای از دنیا صورتی در گوشه ای دیگر مشکی ! قلم مغموم تو را چه شد که در آن گوشه از دفتر خاطرات تاریخ که گربه ای ناز خوابیده بود با قرمز نوشت خون ؟!
از قلم من نپرس روزگار ؛ حالش خوش نیست ؛ سرد شده است . گرمایی در انگشتانم نیست که او را از این حال سرد و ظلمانی خارج کند . قلم تو در چه حال است ؟
قلمم میدانم که کورسوی امیدت کم نور تر از هر زمانی می درخشد ! میدانم به نون ایران که می رسی طاقتت طاق می شود ! اما بنویس تا روشن بماند آن شعله ی امید در زیر خاکستر های خونین .
بنویس امید با رنگ سبز ؛ بنویس شادی با رنگ صورتی ؛ بنویس آرامش با رنگ آبی ؛ بنویس عشق با رنگ .... نه ، قرمز نه ، با بنفش بنویس عشق را ، با بنفش که قرمز جز خون خاطری در من زنده نمی کند !
قلمم اگر بوسه ای بر قامتت زنم چه ؟ اگر سخت در آغوشت کشم چه ؟ اگر برایت از داستان خوش پایان فریدون بگویم چه ؟ رنگ میکنی دفتر خاطرات تاریکم را ؟ فروغ ات را می تابانی بر افکار وهم آلوده ام ؟
قلمم بنویس غم با رنگ سفید ؛ بگذار مشکی رنگ ببازد در این دفتر ! قلم مغموم من ، بنویس رفیق با رنگ خودت ! بنویس زنده بمان ، برای نوشتن ! بنویس برای صراحی که جز خون دل در آن نیست !

خود صراحی کرده ام نام و چه سود
جای می جز خون جگر در آن نبود

امضا: صراحی«آرمیتا .ت»
وضعیت نامه: جوهر آلود

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🌚2💔1
پست‌خانهٔ نیمه‌شب
📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند. تاریخ: هشتم اسفند چهارصد و چهار ساعت: شش و پنجاه و سه دقیقه ی بعد از ظهر برای: ترمه «گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز…
تاریخ: هشت اسفند چهارصد و چهار
ساعت: یک و سیزده دقیقه بامداد
برای: هاشم


سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه
(اگه تعجب کردین چرا دارم رسمی حرف میزنم شاید بخاطر اینه که از نامه هاتون و تاریخش برداشت کردم به عنوان یه نوجوان؟ ۱۸ ساله ازتون کوچیک ترم و احساس خوبی نسبت به مفرد گفتن نداشتم...بگذریم)
راستشو بخواین نامه هاتونو از اول دنبال میکنم
از همون اولین نامه
اولش فکر کردم در حد یه نامه‌س و یه احساس عاشقانه عادی(گرچه عشق عادی نیست تو هر نوعش) اما بعد که ادامه پیدا کرد فهمیدم با یه علاقه عادی رو به رو نیستم ، بلکه با یه عشق آتشین آمیخته به غم رو به رو هستیم.
سرتونو درد نیارم...من توی برهه جالبی از زندگیم قرار ندارم و خب شاید خنده دار باشه شاید نه ، اما نامه های آخر شبی‌تون خوندنش واقعا برام خوشایند و شایدم غم آوره...باعث میشه چند دقیقه ازون دنیای کذایی خودم خارج بشم و وارد یه صحنه فیلم خیالی ای(ازین کارای شاید از نظر بعضی‌ها بچگونه) بشم که از داستان شما توی ذهنم(البته با اجازه) ساختم
خواستم بگم لطفا نامه هاتونو قطع نکنین و به نوشتن ادامه بدین
قلم خیلی خیلی زیبایی دارین)))

امضا: آبیِ‌طوسی
وضعیت نامه: معطر

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊9
‌تاریخ: ۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۰۱:۱۹
برای: شایان


