🔸 «آه» اسم فعل مضارع است به معنای أتضجّرُ - أتفجّعُ
پس به معنای تضجّر، تفجّع و شکایت کردن میباشد.
@Merghat
پس به معنای تضجّر، تفجّع و شکایت کردن میباشد.
@Merghat
🔸 اکثر ادباء معتقدند که از نظر معنایی تفاوتی بین «ذهب بزید» و «أذهب زیداً» نیست، إلا آنکه یکی با حرف جرِ «باء» و دیگری با هیئت باب إفعال متعدی شده است. هر دو هم یه یکمعنا هستند، یعنی هر دو رفتن مفعولبه را میفهمانند اما هیچیک در مورد رفتن فاعل چیزی نمیگویند. یعنی امکان دارد فاعل با زید رفته باشد و امکان دارد که با او راهی نشده باشد.
🔹 از سوی دیگر، برخی مانند سهیلی (از نحویون اندلس) و مبرّد (از نحویون بصره) معتقدند که بین این دو تعدیه تفاوت وجود دارد، یعنی بین تعدیه با باء و تعدیه با باب افعال.
🔹 اینها عقیده دارند که «باء» در جملاتی نظیر «ذهب بزید» به معنای «مع» است و معنای مصاحبت را میفهماند. لذا دلالت بر متّصفبودن فاعل و مفعول به فعل (که در اینجا آن مقصود همان ذهاب است) میکند.
🔸 به همین جهت، «أذهبت زیداً» بدین معناست که که زید را روانه کردم. اما معنای «ذهبت بزید» این است که او را به همراه بردم، یعنی خودم هم با زید رفتم.
🔸 خاطرم هست سالیانی که در حوزه علمیه حقانی بودم، مدتی با یکی از رفقای عزیز «تدریج الأدانی» را مباحثه میکردیم. در این کتاب آمده است:
«... والذي یُغيّر الباء معناه يجب فيه، عند المبرّد، مصاحبة الفاعل للمفعول به، لأن الباء المعذية عنده بمعنى (مع)...»
📚 تدریج الأدانی ص50
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔹 از سوی دیگر، برخی مانند سهیلی (از نحویون اندلس) و مبرّد (از نحویون بصره) معتقدند که بین این دو تعدیه تفاوت وجود دارد، یعنی بین تعدیه با باء و تعدیه با باب افعال.
🔹 اینها عقیده دارند که «باء» در جملاتی نظیر «ذهب بزید» به معنای «مع» است و معنای مصاحبت را میفهماند. لذا دلالت بر متّصفبودن فاعل و مفعول به فعل (که در اینجا آن مقصود همان ذهاب است) میکند.
🔸 به همین جهت، «أذهبت زیداً» بدین معناست که که زید را روانه کردم. اما معنای «ذهبت بزید» این است که او را به همراه بردم، یعنی خودم هم با زید رفتم.
🔸 خاطرم هست سالیانی که در حوزه علمیه حقانی بودم، مدتی با یکی از رفقای عزیز «تدریج الأدانی» را مباحثه میکردیم. در این کتاب آمده است:
«... والذي یُغيّر الباء معناه يجب فيه، عند المبرّد، مصاحبة الفاعل للمفعول به، لأن الباء المعذية عنده بمعنى (مع)...»
📚 تدریج الأدانی ص50
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔹 خاطرم هست که استاد فیاضی در یکی از صوتهایشان میگفتند «واجب الوجود» اضافه صفت به موصوف است.
@Merghat
@Merghat
✔️ «فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهَا أُنْثَىٰ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثَىٰ ۖ وَإِنِّي سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ وَإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ» (آیه 36 سوره آل عمران)
🔹 جمله «و لیس الذکر کالانثى» نمىتواند کلام همسر عِمران باشد، بلکه آن نیز حکایت کلام خداى تعالى است، و اگر کلام همسر عمران بود، جا داشت بفرماید: «و لیس الانثى کالذکر» نه اینکه عکس آنرا بفرماید، و این بسیار روشن است، براى اینکه وقتى انسان یک چیز ارجمند و یا مقامى بلند را آرزو دارد، ولى چیزى کمتر از آن یا مقامى پائینتر به او داده مىشود، از در حسرت مىگوید: «این آن نیست که من در طلبش بودم ، و یا مى گوید آنچه به من دادند مثل آنچه من مىخواستم نبود»، و نمىگوید «آنچه من آرزو داشتم مثل اینکه به منش دادند نیست»
🔸 ولى بیشتر مفسرین جمله «و لیس الذکر کالانثى» را تتمه کلام همسر عمران گرفته، آنگاه در اینکه چرا نگفت «و لیس الانثى کالذکر» و توجیه اینکه چرا گفت: «و لیس الذکر کالانثى» خود را به زحمت انداختند، و زحمتشان بجائى نرسیده. اگر بخواهى مى توانى به کتب آنان مراجعه کنى.