این نامه را برای تو از قلبم مینویسم ، ای عزیزِ من. سالیان سال است که منتظر تو ام. قلبم روحم جسمم،همه متعلق به تو اند.
روز ها در فکر دیدار تو و شب ها را در یاد آغوشِ تو میگذرانم.
چه کرده ای با من؟
سنگ غرورت را به شیشه ی قلبم کوبیده ای .
همانا تو نمیدانستی که من در غم عشقِ یک طرفه ای که به تو داشته ام و دارم پودر شده ام.
میدانی دگر چه غمگینم میسازد؟
انگه که می اندیشم ، من کنارت بودم و تو با این حال او را انتخاب کرده ای!
چه می‌توانم بگویم ؛
تصمیم داشتم رهایت کنم و منتظر بمانم ، به خیال اینکه برگردی،اما تو رفتی و دگر پشت سرت را هم نگاه نکردی.
درست است ، اگر کسی را که دوست داری رها کنی و او به سوی تو بازگردد مال تو است ، اما اگر نیاید یعنی هیچوقت برای تو نبوده است.
قلبِ خونینم تا ابد و یک روز در عشقی که به تو داشته ام میسوزد ، اما چه کنم
خواست روزگار بود که تو بال های مرا بچینی تا من پر گرفتنِ تورا تماشا کنم…!

امضا: روشنا
وضعیت نامه: مچاله شده

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔7😢4
‌تاریخ: ۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۱:۳۵
برای: همراه شدگان با ذهن پراکنده ام.

نمیدانم کجا هستم.
ثانیه ای در حال و زندگیِ اکنون سیر میکنم و بعدش هرجایی جز آنجا میتوانم باشم. میان کاغذ های مرتب نشده ی روی میز، کنار بزرگترین استرس های سرکوب شده ام، رو به روی شکستگی های قلبم، زیر نگاه برنامه های تیک نخورده ام، پشت سر خواسته ی ساز بیچاره ام برای دستی به معنای نوازش، حتی وسط نامه های پست خانه..
آه هنوز جوابِ نامه ی رهگذر را نداده ام. انگار توانی برایم باقی نمانده و واقعیت این است آنقدر از خودم دور شده ام که صحبت هایم لحن کتابی گرفته اند و ضمیر هایی رسمی دارند.
یا شاید بگویید ذهن پراکنده؟ پس چطور اینها را پشت سر هم قطار کردی؟
خب نمیدانم، اینجا نشسته ام و هر آنچه که میبینم را مینویسم و هربار جای جدیدی هستم بدون آنکه تکان خورده باشم..
بله، میان کاغذ های مرتب نشده ی روی میز،کنار بزرگترین استری های سرکوب نشده ام، ....
خداروشکر اینجا هست، مگر نه؟
حداقل وقتی خودم را اینجا پیدا میکنم غم انگیز نمیشوم.
وگرنه چطور بگویم هر آنچه که سعی در نگفتنش دارم.‌.

امضا: روجا.
وضعیت نامه: مچاله شده.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔9
باد از راه‌های دور گذشته
و خبرِ قدم‌هایی را آورده که هنوز نرسیده‌اند؛
نامه‌ها بی‌صدا کنار هم مانده‌اند
مثل دل‌هایی که یاد گرفته‌اند
در سکوت هم همراه باشند.
چراغِ پست‌خانه خاموش است؛
تا نیمه‌شبِ فردا.
🕊13❤1
‌تاریخ: ۳۱ فروردین ۱۴۰۵، دوشنبه
ساعت: ۱۲ و ۲۱ دقیقه ی بامداد
برای: پستچی و تمام نامه های پست نشده و منتظران