📚 ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی ج3 ص270
@Merghat
🔹 جمله «و لیس الذکر کالانثى» نمىتواند کلام همسر عِمران باشد، بلکه آن نیز حکایت کلام خداى تعالى است، و اگر کلام همسر عمران بود، جا داشت بفرماید: «و لیس الانثى کالذکر» نه اینکه عکس آنرا بفرماید، و این بسیار روشن است، براى اینکه وقتى انسان یک چیز ارجمند و یا مقامى بلند را آرزو دارد، ولى چیزى کمتر از آن یا مقامى پائینتر به او داده مىشود، از در حسرت مىگوید: «این آن نیست که من در طلبش بودم ، و یا مى گوید آنچه به من دادند مثل آنچه من مىخواستم نبود»، و نمىگوید «آنچه من آرزو داشتم مثل اینکه به منش دادند نیست»
🔸 ولى بیشتر مفسرین جمله «و لیس الذکر کالانثى» را تتمه کلام همسر عمران گرفته، آنگاه در اینکه چرا نگفت «و لیس الانثى کالذکر» و توجیه اینکه چرا گفت: «و لیس الذکر کالانثى» خود را به زحمت انداختند، و زحمتشان بجائى نرسیده. اگر بخواهى مى توانى به کتب آنان مراجعه کنى.
📚 ترجمه تفسیر المیزان، علامه طباطبایی ج3 ص270
@Merghat
🔹 اضافه اسم فاعل به فاعلِ خود جايز نيست، بلکه فقط میتواند به مفعول خود اضافه شود.
🔸 علت منعِ اضافهشدن اسم فاعل به فاعلش این است که ممکن است بین تشخیص فاعل از مفعول اشتباه صورت بگیرد. مثلاً «خالد ضاربٌ اَبوه» یعنی پدر خالد ضارب (زننده) است.
ولی اگر اضافه اسم فاعل به فاعلش را جایز بدانیم، شاید خیال شود که خالد زنندهی پدرش هست!
🔹 برای اینکه چنین توهّمی پیش نیاید، اضافهنمودن اسم فاعل به فاعلش را جایز نمیدانند. سیوطی در «النهجة المرضیة» میگوید: «غیر صالحة للإضافة إليه» صلاحیت اضافه به فاعل ندارد.
🔸 برخی نحویون اضافه اسم فاعل به فاعلش را از آن جهت که اضافه شیء بنفسه است، جایز نمیدانند.
🔹 اما سیبویه علت اضافهنشدن اسم فاعل به فاعلش را شباهتِ زیادِ اسم فاعل به فعل میداند. سیبویه معتقد است که همانطور که فعل به فاعلش اضافه نمیشود، اسم فاعل هم به فاعلش اضافه نمیگردد.
🔸 بحثها و اختلافاتی در اینجا هست که فعلاً مطرح نمیکنیم.
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔸 علت منعِ اضافهشدن اسم فاعل به فاعلش این است که ممکن است بین تشخیص فاعل از مفعول اشتباه صورت بگیرد. مثلاً «خالد ضاربٌ اَبوه» یعنی پدر خالد ضارب (زننده) است.
ولی اگر اضافه اسم فاعل به فاعلش را جایز بدانیم، شاید خیال شود که خالد زنندهی پدرش هست!
🔹 برای اینکه چنین توهّمی پیش نیاید، اضافهنمودن اسم فاعل به فاعلش را جایز نمیدانند. سیوطی در «النهجة المرضیة» میگوید: «غیر صالحة للإضافة إليه» صلاحیت اضافه به فاعل ندارد.
🔸 برخی نحویون اضافه اسم فاعل به فاعلش را از آن جهت که اضافه شیء بنفسه است، جایز نمیدانند.
🔹 اما سیبویه علت اضافهنشدن اسم فاعل به فاعلش را شباهتِ زیادِ اسم فاعل به فعل میداند. سیبویه معتقد است که همانطور که فعل به فاعلش اضافه نمیشود، اسم فاعل هم به فاعلش اضافه نمیگردد.
🔸 بحثها و اختلافاتی در اینجا هست که فعلاً مطرح نمیکنیم.
✍ رضا حسینی
@Merghat
✔️ در یکی از زیارات سیدالشهدا (علیه السلام) میخوانیم: «یا صریع العبرة الساکبة»
🔹 به ذهنم رسید نکتهای ادبی در مورد این فراز بنویسم. «صریع» فعیل به معنای «مفعول» است، یعنی ای بر زمین افتاده.
🔸 اضافه «صریع» به «دمعة» (اشک) ممکن است «اضافه لامیه» باشد، یعنی اینطور ترجمه میگردد: «ای بر زمین افتاده برای آنکه برای او اشک ریخته شود (و در اثر آن ارتقاء و رشد به وجود آید)
🔹 شاید هم اضافه به فاعل باشد، یعنی: «ای بر زمین افتاده توسط اشک چشم» خیلی عرفانی شد دیگر! خدای ناکرده یک وقت رفقا ما را متهم نکنند!
یعنی اشک چشم گریه کنندگان کأنَّ تجلیگر خود آن حضرت است، آنگونه که با افتادنش از چشم، انگار حضرت را هم بر زمین میاندازد.
🔸 ممکن است که «صریع» به معنای فاعل باشد. آن وقت اینطور معنا میشود که «ای اندازنده اشک های ریزان و سرازیر بر زمین».
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔹 به ذهنم رسید نکتهای ادبی در مورد این فراز بنویسم. «صریع» فعیل به معنای «مفعول» است، یعنی ای بر زمین افتاده.
🔸 اضافه «صریع» به «دمعة» (اشک) ممکن است «اضافه لامیه» باشد، یعنی اینطور ترجمه میگردد: «ای بر زمین افتاده برای آنکه برای او اشک ریخته شود (و در اثر آن ارتقاء و رشد به وجود آید)
🔹 شاید هم اضافه به فاعل باشد، یعنی: «ای بر زمین افتاده توسط اشک چشم» خیلی عرفانی شد دیگر! خدای ناکرده یک وقت رفقا ما را متهم نکنند!
یعنی اشک چشم گریه کنندگان کأنَّ تجلیگر خود آن حضرت است، آنگونه که با افتادنش از چشم، انگار حضرت را هم بر زمین میاندازد.
🔸 ممکن است که «صریع» به معنای فاعل باشد. آن وقت اینطور معنا میشود که «ای اندازنده اشک های ریزان و سرازیر بر زمین».
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔸 شعر زیبایی به زبان عربی از جناب سيّد محمّد باقر طباطبائي حائري دیدم که حیفم آمد بیتی از آن را در کانال قرار ندهم. یک بیت آن چنین است:
✔️ أما رووا حديث (مَن ماتَ ولم...)
بلى، و هل يُمكنهم قول نعم
🔸 یعنی: آیا حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» را روایت ننمودهاند؟
بلی (روایت کردهاند)، آیا میتوانند بگویند: بله (روایت نکرده ایم)؟!
✍ رضا حسینی
@Merghat
✔️ أما رووا حديث (مَن ماتَ ولم...)
بلى، و هل يُمكنهم قول نعم
🔸 یعنی: آیا حدیث «من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة» را روایت ننمودهاند؟
بلی (روایت کردهاند)، آیا میتوانند بگویند: بله (روایت نکرده ایم)؟!
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔸 در مورد برخی از تفاسیر شیعه قبلاً نکاتی را متذکّر شدیم. در میان تفاسیر اهل سنت هم کتب تفسیری خوبی دیده میشود. فارغ از بحث تشیع و تسنّن کتب تفسیری زیر از حیث ادبی مناسب هستند:
«التحریر و التنویر، مفاتیح الغیب، أنوار التنزیل و اسرار التأویل، البحر المحیط، کشّاف، مجمع البیان (از تفاسیر شیعی)، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، تفسیر کبیر، الدر المصون، و...