اگه الان وصل شدین، بدونین تمام این مدت دلتنگتون بودم و بهتون فکر میکردم.
چشم انتظار شبهایی ام که پستچی دوباره برگرده و نامه هامون رو به دست هم برسونه.
بیشتر از نامه ها، دلتنگ خود پستچی هم هستم، شاید این نامه ها فقط یه بهانه ست که دلای ما رو بهم گره بزنه تا دیگه هیچوقت همدیگه رو گم نکنیم.
دوستتون دارم.
اگه نور قلبتون خاموش شد، بدونین این پستخونه یه چراغ خیلی پرنور داره که تو تاریک ترین شبها روشن میشه و کفاف هممون رو میده.
دوستتون دارم.
دوستتون دارم.
دوستتون دارم.
نمیتونم صبر کنم تا دوباره نامه هامون به دست هم برسه.

امضا: کسی که در میان انبوه گم شد.
وضعیت نامه: اشک آلود.
تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔15🕊1
‌تاریخ: هفدهم‌اردیبهشت‌ماه، هزارو‌چهارصد‌پنج؛
ساعت:هفده‌و‌یک‌دقیقه‌، بعد‌از‌ظهر
برای: دل هایی مانند من


کاغذم گاه مچاله گاه نمکاک گاه در آتش افکارم خاکستر میشود.
در همان افکاری که شب ها بیخوابم کرده در همان دلی که قبلاً دریا بوده سرچشمه عشق بوده اما الان خشک و فرسوده و سیاه شده.
گاه به‌خاطر می‌آوردم زمانی که چقدر یک آدم را دوست داشتم دلم برایش رفته بود اما نیمه راه، در دریا غرق شد.
 یادم هست که چقدر وحشتناک بود اینکه در آن سیاهی تنها من بودم، خفه بودم، بی صدا بودم؛
آن حس، آن احساس هرروز و هرشب گلویم را میگیرد خفه ام می‌کند و آزارم میدهد.
شاید من ساده دل بودم شاید او آدم اشتباهی بود یا شاید هم فقط یک توهم بود
 نمیدانم هرچه بود ماند و نرفت تنها چیزی که از بین رفت وجودیت من بود و من و من.

امضا: گرگ.
وضعیت نامه: مچاله شده و نمناک.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔7
تاریخ: ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
ساعت: ۰۰:۴۴
برای: او که نیست


بعد از گذشتِ سه سال،هنوز واژه هایم از تو گل میکنند،از حضور تو جان میگیرند،حضورت نه در حقیقت؛ بلکه در رویا هایم،در خواب هایم،در خیالاتم.
وقتی به تو فکر میکنم واژه ها خودشان میایند
بدون فکر
بدون زور
بدون درنگ
انگار که به کلمات تبدیل میشوی
و بر لبانم میایی
و من آن را مینویسم
کاش بودی و من بجای خیال،از چشمانت الهام میگرفتم
کلمات را از چشمانت میخواندم
ای کاش.

امضا: کسی که هنوز صاحب قلبش هستی
وضعیت نامه:نمناک

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
🕊7💔5
‌📩 این یک نامه‌یِ بلند است؛واژه‌هایی که از لبه‌ی کاغذ چکه کرده‌اند.

تاریخ: ۹ اسفند ۱۴۰۴
ساعت: ۲:۱۰
برای: من کسی را ندارم برای هر که از اهالی پست خانه که بخواند