🔹 این کتب پر است از کلید های نحوی! اسمِ «الدر المصون» آمد! واقعاً کتابی دقیقی است. اگر این کتبی که نام بردیم، را ببینید و بعد به الدر المصون مراجعه کنید، متوجّه دقتهای این کتاب خواهید شد.
🔸 تفسیر «البحر المحیط» خیلی قابل استفاده است. «ابوحیان» اهل دقت بوده و در «البحر المحیط» و مخصوصاً کتاب «التذییل و التکمیل» این دقتها مشهود است.
🔹 البته این نکاتی که عرض کردیم، بدین معنا نیست که این تفاسیر اشکال و ایرادی ندارد! فقط بیان شد که مثلاً تفسیر «البحر المحیط» از حیث ادبی قابل استفاده است، نه آنکه تماماً درست است یا بهترین تفسیر همین تفسیر است! هر کدام از تفاسیر ادبی خصائص و امتیازات خودشان را دارند و از جهتی ارزشمند هستند.
🔸 بد نیست یادی هم از مرحوم آقا مصطفی خمینی کنم. در مطالب فقهی و بالأخص اصولی خیلی از آثارشان استفاده میکنم. ایشان هم تفسیر خوبی دارند. خیلی عالیست. فقط حیف که تکمیل نشده و فقط شامل سوره حمد و 46 آيه از سوره بقره مىباشد (در ۵ جلد). قوّه اجتهاد مؤلف در این کتاب تفسیری مشهود است.
🔹 بس است. طولانی شد. همت کنید فرصتی را برای مطالعه «البحر المحیط فی التفسیر» قرار دهید.
✍ رضا حسینی
@Merghat
«التحریر و التنویر، مفاتیح الغیب، أنوار التنزیل و اسرار التأویل، البحر المحیط، کشّاف، مجمع البیان (از تفاسیر شیعی)، المحرر الوجيز في تفسير الكتاب العزيز، البحر المدید فی تفسیر القرآن المجید، تفسیر کبیر، الدر المصون، و...
🔹 این کتب پر است از کلید های نحوی! اسمِ «الدر المصون» آمد! واقعاً کتابی دقیقی است. اگر این کتبی که نام بردیم، را ببینید و بعد به الدر المصون مراجعه کنید، متوجّه دقتهای این کتاب خواهید شد.
🔸 تفسیر «البحر المحیط» خیلی قابل استفاده است. «ابوحیان» اهل دقت بوده و در «البحر المحیط» و مخصوصاً کتاب «التذییل و التکمیل» این دقتها مشهود است.
🔹 البته این نکاتی که عرض کردیم، بدین معنا نیست که این تفاسیر اشکال و ایرادی ندارد! فقط بیان شد که مثلاً تفسیر «البحر المحیط» از حیث ادبی قابل استفاده است، نه آنکه تماماً درست است یا بهترین تفسیر همین تفسیر است! هر کدام از تفاسیر ادبی خصائص و امتیازات خودشان را دارند و از جهتی ارزشمند هستند.
🔸 بد نیست یادی هم از مرحوم آقا مصطفی خمینی کنم. در مطالب فقهی و بالأخص اصولی خیلی از آثارشان استفاده میکنم. ایشان هم تفسیر خوبی دارند. خیلی عالیست. فقط حیف که تکمیل نشده و فقط شامل سوره حمد و 46 آيه از سوره بقره مىباشد (در ۵ جلد). قوّه اجتهاد مؤلف در این کتاب تفسیری مشهود است.
🔹 بس است. طولانی شد. همت کنید فرصتی را برای مطالعه «البحر المحیط فی التفسیر» قرار دهید.
✍ رضا حسینی
@Merghat
✳️ یک اشکال ادبی به قرآن و پاسخ آن
✔️ «وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَة»؛ و پروردگارشان آنها را نداد داد كه آيا شما را از آن درخت نهى نكردم؟ (اعراف، 22)
❓یکی از اشکالات ادبی که به قرآن گرفتهاند، این است که چرا در اینجا با اینکه اشاره به یک درخت هست، «تلک» به کار نبرده، بلکه «تلکما» (آن دو درخت) به کار رفته؟
✔️ پاسخ:
🔹 در مجمع البیان ذیل همین آیه آمده:
«أي: من تلك الشجرة، لكنه لما خاطب اثنين قال (تلكما)، والكاف حرف الخطاب»
📚 مجمع البيان في تفسير القرآن، الشيخ الطبرسي ج4 ص234
🔸 کاف در «تلکما» کاف خطاب است و چون آن سوی خطاب در این آیه شریفه دو نفر (آدم و حوا) هستند، «کما» به عنوان علامت تثنیه آمده است. به عبارت دیگر: مخاطبِ کاف، مشار الیه (یعنی شجرة) نیست که لازم باشد مطابق با آن ذکر گردد بلکه مخاطب کاف خطاب، فردِ مورد خطاب (یعنی آدم و حوا) است.
نظیر آیه شریفه: «ذلکم الله ربکم» که «کم» مردم را مخاطب قرار داده، نه مشارإلیه (یعنی الله) را.
🔹 همانطور که میدانید، حرف خطاب هرچند در ظاهر مثل ضمیر است، اما معنا و ترکیبی ندارد.
🔸 «تاء» در این آیه، اسم اشاره مؤنث (الشجرة) است.
🔹 «لام» نیز معمولاً به اسمهای اشاره وصل میشود. پس «کُما» حرف خطاب است و ارتباطی با «الشجرة» ندارد؛ لذا اشکالِ مطرحشده وجهی ندارد.
🔸 برای آنکه واضح شود، توجه به این نکته هم لازم است که: در حرف خطاب، دو لغت است:
1⃣ لغت اول: به صورت مفرد مذکر است. مثلاً میگویی: «تلکَ الشجرة» مخاطب هرچه میخواهد باشد، تفاوتی ندارد؛ چه مخاطب یک نفر باشد، چه دو نفر باشد و چه جمع.
2⃣ لغت دوم: «حرف خطاب» به حسب مخاطب باشد، مثلاً اگر یک زن باشد «تلکِ الشجرة» یا مثل این آیات قرآن:
۱. «قالَ "كَذلِكِ" قالَ رَبُّكِ» (آیه ۹ سوره مریم)
۲. یوسف به دو یار زندانیخود فرمود: «"ذلِكُما" مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي» (آیه ۳۷ سوره یوسف)
۳. زلیخا به زنان مصر گفت: «قَالَتْ "فَذَٰلِكُنَّ" الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» (آیه ۳۲ سوره یوسف)
۴.« فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكَ» (آیه ۳۲ سوره قصص)
✔️ و منه قول الشاعر:
تَعَالَلْتِ كَيْ أَشْجَى وَمَا بِكِ عِلَّةٌ
تُرِيدين قَتْلِي قَدْ ظَفِرْتِ "بِذَلِِكِ"
✅ اين آیه نیز از همین قبیل است.
✍ رضا حسینی
@Merghat
✔️ «وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَة»؛ و پروردگارشان آنها را نداد داد كه آيا شما را از آن درخت نهى نكردم؟ (اعراف، 22)
❓یکی از اشکالات ادبی که به قرآن گرفتهاند، این است که چرا در اینجا با اینکه اشاره به یک درخت هست، «تلک» به کار نبرده، بلکه «تلکما» (آن دو درخت) به کار رفته؟
✔️ پاسخ:
🔹 در مجمع البیان ذیل همین آیه آمده:
«أي: من تلك الشجرة، لكنه لما خاطب اثنين قال (تلكما)، والكاف حرف الخطاب»
📚 مجمع البيان في تفسير القرآن، الشيخ الطبرسي ج4 ص234
🔸 کاف در «تلکما» کاف خطاب است و چون آن سوی خطاب در این آیه شریفه دو نفر (آدم و حوا) هستند، «کما» به عنوان علامت تثنیه آمده است. به عبارت دیگر: مخاطبِ کاف، مشار الیه (یعنی شجرة) نیست که لازم باشد مطابق با آن ذکر گردد بلکه مخاطب کاف خطاب، فردِ مورد خطاب (یعنی آدم و حوا) است.
نظیر آیه شریفه: «ذلکم الله ربکم» که «کم» مردم را مخاطب قرار داده، نه مشارإلیه (یعنی الله) را.