امیدوارانه ترین کلمات، از دل ناامید ترین افراد می‌جوشد.
اوست که تمام راه ها را طی کرده و حال غرق در نااميدی نمی‌خواهد کسی دیگر اینگونه غرق شود.
دقیقا مثل غریق نجات که شاید زیاد در معرض مردن، از زیادی غرق شدن، بوده اما اکنون تبدیل به غریق نجاتی شده کمک کننده.
حالِ من نیز درعین سادگی، همینقدر پیچیده است.
برخی می‌گویند
چرا کافکا بازی درمی آوری و یک جمله را با هزار رمز و راز منتقل میکنی؟ باید بگویم از تنی کاموا گونه و درهم تنیده و از تجربیاتی مارپیچ گونه و گیج کننده، گویا تر از این حروف من در آستین ندارم.
شاید برای همین آبم با شعر بهتر در یک جوب روان می‌شود.
جملات قصار جلا دهنده تر هستند نزد من تا جملات صاف و همواری که از فرط همواریش، رویش می لغزم و پا شکسته و سر درگم، در سادگیش میپیچم.
برگردیم سر اصل مطلب..
من اما امشب خسته تر از قبل و دل شکسته تر از دیروز و تنها تر از ی ساعت پیش، نشسته ام.
اینجاست که پست خانه مرا از تنهایی نجات می‌دهد.
از میان مردابی که در آن فرو رفته ام با طناب همدردی و درک دستم را می‌گیرد و اندکی می‌گذارد سر از آن باتلاق، خارج کنم و نفسی بکشم تا حداقل بیشتر زنده بمانم.
هیچگاه خواستار انتقال غم و اندوهم به دیگران نبودم و نخواستم سنگینی غمم را دیگران به اندازه ی پشه ای حمل کنند اما شما اهالی پست خانه...
با شما انگار راحت ترم
راحت تر از زمانی که با خودم و جنگ های درونم میگذرانم.
انگار برای لحظه ای این داد و فریاد های ذهنم، برای یافتن گوش شنوا، خجالت زده صدایشان را می‌بلعند تا خدایی نکرده گوش شنوا آزرده نشود. و این به سود من است.
این راهی ست که پیدا کرده ام
برای کمتر کردن هیاهو ها و خزعبلات ذهنم و آرام تر گرفتن قلب یخ زده ام.
قلبم لرزان است در عین انجماد.
یخ زده است اما گرمابخش وجودم شده.
شاید از شدت سرما به لرزش درآمده
نمیدانم.
هر چه که هست مهم نیست.
مهم این است اهالی پست خانه هستند تا صدای قلب لرزان یخ زده ام را حداقل در توهماتم بشنوند.
و در پست خانه قبل از ارسال نامه ام بسته شد..💔
آه که گر فرداشب نیمه اش را چشمانم نتواند ببیند چه؟
آه که صدایم همه گوش ها را فراری می‌دهد
با اینکه همه می‌گویند صدایت زیباست اما دروغ می‌گویند صدایم کودکانه است اما زیبا نه.
که صدای زیبا را گوش می‌دهند اما کودکانه را نه.
امضا: آب پاش کوچک میان جنگلی خشکیده
وضعیت نامه: مچاله شده.

تمبر: ثبت شده در پست‌خانهٔ نیمه‌شب.
💔16❤1
خوشحالم که دوباره میتونیم برگردیم...
امیدوارم حال همه اهالی پست‌خانه خوب باشه❤️
🕊31
سلام بچه ها شبتون بخیر، من قبل اینکه جنگ بشه یه ایده ای داشتم و میخواستم عملیش کنم که نشد و بعد یه ماه از جنگ توی بله اجراش کردم و بازخورد خوبی داشت و تونست به خیلی ها کمک بکنه و خواستم دعوت کنم ازتون که بیاین و ازش استفاده کنید...
🌚13
این ایده اسمش لینک‌آپ، یه جایی که شما میتونید برای هرفعالیتی که نیاز دارین توش همراه داشته باشین، یه همراه مناسب براش پیدا کنید، مثلا می‌خواین زبان بخونید، می‌خوایم مهاجرت کنید میتونید برای هر فعالیتی پارتنر پیدا کنید.
🌚11
یا میتونید توش کسایی که علاقه های مشترک دارین رو‌ پیدا کنید و با همدیگه دربارشون صحبت کنید
🌚10
یا میتونید درباره چیزی که نیاز به راهنمایی دارین، از بقیه راهنمایی بگیرین درباره‌اش
به خانواده لینک‌آپ خوش اومدین
https://t.me/Liink_Upp
https://t.me/Liink_Upp
🕊7💔1