🔹 همانطور که میدانید، حرف خطاب هرچند در ظاهر مثل ضمیر است، اما معنا و ترکیبی ندارد.
🔸 «تاء» در این آیه، اسم اشاره مؤنث (الشجرة) است.
🔹 «لام» نیز معمولاً به اسمهای اشاره وصل میشود. پس «کُما» حرف خطاب است و ارتباطی با «الشجرة» ندارد؛ لذا اشکالِ مطرحشده وجهی ندارد.
🔸 برای آنکه واضح شود، توجه به این نکته هم لازم است که: در حرف خطاب، دو لغت است:
1⃣ لغت اول: به صورت مفرد مذکر است. مثلاً میگویی: «تلکَ الشجرة» مخاطب هرچه میخواهد باشد، تفاوتی ندارد؛ چه مخاطب یک نفر باشد، چه دو نفر باشد و چه جمع.
2⃣ لغت دوم: «حرف خطاب» به حسب مخاطب باشد، مثلاً اگر یک زن باشد «تلکِ الشجرة» یا مثل این آیات قرآن:
۱. «قالَ "كَذلِكِ" قالَ رَبُّكِ» (آیه ۹ سوره مریم)
۲. یوسف به دو یار زندانیخود فرمود: «"ذلِكُما" مِمَّا عَلَّمَنِي رَبِّي» (آیه ۳۷ سوره یوسف)
۳. زلیخا به زنان مصر گفت: «قَالَتْ "فَذَٰلِكُنَّ" الَّذِي لُمْتُنَّنِي فِيهِ» (آیه ۳۲ سوره یوسف)
۴.« فَذَانِكَ بُرْهَانَانِ مِنْ رَبِّكَ» (آیه ۳۲ سوره قصص)
✔️ و منه قول الشاعر:
تَعَالَلْتِ كَيْ أَشْجَى وَمَا بِكِ عِلَّةٌ
تُرِيدين قَتْلِي قَدْ ظَفِرْتِ "بِذَلِِكِ"
✅ اين آیه نیز از همین قبیل است.
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔹 دیدم برخی در نوشتههای خود تصور کردهاند که «تباه» یک کلمه عربی است، درحالیکه چنین نیست، بلکه یک کلمه فارسی میباشد و در اصل، تپاه بوده. همچنین گاهی به صورت مخفّف (یعنی تبه) به کار میرود.
✔️ سعدی در بیتی چنین میگوید:
همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی
نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری
توحساب خویشتن کن، نه حساب خلق سعدی
که بضاعت قیامت، عملِ تباه داری
🔹 گفتهاند روزی حضرت عیسی (علیه السلام) با حواریون از مسیری عبور میکنند. به سگ مردهای رسیدند که متعفّن شده بود. حواریون گفتند: ای عیسی! چهقدر بوی این سگ متعفّن است. حضرت عیسی فرمود: چهقدر دندانهای او سفید است!
خواست به آنها بفهماند که دنبال عیوب مردم نباشند.
✔️ نظامی نیز گفته است:
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
✍ رضا حسینی
@Merghat
✔️ سعدی در بیتی چنین میگوید:
همه عیب خلق دیدن، نه مروتست و مردی
نگهی به خویشتن کن، که تو هم گناه داری
توحساب خویشتن کن، نه حساب خلق سعدی
که بضاعت قیامت، عملِ تباه داری
🔹 گفتهاند روزی حضرت عیسی (علیه السلام) با حواریون از مسیری عبور میکنند. به سگ مردهای رسیدند که متعفّن شده بود. حواریون گفتند: ای عیسی! چهقدر بوی این سگ متعفّن است. حضرت عیسی فرمود: چهقدر دندانهای او سفید است!
خواست به آنها بفهماند که دنبال عیوب مردم نباشند.
✔️ نظامی نیز گفته است:
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
✍ رضا حسینی
@Merghat
🔹 کتاب «اسطورههای عشق» کتاب خوبی است. کمال السید (نویسنده عراقی) عراقِ دورانِ صدام را تشریح کرده است. اگر فرصت کردید، خواندنِ این کتاب خالی از لطف نیست.
✍ رضا حسینی
@Merghat
✍ رضا حسینی
@Merghat